۱۰/۳۰/۱۳۹۵

تدریجا به فنا می رویم ...

زمینه :
ما با آن حوض آبى وسط ساختمان پلاسكو خاطره داشتيم، حتى عكس هم داريم. مادرم با بهت مى گويد "آنقدرها هم پيزورى نبود كه!" نه! پيزورى نبود، فقط كمى خسته بود. مادرم مى گويد "هيچ كس از فردايش خبر ندارد." نه، راستش را بخواهى آن روزها كه فرت و فرت مسير خيابان فردوسى را مى گرفتم و مى افتادم توى جمهورى و هميشه از برابر ساختمان پلاسكو عبور مى كردم، حتى سرم را بالا نمى آوردم كه نگاهش كنم. فكر مى كردم هميشه هست، حتى فكر مى كردم من مى ميرم اما او باقى مى ماند، مثل هزاران ساختمان ديگرى كه خاطرات پدربزرگ و مادربزرگ هايمان را به دوش مى كشند، اما پدربزرگ ها و مادر بزرگ هاى خيلى هايمان ميان خاك آرميده اند. اگر مى دانستم پلاسكو قرار است روزى اينطور فرو بريزد و عده اى را هم در كام خود ببلعد، مى ايستادم و با دقت بيشترى تماشايش مى كردم! مى ايستادم و براى خودم فلسفه ها مى بافتم از دنيا و بى وفايى اش، از مملكت بى صاحب، از جامعه اى كه اخلاقياتش در خطر است و بعد خنده ام مى گرفت از خودم، از تو! از اينكه هيچ كس از فردايش خبر ندارد، اما طورى به زندگى چنگ مى زند انگار پادشاه ابديت است. همه هراسمان، همين نبود؟ همين كه مثل پلاسكو از جمهورى زندگى يكديگر محو شويم؟ حالا اتفاق بهترى افتاده است؟ هم پلاسكو فرو ريخته و هم جمهورى به فنا رفته ...

بودن یا نبودن

زمینه :
دلم مى خواهد محو شوم، نامرئى شوم، هيچ كس مرا نبيند اما من مثل كرم لاى زندگى مردم وول بخورم و تماشايشان كنم، شايد هم نه، شايد هم حوصله يشان را نداشته باشم. بهتر است مثل خمير وا بروم، شُل شوم، آنقدر شُل كه مثل مواد مذاب روى زمين روان شوم، آهسته آهسته از شكاف سنگفرش خيابان پايين روم، به اعماق تاريكى فرو روم، جايى كه ديگر هيچ كس مرا به خاطر نياورد! و من هم هيچ كس را به خاطر نياورم. خوب كه فكرش را مى كنم، مى بينم جاودانگى چيز وحشتناكى است، ترسناك است، حتى اينكه وقتى نباشى همه به تو فكر كنند چون كارهايى كرده اى كه به راحتى از يادشان نمى رود! حتى يك دم رهايت نمى كنند، حتى يك دم مجال استراحت نمى دهند، مدام بايد باشى و باشى و باشى! من از بودن خسته شده ام، مى خواهم فراموش شوم و فراموش كنم، مى خواهم بدانم دنيا بدون من چه شكلى مى شود؟ مى خواهم پرواز كنم به جزيره خودم، سرزمينى كه هنوز كشف نشده است، جايى كه دست هيچ بشرى و هيچ خدايى به آنجا نرسيده است، جايى كه نيست ...
۱۰/۲۳/۱۳۹۵

روز قبل از امتحان خود را چگونه گذرانديم؟

 صبح ساعت ده خسته از فيلمى كه ديشب تا ساعت سه نگاه مى كرديم از خواب بيدار مى شويم! بعد از مقاديرى غلت زدن در رختخواب، دست انداخته از كنار بالشمان رمانى برداشته ده صفحه رمان مى خوانيم. پس از اينكه متوجه مى شويم كه هشت ساعت خواب در شبانه روز براى بدن از اوجب واجبات است، كتاب را مى بنديم، پتو را روى سرمان مى كشيم و مجددا براى جبران آن يكساعت كمبود خواب، مى خوابيم! ساعت يازده و نيم دوباره بيدار مى شويم، دست مى اندازيم و اينبار آن يكى كتابمان را از كنار بالش برمى داريم، ده صفحه هم آن را مى خوانيم كه همكلاسيمان پيام مى دهد كه براى مقادير كافى عجز و لابه در محضر استاد، هرچه سريعتر تا ساعت يك خود را به دانشگاه برسانيم! سلانه سلانه و خميازه كشان خود را از رختخواب بيرون مى كشيم.

