۱۱/۰۵/۱۳۸۸

اندر احوالات خاندان ما و طرح تحول اقتصادی

زمینه :



مدتی است که در رسانه ها می گویند اطلاعات مربوط به خانوار را در سایت آمار ایران قرار می دهند و باید برویم صحت این اطلاعات را تأیید یا تکذیب کنیم . تازه می گویند صحت و سقم آن ها را هم بررسی کرده اند ! حالا بگذریم که در کشور ما خیلی از مالکیت ها رسمی نیست و تازه اگر بخواهـــــــــــــیم و نیروی کافی هم در اختیار داشته باشیم و کارمندان اداره ثبت احوال هم کار خود را به درستی انجام داده باشند و مردم هم به آن ها راست گفته باشند و با هزار و یک راه دورشان نزده باشند ، نمی توانیـــــــــــــم رد این مالکیت ها را بگیریم !

دیروز بود که رسانه ملی (!) اعلام کرد که خانواده های یک تا دو نفره از فلان زمان تا فلان زمان بروند اطلاعاتشان را در سایت مذکور ببینند و اگر اعتراضی ندارند ، تأیید کنند . با شنیدن این خبر تکاپویی در جان مبارک اَبَوی بزرگوار افتاد که شماره رهگیری پدر بزرگمان را بیابند و برای ایشان اقدام کنند . بعد از آنکه همه پوشه ها و لای همه روزنامه ها و توی همه کارتن ها را گشتند و کمدشان را هم زیر و رو کردند و دست آخر شماره مذکور را نیافتند ، دست به دامان مادرمان شدند که شماره را به تو داده ام ! مادرمان هم هرچه قسم می خورد و فریاد بر می آورد که به من نداده ای ، در گوش پدرمان نمی رفت . دست آخر هم بازنده این کارزار پدر بود که نمی دانم شماره مذکور را از لای کدام روزنامه در کمد میز تلویزیون پیدا کرد !

سرانجام همگی با سلام و صلوات راهی اتاق اینجانب شدیم ، پشت میز کامپیوتر همیشه روشن من نشستیم و به اندک اشاره انگشت وارد سایت آمار ایران شدیم . ( مسلما لازم به توضیح نیست که گرچه این اندک اشاره به ثانیه ای تحقق یافت ، اما به بار نشستنش دقیقه های متمادی وقت گرفت . آخر ما ای دی اس ال نداریم که ! اینترنتمان دایال آپ است ! اشکال هم قطعا از اینترنت عهد دقیانوس ماست ، وگرنه کسی در ایران سرعت اینترنت را پایین نمی آورد ! ) در نهایت کد رهگیری و کد ملی بابابزرگمان را وارد کردیم و در کمال شگفتی ، هیچ اثری از اطلاعاتی که قبلا داده بودیم نیافتیم . آخر با اطلاع رسانی دقیق (!؟) مسئولین ، فکر می کردیم اثری از آن اطلاعات بیابیم ، تازه فکر می کردیم ممکن است دولت پس از انجام تحقیقات به دروغ هایمان (!؟) هم پی برده باشد و آن ها را اصلاح کرده باشد و ما هم باید تایید کنیم !!!!!! زهی خیال باطل ! فقط نوشته بودند شما در خوشه n ام قرار گرفته اید و در آخر هم ما را بر سر این دوراهی قرار دادند که تایید می کنید یا اعتراض !

مادرمان و پدرمان و ایضا خودمان انگشت به دهان مانده بودیم که حالا این خوشه n ام به چه معناست ؟
از آنجا که ما به دست اندرکاران طرح مذکور اعتماد کامل (!) داریم و می دانیم که همه ابعاد قضیه را در نظر گرفته اند و هیچ نقصی هم در اطلاع رسانیشان نیست و مشت هم نمونه خروار نیست و یقینا اجرای طرح هم به همین خوبی و خوشی پیش خواهد رفت ، همه زوایا و خفایای سایت مرکز آمار ایران را کاویدیم ، شاید یک جایی در کنج خلوتی توضیحی داده باشند که این خوشه n ام چیست . اصلا هم به هیچ چیز و هیچ کس بدبین نشدیم ، هیچ چیز و هیچ کس را هم مقصر ندانستیم و همه چیز را هم گذاشتیم پای بی سوادی و ناآگاهی خودمان . اصلا هم فکر نکردیم که پدر ما فوق لیسانس است و هر شب با یک چپه روزنامه به خانه می آید و مادرمان لیسانس است و از بس اخبار این کانال و اون کانال را نگاه می کند ، اعصاب همه ما را خط خطی کرده است ، خودمان هم که دیگر معرف حضور همگان هستیم !

