۱۰/۰۵/۱۳۸۸

او ناامید نمی شود

زمینه :


آنان که بیداریشان امید بود و بودنشان دلخوشی ، جز اندکی خوابیدند ،به کنج خانه هایشان خزیدند و گویی که بودنشان نیستن شد .
آنان که ایمانشان را مثال می زدند و دلاوریشان نقل محافل بود ، به چند سکه زر کافر شدند و با صدای چکاچاک شمشیرها به موش های ترسویی بدل شدند که به سرمای تاریک سوراخ هایشان پناه بردند .

اما او با صلابت ایستاده است و بیداران بر گردش .
او ناامید نمی شود ...
او زندگی را در "شهادت" معنا می کند .
او زندگی را در عقیده خلاصه نمی کند ، اینگونه گسترشش می دهد ، عمق می بخشد .
او زندگی را در جهاد خلاصه نمی کند ، اینچنین ژرفنایش می بخشد ، هدف می دهد .
او می رود تا دینش را از آنانی که دگرگونش ساخته اند باز پس گیرد .
او می رود تا داد آنانی را بستاند که بی خبر از واقعه عظیمی که در شرف وقوع است در گوشه گرم خانه هایشان مأوا گزیده اند .
او ناامید نمی شود ...
او هدف را دیده است ، راه را شناخته است و خدا را در سینه دارد .
او ناامید نمی شود ...


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت : عکس مربوط می شه به تابلوی ظهر عاشورا اثر استاد فرشچیان

۹/۱۷/۱۳۸۸

د.ا.ن.ش.ج.و

زمینه :


من کتک خوردم ، او را که چون من نبود ، کتک زدم . از من متنفر شد ، از او که مثل من نبود ، متنفر شدم .

یک نفر از بالا نگاهمان می کرد و می خندید .

همه جا قرمز شد ، او باز هم از آن بالا می خندید ، ولی هیچ کس او را نمی دید . همه در حال جنگیدن بودند ، یکی با تانک های سه رنگ ، یکی با تفنگ های سبز .

او هنوز هم می خندد .

می خندد ...

می خندد ...

اما من اشک می ریزم ، آنکه مثل من نبود هم اشک می ریزد ...


پی نوشت : گر او را که مثل تو نیست ، با سیلی می نوازی ، گر او که مثل تو نیست ، سیلی می نوازد تو را ، نخست یاد بگیر ، سیلی نخوردن را و سیلی نزدن را . یاد بگیر راه های بهتری هم هست . یاد بگیر ایران تنها از آن تو نیست . اگر او یاد نمی گیرد ، تو یاد بگیر . تو را با او چه کار ؟ راهت را فراموش نکن ، هدفت را و جایگاهی که جایگاه تو است . نگاهت را متمرکز کن و در راه گام بگذار ، هرگز ، هیچ چیز نباید تو را از راهی که می روی ، منحرف کند . او را که مثل تو نیست رها کن . اندیشه برتر در آزادی غلبه خواهد کرد . راه خودت را پی بگیر ، مگذار دیگران از انحراف تو خنده های شوم سر دهند .

۹/۰۹/۱۳۸۸

نامش خانه ملت است - مرور تاریخ - به مناسبت 10 آذر ، روز مجلس

نام مجلس همواره مفاهیمی در برابر خود کامگی و استبداد را در اذهان تداعی می کند . این نام تا مدت ها یکی از مهمترین آرزوهای سیاسی ملت ما به شمار می رفت . بدان امید که در سایه وجود چنین نهادی دیگر نه شاه بسان چوپان و سرپرست و نه مردم بسان گوسفندان ، که مقام شاهی مقامی باشد که مشروعیت خود را فقط از مردم و نه از خدا و پیامبر و جبر طبیعت کسب کرده است و اراده ملی قادراست مقام او را عزل و دیگری را بر این جایگاه بنشاند .


ساختار قومی و قبیله ای ایران تا پیش از نیمه دوم سده نوزدهم ، شکل گیری آگاهی طبقاتی و به دنبال آن مبارزه برای یک هدف و یک خواست مشترک را به تاخیر می انداخت و همین امر باعث می شد تا شاهان قاجار علیرغم توانایی ها و قدرت ناچیز خود با تکیه بر سیاست "تفرقه انداز و حکومت کن ." سال ها سایه شوم فرمانروایی خویش را بر پیکر ایران اندازند .
در نیمه دوم سده نوزدهم نفوذ و تاثیر سیاسی و اقتصادی غرب منجر به شکل گیری"طبقه روشنفکر" ، بواسطه یرخوردهای ایدئولوژیک و نهاد های نوین ارتباطی ، و "طبقه متوسط سنتی" که در واقع تجار و بازرگانان پراکنده محلی بودند که بواسطه رشد سلطه غرب بر اقتصاد ایران و تهدید اقتصاد داخلی برای نخستین بار از دردها و مشکلات مشترک خود آگاه شدند ، گردید . آنچنان که آبراهامیان می گوید : " همین مفاهیم رادیکال طبقه تحصیلکرده جدید و عقاید شیعی ضد دولتی طبقه متوسط سنتی بود که سرانجام پیروزی انقلاب مشروطه را ممکن ساخت . "
فکر تاسیس مجلس شورای ملی نخستین بار در زمان مظفرالدین شاه به دنبال مهاجرت علما به قم در اعتراض به سیاست های اقتصادی حکومت و سرکوب مخالفان و عمل نکردن به وعده های پیشین از جمله تشکیل عدالتخانه مطرح شد . سه هفته بعد به دنبال اعتصابات گسترده مردم و علما مظفرالدین شاه اعلامیه تشکیل مجلس شورای ملی را امضا کرد .
به دنبال امضای فرمان تشکیل مجلس شورای ملی ، احزاب و روزنامه ها فعالیت های خود را از سر گرفتند و تعداد آن ها به شکل چشمگیری افزایش یافت .
پس از تشکیل مجلس، نمایندگان به سرعت به تدوین قانون اساسی پرداختند . در قانون اساسی جدید جایگاه مجلس استحکام یافت و مجلس به عنوان نماینده کل مردم قدرت بسیار گرفت .
مظفرالدین شاه پنج روز پس از امضای قانون اساسی درگذشت .
محمد علی شاه چندان میانه خوبی با مجلس نداشت . اگرچه آنگونه که "آدمیت" می گوید ، تخاصم میان مجلس و محمدعلی شاه دائمی نبود و گاهی شاه پایبندی بسیاری به مشروطه از خود نشان می داد . اما وی در آغاز تاجگذاری اش در اشکال مختلف به تحقیر نمایندگان پرداخت و حتی تلاش کرد تا با تطمیع پزشک دربار سلامت عقلی پدرش را در هنگام امضای قانون اساسی زیر سوال ببرد ، اما از آنجایی که پزشک دربار در شمار مشروطه خواهان بود ، ناکام ماند . زمانی که متمم قانون اساسی را برای امضا نزد وی بردند او در ابتدا از این کار سرباز زد ، چرا که در قانون اساسی جدید او عهده دار مسئولیت چندانی نبود . اصل 35 متمم قانون اساسی منشا حاکمیت را نه خداوند بلکه مردم می دانست : " سلطنت ودیعه ای است که به موهبت الهی از طرف ملت به شخص شاه مفوض شده . " از سوی دیگر قوه مجریه در اختیار شاه قرار گرفته بود و او می بایست وزرا را تعیین کند ، در حالی که بودجه دربار را مجلس تعیین می کرد ، مجلس حق عزل وزرا را در اختیار داشت و پسران ، برادران و عموهای شاه نیز حق عضویت در کابینه را نداشتند و شاه از عادت مرسوم دست خط نویسی منع شد و تنها می توانست طرح های مجلس را امضا کند . بدیهی بود که شاه در برابر انتقال چنین اقتداری به مجلس ایستادگی کند . وی سرانجام به دنبال حمایت های گسترده مردم از مجلس و متمم قانون اساسی وادار به امضای آن شد .
متاسفانه در برهه های بسیاری از تاریخ ایران ، پیروزی های مقطعی و آزادی های ناشی از آ ن به دنبال حرکت های رادیکال و بیش از ظرفیت جامعه دوام چندانی پیدا نکرده اند . پیروزی مشروطه طلبان نیز در این برهه از این قاعده مستثنی نشد . اقداماتی نظیر اصلاحات غیر دینی ، درخواست حق رای برای تمام مردان ایرانی که اغلب فقیر و بی سواد بودند و تصویب چندین طرح اقتصادی در شرایط نابسامان اقتصادی آن روز که منجر به استضعاف هرچه بیشتر عامه مردم و نارضایتی اصناف گردید ، فضا را برای سوء استفاده سلطنت طلبان و روحانیون مرتجع طرفدار آنان باز نمود و بار دیگر اقتدار از دست رفته یشان را به آن ها بازگرداند و شجاعت کافی برای به توپ بستن مجلس را در خرداد 1287 به محمد علی شاه بخشید . بدین ترتیب مجلس اول بواسطه کشمکش های داخلی و به دنبال یک درگیری خونین به انتهای کار خود رسید و عده بسیاری از مشروطه خواهان دستگیر شدند و یا به قتل رسیدند .
در عین حال تصرف پایتخت منجر به سکوت مشروطه طلبان در سایر ایالات نشد . با قیام ایالات و به هم پیوستن دو گروه مسلح طرفدار مشروطه ، موقعیت سلطنت طلبان در تهران به شدت تضعیف شد . مشروطه طلبان سرانجام در 22 تیرماه تهران را فتح کردند ، عده ای از مخالفان را دستگیر و محاکمه نمودند . محمد علی شاه را عزل و فرزندش احمد شاه را به جای او نشاندند و با انجام اصلاحاتی در قانون انتخابات ، مجلس دوم را تشکیل دادند .
مجلس دوم به دنبال بروز چند دستگی در داخل و خارج آن و فشارهای روسیه مبنی بر اجرای قراداد 1907 منحل شد . چرا که نمایندگان مجلس مخالف اجرای این قرارداد بودند ، درحالی که کابینه برای جلوگیری از تصرف پایتخت بوسیله نیروهای روسی به اجرای آن تن داد و مجلس را منحل نمود .
پس از آن ایران به شکل مستعمره کشورهای بیگانه چون روس و انگلیس درآمد . ایران بسان تکه گوشتی بود و بیگانگان چون درندگان هر کدام هر بخش را که می توانست در اختیار خود می گرفت ، گاهی هم بر سر تقسیم ایران توافق هایی میان آن ها صورت می پذریفت ، انگار که آنان صاحب جان و مال و سرزمین مردم ایرانند . در این میان روسای قبایل و بزرگان و ثروتمندان نیز از این وضعیت چندان بی بهره نماندند و به تقسیم قدرت در میان یکدیگر پرداخته و هر چه بیشتر به استثمار مردم پرداختند . همین عوامل منجر به شکل گیری اعتراضات توده ای در میان مردم از جمله تحصن در حرم حضرت رضا (ع) و ماجرای به توپ بستن آن توسط روس ها شد . در پی این سرکوب ، اگرچه اعتراضات برای مدتی فروکش کرد ، اما سرانجام به دنبال تهدید عده ای از روشنفکران رادیکال و برخی از اصناف مبنی بر اعتصاب در صورت تشکیل نشدن مجلس ، مجلس سوم بلافاصله پس از جنگ جهانی اول تشکیل شد .
لایحه اعطای حق رای به همه مردان ایران اعم از روستایی ، فقیر و بی سواد در مجلس سوم و در شرایط بسیار آشفته ای به تصویب رسید . این قانون بعد ها در به قدرت رسیدن رضاخان چندان بی تاثیر نبود .
در بحبوبه جنگ علیرغم اعلام بی طرفی ، ایران یکبار دیگر از سوی کشورهای بیگانه مورد تعرض قرار گرفت . دراین هنگام انقلاب روسیه همانند معجزه ای بود که ایران را از خورده شدن به دست اجانب رهاند . با اینحال بروز تفرقه و چند دستگی در میان احزاب سیاسی و از سوی دیگر ناآگاهی مردم و عدم اعتماد آن ها به حکومت باعث شد تا اوضاع کشور همچنان آشفته باقی بماند و دولت های ناکارآمد پشت سر هم تشکیل و سقوط کنند ، بطوریکه در مدت 19 ماه 6 کابینه تشکیل شد . قرارداد 1919 ایران و انگلیس هم که بدون دخالت مجلس منعقد شده و به منزله فروش کشور بود بر موج ناآرامی ها افزود . از سوی دیگر قحطی بر کشور مستولی شد و همه این عوامل دست به دست هم داد تا رضاخان در اذهان به شکل تنها ناجی مردم جلوه گر شود .
در چنین شرایطی ، فکر کودتا به ذهن بیشتر طرف های درگیر خطور کرد . از یک سو مرحوم سید حسن مدرس تنها راه نجات از آشفتگی و بلاتکلیفی را کودتا می دانست و از سوی دیگر سلطنت طلبان هم راهکار فائق آمدن بر مشروطه طلبان و حفظ تاج و تخت خود را در کودتامی دیدند ، اما کودتا و نتیجه آن بگونه ای دیگر رقم خورد .


از مجلس اول تا مجلس پنجم ، انتخابات مجلس عرصه رقابت گروه ها ی سیاسی و اشخاص سرشناس در شهرها و همچنین رقابت صاحبان نفوذ در روستاها که زیر دستان خود را بسان گله های گوسفند ( به تعبیر آبراهامیان ) ، به پای صندوق های رای می آوردند ، بود . اما از مجلس ششم تا سیزدهم رضا شاه با مداخله مستقیم در انتخابات مجلس ، بوسیله دست چین کردن نامزدهای مد نظر خود و داخل کردن آن ها به مجلس و جلوگیری از ورود نامزدهای سایر احزاب و مخالفان ، شخصا معادلات سیاسی را رقم می زد . بنابراین مجلس دیگر نه یک نهاد مفید و موثر و خانه مردم ، بلکه نهادی تشریفاتی و ناکارآمد بود که طرح های مد نظر رضاشاه را تصویب و طرح های خلاف نظر او را رد می کرد .




