۲/۰۶/۱۳۹۶

حالم به هم می خورد، ولی ...

زمینه :
راستش را بخواهید چند وقت پیش تصمیم گرفته بودم که در انتخابات پیش رو شرکت نکنم. نه بخاطر افکار انقلابی و رادیکال که سوار بر بنیاد خاصی باشد، بخاطر اینکه "حالم به هم می‌خورد." از کثافتی که مدام از یک گوشه از زخم چرکین سیاست این مملکت بیرون می‌زند حالم به هم می‌خورد. از اینکه ما توی این کثافت زندگی می‌کنیم و نمی‌میریم، حالم به هم می‌خورد. چرا تعارف کنیم؟ من ناامید و سرخورده بودم، هستم و حالم از همه آدم‌های ریاکاری که برای بر سر کشیدن گوشه‌ای از پتوی قدرت از هیچ کاری ابا ندارند، به هم می‌خورد. حالا نه اینکه هرکس نمی‌خواهد رأی بدهد، مثل من باشد، نخیر، من تحلیل سیاسی-اجتماعی نمی‌کنم و حال و روزم را تعمیم نمی‌دهم، شرح حال می‌نویسم. نه اینکه چیزی عوض شده باشد، نه اینکه دیگر بوی تعفن از گوشه و کنار این مملکت به مشام نرسد، ولی تصمیم گرفته‌ام در انتخابات شرکت کنم و روحانی را به جای رئیسی انتخاب کنم. فکر می‌کنم که این انتخاب اثر دارد. لااقل برای من واضح است که روحانی با امثال رئیسی و قالیباف فرق دارد، مملکتی که رئیس جمهورش روحانی باشد، فرق دارد با مملکتی که قالیباف و رئیسی بر اریکه قدرتش تکیه زنند. حالا نه اینکه مملکت با امثال روحانی گلستان ‌شود، ولی اگر یک روزی قرار باشد بنشینیم و فکر کنیم که به حال این زخم چرکین، به حال این فاضلابی که خانه و زندگیمان را برداشته، چه باید کرد، آن‌وقت باز هم حضور روحانی خیلی بهتر از دیگران است. من در انتخابات شرکت می‌کنم، ولی نه با شادی، نه با امیدِ واهی، که با احساسِ تهوع و با اعتقاد عمیق بر اینکه باید یک کاری بکنیم، به حال خودمان و روزگارمان دل بسوزانیم و بفهمیم که عمرمان دارد در این بی‌عملی و انفعال، تباه می‌شود.
۱/۲۷/۱۳۹۶

قرمزته

اخيرا دوستى به انگلستان رفته و از دم و دستگاه باشگاه منچستريونايتد بازديد كرده و عكس هايش را توى اينستاگرام مى گذارد. بگذريم از اينكه تا ديروز من الدترافورد را ارترافورد تلفظ مى كردم به خيال اينكه يك اسم خاص خارجكى است لابد، و عكس هاى اين دوستمان مرا از اين اشتباه تاريخى بيرون آورد. تماشاى اين عكس ها خاطراتى را در من زنده كرد. 

پدرم از آن پرسپوليسى هاى دو آتشه است، از اين ها كه موقع تماشاى بازى پرسپوليس طورى داد و بيداد مى كنند انگار بازيكنان صدايشان را مى شنوند! در آن بازى شش تايى معروف هم پدر من در ورزشگاه حى و حاضر بوده و از نزديك به ثمر رسيدن هر شش گل را با چشم هاى خودش ديده است.

انگار كه اين رنگ قرمز اعتياد بياورد، پدرم از قديم طرفدار منچستر يونايتد و فرگوسن بود. البته علاقه به فرگوسن با آن قيافه بابانوئلى بامزه اش، خيلى هم ربطى به رنگ قرمز ندارد. من هم هميشه طرفدارش بوده ام! 

راستش را بخواهيد من آنقدرها هم اهل فوتبال نيستم. اگر اسم بازيكن مورد علاقه ام را بپرسيد، ته تهش بگويم "مسى"! يك دوره اى از قيافه ژاوى هم خوشم مى آمد ولى آثار كهولت سن (!) كه در چهره اش نمايان شد، علاقه ام هم كمتر شد! يا مثلا نمى دانم "هافبك" يعنى چه و قرار است چه نقشى در زمين بازى ايفا كند. ولى زندگى در يك خانواده فوتبالى، با چنان پدرى كه ذكرش رفت و دو برادرى كه مدام بر سر استقلال و پرسپوليس با يكديگر كشتى مى گرفتند، باعث شده پايش كه برسد، فوتبال هم تماشا كنم و لذت هم ببرم.