بر این مبنا که بی سوادی علت العلل همه مصائب است ( البته بعد از نداری !!!! ) ، رفتیم تا با گشت و گذاری در اینترنت در حوزه خوشه و انواع آن ، بر بی سوادی غلبه کنیم . در این میان از هر نوع کلید واژه ای که استفاده کردیم بجز روش های آبیاری قطره ای باغ های انگور ، ،روش تولید( ... ) از انگور جهت استفاده در مراسم و شادی ها و البته چند سخنرانی شامل کلیات طرح تحول اقتصادی و چند فقره کاریکاتور بامزه ، چیزی نصیبمان نشد . داشتیم با ناامیدی دست و پنجه نرم می کردیم که دیدیم یکی از مسئولان در جایی ابراز داشته اند که خوشه n ام ، شامل دهک های xو y و z می باشد . در حالی که کورسوی امید در دلمان سوسو می زد و اشک شوق بر گونه هایمان جاری بود ، جستجوی تازه ای را برای یافتن مفهوم دهک آغاز کردیم که از فرط بی سوادی خودمان و پدر و مادرمان ، راه به جایی نبرد ! دست آخر به این نتیجه رسیدیم که هدف مسئولان دولتی این بوده که ما بر اساس ذهنیت خودمان ، خودمان را در یکی از این خوشه ها و دهک ها متصور شویم ( ترجیحا همان خوشه مد نظر سایت آمار ایران ! ) و بعد هم به ذهنیت (!) سایت مرکز آمار ایران درباره خوشه بندی خودمان آفرین بگوییم یا فحش بدهیم ! اصلا هم لازم نیست که معیار و ملاک خاصی مشخص شود ، تا ما بفهمیم دقیقا چه کسانی در هر یک از این خوشه ها و دهک ها قرار می گیرند . اصلا هم فکر نکردیم که عمویمان و پدرمان که تا چند سال پیش با هم شریک بودند و وضع مالی مشابهی هم دارند تا همین دیشب دعوا می کردند که ما خوشه دوم هستیم یا سوم ؟

اینچنین بود که انگشت حسرت به دهان گرفتیم و در حالی که در امر خطیر مبارزه با بی سوادی ناکام مانده بودیم ، کامپیوتر را خاموش کردیم و گرفتیم خوابیدیم . قبل از خواب هم فکر کردیم که خدا به فریاد آنانی برسد که بابایشان هر شب با یک چپه روزنامه به خانه نمی آید ، روزنامه که هیچ ، با دست خالی می آید ، تازه جیب هایش را که بگردی می بینی که آن هم خالی است .

تازه وقتی خوابیدیم ، خواب دیدیم که بعد از اجرای طرح تحول ، مملکت ، گل و بلبل شده است ! اصلا هم به ذهن مان خطور نکرد که این برنامه ریزی همه جانبه و دقیقی که در امر اطلاع رسانی این طرح صورت گرفته ، اگر در همه ابعاد رخ داده باشد که دیگر مملکت گلستان می شود ! ( بخوانید وامصیبتا ! ) آخر انصاف بدهید ، کدام عقل سلیمی وسط آن همه گل و بلبل ، آن هم توی خواب ، به این چیزها فکر می کند ؟؟؟؟ تازه مسئولان دولت هم معلوم نیست که به این چیزها فکر کرده باشند ، چه برسد به ما ! تازه آن ها که در خواب گل و بلبل نمی بینند در نمایشگاه تابلوهای نقاشی هدیه تهرانی ، آن هم در واقعیت ، می بینند !

صبح که از خواب بیدار شدیم ، دیدیم یکی از دست اندرکاران طرح مذکور مدلی ارائه داده اند که بر اساس آن می شود با استفاده از املاک و دارایی های یک شخص به درآمد او پی برد ! جل الخالق ، با خود گفتیم لابد امام زمان ( عج ) ظهور کرده و فرد مذکور هم یکی از اصحاب است ! آخر همین دیروز بابایمان خاطره ای تعریف می کرد از یک راننده تاکسی در تهران که خود را ثروتمند گدا می نامید ! ماجرا از این قرار است که خانه ای از اجداد بزرگوار به نامبرده در فلان جا آباد تهران به ارث رسیده بود که قیمتش را حدود چهارصد ملیون برآورد می کردند . اما راننده مجبور بود برای لقمه نانی از صبح تا شب در خیابان های تهران مسافر کشی کند . خب خانه اش را که نمی تواند بفروشد در خیابان زندگی کند . حالا بگویید یک خانه کوچکتر بخرد و با بقیه پولش کاسبی راه بیندازد ! شاید دل و جرأتش را ندارد . شاید جز رانندگی کار دیگری بلد نیست . اصلا شاید به عقلش نمی رسد ، آخر من از کجا بدانم ، بروید از خودش بپرسید ! مهم اینست که این آدم و امثال او در این مملکت زیادند . اصلا شاید خود شما هم یکی از آن ها باشید ! اصلا من خودم اعتراف می کنم ، وضعیت ما هم مشابه است ! به عقلمان هم می رسد ، دل و جرأتش را هم داریم ، ولی به هزار و یک دلیل نمی توانیم اموال بالقوه یمان را به بالفعل تبدیل کنیم . البته همه این ها تقصیر خودمان است و هیچ ربطی هم به بی ثباتی اقتصاد ایران ندارد . اصلا کی گفته اقتصاد ایران ثبات ندارد ؟ مخصوصا در چند سال اخیر ؟؟؟؟
این مسئله هم که مهم نیست که مخصوصا در شهرهای بزرگ ، قیمت ملک بالا است اما درآمد ها کفاف زندگی را نمی دهد ، یعنی این ها با هم تناسب ندارند . خلاصه ما هم از جزییات این مدل بی خبریم ، اما احتمالا همین زودی ها جامعه ایران شاهد ظهور انیشتین ثانی خواهد بود !