نهایتا رضاخان در شب سوم اسفند 1299 با پشتیبانی نیروهای انگلیسی به تهران رسید و شاه را وادار کرد تا سید ضیاء را به نخست وزیری منصوب کند و خود نیز به مقام سردار سپهی دست یافت . آنان قرارداد 1919 و برخی قراردادهای دیگر با کشور روسیه را لغو نمودند . در ظاهر اینچنین می نمود که کودتا پایان دوران آشوب های داخلی خواهد بود .
رضاخان یکسال بعد وزارت جنگ را در اختیار گرفت . وی به تدریج نیروی نظامی خود را تقویت کرد و جنبش جنگل و سایر جنبش های محلی را سرکوب نمود . او سپس برای دست یابی به قدرت بیشتر به ائتلاف با احزاب مجلس پرداخت . در نخستین گام ، در مجلس چهارم با حزب محافظه کار اصلاح طلب ائتلاف نمود . بیشتر اعضای این حزب بواسطه تصویب لایحه اعطای حق رای به تمام مردان ایرانی در مجلس سوم ، به مجلس چهارم راه یافته بودند . نتیجه این ائتلاف بقای رضاخان در صدر وزارت جنگ بود .
این ائتلاف در اواخر کار مجلس چهارم با ارائه لایحه نظام وظیفه اجباری از جانب رضاخان و مخالفت حزب مذکور از هم پاشید .
در فاصله میان مجلس چهارم و مجلس پنجم رضاخان به ائتلاف با احزاب اصلاح طلب غیر مذهبی پرداخت و با دست کاری در انتخابات حوزه ها ، اکثریتی از دوحزب سوسیالیست و تجدد را وارد مجلس کرد و در قبال آن نخست وزیری را بدست آورد .
سرانجام در پاییز 1304 احزاب حامی رضاخان در مجلس بیشترین خدمت خود را به رضاخان انجام داده ، طرح خلع قاجار از سلطنت و واگذاری حکومت به رضاخان را با 80 رای موافق ، 30 رای ممتنع و 5 رای مخالف به تصویب رساندند . از سرشناس ترین مخالفان این طرح می توان نام " دکتر محمد مصدق " را ذکر نمود .
نکته جالب اینجاست که" آبراهامیان" اگرچه دلیل اصلی به قدرت رسیدن رضاخان را قوه ارتش و نیروی نظامی می داند اما معتقد است اگر خواست عمومی مردم نبود ، وی هرگز نمی توانست اینچنین مسالمت آمیز سلطنت را در اختیار گیرد ، انگار که "آبراهامیان" می خواهد با طرح این مسئله به نوعی اولویت بندی در تشخیص معضلات ایران و عوامل بوجود آورنده آن برسد .
از مجلس اول تا مجلس پنجم ، انتخابات مجلس عرصه رقابت گروه ها ی سیاسی و اشخاص سرشناس در شهرها و همچنین رقابت صاحبان نفوذ در روستاها که زیر دستان خود را بسان گله های گوسفند ( به تعبیر آبراهامیان ) ، به پای صندوق های رای می آوردند ، بود . اما از مجلس ششم تا سیزدهم رضا شاه با مداخله مستقیم در انتخابات مجلس ، بوسیله دست چین کردن نامزدهای مد نظر خود و داخل کردن آن ها به مجلس و جلوگیری از ورود نامزدهای سایر احزاب و مخالفان ، شخصا معادلات سیاسی را رقم می زد . بنابراین مجلس دیگر نه یک نهاد مفید و موثر و خانه مردم ، بلکه نهادی تشریفاتی و ناکارآمد بود که طرح های مد نظر رضاشاه را تصویب و طرح های خلاف نظر او را رد می کرد . این امر در هنگام رای اعتماد به وزرا نیز بخوبی به چشم می آمد .
رضاخان به جای مشورت با بزرگان و صاحبان اندیشه برای انتخاب وزرا که تا پیش از آن مرسوم بود ، در عین خودکامگی ، وزرای مورد نظر خود را بدون مشورت انتخاب می کرد و برای اخذ رای اعتماد به مجلس می فرستاد و نتیجه نیز از پیش معلوم !
اینچنین خانه آمال و آرزوهای ملت ، تا مدت ها به جولانگاه رضاخان برای تظاهر به ملی گرایی مبدل شد . خانه ملت که نبود ، هیچ ، گشوده راهی برای برآوردن خواست های رضا خان به عنوان شخص اول مملکت گشت .



ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
منابع :
ایران بین دو انقلاب ، یرواند آبراهامیان
مجلس اول و بحران آزادی ، فریدون آدمیت
تاریخ مختصر احزاب سیاسی ایران - انقراض قاجاریه ، محمد تقی بهار

۹/۰۴/۱۳۸۸

صحــــرا رود

زمینه :

و اوست خدایی که باران را پس از نومیدی خلق می فرستد و رحمت خود را فراوان می گرداند . و اوست خداوند محبوب الذات ستوده صفات .
سوره شورا ، آیه 28









روزهاست که در صحرارود ما باران نمی بارد . روستای ما ، صحرارود ما ، روزهاست که صحرایش خشکیده از رودهاست . دیگر صدای خنده و بازی کودکانه بچه های عمو صادق با صدای آب در هم نمی آمیزد . صحرارود ما را "بیابان" نام شایسته ترست .

تا فرسنگ ها صحرارود ما کویر است و کویر است و کویر . به همان اندازه عریان ، به همان اندازه داغ و سوزناک ، به همان اندازه پر از درد . آفتابش روزهاست که بر شاخه آسمان خشکیده است ، انگار که او هم بارانش آرزوست .
می گویند از ظلم کدخداست . کدخدای ما ظالم است . کدخدای ما یک چشم دارد و با آن یک چشم فقط خودش را می بیند . نه ، دو چشم دارد ولی با یکی می بیند . حتی "نگاه" هم نمی کند . فقط می بیند . کدخدای قبلی هم بدین سان ، و کدخدای قبـل تر و قبــل تر و قبـــــــل تر .
از ظلم کدخدا نیست ، کدخدای ما ظالم است اما ظلم را باران باید ، تا بشوید ، تا بروبد .
از ظلم کدخدا نیست ، از جهل ماست ، از اینکه سالهاست نگاهمان به کدخدا بوده است و از خویشتن غافل .
کدخدا عوض کردنت را چه سود ؟ خودت را عوض کن ، او هم عوض می شود . مگر تو با چند چشم نگاه می کنی ؟ تو هم با یکی از چشمهایت می بینی ، کدخدا را می بینی . پس خودت چه می شوی ؟ خودت را دیده ای ؟ هرگز با چشم دیگرت نگریسته ای ؟
باران خواهد بارید ، صحرارود ما دوباره صحرایی آرمیده در زیر نوازش رودها خواهد بود . صدای خنده های بچه های عمو صادق که باصدای زلال آب یکی می شود ، در صحرارودمان طنین انداز خواهد شد . ایمان من اینست . آرمانشهر من سرزمینی است به صداقت صحرارود ، به وسعت صحرایش ، به پاکی رودهایش .





ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت : دلم هوای باران دارد . صدای باران که هر سکوتی را می شکند . چه روزهایی داشتیم ، در کنار هم زیر باران ، بدون چتر . ایمان من اینست : باران خواهد بارید .

۸/۳۰/۱۳۸۸

پست نه !!! پی نوشــــت

زمینه :


درمه بازگشـــــایی شد !


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت اول : یکی نیست به من بگه نمی خوای بنویسی ننویس ، چرا وبلاگو می بندی ؟؟؟!!!! ( قاصدک گفت !!)
پی نوشت دوم : اومدیم زیپ دهنمونو بکشیم ، بشینیم کنج خونه به خودسازی (!) بپردازیم که دیدیم نه زیپ دهنمون به این سادگیا کشیدنیه ، نه این وبلاگ اونقدر گلابیه که تو خودسازیمون بی تاثیر باشه !! ( تازه دلمونم واسه رفقا تنگ می شه !!!)
پی نوشت سوم : تصمیم عجولانه نگیرید ! ( البته اقتضای سنه !!!! )
پی نوشت چهارم : این پست پس از نگارش پست بعدی حذف خواهد شد !
پی نوشت پنجم : از قاصدک بابت این پستش بینهایت ممنون ! ( تشکر از همه دوستان عزیزی که کامنت گذاشتن ! )
پی نوشت ششم : پست نیست که همش پی نوشته !!!
پی نوشت هفتم : دیواری کوتاه تر از دیوار فضاهای مجازی هم مگه هست ؟؟؟ اصلا دیوار داره ؟؟؟


بعد نوشته : قرار بود این پست رو حذف کنم اما محبت دوستان اونقدر زیاد بود که تصمیم گرفتم نگهش دارم .

۸/۱۹/۱۳۸۸

از همه ، از من

زمینه :







آنقدر بر خاک مرده این باغ نهال سبز می کارم تا باغبان شرمنده شود .
اگرچه برای کاشتن نهال باید خاک را بشکافم ، شاید به جرم اینکار باغبان از من بیزار شود .
ملالی نیست ، بگذار بیزار بشود . آن زمان که سبزی نهال هایی که من با دستان خود ، با عشق ، با اشک کاشتم ، پیکر باغ را فرا گیرد ، باغبان لبخند خواهد زد .
حتی اگر طناب دار مرا به شاخه های همان نهالی که من جانش بخشیدم ، آویزان کند ، خوشحال خواهم شد، هنگامی که جسمم از درختی آویزان است و در برابر اراده بادی که به هر سو می کشاندش ، می خواهد اما نمی تواند که مقاومتی داشت باشد ، نفسم که بند می آید ، نوک دست ها و پاهایم که سپیدیشان را به کبودی می سپارند ، آخرین تصویری که در روحم ثبت شود انبوه درختان سبز باشد و باغبانی که دیگر سبز شده است . تنها گناهش سرخ پنداشتن منست ، می بخشم .
باز هم سربلند خواهم بود که تلاش تک تک سلول های بدنم برای ادامه حیات ، لرزش اندامم در جستجوی نفس ، درخت سبزی که صبورانه سنگینی وزنم را تحمل می کند خواهد لرزاند و آن گاه برگ های زرد و پاییزی اش ، برگ های پبر و مرده اش در فشار این تکان فرو خواهد ریخت .
حتی مرگم خط سبزی بر پیکر همه مرگ ها خواهد بود .



ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت : این از اون متن هایی بود که از ته قلب برچسب "واسه دلم" رو براش انتخاب کردم .

۸/۱۴/۱۳۸۸

توسعه اقتصادی منهای توسعه اجتماعی و سیاسی ؟

زمینه : ,


در شرایطی که مدت هاست کارشناشان بر سر تقدم عدالت یا آزادی اجتماعی بحث های بسیاری دارند ، تاریخ ایران به خوبی بیانگر این امر است که سیاست توسعه اقتصادی بدون در نظر گرفتن توسعه سیاسی و اجتماعی ناکارآمد و بی نتیجه است . آنچه که ما در زمان حکومت پهلوی و حتی پس از انقلاب بجز در زمان های کوتاهی نظیر دوران جنگ و دوران اصلاحات شاهد آن بوده ایم ، سیاست توسعه اقتصادی است که عمدتا هم بدون در نظر گرفتن توسعه فرهنگی و اجتماعی به اجرا در آمده است و در هیچ برهه ای هم نتوانسته رضایت عمومی را بدنبال داشته باشد .




هر دولتی برای اجرای برنامه های اقتصادی مد نظر خود نیاز به برنامه ریزی دارد . از طرف دیگر برای یک برنامه ریزی دقیق و جامع احتیاج به اطلاعاتی درست و کامل داریم .حال اگر همین طرح تحول اقتصادی مورد نظر دولت را به عنوان مثال در اینجا مطرح کنیم می بینیم که اساسا بر داده های دریافتی از مردم متکی است . اما چه چیز می تواند درست بودن این داده های دریافتی را تضمین کند و بدنبال آن موفقیت آمیز بودن طرح اقتصادی مبتنی بر این داده ها را ضمانت نماید ؟
این ضمانت را باید در روابط حاکم بر دولت و ملت جستجو نمود .زمانی که اعتماد کافی میان دولت یک کشور و مردم آن موجود باشد ، مردم با اطمینان کامل ، صادقانه اطلاعات لازم را در اختیار نهادهای مربوطه قرار می دهند و هرگز از از دست رفتن سرمایه های خود بیمی نخواهند داشت . اما اگر میان دولت یک کشور و مردم آن شکاف عمیقی موجود باشد که روند اعتمادسازی را مختل کند، مسلما مردم هم از دادن اطلاعات درست در خصوص سرمایه ها و روند فعالیت های اقتصادی خود امتناع خواهند ورزید . شکاف عمیقی که تنها بواسطه ایجاد نهادهای مدنی همچون احزاب ، روزنامه ها و اصناف که روابط دولت و ملت را تنظیم نموده و از قرار گیری این دو در برابر یکدیگر جلوگیری می کنند ، پر می شود . وجود چنین نهادهایی مشارکت اجتماعی مردم را افزایش داده و درنتیجه از انباشته شدن توقعات و نارضایتی ها جلوگیری می کند و اینچنین شالوده های تحقق اعتماد مردم به دولت و دولت به مردم را پی ریزی می نماید .