بچه كه بودم هر بار به مشهد مى رفتيم، پدرم يكى از چيزهايى را كه هميشه دلم مى خواست داشته باشم، به انتخاب خودم، برايم مى خريد. يكى از اين انتخاب ها يك توپ چهل تكه فوتبال بود كه اندازه اش كمى از توپ فوتبال هاى معمولى كوچكتر بود و با هيكل من جور در مى آمد. توپم را خيلى دوست داشتم و برادرهايم براى اينكه اجازه دهم با آن بازى كنند بايد التماس مى كردند. دست آخرش هم فهميدم كه كار درست اين بود كه توپ را بهشان ندهم. يكبار بعد از بازى آن را توى حياط جا گذاشتند و از قضا همان شب باران گرفت. توپم بعد از آنكه حسابى باران خورد، درب و داغان و از عرصه هستى ساقط شد و من خيلى غصه خوردم! البته بعدها با اين خيال كه آرزوى دو جوان ِ عشق فوتبال را كه اوج خوشبختيشان بازى با توپ پلاستيكى دوپوسته بود، برآورده كرده ام، خودم را تسكين دادم. آن دو جوان برادرهايم بودند.

حالا بعد از ده سال پرسپوليس با همان پيراهن قرمز، قهرمان ليگ برتر شده است. يعنى از آن زمانى كه من تنها توى خانه نشسته بودم و با گل دقايق آخر پرسپوليس سر از پا نميشناختم، ده سال گذشته! عجيب است كه عمر آدم از دور اينقدر زود مى گذرد ولى در عمقش كه بروى، وقتى زندگى اش كنى، خيلى دير مى گذرد، مخصوصا اگر دوران سختى باشد! هيچ دستگاه شكنجه اى قادر نيست اينهمه ظرافت و پيچيدگى را در خودش جاى دهد!

خاطره بازی

ما شب هاى تابستان روى تخت توى حياط مى خوابيديم. رختخواب ها را كمى زودتر از موعد پهن مى كرديم تا خنك شوند. هنگامه خواب كه فرا مى رسيد روى رختخواب ها غلت مى زديم و شعفى ناشى از برخورد ملحفه هاى خنك با پوستمان در جانمان مى پيچيد.

 آن وقت ها كه هنوز ماهواره مثل حالا رواج پيدا نكرده بود، مادرم هر شب سر ساعتِ هشت روى همين تخت، توى حياط راديو را روشن مى كرد تا ببيند اوضاع دنيا از منظر ِ آن طرف ِ آبى ها چند چند است. گاهى وقت ها هم من توى بغلش دراز مى كشيدم و سكوت مى كردم، مرا در آغوش مى كشيد و با دقت به صداى گوينده راديو گوش مى داد و آخرش خوابش مى برد و من خودم را در آرامش آغوشش، وقتى دست هايش را دور شانه ام حلقه زده بود و صداى نفس هايش توى گوش هايم مى پيچيد، غرق مى كردم.

شب هاى تابستان روى همين تخت، دور هم جمع مى شديم، مى گفتيم و مى خنديديم، همه يمان بوديم، يك خانواده كامل! گاهى من روى تابم مى نشستم و به حرف هايشان گوش مى دادم، همان تابى كه پدر برايم به شاخه هاى درخت زردآلو بسته بود. گاهى هم آن طرف حياط دوچرخه سوارى مى كردم و آخرش دلم مى سوخت از اينكه آن لحظه هاى دور همى را از دست بدهم، دوچرخه را گوشه حياط رها مى كردم و مى رفتم روى تخت، كنار مادرم مى نشستم، جاى هميشگى! تا آخر بحث خودم را يكجورى توى بغلش جا كرده بودم.

 صبح ها وقتى آفتاب روى صورتمان مى افتاد و پشه ها امانمان را مى بريدند از خواب بيدار مى شديم و مى ديديم كه مادر ساعت هاست كه رفته؛ پايمان را توى دمپايى پلاستيكى هاى داغ شده از نور آفتاب مى كرديم و خواب آلود و كشان كشان روانه دستشويى مى شديم!

