۱۲/۱۵/۱۳۸۷

مدرســـه به خاطره ها پیوست

این پست رو بعدا در اینجا قرار دادم و بخاطر همین تاریخ نگارش با تاریخ وبلاگ همخوانی نداره .


امروز در فاصله یکماه مانده به کنکور مدرسه برای همیشه تمام شد ! و من دیگر هرگز نخواهم توانست به شغل شریف دانش آموزی اشتغال داشته باشم ! هر جور حساب می کنم دلم برای مدرسه تنگ می شه . حتی برای شب های غریب امتحان ، برای معلم پیچوندنا ، تقلب کردنا ، از سر صف فرار کردنا ، سفره هفت سین کلاس آتیش زدنا ، واسه بیست و نوزده گرفتنا ، سر صف مقاله خوندنا ، جلوی در آموزش و پرورش تحصن کردنا ، امتحان لغو کردنا ، برای شنیدن کلمه شما "بچه ها " ، برای شنیدن جمله ناخنتو کوتاه کن ، موهاتو بکن داخل ، برای رفتن بالای سکو و جایزه گرفتنا ، برای زیر بارون بستنی خوردنا ، برای والیبال بازی کردنا ، برای همه شیطنت های کرده و ناکرده ، برای همه عقده های فرو خورده ، برای همه حرف های گفته نشده دلم تنگ می شه خیلی دلم تنگ می شه .



اما بشنوید که بنده در طی این دوازده سال چه تجربیات حکیمانه ای اندوختم و چه دانش گهرباری اندودم و ایضا چه اخلاق گران مایه ای تلمبار کردم که چراغ راه آینده ام خواهد شد ( چراغ راه گذشته که نشد حالا شاید در آینده گشایشی رخ بده ! )


در چشمان معلم ادبیات که نه سهل الادراکی و نرمش اشعار سعدی به چشم می خورد و نه عرفان اشعار مولوی و نه عشق خمسه نظامی . فقط تکه پاره های پوسیده ای از حماسه فردوسی به چشم می آمد که اگر فردوسی زنده بود و می دید من حماسه اش را در آن چشمان خشن آهنی می بینم ، برای بار دوم جان به جان آفرین تسلیم می کرد ! زنگ ادبیات ساعت سلاخی بود و کلاس ادبیات اتاق تشریح ! با کمی تخیل بیشتر می شد صدای ناله های دردناک شاعران را بخاطر مثله شدن اشعارشان در زیر ساطور معلم ادبیات که قصاب وار به جان ابیات می افتاد و آنچنان تکه تکه شان می کرد که عاقبت جز استعاره و تشبیه و کنایه و تشخیص که همچون استخوان های فرسوده و له شده ی جنازه ای بودند چیزی باقی نمی ماند . این وسط معنی و مفهوم شعر و مقصود شاعر بود که همچون روح ، دست نخورده به دیار باقی می شتافت ! اصولا سر کلاس ادبیات شعر شاعر با صدای قار قار کلاغ چندان وجه تمایزی نداشت ، مهم این بود که بتوان تشخیص داد در عبارت " قار قار " آرایه تکرار وجود دارد !