ما که اصلا به این فکر نمی کنیم که با اینهمه جار و جنجال رسانه ای ، فردا که زبانم لال ، مملکت گل و بلبل نشد ، ( خودم می دانم این جمله اشکال نگارشی دارد ! ) کسی بیاید و بگوید مجلس طرح ما را عوض کرد ! اصولا ما به هیچ چیز فکر نمی کنیم ، آخر فکر کردن خیلی خطرناک است . ما فقط به چیزهایی که صدا و سیما می گوید فکر می کنیم ، اما نمی دانیم چرا گاهی افکار خبیثی به ذهنمان می آید ، که ناگزیریم با نوشتنشان آن ها را از کله یمان به دَر کنیم !

الان که این ها را برای شما می نویسم ، دلم آشوب است . آخر می ترسم همین روزها به پیری زود رس مبتلا بشوم و برای باز شدن فضا جهت حضور جوان تر ها مرا از شغل شریف وبلاگنویسی بازنشسته کنند . مگر نشنیده اید سرانجام آن اعضای هیئت علمی که نامه اقتصاد دانان به احمدی نژاد را امضا کردند ، چه شد ؟




ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت :
در صورت تمایل در همین رابطه نوشته قبلی من را هم بخوانید :
توسعه اقتصادی ، منهای توسعه اجتماعی و سیاسی ؟

۱۱/۰۳/۱۳۸۸

درنـــگ

زمینه :



بعد از آنکه همه راه ها را امتحان کرد ، با همان کوله پشتی که از روز اول سنگین تر هم شده بود ، چند لحظه ایستاد .

ایستاد و به این اندیشید که چرا اینهمه راه را امتحان کرد !

از این لحظه خودش را در مسیر "بودن" یافت ، بودنی که می داند ، باید "شدن" باشد ، اما نمی داند به چه چیز !

تازه "بودن"هایی را که بر سر راه هایش "نبودن" ساخته بود ، دید .

یادش آمد روزی در کودکی هایش ، برای آن مرد ِ قصه که از شدت اندوه ِ اینکه رئیسش او را "بی مصرف "خوانده بود خودکشی کرد ، گریسته بود ، حتی کلمه رکیکی که آن زمان لا به لای گریه هایش به رئیس نسبت داده بود ، در خاطرش زنده شد ، زنده تر از قبل ، گویی که روزی کسی به خودش اینطور فحش داده باشد !








۱۱/۰۲/۱۳۸۸

رو به فردا ، بازگشت به روال دیروز

زمینه :


اگرچه پشت پرده عدم حضور آقای ولایتی در برنامه این پنج شنبه "رو به فردا" هنوز آشکار نشده ، اما روشن است که با حضور ایشان و آقای رضایی هم این مناظره نمی توانست تداوم دو مناظره جنجالی قبل باشد . در مناظره پنج شنبه (دیشب) که با حضور آقای روح الله حسینیان ، نماینده اصولگرای مجلس و آقای علاء الدین بروجردی رئیس کمیسیون امنیت ملی مجلس برگزار شد ، صدا و سیما باز هم همان ماهیت پیشین خود را به نمایش گذاشت ، تا نگاه محافظه کارانه مردم و برخی کارشناسان که با تردید به این برنامه و اهدافش می نگریستند ، اینک به نگاهی توام با یقین به این مسئله تبدیل شود که این برنامه گامی برای تغییر رویکرد یک جانبه گرایانه صدا و سیما محسوب نمی شود ، بلکه تداوم آن نگاه پیشین است و خاطره اخبار بیست و سی و سرنوشتش را تداعی می کند !



مناظره دیشب این برنامه هیچ شباهتی به یک مناظره نداشت . مدعوین هر دو از یک طیف و از یک جناح ، با نظراتی کاملا مشابه بودند که حضور یکی از آن ها برای بیان عقاید هر دو کفایت می کرد و وقت کمتری هم صرف می شد !