 در دانشگاه پس از آنكه به ميزان كافى دست به دامن استاد شده آنقدر كه دامنش كمى هم جر خورد، بخش هايى از كتاب را از امتحان حذف نموده سپس فاتحانه به مقصود رفع اشكال راهى كتابخانه مى شويم و در آنجا دريغ از يك صندلى خالى! پس از غصب صندلى افرادى كه خودشان نبودند ولى زنبيل هايشان را روى صندلى ها گذاشته بودند، به امر شريف رفع اشكال پرداختيم. پس از آنكه اشكال هايمان با گفتن اين جمله كه "اين را من هم نفهميدم، حفظ كن!" تمام و كمال رفع و رجوع شد، خرامان خرامان راهى تعاونى دانشگاه شديم و ناهار را همراه با مقادير اندكى غيبت در معيت دوستى شريف و بزرگوار در ساعت چهار بعد از ظهر ميل فرموديم و مجددا راهى خوابگاه شديم! از آنجا كه بسيار روز خسته كننده و پرتلاشى داشتيم (!) مجددا آغوش رختخواب را بغل كرده تا ساعت هشت خوابيديم، زيرا كه بدنمان زير بار كار و تلاش روزانه خسته و فرسوده شده بود! ساعت هشت با رنج و اندوه فراوان آغوش رختخواب را رها كرده، پشت ميز تحريرمان نشستيم و در حاليكه به برگه فرمول نصفه نيمه يمان زل زده بوديم به اين فكر مى كرديم كه هيچ چيزى در دنيا بهتر از دانشجو بودن در مملكتى به اسم ايران نيست!
۱۰/۱۴/۱۳۹۵

بوی سنگفرش خیابان های این شهر

زمینه :
از تئاتر شهر پياده راه افتاديم، از كنار دستفروش هاى وليعصر جنوبى عبور كرديم، جمهورى را پياده تا بهارستان گز كرديم، از كنار كافه نادرى و سينما اروپا رد شديم. بى شباهت به سفر در زمان نبود. ناهار را در يكى از رستوران هاى بهارستان خورديم. يكى از همين رستوران هاى قدمت دارى كه بالاى پنجاه سال از عمرشان مى گذرد و خدمه اش آنقدر خاكى و صميمى هستند كه زمين تا آسمان با رستوران ها و كافه هاى امروزى بالاى شهر توفير دارند.

 دوباره از ميدان بهارستان پياده راه مى افتيم، مى رويم سمت خيابان پامنار با همان ساختمان ها و سنگفرش مهربانى كه در آغوشش كار و اشتغال روزانه به شكلى خشن در جريان است. مسجد "آقا بهمن" همينجاست، اسم عجيبى است براى يك مسجد. اينجا همه چيز قدمت دارد، مسجد آقا بهمن را روزگارى آيت الله كاشانى بازسازى كرده است! همينطور پياده ناصر خسرو و پانزده خرداد را قدم مى زنيم تا به كاخ گلستان برسيم. اينجا پر است از جاذبه هاى اصيل و ريشه دار. حتى حمل و نقل عمومى هم فرق دارد، خودتان بايد ببينيد!

 كاخ گلستان زيباتر از هميشه است، انگار خودش را براى ورود ما آماده كرده، اينجا آرامشى حكمفرماست كه وصفش در قالب كلمه نمى گنجد. تجربه آرامش كنار حوض وسط كاخ، كنار آب مواجى كه تلالو خورشيد غروب را به شكلى لرزان بازمى گرداند، براى ما كه به سختى از طبيعت بكر بهره مند مى شويم، تجربه منحصر به فردى است، انگار زندگى واقعى آنجاست! داستان امينه با تماشاى تمثال پادشاهان قاجار در ذهنم زنده مى شود، هيچ اثرى از اين زن كه به نوعى مادر قاجارها محسوب مى شود، نيست.