ورای مسائل تخصصی اقتصادی مربوط به "طرح تحول اقتصادی " ،آیا اعتماد کافی میان مردم ما و دولت وجود داشت که مانع از دادن اطلاعات غلط یا ناکامل از سوی مردم بشود ؟
اطلاعاتی که سنگ بنای برنامه ریزی های مربوط به این طرح می باشد ؟
و اینکه آیا دولت هم تلاشی برای ایجاد این اعتماد و تحکیم آن کرده است ؟


از سوی دیگر بسیاری از کارشناسان معتقدند در کشورهای توسعه نیافته و در حال توسعه ، یکی از موانع توسعه خود مردم هستند که علیرغم انتظاراتشان به دلیل هراس از تغییر و ثبات طلبی مانع اجرای درست طرح های توسعه می شوند ، که این نیز به دنبال پایین بودن سطح آگاهی های اجتماعی و نبود اطلاع رسانی کافی شکل می گیرد و باز هم مسئله اعتماد مطرح می شود . اگر مردم بخوبی از چگونگی اجرای یک طرح آگاهی داشته باشند و روند تاثیر گذاری این طرح در بهبود زندگی آن ها بخوبی تشریح شود ، و از سوی دیگر اعتماد کافی میان مردم و رسانه ها و اجراکنندگان طرح مذکور وجود داشته باشد ، مردم نه تنها در برابر آن مقاومتی نخواهند داشت بلکه کمال همکاری را هم در جهت اجرا و تسریع طرح های توسعه به جا خواهند آورد .

حال این سوال مطرح می شود که آیا در اجرای طرح تحول اقتصادی ، اطلاع رسانی کافی انجام گرفت ؟ آیا مردم با نحوه اجرای این طرح بخوبی آشنا شدند ؟ آیا اساسا در ایران رسانه ای هست که بتواند بار سنگین چنین اطلاع رسانی توام با اعتماد سازی را بر دوش بکشد ؟


در کتاب جامعه شناسی توسعه * می خوانیم : " تحولات سیاسی پس از جنگ جهانی دوم و تغییر وضع جهان ، بیداری و رشد آگاهی ملی مردم مستعمرات و دستیابی آن ها به استقلال سیاسی ، بی ثمری کمک های اقتصادی و حیف و میل آن توسط حکومت های فاسد بیانگر عواملی بود که موجبات تغییرات قابل ملاحظه ای را در دیدگاه های نظری اندیشمندان فراهم آورد . در اواسط دهه 60 میلادی اکثر پژوهشگران طرفدار این عقیده بودند که باید حقایق و واقعیات بیشتری را در نظر گرفت و رشد و توسعه را فراتر از رشد و توسعه اقتصادی دانست . آن چنان که میردال می گوید : رشد و توسعه اقتصادی همواره یک مساله اجتماعی - سیاسی بوده است و توروپ معتقد است که ایده توسعه اقتصادی باید جای خود را به مفهوم وسیع تری چون توسعه اجتماعی - اقتصادی بدهد . "
این ماجرا زمانی پیچیده تر می شود که به این نکته توجه کنیم که توسعه اجتماعی و توسعه سیاسی لازم و ملزوم یکدیگرند و بدون تحقق یکی دیگری قابل اجرا نیست .
از این رو برای دست یافتن به توسعه اقتصادی پایدار باید توسعه سیاسی و اجتماعی را نیز مد نظر قرار داد . در غیر اینصورت تحولات اقتصادی پیش رو نیز نظیر تجربه های پیشین چندان قادر به بهبود اوضاع نخواهند بود .
و باز هم این سوال مطرح میشود که فارغ از کارآمدی یا ناکارآمدی این طرح در حوزه اقتصادی ، آیا زمینه های لازم سیاسی و اجتماعی برای ثمر بخش بودن چنین طرحی در چنین سطح وسیعی ایجاد شده است ؟ آیا دولت توسعه اقتصادی و توسعه سیاسی و فرهنگی و اجتماعی را پایاپای جلو میبرد و اینها را از الزامات یکدیگر می داند ؟ یا اینکه صرفا در اندیشه ایجاد تحول اقتصادی بدون ایجاد تحولات اجتماعی و سیاسی است ؟
آیا به همان اندازه که قرار است این طرح اقتصاد مملکت را متحول کند ، راهکاری هم برای متحول کردن ساختار های اجتماعی و سیاسی کشور اندیشیده شده است ؟ آیا آزادی های سیاسی و اجتماعی نیز بهبود پیدا خواهند کرد ؟





* منابع : ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
"جامعه شناسی توسعه" :
تالیف دکتر مصطفی ازکیا ،
دکتر غلامرضا غفاری
"جنبش اصلاحات دموکراتیک در ایران" :
عمادالدین باقی








پی نوشت :
این طرز ایجاد رنگ پس زمینه برای متن ها رو نخستین بار در وبلاگ "و اما مهر ..." دیدم و تصمیم گرفتم خودم هم از این ابتکار استفاده کنم.

۷/۲۸/۱۳۸۸

نظر شما چیست ؟

زمینه :








نظر شما چیست ؟

آیا موافقید با وجود اینکه در تقویم روزی به نام روز ملی پسران نیست ، روزی به نام روز ملی دختران وجود داشته باشد ؟ آنهم با عنوان اینکه دختران بتوانند خود را در اجتماع بیشتر اثبات کنند !؟

به نظر شما آیا اینکار می تواند مفید واقع شود ؟









ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت اول : روز ولادت حضرت معصومه (س) از سوی شورای عالی انقلاب فرهنگی با هدف اینکه دختران بتوانند بیشتر خود را در اجتماع اثبات کنند به نام روز ملی دختران نامگذاری شده است .

پی نوشت دوم : عکس ها رو دوست عزیزم مهتاب برام فرستاده که مربوط به اجرای فنون رزمی به صورت مختلط در حاشیه نمایشگاه ناجا است که اعتراض خیلی ها رو برانگیخته .
از طرف خودم و خیلی از شماها از مهتاب می خوام وبلاگشو راه بندازه ، قالبشم با قاصدک !!!!

۷/۱۴/۱۳۸۸

خواب

زمینه :



ساعت حدود پنج و نیم صبح است ، بالاخره تموم شد ! کتاب را می بندم . انگار که کوله باری از پشتم برداشته باشم ! با حس غرور بسیار با تصور اینکه فتحی انجام داده ام ، به تختخواب می روم . فاتحانه پلک هایم را بر هم می گذارم . پیش از خواب فصل های مختلف کتاب را با خرسندی و احساس رضایتی وصف ناپذیر مرور می کنم . شخصیت ها از برابرم عبور می کنند . کم کم حس خود شیفتگی ام بیشتر می شود . تازه چشم هایم گرم شده و میان خواب و بیداری غوطه ورم ، که صدای کسی از کوچه می آید که مثل جارچیان قدیم و با صدایی اندوهناک و بغض آلود و در عین حال با صلابت که ناامیدی در آن موج می زند ، پشت سر هم فریاد می زند :


"شب است ، بیدار شوید ! "


با عصبانیت چشم هایم را باز می کنم ، نگاهی به آسمان می اندازم : خورشید در حال طلوع کردن است .


هوای سردی است . مرد همچنان فریاد می زند ، صدایش دور و دورتر می شود . در حالی که زمزمه می کنم : "دیوانه !" ، پتو را روی سرم می کشم و تا ساعت سه بعد از ظهر می خوابم .







۷/۰۶/۱۳۸۸

خاطره ای که نخواست خاک بخورد ...


این متن رو قبلا به صورت کامنت در بلاگ یکی از دوستان در 360 قرار داده بودم که بعدا اینجا هم ثبتش کردم تا بتونم نظراتتون رو بدونم .




هر روز وقتی مدرسه تعطیل می شد از کنار پارک که رد می شدم صندلی های خالی تاب ها انگار مرا می خواندند . زیر درختان سرو کمی آنطرف تر پشت چمنزار وسط پارک چند صندلی خالی که با هر وزش باد بالا و پایین می شدند ، همیشه به من چشمک می زدند . سهم من از آن صندلی های خالی فقط چند لحظه ای بود که چشم هایم را می بستم و خود را روی یکی از آنها تصور می کردم :

بالا پایین بالا پایین بالا پایین


و چه لذتی است وقتی که باد به صورتت برخورد می کند و تو فاتحانه حجم هوا را کنار می زنی و بالا می روی انگار به آفتاب نزدیکتری و درست لحظه ای که دست دراز می کنی تا تکه ای از آفتاب را بکنی انگار کسی با تو شوخی دارد و تو را عقب می کشد و این روند تکراری چه لذتی دارد . تاب سواری انگار از آن معدود تکرار مکرراتی است که آدم از آن خسته نمی شود .اندکی بعد چشم هایم را باز می کنم اطراف را می پایم نکند کسی مرا دیده باشد و سپس با حسرت از کنار صندلی ها عبور می کنم . همین لحظه چند پسر جوان که به نظر دانشجو می آیند با عجله و با خنده از مقابلم عبور می کنند به طرف صندلی های خالی می روند و از تکرار لذت می برند. مردمی که عبور می کنند با خنده نگاهشان می کنند بعضی ها هم با دلسوزی بخاطر اینکه بیچاره جوان های ما تفریح که ندارند طفلکی ها !!! و من باز هم با حسرت نگاهشان می کنم . بعد به ذهنم خطور می کند چرا من مثل اینها نباشم مگر من از اینها کوچکتر نیستم ؟ حداقل ظاهرا که کوچکتر از آن ها بنظر می آمدم .فردای آن روز هنگام عبور از پارک وقتی چشمک زدن صندلی های خالی را دیدم تصمیم گرفتم من هم مثل آن پسر ها آرزوی دیرینه ای که از نه سالگی برایم آرزو شده بود را یک بار دیگر تجربه کنم . با دلهره به طرف صندلی خالی رفتم . داخل پارک هیچ بچه ای نبود چون دم ظهر بود .شروع کردم به تکرار مکرراتی که نه سال پیش آخرین بارم بود : بالا پایین بالا پایین بالا پایین



همه دنیا در دستانم بود . تمام خاطرات شیرین کودکی ام زنده شد . انگار تازه متولد شده بودم . خدای من بعد از نه سال .



وقتی به خودم آمدم که زنگ صدای متلک یک مرد در گوشم طنین انداز شد و بعد نگاه تحقیر آمیز عابران پیاده . از آن نگاه های دلسوزانه و توام با خنده و محبت که نثار آن پسرهای جوان می شد خبری نبود . به من همچون یک مجرم نگاه می کردند . تمام دنیایی که در دستانم بود روی سرم خراب شد . تا جلو در خانه خودم را حفظ کردم ولی به محض ورود بغضم ترکید .در چند لحظه کوتاه با نگاه هایشان مرا به دادگاه بردند محاکمه کردند و مجازات کردند بدون آنکه به من اجازه دفاع بدهند.



آهان ببخشید حق با آن ها بود من فراموش کرده بودم یک دختر هستم . یادم رفته بود نه سالم که شد مامان و بابا گفتند عزیزم تو دیگه بزرگ شدی باید سنگین و با حیا باشی تاب سواری ممنوع ، دویدن تو خیابون ممنوع ، خندیدن توی خیابون ممنوع ،دو بار در روز از یه جا عبور کردن ممنوع، دوچرخه سواری ممنوع .حالا خوب می فهمیدم چرا همه این کارها ممنوع شدند . خوب می فهمیدم که مقصر پدر و مادرم نبودند آن ها فقط نمی خواستند کسی بیرحمانه برایم حکم صادر کند .



یکجور لجاجت بچگانه به من می گفت که یکی از آن صندلی های خالی باید نصیب من شود . شاید کینه ای که از مردم آن پارک به دل گرفته بودم باعث می شد بیشتر لجبازی کنم و برای تحقق بخشیدن به آرزوی دیرینه ای که نه سال در کنج قلبم خاک می خورد بیشتر تلاش کنم.بالاخره جای مناسب را پیدا کردم . پارکی خلوت و ساکت در محله ای کم رفت و آمد . پشت یکی از درخت ها یک صندلی خالی بود جایی که هیچ کس نمی دید . با اشتیاق زیاد به طرف صندلی رفتم روی آن نشستم و تجربه کودکی را تکرار کردم :



بالا پایین بالا پایین بالا پایین



شنبه : بالا پایین بالا پایین



یکشنبه : بالا پایین بالا پایین



دوشنبه : بالا پایین بالا پایین



هفت روز ایام هفته تنها مشتریان پارک پیر بی کس من بودم و چند جوان با سیگاری که در دستشان بود و آتش و زغال و دود و سرنگ و ...همه ما دنبال جایی خلوت دور از چشم های دیگران برای انجام کاری که از نظر مردم گناه بود می گشتیم ، ولی من هیچوقت متوجه شباهت خودم با آن جماعت نشدم ...

۶/۲۵/۱۳۸۸

تا آزادی همه مستضعفان ...

زمینه :




امام خمینی ، 15 مرداد 1358 :
"روز قدس" يك روز جهاني است. روزي نيست كه فقط اختصاص به قدس داشته باشد. روز مقابله مستضعفين با مستكبرين است.

۶/۲۱/۱۳۸۸

نامه ای به نخستین وزیر زن ایران ، پس از انقلاب

زمینه : ,








نامه ای به وزیر بهداشت !