در این برنامه آقای حسینیان همچنان بر مواضع بیش از حد افراطی پیشین خویش پای فشردند و طرح وحدت را توطئه خواندند !
ایشان همچنین از اقدام مجلس در رسیدگی به حوادث پس از انتخابات و محکوم کردن مسببین حادثه کهریزک ، انتقاد کرده و این عمل را در شرایط بحرانی کنونی کشور نادرست و بی موقع تلقی کردند . گویا که در شرایط بحرانی ، نیروهای نظامی و انتظامی حق قانون شکنی دارند و اگر کسی هم به قانون شکنی آن ها رسیدگی کند ، وقت نشناس است و موقعیت رادرک نمی کند ! جالب اینجاست که ایشان به شدت تاکید بر قانون مداری می کردند ، انگار که قانون فقط برای طیفی که همفکر ایشان نیست ، صادق و سریع الاجراست و اگر کسی از همفکرانشان ، قانون را زیر پا بگذارد ، در اجرای قانون در قبال او ، باید درنگ کرد و قانون را فدای مصلحت نمود .
این اعتراض آقای حسینیان در حالی است که عده بسیاری از کارشناسان و نخبگان کشور ، این اقدام مجلس را ناکافی دانسته و خواستار پیگیری حوادث کوی دانشگاه تهران و همچنین معرفی مسببان دیگر حادثه کهریزک شده اند . آنچنان که رهبر انقلاب هم پیش از این ، در سخنانشان ، خواستار رسیدگی به حوادث دانشگاه تهران بودند.
از سوی دیگر آقای بروجردی برای آنکه دل رنجیده آقای حسینیان را بدست آورند ، تاکید کردند که در گزارش کمیسیون امنیت ملی مجلس ، نامزد های معترض به نتیجه انتخابات ، عامل اصلی همه حوادث تلخ بوده اند و اگر دست به اعتراض نمی زدند ، این حوادث هم رخ نمی داد ! از آقای بروجردی هم باید پرسید ، که اگر برخی اعضای شورای نگهبان که ناظر اصلی انتخابات محسوب می شوند ، صراحتا از آقای احمدی نژاد حمایت نمی کردند و اصل بی طرفی را زیر پا نمی گذاشتند ، آیا اساسا شائبه تقلب در اذهان شکل می گرفت ، که بدنبال آن کسی معترض شود ؟ آیا اگر حقوق برخی کارمندان دولت ، در آستانه انتخابات افزایش نمی یافت و حالا که انتخابات تمام شده به صورت اقساطی از آن ها باز پس گرفته نمی شد ، باز هم کسی در صحت انتخابات شک می کرد ؟ اگر آقای احمدی نژاد در مناظره ها از همان آغاز بنا را بر تخریب شخصیت ها و ادعاهای بدون ارائه سند و مدرک ، استوار نمی کردند که از جانب بسیاری از اصولگرایان هم مورد انتقاد واقع شد ، آیا فضای انتخاباتی به سمت اتهام زدن و تخریب یکدیگر و ایجاد شک و شبهه پیش می رفت ؟ آقای بروجردی ، در کجای گزارشتان از اینان به عنوان مسببان حوادث بعد از انتخابات نام برده اید ؟

جالب اینجاست ، در حالی که برآیند مصاحبه های رئیس جمهور با رسانه های بیگانه ، از جمله رسانه های آمریکایی ، بیشتر از رسانه های داخلی بوده است ، آقای حسینیان پوشش دادن اخبار جنبش سبز بواسطه برخی از این رسانه های بیگانه از جمله بی بی سی را ، گناه این جنبش بر می شمرند ! آقای بروجردی هم که عادت به ریشه یابی مسائل دارند (!) از ایشان نمی پرسند ، چه مسئله ای باعث افت شدید مخاطبان صدا و سیما و رجوع آنان به رسانه های بیگانه شده است . ایشان نمی پرسند که چرا در صدا و سیمای کشور ما مجال برای ابراز وجود همه گروه ها نیست ، تا عده ای مجبور باشند برای بیان عقایدشان ، به رسانه های بیگانه پناه ببرند ، در حالی که همه ما عدم صداقت این رسانه ها را بخوبی درک کرده ایم و هنوز هم نقش رادیو بی بی سی را در کودتای 28 مرداد فراموش نکرده ایم . مسلما پرسیدن این سوال از ایشان بیهوده است ، در حالی که در متن استعفانامه خود صراحتا جریان اصلاحات را انحرافی می خوانند و به سال ها مبارزه با آن افتخار می کنند ! از دید ایشان چنین جریانی اساسا نباید موجودیت داشته باشد ، چه برسد به آنکه به ابراز عقیده آزادانه هم بپردازد !
در عقاید آقای حسینیان و آقای بروجردی ، هیچ تمایلی به تبدیل برانداز به منتقد و منتقد به مدافع نظام وجود نداشت ، بلکه بیشتر اینگونه بر می آمد که اینان تمایل دارند کسانی را که سالهاست وفاداری خود به نظام و انقلاب را به اثبات رسانیده اند ، برانداز و فتنه گر بنامند .و هرگونه مصالحه ای برای پایان بحران را توطئه بخوانند . آخر مگر می شود ، چنین بحرانی ، صرفا به دنبال حرکت دست عده ای بیگانه در خارج و عده ای مزدور در داخل پدید آید ؟ به فرض هم که اینچنین باشد ، شکل گیری چنین بحرانی که به اعتقاد خود آقای حسینیان منجر به تضعیف نظام هم شده است ، هیچ پشتوانه و زمینه اجتماعی نداشته است ؟ یعنی بیگانگان تا این حد در امور داخلی ما قادر به مداخله هستند ؟