دوباره پياده راه مى افتيم، به ميدان منيريه مى رسيم و قدم در وليعصر دوست داشتنى مى گذاريم كه چنارهايش شب ها بدجور دلربايى مى كنند. دوباره به نقطه آغازمان باز مى گرديم، به تئاتر شهر و متعجب مى شويم از اينكه همه اين سفر يكروزه را پياده طى كرديم! سفرى در زمان و مكان! حقيقتى است، من اگر بميرم تنم بوى اين شهر را خواهد داد، جايى كه براى آن دلتنگ خواهم شد.

امینه

زمینه :
"امينه" را از اول مهر شروع كردم. در تمام اين چند ماه، داستان پر فراز و نشيب زندگى من كه انگار روى دور تند افتاده بود، با ماجراهاى پر فراز و نشيب امينه گره خورده بود. امينه را گذاشته بودم براى وقت هاى خاص، وقت هاى تنهايى، تنها توى كافه نشستن ها، يا حضور اجبارى در كنفرانس و امثالهم. بخاطر همين هم خواندنش اينقدر طول كشيد، در اين فاصله چندين كتاب ديگر را تمام كردم، اما امينه، همدم زمان هاى خاص بود.

عجيب است كه تاريخ چند سلسله پادشاهى تا حد زيادى دستخوش حركات آدمى باشد كه چندان هم نامى از او نمى شنويم! گاهى با خودم فكر مى كنم كه اگر امينه نه يك زن، كه يك مرد بود، باز هم همينقدر گمنام باقى مى ماند؟

 امينه از بعد اخلاقى، چندان هم شخصيت قابل ستايشى نيست، اما توانمندى هاى روحى و جسمى اش قابل ستايش است. بايد اثرگذارى اين زن در تاريخ اين كشور را خواند و متأسف شد از اينكه جهان مردسالار و حتى تاريخ نگارى مردسالار، چطور امسال امينه را در گمنامى فرو مى برد تا بر فرودستى و ناتوانى زنان هرچه بيشتر تاكيد نمايد.
۱۰/۰۹/۱۳۹۵

بهانه های خوشی

عجله داشتم، قرار نبود امروز ببينمش، همينطور الابختكى اتفاق افتاد! توى انقلاب مى دويدم تا به اولين كتابفروشى برسم. سر چهارراه وليعصر منتظرم ايستاده است و تبعا اينكه آدمى روز تولدش منتظر آدم بايستد چيز جالبى نيست، آن هم يك دوست هفت ساله! به قول خودش "چه قدمتى داريم ما!"

هندزفرى توى گوش هايم است و انقلاب را مى دوم، دلم مى خواهد پرواز كنم، شادم، حس خوبى دارم! نگاه هاى متعجب و حيران از آنچه فكر مى كردم، خيلى كمتر است! اينجا كسى كارى به كار دخترى كه توى خيابان مى دود ندارد، لااقل در آن لحظه و آن صحنه، كسى كارى به كار من نداشت! براى منى كه بخاطر كفش هايم هم متلك شنيده ام، انواع و اقسام آزارهاى خيابانى را مثل همه دختران ديگر اين سرزمين، وقتى مثل آدم توى خيابان راه مى رفتم تجربه كرده ام، خيلى عجيب است اينكه توى خيابان بدوى و كسى كارى به كارت نداشته باشد! نه اينكه فكر كنيد اينجا جاى امنى است، نخير، من خودم چه ها كه از اين شهر و اين خيابان نديده ام، اما از جاهاى ديگرى كه بوده ام بهتر است، بخاطر همين هم اين شهر را دوست "تَر" مى دارم.

مى دوم، توى روياهايم پرواز مى كنم و به هديه اى كه قرار است بخرم فكر مى كنم، يك كتاب ششصد صفحه اى كه يك هفته اى قورتش داده ام، چون يك شاهكار بود و دوستى كه براى آدم مهم است، نبايد از خواندن اين شاهكار محروم بماند. آن هم دوستى كه اهل خواندن باشد!

من عاشق هديه دادنم. بارها عكس العمل آدم ها را موقع ديدن هديه هايى كه برايشان خريدم تصور مى كنم و خر ذوق مى شوم. لحظه هديه دادن، قلبم تندتر مى زند و چيزى توى دلم به قل قل مى افتد، كودك درونم بالا و پايين مى پرد و مثل بچه اى براى ديدن خوشحالى طرف مقابل بى تاب مى شوم!

