۸/۲۹/۱۳۹۵

دور باطل

دیروز عصر با دوستانم قرار داشتم. عصر جمعه بود، تقريبا همه مغازه ها بسته بودند. شهر كوچك ما به شكلى غيرطبيعى خلوت بود. منظره كركره هاى پايين و سكوت سنگين شهر آدم را به وحشت مى انداخت. با ديدن اين منظره، چيزى روى دلم سنگينى مى كرد، چيزى كه گويى به عهد باستان تعلق دارد، به آفتاب سوزان و بيابان هاى گرم! دلم مى خواست جزئى از قاب دلگير آن منظره نباشم، وحشت كرده بودم و از اينكه روزى اين سكوت مرا در خود دفن كند، دچار دلشوره شدم! درست همين هفته پيش بود، چنين روزى، من در شهرى ديگر، در جايى ديگر، از خيابان ها عبور مى كردم، خيابان هايى كه هر چند آن همهمه و هياهوى روزهاى معمول را نداشت، اما اين سكوت سهمگين عصر جمعه شهرهای کوچک را هم نداشت!

 به ياد چشم هاى نگران دوستانم افتادم، دوستانى از همين شهرهاى كوچك كه بواسطه تحصيل و دانشگاه به شهرهاى بزرگ آمده بودند. چشم هايى نگران از اينكه بعد از تجربه اين هياهو، با تمام شدن درسشان مجبور باشند به سكوت محروم شهرهاى كوچك خود بازگردند! چشم هايى كه رنج دورى از خانواده و تحمل آلودگى و ترافيك را به زيستن در آن سكوت محروم ترجيح مى دادند. چه حلقه دردناكى شده است، اين حلقه مهاجرت به شهرهاى بزرگ و محروميت شهرهاى كوچك!
۸/۱۹/۱۳۹۵

تو که رفتی ...

زمینه :
تو كه رفتى خير و بركت هم از دنيا رفت. طورى باران گرفت و سيلاب راه افتاد كه نزديك بود ده ها نفر جانشان را از دست بدهند. صبح ها صداى كلاغ ها روى چنارها بلندتر شد و پسرهايى كه توى دانشكده فيزيك، واليبال بازى مى كردند و من از پنجره اتاق تماشايشان مى كردم، هميشه مى باختند.
 تو كه رفتى ترامپ رئيس جمهور آمريكا شد! بازارهاى بورس به خون كشيده شد و قيمت طلا بيشتر و بيشتر شد!
 تو با رفتنت جهانى را مديون خودت كرده اى، مى ترسم جنگ جهانى سوم راه بيفتد، كاش مى آمدى تا پنجاه ميليون جنازه ديگر روى دست جهان نيفتاده!
۸/۱۸/۱۳۹۵