بهتر نیست ، به جای ارائه چنین اندیشه های افراط گرایانه ، که نه تنها مشکلی را حل نمی کند بلکه آتش بحران را شعله ور تر می سازد و مطرح کردن آن ها از یک رسانه پر مخاطب ، به دنبال ریشه یابی واقع گرایانه مسائل باشیم و هر چه سریعتر برای حل بحران موجود راه حلی بیندیشیم ؟

۱۰/۲۶/۱۳۸۸

تف به ذاتت مارکز


وقتی از چیزی ناراحت باشم ، یا ذهنم به شدت درگیر مسئله ای باشه ، به طرز دیوانه واری به کتاب خوندن روی میارم ، بویژه رمان خوندن . طوری که گاهی وقت ها خودم از سرعت مطالعه خودم عاصی می شم و از اونجایی که جیبم اصولا با این سرعت پر و خالی نمی شه ، به پوچی می رسم !

از دو سال پیش قصد داشتم کتاب "صد سال تنهایی" گابریل گارسیا مارکز رو با توجه به اینکه برنده جایزه نوبل ادبیات هم بوده ، تهیه کنم و بخونم که هر بار موقعیتی دست می داد و به کتابفروشی های شیراز می رفتم ، اولویت های دیگه ای پیدا می شد و خلاصه از خریدن این کتاب صرف نظر می کردم . تا اینکه پنج شنبه با وجود جیب خالی و اوضاع بد اقتصادی ، خساست رو کنار گذاشتم و برای اینکه هم مرهمی بر ذهن درگیر خودم گذاشته باشم و هم توی این شرایط کمکی به جامعه فرهنگی کشور کرده باشم دلمو به دریا زدم و بالاخره صد سال تنهایی رو خریدم !

با توجه به اینکه در چند هفته اخیر آثار ارزشمندی از نویسنده های بزرگ و مترجمان برجسته خونده بودم ، خیلی زود متوجه ترجمه بد کتاب شدم و این مسئله به شدت آزارم می داد و باعث می شد به اندازه کافی از خوندنش لذت نبرم . در عین حال ذهنم درگیر تر از اونی بود که خوندن رو متوقف کنم و منتظر دفعه بعدی باشم که گذرم به شیراز بیفته و ترجمه بهتری از یک آدم مشهورتر گیر بیارم ! بنابراین با علاقه خاصی ماجراهای کتاب رو دنبال می کردم و هر جا که عبارت ادبی زیبایی پیدا می شد ، خودم رو دلداری می دادم که زود قضاوت کردم و مترجم بدی هم نیست انگار ! در حالی که می دونستم این ترجمه برای اثری که جایزه نوبل ادبیات رو گرفته افتضاحه ! شایدم توقع من زیادی بالا رفته بود .
فقط یک چیز می تونست باعث بشه که در کمال بی ادبی بگم "تف به ذاتت مارکز" و کتاب رو ببندم و فورا بگیرم بخوابم ، شاید که یادم بره کجا زندگی می کنم ، توی این کتاب چی خوندم و اینکه ذهنی دارم که احتمالا تریلی هجده چرخ با همه محتویاتش و ایضا رانندش توش گم می شه !
و اون یک چیز در فصل پنجم کتاب ، سر و کلش پیدا شد !

در کشوری که دهکده "ماکوندو" – محل شکل گیری وقایع داستان – آنجا واقع بود ، رقابت انتخاباتی پر شوری میان محافظه کارها و آزادی خواهان در گرفت ! آزادی خواهان طیف گسترده ای از افرادی که بعضی معتقد به انقلاب و بعضی پایبند به انتخابات بودند را در بر می گرفت . با این حال حتی کسانی که انقلاب را تنها راه بهبود شرایط می دانستند مردم را به حضور در انتخابات دعوت کردند ، تا به آن ها اثبات کنند که انتخابات هیچ فایده ای ندارد و انقلاب تنها را نجات است ! برای مردم ماکوندو رقابت های انتخاباتی چندان مفهومی نداشت . آن ها حتی درست و حسابی معنی آزادی خواه یا محافظه کار را نمی دانستند .
اهالی ماکوندو سال ها پیش از محل سکونت خود کوچ کرده بودند و به مقصد نامعینی که می دانستند محل قبلی نیست راه پیمودند و سرانجام در ماکوندو ساکن شدند ! آن ها فقط می دانستند نمی خواهند در روستای قبلی ساکن باشند !

در انتخابات مذکور هم رقابت تنگاتنگی در گرفت و آرا بسیار به هم نزدیک بود . کاغذ های قرمز متعلق به آزادی خواهان و کاغذ های آبی متعلق به محافظه کاران بود . پس از شمارش آرا در روستای ماکوندو مشخص شد که تعداد کاغذ های قرمز بیشتر از آبی هاست . اما از آنجایی که کلانتر روستا طرفدار محافظه کاران بود صندوق رای را از کاغذ های قرمز خالی کرد و فقط چند کاغذ قرمز برای اینکه کسی شک نکند ، در آن باقی گذاشت و سپس صندوق را مهر و موم کرد و به مرکز فرستاد !