بخش زيادى از خاطرات كودكى ما توى اين حياط و روى اين تخت گذشته است. در دوره و زمانه اى كه روزها براى شب شدن انگار عجله كمترى داشتند و سرعت همه چيز كمتر بود! زندگى كندى و رخوتى داشت كه حالا ندارد.

مزاحمت خیابانی

كت اسپرت كمر تنگ با شلوار كتان پوشيده، خودش مى گويد "اسپرتِ رسمى" و در جواب خنده ما كه اين دو تا كلمه با هم جور در نمى آيد، مى گويد: " هيچى از مد سرتان نمى شود." دماغش را عمل كرده و آن چسب روى دماغش اولين چيزى است كه توى صورتش به چشم مى آيد. جعبه پيتزا كنار من و دوستم را كه مى بيند، بدون دعوت مى آيد كنارمان مى نشيند و مى گويد: "من هم مى خواهم." داستان مى توانست اينگونه باشد كه بعد از يك گپ دوستانه هر كداممان برويم پى كارمان، اما قضيه اندكى تفاوت داشت. ما دخترها مى دانيم اينجور وقت ها معمولا كار به اينجا مى كشد كه "من از تو خوشم مى آيد." و "شماره بده!" حالا تصور كنيد همين آدمى كه بدون دعوت آمده سر سفره ما نشسته، بر سر اينكه پسر و دخترها چطور بايد با همديگر آشنا شوند با من بحث مى كند و مدام در ميانه بحثش با حالتى تحكم آميز مى گويد: "گوش كن!" بعدترش "نه" را لابد در حكم ناز كردن تفسير مى كند و به اين راحتى ها نمى رود دنبال كارش!

 اين آدم همه تلاشش را مى كند تا بگويد صاحب يك ماشين است، تا بگويد همين امروز چهارصد هزار تومان پول ساعت داده و البته از آن قبلى هاى چهارميليون تومانى خبر ندارد! معنى كلمه "تقليل" را نمى داند، با اينحال از تك و تا نمى افتد! اعتماد به نفسش قابل تحسين است! اگر صدايت را بلند نكنى و با اخم نگاهش نكنى، كارهاى بدترى هم مى كند! با گفتن كلمه "خوشگل" به من مى فهماند كه او "سرمايه اى" است كه قرار است يك "كالاى جنسى" بخرد و از حرف هايش هم كاملا مشخص است كه به اين فرآيند افتخار هم مى كند، از گفتنش هم ابايى ندارد! دست آخر بايد به او فهماند كه "نه" يعنى "نه"!

با خودم فكر مى كنم كه وقتى موقع برگشتن به آن پسرى كه با ماشين دنبالمان راه افتاده بود و دست آخر "بيشعور" خطابمان كرد، گفتم "بيشعور تويى كه تو خيابون دنبال دخترا راه ميفتى." عذاب وجدان داشتم، از قضاوت اطرافيان مى ترسيدم، و ته دلم حس مى كردم دختر خوبى نيستم! از بچگى به ما ياد داده اند دخترهاى خوب اينجور وقت ها سكوت مى كنند و مى گذارند ديگران هر كارى دلشان خواست بكنند!

حالا در انتهاى اين متن بايد برايتان توضيح بدهم كه آن شب چه لباسى پوشيده بودم؟ كجا رفته بودم؟ بايد از خودم رفع اتهام كنم نه؟ بايد يكجورى ثابت كنم كه ايراد از من نبود اگر عده اى مخل آسايشم شدند، به حريم شخصى ام تجاوز كردند، سلطه گريشان را به رخم كشيدند و هيچ كس هم بجز خودم، بهشان نگفت بالاى چشمت ابروست! نخير، من اينكار را نمى كنم! من با افتخار مى ايستم و مى گويم كه نه سكوت مى كنم و نه عقب مى نشينم!