در کتاب دین و زندگی یاد گرفتم چطور به تست های کنکور درباره تعداد افرادی که با حضرت علی (ع) در غدیر خم بیعت کردند یا تعداد مبارزان دلاوری که در جنگ بدر از ناحیه پا جانباز شدند و خلاصه سال ولادت و شهادت و ازدواج امامان بزرگوار و امثالهم پاسخ بدم . بقیه محتویات هم که چون ساده و پیش پاافتاده بودند سوال کنکور نمی شدند ، پس لزومی به خوندنش نبود ! زنگ دینی که اگر نبود بنده هرگز هیچ درکی از اخلاق شریفی چون تهمت زدن و دروغ گفتن که اسوه عملی آن معلم دینی بود نداشتم ! ( البته نباید همه معلمان دینی را زیر سوال برد قطعا انسان های بزرگواری هم هستند که در این کسوت به ترویج معانی اصیل و والای اسلامی فارغ از مصلحت اندیشی های سیاسی و گروهی می پردازند . ) می پرسین قضیه تهمت چیه ؟ بنده بواسطه دوبار سوال کردن از حدود روابط ج.ن.س.ی و بعد مخالفت با نظر معلم در هنگام کوبش ناجوانمردانه دکتر شریعتی به بی دینی متهم شدم ! نه فقط من بلکه خانواده ام هم آماج اتهام بودند ! از فردای اون روز معلم فیزیک من رو که همیشه جزء بهترین و بااخلاق ترین دانش آموزا بودم ( حرف من نیست همه می گن !!! ) چپ چپ نگاه می کرد ! معلم تحلیلی جواب سلام نمی داد ! شانس اآوردم مدیر مدرسه هم خونوادمو می شناخت و هم ازم خیلی خوشش میومد ! جالب اینکه همون شب توی 360 رفتار من رو از روی تعصب (!) خوندند ! توی اون لحظه قیافه من واقعا دیدنی بود ! بله این کلاس دین و زندگی مثل اینکه خوب به بنده ها یاد داده بود چطور به راحتی در کار خدا ( نعوذ بالله ) دخالت کنند و درباره رفتار انسان ها به همین سادگی قضاوت کنن - علامت تعجب و تاثرو اندوه و هرچی فکرشو بکنید !



کلاس تاریخ که فقط همینقدر از معارف والایش یادم مونده که می دونم لوئی چهاردهم ایرانی نبود ! هنوزم کتاب پر از غلط های املایی و نگارشی تاریخ معاصر که بهتر بود اسمش رو می ذاشتن تاریخ پردازی معاصر یادم نرفته ! توی کتابای تاریخ هم مثل خیلی از شما تاریخ هفت هزار و پونصد ساله ایران رو دو هزار و پونصد ساله معرفی می کردند از همین تمدن دوهزار و پونصد ساله هم جز مشنگ بازیه پادشاها چیزی ندیدم ! آخ آخ چه اس ام اس های خفنی که سر کلاس تاریخ رد و بدل نمی شد ! کلاس همه چی بود غیر از تاریخ ! ما هم که طبق معمول شب امتحان می نشستیم مشتی اسم بلند و کوتاه میرزا نمی دونم چی چی کلهر ، حاج فلان شیرازی خرم آبادی و اسم سلسله های پهلوی و قاجار رو بگونه ای حفظ می کردیم که تاریخ مصرفش دقیقا بعد از اتمام امتحان به انتها برسه و ذهن پویا و فعالمون رو بیخود اشغال نکنه ! بیست قشنگیم می گرفتیم و سرخوش می رفتیم خونه ! هنوزم صدای پاشنه کفش معلم تاریخ سر جلسه امتحان یادم نرفته هرکس نمی دونست فکر می کرد زن نادر شاه افشار بعد از فتح هندوستان رو ملاقات کرده ! ( حالا کی گفته نادر شاه زن داشته ؟!!!! )



از کلاس ریاضی و فیزیک که دیگه نگم خیلی آبروریزیه ! بعد از لطف سخاوتمندانه دولت نهم در سهمیه بندی جنسی معلم ها با اجازتون صبح می رفتیم سر کلاس چرت می زدیم و حسابی جبران کمبود خواب های تمام طول عمر می کردیم و عصر توی کلاس خصوصی تلپ بودیم . کلاس خصوصی بیست نفره هم دیگه نوبره ! یه بارم واسه همین کلاسو تعطیل کردیم رفتیم آموزش پرورش تحسن که وقتی گفتن زنگ می زنیم پلیس بیات هرچی گفتیم بابا آموزش و پرورش خونه ماست چی چی رو زنگ می زنیم پلیس ، تو کتشون نمی رفت تازه فهمیدیم اصولا کسی از دانش آموز جماعت نمی ترسه ! دانش آموز که مثل دانشجو نیست آشک ماشک اعتراض کنه سه سوته رادیو بی بی سی و صدای آمریکا و همه عالم و آدم خبردار شن ! حالا اگه خواسته هاشون برآورده نشدم حداقل معروف که می شن ! ولی دانش آموزای بدبخت فقط باید به این جمله اکتفا کنند که " کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من " اینجا بود که بعد از مذاکرات طولانی نتیجه می گرفتیم که باید فرار رو بر قرار ترجیح داد ! خودمونیم ها توی همین مدت کاری کردیم بعضیا دیگه جرات نکنن پاشون رو تو مدرسه ما بذارن نصیب ما که شدن لااقل نصیب سال پایینیا نشدن !