روغن کتاب

زمینه :
یکی یکی از برابر غرفه‌های یکی از این میدان‌های تره‌بار محلی عبور می‌کنم. غرفه ترشیجات، غرفه خشکبار، غرفه لوازم بهداشتی، غرفه روغن‌گیری، غرفه گل و گیاه، غرفه روغن‌گیری! برمی‌گردم! به نسبت سایر غرفه‌ها خلوت‌ است. یک دستگاه نخراشیده روغن‌گیری وسط غرفه است و اطرافش را هم در جای جای مختلف، شیشه‌های روغن کنجد پر کرده‌اند. فروشنده پشت یکی از آن میزهای فلزی که آدم را یاد مدارس ابتدایی و شلوغ پلوغ قدیم می‌اندازد، نشسته و با گوشی موبایلش بازی می‌کند. قسمت جذاب داستان، ردیف کتاب‌هایی است که پشت سرش روی طاقچه کوچکی کنار هم چیده شده‌اند! جذاب‌تر آنکه ترکیب کتاب‌ها شباهت عجیبی به روحیات من دارد! ایران بین دو انقلاب "یرواند آبراهامیان" جلوی بقیه کتاب‌هاست، بعد از آن 1984 و سمفونی مردگان عباس معروفی را تشخیص می‌دهم. اولش کمی مکث می‌کنم، بعد راهم را می‌کشم و می‌روم، وسط راه دوباره برمی‌گردم، داخل غرفه روغن‌گیری می‌شوم و بی‌مقدمه به فروشنده می‌گویم که کنجکاوم بدانم جریان کتاب‌های پشت سرش چیست؟ یکجور متعجبی نگاهم می‌کند. با سعی زیادی برای اینکه وانمود کند که خیلی هم عادی است، می‌گوید: "هیچی، می‌خونمشون!" شاید نمی‌داند که در مملکتی زندگی می‌کنیم که خیلی هم طبیعی نیست فروشنده غرفه روغن‌گیری اینقدر اهل مطالعه باشد و آنقدر باذوق و پیگیر که کتاب‌هایش را بیاورد توی غرفه بچیند کنار هم! یاد خودم می‌افتم، اینکه چیدن رمان‌هایم توی قفسه کوچکی که در اتاق خوابگاه سهم من است، چقدر برایم لذتبخش است! نفس تماشایشان برایم دلخوشی است. راستش را بخواهید گاهی که از زندگی ناامید می‌شوم، دلم را به همین رمان‌هایی که خوانده‌ام خوش می‌کنم. هر آدمی ممکن است به طریقی زمان کوتاه عمرش را ضرب در چند کند، بالاخره راه هایی هم برای تقلب هست. اما من آن وقت هایی که از کوتاهی زندگی می‌ترسم، به این فکر می‌کنم که با مطالعه هر رمان، زندگی دیگری را بجز زندگی خودم تجربه کرده‌ام و این برایم مسرت‌بخش است.

 با شنیدن اینکه فروشنده غرفه، کتاب‌ها را می‌خواند، ذوق می‌کنم، حرف دیگری به ذهنم نمی‌رسد، می‌گویم که از آشنایی‌اش خوشبخت شدم و برایش آرزوی موفقیت می‌کنم و راهم را می‌کشم و می‌روم. اما بعدترش پشیمان می‌شوم از اینکه چرا نایستادم و با این آدمی که سبک کتاب خواندنش اینقدر شبیه من است، بیشتر حرف نزدم!
۸/۱۴/۱۳۹۵

از سر استیصال

زمینه :
در این زندگی ناپایدار و بی‌ثبات، که هر آن ممکن است چیز ارزشمندی را از دست بدهیم، نباید چشم‌هایمان به روی خیلی چیزها باز شود! نباید از وجود بسیاری از لذت‌های ناپایدار این دنیایی، دلخوشی‌های زودگذر، از اساس مطلع شویم! آن وقت است که موقع از دست دادنشان، دردمان می‌‌گیرد! دردی که تا مغز استخوان آدم را می‌سوزاند. در این دنیا نباید بدانی، هرچه کمتر بدانی برایت بهتر است! به مجردی که از پیله پروانه‌ای که دور خودت تنیده‌ای خارج شوی، درد و رنج ابدی آغاز می‌شود و هرگز هم تمام نمی‌شود، چون تو چیزهایی را دیده‌ای که فراموش نمی‌شوند، نه تنها فراموش نمی‌شوند که در این دنیا امکان تحقق ندارند. پس باید برای همیشه در حسرتی جانسوز زندگی کنی! آرمانشهرها را باید از پایه ویران کرد، همه خوبی‌های جهان را باید از بین برد. آرزو و تخیل و آرمانشهر و آگاهی و عشق همه تنها اسباب شکنجه‌اند. باید در بی خبری محض زندگی کرد.
۵/۲۳/۱۳۹۵