می دانم چه اندازه سخت است که از میان همه وزرای یک کشور شما برای نخستین بار تنها زنی هستید که عهده دار این پست شده اید ! چه اندازه دشوار است در سرزمینی که زن را به خانه نشینی و شستن و پختن می شناسند ، زنی بیاید و برای نخستین مرتبه تعهد سنگین وزارت را بر دوش کشد ! نمی توانم شادمانی ام را از این حادثه انکار کنم که سرانجام زنی می خواهد نقشی متفاوت در عرصه متحجری که سنگ هایش سال ها بر روح و جسم زن ها نواخته می شد ، ایفا کند ! امروز برای خودنمایی هم که شده روزنه ای گشوده گشته است و و از میان تمام زنانی که لیاقتشان بسیار بیشتر از وزارت است ، از میان تمام زنانی که مردانگی در برابرشان رخ زرد می کند ، شما از آن روزنه عبور کرده اید . می دانم که از امروزدر پاسخ کوچکترین اشتباهی که در مقایسه با اشتباهات بزرگ مردان همکارتان پشیزی به شمار نمی رود ، زن بودنتان را نشانه خواهند رفت و آن گاه این دیگر شما نیستید که متهمید ، من هستم ، ما هستیم ، ما دختران و زنان ایرانی هستیم که طبق معمول اندیشه های سطحی نگر ما را به دادگاه می برند و بدون اینکه حقی هم برای دفاع قائل باشند ، حکمشان از پیش صادر .


نمی دانم چقدر این سنگینی مضاعف را احساس می کنید و امید هزاران زن و دختر ایرانی که برای اثبات قطره ای از چشمه وجودشان چشم به شما دوخته اند و امید ملت ایران که سلامت خود و عزیزانشان را از شما طلب می کنند تا آنان را که دوستشان دارند زین پس نبود دکتر و پول و پارتی و امکانات ، تابوت هدیه نکند !
آن گاه از میان اینهمه معضلات حل نا شده ، اینهمه مرده های بیهوده در گور خوابیده اینهمه دست و پاهای قطع شده و ذهن های آشفته ، شما به تفکیک جنسی پزشکان زن و مرد در مراکز درمانی می اندیشید ؟؟؟؟!!!
انگار که این یگانه مشکل سلامت جامعه ماست ؟ آیا اصلا می توان نامش را مشکل نهاد ؟ و اگر مشکل است ، تفکیک جنسی راه حل آنست ؟ اینگونه می خواهید باری از دوش زنان و دختران سرزمینتان بردارید ؟ انگار که نمی دانید به لطف همکارانتان در انبوه مشکلات به چنان دست و پازدنی افتاده اند که در برابر چنین اندیشه هایی جز لبخندی تلخ و تمسخر آلود ، ناشی از برخاک نشستن آرزوهایشان ، چیزی ندارند که نثارتان کنند !



__________________
بعد از اینکه ابهاماتی درباره عقیده من درخصوص این انتخاب و اهدافش بوجود اومد تصمیم گرفتم لینک یکی از پست های پیشین رو در اینجا بذارم :


وزیر زن در کابینه ، خبر خوب یا خبر بد ؟



۶/۱۴/۱۳۸۸

سه سوال از آینده بپرسین !

زمینه :









مقدمه اول : با وجود فراوانی سوژه های سیاسی ، تصمیم گرفتم این پست رو به زنگ تفریح اختصاص بدم به امید اینکه حال و هوامون عوض بشه !



مقدمه دوم : اگر یه روز تکنولوژی اونقدر پیشرفت کنه که بتونید درباره آینده سوال بپرسین ، چه سوالی می پرسیدین ؟



شرح :

از اونجایی که هنوز علم اونقدرا هم پیشرفت نکرده بنابراین با محدودیت ، امروز و چند روز آینده فرصت دارین فقط سه تا سوال از آینده بپرسین ، مواظب باشین چی می پرسین چون ممکنه این وسطا یکیم پیدا بشه که جواب بده !



از آینده سه سوال بپرسید !



تبصره یک : سوالات شما محدودیت جغرافیایی ، زمانی و انسانی ندارد ، می توانید سوالات خود را از هر جای دنیا ، درباره هر شخصی در جهان و هر زمانی از دو ساعت بعد گرفته تا دوملیون سال بعد بپرسید !!!



تبصره دو : از تریپ روشنفکری به شدت پرهیز کنید !



تبصره سه : از تقلب کردن و پرسیدن سوالاتی که درواقع یکی هستن ولی هزار تا هستن پرهیز کنید !

۶/۰۹/۱۳۸۸

توهم توطئه !

زمینه :




شاید اگرنگاهی گذرا به تاریخ پرفراز و نشیب ایران در سال های قبل از انقلاب و پس از آن در سال های پر مخاطره بعد از انقلاب و عملکرد احزاب و گروه ها بیندازیم ، شیوع بیمار گونه توهم توطئه در جامعه ایران برایمان بیشتر قابل توجیه باشد !

پدیده های موجود را معلول دسیسه های دست های پشت پرده و غیر قابل تعریف دانستن و هر حادثه ای را نتیجه سریالی از توطئه چینی ها و نقشه کشیدن های قدرت های بزرگ ، چه در سطح جامعه و چه در سطح بین الملل ، انگاشتن در حقیقت روش تحلیلی کسانی است که دچار توهم توطئه اند و از دیدگاه روانشناختی نام آن را بیماری توهم توطئه یا شکل دیگری از سوء ظن می نامند .
اندیشه توهم توطئه کارکرد اصلی اش مخدوش ساختن اندیشه ها وجدا انداختن انسان ها از تحلیل واقعی حوادث و ریشه یابی آن ها و دور افکندنشان از علت یابی درست وقایع اجتماعی و سیاسی است . در اثر چنین اندیشه ای نه حاکمان سیاسی قادر خواهند بود تا به ریشه یابی درست مسائل اجتماع پرداخته و در رفع آن ها همت گمارند و نه مردم خواهند توانست به خوبی نقش خود را در ساختار سیاسی یک کشور ایفا کنند و در اداره آن مشارکت داشته باشند . در فضایی که توهم توطئه تفکر غالب ملت و حکومت باشد حوادث غیر قابل پیش بینی و غافلگیر کننده ای که هرگز از پیش برای مواجهه با آن ها برنامه ریزی نشده ، رخ خواهند داد و منجر به متشنج شدن جو و همچنین باز شدن مجرای سوء استفاده برای سوء استفاده گران خواهد بود !

کارکرد دیگرش آنست که از آدمی رفع مسئولیت می کند ، یعنی همه عقب ماندگی ها و معضلات را به گردن دست های پشت و پرده و قدرت های بلامنازع می اندازد و انسان را فاقد قدرت تعیین کننده و توانایی تغییر جلوه می دهد .

توهم توطئه غالبا در زمان انتخابات که انتظار وقوع تحول در چینش سیاسی حکومت می رود بیشتر خودنمایی کرده و از حالت انفعالی خود خارج می شود ، آنچنان که برخی واقعه دوم خرداد را برنامه نظام برای جلوگیری از انفجار توده انباشته مطالبات برآورده نشده ملت می انگاشتند و بانیانش را خائنان به ملت می خواندند !!!
حال آن که اگر واقع بینانه نگاه کنیم بازیگران اصلی واقعه دوم خرداد مردم بودند ، مردمی که با درک درست از شرایط و با آگاهی جمعی خود اصلاح را برای بازگشت به ارزش های انقلاب برگزیدند تا در چارچوب همین نظام دست به تغییراتی بزنند !
و مسلما اصلاحات را نمی توان انقلابی در برابر انقلاب اسلامی خواند که آن را باید تلاشی برای بازگشت به ارزش های انقلاب و حفظ دستاوردهای آن دانست !

اما امروز هم در پی انتخاباتی دیگر شاهد خودنمایی توهم توطئه به شکلی دیگر هستیم !
امروز کسانی در معرض اتهام خیانت به نظام قرار گرفته اند که نه تنها روشنفکرانی انقلابی محسوب می شوند بلکه خود از نظریه پردازان اصلاحات بوده اند ، جالب تر آن که گاهی ادعا می شود اینان فریب دولت های غربی را خورده و قصد براندازی داشته اند !
مگر تحولات اجتماعی به صورت مکانیکی اتفاق می افتد که به فرض دستی از خارج تکان داده شود و انقلابی در داخل رخ دهد ؟! برای وقوع چنین تحولی باید زمینه های مناسب اجتماعی فراهم باشد که حضور گسترده مردم ایران در انتخابات خود نافی وجود چنین زمینه هایی است !
مردم ایران در کنار روشنفکرانشان نه تنها قصد براندازی نداشتند بلکه می خواستند دوم خردادی دیگر برای رجعت به انقلاب اسلامی و ارزش های آن بسازند !
شاید بهتر می بود به جای ارائه اندیشه های توهمی لختی هم به عملکرد خویشتن نظاره می کردیم و ریشه های اصلی حوادث را می جستیم که اگر از آغاز اینچنین می کردیم امروز نیازی به پرپایی دادگاه و متهم کردن و متهم شدن نبود !
خطرناکتر از همه اینکه بستن فضا بواسطه همین اندیشه های توهم آلود و دشمن تراشانه نه تنها معضلی را حل نمی کند بلکه منجر خواهد شد که مردم حقوق خود را نه از راه های قانونی و احزاب قانونی و در چارچوب قانون اساسی مطالبه کنند که راه های غیر قانونی را برگزینند ، روندی که اصلاحات سعی در جلوگیری از وقوع آن داشت !


۵/۳۱/۱۳۸۸

یا الله ...




خدایا باز هم ماه تو فرا رسید و باز هم مهمان سفره ات هستم . خاطره مهمانی های گذشته دلم را می لرزاند . باز هم همانقدر نزدیک ، نزدیکتر از نزدیکی یک صاحبخانه به مهمانش ! باز هم تو همین جایی ، همین کنار ، در چند قدمی !

خدا یا تو بزرگتر از آنی که مهمانت تو را بخواند و بی پاسخش بگذاری ! نه هرگز این گمان بر تو نیست ، که مهمان حبیب تو است ! خدایا می خوانم تو را به نام الله ! یا الله ! یا الله ! می دانم که بر خویش ستم روا داشته ام ! می دانی که سنگینی گناه است که پشتم را خم کرده اما تو بخشنده تر از آنی که کینه گناهان گذشته ام را بر دل گیری و خواسته امروزم را اجابت ننمایی ! نه این گمان بر نیست . یا الله ...




چند قدم جلوتر رو به رویم نشسته ، هر چه می خواهم خودم را در کنار خانه خدا و مهمانش تصور کنم ، چهره نفرت انگیز او مانعم می شود !
می خواهم با خدایم تنها باشم ، اما یادش ، تصورش ، وجودش تنهاییم را می شکند و او اینجاست با خنده های نفرت انگیز تر از چشمانش که از شدت خونخواری رو به سرخی نهاده و قطره های خونی که از دهان و چانه اش آویزان است !
با صدای کلفت و چندش آورش چیزهایی درباره اسلام می گوید که اگر این حرف ها را از هر زبان دیگری می شنیدم باورم می شد که یک مسلمان واقعی است ! بعد خنده ای سر می دهد و می گوید : خب چه می خواهی به خدایت بگویی ؟ مگر نه اینکه او نزدیکتر از همیشه است ؟ بگو به او چه خواهی گفت ؟
دست هایم را در گوشهایم فرو می برم تا صدای رقت انگیزش را که کلمات را در خودش می بلعد نشنوم . جلوتر می آید . با دست های زشتش ، مچ دستانم را می گیرد ، ناخن های بلند و چرکینش را در گوشتم فرو می کند، درد این فرو شدن در عمق وجودم نفوذ می کند ، سوزش شدیدی را در سینه ام احساس می کنم که از بالا به طرف پایین می رود و به تدریج تمام اندامم را تسخیر می کند و دست آخر تمام اعضا و جوارحم انگار که زبانه می کشند ، دستانم را با فشار زیادی از گوش هایم جدا می کند ، هر چه مقاومت می کنم بی فایده است ، از شدت درد روی زمین زانو می زنم . همچنان دست هایم در دستانش است ، سرش را نزدیکتر می آورد ، دهانش را روی گوشم می گذارد ، نفسش بوی تعفن می دهد ، بوی مرده می دهد در گوشم می خواند : بگو ! بگو !
بلند بلند گریه می کنم ! نمی توانم جلوی خودم را بگیرم ، نفهمیدم از کی در حال گریه هستم ، با صدایی شکسته گفتم : یا الله ، سینه ام سنگین است ، نفس هایم به شماره افتاده ، دیگر توانی در وجودم نیست ، روحم بیمار تر از آنی است که در کلمه جایش دهم ، یا الله تو بودی ، تو هستی ، تو می بینی ، تو می دانی و امروز بیش از پیش می دانی که نفس کشیدن برایم چه اندازه دشوار گشته و این من برایم چه قدر غریبه و دشمن !
به اینجا که می رسم ، دست هایم را رها می کند ، خنجری را که تا چند لحظه پیش تا نیمه از میان شال کمرش بیرون آورده بود دوباره همان جا فرو می کند ، انگار که فهمیده بود لیاقت مردن هم ندارم ! لبخند معنی داری می زند ، انگار همان را که می خواست شنیده بود ، فاتحانه چند گام عقب عقب رفت و بعد با نگاهی تمسخر آمیز و سرشار از تحقیر در یک حرکت ناگهانی رویش را برگرداند و شروع به رفتن کرد !
گریه ام بند آمده بود ، خوب می فهمیدم که الان بیدارم ، بیدار تر از همیشه ، به پاهایش خیره شده بودم و دور شدنش را تماشا می کردم !
"- به او خواهم گفت :"


تمام نیرویم را در گلویم جمع کردم !
ایستاد ، اما برنگشت .