به دنبال این حرکت در روستای ماکوندو هرج و مرج شد . کلانتر حاضر به کوتاه آمدن و مصالحه نبود و اعلام حکومت نظامی کرد . با این وجود عده ای که طرفدار آزادیخواهان بودند به مقر کلانتر حمله کرده و آنجا را تسخیر کردند . آن ها به این نتیجه رسیده بودند که انتخابات نمی تواند مشکلی را حل کند ، بنابراین تنها راه نجات را در انقلاب می دیدند ! سرانجام آزادی خواهان کنترل روستا را بدست گرفتند . کلانتر جدیدی تعیین کردند و قوانین تازه ای وضع نمودند و به شدت با کسانی که به کلانتر بی احترامی کردند برخورد نمودند و حتی یک نفر را کشتند . مردم از وضعیت تازه که در واقع تداوم کار محافظه کاران با اسم آزادی خواهی بود ناراضی بودند ، اما کلانتر سابق خوشحال بود و می گفت : " بگذار بفهمند ، آزادی خواهی چیزی بیشتر از این نیست ! "

بعید نیست که اگر شما هم با اون اوضاع و احوال من ، که برای فراموش کردن موقعیتی که توش قرار داشتم سراغ رمان و رمان خوانی رفته بودم ، این مطالب رو می خوندید ، به "مارکز" لعنت می فرستادید ، کتاب رو می بستید و قصد خوابیدن می کردید ، ولی هیچ وقت به این راحتیا خوابتون نمی برد . تازه اگر تا صبح به مردم روستای ماکوندو و کوچ احمقانه سال ها قبلشون و تفکرات احمقانه ترِ امروزشون فکر نمی کردید و می تونستید بخوابید ، احتمالا ارواح اهالی ماکوندو که توی این گیر و دار کشته شده بودند توی خواب سراغتون می اومدن که ای بی شرف ِ بی شرم ِ سبک سر ، بلند شو یک فکری به حال ما بکن !


۱۰/۱۷/۱۳۸۸

مرگ کیف دار ، شایدم شیطنت گریه دار بهتره

مقدمه :
مدت زیادی نیست که"یاس کبود"، یکی از بچه های یاهو پروفایل بر اثر سرطان خون و بعد از تحمل درد و رنج زیاد فوت کرده . متاسفانه من سعادت دوستی با ایشون رو نداشتم و فقط دورادور می شناختمشون.ولی اگر هم می شناختم از قضاوت های نادرست و بی ربط دربارش ابایی نمی کردم (!!!!!) . اگرچه خودم نمی شناختمش ولی دوستان عزیزی دارم که براشون عزیز بود . این داستان رو برای این می نویسم که این روزها حرف های عجیب و غریب زیادی پیرامون این مسئله هست،مخصوصا که یاس کبود ، سبز نبود به اون معنایی که ما فکر می کنیم ! یاس کبود مسلمانی بود که با ادم کشی مخالف بود ، با بی عدالتی مخالف بود و کشته شدن شیعیان بدست وهابی ها رو به نمایش می کشید و به خاطر همین کارش ،عرب پرست نام گرفته بود ! و حالا این حرف ها به اوجش رسیده ، "یاس کبود زنده است و همه شما بازیچه شدید !" ، کاش همین طور باشه ، می دونم که نیست . کاش "یاس کبود" خواسته باشه با این کارش بهمون درس بده ، کاش ...



و اما داستان من :