برای "تهران"، شهر دود و کافه و عشق

زمینه :
تا به امروز هیچوقت فکر نمی‌کردم، تا این حد دلم برای این شهر بی‌ در و پیکر، شهر ترافیک و آلودگی هوا و آدم‌های باعجله، تنگ شود.! ولی دلم تنگ شده! دلم برای دیدن "همشهری داستان" روی دکه‌های خیابان انقلاب، وقتی هنوز ماه جدید شروع نشده، تنگ شده! دلم برای دیدن هر فیلمی که دلم می‌خواهد، بالافاصله بعد از اکران، تنگ شده! دلم برای اینکه تا خریدن کتاب مورد علاقه‌ام تنها مانع، فاصله تا خیابان انقلاب باشد، تنگ شده. دلم برای این شهر شلوغ، این شهر مریض، این شهری که نفس‌هایش به خس خس افتاده، تنگ شده. نمی‌دانم چرا، ولی تهران هیچوقت در ذهن من شکل و شمایل یک شهر مدرن و امروزی را نداشته. وقتی اسم تهران می‌آید، ذهنم ناخودآگاه می‌رود سمت "تهرانِ قدیم"، روزهای مشروطه، روزهای انقلاب، شاید زمانی در آینده، روزهای 88 هم به این تصویر اضافه شوند. هرچه هست، این شهر را با پاساژهای بزرگ و مغازه‌های پر زرق و برق نمیشناسم، در ذهنم اینگونه نیست! این شهر را با ولیعصر ِ تمام نشدنی‌اش می‌شناسم، برای پیاده‌روی! با خیابان انقلاب و کتابگردی! با پارک ملت و رویای اینکه روزی رمان عاشقانه‌ای را زیر سایه درختانش با صدای بلند برای کسی بخوانم، و برایم بخواند! این شهر را با حسرت محرومیت عمیقی که برای ما شهرستانی‌ها به بار آورده می‌شناسم، با چادرهایی که جلوی درب بیمارستان شریعتی برپا می‌شوند، مهم نیست زیر تیغ آفتاب باشد یا سوز سرما، این چادرها همیشه هستند، و بوی محرومیت و انتظار و رنج می‌پراکنند، به اصطلاح تهرانی‌ها، بوی "شهرستان"!

 این شهر را با خیابان "ادوارد براون" می‌شناسم، با این اسم‌های عجیب! خیابان "ایتالیا" ! با فانتزی دنیایی را تماشا کردن: ایتالیا، ایتالیا ... و این شهر، خود دنیایی است ... دلم برایش تنگ شده ...
۴/۲۲/۱۳۹۵

تفاوت از زمین تا آسمان است ...

زمینه :
این روزها روی یک مقاله درباره آموزش آب در مدارس استرالیا کار می کنم! راستش را بخواهید از اول تا آخرش حسرت است! ناخودآگاه آن‌ها را با خودمان مقایسه می‌کنم و تازه می‌فهمم روزهای مدرسه ما خاکستری بوده، مال آن‌ها رنگین کمانی! حرف "مرغ همسایه غاز است"، نیست! حرف آنهمه کلاس‌های هیجان انگیز و برنامه‌های متنوع است که ما به خوابمان هم نمی‌بینیم! از کلاس رقص و موسیقی و ورزش‌های هیجان‌انگیز گرفته تا کمپ و اردو و نمایشگاه‌های سالانه و برنامه‌های محیط‌زیستی! حتی لباس فرمشان هم شکیل و چشم‌نواز است، نه مثل لباس فرم‌های مدارس ما که وقتی دخترها را با آن پوشش می‌بینی اولین واژه‌ای که به ذهنت می‌آید "غمگین" است!