- به او خواهم گفت :
" یا الله
من دارد می میرد ! یا الله با " ما " باش ! یا الله من می میرد اما " ما " هستیم !
"ما" هستیم ! "




بر میگردد ، مشوش و وحشت زده به پشت سرم خیره شده من هم در امتداد نگاهش باز می گردم ، پشت سرم هزاران "من "دیگر ایستاده اند ، رو به قبله و همه با هم زمزمه هایی می کنند ، دست هایشان زنجیر وار در هم قفل شده و انگار که دیگر خودشان نیستند "ما"شده اند ، ناغافل احساس می کنم دست راستم در دست چپ من دیگری است و دست چپم در دست راست من دیگری در یک چشم بر هم زدن من هم "ما" می شوم . باز بر می گردم و رو به رویم را نگاه می کنم دنبال او می گردم انگار که می خواهم ببینم عکس العملش چیست که جز دست های قفل شده در هم و سر های رو به آسمان چیزی نمی بینم او را در میان "ما" نمی یابم !!!!

۵/۲۵/۱۳۸۸

وزیر زن در کابینه ، خبر خوب یا خبر بد ؟

زمینه :






حضور حداقل سه وزیر زن در کابینه از آن اقداماتی است که تحقق آن بدست اصلاح طلبان بعید به نظر می رسید چرا که احتمالا در صورت عملی شدن آن شاهد حضور کفن پوشانی در خیابان می بودیم ، که فریاد وا اسلاما سر می دادند ! اما این امری است که اکنون شاهد تحقق آن بوسیله محمود احمدی نژاد هستیم . (اگرچه احتمالا باید منتظر واکنش اصولگرایان سنتی باشیم ! ) از این منظر می توان این امر را یک گام به جلو دانست چرا که در صورت بروز واکنش ها هم دولت اصولگرای احمدی نژاد باید هزینه پرداز این اقدام باشد . اما با مقایسه عملکرد دولت نهم از قبیل اعمال سهمیه جنسی در کنکور و یا اعمال محدودیت های جنسی برای پذیرش دبیران در دبیرستان ها دخترانه و نیز مقایسه آن با پیشنهاد هایی نظیر ورود زنان به ورزشگاه ها ی فوتبال این ظن بیشتر تقویت می شود که این اقدام نیز در راستای همان ظاهر سازی ها و عوام فریبی های پیشین است ، چرا که عملکر پیشین دولت با عملکرد فعلی اش چندان هم خوانی ندارد !
اما سوال اینجاست که اگر به راستی رویکرد آقای احمدی نژاد بها دادن به مقام زن است و اگر براستی ایشان معتقدند زن ها هم به اندازه مرد ها می توانند در اداره امور موفق باشند پس چرا در دولت نهم حتی یکی از معاونین ایشان هم زن نبودند ؟ چه برسد به وزیر زن ؟
آیا در آن زمان زن شایسته ای در کار نبود که بتواند تصدی امور را در دست بگیرد ؟ یا اینکه هم اکنون قحطی مرد آمده که ایشان اقدام به انتخاب وزیر زن نموده اند ؟
از طرفی بررسی پیشینه خانم هایی که از طرف آقای احمدی نژاد پیشنهاد شده اند نشان می دهد که اینان نه تنها نخواهند توانست زنان جامعه ما را درک کنند و باری از روی دوش آن ها برگیرند بلکه باری مضاعف بر شانه هایشان خواهند بود !
از سوی دیگر اگر این اقدام را در راستای توسعه اجتماعی بدانیم باز هم چندان معقول نیست چرا که توسعه سیاسی و اجتماعی لازم و ملزوم یکدیگرند و همچون تارهای در هم تنیده شده به یکدیگر وابسته اند بنابر این نمی توان درهای توسعه سیاسی را بست و تنها ادعای توسعه اجتماعی را داشت !
با جمع بندی همه موارد فوق دست آخر به همان نتیجه گیری علی لاریجانی می رسیم : ویترین !

۵/۲۱/۱۳۸۸

عبرت از تاریخ !

زمینه :








اگر سری به روزنامه های اصلاح طلبان در سال های بعد از دوم خرداد 76 و روزهای قبل از انتخابات مجلس ششم بزنیم قطعا با نکات و حوادث جالبی مواجه خواهیم شد که بر خی از آن ها ناخودآگاه حوادث اخیر را در ذهن تداعی می کند ، علیرغم اینکه تفاوت های بسیاری هم با یکدیگر دارند اما می توان بخوبی از حوادث آنزمان درس گرفت و متاسفانه چیزی که گویا ما ایرانی ها هنوز به خوبی یاد نگرفته ایم درس گرفتن از تاریخ معاصر است !
برای نمونه بد نیست نگاهی به بخشی از مقاله عماد الدین باقی در تاریخ 19 فروردین 78 که در روزنامه خرداد به چاپ رسیده است ، بیندازیم :




" ما هرکس را که ایرانی باشد و تسلیم قانون و قواعد رقابت سالم سیاسی ، مستقل و ملی و ضد خشونت باشد ، خودی می دانیم ، نه خودی ایدئولوژیک بلکه خودی از نظر حقوقی می دانیم یعنی هر کس که ایرانی است ، دخالتش در هر مسئله مربوط به وطن ، حق مشاع اوست ، اما آن ها ( یعنی جناح راست ) هرکس را همدل و همراه خودشان باشد ، خودی می دانند و در نتیجه ، چون هیچ همدلی و وفاق تامی وجود ندارد ، لذا در آینده آنها هم برای همدیگر غیر خودی خواهند شد . "




لازم به ذکر نیست که امروزه بخوبی همه ما شاهد تحقق این پیش بینی عمادالدین باقی هستیم و تفرقه و چند دستگی در جناح اصولگرایان را بخوبی شاهدیم که محصول اندیشه تمامیت خواه عده ایست که خود را حق مطلق می پندارند و سعی در حذف غیر خودی ها دارند غیر خودی هایی که تنها به اصلاح طلبان منتهی نمی شود بلکه گستره این تمامیت خواهی آنچنان وسیع گشته که دامن خود اصولگرایان را هم گرفته است . اما عمادالدین باقی در همین مقاله راه حل هایی هم ارائه کرده که بر خی از آن ها را بصورت خلاصه در اینجا ذکر می کنم :




- پذیرفتن حقوق یکسان
- تسلیم شدن به قواعد رقابت سالم
- همه نیرو ها باید بدانند که نمی توان هیچ نیرویی را از اکوسیستم اجتماعی حذف کرد ، فقط آنان که قواعد بازی را بر هم می زننند باید از بازی اخراج شوند
- باید تفکر حذف یکدیگر از صحنه و استبداد اکثریت بر اقلیت یا اقلیت بر اکثریت ریشه کن شده و مدارا گفتگو و تحمل یکدیگر جایگزین شود .
- جناح راست باید به جای طراحی نقشه علیه طرف مقابل و از دست دادن هرچه بیشتر مردم به اصلاح روش انتقال پیام یا محتوای پیام خود بپردازد ، زیرا ما هم نمی خواهیم جناح راست حذف شود و مردم را از دست بدهد ، همچنان که نمی خواهیم هیچ نیروی دیگری حذف شود .




باشد که بیش از این برای روشنفکران کشورمان ارزش قائل باشیم و هشدارهایشان را جدی بگیریم که اگر این کار را کرده بودیم امروز بحران گریبانگیر خودی و غیر خودی نبود . امروز هم مشخص نیست با تداوم روند فعلی این پیش بینی تا کجا تحقق پیدا خواهد کرد ، باید این زنگ خطر را جدی گرفت و فضا را برای حضور همه نیروها و استفاده از همه ظرفیت ها باز کرد .



۵/۱۱/۱۳۸۸

روز روشن را تاریک نتوان ساخت

زمینه :



این سوی میدان خیر با تمام قوایش ایستاده !
و آفتاب بالای سرشان نظاره گر !
فانوسی نیست که مهر دامن خویش را همه جا گسترده !
روشنایی بیداد می کند !


آنسوتر شر با تمام سپاهش صف کشیده است !
و شب بالای سرشان نظاره گر !
فانوسی نیست که خاموشی مطلق است !
تاریکی بیداد می کند !

نخست گام سپاهیان تاریکی اینست :


قدرتمند ترین کماندارشان را بر بلندای کوه ظلمت مامور می کنند تا با تیری زهر آلود خورشید را خاموش کند !
کماندار سیاهپوش بر بلندای کوه ظلمت ایستاده و لبخند مردگان بر لب ! با اطمینانی سرشار نافذ ترین و قدرتمندتری تیرش را از تیردان بر می کشد ، آن را در کمان جای می دهد نگاهی به خیر می اندازد ، یک لحظه دستش می لرزد ، شک می کند ، دوباره نیم نگاهی به شر و اطمینان تمام وجودش را پر می کند . به خورشید نگاه می کند ، کمان را بالا می آورد زه را با قدرت بی نظیرش می کشد و رهایش می کند ...
همه ناظران با دلهره و اضطراب این صحنه را تماشا می کنند ! برخی خود را برای تاریکی مطلق آماده می کنند و عده ای زیر لب چیزهایی زمزمه می کنند همه نگاه ها به سرانجام تیز پیکان است پیکانی که قرار است قلب خورشید را برای همیشه بدرد و سپاهیان خیر را ناامید تر از همیشه از هم بگسلد !
پیکان در آسمان اوج می گیرد ، بالا و بالاتر می رود و سرانجام قلب خورشید را فتح می کند ...
همه چشم ها را می بندند ، این صحنه دلخراش تر از آنیست که بتوان تماشایش کرد ، خورشید هیچ مقاومتی نمی کند ، اندام به تیر می سپارد و تسلیم سرنوشت می شود .
لختی می گذرد چشم ها با تردید و به آهستگی باز می شوند اما ... اما ... چه کسی را یارای توصیف این صحنه است ؟ خورشید نیست اما همه جا روشن است ، روشن تر از قبل . چشمان سپاهیان خیر می درخشد و نور این نگاه همه جارا روشن ساخته است !


شر دندان هایش را به هم می ساید . نمی داند چگونه می تواند روز روشن را شب کند ...


و اینک صبح فرا رسیده است و خورشید مثل همیشه ، مثل هر روز طلوع می کند و به آنانی که می اندیشند خورشید را می توان خاموش کرد لبخند تمسخر آمیزی نثار می کند و بر مضحک بودن اندیشه یشان می خندد !

۵/۰۶/۱۳۸۸

حوادث اخیر ، سرگرمی یا واقعیت ؟

زمینه :




آنچه که مدت هاست بدیهی گشته و حوادث چند روز اخیر آن را مسلم تر ساخته است ، وجود اختلافات و چند دستگی های بسیار در اردوگاه اصولگرایان است . آنچنانکه عملکرد چند روزه رئیس جمهور را می توان به نوعی قشون کشی و تهدید برای اصولگرایان منتقد و نمایندگان مجلس تعبیر کرد و حتی نوعی آماده سازی برای انتخاب وزرا ! البته ماجرای رحیم مشایی و نامه رهبری و اجرای با تاخیر شش روزه آن هم بیش از پیش ظن وجود رابطه مرید و مرادی احمدی نژاد و مشایی را تقویت می کند که این نیز دنباله همان رفتار معروف رئیس جمهور است که گاهی در هاله سبز و گاهی در امام زمان و اینبار گویا در رحیم مشایی تجلی یافته است .با وجود این نباید نشست و چشم امید به نتیجه این تحولات و اختلافات دوخت که هر چند نمی توان وجودشان را کتمان کرد ولی با توجه به ساختار قدرت در ایران حل و فصل آن ها راحت تر از آنی است که تصورش را بکنیم .

آنچه در برهه فعلی اهمیت می یابد اینست که نه تنها نباید این اختلافات را تنها به عنوان بازی های انحرافی تلقی نمود ( اگر چه یکی از کارکرد های آن همین است ) بلکه باید با پشت سر گذاشتن تئوری حریف ، به جای بی تفاوتی صرف نسبت به آن ها و نادیده انگاشتنشان ، در اندیشه یافتن راهی برای بیشترین بهره برداری از شرایط موجود در راستای پیشبرد هدف اصلی برآمد و با در نظر گرفتن این واقعیت که هدف اصلی چیز دیگری است و حوادث اخیر را باید ابزاری برای نزدیکتر شدن به تحققش ساخت .
۱/۲۳/۱۳۸۸

سهام عدالت یا بهای رای ؟

زمینه :





اگر حوصله ندارید چاره ای هم ندارید جز اینکه به خوندن قضیه آخر اکتفا کنید .