دقیقا از سال سوم دبستان تا اول راهنمایی با هم بودیم . چهار سال وقت کمی نیست برای کنار هم نشستن و با هم خندیدن و محبت کردن و شیطنت کردن و سر جلسه امتحان تقلب کردن و به هم عادت کردن ! یه چند باری موقع تقلب مچمون رو گرفتن . ولی همیشه هردومون راه انکار رو در پیش می گرفتیم و چون دانش آموزای بدی نبودیم معاون دست از سرمون بر می داشت . یه جورایی خرش می کردیم و اونقدر دروغای بزرگ تحویلش می دادیم که خودمونم باورمون می شد بی گناهیم و بی خود یقمون رو گرفتن و دلمون به حال خودمون می سوخت !
اینقدر خونشون رفتم و اونقدر خونمون اومد که حسابش از دستم در رفته . هر بار می رفتم خونشون ، اتاقش رو مرتب می کردم و وادارش می کردم دکوراسیون اتاق رو عوض کنه . با همون پیکر نحیفمون دو تایی به زور میز تحریر و تخت و کمد رو این طرف و اون طرف می کشیدیم و آخرشم از تماشای دکور جدید کلی کیف می کردیم . هر بار خونمون می اومد با هم کاردستی درست می کردیم ، خونه های ابری ، آسیاب های ابری ، کیف های کاغذی و خلاصه هر چی استعداد داشتیم به خرج می دادیم و دست اخر ذوق مرگ می شدیم . الان وقتی اون کاردستی ها رو می بینم ، آثار کج و معوج دو تا بچه کم توقع در برابرم ظاهر می شه ، با انبوهی از خاطراتی که هرگز قادر به تجربه مجددشون نخواهم بود . یه چند جایی از کیف کاغذی رو با اشک هام خراب کردم . بعد از اون یاد گرفتم وقتی دفتر خاطراتم رو می خونم یه کم جلوتر بگیرمش تا این یکی نوشته هاش خراب نشه . یه چند جای دفتر خاطراتم رو اون نوشته ، با همون خط قورباغه ایش که وقتی بچه بودم همیشه تصور می کردم اگر بذارمش توی آفتاب حتما تا خود خلیج فارس برام شروع به دویدن می کنه !
از کلاس پنجم زمزمه های این بود که باباش می خواد به شیراز منتقل بشه و این زمزمه ها وقتی می خواستیم بریم دوم راهنمایی تحقق پیدا کرد . اونا بند و بساطشون رو گذاشتن رو کولشون و رفتن شیراز ! به همین سادگی ! حتی فرصت یک خداحافظی درست و حسابی هم پیدا نکردیم ، حتی نشد همدیگه رو بغل کنیم و به رسم بچه هایی که فیلم زیاد دیدن ، کلی گریه کنیم . حتی نشد به همدیگه بگیم ، برام نامه بنویس ، برات نامه می نویسم !
اوایل هفته ای یکی دو بار به هم تلفن می زدیم . بعدا فقط من تلفن می زدم و همش شکایت می کردم که چرا اون به من زنگ نمی زنه و وعده می داد که دفعه بعد خودش قبل ازمن تلفن می زنه ، ولی این وعده هرگز تحقق پیدا نکرد . آخرین باری که بهش تلفن زدم یک صدای ناآشنا گوشی رو برداشت ، صدایی که نه پدرش بود و نه مادرش . گفتم با زهرا خانم کار دارم . گفت : " زهرا خ ؟ از اینجا رفتن ! " مثل این بود که درست توی حیاط خونمون ، زیر درخت زرد آلو یه سطل آب یخ رو روی سرم خالی کرده باشن و دربرابر سرمای حاصل از اون ، هیچ وسیله دفاعی نداشته باشم ، نبودن بخاری که هیچ ، لباس درست و حسابیم تنم نباشه ، یخ کردم ، به رفاقتم و به صداقتم خندیدم . باورم نمی شد که به همین سادگی رفته و حتی یه شماره تلفن هم برای من به جا نذاشته باشه . گفتم : "شما شماره جدیدشون رو نمی دونید ؟ " اول مکثی کرد و بعد از شوهرش پرسید که شماره جدید آقای خ رو نداره و شوهرش هم با لحنی که مشخص می کرد تازه از سر کار برگشته و خیلیم خسته و عصبیه ، گفت : " من چمی دونم ! "
صبر نکردم که اون خانوم کلمات همسرش رو به شکل مودبانه ای برام بازسازی کنه ، گفتم خیلی ممنون ، لطف کردید و خدانگهدار و گوشی رو گذاشتم .
اونموقع دوم راهنمایی بودم . خیلیم احساساتی و رفیق باز ! اونقدر از دست زهرا عصبانی بودم که حد و حصری نداشت ، ولی در عین حال هیچ کاری جز ساییدن دندان ها به هم از دستم بر نمی اومد .
کم کم برام کمرنگ شد ولی هرگز از بین نرفت . همیشه بود ، ولی کمرنگ . یه جورایی نسبت بهش بی تفاوت شدم . کلی دوستای جدید پیدا کردم و تقریبا هیچ وقت بهش فکر نمی کردم ، تا اینکه یک شب وقتی دوم دبیرستان بودم تلفن خونمون به صدا در اومد و طبق معمول من به عنوان کوچکترین عضو خانواده که انگار تلفنچی خونواده هم بودم ، گوشی رو برداشتم : "بفرمایین ! "
" سلام الهام ! شناختی ؟ "
صدا برام خیلی آشنا بود ، خط راستی در ذهنم پیدا شد که انتهاش اون صدا بود ولی ابتداش خیلی مبهم بود . هرچقدر سعی کردم اون خط رو بگیرم و آغازش رو پیدا کنم نتونستم . توی ذهنم انگار که مه گرفته بود و من قادر به دیدن جایی نبودم .
" نه متاسفانه به جا نیاوردم . "
" من شیما هستم . شیما ه ، یادت اومد ؟"
