۱۰/۰۴/۱۳۸۹

باران که بیاید ...

زمینه :

حس غریبی است وقتی که به درخت های سرما زده خشکیده نگاه کنی و با اینکه شاخه ها عریانند ، شکوفه های بهاری ببینی . به آسمان خالی زمستان های خشک کویری زل بزنی و ابر باران زای اردیبهشتی چشم هایت را پر کند . باد سردی بوزد و دست هایت را توی جیب پالتویت فرو ببرد ، اما وجودت با یاد خنکای روزهای پایانی زمستان ، تازه شود . اوج امتحانات باشد ، ولی به در و دیوار که نگاه می کنی ، انگار که وقت خانه تکانی است و همین فردا عید می شود و سفره هفت سین توی اتاق بغلی پهن است .

گاهی همه اشیای بی جان دور و برت جان می گیرند و گویی که از دروازه زمان می گذرند و تو را به عالمی دیگر می برند . ساختمان ها همان ساختمان های دیروز است . همانقدر زمینی ، به همان معمولی بودن همیشگی ، آسمان همان آسمان است ، حتی رنگش هم یک ذره عوض نشده . درخت ها هنوز هم خشک و بی جانند . آدم ها مثل دیروز خودشان را توی کلاه و شال گردن و پالتوها ، گرم پیچیده اند و از کنارت می گذرند . ولی انگار یک ماده نامرئی در فضا پخش است که بوی بهار می دهد . نمی دانم چیست ، فقط همینقدر می دانم که با اینکه بی بو و بی رنگ است ، بوی تازگی و طراوت می دهد . از آرزوهای بچگانه و بکر و نیمه زمینی پر است . پر است از خرس های پشمالوی کوچولویی که بچه ها موقع خوابیدن عاشقانه در آغوش می کشند . من هنوز مال خودم را دارم . همان خرس پشمالوی قهوه ای که خیلی شب ها کنارم می خوابید . هنوز هم دوستش دارم ، با همان صداقتی که من ِ کوچک دوستش می داشت .

این حال و هوا را دوست دارم . پر است از حس دویدن با پای برهنه روی چمن های کنار یک خانه کوهستانی . دستت را دراز می کنی و با ملایمت به تک تک پرچین های چوبی خانه می سایی . انگار که می خواهی رفتنت را گوشزد کنی . کم کم گرمای آفتاب را از لابه لای مه صبح های زود کوهستان حس می کنی و دیگر نیازی نیست که مغزت فرمان دهد که هنگام طلوع است . تک تک سلول هایت برآمدن آفتاب را خودشان حس می کنند . حس عجیبی است . گاهی بوی بهار نارنج می دهد و گاهی بوی خاک نمزده . گاهی هم بوی علف می دهد . صدایش صدای آب رودخانه است ، شاید هم صدای همهمه و بازی بچه ها . یا شاید صدای کرکننده و در هم انبوهی از پرنده ها کنار یک تالاب . قیافه اش اما بجز "باران" به هیچ چیز دیگری شبیه نیست . باران ملایمی که سخاوتمندانه گونه ات را ، موهایت را و لباس هایت را خیس می کند . بارانی که در روحت باریدن می گیرد ...

۹/۱۲/۱۳۸۹

تصمیم کبری

زمینه :

انگشتم را توی سوراخ سد کردم . حاضر بودم تمام عمر همان جا بنشینم . حاضر بودم حتی جسد بی جانم را پس از مرگ توی دیوار سد دفن کنند . شانه هایم هنوز از نمناکی موهایم سرد می شد . هنوز خیس بودند . دفعه پیش هم ، انگشت من کوچکتر از آنی بود که یارای مقابله با هجوم آنهمه آب را داشته باشد . سد که شکست ، من تنها کسی بودم که غرق شد . و حالا خیسی موهایم که توی هم پیچ و تاب خورده اند تنها یادگار آن غرق شدگی است . باد که می وزد ، موهایم که از روی شانه هایم بلند می شوند ، سرمای بیرون که به گرمای درونم می خورد ، انگار که می خواهم ترک بردارم . احمقانه این بار هم دستم را توی سوراخ کردم ، با اینکه عاقبت این تلاش بی ثمر را می دانم . با اینکه می دانم ، من تنها پرنده ای هستم که روی شاخه های عریان این درخت از درون پوسیده آواز می خواند . همین درختی که با شکستن سد ، حتی یارای این را ندارد که دستش را دراز کند و رفیق تنهایی هایش را از آب بیرون بکشد . میان آنهمه درختی که راه را احاطه کرده بود ، پرنده کوچکی روی شاخه های درختی نشست که به زودی جوان مرگ می شد . این پرنده عادت داشت که قلبش را به آتش بکشد و آن گاه درخت و پرنده با هم سوختند ، دود شدند و به هوا رفتند . خاکستر شدند و بر خاک نشستند . موهایم بوی خاکستر گرفته است و با هر تکان باد ، این بو را بیشتر در فضا می پراکند . نگاه شهوت آلود مردان را به جان می خرم که دخترکی غریب با موهای خیس را با چشم های هوسبازشان می پایند و بی هیچ کلامی دور می شوند و من صدای دور شدن گام هایشان را می شنوم و گویی که می بینم چطور خاطره این دخترک غریب از ذهن هایشان پاک می شود . نگاه آکنده از حسادت دخترکان بازیگوش را به جان می خرم که از چشم هایشان تیرهای طعنه و تمسخر می پراکنند و حسادتی که در عمق نگاهشان موج می زند ، سینه ام راچاک می دهد . اینجا ، پشت این سد ، از روشنایی روز و تلالو خیره کننده آفتاب روی قطره های آب هم خبری نیست . اینجا همه چیز در سایه است . سایه ای به بلندای دیوار سد و به پهنای اندیشه من . تنها نور دست چندمی که از چشم های پرنده ای منعکس می شود و به چشم های من می رسد ، پرنده ای که روی شاخه درخت خشکیده ای نشسته و گویی که برای چیزی مرثیه می خواند ، شاید برای "راه آیین" َش ...




ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت : یه چیزایی رو گم کردم که باید بگردم و پیداشون کنم . یه مدت نیستم و نمی نویسم . با خودم یه قراری گذاشتم . یه کاری هست که باید انجامش بدم و اگر نتونم به درستی انجامش بدم ، دیگه هیچوقت برنمی گردم و نمی نویسم . پس لطفا نپرسید چرا ، فقط برام دعا کنید که بتونم ...

۹/۱۰/۱۳۸۹

گاهی فقط از دست فوتبال برمی آید

زمینه :

هر آدمی روی این کره خاکی که یک کمی از فوتبال سر در بیاورد بالاخره یا طرفدار بارسلونا است یا طرفدار رئال مادرید . این است که شب مبارزه این دو تیم با هم ، برآورد می شود یک میلیارد نفر روی کره زمین در حال تماشای این بازی باشند . تصور جالبی است . در همین لحظه ای که تو جلوی تلویزیون لم داده ای و با استرس تخمه می شکنی و به کل کل های فردا با دوستی که طرفدار تیم حریف است فکر می کنی ، یک میلیارد نفر دیگر هم در حالات مختلف به شیشه تلویزون هاشان خیره شده اند و بازی را تماشا می کنند . و این شاید تنها نقطه اشتراک یک فلسطینی با یک اسرائیلی باشد ! اینکه مثلا هر دو طرفدار تیم بارسلونا باشند و هر دو در یک زمان شاهد شیرین کاری های بازیکنان مورد علاقه یشان ! و شاید این تنها چیزی باشد که با هم بخاطرش لبخند بزنند . شاید این تنها نقطه اشتراک من و آن همکلاسی اصولگرایم باشد که وقتی توپ "داوید ویا" به تور دروازه می چسبد ، در آن واحد از خوشحالی جیغ بکشیم .

ممکن است بازی را از چهارچوب یک تلویزیون چهارده اینچ ببینی یا شاید هم جلوی صفحه تخت یک سینمای خانگی روی زمین دراز شده باشی . فردا یک مصاحبه مهم کاری داشته باشی یا یک اردوی تفریحی در یکی از بهترین مناطق توریستی اطراف شهر . آدم خوشبختی باشی یا از آن بدبخت های مفلوک . از توی هتل های مکه و مدینه بازی را تماشا کنی یا در یک پارتی شبانه . تو یکی از این یک میلیارد نفر هستی . عضو کوچک ِ بخش کثیری از این یک میلیارد نفر که با پیروزی بارسلونا بر سر یک چیز مشترک خوشحال می شوند ، در حالی که نه عقاید مشترکی دارند ، نه ملیت ، نه مذهب و نه حتی دردهای مشترک و شاید هم عضو کوچکِ بخش کثیر دیگری که با باخت رئال مادرید ناراحت می شوند ، در حالی که آن ها هم نقاط اشتراک کم رنگی با هم دارند ! شاید هم همین خوشحالی یا ناراحتی مشترک خودش یک نقطه اشتراک بزرگ باشد ! هرچه که هست ، دستاورد جالب و عجیب و غریب پیشرفت تکنولوژی است که یک میلیارد نفر را در اقصی نقاط این کره خاکی در چیزی با هم شریک می کند که بهیچ وجه ماورایی نیست ، همین دنیایی است !

خدا را چه دیدی ، شاید چند سال دیگر کارهای عجیب و غریب تری از دست این تکنولوژی برآمد ! مگر صد سال پیش کسی فکر می کرد این مستطیل سبز یک روز اینقدر مهم شود ؟

۹/۰۵/۱۳۸۹

هذیان گویی به سبک من

زمینه :


"درست یادم نمی آید از چه زمانی شروع کردم به یاد گرفتن اینکه آرزوهای برآورده نشدنی نداشته باشم و ایضا یادم هم نمی آید دقیقا از چه زمانی این امر خطیر را یاد گرفتم . حالا زمانش زیاد مهم نیست . مهم این است که بدجور به غلط کردم افتاده ام و بلا نسبت شما مثل سگ پشیمانم ! این را باید اضافه کنم که اگرچه پشیمانم اما قصد آرزو کردن ، آن هم از نوع برآورده نشدنی اش را ندارم . یکجورهایی مثل خر توی گل گیر کرده ام ! حجم آرزوهای برآورده نشدنی آدم که زیاد شود ، خیلی که با جنبه باشد ، افسردگی می گیرد ، در غیر اینصورت یا دیوانه می شود ، یا هوایی ! از طرفی آدم اگر آرزوی برآورده نشدنی نداشته باشد ، مخش را همین جایی کرده است . معنی اش اینست که "عادت" کرده است . وقتی دستت را زیر چانه ات می زنی و توی آینه به خودت نگاه می کنی و می بینی هیچ آرزوی برآورده نشدنی ای نداری ، خب دلت می گیرد . آدم تا یکی دو تا آرزوی برآورده نشدنی برای خودش نداشته باشد ، آدم نیست ! "

این ها چرندیاتی بود که در یکی از عصرهای دلگیر جمعه که در شهری مثل کرمان دلگیرتر هم می شود ، ذهن شریف ما را طوری به خود مشغول داشته بود که رهایی از دستشان غیر ممکن می نمود . اینگونه شد که عالم مجازی را برای منحرف کردن ذهنمان برگزیدیم و به اشارت انگشت کانکت شدیم . دیدیم هیچ کس آنلاین نیست و با خودمان فکر کردیم همه رفته اند گردش و تفریح و ما تنها در خانه نشسته ایم و دلمان بیشتر گرفت و ذهنمان سرکش تر شد . خدا پدر "گودر" و هفت جد و آبادش را بیامرزد که پنج شنبه و جمعه حالی اش نمی شود . هروقت بروی یک چیزهایی برای خواندن و خندیدن آن تو پیدا می شود . البته باید تریپ روشنفکری را بگذاری کنار ، بروی سراغ کانتکت هایی که گروه خونیشان همچین با سیاست و پدر و مادر نداشته اش سازگار نباشد . داشتیم اساسی توی گودر می چریدیم و برای خودمان کیف می کردیم و آیتم ها را نه تنها توی گودر شیر می کردیم ، بلکه آنچنان جوگیر شده بودیم که از طریق ایمیل و پروفایل و یاهو مسنجر و هر چیز دیگری که دستمان می آمد ، دوستانمان را هم مستفیض می نمودیم که یکهو چشممان افتاد به این عکس بالایی و چهار چشم ماندیم !!!!! رسما سیمای یکی از آرزوهایمان را دیدیم که هم برآورده شدنی بود و هم برآورده نشدنی . کافی است یک من ی را وسط جاده تصور کنید که بدون آنکه کوله پشتی اش را از پشتش پایین بیاورد رویش لم داده ، و کف جاده دراز کشیده . یک پایش را روی آن یکی انداخته . یک شاخه گل را به گوشه دهانش آویزان کرده و به سبک این فیلم های نمی دونم کجایی دائم پرش می دهد و به آسمان بالای سرش که هر از گاهی از لابه لای شاخه های درخت ها خودی نشان می دهد ، نگاه می کند و در حالی که اصلا حوصله بلند شدن و راه رفتن ندارد و حسابی در اینحالت برای خودش کیف کرده و هر از گاهی برخورد هوای سرد پاییزی با صورتش ، باعث می شود دلش یکجوری شود، شعار می دهد که اگر جاده اینست ، از هرچیزی دل می کنم ! ( برای درک هرچه بیشتر این بخش ، ترجیحا شیرازی باشید !!!!)

همین طوری بود که فهمیدیم آرزو خوب است نه برآورده شدنی باشد و نه برآورده نشدنی . برآورده شدنی که باشد ، دیگر آرزو نیست . برآورده نشدنی هم که باشد ، حال آدم را می گیرد . پس همان بهتر که ندانی برآورده شدنی است یا نشدنی ! یک عمر با آرزویت زندگی می کنی و در عین اینکه می دانی مهمترین ویژگی یک آرزو برآورده نشدن یا سخت برآورده شدنش است ، به برآورده شدنش دل می بندی . یکهو اگر فرجی شد و آرزویت برآورده گشت ، از خوشحالی دلت می خواهد فریاد بکشی . اگر هم برآورده نشد ، با خاطره اش زندگی می کنی و یک روزی با خودت به گورش می بری . بالاخره آدم مال و اموالش را که نمی تواند به گور ببرد . همین چیزها را باید ببرد !


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت : این آرشیو اصولا چیز خیلی بدیه !!! هی بهش نگاه می کنی می بینی یه ماه دیگه مونده تا سال 2010 تموم بشه ، حس می کنی وقت داره از دستت در می ره . دلت می خواد هی تند تند بیای بنویسی. چون این عدده اگر روی یه چیزی موند که دوستش نداشتی اونوقت دیگه هیچ رقمه ، نمی شه عوضش کرد .
خودم می دونم که دارم پرت و پلا می گم ، لازم به تذکر نیست !!!

۹/۰۲/۱۳۸۹

برف ریزان


هوای سردی است . راه پوشیده از برف است . حتی نیمکت های توی پیاده رو هم زیر انبوه برف ها آرمیده اند . سبز و سفید درخت ها راه را احاطه کرده است . روی سر هرکدام از نیمکت ها ، درختی دست های سرما زده اش را به سمت جلو خم کرده و انگشت های سبزش را گه گاه از زیر توده متراکم برف می شود دید . آفتاب کج صبح های زود ، با همان سرزندگی عجیبش روی برف ها می تابد و در چشم های من منعکس می شود . بخار عجیبی توی نورش بر می خیزد و به هوا می رود . همه چیز انگار که متوقف شده است . تنها حرکت مداوم پاهای اوست که با بی میلی توی برف ها فرو می رود ، بیرون می آید و کمی جلوتر دوباره فرو می رود . ناخودآگاه حس می کنم ، هزارها سال است که روی برف ها راه می رود . هزارها سال است که آفتاب برایش در همین حالت نیم
بند ، که نه طلوع است و نه غروب باقی مانده و او از روز اول همینقدر خسته بوده که امروز خسته است . دست هایش را در جیب پالتویش فرو کرده ، هر از گاهی سرش را بالا می آورد ، به آسمان نگاهی می اندازد ، نفس عمیقی می کشد و دوباره پایین را نگاه می کند .