جنگل نروژی

زمینه :
از اولين روزى كه شروع به خواندن "جنگل نروژى" كردم، از خودم پرسيدم كه معناى اين عبارت چيست؟ "جنگل نروژى" يعنى چه؟ اصلا مگر جنگل ها هم مليت دارند؟ جنگل هلندى مثلا با جنگل نروژى چه فرقى دارد؟ مدام هم توى ذهنم جنگلى با درختان بلند با برگ هاى سوزنى، تداعى مى شود، يك جايى كه تا چشم كار مى كند همه چيز سبز است و گه گاهى هم نور آفتاب از روزنه ميان شاخه ها راهى به زمين باز كرده است. حتى آهنگش را هم گوش كردم، ولى باز هم نفهميدم "جنگل نروژى" يعنى چه؟ آهنگش به يك زبان خارجى بود كه من نمى فهميدم، تنها زبان مشترك ميان ما، ملودى ها بودند و احساسى كه پشت آن ها نهفته بود. متأسفانه از روى اين چيزها نمى شود فهميد "جنگل نروژى" يعنى چه؟ 

جنگل نروژى لابد يك جايى است كه هميشه صبح هايش مثل صبح هاى بهارى اينجاست. خواب که بيدار مى شوى، سرت را كه از پنجره بيرون بياورى، نحوه تابش آفتاب و خنكاى هواى بهارى به گونه اى است كه هزار خاطره را در ذهنت به رقص در مى آورد. مثل ليوان خاكشير وقتى بعد از مدت ها روى طاقچه بودن، برش دارى و تكانش بدهى و دانه هاى خاكشير ته نشين شده را به جنب و جوش بيندازى. 

 هميشه يك چيز مبهمى پس ذهن من هست. دلم يك چيزى مى خواهد كه نمى دانم چيست، اما با همه وجودم حس مى كنم كه چيزى كم است. چيزى بايد باشد كه نيست! گاهى اوقات حس مى كنم افكارم در فضا براى خودشان پرواز مى كنند، ولى چشم هايم را كه باز مى كنم، خودم را كنار شوفاژ در احاطه سيم هاى برق و كتاب ها مى بينم. "جنگل نروژى" مى خوانم و مدام حس مى كنم چيزى كم است! چيزى كه هنگام راه رفتن روى لبه تيغ به آدم اعتماد به نفس بدهد. شايد هم اشتباه مى كنم! اتفاقا برعكس، آن چيزى كه نيست، هيچ شكلى ندارد، هيچ شباهتى به قطعه گم شده اى از يك پازل ندارد! صرفا توده بى شكلى است كه در سايه قرار گرفته! چيزى كه "نيست"، لمس نشده و ناشناخته باقى مى ماند، تنها جاى خالى اش احساس مى شود، با هيچ دركى از مختصات وجودى خودش! فقط مى دانى كه يك چيزى بايد باشد كه نيست! انگار چاهى در كنار آدم دهان باز كرده باشد، چاهى آنقدر عميق و آنقدر سياه كه انتهايش را نمى شود ديد. همه چيز خوب است، ولى تو بايد آن چاه را بر دوش بگذارى و هركجا مى روى با خودت حمل كنى و مدام به ماهيت و چيستى اش فكر كنى و هرگز هم به نتيجه خاصى نرسى! 

 اصلا چرا "جنگل نروژى" بايد يك جاى قشنگ و خاطره انگيز باشد؟ شايد جنگلى است كه يك چيزى اش كم است، پازلى است كه يك قطعه ندارد! نمى دانم، ولى در ذهن من چيز خوبى است.
۱/۲۰/۱۳۹۶

سلام تهران

زمینه :
از قطار پياده شدم، پله ها را بالا آمدم و به تهران سلام كردم! اولين بارى بود كه ميدان راه آهن تهران را در روشنايى روز مى ديدم. معنايش برايم عوض شد. بوى زندگى مى داد، زندگى نه به معناى غم انگيزش، به آن معناى پر شور و شوقش!

 بعد از نزديك به يك ماه، امروز دوباره پايم را در خيابان انقلاب گذاشتم. هوا نيمه ابرى بود، نسيم خنكى مى وزيد و شهر طورى دلبرى مى كرد كه دلم مى خواست بغلش كنم و بگويم دلم برايت تنگ شده بود! نمى دانم اين خيابان چه دارد كه از پياده گز كردنش خسته نمى شوم! كتابفروشى هايش حال و هوايى دارد كه آدم را مى گيرد.

