۷/۰۶/۱۳۸۸

خاطره ای که نخواست خاک بخورد ...


این متن رو قبلا به صورت کامنت در بلاگ یکی از دوستان در 360 قرار داده بودم که بعدا اینجا هم ثبتش کردم تا بتونم نظراتتون رو بدونم .




هر روز وقتی مدرسه تعطیل می شد از کنار پارک که رد می شدم صندلی های خالی تاب ها انگار مرا می خواندند . زیر درختان سرو کمی آنطرف تر پشت چمنزار وسط پارک چند صندلی خالی که با هر وزش باد بالا و پایین می شدند ، همیشه به من چشمک می زدند . سهم من از آن صندلی های خالی فقط چند لحظه ای بود که چشم هایم را می بستم و خود را روی یکی از آنها تصور می کردم :

بالا پایین بالا پایین بالا پایین


و چه لذتی است وقتی که باد به صورتت برخورد می کند و تو فاتحانه حجم هوا را کنار می زنی و بالا می روی انگار به آفتاب نزدیکتری و درست لحظه ای که دست دراز می کنی تا تکه ای از آفتاب را بکنی انگار کسی با تو شوخی دارد و تو را عقب می کشد و این روند تکراری چه لذتی دارد . تاب سواری انگار از آن معدود تکرار مکرراتی است که آدم از آن خسته نمی شود .اندکی بعد چشم هایم را باز می کنم اطراف را می پایم نکند کسی مرا دیده باشد و سپس با حسرت از کنار صندلی ها عبور می کنم . همین لحظه چند پسر جوان که به نظر دانشجو می آیند با عجله و با خنده از مقابلم عبور می کنند به طرف صندلی های خالی می روند و از تکرار لذت می برند. مردمی که عبور می کنند با خنده نگاهشان می کنند بعضی ها هم با دلسوزی بخاطر اینکه بیچاره جوان های ما تفریح که ندارند طفلکی ها !!! و من باز هم با حسرت نگاهشان می کنم . بعد به ذهنم خطور می کند چرا من مثل اینها نباشم مگر من از اینها کوچکتر نیستم ؟ حداقل ظاهرا که کوچکتر از آن ها بنظر می آمدم .فردای آن روز هنگام عبور از پارک وقتی چشمک زدن صندلی های خالی را دیدم تصمیم گرفتم من هم مثل آن پسر ها آرزوی دیرینه ای که از نه سالگی برایم آرزو شده بود را یک بار دیگر تجربه کنم . با دلهره به طرف صندلی خالی رفتم . داخل پارک هیچ بچه ای نبود چون دم ظهر بود .شروع کردم به تکرار مکرراتی که نه سال پیش آخرین بارم بود : بالا پایین بالا پایین بالا پایین



همه دنیا در دستانم بود . تمام خاطرات شیرین کودکی ام زنده شد . انگار تازه متولد شده بودم . خدای من بعد از نه سال .



وقتی به خودم آمدم که زنگ صدای متلک یک مرد در گوشم طنین انداز شد و بعد نگاه تحقیر آمیز عابران پیاده . از آن نگاه های دلسوزانه و توام با خنده و محبت که نثار آن پسرهای جوان می شد خبری نبود . به من همچون یک مجرم نگاه می کردند . تمام دنیایی که در دستانم بود روی سرم خراب شد . تا جلو در خانه خودم را حفظ کردم ولی به محض ورود بغضم ترکید .در چند لحظه کوتاه با نگاه هایشان مرا به دادگاه بردند محاکمه کردند و مجازات کردند بدون آنکه به من اجازه دفاع بدهند.



آهان ببخشید حق با آن ها بود من فراموش کرده بودم یک دختر هستم . یادم رفته بود نه سالم که شد مامان و بابا گفتند عزیزم تو دیگه بزرگ شدی باید سنگین و با حیا باشی تاب سواری ممنوع ، دویدن تو خیابون ممنوع ، خندیدن توی خیابون ممنوع ،دو بار در روز از یه جا عبور کردن ممنوع، دوچرخه سواری ممنوع .حالا خوب می فهمیدم چرا همه این کارها ممنوع شدند . خوب می فهمیدم که مقصر پدر و مادرم نبودند آن ها فقط نمی خواستند کسی بیرحمانه برایم حکم صادر کند .



یکجور لجاجت بچگانه به من می گفت که یکی از آن صندلی های خالی باید نصیب من شود . شاید کینه ای که از مردم آن پارک به دل گرفته بودم باعث می شد بیشتر لجبازی کنم و برای تحقق بخشیدن به آرزوی دیرینه ای که نه سال در کنج قلبم خاک می خورد بیشتر تلاش کنم.بالاخره جای مناسب را پیدا کردم . پارکی خلوت و ساکت در محله ای کم رفت و آمد . پشت یکی از درخت ها یک صندلی خالی بود جایی که هیچ کس نمی دید . با اشتیاق زیاد به طرف صندلی رفتم روی آن نشستم و تجربه کودکی را تکرار کردم :



بالا پایین بالا پایین بالا پایین



شنبه : بالا پایین بالا پایین



یکشنبه : بالا پایین بالا پایین



دوشنبه : بالا پایین بالا پایین



هفت روز ایام هفته تنها مشتریان پارک پیر بی کس من بودم و چند جوان با سیگاری که در دستشان بود و آتش و زغال و دود و سرنگ و ...همه ما دنبال جایی خلوت دور از چشم های دیگران برای انجام کاری که از نظر مردم گناه بود می گشتیم ، ولی من هیچوقت متوجه شباهت خودم با آن جماعت نشدم ...