روی یکی از نیمکت ها نشسته ام ، با گردنی کج و چشم هایی خیره ، تماشایش می کنم که بی توجه به من برای خودش می رود . آنقدر نگاهش می کنم که تا آستانه محو شدن پیش می رود . آن گاه بلند می شوم ، می دوم و روی نیمکت بعدی می نشینم و دوباره آنقدر نگاهش می کنم تا آنقدر دور شود که دیگر به درستی قابل دیدن نباشد . بلند خواهم شد ، در عرض چند ثانیه خودم را به او خواهم رساند و دوباره روی یکی از آن نیمکت ها خواهم نشست . او ولی حتی سرش را برنمی گرداند ، تا اینهمه تکاپو و رخوت متناوب مرا ببیند . حتی نمی دانم چه شکلی است . تنها تصوری گنگ از آدمی که انگار یکبار از پشت شیشه های مشجر ، سیمایش را دیده ام !

گاهی خودم را اینطوری تماشا می کنم ! دقیقا همین طوری ، توی برف ریزان درونم ! و حالا از همان گاهی هاست !

۸/۲۷/۱۳۸۹

مردم متفاوت ما

زمینه : ,

بگذارید منصف باشیم . گزارش های "کامران نجف زاده" از آن سوی دنیا ، هنوز هم مثل چند سال پیش خلاقانه و دلنشین است . با چه دلتنگی عمیقی توی صدایش ، توی نگاهش از اتوبوس های دو طبقه حرف می زند . از توریست های بی دردی که در کشورهای اروپایی از طبقه بالای این اتوبوس ها مناظر طبیعت را دید می زنند . از پدربزرگ ها و مادربزرگ های پر درد ما می گوید که در طبقه بالای همین اتوبوس ها عاشق می شدند و فرصت می یافتند تا برای مدتی هرچند کوتاه بزرگترین دردشان ، درد نان نباشد . فراموش کنند که یک نفر آن بالا چوپان است و آن ها گوسفند . جنگ را ، درد را ، گرسنگی را از یاد ببرند و دل هاشان به دیدن نگاهی بلرزد . در ژرفنای تمام صحنه های دلخراشی که می بینند ، چیزی در عمق وجودشان درخشیدن گیرد که آن ها را از همه کسانی که پیرامونشان هستند جدا کند . دردهایشان را از ننگ زمینی بودن پاک گرداند و به آسمان پیوند بزند و چه مغرور و سربلند بودند پدربزرگ ها و مادر بزرگ های ما که زیر چکمه های استعمار و استبداد، هر دو با هم ، عاشق هم می شدند !

آقای کامران نجف زاده ! تو مثل قهرمان دوران کودکی های آدمی هستی که وقتی بزرگ شد ، قهرمانش را کوچک تر و حقیرتر از آنی دید که یارای "قهرمان" بودن داشته باشد . پس شب ها آرام گریست . به این فکر کرده ای که اگر اتوبوس سواری ها و عاشق شدن های پدر بزرگ ها و مادر بزرگ های ما با همه آدم های این کره خاکی فرق دارد ، اگر لذت مفرطی را که آن ها در اوج رنج و درد در طبقه بالای اتوبوس ها تجربه اش کردند در هیچ جای دیگری تجربه شدنی نیست ، نوه های ما درباره مان چه خواهند گفت ؟

آدم هایی که حقوق شهروندی برایشان معنایی داشت متفاوت از هر جای دیگری . آدم هایی که مفاهیمی همچون مجلس ، دموکراسی ، امنیت ، قضاوت و مجازات را به شکلی تجربه کردند که تنها مختص خودشان است . آدم هایی که وقتی روی کاغذهای الکترونیکی دردهایشان را فریاد می کنند ، یکهو عاشق هم می شوند ! آدم هایی که جلوی در زندان ها ، توی تحصن ها یا شاید هم در خفقان گاه ها وقتی از فرط درد دارند خفه می شوند ، عاشق می شوند ! ما آدم های خوشبختی هستیم ، چون هنوز هم می توانیم مثل پدر بزرگ ها و مادر بزرگ هایمان زیر چکمه های این و آن ، عاشق شویم و دردهای زمینیمان را با دردهای آسمانی پیوند بزنیم .

۸/۲۴/۱۳۸۹

دل نوشته


وقتی زندگی ات در دو انتهای یک مسیر جریان داشته باشد ، گاهی وقت ها خودت هم گیج می شوی و ممکن است بدجور آب و روغن قاطی کنی . دلت برای چای فروش سر کوچه و واکسی توی خیابان هم تنگ می شود . اصلا به نظر من هر شهری و هر خیابانی حس خاص خودش را دارد که هیچ جای دیگری در دنیا نمی تواند آن حس را داشته باشد . خیلی که بخواهیم مشابهتی ایجاد کنیم ، تقلید کورکورانه ای می شود از احساسی که یک زمان در جایی دیگر داشته ایم و حالا تکرار می شود و خودمان می دانیم که تقلید است ، چرا که احساسمان بکر نیست ، خیابان اولی و احساسی که آن روز داشته ایم جلوی چشم هایمان رژه می رود . یکجورهایی فقط مرور خاطرات است ! بدبختی این جاست که وقتی این سر مسیر می ایستی ، دلت برای حس آن طرف تنگ می شود و آن طرف دلت هوای این سو را می کند ! اصلا دل آدم موجود سرکشی است . هیچوقت یک گوشه آرام نمی گیرد . حساب و کتاب و این ها هم حالی اش نیست . یکجورهایی به آدم های مست می ماند . دل من که اینطور است . گاهی وقت ها دیوانه وار خوشحال است . زیر چهره آرام من برای خودش قهقهه سر می دهد . هوای دویدن می کند . به سرش می زند و دلش می خواهد از خوشی فریاد بکشد . هیچ دلیل خاصی هم برای این شادی مفرطش ندارد ! بعضی وقت ها هم آنقدر دلگیر و افسرده می شود که وقتی نگاهش می کنم یاد پرنده ای می افتم که از میان میله های قفس به افق دور دست خیره شده . حتی اگر در قفس را هم برایش بگشایند از جایش تکان نمی خورد . حتی سرش را تکان نمی دهد که به دروازه گشوده شده به روی بی کران ها نیم نگاهی بیندازد . آخر به فرض هم که پرواز کردن را از یاد نبرده باشد ، بعد از مدت ها نشستن گوشه قفس و فکر کردن هنوز نفهمیده پرواز به کجا ؟

چنین دل خجسته ای وقتی همراه من روی صندلی های اتوبوس می نشیند تا از این طرف مسیر به آن سو مسافرت کند ، حس آدم هایی را دارد که راهی سفری بی بازگشت به سوی مقصدی نامعین هستند . یکجورهایی دلگیر است . نه رفتن برایش دلچسب است و نه آمدن . همه چیز در نگاهش محو است . هیچ تصوری از آنچه رخ خواهد داد ندارد و درنتیجه دیگر مثل روزهای اول هیجانی هم ندارد . حالا دیگر به این طرف مسیر هم عادت کرده ، دیگر دلیلی برای فرار کردن نیست. اتوبوس جاده برایش حس غریبی دارد . حس غریبی پر از هشدار ِ دل نبستن . اما دل من هزار جور دلبستگی دارد . پس وقتی روی صندلی اتوبوس لم می دهد ، بدجور حس غربت و فلاکت می کند ، سرش را به شیشه تکیه می دهد و عبور سریع سرزمین های نیمه کویری را طوری تماشا می کند ، گویی که او ایستاده است و همه چیز می روند و به زودی او خواهد ماند و خودش .



ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت اول : آهنگ Baila Morena اثر Julio Iglesias ، احساس سفر در یک مسیر بی پایان رو بهم می ده و همیشه دوست دارم با صدای خیلی بلند بهش گوش کنم و به مسائلی همچون از بین رفتن آسایش همسایه ها هم فکر نکنم !!!!!! حس خیلی خوب و غریبیه که برای تجربش می تونید آهنگ رو از اینجا دانلود کنید .
پی نوشت دوم : دیروز یک دوست عزیزی در پست قبلی یک کامنتی گذاشته بود و طوری نگران احوالاتم شده بود که خودم فکر کردم نکنه قصد خودکشی دارم !!! اینو نوشتم که به اون دوستم بگم ، کورخوندی به این زودیا از دست من خلاص نمی شی !!!!
برای خودم : خوشبختی یعنی اینکه دوستان به این خوبی داشته باشی !
پی نوشت سوم : بعد از دوماه امشب دارم می رم خونه ! سفرم به سلامت !!!!!!!!:D

۸/۱۸/۱۳۸۹

زیر پوست کلاس های درس


کلاس ریاضی ما یکجورهایی جمع ضدین است . کلاسی تاریک و سرد با یک استاد تازه کار و جوان که "انسان" خیلی خوبی است ، ولی استاد خیلی خوبی نیست و چون حضور و غیاب نمی کند ، جمعیت کلاسش خیلی کم است و البته معلوم نیست ، عاقبت با آن ها که سر کلاسش نمی آیند چه کند . آنقدر تازه کار که هنوز یادنگرفته چطور از پاسخ دادن به سوالاتی که جوابشان را بلد نیست ، شانه خالی کند ، و نه تنها بلد نیست بلکه دانشجویانش را به سوال کردن و حتی انتقاد کردن از روش تدریسش ترغیب می کند . هر از گاهی معما طرح می کند و برای گرم تر کردن فضای کلاس از مکعب روبیک و پنجشنبه سیاه تهران هم حرف هایی می زند . سر کلاسش با خیال راحت می توانی خنگ بازی در بیاوری . یک مطلب را ده بار بپرسی و حتی بار دهم هم اگرچه از پاسخ استاد چیزی سر در نیاوری ، اما لبخندش را و سعی و تلاش وافرش را برای فهماندن مطلب ستایش خواهی کرد . همه این ها در کنار هم شخصیتی را تشکیل می دهد که مرا وادار می کند برای احترام به آن سر کلاس هایش حاضر شوم و همه قوای وجودی ام را به کار بگیرم تا از آنچه درس می دهد سر در بیاورم و این تلاش هر وقت با حوصله و رغبت توأم شود ، به بهترین نحو نتیجه می دهد ! یکجورهایی نسبت به اخلاقش و شخصیتش احساس مسئولیت می کنم و دلم نمی خواهد تعداد دانشجوهای حاضر سر کلاسش آنقدر کم شود که منش دیگری در پیش گیرد . گویی که حس می کنم ، تجربه اش که بیشتر بشود ، استاد خوبی خواهد شد ، شاید بهترین استاد بخش !

یکی از همیشه در صحنه های این کلاس پسری است که همواره ردیف اول می نشیند و آنقدر تریپش بچه مثبتی است که احتمالا خیلی ها حاضرند سر به تنش نباشد ! آنقدر با اشتیاق و علاقه سر کلاس ها حاضر می شود و آنقدر حرف می زند و آنقدر خوب یاد می گیرد و آنقدر سرخوش است که حال آدم را به هم می زند !!!!

چند ردیف عقب تر پسری می نشیند که برای بار سوم تلاش می کند این درس را پاس کند . و البته "می نشیند" زیاد گویای احوالات نیست ، "می خوابد" عبارت بهتری است ! آنچنان هم عمیق می خوابد که حتی وقتی استاد با دوربین موبایلش از گردن کج و چشم های بسته و قیافه خنده دارش فیلم می گیرد ، بیدار نمی شود . وقتی همه بچه های سر کلاس از دیدن قیافه مضحکش ریسه می روند ، باز هم بیدار نمی شود !

با اینهمه عکس العمل استاد در برابرش همین است : دوربین موبایل و چند ثانیه فیلم و با ژستی روشنفکرانه گفتن این جمله که : " بگذارید بخوابد ، او سال هاست که خوابیده !"
اما من نمی توانم به راحتی درباره سال ها خواب یا بیداری یک آدم اظهار نظر روشنفکرانه کنم . از خودم می پرسم :" آیا او خنگ است ؟"
- "نه ! کسی که سد کنکور را پشت سر گذاشته و به اینجا رسیده نمی تواند خنگ باشد !"
" آیا او نفهم و بی شعور است ؟"
-" نه ! بعید به نظر می رسد !"
پس مشکل کجاست ؟

با خودم فکر می کنم این آدم وقت انتخاب رشته تا چه حد از محدودیت های اجتماعی و خانوادگی آزاد بوده تا در رشته مورد علاقه اش تحصیل کند ؟ اصلا چقدر امکانات مهیا بوده تا بتواند استعداد ها و علایقش را بشناسد ؟ دانشگاه تا چه حد توانسته نیازها و خواسته های او را برآورده کند ؟ و او با چه انگیزه ای باید انرژی اش را صرف مطالعه درس هایی کند که کاراییشان در رشته تحصیلی اش هم زیر سوال است ، چه برسد به زندگی روزمره !

به خودم که نگاه می کنم ، می بینم در عرض این یک ماه و نیم پنج رمان خوانده ام ، یک رمان دیگر را تا نصفه رفته ام . شب نشینی در جهنم "ابراهیم رها" را تا نصفه خوانده ام و با اینکه طنز است گه گاه اشکی هم ریخته ام به یاد ایامی که به درک و شعور ما قد نداد ! هرچه بگویی توی اینترنت خبر خوانده ام و توی این وبلاگ و آن وبلاگ سرک کشیده ام و متن و مقاله و داستان و شعر خوانده ام و در تمام این لحظات در کنار لذت وافری که تجربه اش کرده ام ، غذاب وجدانی دردناک داشته ام بخاطر درس نخواندن . خودم را بارها به پای میز محاکمه کشانده ام و حکم صادر کرده ام . یکجورهایی خودم را روانی کرده ام ، با اینحال فایده ای ندارد . همه این استرس ها باعث می شود برای مطالعه در زمینه های مورد علاقه ام تمرکز کافی نداشته باشم و تنها قدرت رمان ها می تواند بر عذاب وجدانم غلبه کند . نتیجه آنکه با اینکه به خیلی از مباحث درسی علاقه دارم و از مطالعه یشان لذت می برم ، نه درس می خوانم و نه دقیقا کار مورد علاقه ام را انجام می دهم . مقصود روشنفکر نمایی نیست که با صرِف این کارها کسی روشنفکر نمی شود . می خواهم به اینجا برسم که سر جمع ساعات درس خواندنم در این یکماه و نیم به پنج ساعت هم نمی رسد ، می دانم که خیلی از همکلاسی هایم هم همین طورند ! حتی آن ها که سر کلاس ها طوری تز می دهند و مسئله حل می کنند که به رتبه اول شدنشان شک نمی کنی ، اما پایان ترم که می شود می بینی نمره خودت از آن ها بالاتر آمده !!!!
خدا می داند هر کدام از این ها حالا باید توی کدام دانشگاه و سر کدام کلاس در کدام رشته تحصیلی درس می خواندند تا به جای خر و پف کردن های زیر پوستی یا علنی سر کلاس ، تریپشان آنقدر بچه مثبتی می شد که همه می خواستند سر به تنشان نباشد !!!


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت : آهنگ "ای ساربان" محسن نامجو رو از اینجا می تونید دانلود کنید ، یه حس قشنگی داره که دوستش دارم!