قضیه اول :
در خانه بابابزرگم نشسته ام . خدمتکار بابابزرگ یک زن بیست و چند ساله و اهل یکی از روستاهای اطراف است از همسرش جدا شده و خانواده اش در یکی از روستاهای اطراف زندگی می کنند و اسمش سه نقطه است .
سه نقطه بعد از اینکه بشقاب ها را جلوی دستمان می چیند و میوه تعارف می کند می آید کنار دستم می نشیند . از او خجالت می کشم دوست ندارم کار کردنش را ببینم . در همین افکارم بودم که اخبار درباره سفر استانی رئیس جمهور به اصفهان می گوید . سه نقطه نگاهی به من می کند با نیم نگاهی به تلویزیون که در حال نمایش چهره محمود احمدی نزاد در حین سخنرانی است به من می گوید : خدا خیرش بده آدم صادقیه برا ملت همه کار می کنه .
انتظار شنیدن این سخنان را نداشتم یعنی در حال و هوای سیاست نبودم کمی تعجب می کنم کمی هم دستپاچه می شوم برای اینکه به خودم فرصت جمع و جور شدن بدهم می گویم : چطور مگه ؟
سه نقطه که تا پیش از این گوشه تخت بابابزرگ نشسته بود و آماده رفتن بود بلند می شود روی زمین کنارم می نشیند و با هیجان خاصی در حالی که چشمانش از خوشحالی برق می زند برایم تعریف می کند : دفعه پیش به ما نفری سی هزار تومن واسه سهام عدالت دادن . دم عیدی شد نفری چهل تومن . تازه بعد عیدم نفری سی تومن به همه روستاییا بن داده . بنده خدا از اولش که اومد تا حالا انگار سی سال پیر شده . از بس که حرص مردم رو می خوره . اگه میذاشتن کارایی که می خوات بکنه الان وضعمون خیلی بهتر بود . ایشالا که تو انتخابات رای بیاره
نمی توانم بگویم تا آن لحظه درباره سهام عدالت و اقتصاد صدقه ای و فقر زدایی آقای احمدی نزاد که خیلی ها به فقر زایی تعبیرش می کنند چیزی نشنیده بودم ولی واقعا فکر نمی کردم قضیه تا این حد گسترده و جدی باشد که به اینجاها هم کشیده شده باشد . به سه نقطه می گویم : می خوای بهش رای بدی دیگه ؟
جواب می دهد : آره هممون بهش رای می دیم .
خودم را برای یک اطلاع رسانی جامع آماده می کنم . گارد می گیرم . نگاهی به سه نقطه می اندازم و نیم نگاهی به آینده مملکت (!) با اندیشه اینکه وظیفه خطیر یک انسان آگاه (!) را به انجام برسانم با کلماتی عامیانه تر و ساده تر از این ها برایش شرح می دهم که :
آوردن نفت سر سفره مردم و به این سبکی که آقای احمدی نزاد آن را انجام می دهند یعنی همان تئوری اعراب : مصرف کردن تا تمام شدن همان تئوری که همیشه مورد تمسخر ما ایرانی ها قرار می گرفت . سرمایه های ملی ایران نه تنها به یک نسل بلکه به همه نسل ها تعلق دارد و به جای اینکه در تاسیسات زیربنایی هزینه شود و برای جوانان حال و آینده اشتغال زایی داشته باشد و آینده روشنی را تضمین کند بدین وسیله به سبک آقای احمدی نزاد نابود می شود . می گویم نابود می شود چون این مبالغ نه تنها گرهی از اقشار کم در آمد جامعه باز نمی کند بلکه به اقرار بسیاری از جامعه شناسان و اقتصاددانان توزیع فقر در جامعه است . افزایش نقدینگی در جامعه موجب افزایش تورم می شود و این نه تنها به سود گروه های نیازمند جامعه نیست بلکه به نفع کسانی است که سرمایه کافی برای خرید و فروش کالا در اختیار دارند و بدین وسیله ثروت خود را یک شبه چند برابر می کنند . در حقیقت این یک دور باطل است . به همان نسبت بلکه بیشتر که پولی در اختیار فردی قرار می گیرد قیمت کالاهای ضروری هم افزایش می یابد . به همین دلیل است که با اختصاص چنین مبالغی به امثال سه نقطه نمی توان طبقه اجتماعی آن ها را عوض کرد . و در این دور باطل چیزی که اتفاق میفتد نابودی ذخایر ملی است . آیا عدالت براستی اینست که به خانواده ای که چندین جوان با قابلیت های مختلف کاری دارند بدون چشمداشت پول بدهیم ؟ آیا نمی توانیم برای این جوانان اشتغال زایی کنیم ؟ آیا از همه ظرفیت های کشور استفاده کرده ایم و هیچ جایی برای ایجاد اشتغال باقی نمانده که مجبوریم اینطور سرمایه های ملی را مصرف کنیم تا تمام شود ؟ تورم بی سابقه 4/25 درصدی که از طرف بانک مرکزی ایران اعلام شد خود بیانگر بیفایده بودن این اقدامات برای اقشار کم در آمد هست !
با همه این توضیحات سه نقطه در حالی که از کنارم بلند می شود کمی هم از دستم دلخور شده می گوید : اگر همین کارم نمی کرد گرگ برای خوردن این پولا زیاده بنده خدا اینا رو نمی ده به گرگا می ده مردم بده ؟
با این جملات فکری در ذهنم جرقه می زند . این کار آقای احمدی نزاد در نظرم چندان هم دلسوزانه نیست . وقتی آرای زیاد جمعیت روستایی کشور را محاسبه می کنم متوجه می شوم که با در نظر گرفتن اینکه جمعیت روستانشین ایران بسیار زیاد است چنین اقداماتی می تو.اند ضامن پیروزی یک نامزد در انتخابات باشد ! اگر من هم جای سه نقطه بودم و رنج هایی که او در زندگی تحمل کرده بود را تحمل کرده بودم قطعا از تورم و تاسیسات زیربنایی چیزی نمی فهمیدم و ارزش این سی چهل هزار تومان در نگاهم بسیار بود و متوجه نمی شدم که این پول مرا فقیر تر از قبل خواهد کرد و قطعا به آقای احمدی نزاد رای می دادم .

قضیه دوم :
موفقیت در کامل کردن چرخه غنی سازی اورانیوم و تکمیل مراحل لازم برای احداث نیروگاه هسته ای ( چیزی که آقای احمدی نزاد می گویند ) قطعا بیانگر هوش و توانمندی بالای جوانان ایرانی است . اما واقعا این موفقیت ارزش بهایی که برایش پرداخته شد را داشت ؟
ایران دومین کشور دارنده ذخایر عظیم گازی در دنیاست با این حال در زمستان ها با کمبود گاز مواجه می شود . ایران چهارمین کشور دارنده ذخایر عظیم نفتی دنیاست ولی بخش عظیمی از درآمد هایش را باید صرف واردات بنزین از سایر کشور ها کند . تحریم های اقتصادی که در مدت ریاست جمهوری آقای احمدی نزاد شدت بیشتری به خود گرفت مزید بر علت شد تا توانایی ایران در بهره برداری از میادین مشترک نفتی و گازی در جنوب کشور بیش از پیش تضعیف شده و امکان بهره برداری برای کشورهای عربی فراهم شود تا سرمایه هایی که متعلق به مردم ایران است بوسیله اعراب به تاراج رود . اما ایران از لحاظ منابع اورانیوم یعنی سوخت مورد نیاز برای نیروگاه هسته ای تقریبا در حد صفر است و این یعنی اگر سوخت کافی به ایران وارد نشود نیروگاه هسته ای ایران به طور کامل از کار می افتد ! اگر چه احداث نیروگاه هسته ای منحصر به زمان آقای احمدی نزاد نیست و ایران سال هاست که برای اثبات اقتدار خود به دنبال احداث چنین نیروگاهی بود ولی تا پیش از این احداث این نیروگاه به قیمت زیان سایر منابع اقتصادی و زیربنایی ایران تمام نشده بود که در سه سال اخیر به لطف سیاست خارجی و اقتصادی آقای احمدی نزاد شد .
در چنین شرایطی شاید احداث چند پالایشگاه نفت بیشتر به مردم ایران کمک می کرد و نیاز ما به کشور های بیگانه را کمتر . بویزه آنکه سیاست خارجی آقای احمدی نزاد آنقدر تحریک آمیز بود که باعث افزایش تحریم ها شد و این امر این شک را بیش از پیش تقویت می کند که آیا در شرایط فعلی جامعه جهانی براستی این یک موفقیت بزرگ بود ؟
و باز هم آقای احمدی نزاد در تلویزیون در حال سخنرانی برای مردم اصفهان و صحبت درباره موفقیت عظیم هسته ای ایران
براستی اگر در شرایط بهتری اتفاق می افتاد موفقیت بزرگی هم بود ولی باید بپذیریم که در نگاه مردم هنوز هم یک موفقیت بزرگ است و این یعنی افزایش آرای آقای احمدی نزاد در انتخابات .

قضیه سوم :
حمایت مردم شهرستان ها و روستاها از آقای احمدی نزاد و حمایت آشکارای برخی سران مملکتی از ایشان انگیزه کافی را برای سایر اصولگرایان در جهت اعلام کاندیداتوری از بین برده است . در حقیقت بسیاری از اصولگرایان در چنین شرایطی پیروزی آقای احمدی نزاد را قطعی می دانند عدم وجود ضمانت برای تامین امنیت انتخابات هم خود مزید بر علت می شود که البته این آخری با هوشیاری سایر کاندیداها تا حدود زیادی قابل حل است . همه این عوامل دست به دست هم می دهند تا در فاصله فقط دو ماه به انتخابات تنور انتخابات بویزه در شهرستان ها بسیار سرد باشد و کفه ترازو به سمت آقای احمدی نزاد سنگین تر باشد .

قضیه آخر :
پس از اعلام کاندیداتوری محمد خاتمی امیدواری زیادی در اردوگاه اصلاح طلبان پدید آمد که با کناره گیری وی به نفع میر حسین موسوی تا حدودی به یاس تبدیل شد . با وجود رقیب بسیار قدرتممندی نظیر آقای احمدی نزاد در جناح راست اصلاح طلبان نه تنها به سامان بخشی اردوگاه خویش نپرداخته اند بلکه این جبهه بیش از پیش نابسامان به نظر می رسد و این هم احتمال پیروزی آقای احمدی نزاد را بیشتر می کند . گروهی از اصلاح طلبان با کناره گیری آقای خاتمی با نادیده گرفتن خواست وی یاس پیشه کرده و کنج عزلت گزیده اند . برخی دیگر هم همچنان در توهم بازگشت محمد خاتمی به سر می برند و عده ای دیگر علیرغم خواست آقای خاتمی به جای اینکه مهدی کروبی را مجاب به کناره گیری به نفع میر حسین موسوی کنند به ستاد انتخاباتی وی پیوسته اند و به اختلاف های اصلاح طلبان دامن می زنند . این در شرایطی است که میر حسین موسوی که در حال حاضر نسبت به آقای کروبی از شانس بیشتری برخوردار است در ذهن نسل جوان هیچ خاطره ای ندارد با در نظر گرفتن حافظه ضعیف تاریخی مردم ایران می توان گفت که تقریبا در ذهن عموم مردم ایران تصور روشنی نسبت به میر حسین موسوی وجود ندارد . همه این عوامل در کنار نادیده گرفتن اهمیت شهرستان ها و روستاها در تعیین نتیجه انتخابات توسط اصلاح طلبان احتمال پیروزی آقای احمدی نزاد در انتخابات را نزدیک به یقین می کند .
در صورتی که سفرهای استانی آقای خاتمی در مدت مانده به انتخابات به نفع میر حسین موسوی تداوم یابد و خود آقای موسوی هم سفری به سایر استان های کشور داشته باشند و البته با کناره گیری آقای کروبی و ایجاد اتحاد و یکپارچگی و حمایت صرف از آقای موسوی شاد بتوان به پیروزی جبهه اصلاحات امیدهایی بست وگرنه در صورت تداوم شرایط فعلی و با در نظر گرفتن این واقعیت که آقای احمدی نزاد با در اختیار داشتن رسانه ملی و سرمابه های ملی از مدت ها پیش مقتدرانه به اشکال مختلف تبلیغات انتخاباتی اش را آغاز کرده و با در نظر گرفتن فضای شهرستان ها که به شدت به نفع آقای احمدی نزاد است می فهمیم که در صورت تداوم روند فعلی امیدی برای پیروزی اصلاح طلبان نیست .
شما جزو کدام دسته اید ؟
اصلاح طلبانی که به اختلاف ها دامن می زنند یا کسانی که می کوشند با واقع بینی چشم هایشان را به روی برخی کاستی ها و توهمات و آرزوها و چیزهای بهتری که می توانست باشد ولی نیست ببندند و با حمایت از آقای موسوی بارقه ای امید در جبهه اصلاحات ایجاد کنند ؟







اخبار تلوبزیون ایران : تصویب نزدیک به چهارصد مصوبه در جلسه هیئت دولت در استان سیستان و بلوچستان !
با یک حساب سرانگشتی می فهمیم که هیات دولت برای هر مصوبه به طور میانگین 36 ثانیه وقت صرف کرده اند !
راستی فقط برای خواندن هر مصوبه یا فقط برای مطرح کردن آن چقدر زمان لازم است ؟
این خبر از آن جمله خبر هایی است که در شهرستان ها منجر به محبوبیت آقای احمدی نزاد می شود . کسی وقت ندارد از این حساب های سر انگشتی بکند تا از قضیه سر در بیاورد !

۱۲/۱۵/۱۳۸۷

مدرســـه به خاطره ها پیوست

این پست رو بعدا در اینجا قرار دادم و بخاطر همین تاریخ نگارش با تاریخ وبلاگ همخوانی نداره .


امروز در فاصله یکماه مانده به کنکور مدرسه برای همیشه تمام شد ! و من دیگر هرگز نخواهم توانست به شغل شریف دانش آموزی اشتغال داشته باشم ! هر جور حساب می کنم دلم برای مدرسه تنگ می شه . حتی برای شب های غریب امتحان ، برای معلم پیچوندنا ، تقلب کردنا ، از سر صف فرار کردنا ، سفره هفت سین کلاس آتیش زدنا ، واسه بیست و نوزده گرفتنا ، سر صف مقاله خوندنا ، جلوی در آموزش و پرورش تحصن کردنا ، امتحان لغو کردنا ، برای شنیدن کلمه شما "بچه ها " ، برای شنیدن جمله ناخنتو کوتاه کن ، موهاتو بکن داخل ، برای رفتن بالای سکو و جایزه گرفتنا ، برای زیر بارون بستنی خوردنا ، برای والیبال بازی کردنا ، برای همه شیطنت های کرده و ناکرده ، برای همه عقده های فرو خورده ، برای همه حرف های گفته نشده دلم تنگ می شه خیلی دلم تنگ می شه .