۶/۲۵/۱۳۸۸

تا آزادی همه مستضعفان ...

زمینه :




امام خمینی ، 15 مرداد 1358 :
"روز قدس" يك روز جهاني است. روزي نيست كه فقط اختصاص به قدس داشته باشد. روز مقابله مستضعفين با مستكبرين است.

۶/۲۱/۱۳۸۸

نامه ای به نخستین وزیر زن ایران ، پس از انقلاب

زمینه : ,








نامه ای به وزیر بهداشت !



می دانم چه اندازه سخت است که از میان همه وزرای یک کشور شما برای نخستین بار تنها زنی هستید که عهده دار این پست شده اید ! چه اندازه دشوار است در سرزمینی که زن را به خانه نشینی و شستن و پختن می شناسند ، زنی بیاید و برای نخستین مرتبه تعهد سنگین وزارت را بر دوش کشد ! نمی توانم شادمانی ام را از این حادثه انکار کنم که سرانجام زنی می خواهد نقشی متفاوت در عرصه متحجری که سنگ هایش سال ها بر روح و جسم زن ها نواخته می شد ، ایفا کند ! امروز برای خودنمایی هم که شده روزنه ای گشوده گشته است و و از میان تمام زنانی که لیاقتشان بسیار بیشتر از وزارت است ، از میان تمام زنانی که مردانگی در برابرشان رخ زرد می کند ، شما از آن روزنه عبور کرده اید . می دانم که از امروزدر پاسخ کوچکترین اشتباهی که در مقایسه با اشتباهات بزرگ مردان همکارتان پشیزی به شمار نمی رود ، زن بودنتان را نشانه خواهند رفت و آن گاه این دیگر شما نیستید که متهمید ، من هستم ، ما هستیم ، ما دختران و زنان ایرانی هستیم که طبق معمول اندیشه های سطحی نگر ما را به دادگاه می برند و بدون اینکه حقی هم برای دفاع قائل باشند ، حکمشان از پیش صادر .


نمی دانم چقدر این سنگینی مضاعف را احساس می کنید و امید هزاران زن و دختر ایرانی که برای اثبات قطره ای از چشمه وجودشان چشم به شما دوخته اند و امید ملت ایران که سلامت خود و عزیزانشان را از شما طلب می کنند تا آنان را که دوستشان دارند زین پس نبود دکتر و پول و پارتی و امکانات ، تابوت هدیه نکند !
آن گاه از میان اینهمه معضلات حل نا شده ، اینهمه مرده های بیهوده در گور خوابیده اینهمه دست و پاهای قطع شده و ذهن های آشفته ، شما به تفکیک جنسی پزشکان زن و مرد در مراکز درمانی می اندیشید ؟؟؟؟!!!
انگار که این یگانه مشکل سلامت جامعه ماست ؟ آیا اصلا می توان نامش را مشکل نهاد ؟ و اگر مشکل است ، تفکیک جنسی راه حل آنست ؟ اینگونه می خواهید باری از دوش زنان و دختران سرزمینتان بردارید ؟ انگار که نمی دانید به لطف همکارانتان در انبوه مشکلات به چنان دست و پازدنی افتاده اند که در برابر چنین اندیشه هایی جز لبخندی تلخ و تمسخر آلود ، ناشی از برخاک نشستن آرزوهایشان ، چیزی ندارند که نثارتان کنند !



__________________
بعد از اینکه ابهاماتی درباره عقیده من درخصوص این انتخاب و اهدافش بوجود اومد تصمیم گرفتم لینک یکی از پست های پیشین رو در اینجا بذارم :


وزیر زن در کابینه ، خبر خوب یا خبر بد ؟



۶/۱۴/۱۳۸۸

سه سوال از آینده بپرسین !

زمینه :









مقدمه اول : با وجود فراوانی سوژه های سیاسی ، تصمیم گرفتم این پست رو به زنگ تفریح اختصاص بدم به امید اینکه حال و هوامون عوض بشه !



مقدمه دوم : اگر یه روز تکنولوژی اونقدر پیشرفت کنه که بتونید درباره آینده سوال بپرسین ، چه سوالی می پرسیدین ؟



شرح :

از اونجایی که هنوز علم اونقدرا هم پیشرفت نکرده بنابراین با محدودیت ، امروز و چند روز آینده فرصت دارین فقط سه تا سوال از آینده بپرسین ، مواظب باشین چی می پرسین چون ممکنه این وسطا یکیم پیدا بشه که جواب بده !



از آینده سه سوال بپرسید !



تبصره یک : سوالات شما محدودیت جغرافیایی ، زمانی و انسانی ندارد ، می توانید سوالات خود را از هر جای دنیا ، درباره هر شخصی در جهان و هر زمانی از دو ساعت بعد گرفته تا دوملیون سال بعد بپرسید !!!



تبصره دو : از تریپ روشنفکری به شدت پرهیز کنید !



تبصره سه : از تقلب کردن و پرسیدن سوالاتی که درواقع یکی هستن ولی هزار تا هستن پرهیز کنید !