۸/۱۳/۱۳۸۹

تراژدی های عصر ما /2


شرق شوروق ، شرق شوروق ، شرق شوروق

آفتاب نیم بند و پوسیده ای که از پنجره های سقف کارخانه شکلات سازی روی صورت خسته و عرق کرده مدیران و کارگران می تابد ، پایان یک روز سخت کاری را نوید می دهد و در عین حال دلتنگی عمیقی را برایشان به ارمغان می آورد . کارخانه به آرامی در تاریکی می غلتد و فضای بیرون زیر تابش مسی رنگ آفتاب با حالتی محو درخشیدن می گیرد . به صحنه ای می ماند که از هزارها سال تاریخ بشریت بر جای مانده است و حالا توی چشم های مات انسان های این عصر جان می گیرد . حتی تیرآهن های زنگ زده آسمان خراش های نیمه کاره هم ، مثل امواتی که با اوراد عجیب و غریب جادوگران به حرکت در می آیند ، زیر این تابش مسی لرزان به درخشش افتاده اند . همه چیز زیر این نور خسته و بی رمقی که خودش را بی محابا روی هر موجودی که دم دستش بیاید ، پهن می کند ، حالتی غریب به خود گرفته اند و انگار که از دردی ناله می کنند . یاد خاطراتی دور افتاده اند و در فراق کسی بیمارند .
تمام شدن هرچه سریعتر یک روز دیگر و کز کردن کنار بخاری توی هوای دم کرده خانه و هورت کشیدن یک استکان چای داغ و شب هنگام فرو رفتن در چیزی شبیه مرگ که باعث می شود به هیچ تابش مسی رنگ و هیچ آرزوی برآورده نشده ای فکر نکنند ، تنها اندیشه ای است که تحمل ساعات پایانی کار را که عجیب در تونل زمان کش می آیند ، امکان پذیر می کند .

شرق شوروق ، شرق شوروق ، شرق شوروق

طوری نگاهش می کنم انگار در تمام مدت بودنم در دانشگاه دانشجو ندیده ام . با آن مانتوی بلند و گشاد و جثه بزرگ و شلوار پارچه ای سرمه ای بدون خط اتو که با هر گام دور ساق هایش می پیچد و کفش پاشنه بلند زنانه و آن کیف قهوه ای کولی اش که با دستش بندش را گرفته تا از شانه اش نیفتد و آن راه رفتن عجول و هول و نامتعادل ، طوری مرا یاد دخترهای دانشجو می اندازد که شب امتحان استاتیک وقتی در آینه نگاه می کنم ، به یاد دانشجوها نمی افتم .
صدای شرق شوروق سایش لباس هایش آدم را یاد واپسین لحظات کاری یک کارخانه شکلات سازی می اندازد که در تابش مسی رنگ آفتاب نیمه جان بعد از ظهر عجیب کش می آید .
امتداد گام هایش را تا جایی که می توانم با چشم هایم دنبال می کنم ، و وقتی جلوی یکی از ساختمان های دانشگاه میان گام های دیگر گم می شود ، امتدادش را در ذهنم پی می گیرم . تصور می کنم که کنج یکی از کلاس های نیمه تاریک که عصرها انگار گرد مرده توی هوایش پاشیده اند ، جای می گیرد . سرش را به دیوار تکیه می دهد و هنوز استاد نیامده و به ناکارآمدی آنچه درس می دهد در این رشته تحصیلی اقرار نکرده که به ساعتش نگاه می کند و پایان یک روز دیگر را انتظار می کشد که زیر تابش مسی رنگی که از پنجره صورتش را در نوردیده عجیب کش آمده است !



ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت : آهنگ "شور مستی" حسام الدین سراج رو می تونید از اینجا دانلود کنید . این آهنگ یه حس غیر قابل وصفی بهم می ده که خیلی دوستش دارم .

۸/۱۰/۱۳۸۹

رزهای آبی

زمینه :


از آن بعد از ظهر های دلگیر است . تیر چراغ برق ها در قلبم فرو می روند . همهمه خیابان تنهایی ام را چند برابر می کند . از دل هر شیئی که در پهنه نگاهم می افتد انبوهی از خاطرات تلخ و شیرین فوران می کند و توی ذهنم شعله می کشد . وجودم را داغ می کند ، پاهایم سست می شوند ، چشم هایم مات می شوند و دوباره سرد می شوم . هنوز گرمای ناشی از خاطره اولی فرو ننشسته ، دومی شعله می کشد . چشم هایم را برای لحظه ای می بندم بدان امید که از هجوم اینهمه "گذشته" رهایی یابم . پلک هایم داغ داغ است . یاد شب های زمستان می افتم . چیزهایی در هاله ای از مه در امتداد خطی زیر پلک هایم می آیند و می روند . چیزهایی که درست نمی دانم چیست ، اما حسی را در وجودم زنده می کنند که خوب می دانم چیست و به کدامین زمان و کدامین مکان تعلق دارد . چشم هایم را باز می کنم . همه چیز مرا با زنجیری ضخیم به گذشته ها پیوند می دهند و به سوی خود می خوانند و مرا از حال گریزان می کنند و از آینده هراسان . از آن حس های فلسفی است که گاهی آدم را دامنگیر خودش می کند . کاری ندارد به اینکه یک مرفه بی درد باشی یا پسربچه ای که سر چهارراه ها شیشه اتومبیل ها را با حالتی زار لنگ می کشد و با هر حرکت دست غرورش روی شیشه مالیده می شود . کمتر کسی به او محل می دهد ، چون وقتی می رود معمولا شیشه ها از قبل کثیف ترند و چیزی روی قلب ساکنان ماشین جا می گذارد که نبودنش بهتر از بودنش است . یکجورهایی خود را به خریت زدن می ماند ، به گریختن از آتشی که دامن ما را نمی گیرد اما حرارتش از دور صورتمان را می آزارد .

دست هایش توی دست های منست . به چهره اش نمی آید ، اما انگار که این حس را بارها تجربه کرده و می داند چیست . جمعیت را می شکافیم و راهمان را باز می کنیم و می رویم . یکجور حس اتحاد است . حسی که باعث می شود فکر کنم میان همه این جمعیت ما دونفر تنهاییم . با بقیه فرق داریم . حس خوبی است . باید این جداافتادگی را تجربه کرد تا معنایش را فهمید . یکجور غرور به آدم دست می دهد وقتی دست یک نفر توی دست هایت هست که حس می کنی درونت را می فهمد و با سکوتش به تو می فهماند که می داند . انگار قایق نجاتی را از میان آنهمه غریق برای تو انداخته باشند ، چون جامعه بشری به نفس هایت محتاج است ! همه عابرانی که نگاهمان می کنند و می گذرند و می روند ، رقیبند و من پیروزمندانه تماشایشان می کنم ، چون دست های او در دست من است .

گوشه میدان پیر مرد خوش سیمایی با چشم های نافذ ، چند شاخه گل رز آبی را توی دستهای لرزانش گرفته و می فروشد . به سمت پیرمرد می رود و مرا هم با خودش می کشاند . دو شاخه گل رز می خرد . یکی را به دست من می دهد و دیگری را خودش نگه می دارد . چند قدم جلوتر ، شانه هایش می لرزد . پرده براقی که همیشه روی چشم های سیاهش می درخشید ، مثل یک حریر نازک فرو می افتد ، روی گونه اش می لغزد و از سراشیبی چانه اش پایین می جهد . گردی صورتش را توی بهت چشم هایم غرق می کنم . حیرتم را که می بیند می گوید : "یاد پدربزرگم افتادم ، همان که رفت ..." سکوت سنگینی میانمان حاکم می شود . چیزی در وجودم فوران می کند ، نمی دانم چیست . سکوت می کنم . دست هایم می لرزند . تمام اعضای تنم در تکاپوی حس مبهمی که در وجودشان جوانه می زند ، علامت سوال شده اند .

مدت ها از آن روز می گذرد . بارها چشم هایش را به یاد آورده ام و چیزی از پهنه چشم هایم کنده شده و روی گونه هایم غلتیده ، چیزی که به دانه های باران بیشتر شبیه است تا پرده حریر . همیشه هم اول به مژه هایم آویزان می شود و بعد فرو می افتد . نمی دانم چه چیز توی آن حریر شفاف که درنور خورشید در حال مرگ بعد از ظهر برق می زد ، دیده بودم که او را به شاهزاده مقتدر بخشی از خاطراتم بدل کرد و هر بار با خودم فکر می کردم که چشم های سیاهش بی حجاب و در کنار چتر موهایش چقدر زیبا ترند و چقدر خوشبختم که گاهی بی آنکه بداند چرا ، می توانم در آن ها زل بزنم ...



ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت اول: این متن رو برای کسی نوشتم که فراموش کردم تولدش رو بهش تبریک بگم . کسی که به اینجا سر می زنه ولی هیچوقت نظر نمی ذاره . خدا کنه ناراحت نشه .
پی نوشت دوم : این متن از اون متن هایی بود که از ته قلب برچسب "واسه دلم" رو براش انتخاب کردم .

۸/۰۷/۱۳۸۹

باران را باید قطره بود ... /2


هیچ چیز نبود . واقعا چیزی نبود . یعنی هیچ چیزِ هیچ چیز که نه ! یک چیزهایی هم بود ولی چون همیشه بود ، انگار که نبود . بعضی ها می گویند با یک رنگ شروع شد . اما آن ها که سنشان بیشتر است می دانند که اولش "رنگ" نبود . اولش با دو حرف شروع شد : "نه" ! نه به همه بودن هایی که از فرط سال ها بودن ، نبودن شده بودند . کم کم حرف ها در کنار هم کلمه شدند و کلمه ها گرد هم آمدند و جمله شدند و وقتی آنقدر بزرگ و مهم شدند که دیده شوند ، بازی شروع شد . شرکت کنندگان نمی خواستند تکرار حادثه ای باشند که سال ها پدر شان و پدر بزرگشان و پدر پدر بزرگشان بازیگران آن بازی بوده اند . اما یاد گرفتن بازی به شکلی دیگر چندان هم آسان نبود . بعضی ها می خواستند یک شبه برنده باشند ، اما این تنها در دنیای کودکان تحقق می یافت . بدبختی اینجا بود که همان هایی که می خواستند بازی را به گونه ای دیگر پیش ببرند درست نقش پدر ها و پدر بزرگ هایشان را ایفا کردند و شکست خوردند و آن ها که فوت و فن بازی را می دانستند و درد دانستن داشتند تنها ماندند . بعضی ها در ریشه یابی دلالیل این شکست به بیراهه رفتند . از همان آغاز تاریخ خیلی ها به جای آنکه باد را ببینند ، کاغذ نازک و لرزانی را دیدند که به اراده باد به قله ای نشسته بود و خواستند کاغذ را بسوزانند .با چه مشقت ها که خود را به قله کوه رساندند و کاغذ را به آتش کشیدند و پایکوبی کردند . اما حواسشان نبود که خودشان دوباره باد شدند و برگ خشکی به جای کاغذی و این داستان بارها و بارها تکرار شد و کسی سر برنگرداند تا پشت سرش را نگاه کند . مشکل خودشان بودند .

سال ها گذشت و بازی دوباره به نقطه اوجش رسید . دوباره حرف ها در کنار هم قرار گرفتند ، کلمه شدند و جمله ها "سبز" شدند . اما تاریخ سرسختانه دوباره تکرار شد . همه جا قرمز شد و کلمه ها توقیف شدند . جمله ها به زنجیر کشیده شدند و نوه های آن پدر ها و پدر بزرگ ها در چیزی فرو رفتند . چیزی که خودشان هم نمی دانستند دقیقا چه بود و فراموش کردند که باران را باید قطره بود ...

۸/۰۶/۱۳۸۹

داستان های من و کرمان



سکانس اول : خیابان شریعتی ( همون بهشتی )

مدتیه ، از وقتی اومدم دانشگاه ، احساساتم متناقض شدن ! یعنی در آن واحد یه چیزی رو هم خیلی دوست دارم و هم ازش متنفر هستم و این مسئله فراگیری شدیدی هم پیدا کرده تا جایی که به مکان ها و خاطرات هم محدود نمی شه و دامن آدمای دور و برم رو هم گرفته . خیابان شریعتی کرمان ( البته از نظر تئوری اسمش بهشتیه ولی در عمل شریعتیه !!!!) یکی از این مکان هاییه که مشمول این قضیه شده . یکجورهایی خیلی دوستش دارم و از رفت و آمد کردن درش لذت می برم و در عین حال اونقدر ازش بیزارم و به نظرم باطن کریه المنظری داره که دلم می خواد سر به تنش نباشه !!!!!

دختر که باشی هنگام رفت و آمد در این خیابان باید خودت رو برای صرف مقدار متنابهی متلک با طعم ها و مزه های مختلف آماده کنی و این مسئله از هیچ فاکتور خاصی هم تبعیت نمی کنه چرا که تمام دوستان من که طیف وسیعی از آدم های چادری و مانتویی و اونایی که به حجاب اعتقاد ندارن رو در بر می گیره ، از این مسئله شاکی ان !!! البته اگر مدت زمان زیادی رو توی این خیابان سپری کنی ، کم کم به بعضی از فاکتورهای پیش پا افتاده ولی مهم پی می بری !!! مثلا اگر ماست محلی دستت باشه و راه بیفتی تو خیابون متلک های جالب تر و بامزه تری درباره شام دانشجویی می شنوی تا زمانی که ماست پاستوریزه دستت باشه !!! البته این مسئله درباره ماست های "کاله "صدق نمی کنه !!!!! گاهی اوقات متلک ها اونقدر بامزه و جالب هستند که باید تمام قوای وجودیت رو به کار بگیری تا جلوی باز شدن نیشتو تا بناگوش بگیری و طرف فکر نکنه خبریه !!!! اکثر اوقات متلک ها اونقدر بی ادبانه هستند که از نوک انگشت پاهات تا نوک دماغت قرمز می شه و چشمات از فرط حیرت گرد می شن . ولی در کل بازی جالبیه . نکات عمیق و غالبا تراژدیکی از پشت این متلک ها درباره آدم ها دستگیرت می شه . آدم هایی با ماشین های مدل بالا ، کفش های اسپرت و موهای سیخ سیخی و احتمالا یکی دو تا گردنبند هم توی سینه !!!!

سکانس دوم : میدان مشتاق

با اینکه پنج شنبه ها کله صبح باید بلند شم و برم سر کلاس کسل کننده اخلاق بشینم و مدام به این مسئله فکر کنم که چقدر خوابم میاد و لازمه که برای باز نگه داشتن پلک هام از چوب کبریت به عنوان ستون استفاده کنم و با خودم بخندم ، ولی باز هم صبح های پنج شنبه یکی از بهترین بخش های هفته ام رو تشکیل می ده ، چون معمولا بعد از کلاس کارایی می کنم که تا حالا نکردم و آدمایی مثل من هم زیاد از این کارها نمی کنن . همیشه از تجربه کارها و موقعیت های تازه لذت می برم . حتی اگه زیاد دلچسب نباشه باز هم یه حس غرور آمیزیه اینکه تو چیزی رو تجربه کردی که آدمای مثل تو تجربه اش نکردن . انگار که تو یه گاز بیشتر از سیب زندگی زدی .

امروز صبح بعد از کلاس اخلاق در حالی که دارم به این گلو درد لعنتی که هر سال همین وقتا سراغم میاد و به لطف تشخیص نادرست پزشکان انواع و اقسام داروها و آنتی بیوتیک ها رو به خوردم می ده و دست آخر معلوم می شه جز یک حساسیت ساده اما آزاردهنده چیزی نیست ، فکر می کنم ، به این نتیجه می رسم که برای کنار اومدن با این معضلی که نصف لذت های زندگی که همون خوردن باشه رو از من دریغ می کنه ، باید جای خالی ترشیجات رو که علاقه وافری بهشون دارم با میوه پر کنم . به سر در دانشگاه که می رسم اتوبوس "مشتاق" هم می رسه . یک جایی شبیه میدان میوه و تره بار . جایی که خود کرمانی ها مخصوصا اگر پولدار باشن خیلی مسخره اش می کنن و در عین حال ازش می ترسن . ( البته این آخری بیشتر به دخترا ربط پیدا می کنه . ) و اگر بگی "مشتاق" ، بر می گردن و می گن : "ایششش !!!!!"