تصور اوضاع و احوال ما در سایر کلاس ها رو به خودتون واگذار می کنم تا کمی قوه تخیلتون رو به کار بندازین !



خرداد 88

من زنده ام دیگران مرده یا من مرده ام دیگران زنده ؟




لطفا تا آخر قضیه رو بخونید بعد قضاوت کنید !




جلوی پایم ایستاد با چهره ای عبوس و خشک .
سوار شدم . گویا من نخستین مسافرش بودم . به شدت عجله داشتم باید به موقع سر کلاس می رسیدم .
کمی آنطرف تر پسر جوانی با قیافه ای که برای امروزی ها با کلاس و برای دیروزی ها مسخره بود سوار ماشین شد . نگاهی به من انداخت و من عاقل اندر سفیهانه پاسخ نگاهش را دادم . روی صندلی جلو جای گرفت . راننده دوباره حرکت کرد . حرکات راننده برایم عجیب بود : خشک و سرد و بی حرکت . انگار نه انگار که رانندگی می کرد . کوچکترین حرکتی نداشت . برای من که پشت سرش نشسته بودم مثل این بود که ماشین خودش پیش می رود و او هیچ دخالتی ندارد . چطور کسی می تواند در تمام طول مدت رانندگی اینطور بی حرکت بنشیند ؟ یک لحظه به ذهنم خطور کرد انگار مرده است .
از تجزیه و تحلیل رفتار راننده که فارغ شدم نگاهی به اطراف کردم . آدم ها هرکدام با عجله به سوی مقصدی نامعین پیش می رفتند در یک لحظه همه آن ها در نظرم پست جلوه کردند با خودم گفتم مگر زندگی که امثال ما داریم چقدر ارزش دارد که اینچنین در آن غرق می شوند در انبوه اضطراب ها دست و پا می زنند مثل آدم های ماشینی خالی از هر احساس و توجهی برای رسیدن به آخر راه تلاش می کنند در حالی که به درستی نمی دانند آخر راه کجاست و با خود می اندیشند که به حقوق دیگری تجاوزی نکرده اند فقط چون قانونی را زیر پا نگذاشته اند و اینچنین خود را شریف ( ! ) می پندارند .
در همین افکار غوطه ور بودم که صدای برخورد چیزی با ماشین و سپس صدای خنده های راننده و پسر جوان که بیشتر آدم را به یاد جنگل های آمازون می انداخت تا شهری که داعیه تمدن دارد ٬ مرا به خود آورد .
تنفرم نسبت به پسر جوان بیشتر شد . اصلا نمی دانم چرا از همان ابتدا احساس خوشایندی نسبت به او نداشتم . آدم را یاد آن ها یی می انداخت که تنها دغدغه فکریشان دیدار معشوقه است و گه گاهی هم نتایج مسابقات فوتبال شاید باعث ایجاد عکس العملی در آن ها شود آن هم فقط تا این اندازه که سایرین متوجه شوند با مرده متحرک فرق دارند ! تنفر برانگیز تر از همه خنده هایش بود که درست شبیه مرده های مومیایی شده فیلم ها بود که جز آزار و اذیت زنده ها قصد دیگری ندارند
خنده های راننده و پسر جوان با هم مخلوط می شد و طنین وحشت زایی در فضا می انداخت . بی آنکه بدانم چرا دلهره داشتم . کمی به اطراف نگاه کردم تا بفهمم چه چیزی باعث شده اینها اینچنین نعره سر دهند .
هیچ ! هیچ خبری نبود . به دور و بر که نگاه کردم آدم ها را دیدم . هر کس راه خود را می رفت . سر ها در گریبان ٬ دست ها در جیب و نگاه ها به سوی خاک .طوری که بجز چند قدمی جلوی پایشان آنهم برای اینکه در چاهی چاله ای نیفتند هیچ چیز دیگری نمی دیدند . باز همان کینه همیشگی نسبت به انسان ها در دلم زنده شد انگار اینها جز خود و پول و خاک چیز دیگری نمی دیدند که پول و خاک هم به نوعی به خودشان بر می گشت در حقیقت جز خودشان چیز دیگری نمی دیدند . بدتر از همه بعضی هایشان طوری بودند که آدم احساس می کند خودشان را هم نمی بینند کور و کر و لال فقط می روند . بیشتر شبیه شهر اشباح بود تا دنیای زنده ها
خنده های راننده و آن جوان تمامی نداشت فضای وحشتناکی درست شده بود . انگار لابه لای نعره هایشان که دیگر شباهتی به خنده نداشت کلماتی رد و بدل می شد آنقدر به خودم فشار آوردم تا بالاخره از بین صداهای مبهم و در همشان همین چند کلمه را متوجه شدم : مرگ ٬ پیرزن افریطه ٬ عجله و قتل .