این‌ها که تازه ظواهر امر است! وقتی سری به سایت مدارس و نهادهای آموزشی می زنی، تازه متوجه می شوی که چقدر مسئولیت‌پذیری و پاسخ‌گویی مسئولان بالاست! انگار همه درحال انجام یک تلاش متحد برای بهبود وضعیت آموزشی و تربیت انسان‌هایی بهتر هستند. حرف از "شهروند جهانی" و "آموزش پایدار" است، آن هم برای بچه دبستانی. از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان شخصا اندازه یک ماده‌غول بودم وقتی با مفهوم این واژه‌ها آشنا شدم! وقتی یک بچه ابتدایی بودم، شب‌ها خواب مردن می‌دیدم و یکی از استرس‌های زندگیم موهایم بود که قرار است در جهنم از آن آویزانم کنند. در میان اینهمه دغدغه‌های شخصی، دیگر جایی برای فکر کردن به "شهروند جهانی" و "نجات کره زمین برای آیندگان" نبود! ما همینقدر که خودمان را از آنهمه استرس و دغدغه‌های شخصی نجات می‌دادیم، باید کلاهمان را هوا می‌کردیم!
۴/۱۹/۱۳۹۵

هیچ یک از آن ها باز نمی گردد

زمینه :
تمامی چند کتابی که از "آلبا دسس پدس" خوانده‌ام حاوی اشارات ظریف و منتقدانه‌ای به وضعیت فرهنگی و اجتماعی زنان بوده است. یکجورهایی به نظرم می‌آید که دسس‌پدس، مثل خود فرهنگ، به آرامی زیر پوستت می لغزد و سعی می‌کند بعضی چیزها را در درونت عوض کند. بسیار آرام، ظریف و حتی منصفانه! او از دنیای زنان سخن می‌راند بی‌آنکه هیاهو راه بیندازد، بی‌آنکه دشمنی خاصی با مردان داشته باشد. او در کتاب‌هایش از فرهنگ غلط سخن می‌راند. در این کتاب هم بارها به اینکه ازدواج دختران آن روزگار به اسارت شبیه است اشاره می‌کند، به اینکه همه زندگی دختران نباید در ازدواج خلاصه شود و یک دختر، بدون ازدواج کردن هم می‌تواند خوشحال و خوشبخت باشد. جالب اینکه این وضعیت زنان، قبل از آغاز جنگ جهانی دوم در اروپا، مطابقت عجیبی با شرایط امروز جامعه ما دارد. با فشاری که به دختران مجرد وارد می‌شود، با فرهنگی که ازدواج را برای دختران انتهای خوشبختی و یگانه دلیل خوشبخت بودن به حساب می‌آورد، در حالیکه همه می‌دانند اینچنین نیست، ولی کمتر کسی از آن به صراحت سخن می‌راند.

 از سوی دیگر، شرایط زندگی دختران در خوابگاه شبانه‌روزی، و محدودیت‌هایی که برای ورود و خروج آن‌ها اعمال می‌شود هم به شرایط امروزین خوابگاه‌های ما بسیار نزدیک است. جالب‌تر آنکه در طول داستان به خوبی درمی‌یابیم که این محدودیت‌ها هیچ یک از دختران را از مسیری که برای ادامه زندگی خود انتخاب می کند، بازنمی‌دارد، چه آن مسیر اخلاقی باشد، چه غیراخلاقی، درست مثل وضعیت امروزین خوابگاه‌های دخترانه در دانشگاه‌های ایران!

دسس‌پدس را به همین دلیل دوست دارم. داستان‌هایش در کنار کشش داستانی، دردهای فرهنگی و اجتماعی زنان را مطرح می‌کنند، رمان‌هایش را نباید تنها به دید رمان خواند، بلکه باید به عنوان انتقادی از وضعیت موجود و تلاشی برای تغییر آن مطالعه کرد.

در ابتدای کتاب، تعداد زیاد شخصیت‌ها ممکن است شما را سردرگم کند. ممکن است احساس کنید که کشش داستان آنقدر زیاد نیست که شما را به ادامه خواندن ترغیب کند، ولی راستش را بخواهید، این کتاب، درست مثل تجربه زندگی در خوابگاه، اولش ناآشنا و غریب است، به تدریج با آدم‌ها و شخصیت‌ها آشنا می‌شوید، آن‌ها را می‌شناسید و داستان زندگیشان برایتان جذاب می‌شود و در انتها با دلتنگی باید آن آدم‌ها را ترک کنید، چون هر آغازی پایانی دارد.