با خودم حساب و کتاب می کنم و می بینم قطعا میوه های میدان "مشتاق" از میوه های مغازه فروشی های مرکز شهر خیلی ارزون تره . پاهام سست می شن . با خودم کلنجار می رم که سوار خط بشم یا نشم . با اوصافی که از خیابان های بالای شهر و مرکز شهر دیدم ، یک چیزی من رو از رفتن به این محل که یک جورایی پایین شهر محسوب می شه ، منع می کنه . وقتی به خودم وعده خریدن کتاب از کتابفروشی های توی مسیر برگشت رو می دم ، دیگه هیچ جوره نمی تونم طاقت بیارم ، تمام نیروهای مقاوم تسلیم می شن و حالا من سوار خط مشتاق هستم . لباسم به سنگین رنگینی همیشگی نیست و خودم رو برای صرف چندین وعده متلک همراه با نگاه های ناجور آماده می کنم .

سیب ، لیمو شیرین ، گوجه ، راحت تر از اونی بود که فکر می کردم و خیلی عجیب . حتی یک متلک هم نشنیدم . انگار که طوری زندگی توی رگ و پی آدم های اینجا ریشه دوونده که فرصت پرداختن به حاشیه ها رو ندارن . از ماشین های مدل بالا خبری نیست . نهایتش نگاه دوستانه و شهوت آلود پسر میوه فروش که انگار تا حالا دختری در قامت من ازش خرید نکرده . زیادم بد نیست ، از نگاه های پیش بینی نشده و هرکجایی شریعتی که روی سر و کولت بازی بازی می کنن بهتره !!!

سکانس سوم : خیابان شریعتی ( ایندفعه دیگه همون شریعتی !!!)

اتوبوس توقف می کنه و منم در حالی که پاکت میوه ها و کاپشنم رو با یه دست و کیفم رو با دست دیگه گرفتم از ماشین می پرم پایین . چشمم به کتابفروشی میفته و یه چیزی در وجودم قیلی ویلی می ره !!!! خرامان در کتابفروشی رو باز می کنم و داخل می شم . صندوقدار با تماشای پلاستیک میوه ها طوری بهم نگاه می کنه انگار که داره قهرمان فیلم ژولیوس سزار رو بعد از نبرد با گلادیاتورها تماشا می کنه !!!!

چریدن در کتابفروشی ها یکی از لذت بخش ترین تفریحات زندگی منه . تقریبا جای بیشتر کتاب ها رو از حفظ شدم . جلوی طبقه رمان های خارجی توقف می کنم و تک تک کتاب ها رو دید می زنم . از آثار هاینریش بل یکی کم شده . دو سه تا از کتابای سارتر اضافه شدن . یک حساب سرانگشتی بهم نشون می ده که پول کافی برای خرید کتاب ندارم و باید تا هفته دیگه صبر کنم . با اینحال محشر بودن معرفی های "نوشته های نخواندنی" باعث می شه از خانم فروشنده بپر سم : " سمفونی مردگان عباس معروفی رو دارین ؟"
و وقتی می گه بله طوری خوشحال می شم انگار که نکیر و منکر مجوز ورود به بهشت رو برام صادر کردن !!!!! و از اونجایی که چریدن در کتابخانه ها قطعا با خرید کتاب توام خواهد بود ، پس دو کتاب دیگه رو هم جلوی فروشنده می ذارم و می خوام که حساب کنه در عین حال دلهره کم رنگی از زندگی مفلسانه هفته آینده که بخش اعظمی از هزینه هاش رو خرج خرید کتاب کردم در اعماق وجودم چشمک می زنه . با این حال خیلی خوشحالم . پامو که توی خیابون می ذارم پسر بچه تپل و مو بور و خوشکلی که روی نیمکت کنار پیاده رو نشسته با لحن کشدار و شیطنت آمیزی می گه : " خوشگل خانم !!!!!"
از ژرفنای وجودم لبخندی بهش می زنم و یادم میاد که اینجا هر شب یکی از تراژدی های عصر ما رقم می خورد و من بدبختانه بخشی از این تراژدی هستم .

۷/۲۷/۱۳۸۹

اندر فواید رادیوجات

زمینه :

همین تابستان بود که نشستیم با خودمان خلوت کردیم و دیدیم اگر بخواهیم منتظر بنشینیم تا چرخ تولید این مملکت دوباره به چرخش بیفتد و ابوی بزرگوار بتوانند دست در جیب مبارک کنند و لپ تاپی به ما مرحمت بفرمایند ، موهایمان به رنگ دندان هایمان درآمده ، حداقلش سه سال دیگر باید صبر کنیم . تازه هیچ بعید هم نیست که برای کمک به اقتصاد خانواده در این سه سال ما را در حال سیگار فروشی در یکی از پارک های همین کرمان هم رویت بفرمایید ! در نتیجه گفتیم همین سیستم ذغالی خودمان را برداریم بیاوریم اینجا ، یک کارت تی وی هم رویش نصب کردیم ، حداقلش اینست که دوز اخبار صدا و سیمای خودمان را کمی بالا و پایین می کنیم ، شمه هایی از واقعیت بالاخره دستمان می آید . کمی هم از این حالتی که وقتی توی آینه نگاه می کنیم ما را یاد خرس های قطبی و پنگوئن جماعت می اندازد ، بیرون بیاییم .

زهی خیال باطل !!! خانه جدید نه آنتن درست و حسابی داشت و نه تلفنمان وصل بود !!! در یکی از همین روزهای کذایی که پس از زیر پا گذاشتن چندین و چند پست بانک شهر کرمان به دنبال وصل کردن تلفنمان ، در کف این دولت الکترونیک مانده بودیم و از بس ما را به این و آن پاس دادند ، حس غریب توپ فوتبال بودن بدجور قلقلکمان می داد و آخرش هم تلفنمان وصل نشد که نشد و صاحبخانه محترم هم زیر بار هیچ چیز نرفت که نرفت ، نطقمان هم حسابی کور شده بود و حس منبر رفتنمان هم نمی آمد و مانده بودیم این وبلاگ کذایی را دیگر کجای دلمان بگذاریم و در عین حال داشتیم به چهل هزار تومانی که خرج نصب کارت تی وی کرده بودیم و به همزیستی مسالمت آمیزمان با برفک ها و تن دادن به اخبار تلویزیون ، با حسرت فکر می کردیم و می دیدیم که حس خرس قطبی بودن کم رنگ که نشده هیچ ، هر روز در اعماق وجودمان دارد پر رنگ و پررنگ تر می شود و در کنار همه این ها به دانشگاه و هفت جد و آبادش و سیستم آموزشی مملکت و هرچیز مرتبط با آن تف و لعنت می فرستادیم که نمی گذارد آدم آن چیزی را که دوست دارد و برایش مفید است یاد بگیرد ( فکر اشتباه نکنید ما رشته تحصیلی و دانشگاهمان را دوست داریم . بحث ریشه ای تر از این حرف هاست آنقدر که ریشه اش به جای آب دارد از نفت تغذیه می کند !!!) و دائم فکر می کردیم این دانشگاه پر و بالمان را کنده و چون هر روز تعدادی هرچند اندک از این مرغان پر و بال کنده شده را در کلاسمان می دیدیم ، بیشتر نگران وضع و حال خودمان می شدیم ، یک افکار خبیثی درباره این سر قابلمه های عظیم الجثه که روی سقف خانه ها نصب می شود و اعمال بی شرفی انجام میدهند ، به سرمان زد .

در فکر همین بی شرفی ها بودیم که یکهو به یادمان افتاد که ترم قبلی وقتی داشتیم بساطمان را در چمدان می چپاندیم و با اندوه فراوان با خانه یمان وداع می کردیم ، رادیوی با کلاس برادر بزرگترمان را هم که گویا دوران سربازی با هم انیس و مونس بوده اند ، کش رفتیم و آن زیر ها نهادیم و گفتیم ، روز مبادا لازم می شود !!!
همین که فیتیله این فکر در اجاق ذهنمان بالا گرفت و چشمانمان هم شعله کشید و برق زد ، از سر جایمان پریدیم و به سمت چمدانمان دویدیم و اقصی نقاطش را کاویدیم و رادیو مذکور را یافتیم و شروع به جستجو نمودیم . در همین گیر و دار بود که متوجه شدیم این رادیو هم برای خودش بی شرفی خوبی است و به هفت جد و آباد مخترعش رحمت فرستادیم و روح خودمان و هفت جد و آبادمان شاد شد ، یک کمی حس کردیم هنوز زنده ایم و این خرس قطبی پایش را چند سانتی متری از وجودمان بیرون کشید و خلاصه اساسا کیف کردیم ، در حد تیم ملی اسپانیا !!!! ( حالا که تنور تحریم و تحریم کش کردن این و آن داغ است ، ما هم گفتیم تا اطلاع ثانوی تیم ملی برزیل را تحریم کنیم . می دانید که اصل تحریم هیچ ربطی به ملت ها ندارد ، حتی اگر از گرسنگی بمیرند یا توی هواپیماهای در حال سقوط سکته کنند ، باز هم این ها هیچ ربطی به هم ندارند !!!! )

خلاصه همین طوری خوش خوشکی گفتیم دست به قلم شویم یک خبری هم از احوالاتمان به شما بدهیم و بگوییم که رادیو هم چیز خوبی است ، هم بی شرفی در حد کفایت دارد و هم تفریح و سرگرمی و سریال و قصه و خوب هم به مختان پر و بال می دهد ، از این تکنولوژی هر از گاهی استفاده کنید بد نیست . شاید در رفع تار عنکبوت هایی که به اقصی نقاط مغزتان چسبیده موثر باشد . ( ناراحتی ندارد همه ما در بهره مندی از این تار عنکبوت ها با هم شریکیم . حتی شما دوست عزیز !!!! )

۷/۲۴/۱۳۸۹

من و سرزمین تازه ام

زمینه :

سراسر دیوارهای این خانه پنجره است ، همان چیزی که برای آدم آفتاب و مهتاب پرستی چون من که با طلوع خورشید خنده اش می گیرد و با طلوع مهتاب گریه ، حکم بهشت را دارد . از یکی نمای آپارتمان تازه ساز روبه رویی دیده می شود . شیشه روغن زرد رنگی که روی اُپن آشپزخانه یشان است ، اولین شیئی است که نگاه آدم را می دزدد و مقتدرانه نوع امواجی را که از آن خانه و بقیه بساطش باید به ذهنت ساطع شود ، تعیین می کند . همه چیز آن خانه انگار که بوی روغن سوخته می دهد. چربی دیوارها را می شود از این فاصله حس کرد و با وجود آنکه ساکنانش زن و شوهر جوانی هستند ، انگار که مادر میانسال خوش سیما و مهربانی پشت دیوارها مشغول تدارک دمپخت خوشمزه ایست که دختر دانشجویشان در مکانی فرسنگ ها دورتر ، دلش برای مزه آن تنگ شده ! هر بار که چشمم به دیوارهای این ساختمان می افتد ، آن مادر مهربان در مکانی پنهان مشغول آشپزی است ، اما هیچوقت از غذا خبری نیست . از دید من زمان آن خانه متوقف شده است و احتمالا تنها وقتی عقربه های ساعتشان به حرکت می افتد که دستپخت مادرم را توی خانه خودمان رو به روی دالان منتهی به حیاط که حتی در صبح های زمستانی هم درش به اصرار مادرم باز می شود تا هوای گرم کهنه و دست چندم توی اتاق جایش را به هوای خنک و تازه دهد ، مزه مزه کنم .

از دیگری چهره نخراشیده یک برج افتتاح نشده تجاری جثه بزرگش را طوری توی نگاهت می اندازد که افکارت ترک برمی دارد و مجبور می شوی برای تماشای چراغ های طبقه آخر گردنت را به سمت بالا بچرخانی . همان چراغ هایی که ظاهرا تنها وظیفه یشان مصرف برق در طبقه آخر برجی است که بجز سرایدار هیچ سکنه دیگری ندارد ، اما احتمالا بلندی برج باعث می شود تا چراغ های همیشه روشنش زیر پوست این شب های دلگیر برای همه آدم های این اطراف که گاهی حس می کنند ، از شلوغی خیابان ها جدا افتاده اند ، نوید زندگی باشد .

از گوشه دیگری می شود رفت و آمد های بخش کوچکی از یک خیابان اصلی و پر رفت و آمد شهر را دید زد . اگرچه مشاهده عبور سریع آدم هایی که تو را نمی بینند ، به سمت مقاصدی نامعین نمی تواند دلخوشی خاصی برایت به ارمغان بیاورد ، اما دقیقه ها با افکار فلسفی سرگرمت می کند : تا چه حد اخلاقی است که اعمال و رفتار آدم ها را از زاویه ای که پیش بینی اش را نمی کنند ، دید زد ؟ مخصوصا اگر بر حسب اتفاق این آدم ها آشنا هم از آب در بیایند ، قضیه شکل پیچیده تری به خود می گیرد .

روی آن یکی که امتداد کوچه تویش راست می شود ، جای پیشانی من مانده . هر شب که آدم ها انگار به یکباره طبق برنامه مشخص و از پیش تعیین شده ای توی خانه هایشان می خزند و سکوت سهمگینی در فضا موج می زند و روی در و دیوارها و تیر چراغ برق ها و درخت های کنار پیاده رو پخش می شود و با حجم سیاهی شب که توی لامپ های مهتابی ، رنگ پریده می زند ، در هم می آمیزد ، صدای برخورد جاروی دسته بلند رفتگری با زمین سکوت را با ملایمتی ظریف می شکند و من انگار که زیباترین موسیقی زندگی ام را شنیده باشم به طرف پنجره می دوم ، پیشانی ام را روی شیشه می چسبانم و امتداد حرکت آن پیراهن نارنجی رنگ ، در میان ساختمان های یک در میان کاه گلی و نوساز را توی بخار نفس هایم که روی شیشه می نشیند ، محو می کنم و چشم هایم بصورتی کاملا غیر ارادی طوری نگاه می کنند انگار که این ، همه سهمشان از خوشبختی است که از میدان دیدشان می گریزد و کوچک و کوچک تر می گردد تا سرانجام لای دیوارهایی که در فاصله ای دور گویی که همدیگر را به آغوش می کشند ، به کلی ناپدید می گردد .

اگر گاهی دماغت را به کار بیندازی می فهمی که این پنجره ها جاذبه های دیگری هم دارند . بعضی وقت ها فحش هایی که صاحبخانه پولدارمان آن پایین توی فروشگاهش نثار طرف دعوا می کند ، آنقدر آبدار و پخته و گرم است که دود غلیظش تا طبقه سوم هم بالا می آید و از درز پنجره ها وارد می شود و مشام را سخت می آزارد و البته گزارش های دردناکی از آن پایین به بالا حواله می کند . گاهی آنقدر معاملات سنگین توی این فروشگاه رتق و فتق می شود که بوی پول کل ساختمان را برمی دارد و آدم را یکجوری می کند .

خوشبختی و بدبختی مدام توی این پنجره ها در رفت و آمدند . گاهی می شود دست دراز کرد و از شاخه های درختان نخلی که در فاصله ای دور در حیاط یک خانه ویلایی قد علم کرده اند ، خرما چید و حتی آزردگی ناشی از شیرینی بیش از اندازه اش را در گلو حس کرد و گاهی هم می شود تابش آفتاب را روی سقف های گنبدی شکلی که همان خانه ویلایی را احاطه کرده اند باور نکرد و ندید .


۷/۱۱/۱۳۸۹

خوش به حالت

زمینه :



تازه فهمیده ام روی سر بیشتر ما آدم ها نقاط نورانی با ابعاد مختلفی هست که بی حساب و کتاب سیل "خوش بحالش" ها را روانه یمان می کند . کافی است در جمعی وارد شوی تا امتداد نگاه ها با آن نقطه نورانی روی سرت تلاقی کند و بعد احساس کنی چیزی روی وجودت سنگینی می کند ، با این حال هیچ واکنشی برای پایین گذاشتن نگاهی که روی وجودت افتاده انجام نمی دهی . اگر می توانستی این عکس العمل را نشان دهی دیگر نامش "سنگین" نبود .
جالب تر اینست که اکثر ما این نقاط نورانی را همیشه با خود همراه داریم و این طرف و آن طرف می بریم ، با اینحال هیچ کدام هم آنطور که باید و شاید احساس خوشبختی نمی کنیم .