اما بشنوید که بنده در طی این دوازده سال چه تجربیات حکیمانه ای اندوختم و چه دانش گهرباری اندودم و ایضا چه اخلاق گران مایه ای تلمبار کردم که چراغ راه آینده ام خواهد شد ( چراغ راه گذشته که نشد حالا شاید در آینده گشایشی رخ بده ! )


در چشمان معلم ادبیات که نه سهل الادراکی و نرمش اشعار سعدی به چشم می خورد و نه عرفان اشعار مولوی و نه عشق خمسه نظامی . فقط تکه پاره های پوسیده ای از حماسه فردوسی به چشم می آمد که اگر فردوسی زنده بود و می دید من حماسه اش را در آن چشمان خشن آهنی می بینم ، برای بار دوم جان به جان آفرین تسلیم می کرد ! زنگ ادبیات ساعت سلاخی بود و کلاس ادبیات اتاق تشریح ! با کمی تخیل بیشتر می شد صدای ناله های دردناک شاعران را بخاطر مثله شدن اشعارشان در زیر ساطور معلم ادبیات که قصاب وار به جان ابیات می افتاد و آنچنان تکه تکه شان می کرد که عاقبت جز استعاره و تشبیه و کنایه و تشخیص که همچون استخوان های فرسوده و له شده ی جنازه ای بودند چیزی باقی نمی ماند . این وسط معنی و مفهوم شعر و مقصود شاعر بود که همچون روح ، دست نخورده به دیار باقی می شتافت ! اصولا سر کلاس ادبیات شعر شاعر با صدای قار قار کلاغ چندان وجه تمایزی نداشت ، مهم این بود که بتوان تشخیص داد در عبارت " قار قار " آرایه تکرار وجود دارد !



در کتاب دین و زندگی یاد گرفتم چطور به تست های کنکور درباره تعداد افرادی که با حضرت علی (ع) در غدیر خم بیعت کردند یا تعداد مبارزان دلاوری که در جنگ بدر از ناحیه پا جانباز شدند و خلاصه سال ولادت و شهادت و ازدواج امامان بزرگوار و امثالهم پاسخ بدم . بقیه محتویات هم که چون ساده و پیش پاافتاده بودند سوال کنکور نمی شدند ، پس لزومی به خوندنش نبود ! زنگ دینی که اگر نبود بنده هرگز هیچ درکی از اخلاق شریفی چون تهمت زدن و دروغ گفتن که اسوه عملی آن معلم دینی بود نداشتم ! ( البته نباید همه معلمان دینی را زیر سوال برد قطعا انسان های بزرگواری هم هستند که در این کسوت به ترویج معانی اصیل و والای اسلامی فارغ از مصلحت اندیشی های سیاسی و گروهی می پردازند . ) می پرسین قضیه تهمت چیه ؟ بنده بواسطه دوبار سوال کردن از حدود روابط ج.ن.س.ی و بعد مخالفت با نظر معلم در هنگام کوبش ناجوانمردانه دکتر شریعتی به بی دینی متهم شدم ! نه فقط من بلکه خانواده ام هم آماج اتهام بودند ! از فردای اون روز معلم فیزیک من رو که همیشه جزء بهترین و بااخلاق ترین دانش آموزا بودم ( حرف من نیست همه می گن !!! ) چپ چپ نگاه می کرد ! معلم تحلیلی جواب سلام نمی داد ! شانس اآوردم مدیر مدرسه هم خونوادمو می شناخت و هم ازم خیلی خوشش میومد ! جالب اینکه همون شب توی 360 رفتار من رو از روی تعصب (!) خوندند ! توی اون لحظه قیافه من واقعا دیدنی بود ! بله این کلاس دین و زندگی مثل اینکه خوب به بنده ها یاد داده بود چطور به راحتی در کار خدا ( نعوذ بالله ) دخالت کنند و درباره رفتار انسان ها به همین سادگی قضاوت کنن - علامت تعجب و تاثرو اندوه و هرچی فکرشو بکنید !



کلاس تاریخ که فقط همینقدر از معارف والایش یادم مونده که می دونم لوئی چهاردهم ایرانی نبود ! هنوزم کتاب پر از غلط های املایی و نگارشی تاریخ معاصر که بهتر بود اسمش رو می ذاشتن تاریخ پردازی معاصر یادم نرفته ! توی کتابای تاریخ هم مثل خیلی از شما تاریخ هفت هزار و پونصد ساله ایران رو دو هزار و پونصد ساله معرفی می کردند از همین تمدن دوهزار و پونصد ساله هم جز مشنگ بازیه پادشاها چیزی ندیدم ! آخ آخ چه اس ام اس های خفنی که سر کلاس تاریخ رد و بدل نمی شد ! کلاس همه چی بود غیر از تاریخ ! ما هم که طبق معمول شب امتحان می نشستیم مشتی اسم بلند و کوتاه میرزا نمی دونم چی چی کلهر ، حاج فلان شیرازی خرم آبادی و اسم سلسله های پهلوی و قاجار رو بگونه ای حفظ می کردیم که تاریخ مصرفش دقیقا بعد از اتمام امتحان به انتها برسه و ذهن پویا و فعالمون رو بیخود اشغال نکنه ! بیست قشنگیم می گرفتیم و سرخوش می رفتیم خونه ! هنوزم صدای پاشنه کفش معلم تاریخ سر جلسه امتحان یادم نرفته هرکس نمی دونست فکر می کرد زن نادر شاه افشار بعد از فتح هندوستان رو ملاقات کرده ! ( حالا کی گفته نادر شاه زن داشته ؟!!!! )



از کلاس ریاضی و فیزیک که دیگه نگم خیلی آبروریزیه ! بعد از لطف سخاوتمندانه دولت نهم در سهمیه بندی جنسی معلم ها با اجازتون صبح می رفتیم سر کلاس چرت می زدیم و حسابی جبران کمبود خواب های تمام طول عمر می کردیم و عصر توی کلاس خصوصی تلپ بودیم . کلاس خصوصی بیست نفره هم دیگه نوبره ! یه بارم واسه همین کلاسو تعطیل کردیم رفتیم آموزش پرورش تحسن که وقتی گفتن زنگ می زنیم پلیس بیات هرچی گفتیم بابا آموزش و پرورش خونه ماست چی چی رو زنگ می زنیم پلیس ، تو کتشون نمی رفت تازه فهمیدیم اصولا کسی از دانش آموز جماعت نمی ترسه ! دانش آموز که مثل دانشجو نیست آشک ماشک اعتراض کنه سه سوته رادیو بی بی سی و صدای آمریکا و همه عالم و آدم خبردار شن ! حالا اگه خواسته هاشون برآورده نشدم حداقل معروف که می شن ! ولی دانش آموزای بدبخت فقط باید به این جمله اکتفا کنند که " کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من " اینجا بود که بعد از مذاکرات طولانی نتیجه می گرفتیم که باید فرار رو بر قرار ترجیح داد ! خودمونیم ها توی همین مدت کاری کردیم بعضیا دیگه جرات نکنن پاشون رو تو مدرسه ما بذارن نصیب ما که شدن لااقل نصیب سال پایینیا نشدن !



تصور اوضاع و احوال ما در سایر کلاس ها رو به خودتون واگذار می کنم تا کمی قوه تخیلتون رو به کار بندازین !



خرداد 88

من زنده ام دیگران مرده یا من مرده ام دیگران زنده ؟




لطفا تا آخر قضیه رو بخونید بعد قضاوت کنید !