ترسیده بودم . شنیدن این کلمات از زبان دو نفر آدم زنده شاید چندان هم انسان را نترساند . آخر موضوع بیشتر فیلم ها و داستان ها همین چیزهاست ولی شنیدن این کلمات از زبان این دو نفر آن هم در لابه لای خنده های حیوانیشان وجودم را به لرزه افکند . ترسم لحظه به لحظه بیشتر می شد بی آن که دلیل منطقی برایش داشته باشم .
لحظه ای برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم . چیزی که به من شجاعت برگشتن و نگاه کردن داده بود این بود که انگار مطمئن بودم هر اتفاقی هم که افتاده باشد با گذشت اینهمه زمان اثری از آن نخواهم دید . ولی انگار حساب و کتاب هایم درست نبود . زمان بر خلاف همیشه گویی به کندی پیش رفته بود شاید هم اصلا پیش نرفته بود . با صحنه وحشتناکی رو به رو شدم :
صورتش غرق در خون بود تنها سفیدی چشمانش که به من خیره شده بود نمایان بود که با حالتی از التماس انگار در آخرین لحظه های عمرش از من درخواست کمک کرده بود توام با نگاهی ملامت گر آن ها را به من دوخته بود . چشم هایش تنها چیزی بود که به خوبی قابل رویت بود . نفسم بند آمده بود . و صدایم در محبس گلو زندانی . آن صدا صدای برخورد پیرزن با اتومبیل بود و اینک او جان باخته بود .
خشکم زده بود قدرت انجام هیچ کاری را نداشتم تمام وجودم سرد بود . بدتر از همه اینکه انگار هیچ کس آن پیرزن بی جان را نمی دید . هیچ کس حتی نگاهی به او نمی انداخت . هیچ کس راهش را کج نمی کرد تا ببیند براستی مرده است یا نه ! همه راه خود را ادامه می دادند حتی راننده که خودش آن پیرزن را کشته بود جز خنده های مرگ آورش عکس العمل دیگری نداشت و آن پسر جوان هم در اوج بی تفاوتی با راننده همراه شده بود .احساس انزجار سراسر وجودم را پر کرده بود . آخر اینهمه بی تفاوتی و جهل از کجا آمده بود ؟
خود را در دنیای مردگان می یافتم دنیایی که تنها زنده اش من بودم . انگار همه خفته بودند و من بیدار
دلم برای پیرزن می سوخت و نگاهش لحظه ای از خاطرم بیرون نمی رفت . اگر فهمیده بودم شاید کمکش می کردم ولی همه چیز آنقدر سریع اتفاق افتاد که من نفهمیدم
تمام نیرویم را در گلویم جمع کردم و سرانجام فریاد زدم شما یک نفر را کشتید نگه دارید
راننده با خونسردی هر چه تمامتر پاسخ داد : اگر نگه دارم شما به موقع به مقصد نمی رسید
- قاتل چطور می توانی تا این حد بی تفاوت باشی ؟
- قاتل ! منظورتان خودتان است ؟
- خودم ! شورش را در آورده اید نگه دارید وگرنه جیغ می زنم
- جیغ ؟ هیچ کس به خاطر جیغ های احمقانه یک قاتل مسیرش را کج نخواهد کرد . هر کس هدف خاص خود را دارد و اجازه نمی دهد یک قاتل یا یک مقتول آن ها را از نیل به هدفشان باز دارد
- نظرات مسخره شما اصلا برام اهمیتی نداره نگه دارید
- قاتل کسیه که مسبب وقوع قتل می شه ! شما از لحظه ای که سوار ماشین شدید اونقدر به ساعتتون نگاه کردین که باعث شدید من با عجله رانندگی کنم تا شما رو هرچه سریعتر به مقصد برسونم در حقیقت شما مسبب قتل هستید
فلسفه سطحی نگرانه آن مرد حالم را بهم می زد . آدم هر چقدر هم که در یک واقعه بی تقصیر باشد نمی تواند تا این حد بی تفاوت باشد . باورم نمی شد که این مرد در کمال بی شرمی نه تنها از قتلی که انجام داده بود هیچ عکس العملی نشان نمی داد بلکه می خواست اشتباه خودش را به گردن دیگران بیندازد و اینگونه خود را تبرئه کند .
گفتم : به هر حال شما آن زن را کشتید و من اصلا چیزی نفهمیدم
گفت : چیزی نفهمیدید ؟ ولی باید می فهمیدید . نفهمیدن عذر بدتر از گناه است