۷/۰۶/۱۳۸۹

وقتی همه چیز شکلی می شود


به قول حیاط خلوت : محض ثبت در بایگانی

پرده اول

متنفرم از اینکه روی صندلی کافی نت لم بدم و به نوشتن پست جدید فکر کنم . در کل فضای کافی نت رو دوست ندارم ولی آهنگ غمگینی که از در و دیوارای کافی نت روی سرم خراب می شه بدجور با احوالاتم هم خوانی داره .
اینقدر سوژه توی ذهنم رژه می ره که موندم کدوم یکی رو به پست تبدیل کنم . با اینحال هر کدوم مثل قطار از روی ریل ذهنم عبور می کنه و میره . تا میام سوارش بشم ، رفته . خودمم موندم چه چیزی باعث شده فقط با دو هزار تومان توی کیفم بیام بشینم توی این کافی نت و انگشتام رو با سرعت هر چه تمامتر روی کیبورد بلغزونم و تمام تلاشم رو بکنم که همه اونچه درونم می گذره رو روی این کاغذ مجازی بالا بیارم ، با اینکه می دونم اهلش نیستم و همیشه یه چیزی ته دلم واسه روز مبادا می ذارم !
دارم فکر می کنم احتمالا با کارای خیلی ساده و پیش پاافتاده تا حالا چند بار دل آدم ها رو شکستم . چند بار باعث شدم یک آدم به این فکر کنه که چقدر دلخوشی هاش ساده و پیش پا افتاده هستند . چقدر باعث شدم یک آدم احساس تنفر کنه از جایی و مکانی و لحظه ای که درش زندگی می کنه . چند بار باعث شدم لرزش دست و دلهره دل باعث فرو افتادن خودکار از دست یک نفر بشه .


پرده دوم

دیروز وقتی یکی از هم اتاقی های ترم قبل رو دیدم که با چادر از پله های یکی از ساختمان های دانشگاه پایین میاد ، حیرت کردم . همون آرایش ، همون نگاه ، همون موی مدل دار . همون سایه چشم ، رژ لب ، کرم پودر ... ، همون آدم به اضافه یک چادر ! با لحن کشداری گفتم :" می بینم که چادری شدی !!!" اخماش توی هم می ره و اشاره ای به سمتی که سر در دانشگاه قرار داره می کنه و می گه :" جلوی در گیر می دن !!!!"
چند دقیقه بعد می بینم که سر کلاس چادرش رو در میاره و روی یکی از صندلی ها لم می ده ، مثل قبل ! هیچ فرقی نکرده ! هنوز هم خاطره روز اردو رو که ادای پسرای کلاسشون رو جلوی خودشون در آورده با لذت تعریف می کنه و منم هنوز با خنده گوش می کنم ! هیچ چیز عوض نشده ...


پرده سوم

دوست ندارم جلسه اول سر کلاس استادی که شناخت زیادی ازش ندارم دیر برسم . با این حال این اتفاق امروز سر کلاس استاتیک افتاد . از تاکسی که پیاده می شیم ، گام هامون رو تند تر می کنیم ، از جلوی سر در دانشگاه که رد می شیم ، طبق عادت معمول اصرار زیادی برای نشون دادن کارت دانشجویی ندارم . نمی دونم قضیه چیه که به من گیر نمی دن . ترم قبل سر جمع سه چهار بار کارت نشون دادم . ولی ایندفعه انگار ماجرا فرق داره . نگهبان با دستش به من اشاره می کنه و از من کارت می خواد . با خیال اینکه فقط می خواد کارتم رو ببینه ، کیفم رو بیرون میارم ، دستش رو دراز می کنه و کیف رو از توی دستم بیرون می کشه . خودکار توی دستش رو به کاغذی که روی میز رو به روش قرار داره نزدیک می کنه . بدجور شوکه شدم . اصلا نمی دونم چه کار باید بکنم . با سرگردانی عجیبی رد خودکار توی دستش رو دنبال می کنم و منتظرم که اسمم رو روی کاغذ بنویسه ، که مریم جلو میاد و می گه : " مشکل چیه ؟" نگهبان کیف پولی من رو می بنده و بدون اینکه اسمم رو بنویسه بهم برمی گردونه و می گه : " خیلی به ما گیر می دن ، نباید مانتو مدل دار بپوشین ." هنوزم حرفم نمیاد ، فقط تشکر می کنم و راهم رو می کشم و می رم . حس خیلی بدی دارم . یه جورایی بهم برخورده ! نیلوفر با تعجب می گه :" فکرشم نمی کردم به مانتوی "الهام" گیر بدن !"
سر کلاس استاتیک تمام حواسم به حوادث امروزه . اصلا سر کلاس نیستم . خودم رو عین یه توپ رنگی قرمز وسط تعداد زیادی توپ های سبز عین هم تصور می کنم ! هیچ کس رو از دیگری تشخیص نمی دم . ناخودآگاه یاد حرف یکی از هم کلاسیام میفتم که می گفت : " اگر دو بار دیگه به من گیر بدن ، چادر می پوشم ." فکر کنم به اکثر دخترای کلاس ما یکی یه بار گیر دادن . به سمیه فکر می کنم . دوست صمیمی دوران دبیرستانم که اتفاقا هم دانشگاهی هم هستیم . به حرمت چادری که روی سرش هست و به اینکه من در جایی زندگی می کنم که آدم ها چادر رو نه بر حسب تشخیص شخصی برای حفظ خودشون از نگاه های ناپاک ، بلکه برای حفاظت از نگاه نگهبان دانشگاه ، بر سر می کنند ، اما توی خیابان به شکل دیگری لباس می پوشند . توی فیس بوک می شود عکس های بی حجابشان را پیدا کرد و خیلی هایشان از چادر متنفرند ، فقط بخاطر زنگ دلهره آور صدای نگهبان که توی گوش هایشان می پیچد و کارت دانشجویی طلب می کند ...

۶/۳۰/۱۳۸۹

ما با خدا تنهاییم

زمینه :

این روی سکه :
تلویزیون بی بی سی فارسی در پایان یکی از مستندهایش پس از توضیح آنکه صدام حسین با ادعای اینکه انقلاب اسلامی ایران اندیشه سلطه فارس بر عرب و شیعه بر سنی را در سر دارد ، نگاه مثبت اعراب نسبت به انقلاب ایران را به شکل قابل توجهی تغییر داد و با همین توجیه به ایران حمله کرد ، در یک نتیجه گیری کاملا بی ربط ادعا می کند که ترس اعراب از ایران همچنان هم باقیست و شاید مردم عرب منتظرند تا همان قدرتی که صدام حسین را برانداخت ، ایران را هم براندازد !!!!!
درست بلافاصله پس از این برنامه ، مستندی پخش می کند با عنوان "دو سرباز" که در پایان این مستند یکی از شخصیت ها ، که اتفاقا عراقی هم هست ، می گوید :" هنوز هم که هنوز است ما نمی دانیم چه کسی جنگ را شروع کرد "خمینی" یا "صدام" !!!!"
دهانم باز مانده ، تمام تاریخ می دانند که چه کسی جنگ را آغاز کرد . اشکم در می آید از اینکه چطور بی بی سی حمله آمریکا به عراق را به جنگ ایران و عراق ربط می دهد و از آنجا توجیه مسخره ای هم برای حمله آمریکا به ایران پیدا می کند و شاید به نوعی خط هم می دهد !


آن روی سکه :
رئیس شورای سیاستگذاری ائمه جمعه فارس به دلیل حمله به مسجد قبای شیراز دستگیر می شود ، اما صدا و سیما بر خلاف همیشه که سنگ اسلام و حرمت و دین به سینه می زد ، سکوت می کند !
هیچ خبری از فریادهای وا اسلاما و وا اماما نیست .
دارم فکر می کنم با آن منطقی که صدا و سیما رفتار عده ای خاص را بزرگ نمایی می کرد و به جمعی کثیر نسبت می داد و نتیجه گیری می کرد ، امروز به دنبال افشا شدن رئیس شورای سیاستگذاری ائمه جمعه استان فارس ، چه کسان دیگری و چه جمع کثیر دیگری زیر سوال خواهند رفت ؟

۶/۲۷/۱۳۸۹

تراژدی های عصر ما / 1

زمان : سه شنبه 23 شهریور 89 ........ مکان : خیابان قصرالدشت (سینما سعدی) شیراز



فرقی ندارد گرمای طاقت فرسای شب های تابستان باشد یا سرمای مغزاستخوان سوز زمستان ، روال زندگی در اینجا مسیر یکنواخت و ملال آور خودش را می گیرد و پیش می رود . از حدود ساعت ده و نیم شب که نور ویترین پر زرق و برق اولین مغازه از تابیدن مقتدرانه اش به پیاده رو خیابان دست می کشد و اولین مغازه دار کرکره مغازه اش را پایین می آورد ، اولین دستفروش هم بساطش را روی پیاده رو خسته و خاک گرفته ، در جهت مقابل مغازه ها پهن می کند . کم کم تعداد چراغ های خاموش و دستفروش های کنار پیاده رو زیاد می شود . شب روی تیرهای چراغ برق هجوم آورده است و مردم انگار که در تونلی از تاریکی توی هم می لولند ، به همدیگر تنه می زنند و از کنار هم عبور می کنند . سنگفرش پیاده رو زیر نور مهتابی های شارژی دستفروش ها که با حالتی رنجور روی بساطشان پاشیده می شود ، روشن شده . همهمه ای مبهم مدام در فضا پراکنده می شود و سکوت شب را می درد . زندگی مثل آب گل آلودی که روی یک زمین ترک خورده ریخته باشد و خودش را کشان کشان لابه لای شیار سنگ ها و خاک ها به پیش ببرد ، اینجا لای روسری های رنگارنگ و مانتوهای کوتاه و موهای مش کرده ، لای اجناس روی گونی های کنار پیاده رو ، لای دست های متجاوزی که گاهی در ازدحام جمعیت ظرافت اندام دخترکی با لاک قرمز را لمس می کنند ، روی صورت های آفتاب سوخته دستفروش ها با آن نگاه های دریده و بی محابا و از توی گردنبند های پسران جوان با یقه های باز و موهای اتو کرده و ژل زده ، خود را می کشد و پیش می برد .

پسر جوانی روی بلندی جلوی یک مغازه که صاحبش احتمالا ساعت هاست در یکی از خانه ها ی بالای شهر پایش را روی مبل دراز کرده و سریال های "فارسی وان" را نگاه می کند ، با بی حوصلگی وصف ناپذیری از توی گونی کنار دستش تعدادی دفتر بیرون می آورد و آن ها را تک تک کنار هم روی زمین می چیند . این کار را با طمأنینه ای خاص انجام میدهد که از سر ذوق و سلیقه و توجه نیست . مجذوب طرح و رنگ روی جلد دفتر ها می شوم . یکجورهایی دلم می خواهد صاحب یکی از آن دفترها باشم بی آنکه از "بچه" خطاب شدن ، بترسم . نگاهم از روی دفترها کنده می شود ، نگاهش از روی دفترها کنده می شود و در جاده نگاه ها ، تصادف غریبی رخ می دهد . بلافاصله نگاهش را از نگاهم می دزدد ، سرش را پایین می اندازد و دیگر هیچ کاری نمی کند . من عبور می کنم ، اما او همچنان نشسته است . طوری له شد که انگار صدای فرو ریختنش را شنیدم و گرد و خاک حاصل از این ویران شدن ، روی مانتو ام نشست !

چهره اش آفتاب سوخته نیست ، دست هایش ترک ندارد . پیراهن چهار خانه اش با یقیه خشک و پهن ، با ظاهر آراسته ، حکایت از روزهای بهتری دارد . نه از گردنبند توی سینه اش خبری هست و نه از نگاه دریده و حتی زبان چرب و نرمی که تبلیغات چی دفترهایش باشد . از تمام ژست ها و حرکاتش و از لای نگاه نجیبانه اش "تازه کار بودن" چکه می کند و روی کفش های عابران پیاده می ریزد و از انجا لیز می خورد و روی سرامیک های پیاده رو پخش می شود و زیر پای عابران له می گردد . با هر نگاه یک آجر از شخصیتش ، غرورش و نجابتش فرو می ریزد و شخصیت تازه ای بنا می گردد . یک روز او را میان همین جماعت دستفروش خواهم دید ، بی آنکه تفاوت قابل توجهی داشته باشد که سوژه یک پست شود .

۶/۲۰/۱۳۸۹

بصیرت

زمینه :

أَوَ لَمْ يَسِيرُوا فِي الأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ كانُوا أَشدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَأَثارُوا الأَرْضَ وَعَمَرُوها أَكْثَر مِمّا عَمَرُوها وَجاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيّناتِ فَمَا كانَ اللّهِ لِيَظْلِمَهُمْ وَلكِنْ كانُوا أَنْفُسهُمْ يَظْلِمُونَ
«آيا در زمين گردش نكردند تا عاقبت كسانى را ببينند كه پيش از آنان بودند؟ آنان از ايشان نيرومندتر بودند و زمين را دگرگون ساختند و بيش از اينان به آبادى آن پرداختند.پيامبران آنان با دلايل روشن به نزد آنان آمدند ـ اما آنها را نپذيرفتند ـ پس خداوند هرگز بر آنان ستم نكرد و آنان خود بر خويش ستم مى كردند».
سوره مبارکه روم ، آیه 9

گاهی تاریخ حوادثی دارد که وقتی به آن حوادث نگاه می کنیم ، از غفلت خودمان و آدم های دور و برمان متحیر می شویم . منظورم از تاریخ این نیست که نخ زمان را بگیری تا عهد باستان کش بدهی . تاریخ می تواند همین الان باشد یا شاید هم چند سال پیش . مثلا نه سال پیش درست در چنین روزی ، 2974 تن از ملیت های مختلف در جریان حمله به برج های دوقلوی مرکز تجارت جهانی در آمریکا جان باختند و این حادثه سرآغاز جنگ های تازه ای به نام "صلح" شد ، جنگ هایی به نام "حقوق بشر" ، آن هم از سوی اصلی ترین حامی "اسرائیل" ، یکی از مراکز عمده نقض حقوق بشر در خاور میانه !

جنگ اول در افعانستان : یک طرف مدعیان حقوق بشر که موشک هایشان بعضا اشتباهی مردم بی گناه را هدف می گرفت و یک طرف کسانی که بر سر عقیده و برای حفظ دینشان و به نام مذهب ، می جنگیدند و مرگ هر کسی را که از آن ها نبود جایز می شمردند . کسانی که هدف برایشان چنان تقدسی یافته بود ، که برای دستیابی به آن از پست ترین و رذالت بار ترین وسیله ها هم استفاده می کردند . آنان خود را یگانه مأموران اوامر الهی بر روی زمین می دانستند که به هر قیمتی باید رسالت الهی خویش را به انجام برسانند .

جنگ دوم در عراق : چه کسی باور می کرد ، دیکتاتوری به ظاهر قدرتمند صدام حسین با چنان سرعتی با خاک یکسان شود . شاید فکر می کرد ، دیکتاتوری اش تا ابد ادامه خواهد داشت ، اما ضربه از جایی و در لحظه ای وارد شد و سرنگونش ساخت که هرگز حتی فکرش را نمی کرد . او مرد ، اما پاسخ خون هایی را که ریخت نداد ، چون نمی شد او را به تعداد همه کسانی که کشته بود ، اعدام کرد ! او مرد و مردم سرزمینش در خیابان ها به یکدیگر شیرینی تعارف کردند ، طعم خوشی که با مزه تلخ استعمار در هم آمیخت .