جلوی پایم ایستاد با چهره ای عبوس و خشک .
سوار شدم . گویا من نخستین مسافرش بودم . به شدت عجله داشتم باید به موقع سر کلاس می رسیدم .
کمی آنطرف تر پسر جوانی با قیافه ای که برای امروزی ها با کلاس و برای دیروزی ها مسخره بود سوار ماشین شد . نگاهی به من انداخت و من عاقل اندر سفیهانه پاسخ نگاهش را دادم . روی صندلی جلو جای گرفت . راننده دوباره حرکت کرد . حرکات راننده برایم عجیب بود : خشک و سرد و بی حرکت . انگار نه انگار که رانندگی می کرد . کوچکترین حرکتی نداشت . برای من که پشت سرش نشسته بودم مثل این بود که ماشین خودش پیش می رود و او هیچ دخالتی ندارد . چطور کسی می تواند در تمام طول مدت رانندگی اینطور بی حرکت بنشیند ؟ یک لحظه به ذهنم خطور کرد انگار مرده است .
از تجزیه و تحلیل رفتار راننده که فارغ شدم نگاهی به اطراف کردم . آدم ها هرکدام با عجله به سوی مقصدی نامعین پیش می رفتند در یک لحظه همه آن ها در نظرم پست جلوه کردند با خودم گفتم مگر زندگی که امثال ما داریم چقدر ارزش دارد که اینچنین در آن غرق می شوند در انبوه اضطراب ها دست و پا می زنند مثل آدم های ماشینی خالی از هر احساس و توجهی برای رسیدن به آخر راه تلاش می کنند در حالی که به درستی نمی دانند آخر راه کجاست و با خود می اندیشند که به حقوق دیگری تجاوزی نکرده اند فقط چون قانونی را زیر پا نگذاشته اند و اینچنین خود را شریف ( ! ) می پندارند .
در همین افکار غوطه ور بودم که صدای برخورد چیزی با ماشین و سپس صدای خنده های راننده و پسر جوان که بیشتر آدم را به یاد جنگل های آمازون می انداخت تا شهری که داعیه تمدن دارد ٬ مرا به خود آورد .
تنفرم نسبت به پسر جوان بیشتر شد . اصلا نمی دانم چرا از همان ابتدا احساس خوشایندی نسبت به او نداشتم . آدم را یاد آن ها یی می انداخت که تنها دغدغه فکریشان دیدار معشوقه است و گه گاهی هم نتایج مسابقات فوتبال شاید باعث ایجاد عکس العملی در آن ها شود آن هم فقط تا این اندازه که سایرین متوجه شوند با مرده متحرک فرق دارند ! تنفر برانگیز تر از همه خنده هایش بود که درست شبیه مرده های مومیایی شده فیلم ها بود که جز آزار و اذیت زنده ها قصد دیگری ندارند
خنده های راننده و پسر جوان با هم مخلوط می شد و طنین وحشت زایی در فضا می انداخت . بی آنکه بدانم چرا دلهره داشتم . کمی به اطراف نگاه کردم تا بفهمم چه چیزی باعث شده اینها اینچنین نعره سر دهند .
هیچ ! هیچ خبری نبود . به دور و بر که نگاه کردم آدم ها را دیدم . هر کس راه خود را می رفت . سر ها در گریبان ٬ دست ها در جیب و نگاه ها به سوی خاک .طوری که بجز چند قدمی جلوی پایشان آنهم برای اینکه در چاهی چاله ای نیفتند هیچ چیز دیگری نمی دیدند . باز همان کینه همیشگی نسبت به انسان ها در دلم زنده شد انگار اینها جز خود و پول و خاک چیز دیگری نمی دیدند که پول و خاک هم به نوعی به خودشان بر می گشت در حقیقت جز خودشان چیز دیگری نمی دیدند . بدتر از همه بعضی هایشان طوری بودند که آدم احساس می کند خودشان را هم نمی بینند کور و کر و لال فقط می روند . بیشتر شبیه شهر اشباح بود تا دنیای زنده ها
خنده های راننده و آن جوان تمامی نداشت فضای وحشتناکی درست شده بود . انگار لابه لای نعره هایشان که دیگر شباهتی به خنده نداشت کلماتی رد و بدل می شد آنقدر به خودم فشار آوردم تا بالاخره از بین صداهای مبهم و در همشان همین چند کلمه را متوجه شدم : مرگ ٬ پیرزن افریطه ٬ عجله و قتل .
ترسیده بودم . شنیدن این کلمات از زبان دو نفر آدم زنده شاید چندان هم انسان را نترساند . آخر موضوع بیشتر فیلم ها و داستان ها همین چیزهاست ولی شنیدن این کلمات از زبان این دو نفر آن هم در لابه لای خنده های حیوانیشان وجودم را به لرزه افکند . ترسم لحظه به لحظه بیشتر می شد بی آن که دلیل منطقی برایش داشته باشم .
لحظه ای برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم . چیزی که به من شجاعت برگشتن و نگاه کردن داده بود این بود که انگار مطمئن بودم هر اتفاقی هم که افتاده باشد با گذشت اینهمه زمان اثری از آن نخواهم دید . ولی انگار حساب و کتاب هایم درست نبود . زمان بر خلاف همیشه گویی به کندی پیش رفته بود شاید هم اصلا پیش نرفته بود . با صحنه وحشتناکی رو به رو شدم :
صورتش غرق در خون بود تنها سفیدی چشمانش که به من خیره شده بود نمایان بود که با حالتی از التماس انگار در آخرین لحظه های عمرش از من درخواست کمک کرده بود توام با نگاهی ملامت گر آن ها را به من دوخته بود . چشم هایش تنها چیزی بود که به خوبی قابل رویت بود . نفسم بند آمده بود . و صدایم در محبس گلو زندانی . آن صدا صدای برخورد پیرزن با اتومبیل بود و اینک او جان باخته بود .
خشکم زده بود قدرت انجام هیچ کاری را نداشتم تمام وجودم سرد بود . بدتر از همه اینکه انگار هیچ کس آن پیرزن بی جان را نمی دید . هیچ کس حتی نگاهی به او نمی انداخت . هیچ کس راهش را کج نمی کرد تا ببیند براستی مرده است یا نه ! همه راه خود را ادامه می دادند حتی راننده که خودش آن پیرزن را کشته بود جز خنده های مرگ آورش عکس العمل دیگری نداشت و آن پسر جوان هم در اوج بی تفاوتی با راننده همراه شده بود .احساس انزجار سراسر وجودم را پر کرده بود . آخر اینهمه بی تفاوتی و جهل از کجا آمده بود ؟
خود را در دنیای مردگان می یافتم دنیایی که تنها زنده اش من بودم . انگار همه خفته بودند و من بیدار
دلم برای پیرزن می سوخت و نگاهش لحظه ای از خاطرم بیرون نمی رفت . اگر فهمیده بودم شاید کمکش می کردم ولی همه چیز آنقدر سریع اتفاق افتاد که من نفهمیدم
تمام نیرویم را در گلویم جمع کردم و سرانجام فریاد زدم شما یک نفر را کشتید نگه دارید
راننده با خونسردی هر چه تمامتر پاسخ داد : اگر نگه دارم شما به موقع به مقصد نمی رسید
- قاتل چطور می توانی تا این حد بی تفاوت باشی ؟
- قاتل ! منظورتان خودتان است ؟
- خودم ! شورش را در آورده اید نگه دارید وگرنه جیغ می زنم
- جیغ ؟ هیچ کس به خاطر جیغ های احمقانه یک قاتل مسیرش را کج نخواهد کرد . هر کس هدف خاص خود را دارد و اجازه نمی دهد یک قاتل یا یک مقتول آن ها را از نیل به هدفشان باز دارد
- نظرات مسخره شما اصلا برام اهمیتی نداره نگه دارید
- قاتل کسیه که مسبب وقوع قتل می شه ! شما از لحظه ای که سوار ماشین شدید اونقدر به ساعتتون نگاه کردین که باعث شدید من با عجله رانندگی کنم تا شما رو هرچه سریعتر به مقصد برسونم در حقیقت شما مسبب قتل هستید
فلسفه سطحی نگرانه آن مرد حالم را بهم می زد . آدم هر چقدر هم که در یک واقعه بی تقصیر باشد نمی تواند تا این حد بی تفاوت باشد . باورم نمی شد که این مرد در کمال بی شرمی نه تنها از قتلی که انجام داده بود هیچ عکس العملی نشان نمی داد بلکه می خواست اشتباه خودش را به گردن دیگران بیندازد و اینگونه خود را تبرئه کند .
گفتم : به هر حال شما آن زن را کشتید و من اصلا چیزی نفهمیدم
گفت : چیزی نفهمیدید ؟ ولی باید می فهمیدید . نفهمیدن عذر بدتر از گناه است
هنوز سخنان راننده مرده صفت به اتمام نرسیده بود که پسر جوان که تا آن زمان سکوت اختیار کرده از مناظر زیبای (!) اطراف لذت می برد گفت : این بحث ها را ول کنید ! چه نتیجه ای از این حرف ها می گیرید ؟ فقط وقت خودتان را تلف می کنید . چه اهمیتی دارد که آن پیرزن را چه کسی کشت . او خودش باید از پل عابر پیاده استفاده می کرد که نکرد . به هر حال دنیا از شر یک افریطه قانون شکن خلاص شد . راستی آقای راننده بازی استقلال و پیروزی را دیدید ؟ به نظر من که سیاسی بود
دندان هایم را به هم می ساییدم . از رفتار آن پسر در شگفت بودم . یک آدم بی تفاوت بی احساس بی درد . که در هر زمینه ای اظهار نظر می کند و افلاطون وار اندیشه های نوین و فلسفه های نو اکتشاف می کند ! شرط می بندم در تمام طول عمرش یک کتاب هم نخوانده آنوقت به خودش اجازه می دهد در هر زمینه ای اظهار نظر کند . چنین آدمی زمانی پستی را به اوج می رساند که درست لحظه ای که یک انسان در جلوی چشمانش به قتل رسیده در اوج بی تفاوتی از فوتبال حرف می زند ! همه اینها انگار مرده اند . انگار از انسانیت هیچ چیز سرشان نمی شود . آدم های مرده ای که هر روز با اندیشه ناقص خود فلسفه های جدید ارائه می کنند بی آنکه به خود زحمت فکر کردن بدهند و بدینوسیله قتل هایشان را توجیه می کنند . وجودم از تنفر و اضطراب و ترس مملو بود .
فریاد زدم مگر نمی بینید یک نفر مرده حیوان های پلید نگه دارید
راننده گفت : مطمئنید می خواهید توقف کنم ؟ پس کلاستان چه می شود ؟
و نگه داشت .
در حالی که در ماشین را باز می کردم با گریه گفتم همان بهتر که مثل حیوان ها در جستجوی طعمه خویش باشید و هرگز برای کشف حقیقت تلاشی نکنید . سر در گریبان دست ها در جیب و نگاه ها به خاک . . . شما هرگز به آسمان نگاه نمی کنید هرگز فکر نمی کنید . شما فقط شکار می کنید غافل از اینکه روزی خودتان هم شکار می شوید شما حیوانید ! نه ! شما مرده اید !
همچنان بی تفاوت و بی احساس نشسته بودند انگار که صدای من را نمی شنیدند . بدون هیچ عکس العملی . واقعا ترسیده بودم از اینکه در دنیایی زندگی می کنم که انگار تنها زنده اش خودم هستم وحشت کرده بودم . همه چیز یادآور مرگ بود و اثری از زندگی نبود .
از ماشین که پیاده شدم . با سرعت هرچه تمامتر شروع به دویدن کردم . در میانه راه برگشتم و نگاهی به ماشین انداختم پسر جوان نبود . نگاهم را به طرف راننده چرخاندم چقدر شبیه پسر جوان بود انگار که هر دو یکی بودند . گیج و منگ بودم می خواستم هر چه می توانم از آن اتومبیل دور شوم همین طور که می دویدم پایم به چیزی برخورد کرد و افتادم . جنازه آن پیرزن بود در کمال تعجب دیدم خونهای صورتش پاک شده و لبخند بی شرمانه ای بر لب داشت همچنان که به من می نگریست حس دلسوزی جایش را به وحشت و تنفر داده بود . یک لحظه از ذهنم گذشت چقدر شبیه من است . دست هایم می لرزید خودم را عقب کشیدم دوباره با هراس فراوان به چهره آن جسد نگاه کردم چیزی ورای شباهت بود مثل آینه بود ! آینه ای که خودم را در آن می دیدم .
از جایم بلند شدم اختیار اعضای تنم با من نبود به زور خودم را به این طرف و آن طرف می کشاندم دیگر نمی خواستم آن پیرزن را ببینم دوباره نگاهی به راننده یا پسر جوان کردم انگار می خواستم بدانم او هم همان چیزی را می بیند که من ؟ وحشتناک بود صورتش مثل گچ سفید بودمثل مرده ها . نمی شد تشخیص داد که او پسر جوان است یا راننده هر دو کاملا یکی شده بودند او هم خیره به من نگاه می کرد یک لحظه لبخند بی شرمانه پیرزن بر صورتش هویدا شد و من باز هم متوجه شباهت بین آن راننده یا پسر جوان با خودم شدم و اینبار هم چیزی ورای شباهت بود . باورم نمی شد توانسته باشم در این مدت کوتاه هم رانندگی کنم هم فلسفه بافی کنم و درباره بازی استقلال و پیروزی گمانه زنی کنم و هم به آن پیرزن فکر کنم و عالم و آدم را به باد انتقاد بگیرم . شبیه یک شوخی بود یک شوخی مرگ آور .


عاجزانه اطراف را نگاه می کردم منتظر یک ناجی بودم که بیاید و بگوید اینها فقط خواب است . چنین کسی نیامد چون من خواب نبودم بلکه از همیشه بیدار تر بودم هاج و واج و درمانده ! عقلم از کار افتاده بود . صدای تپش های قلبم را که هر لحظه بلند تر می شد به خوبی می شنیدم . چشمانم هر طرف را می پاییدند تا شاید راهی برای فرار پیدا کنند که لحظه ای توقف کردند . دیگر صدای قلبم را نمی شنیدم . عرق سردی بر پیشانیم نشست . خیره و بی حرکت ماندم . آن طرف خیابان داخل پیاده رو درست روبه روی جنازه پیرزن فقط چند متر آن طرف تر خودم را دیدم که بی توجه به همه این وقایع و بی تفاوت به سرعت راه می پیمودم با همان لبخند بی شرمانه آن پیرزن راننده یا پسر جوان . سر در گریبان دست ها در جیب و نگاهم به سوی خاک . . .

۱۲/۱۴/۱۳۸۷

نا مه ای به رئیس جمهور به سبک الهام

زمینه :





تغییر جزئی از طبیعت است و زمانی آغاز می شود که ما تصمیم بگیریم !





نامه ای به رئیس جمهور به سبک الهام :





سلام آقای رئیس جمهور آینده
نمی دانم چرا باب شده همه برای تو نامه می نویسند تو که وجود خارجی نداری اما پیدا می کنی ! حالا که تو گوش شنوای حرف های ما شده ای حرف های من را هم بشنو :

جناب رئیس جمهور نیامده سالهاست که رئیس جمهور ها و نخست وزیر ها می آیند و می روند . وقتی می آیند عده ای سرشار و از امید و عده ای نا امیدند ولی وقتی می روند همه ناامیدند .
جناب رئیس جمهور این تختی که بدان تکیه می زنید ماندنی نیست شما می روید و این ما ملت ایران هستیم که می مانیم .
هر بار که همکاران شما می روند ما می مانیم با کوله باری از اعتراض در حالی که وجودمان از انتقاد سرشار است با فریادهایی که در گلو خفه شده و با مهر سکوتی که بوسیله خودمان یا دیگران بر لب هایمان کوبیده شده با انبوهی از نارضایتی ها و حرف های نگفته
رئیس جمهور محترم به حال ما و شما هر دو گریه باید کرد که براستی گریه آور است .
اگر خوشحالی از اینکه رئیس جمهور کشوری به وسعت ایران خواهی شد بگذار سرنوشت تمام کسانی که بر مسند این قدرت تکیه زدند را به خاطرت بیاورم .
بگذار به یادت بیاورم مصدق را که با خواست مردم آمد و با بی مهری مردم چه مظلومانه رفت .
حال تو به خدا گریه دارد !
کسی که به زودی رئیس جمهور کشوری به وسعت ایران و با فرهنگ هایی به تنوع فرهنگ های ایرانی و با مردمی به شگفت انگیزی مردم ایران خواهی شد به راستی ادعای ریاست جمهوری ایران را داری ؟
پس بگذار سنگ هایمان را باهم وابکنیم !

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که امروز فریاد زنده باد مصدق سر می دهند و فردا شعار مرگ بر مصدق ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که نارضایتی همه وجودشان را فرا گرفته ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که تو را فرصت طلب و بازیچه دست قدرت خواهند خواند ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که در انتخابات شرکت نمی کنند ولی بیشترین انتظار ها را از تو دارند ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که یا هرگز تو را نمی شناسند و یا اگر بشناسند بعد از انتخابات می شناسند ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که سرانه مطالعه غیر درسیشان به چند دقیقه هم نمی رسد ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که با همان سرانه کم مطالعه در همه زمینه ها صاحب نظرند ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که بعد از گذشت فقط سی سال از انفجار نور آرزوی انفجار نور دیگری دارند بی آنکه به گذشته نگاهی بیندازند و بدانند چرا انفجار نور آن ها اینقدر کم فروغ بود ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که چهار سال دیگر با فحش بدرقه ات می کنند ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که به خاطر نفتی که بر سر سفره باشد احمدی نزاد را انتخاب می کنند ؟ ( البته شاید شما آقای احمدی نزاد باشید در اینصورت باید بگویم حقیقت تلخ است ! )

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که هنوز اصلاحاتی انجام نداده دم از عبور از اصلاحات می زنند ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی بر مردمی حکومت کنی که از تو انتظار معجزه دارند ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی بر مردمی حکومت کنی که وقتی صندوق ذخیره ارزی ات پر باشد نمی بینند و وقتی بدست کس دیگری خالی شد می بینند ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که گاهی فراموش می کنند حلال و حرامی هم هست که تهمت گناه است ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که نام کورش را یدک می کشند و نه نشانش را ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که فعالان دانشجویی آن ها سر از رادیو آمریکا و بی بی سی در می آورند ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که نسبت به دین به خاطر بی اعتمادی به حکومت بی اعتماد شده اند ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که آخوند بودن (!) را ملاک بد بودن می دانند ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که رئیس جمهور قبلیشان احمدی نزاد بوده است ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که می خواهند همین امروز نتیجه کار تو را ببینند ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که فقط انتقاد می کنند ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که برای دریافت سهام عدالت صف می کشند ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که جنس می خرند و انبار می کنند و گرانتر می فروشند و یک شبه پولدار می شوند ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که وقتی کسی تصادف می کند و در حال مرگ است جرأت نمی کنند به دادش برسند ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که از گذشته درس نمی گیرند ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که تاریخشان تکراری است ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که پرفروش ترین مجله ی آنها خانواده سبز و روزنامه های آگهی تجارتی است ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که در گیر و دار جامعه سنتی و مدرن گرفتارند ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که دموکراسی می خواهند ولی انتخابات را تحریم می کنند ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که وقتی می روی فقط خاطرات تلخ ریاست جمهوری ات را به خاطر می آورند ؟