هنوز سخنان راننده مرده صفت به اتمام نرسیده بود که پسر جوان که تا آن زمان سکوت اختیار کرده از مناظر زیبای (!) اطراف لذت می برد گفت : این بحث ها را ول کنید ! چه نتیجه ای از این حرف ها می گیرید ؟ فقط وقت خودتان را تلف می کنید . چه اهمیتی دارد که آن پیرزن را چه کسی کشت . او خودش باید از پل عابر پیاده استفاده می کرد که نکرد . به هر حال دنیا از شر یک افریطه قانون شکن خلاص شد . راستی آقای راننده بازی استقلال و پیروزی را دیدید ؟ به نظر من که سیاسی بود
دندان هایم را به هم می ساییدم . از رفتار آن پسر در شگفت بودم . یک آدم بی تفاوت بی احساس بی درد . که در هر زمینه ای اظهار نظر می کند و افلاطون وار اندیشه های نوین و فلسفه های نو اکتشاف می کند ! شرط می بندم در تمام طول عمرش یک کتاب هم نخوانده آنوقت به خودش اجازه می دهد در هر زمینه ای اظهار نظر کند . چنین آدمی زمانی پستی را به اوج می رساند که درست لحظه ای که یک انسان در جلوی چشمانش به قتل رسیده در اوج بی تفاوتی از فوتبال حرف می زند ! همه اینها انگار مرده اند . انگار از انسانیت هیچ چیز سرشان نمی شود . آدم های مرده ای که هر روز با اندیشه ناقص خود فلسفه های جدید ارائه می کنند بی آنکه به خود زحمت فکر کردن بدهند و بدینوسیله قتل هایشان را توجیه می کنند . وجودم از تنفر و اضطراب و ترس مملو بود .
فریاد زدم مگر نمی بینید یک نفر مرده حیوان های پلید نگه دارید
راننده گفت : مطمئنید می خواهید توقف کنم ؟ پس کلاستان چه می شود ؟
و نگه داشت .
در حالی که در ماشین را باز می کردم با گریه گفتم همان بهتر که مثل حیوان ها در جستجوی طعمه خویش باشید و هرگز برای کشف حقیقت تلاشی نکنید . سر در گریبان دست ها در جیب و نگاه ها به خاک . . . شما هرگز به آسمان نگاه نمی کنید هرگز فکر نمی کنید . شما فقط شکار می کنید غافل از اینکه روزی خودتان هم شکار می شوید شما حیوانید ! نه ! شما مرده اید !
همچنان بی تفاوت و بی احساس نشسته بودند انگار که صدای من را نمی شنیدند . بدون هیچ عکس العملی . واقعا ترسیده بودم از اینکه در دنیایی زندگی می کنم که انگار تنها زنده اش خودم هستم وحشت کرده بودم . همه چیز یادآور مرگ بود و اثری از زندگی نبود .
از ماشین که پیاده شدم . با سرعت هرچه تمامتر شروع به دویدن کردم . در میانه راه برگشتم و نگاهی به ماشین انداختم پسر جوان نبود . نگاهم را به طرف راننده چرخاندم چقدر شبیه پسر جوان بود انگار که هر دو یکی بودند . گیج و منگ بودم می خواستم هر چه می توانم از آن اتومبیل دور شوم همین طور که می دویدم پایم به چیزی برخورد کرد و افتادم . جنازه آن پیرزن بود در کمال تعجب دیدم خونهای صورتش پاک شده و لبخند بی شرمانه ای بر لب داشت همچنان که به من می نگریست حس دلسوزی جایش را به وحشت و تنفر داده بود . یک لحظه از ذهنم گذشت چقدر شبیه من است . دست هایم می لرزید خودم را عقب کشیدم دوباره با هراس فراوان به چهره آن جسد نگاه کردم چیزی ورای شباهت بود مثل آینه بود ! آینه ای که خودم را در آن می دیدم .
از جایم بلند شدم اختیار اعضای تنم با من نبود به زور خودم را به این طرف و آن طرف می کشاندم دیگر نمی خواستم آن پیرزن را ببینم دوباره نگاهی به راننده یا پسر جوان کردم انگار می خواستم بدانم او هم همان چیزی را می بیند که من ؟ وحشتناک بود صورتش مثل گچ سفید بودمثل مرده ها . نمی شد تشخیص داد که او پسر جوان است یا راننده هر دو کاملا یکی شده بودند او هم خیره به من نگاه می کرد یک لحظه لبخند بی شرمانه پیرزن بر صورتش هویدا شد و من باز هم متوجه شباهت بین آن راننده یا پسر جوان با خودم شدم و اینبار هم چیزی ورای شباهت بود . باورم نمی شد توانسته باشم در این مدت کوتاه هم رانندگی کنم هم فلسفه بافی کنم و درباره بازی استقلال و پیروزی گمانه زنی کنم و هم به آن پیرزن فکر کنم و عالم و آدم را به باد انتقاد بگیرم . شبیه یک شوخی بود یک شوخی مرگ آور .