۶/۱۸/۱۳۸۹

شب آخر دچار کمبود فسفر می شویم

زمینه :


می گه : " تا چند ساعت دیگه درهای رحمت بسته می شه ، به پا لای در گیر نکنی !"
می گم : " یعنی وقتی اوستا کریم میاد درو ببنده می بینیمش ؟"

بعد همچین عین اینا که قراره غول چراغ جادو رو ببینن ، دستمو زدم زیر چونم و نشستم دارم فکر می کنم که اون سه تا آرزویی که موقع دیدن خدا ازش بخوام برام برآورده کنه ، کدوما هستن ؟ البته به اینم اکتفا نمی کنم ، همش دارم نعوذ بالله (!) خدا رو تصور می کنم که داره میاد درو ببنده ، بعد بنده ها هجوم میارن طرفش ، گله و شکایت کنن ، گوشه لباسش پاره می شه !!!!




۶/۱۵/۱۳۸۹

شب های خوابگاه

زمینه :

قبل از اینکه اتاق چهار نفره ما میزبان یک میهمان دائمی باشد که شب ها رختخوابش را روی زمین پهن کند و کنارمان بخوابد ، من ، وجه اشتراک بسیار کمی با هم اتاقی هایم داشتم . غالبا سخنانشان را گوش می کردم و حرفی برای گفتن نداشتم که برایشان جذاب باشد . شب ها توی اتاق ما بساط چای و غیبت به راه بود و هم اتاقی ها با چه ولعی وقایع روز را از اول تا آخر بر می شمردند . نام تک تک هم کلاسی هایشان را می دانستم ، چه پسر ، چه دختر ! فکر می کنم ، اگر همکلاسی هایشان را می دیدم ، احتمالا از دور تک تکشان را می شناختم . ولی من هرچقدر به ذهنم فشار می آوردم که یک ماجرای جذاب برای تعریف کردن پیدا کنم ، که به مذاق هم اتاقی هایم خوش بیاید ، هیچ چیز پیدا نمی شد . البته هرجور حسابش را می کنم ، در طول روزهای من به مراتب وقایع جالب تر و تعریف کردنی تری اتفاق می افتاد ولی تمام این وقایع مثل صحنه های یک فیلم سینمایی کمدی که روی دور تند باشد ، از برابر چشمم عبور می کردند و به زودی هم در حافظه ام محو می شدند و چیزی برای تعریف کردن از خودشان به جا نمی گذشتند .

درست یادم نمی آید ، از کی "محیا" میهمان هر از گاهی اتاق ما ، خودش صاحبخانه شد ! ولی خوب یادم است که هیچ کس اعتراضی نکرد . حضور دختری به بامزگی و در عین حال مهربانی "محیا" که در درست کردن آش رشته مهارت داشت ، جایی برای اعتراض باقی نمی گذاشت . البته شلختگی اش همیشه کفر مرا در می آورد ولی جلوی خودم را می گرفتم و هیچوقت چیزی نمی گفتم . یادم می آید یکبار که یکی از هم اتاقی ها او را "شلخته" خطاب کرده بود و بواسطه اش افسردگی و عذاب وجدان توآمان آزارش می داد ، رفتم نشستم کنار "محیا" و با هزار جور فلسفه بافی حالی اش کردم که اصلا شلخته نیست و تمام استدلال هایم را در حالی مطرح می کردم که یک استکان چایی که یک تکه پنبه از بقایای لوازم آرایشش تویش افتاده بود ، مدام بهم چشمک می زد و حالم داشت از مشاهده این صحنه به هم می خورد !

در تمام روزهایی که خسته و کوفته درست شبیه آخرین بازمانده یک لشکر شکست خورده که از معرکه گریخته به خوابگاه می رفتم و روی تختم دراز می کشیدم ، همین که فکرم از کار کردن باز می ایستاد و می رفتم تا در عالم خواب غوطه ور بشوم ، "محیا" درست مانند فرمانده لشکری که تازه از یک فتح بزرگ برگشته وارد اتاق می شد و در را آنچنان به هم می کوفت که صدایش را سوپری زیر خوابگاه هم می شنید و اینچنین خواب بر من حرام می شد . با این حال دلم نمی آمد اعتراض بکنم . ترجیح می دادم ذوق و شوقی که برای تعریف کردن وقایع کلاسشان داشت ، کوفتش نشود !

همین که داشتم از حضور "محیا" توی این اتاق چهارنفره کوچک که نفس آدم را بند می آورد ، به ستوه می آمدم ، دیدم "محیا" هر از گاهی دفتر خلاصه های من را بر می دارد و خلاصه های کتاب هایی را که خوانده بودم ، می خواند و کلی هم ذوق می کند . البته برداشتن وسایل دیگران در اتاق ما یک عادت همیشگی بود . مثلا من یک لیوان داشتم که شانه و مسواک و موگیرهایم را تویش می ریختم . ولی هر روز صبح که می خواستم بروم دانشگاه می دیدم ، شانه ام سر و ته توی لیوان قرار گرفته و اینگونه می فهمیدم ، قبل از من یک نفر با موهایش شانه ام را مورد لطف قرار داده . راستش را بخواهید ترجیح می دادم به چلم شدن عادت بکنم تا دعوا راه بیندازم ، مخصوصا که می دانستم این چهارماه اولین و آخرین زمان زندگی اشتراکی من با این چهار نفر است . فقط بار اولش کمی سخت بود ، دفعات بعد خیلی راحت شانه را برمی داشتم و اصلا هم دندان هایم را به هم نمی فشردم ، چپکی هم نگاه نمی کردم . البته بماند که همه تلاشم را کردم تا بفهمم کدام یک از هم اتاقی ها از شانه من استفاده می کند و آخرش هم فهمیدم ، فقط صرف شناخت کسانی که با آن ها زندگی می کنم ، این کار را کردم !

مدتی نگذشت که شب ها به جای بساط چای و غیبت ، بساط بحث بین من و محیا به پا می شد . البته بساط غیبت هم همچنان به پا بود ، ولی غیبت سیاستمدارها هم اضافه شده بود ! اوایل ، "سمیرا" به نشانه اعتراض ، از اتاق بیرون می رفت ، ولی بعد از مدتی ، با اشتیاق می نشست و به حرف هایمان گوش می داد و حتی دو سه باری وقتی حوصله اش سر می رفت ، می آمد و به من و محیا می گفت :" بحث کنید ! از بحث هایتان خوشم می آید ! با مزه بحث می کنید !" من و محیا هم به هم نگاه می کردیم و می خندیدیم ! کم کم در اتاق ما یکجور تعادل میان انواع غیبت ها برقرار شد . در واقع اتاق ما نماد بارزی از "آزادی" بود . البته "آزادی" که در چهارچوب قوانین خوابگاه جای می گرفت . و در طول این چهار ماه ما پنج نفری که هر کدام اهل یکی از استان های ایران بودیم و متعلق به فرهنگ های مختلف و از طبقه اقتصادی و اجتماعی و رشته های مختلف و با باور ها و عقاید متفاوت و حتی متضاد ، حتی یک بار هم با هم دعوا نکردیم و این موضوع وقتی به شرایط سیاسی و اجتماعی جامعه ای که در آن زندگی می کنم ، نگاهی می اندازم ، برایم به یک معجزه می ماند !



ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
توضیح صحنه :
تخت سمت چپ توی تصویر ، متعلق به من است و محیا هم رختخوابش را وسط این دو تا تخت روی زمین پهن می کرد و اگر شبی نصفه شبی اعمال واجبی پیش می آمد ، با وجود آنکه کورما کورمال ، همه تلاشمان را می کردیم تا محیا را از خواب بیدار نکنیم ، ولی از لگدهای ناخودآگاهمان بی نصیب نمی ماند و از سر و صدایش کل اتاق در بیدار باش کامل به سر می برد !

۶/۱۱/۱۳۸۹

از سر دلتنگی



استوانه های نور خورشید را توی عکس می بینید ؟

مهم نیست این استوانه ها کجا باشند و از لای کدام سوراخی خودشان را به زمین رسانده باشند . لابه لای شاخ و برگ درختان یک جنگل نمناک باشد ، یا پنجره سقف یک اتوبوس در شهری نزدیک کویر . فرقی نمی کند ، این استوانه ها غم بزرگی را روی دلم می نشانند . همیشه مرا به یاد اول مهر یا شاید هم زمستان می اندازند . وقتی می گویم اول مهر ، منظورم برگ های تقویم نیست که ورق بزنی و به اول مهر برسی . منظورم ، مدرسه است . یادم نمی آید ، آخرین باری را که توی یک صبح بهاری قبل از رفتن به مدرسه این استوانه ها را دیدم که از پنجره اتاقم تا روی گل های قالی کش آمده بودند و مولکول های هوا تویشان می لولیدند . همان وقت ها هم توی این استوانه ها چیزهایی بیش از مولکول های هوا می دیدم . اما حالا از توی این استوانه ها ، آن وقت ها را می بینم . آن وقت ها اما چیزهای بهتری می دیدم . توی آن استوانه ها آزادی می دیدم . دخترکی می دیدم که بی خیال فصل خزان کنار یک کلبه کوهستانی زمان را تا ابدیت می دوید . دست هایش را باز می کرد و اندامش را در هجوم هوای مرطوب کوهستان رها می کرد . حس پرواز سراسر وجودش را فرا می گرفت ، حسی که از خود پرواز شیرینتر بود . زمین را با نوک انگشتانش زیر علف های مرطوب از باران شبانه لمس می کرد . بوی گِل باران خورده عمیق ترین گوشه های وجودش را در می نوردید و او تمثیل زنده رهایی می شد .
و این قشنگترین و ژرف ترین آرزوی زندگی من بود ، که توی صبح های خنک پاییزی در انوار طلایی خورشید متجلی می شد . حالا اما احساس می کنم این آرزو دیگر از آن من نیست . دلم برای مدرسه تنگ شده . برای همان روزهای مزخرف . برای همان شب بیداری هایی که روزشان را می خوابیدم . برای آن صبح های خنک ! یکجورهایی رهایی داشت . توی همان صبح های ملال آور و دلتنگی که توی استوانه های خورشیدی اش قشنگترین رهایی عالم را می دیدم ، یکجور رهایی بود .
تا همین دیروز ، همین دیروز خودم را به تمام معنا بازی می کردم . مجبور نبودم از بیرون خودم ، خودم را نگاه کنم . اما حالا هزار چشم از بیرون ، مرا به سمت خویش فرا می خواند و توی گوشم نجوا می کند که نمی توانی خودت باشی ، نباید که خودت باشی ، ولی من خودم را می خواهم . خسته ام از اینهمه بند ، من آن دخترک رها را می خواهم !



ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت اول : یک ضرب المثل گودری هست که می گه :" اگر دیدی وبلاگنویسی تند تند پست می ذاره ، بدون یه چیزیش می شه ، اگرم دیدی دیر به دیر پست می ذاره ، بازم بدون یه چیزیش می شه !!!!" البته این نقل به مضمون بود !
پی نوشت دوم : مشکل اینترنت من که این ترم هم حل نشد . پس تا اول مهر تراوشات ذهنی من رو تحمل کنید ، بعدش می رم پی کارم !

۶/۰۹/۱۳۸۹

دیوارهایی برای نوشتن

زمینه :


دیوار ، مفهوم مأنوس زندگی منست . از همان بچگی که روی دیوارها تمرین نقاشی می کردم ، با دیوار رفیق شدم . بعد ها که هنگام بازگشت از مدرسه انگشت اشاره ام را از اول تا آخر کوچه روی دیوار می کشیدم ، بیشتر با هم دوست شدیم . بعد تر ها ، فهمیدم خیلی جاها و در برابر خیلی آدم ها باید دور خودم دیوار بکشم . بعضی وقت ها هم این مکان ها بودند که در برابر حضور من دور خودشان دیوار کشیدند . بعضی وقت ها هم آدم ها در برابرم این کار را کردند . بعد تر ها دیدم عده ای روی این دیوارها می نویسند ! یک نفر یادگاری می نویسد ، دیگری حرف های ناگفته اش را می نگارد . آن یکی از درد هجران ، دو بیت شعرحک می کند .

حالا اما تکنولوژی پیشرفت کرده . به جای دیوار ، همان اول یک دفتر نقاشی می خرند و به بچه ها می دهند تا آنجا نقاشی کنند . بزرگترها هم می توانند ، برای خودشان دیوارهای الکترونیکی داشته باشند ، با ظرفیت های نامحدود . اینطوری دیگر همسایه را هم عصبانی نمی کنند . می توانند درد دل کنند . نوشتن را تمرین کنند و از این و آن یاد بگیرند ، چون اینجا دیوار همسایه نیست که وقتی رویش نوشتی ، آقای همسایه با پیژامه و یک لنگه دمپایی بپرد بیرون و هزار جور فحش نثارت کند . اینجا دیوار مال خودت است و آدم ها بلدند چطور با کت و شلوار ، شسته و رفته ، بیایند و دیوار نوشته هایت را بخوانند و به جای فحش مثل آدم نظرشان را بدهند و نقدت کنند و یک چیزی یادت بدهند و بروند .( بعضی ها هم بلد نیستند ، مشکل خودشان است ! ) حتی روی دیوارت یادگاری می نویسند . خوب می دانی که از این یکی بیشتر یاد گرفتی ، از آن یکی چیزهای مهمتری یاد گرفتی . گاهی وقت ها برمی گردی و یادگاری های قدیمی را با حس کسانی که به کنده کاری های روی دیوارهای قهوه خانه های قدیمی نگاه می کنند ، می خوانی و گاهی با حس کسانی که نقش و نگارهای روی دیوارهای تخت جمشید را تماشا می کنند ، احساس غرور می کنی . آمده ای تا نوشتن را تمرین کنی ، از زندگی ات بنویسی . دردهایت را شریک شوی و همدرد پیدا کنی ، همین . هیچ اتفاق دیگری قرار نیست بیفتد . قرار نیست دنیا را تغییر دهی . بعد از مدتی دلخوشی ات می شود همین دیوار . همین آدم هایی که آمدند و روی این دیوار برایت نوشتند . آمدن و رفتنشان را هیچوقت نمی بینی ، اما برای خودت از هرکدامشان تصویری در ذهن می سازی . هر کدام را با مدادرنگی ذهنت ، رنگ می کنی . صورتی ، سبز ، آبی . این رنگ های متفاوت را که کنار هم بگذاری ، می شود رنگینی کمانی از معانی ! دوستشان می داری که همیشه همراهت هستند .

کم کم وجودت را روی این دیوار می ریزی .و کم کم این خط ها ، خط خط وجود تو است که دیگران می آیند و روی این دیوار می خوانند . وجودت را با دیگران شریک می شوی و این می شود ، دلخوشی ات . می شود دلخوشی ات توی زندانی که در آن گرفتار آمده ای . باید قبول کرد ، آدم های نسل ما هرکدام برای خودشان یک زندان دارند . حتی آن ها که سرشان از توی کتاب درس یا لوازم آرایش بیرون نمی آید . با همین دیوار نوشتن هاست که می شود از دیوار معنایی به جز "فاصله" ساخت و خاصیتش را تنها از اینکه سر زندان بان را به آن بکویند ، فراتر برد و حتی تغییر داد !


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت اول : امروز روز جهانی وبلاگ است . این روز را به همه وبلاگنویس ها و به همه خوانندگان آن ها تبریک می گویم .
پی نوشت دوم : قرار بود ، قسمت آخر مجموعه یادداشت های "من یک دخترم" به موانع حقوقی و قانونی بپردازد که چون نتوانستم با یک دوست حقوقدان ارتباط برقرار کنم از نوشتنش صرف نظر می کنم . موارد دیگری هم بود که چون دیدم شاید با مخاطب این وبلاگ تناسبی نداشته باشد ، نوشتنش یکجور وقت تلف کردن باشد و از طرفی همان موارد قبل را در شکل گیری سابر موانع ی که قصد مطرح کردنش را داستم ، عامل اصلی دیدم که با حل شدن آن ها سایر موانع هم خود به خود از بین می رود . اما هرگز نباید فراموش کرد که وضعیت زنان و دختران در بسیاری از شهرهای کوچک و مناطق دور افتاده همچنان اسفناک است و پیشرفت چندانی هم در این زمینه حاصل نشده .