 كدام شهر است كه اينهمه كتابفروشى كنار هم داشته باشد؟ تا حالا به اين قضيه فكر كرده بودى؟ راسته كفش فروشى ها، راسته لباس فروشى ها، راسته پارچه فروشى ها، ولى راسته كتابفروشى ها ندارند، جايى كه يك عالمه كتابفروشى كنار هم باشد، پايت را از اين يكى بيرون بگذارى و توى آن يكى بگذارى! داشتم با خودم فكر مى كردم كه چقدر اين لعنتى را دوست دارم، اين هواى خنك بهارى اش را دوست دارم. اينكه گاهى وقت ها دورى خوب است، قدر داشته هايمان را بيشتر مى دانيم. راستش را بخواهى، من به اين چيزها معتقد نيستم. يعنى با اصل قضيه مشكل دارم، جهانى كه براى درك زيبايى نزديك بودن، لازم باشد فاصله را تجربه كنى، جهان بى رحمى است، بى رحم تَر است وقتى تلخى فاصله سال ها ته زبانت باقى مى ماند ولى شيرينى وصال خيلى زودتر از اين حرف ها معمولى مى شود، طعم خودش را از دست مى دهد. با همه اين ها، با خودم فكر مى كنم فاصله اى كه در آن غم دورى نباشد و تازه وقتى برسى، بفهمى كه رسيدن چقدر خوب است، اين فاصله، گاهى اگر باشد، خوب است...
۱/۱۷/۱۳۹۶

غم سوريه مارا كشت، كشت؟ نكشت!

زمینه :
خواب مى ديدم جنگ شده است، توى آسمان انواع و اقسام ادوات نظامى به چشم مى خورد. يك دوربين مدار بسته، تك و تنها برای خودش توى آسمان پرواز مى كرد، با دیدنش به پيشرفته بودن ِ تجهيزات نظامى مملكت صد رحمت فرستادم! حتى يك هواپيما در ارتفاع كم از داخل كوچه ما رد شد! آسمان پر از هواپيماهاى بدون سرنشين و با سرنشين بود و ما هر لحظه منتظر شليك و انفجار بوديم. برق رفته و همه شهر تاريك بود، اما نمى دانم چگونه، چراغ اتاق پذيرايى خانه ما روشن بود! بر اساس محاسبات شخصى، به اين نتيجه رسيده بودم كه علت قطع شدن برق اين است كه هواپيماهاى دشمن ما را نبينند و هدف قرار ندهند! بنابراين به برادرم گفتم بهتر است چراغ ِ اتاق پذيرايى را خاموش كند. برادرم خيلى جدى گفت: "بميريم كه بهتر است، راحت مى شويم." اما من شوق عجيبى به زندگى پيدا كرده بودم و اصلا دلم نمى خواست در آن لحظه خاص هدف اصابت گلوله هواپيماهاى دشمن قرار بگيرم و بميرم! شروع كردم به بحث كردن و توضيحاتى دادم كه محتوايشان يادم نمانده ولى هرچه بود، برادرم را قانع كرد تا چراغ را خاموش كند. ما با هيجان و اضطراب در تاريكى شب، حركت هواپيماها در آسمان را تماشا مى كرديم و مى فهميديم كه زمان آبستن حادثه اى است!

 خودم خوب مى دانم كه دليل اين خوابم چيست. يك جايى در رمان سلاخ خانه شماره پنج، "ونه گات" تعداد كشته شدگان بمباران شهر درسدن آلمان در زمان جنگ جهانى دوم را با كشته شدگان فاجعه اتمى هيروشيما مقايسه مى كند و به اين نتيجه مى رسد كه بشر بدون داشتن بمب اتم هم مى تواند خيلى ترسناك باشد، حتى بيشتر! تعداد كشته شدگان سورى از آغاز جنگ تا كنون هم از هيروشيما بيشتر است و هم از درسدن، اما تداوم و تدريج اين مرگ انگار از فاجعه بارى آن براى ما كاسته است! رومن گارى توى يكى از كتاب هايش به تلخى از سكوت مردمى كه در روستاهاى اطراف آشوويتس زندگى مى كنند، سخن مى گويد. مردمى كه مى دانستند زير گوششان كوره هاى آدم سوزى به راه است، اما سعى كردند خوشبينى خود را حفظ كنند و باور نكنند.