 خوشحال مى شود، ولى نه آنقدرها كه فكرش را مى كردم. راستش را بخواهيد فكر مى كردم انتظار اينكه از من هديه اى دريافت كند را ندارد، ولى بعدترش عقيده ام عوض شد، انگار منتظر بود. انتظارى كه برآورده نشود، يكى از مزخرف ترين پديده هاى هستى است! من از انتظار متنفرم! با اينحال به وقتش آنقدر آدم صبورى مى شوم كه گاهى به حماقت مى ماند.

 ناف ما را انگار با هات داگ هاى گنده اين "هات داگ خوران" گره زده اند كه بخريم و وقت سرما و گرما توى پارك دانشجو جلوى تئاتر شهر لم بدهيم و ساندويچ هايمان را گاز بزنيم و همينطور براى هم از همه چيز حرف بزنيم و آخرش تعجب كند از اينكه من سر و ته هات داگ به آن بزرگى را هم آورده ام و من هم بخندم. كنار اين آدم لازم نيست نگران لقمه هاى گنده اى باشم كه توى دهانم مى چپانم، حتى نگران سس هاى باقى مانده كنار دهانم هم نيستم، نگران "س" هايم كه موقع حرف زدن با دهان پر "ش" مى زند هم نيستم. حتى لازم نيست نگران اين باشم كه بعد از تعريف كردن اسرار زندگى ام چه قضاوتى خواهد كرد! من با اين آدم راحتم و درست نمى دانم اين راحتى دقيقا از كجا نشأت مى گيرد، از قدمت هفت سالانه دوستيمان كه به دوستى خانوادگى هم كشيده است؟ آنقدر كه من جزو كسانى بودم كه با همه بعد مسافت، پدرش را در بستر بيمارى كه در نهايت او را به كام مرگ كشيد و اشك هاى مادرش را ديدم! هرچه هست، من با اين آدم راحتم، مثل يك دوست واقعى. بعضى وقت ها دعوايمان هم مى شود، بعضى وقت ها اعصابم از دستش خرد مى شود، و اين طبيعت هر رابطه نزديكى با آدم هاست، ولى جالبى اش اين است كه در اين زمينه هم راحتم! ناراحتى ام را خيلى زود ابراز مى كنم و همه چيز ختم به خير مى شود، البته بجز آن بخش از عاداتمان كه يحتمل روى مخ طرف مقابل است اما قابل تغيير هم نيست. خب ديگر اين ها را نمى شود كارى كرد جز اينكه انعطاف به خرج داد و از كنارش رد شد. 

خلاصه اينكه خوشحالم، خوشحالم از اينكه امروز به يك دوست هفت ساله هديه دادم، هديه اى كه فرآيند خريدنش چندان به هنجار نبود! :))))

ذهن مدادرنگی

زمینه :
تصور كنيد يك گوزن سبز با شاخ هاى رنگى آنقدر بهتان نزديك شود كه دستتان را گاز بگيرد! يا مورچه غول پيكرى را تصور كنيد كه از شما مى خواهد انتگرالش را بگيريد، در غيراينصورت توى دره پرتتان مى كند! اين ها بخشى از يك انيميشن نيست، اين ها ماجراى بعضى از خواب هايى است كه "ف" مى بيند! نمى دانم چه تعداد از آدم هاى دنيا چنين تخيلات قدرتمندى دارند و اينكه چه تعداد ديگر از آدم هاى دنيا شانس اين را پيدا مى كنند تا با چنين آدم هايى دوست باشند!

 "ف" كودك درون بسيار پررنگى دارد. اهل ديوانه بازى است. اهل ريسك و خطر كردن است، هرچند هم اين ريسك پذيرى بالا گاهى هم بلاى جان آدم مى شود، ولى تا با يكى از همين آدم هاى اهل ريسك و پر دل و جرات دوست نباشيد، مزه بخش مهمى از خوشى هاى زندگى را نخواهد چشيد. خوشى هايى كه خيلى راحت بدست مى آيند. همينكه ساعت نه زير باران از انقلاب تا خوابگاه را پياده گز كنى! يا اينكه وسط خيابان بلند بلند آواز بخوانى، يا زير باران همديگر را در آغوش بكشى. با قيافه هاى عجيب و غريب دو نفرى عكس بگيرى و بعد هم دو نفرى عكس ها را نگاه كنى و به قيافه هاى سه در چهار خودت بخندى! خلاصه اینکه اگر یکی از این آدم ها دور و برتان ندارید، بگردید و یکی پیدا کنید!