۶/۰۸/۱۳۸۹

من یک دخترم / 3

زمینه :

این سومین قسمت از مجموعه یادداشت های "من یک دخترم" می باشد که به بررسی بعضی موانع فعالیت اجتماعی زنان در جامعه ایرانی می پردازد .

قسمت سوم : زنان به عنوان تثبیت کنندگان تفکرات مردسالارانه !

در این زمینه می توان زنان را به دو دسته تقسیم نمود :

نخست زنانی که با توجه به باور مردسالارانه جوامع که قرن هاست باور حاکم است ، خود نیز ناتوانی های خود را پذیرفته و از اعتماد به نفس کافی برای ورود به عرصه های اجتماعی برخوردار نیستند و یا به دلیل نداشتن خودآگاهی های لازم ، برای حضور در عرصه های اجتماعی انگیزه کافی هم ندارند و اساسا دغدغه های اینچنینی هم ندارند . ایده آل هایشان هم مشارکت فعال در امور سیاسی و اجتماعی و آگاه شدن و آگاهی بخشی نیست و شاید هم از آن اعتماد به نفسی که چنین توانایی را در خود ببیند ، برخوردار نیستند .

دوم زنانی که به این باور رسیده اند که می توانند نقش تعیین کننده ای در امور اجتماعی و سیاسی ایفا کنند ، اما به دلیل همان تفکر مردسالارانه حاکم بر جوامع که قرن ها به تحقیر زن پرداخته و توانایی های زن را نادیده گرفته و هنوز هم در هیچ کجای جهان به طور کامل ریشه کن نشده ، مرد شدن و تعریف نقش های مردانه بدون در نظر گرفتن تفاوت های ذاتی زن و مرد را تنها ایده آل خود می دانند و به شکلی عقده هایی را که در طول قرن ها در روح و جان زنان انباشته شده ، می خواهند به یکباره برطرف نمایند ، که نتیجه اش حرکات افراطی بدون در نظر گرفتن آنچه که با توجه به طبیعت زنان آسایش و آرامش آنان را تأمین می کند ، است و بعضا تا جایی پیش می روند که جنس مرد را به کلی نفی می کنند . این برخورد ، نه تنها سایر بخش های جامعه را با خودش همراه نمی کند ، بلکه باعث می شود تا باقی بخش ها در برابر سایر تحرکاتی هم که برای رفع تبعیض علیه زنان صورت می گیرد ، موضع گیری های منفی داشته باشند .

این مسئله را نباید نادیده گرفت که جامعه در پیدایش دختران و زنانی با این تفکرات بی تقصیر نیست و در واقع این ویژگی ها ویژگی هایی است که در وهله نخست به زنان و دختران تحمیل شده و پس از آن در یک چرخه دائمی روابط حاکم بر جامعه را شکل داده و دوباره زنان و دخترانی با همین مشخصات را پرورش داده .

مسلما زنان بسیاری هم هستند که در هیچ کدام از این دو دسته قرار ندارند . علاوه بر اینکه خود آگاهی های لازم را کسب کرده اند و از انگیزه کافی هم برای مشارکت اجتماعی و سیاسی برخوردارند ، تلاش می کنند تا با در نظر گرفتن تفاوت های ذاتی زن و مرد حقوق از دست رفته خویش را بازیابند .


توی اتاقش نشسته و لوازم آرایش را بررسی می کند . احساس می کند این مارک زیاد به صورتش نمی آید و باید برود سراغ یک مارک جدید . تلفن را برمی دارد و با دوستانش تماس می گیرد . از یکی مارک ریملش را می پرسد . از دیگری مارک رژ لبش را . از آن یکی مارک کرم صورتش ...
مارک های مورد نظر را که پیدا کرد . چند لحظه روی تخت دراز می کشد و خودش را با لوازم آرایش جدید تصور می کند . با خودش فکر می کند که چقدر زیباتر و بهتر به نظر خواهد آمد . بعد در ذهنش برنامه می ریزد که مارک ها را کی و از کدام فروشگاه خریداری کند . در همین لحظه مادر وارد اتاق می شود و شروع می کند به صحبت کردن از میهمانی دیشب . ولی دختر آنقدر درگیر لوازم آرایش است که تمرکز درست و حسابی ندارد و علیرغم اینکه تمام تلاشش را می کند تا حرف های مادر را کامل بفهمد و با او همراه شود و از لباس دخترخاله و دختر عمه حرف بزند ، ولی خیلی وقت ها رشته کلام از دستش در می رود و ذهنش از روی مسئله می پرد ! مادر که می رود ، رمانی را که از دوستش قرض گرفته دست می گیرد ، پنج صفحه می خواند و کتاب را کنار می اندازد . از آن پنج صفحه هیچ چیز نمی فهمد . دوباره در افکار خودش غرق می شود و در همین حال خوابش می برد ...




ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت : توی این شب های قدر بیاین برای همدیگه دعا کنیم . اینطوری خدا بیشتر خوشش میاد .
التماس دعا

۶/۰۷/۱۳۸۹

من یک دخترم / 2

زمینه :

این دومین قسمت از مجموعه یادداشت های "من یک دخترم" می باشد که به بررسی بعضی موانع فعالیت اجتماعی زنان در جامعه ایرانی می پردازد .

قسمت دوم : باورهای غلط جامعه در خصوص توانایی ها ی زنان و نقش ها و مسئولیت های آنان
علاوه بر نبود امنیت اجتماعی کافی ، عامل دیگری که مانع از حضور فعال زنان در عرصه اجتماعی ایران می شود ، باورهای غلط در خصوص نقش زن و توانایی های اوست . ناتوانی هایی که از سوی جامعه به زنان ما تحمیل می شود نظیر آنچه در پست قبل گفته شد ، این ذهنیت غلط را در عده ای بوجود آورده که این ناتوانی ها بصورت ذاتی در زنان وجود دارد و تعریف نقش هایی که بر اساس این ذهنیت غلط برای زن می کنند ، نمی تواند و نباید مبنای عمل قرار گیرد . ما به جای آنکه شرایط را برای حضور زنان و دختران در عرصه های اجتماعی از همان دوران کودکی و نوجوانی فراهم کنیم ، سعی در محدود کردن توانایی ها و نقش زنان در اجتماع داریم و مسئولیت های زنان را به امور خانه داری و اداره همسر و فرزندان محدود می کنیم و در واقع کاری را که زن از روی محبت مادری خود و عشق و علاقه به همسر و فرزندانش انجام می دهد ، در حد نقش یک پرستار بچه یا یک برآورنده غریزه جنسی مرد ، پایین می آوریم . بدیهی است که مقصود همسان سازی نقش زن و مرد نیست ، بلکه هرکس برحسب توانایی هایش باید از امکان پیشرفت و حضور در اجتماع برخوردار باشد .

ماجرا زمانی شکل تأسف آو.رتری به خود می گیرد که مشکلات اقتصادی هم به مشکلات خانواده های ایرانی اضافه می شود . در واقع شرایط اقتصادی به سمتی پیش می رود که چه بخواهیم چه نخواهیم برای تأمین مخارج سنگین زندگی ، خانم ها هم مجبور می شوند که درآمد داشته باشند . اما از یک سو خانوا ده هایی قرار دارند که تحجرشان مانع از فعالیت اقتصادی زن می شود و به همین دلیل زن را سربار خانواده به حساب می آورند ، و از سوی دیگر هم خانواده هایی قرار دارند که برای امرار معاش ناچارند به شاغل بودن همسر یا فرزند دختر خود تن در دهند . اینجاست که ظلم مضاعفی بر زنان جامعه ما تحمیل می شود . در خانواده هایی که امور خانه داری را صرفا وظیفه زن می شناسند ، حتی اگر زن و مرد با هم و در یک مکان و با ساعات کاری یکسان کار کنند ، زن مجبور است به امور خانه داری هم رسیدگی کند و توقعات همسر خویش را نیز برآورده سازد ، از این رو بار مضاعفی بر دوش زنان قرار می گیرد که قطعا در توانایی های آن ها در اجرای درست وظیفه خویش در شغلی که به عهده گرفته اند اثرگذار خواهد بود و باز هم منجر به تقویت این باور غلط خواهد شد که ناتوانی های زنان در برخی امور ذاتی است . وظیفه متعادل سازی این توقعات و نهادینه کردن تقسیم مسئولیت ها در خانواده هایی که زن و مرد شاغل هستند بر عهده رسانه های جامعه است که متأسفانه رسانه های ما یا خود دچار باورهای غلط در خصوص زنان هستند و یا اهمیت این مسئله و لزوم آگاهی بخشی در این زمینه را درک نکرده اند .



زن و مرد با هم از سر کار به خانه می آیند . مرد لباسش را در می آورد و روی مبل دراز می کشد و حساب می کند که با این وضعیت درآمد باید خانه کوچکتری در یک محله پایین تر اجاره کنند وگرنه درآمد هردویشان هم کفاف مخارج زندگی را نمی دهد .
زن توی آشپزخانه می رود . چایی دم می کند . چند عدد سوسیس را توی ماهیتابه می اندازد و شروع به سرخ کردنشان می کند .
مرد روی مبل دراز کشیده و فوتبال تماشا می کند .
کمی روغن از توی ماهیتابه به بیرون می چکد و روی دست زن می ریزد . دستش را توی دهانش می گذارد و سراسیمه به طرف ظرفشویی می دود و شروع به شستن ظرف های صبحانه می کند .
مرد روی مبل خوابش برده است .
زن سفره را پهن می کند . ماست و سبزی و نان را در سفره قرار می دهد . دست آخر هم سوسیس ها را می آورد . مرد را صدا می زند . مرد بلند می شود و با هم شام می خورند .
زن و مرد سفره را با هم جمع می کنند و توی آشپزخانه می برند .
مرد می آید و دوباره رو به روی تلویزیون می نشیند .
زن توی آشپزخانه ظرف ها را می شوید . باقی مانده ماست را توی یخچال می گذارد . کارش که تمام می شود ، چراغ آشپزخانه را خاموش می کند و استکان های چای را بر می دارد و کنار همسرش می نشیند .
فردا صبح زن نیم ساعت زودتر بلند شده و صبحانه را آماده کرده . مرد را صدا می زند و با هم صبحانه می خورند . زن ظرف ها را همان جا رها می کند . با هم به سر کار می روند . زن خمیازه ای می کشد ...

۶/۰۶/۱۳۸۹

من یک دخترم /1

زمینه :

امروزه مشارکت مردمی یکی از مهمترین پیش فرض های توسعه پایدار محسوب می شود و منابع انسانی نیز عمده ترین سرمایه جوامع به شمار می رود . چرا که منایع انسانی در مقایسه با منابع طبیعی و فیزیکی فناناپذیر است و از سوی دیگرانسان تنها موجود دارای توانایی تعقل و خلاقیت به شکل متعالی آن بر روی کره زمین نیز محسوب می شود . از این رو انسان را در امر توسعه هم وسیله می دانند و هم هدف . توسعه امری است که برای انسان و بدست خود انسان محقق می شود .
از آنجایی که زنان نیمی از جمعیت جهان را تشکیل می دهند ، مشارکت آنان در امر توسعه اهمیت ویژه ای پبدا می کند و در واقع توسعه بدون مشارکت آنان امکان پذیر نخواهد بود و هر جامعه ای که از بکارگیری زنان در امر توسعه و استفاده از مشارکت اجتماعی و سیاسی و اقتصادی آنان محروم باشد در واقع از بهره گیری نیمی از غنی ترین منبع پیشرفت خود یعنی منابع انسانی ، محروم مانده است . امروزه مسئله مشارکت زنان در جامعه و عدالت اجتماعی یکی از مهمترین فاکتورهای توسعه یافتگی کشورها محسوب می شود .


اگرچه مسئله مشارکت اجتماعی زنان و موانع پیش روی آن موضوع پیچیده و گسترده ای است که ساعت ها می توان در خصوص آن بحث کرد و صد ها و هزاران صفحه در خصوص آن نوشت ، اما در این یادداشت ها برآنم تا بصورت خلاصه به بررسی بعضی موانع پیش روی فعالیت اجتماعی زنان بپردازم . این یادداشت ها شامل پنج یا شش قسمت ، تحت عنوان "من یک دخترم" ، با سبک و سیاق مشابه می باشد که در طول این هفته هر روز یک قسمت را روی وبلاگ قرار خواهم داد .


قسمت اول : نبود امنیت اجتماعی کافی برای حضور زنان در جامعه

حضور در جامعه و مشارکت در فعالیتهای اجتماعی منجر به شکوفایی استعداد ها و افزایش آگاهی ها و گسترش وسعت دید و تقویت قوه خلاقیت آدمی می گردد . به میزانی که حضور فعال افراد در اجتماعات افزایش می یابد و اجتماعاتی که افراد درآن حضور می یابند ، گسترده تر و توسعه یافته تر و متنوع تر می شود ، قوای فکری و روانی آن ها نیز رشد بیشتری می یابند . متأسفانه در جامعه ما به دلیل نبود امنیت اجتماعی کافی بویژه برای دختران ، از همان کودکی و نوجوانی امکان حضور در اجتماعات برای دختران به نسبت پسران کاهش می یابد ، در نتیجه در بزرگسالی نیز هنگام حضور در اجتماعات با مشکلات فراوان رو به رو می شوند و از آن جا که از فضای عادلانه ای نسبت به پسران برای شکوفایی و پرورش استعدادهای خود بهره مند نبوده اند ، بدیهی است که درصد زیادی از زنان و دختران ما از ظرفیت های کافی و حتی انگیزه های کافی برای مشارکت اجتماعی و سیاسی و اقتصادی برخوردار نباشند .

برای ملموس تر کردن مسئله ، می توان موضوع رانندگی زنان را مطرح کرد . در ایران تجربه نشان داده است که مردها رانندگان ماهرتری نسبت به زنان هستند . آیا این جزو تفاوت های ذاتی زنان و مردان است ، یا اینکه معلول جامعه ماست ؟ آیا در همه کشورهای دنیا توانایی زنان در اتومبیل رانی در مقایسه با مردان کمتر است ؟ آیا براستی این درست است که ما از شخصی که بیشتر ساعات عمر خود را در چهاردیواری خانه سپری کرده است ، انتظار داشته باشیم که عکس العمل مشابهی در مقایسه با کسی داشته باشد که کوچه و بازار و خیابان و پارک ، مفاهیم ملموس زندگی او هستند که با آن ها انس گرفت است ؟ آیا دختران جامعه ما هم می توانند از تفریحات اجتماعی که غالب پسران ما از همان کودکی از آن ها برخوردارند ، نظیر بازی در کوچه و خیابان و پارک ، سفرهای مجردی و گردش های خارج از شهر برخوردار باشند ، بدون آنکه از امنیت خود هراس داشته باشند ؟ آیا دختران هم می توانند از نوجوانی برای پر کردن اوقات فراغتشان ، در مشاغلی که متناسب با توانایی هایشان باشد ، فعالیت کنند ؟ آیا با وجود چنین شرایطی ، باز هم می شود از زنان انتظار داشت که هنگام حضور در عرصه های اجتماعی از تمرکز و توانایی کافی برخوردار باشند ؟ به همان نسبت که در سایر زمینه ها تجربه نقش بسیار مهمی در موفقیت انسان ها ایفا می کند در زمینه فعالیت های اجتماعی نیز به همین صورت است . معاشرت و همکاری با دیگران و حضور در فضای جامعه امری است که پسران از همان کودکی و نوجوانی آن را به طور گسترده تجربه می کنند ، اما دختران به دلیل نبود امنیت اجتماعی کافی و باورهای غلط، از تجربه کمتری نسبت به پسران در این زمینه برخوردارند . با این وجود شاهد آنیم که زنانی همه این محدودیت ها را درنوردیده و به موفقیت های بزرگی در عرصه های اجتماعی دست یافته اند که این خود بیانگر توانایی های بالای زنان ماست که در صورت رفع موانع و محدودیت ها می توانند نقش پر رنگی در پیشرفت جامعه ایفا کنند .