عاجزانه اطراف را نگاه می کردم منتظر یک ناجی بودم که بیاید و بگوید اینها فقط خواب است . چنین کسی نیامد چون من خواب نبودم بلکه از همیشه بیدار تر بودم هاج و واج و درمانده ! عقلم از کار افتاده بود . صدای تپش های قلبم را که هر لحظه بلند تر می شد به خوبی می شنیدم . چشمانم هر طرف را می پاییدند تا شاید راهی برای فرار پیدا کنند که لحظه ای توقف کردند . دیگر صدای قلبم را نمی شنیدم . عرق سردی بر پیشانیم نشست . خیره و بی حرکت ماندم . آن طرف خیابان داخل پیاده رو درست روبه روی جنازه پیرزن فقط چند متر آن طرف تر خودم را دیدم که بی توجه به همه این وقایع و بی تفاوت به سرعت راه می پیمودم با همان لبخند بی شرمانه آن پیرزن راننده یا پسر جوان . سر در گریبان دست ها در جیب و نگاهم به سوی خاک . . .

۱۲/۱۴/۱۳۸۷

نا مه ای به رئیس جمهور به سبک الهام

زمینه :





تغییر جزئی از طبیعت است و زمانی آغاز می شود که ما تصمیم بگیریم !





نامه ای به رئیس جمهور به سبک الهام :





سلام آقای رئیس جمهور آینده
نمی دانم چرا باب شده همه برای تو نامه می نویسند تو که وجود خارجی نداری اما پیدا می کنی ! حالا که تو گوش شنوای حرف های ما شده ای حرف های من را هم بشنو :