بعد از مدت ها برای خرید کتابی از خانه بیرون می روم . توی کوچه پسرها مشغول فوتبال بازی کردن هستند . کمی که بخواهند باکلاس تر باشند و کمتر به خودشان زجر دهند و این ماه رمضانی با فوتبال بازی کردن به خودشان ظلم مضاعف نکنند ، یک سالن برای ساعت ده شب کرایه می کنند و سه چهار تا ماشین راه می اندازند و قد و نیم قد ، از هر سن و سالی توی ماشین ها می پرند و به قول خودشان می روند "فوتبال بزنند " . چه ذوق و شوقی دارند ...
به باغ ملی که می رسم . می بینم چند تا پسر بچه لباس هایشان را در آورده اند و توی استخر وسط پارک شنا می کنند . روی لبه استخر می ایستند و توی آب می پرند و مسابقه شیرجه می گذارند و به خیال خودشان برای شنا توی این استخر خیلی خیلی خیلی بزرگ (!) دارند بیش از حد ، مهارت به خرج می دهند . آدم تا وقتی کوچک هست ، همه چیز را بزرگ می بیند ، هنوز به آنجایی نرسیده که کل جهان هستی هم برای تحملش تنگ باشد و هوای آزاد توی پارک ها هم سنگینی سینه اش را چاره نکند .
از پله های پاساژ پایین می روم . روبه روی گیم نت که می رسم ، حجمی از هیجان و شور و نشاط به بیرون می ریزد و محکم به روحم می خورد ، طوری که دلخور می شوم و قدم هایم را تند تر می کنم تا زودتر به جایی برسم که دیگر صدای داد و بیداد پسرها از داخل گیم نت را نشنوم .
کتاب را می خرم و به خانه برمی گردم . همین طور که با خودم حرف می زنم ، یکهو متوجه می شوم که حدیث نفسم هم این روزها ادبیاتش وبلاگی شده . بعدش میان همین چیزهایی که یکهویی متوجه می شوم ، از خودم می پرسم : "توی این ساعت دخترها کجا هستند و چه کار می کنند ؟"

۵/۳۱/۱۳۸۹

نود سیاسی ، اجتماعی

زمینه :


مدت ها پیش ، در روزنامه "آرمان" مصاحبه ای خواندم از "حاتم قادری" ، متخصص در حوزه علوم سیاسی و جامعه شناسی که فضای سیاسی و اجتماعی حاکم بر جامعه را با فوتبال مقایسه می کرد و معتقد بود که فضای سیاسی و اجتماعی حاکم بر جوامع در فوتبال به عنوان حوزه ای از حوزه های تحت مدیریت دولت و یکی از پرطرفدار ترین ورزش ها در میان مردم که از پایگاه اجتماعی گسترده ای برخوردار است ،تجلی می یابد . با مشاهده برنامه نود پنجشنبه شب و شنیدن ادعاهای علی دایی و پاسخگویی مسئولان فدراسیون فوتبال که بهیچ وجه قانع کننده نبود ، آن مصاحبه "حاتم قادری" برایم بسیار محسوس تر شد .

برنامه نود ، با رویکرد انتقادی و در عین حال حفظ بی طرفی ، بخوبی جایگاه خود را در میان مخاطبان بدست آورده و با تحمیل فشار افکار عمومی بر فضای فوتبال بخوبی توانسته فرهنگ حاکم بر فوتبال کشور را متحول کند و حتی منجر به پیشرفت بسیاری از پروژه های ناتمام ورزشی شود . نود با به چالش کشیدن مسئولان و قرار دادن آن ها در مقام پاسخگویی به مردم ، در واقع هم به شفاف سازی هرچه بیشتر فضای ورزش کمک می کند و هم نسبت به بهبود عملکرد مسئولان همت می گمارد و این ذهنیت را در فعالان عرصه فوتبال بوجود می آورد که ممکن است همین فردا سوژه یکی از مسابقات اس ام اسی نود باشند .

ناگفته نماند که این برنامه تظاهر صدا و سیما به پایبندی به جریان آزاد اطلاعات و داشتن رویکرد انتقادی هم محسوب می شود . که البته زیرکانه است . فوتبال در عین حال که پرسر و صداترین و پر مخاطب ترین عرصه ها برای چنین خودنمایی به شمار می رود ، ضرر و زیان سیاسی اش هم نسبت به سایر زمینه ها حداقل در اذهان عمومی کمتر متوجه مسئولین رده بالا است. شما فرض کنید ، اگر ما در زمینه های فساد اجتماعی یا سیاست یا حقوق زنان یا اقتصاد دارای چنین برنامه ای با رویکرد انتقادی بودیم که همه افراد از همه طیف ها می توانستند در آن حضور یابند ، تیر پیکان انتقاد بصورت مستقیم به سمت مسئولان مملکت نشانه می رفت و مسلما شفاف سازی در زمینه هایی که به عملکرد دولت مربوط می شود ، چندان به نفعش نیست . حقیقت اینست که اگر دولت همینقدر که می گوید موفق عمل می کند و اوضاع مملکت هم همینقدر که آقای احمدی نژاد می گویند مساعد است ، پس چرا ما نود سیاسی نداریم ؟ چرا نود اقتصادی نداریم ؟ شاید اگر نود سیاسی داشته باشیم و به جای آقای علی دایی اشخاص دیگری که در زمینه سیاست با مسئولان همفکر نیستند ، روی آن صندلی بنشینند ، آنوقت دیگر فقط شورای استیناف فدراسیون فوتبال نیست که زیر سوال می رود ، نهادهای اجرایی و قوای قضایی مملکت هستند که زیر سوال می روند . اگر براستی عملکرد اقتصادی دولت همینقدر که ادعا می کند ، خوب است ، چرا ما نود اقتصادی نداریم ؟ که مثلا یکی از اقتصاددانان امضا کننده پای آن نامه سال 86 به دولت بیاید و جای آقای علی دایی بنشیند و از بازنشسته شدن اجباری اش از استادی دانشگاه بگوید و از مسئولین مربوطه جواب بطلبد و افکار عمومی مردم را به قضاوت بنشاند ؟ شاید اگر ما نود سیاسی و اقتصادی و اجتماعی داشته باشیم ، دیگر نشود به این راحتی با سوء استفاده از تنفر مردم از بعضی شخصیت های سیاسی ، بر امواج احساساتشان سوار شد .

در همین عرصه فوتبال هم وقتی کار به جایی برسد که امکان دارد عده ای افشا شوند که سابقه فعالیت در نهادهای دیگری بجز فداراسون فوتبال یا باشگاه های ورزشی هم دارند ، برنامه نود هم از تیغ سانسورها و خط قرمز ها ی مصلحتی در امان نمی ماند و از مصاحبه زنده با علی کریمی منع می شود ، تا نکند مردم از خود بپرسند ، گناه روزه خواری بیشتر است یا بردن آبروی یک مومن ؟ تا مردم از خود نپرسند اگر براستی مسئله دلسوزی برای دین مطرح بود ، پس چرا علی کریمی در بازی با استقلال هم حضور پیدا کرد و بعد مسئله اخراجش مطرح شد ؟ اگرچه همه می دانیم علی کریمی در عرصه ورزش بداخلاقی هایی هم داشته است ، اما جستجویی در سابقه او نشان می دهد که فرد خیری است که گام های خیرخواهانه ای هم مثلا برای کودکان بی سرپرست برداشته است و بردن آبروی او غیر اخلاقی است .

از سوی دیگر وجود برنامه هایی نظیر نود در عرصه های سیاسی و اجتماعی یکی از وسیله های جلوگیری از انباشته شدن خواست ها و انتظارات مردم و در نتیجه فوران یکباره آن هاست . به شرطی که مسئولان صادقانه خود را در قبال مردم پاسخگو بدانند .

در چند سال اخیر بخوبی شاهد آنیم که کشورهایی که در عرصه آزادی بیان و ساماندهی دموکراسی موفق بوده اند و به تدریج به غول های بزرگ اقتصادی تبدیل می شوند ، نظیر برخی کشورهای شرق آسیا ، فوتبالشان هم در جهان پیشرفت می کند و به همان نسبت که در سیاست بین الملل مجال ابراز وجود می بایند ، فوتبالشان نیز در عرصه بین الملل جایی برای خود باز می کند . در حالی که فوتبال کشور ما کم کم دارد به جایی می رسد که در آسیا هم حرفی برای گفتن نداشته باشد . آیا اوضاع نابسامان حاکم بر فوتبال کشور ما که دقیقا با آغاز دوره تازه ای در سیاست کشور در سال 84 رو به وخامت گذاشت ، نمی تواند روایتگر نابسامانی در سایر بخش ها هم باشد ؟

۵/۲۵/۱۳۸۹

برای میهمانان ناخوانده





زمان ما هنوز بازی کردن توی کوچه با بچه های همسایه از مد نیفتاده بود . تکنولوژی هم هنوز اینقدرا پیشرفت نکرده بود که کامپیوتر و پلی استیشین و فیفا 2010 تو هر خونه ای پیدا بشه . ما یه آتاری قدیمی داشتیم که دسته هاش هم خراب بود و همیشه با به هم زدن سیما بازی می کردیم . بهترین بازیش هم یه بازی هواپیمایی با گرافیک خیلی پایین بود که خداییش آخر تنوع بود !!!! تنها فرق مرحله اولش با مرحله آخرش این بود که تعداد پمپ بنزینا توی مرحله آخر کمتر می شد و باید با سرعت بیشتری بازی می کردیم تا بنزینمون تموم نشه ! اونوقتا سر هر چهارراه هم یک ویدیو کلوپ نبود که پدر و مادرا هر شب با هفت هشت تا انیمیشین جدید برن خونه تا بچه هاشون بیخ گوششون هی نق نزنن که حوصلشون سر رفته ! زمان ما یه کوچه بود ، با ده بیست تا بچه که تا عصر می شد و آفتاب کله اش رو کج می کرد و به سایه ها مجال ظهور می داد ، می ریختیم بیرون و تا ده یازده شب بازی می کردیم . خونواده ها هم نمی ترسیدن از اینکه آقا دزده بچه هاشون رو بدزده .

اونموقع ها من و گیتی ( دخترعموم ) ، دو تا چهار چرخه داشتیم که بخاطر دو تا چرخ کمکی عقبشون خیلی کند حرکت می کردن . ولی امین و آرمان پسرای همسایمون دوچرخه سواری بلد بودن و خیلی هم تند بازی می کردن . بعضی وقت ها هم ما رو اذیت می کردن . مثلا با دوچرخه هاشون خیلی سریع از کنارمون رد می شدن ، طوری که فکر می کردیم همین الان میان و می خورن بهمون ! ما چهار تایی همیشه سر استقلال و پرسپولیس دعوا داشتیم . من و گیتی طرفدار پرسپولیس بودیم ولی امین و آرمان استقلالی بودن . هر روز تا سر استقلال و پرسپولیس کل کل نمی کردیم ، روزمون شب نمی شد .

یه بار شرط گذاشتیم که اگر تو بازی استقلال و پرسپولیس ، پرسپولیس ببره ، امین و آرمان دوچرخه هاشون رو با چهار چرخه های من و گیتی عوض کنن تا ما هم دوچرخه سواری یاد بگیریم . اتفاقا زد و پرسپولیس برد و امین و آرمان هم که از اون بچه پسرای قدیمی و عاشق مرد بازی بودن و مرد هم که اگه سرش بره قولش نمی ره پس واسه همین من و گیتی یه شبانه روز کامل دوچرخه دار شده بودیم ، ولی از دوچرخه سواری بدون تایر کمکی عقب هیچی بلد نبودیم و مغرور تر از اونی بودیم که از امین و آرمان بخوایم بهمون یاد بدن . اون روز تا شب اونقدر زمین خوردم تا بالاخره یاد گرفتم چطور دوچرخه سواری کنم . اولش از زمان های کوتاه شروع شد . همش پنج ثانیه روی دوچرخه بند بودم و بعدش می خوردم زمین ولی همچین ذوق زده می شدم که خودمو از روی زمین جمع می کردم ، زخم و زیلی هام رو بی خیال می شدم و دوباره سعی می کردم . هر سری ببیشتر روی دوچرخه می موندم ، تا آخرش یاد گرفتم . زخم و زیلی های سر زانو و ساق پا و سر آرنج به کنار، شب مادر بزرگوار هم حسابی از خجالتمون در اومد !!! ولی می ارزید . هم دوچرخه سواری یاد گرفتیم هم با امین و آرمان ، همون کسایی که یه روز دشمن خونیمون بودن دوست شدیم .

من دو تا داداش بزرگتر از خودم داشتم و خیلی از تفریحاتم پسرونه بود . مثلا برخلاف خیلی از دخترا فوتبال بازی کردن یکی از سرگرمی هام بود . اونقدر عاشق توپ چهل تیکه بودم که یه بار وقتی رفتیم مشهد ، طبق عادت بابام که هربار برام یه چیزی از مشهد می خرید ، اینبار برام توپ چهل تیکه خرید !!! البته ماجرا بیشتر به کام داداشام تموم شد . یادمه یه بار که توی حیاط با توپم بازی کرده بودن ، یادشون رفته بود توپ رو بیارن داخل و همون شب بارون اومد و توپم له و لورده شد . تا چند روز عزا گرفته بودم واسه توپم ! بعد از اینکه دوچرخه سواری یاد گرفتم بعضی وقتا با داداشام می رفتم و با امین و آرمان و داداشای اونا فوتبال بازی می کردیم ، منم همیشه تو دروازه می ایستادمو تا پسرا شوت می کردن ، الفرار !!!!! ( آخه هر کدوم ده دوازده سال از خودم بزرگتر بودن و قدرت شوتشون زیاد بود ، اگه می ایستادم الان در خدمتتون نبودم ! )

تا چند وقت پیش امین رو هر از گاهی تو کوچمون می دیدم . هر وقت می دیدمش از جلوش رد می شدم و روم نمی شد بهش سلام کنم ، ولی ناخودآگاه خندم می گرفت ! اونم خندش می گرفت ، ولی از کنار هم می گذشتیم و به یادآوری خاطره های شیرین در ذهن خودمون بسنده می کردیم . دیگه خبری ازش ندارم و نمی دونم درس و دانشگاه رو دنبال کرده یا نه . گویا از محله ما رفتن . آرمان هم که همسن خودمه . مامانش به مامانم گفته بود پشت کنکور نشسته ، چون می خواد دکتر بشه !!! وقتی با خودم تصور می کردم اون پسر بچه قَد لجباز و یکدنده ولی ذاتا مهربون یه روز بشه آقای دکتر کل اعضا و جوارحم با هم می زدن زیر خنده !!! گیتی هم که امسال کنکور داد و همین روزاست که بیاد کرمان ور دل خودم !!!!

خلاصه اینکه یاد کل کلای بچگیهامون بخیر . امروز دعوا می کردیم و فردا یادمون می رفت . حالا هم سر خاطره تعریف کردن که برسه دور هم می شینیم و تخمه می شکنیم و تعریف می کنیم و کلی می خندیم . نهایتش همدیگه رو ببینیم و با یه خنده شیطنت آمیز از کنار هم رد بشیم . ولی کل کلای بزرگیامون قشنگ نیست . دلمون نمی خواد یادمون بمونه . تلخه ، شیرین نیست . گاهی وقتا پر از اهانت می شه . به این راحتیا یادمون نمی ره . ولی خوبی اینترنت اینه که چشمت یه روز توی چشم همونی که امروز داری جدی جدی باهاش بحث می کنی نمی افته ، اگرم بیفته نمی شناسیش . ولی وقتی قرار باشه یه ماه دیگه چشمت تو چشم همون آدمایی بیفته که یه روز بدجور باهاشون کل کل کردی ، دلت می خواد در و تخته وبلاگو بذاری رو کولت و بری یه جایی پهنش کنی که کسی تو رو نشناسه .