جناب رئیس جمهور نیامده سالهاست که رئیس جمهور ها و نخست وزیر ها می آیند و می روند . وقتی می آیند عده ای سرشار و از امید و عده ای نا امیدند ولی وقتی می روند همه ناامیدند .
جناب رئیس جمهور این تختی که بدان تکیه می زنید ماندنی نیست شما می روید و این ما ملت ایران هستیم که می مانیم .
هر بار که همکاران شما می روند ما می مانیم با کوله باری از اعتراض در حالی که وجودمان از انتقاد سرشار است با فریادهایی که در گلو خفه شده و با مهر سکوتی که بوسیله خودمان یا دیگران بر لب هایمان کوبیده شده با انبوهی از نارضایتی ها و حرف های نگفته
رئیس جمهور محترم به حال ما و شما هر دو گریه باید کرد که براستی گریه آور است .
اگر خوشحالی از اینکه رئیس جمهور کشوری به وسعت ایران خواهی شد بگذار سرنوشت تمام کسانی که بر مسند این قدرت تکیه زدند را به خاطرت بیاورم .
بگذار به یادت بیاورم مصدق را که با خواست مردم آمد و با بی مهری مردم چه مظلومانه رفت .
حال تو به خدا گریه دارد !
کسی که به زودی رئیس جمهور کشوری به وسعت ایران و با فرهنگ هایی به تنوع فرهنگ های ایرانی و با مردمی به شگفت انگیزی مردم ایران خواهی شد به راستی ادعای ریاست جمهوری ایران را داری ؟
پس بگذار سنگ هایمان را باهم وابکنیم !

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که امروز فریاد زنده باد مصدق سر می دهند و فردا شعار مرگ بر مصدق ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که نارضایتی همه وجودشان را فرا گرفته ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که تو را فرصت طلب و بازیچه دست قدرت خواهند خواند ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که در انتخابات شرکت نمی کنند ولی بیشترین انتظار ها را از تو دارند ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که یا هرگز تو را نمی شناسند و یا اگر بشناسند بعد از انتخابات می شناسند ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که سرانه مطالعه غیر درسیشان به چند دقیقه هم نمی رسد ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که با همان سرانه کم مطالعه در همه زمینه ها صاحب نظرند ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که بعد از گذشت فقط سی سال از انفجار نور آرزوی انفجار نور دیگری دارند بی آنکه به گذشته نگاهی بیندازند و بدانند چرا انفجار نور آن ها اینقدر کم فروغ بود ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که چهار سال دیگر با فحش بدرقه ات می کنند ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که به خاطر نفتی که بر سر سفره باشد احمدی نزاد را انتخاب می کنند ؟ ( البته شاید شما آقای احمدی نزاد باشید در اینصورت باید بگویم حقیقت تلخ است ! )

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که هنوز اصلاحاتی انجام نداده دم از عبور از اصلاحات می زنند ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی بر مردمی حکومت کنی که از تو انتظار معجزه دارند ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی بر مردمی حکومت کنی که وقتی صندوق ذخیره ارزی ات پر باشد نمی بینند و وقتی بدست کس دیگری خالی شد می بینند ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که گاهی فراموش می کنند حلال و حرامی هم هست که تهمت گناه است ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که نام کورش را یدک می کشند و نه نشانش را ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که فعالان دانشجویی آن ها سر از رادیو آمریکا و بی بی سی در می آورند ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که نسبت به دین به خاطر بی اعتمادی به حکومت بی اعتماد شده اند ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که آخوند بودن (!) را ملاک بد بودن می دانند ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که رئیس جمهور قبلیشان احمدی نزاد بوده است ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که می خواهند همین امروز نتیجه کار تو را ببینند ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که فقط انتقاد می کنند ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که برای دریافت سهام عدالت صف می کشند ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که جنس می خرند و انبار می کنند و گرانتر می فروشند و یک شبه پولدار می شوند ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که وقتی کسی تصادف می کند و در حال مرگ است جرأت نمی کنند به دادش برسند ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که از گذشته درس نمی گیرند ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که تاریخشان تکراری است ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که پرفروش ترین مجله ی آنها خانواده سبز و روزنامه های آگهی تجارتی است ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که در گیر و دار جامعه سنتی و مدرن گرفتارند ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که دموکراسی می خواهند ولی انتخابات را تحریم می کنند ؟

رئیس جمهور محترم آیا می توانی رئیس جمهور مردمی باشی که وقتی می روی فقط خاطرات تلخ ریاست جمهوری ات را به خاطر می آورند ؟