با صدایی ذوق زده گفتم : "شیما تویی ؟ چطوری دختر ؟ کجایی ؟ کدوم دبیرستانی ؟ "
باید بگم هیچ وقت با شیما زیاد دوست نبودم ، بیشتر یک ارتباط یک طرفه بود و من از اصرار شدیدش برای دوست بودن ، بعضی وقتا حالم به هم می خورد ، ولی هیچ وقت این رو بهش نگفتم و همیشه رفتار دوستانه ای باهاش داشتم ، در حالی که زیاد دوستش نداشتم . می دونستم که اون الان خیلی بزرگ شده و این تماسش دنباله همون اصرارهای تهوع آور دوران دبستان نیست . و درست هم فکر کرده بودم . به عنوان کسی که پدرش با پدر زهرا مدتی همکار شده بود ، تلفن زده بود تا خبر مرگ یک نفر رو به کسی که فکر می کرد بهترین دوستش بوده بده !
یک بار دیگه خودم رو وسط حیاط و زیر درخت زرد آلو تصور کردم ، ولی ایندفعه خبری ازسطل آب سرد نبود ، بلکه خودم رو آغشته به شیره های درخت زرد آلو که بوسیله جک و جونورای کریه روی شاخه هاش تولید می شه و با بی شرمی این طرف و اون طرف ریخته می شه ، احساس کردم . پر از کثافت ! چسبنده و خیلی خوشمزه برای انواع حشرات و جانوران موذی ! از خنده هایی که یک روز به رفاقتم و به صداقتم کرده بودم ، خجالت کشیدم و بیشتر از خودم متنفر شدم .
تازه فهمیده بودم چرا صداش اصلا به دخترا نبرده بود . صداش اونقدر کلفت بود که یه بار وقتی اومده بود خونمون داداشم به تمسخر گفت :"این بچه غول چیه آوردی خونه ؟" و منم طوری نگاهش نکردم که از شرم سرشو بندازه پایین و بره ، چون داداشم روش خیلی زیاد تر از این حرفا بود و زبونشم همیشه اونقدر کار می کرد که می تونست خیلی راحت اثبات کنه خودش حضرت موسی هست که دوباره برای هدایت بشری زنده شده و سیخ درازی هم که توی دستاش گرفته همون عصای جادوییه که دو سه باری هم به مار تبدیل شده . و در چنین شرایطی هیچ کس قادر نبود خلافش رو ثابت کنه ، چون داداشم اونقدر کتاب خونده بود که در برابر تمام استدلال های ما حرفی برای گفتن داشته باشه ! بنابراین منم اونموقع طبیعتا بهترین راه رو در سکوت کردن و رفتن دیده بودم . فکر می کنم این قضاوتش یکی از لکه های پر رنگ و ننگین زندگیش باشه ، البته از معدود مواردش !
چشم های زهرا رو تصور می کردم ، یا مژه های بلندی که دیگه نیست و جای خالی ابروها که خیلی خودنمایی می کنه . با موهایی که برای پوشاندن نبودنشون روسری رو تا روی پیشونیش پایین آورده . کم کم داشت حالیم می شد که کمرنگ شدن ارتباط ما در واقع مصادف بود با کمرنگ شدن حیات زهرا . از اینکه لحظات درد کشیدنش رو در ذهنم مجسم کنم ، نفرت داشتم . واقعا تا اون روز اسم سرطان ریه رو نشنیده بودم ولی اسم هر سرطانی رو که می شنیدم موجود چندش آوری در ذهنم تداعی می شد . ولی از اون روز به بعد ، هر بار که اسم سرطان میاد ، موجودی به زیبایی زهرا در ذهنم نقش می بنده . رفتم قرآن رو برداشتم ، خیلی ناراحت بودم ، از دست خودم و از قضاوت هایی که درباره معرفتش کرده بودم . از اینکه اون دیگه رفته بود و هیچ وقت قادر نبودم امید داشته باشم که بر حسب تصادف شاید یه روزی یه دکتری رو ببینم که اسمش زهرا خ باشه ، یا در دانشگاهی بشینم که بغل دستیم شباهت عجیبی به یک دوست دوران کودکی داشته باشه . قرآن رو باز کردم و شروع به خوندن کردم ، ذهنم اونقدر مشوش و در هم و بر هم بود که واقعا نمی فهمیدم دارم چی می خونم . توی همون حین یکی از دوستام تلفن زد . صداش گرفته بود و گفت : " باید باهات حرف بزنم ! " گفتم : "سارا ، اینقدر داغونم که حوصله خودم رو هم ندارم . بهترین دوست دوران کودکیم مرده و حتی نمی دونم قبرش کجاست ، الانم دارم برای شادی روحش قرآن می خونم . " با صدایی گرفته تر از قبل ، درحالی که خوب می فهمیدم که به زور جلوی خودش رو گرفته تا التماس نکنه تو رو خدا یه لحظه گوش بده ، گفت : " بهت تسلیت می گم ، حق داری ناراحت باشی . امیدوارم زودتر حالت خوب بشه . فعلا مزاحمت نمی شم . خداحافظ . " و گوشی رو گذاشت . برگشتم سراغ قرآن ، یه جزء رو تموم کردم و بعد با یک حس شعف سنگین ، مثل بازیگرایی که بعد از اجرای تئاتر جلوی طرفدارانشون تعظیم می کنن ، جلوی خودم تعظیم کردم و از کار خیری که در حق دوستم انجام داده بودم (!) احساس غرور می کردم . اعتراف می کنم که بعد از خوندنش با اینکه مثل اوراد جادوگرا خونده بودم ، کمی احساس آرامش می کردم !
بعد ها سارا بهم گفت : " اون شب دوست داشتم خبر مرگم رو بهت می دادم تا بهم توجه کنی ! "
بعد ها باز هم به سارا فکر کردم و به این فکر کردم که توقع اون برای حرف زدن با آدمی که عزیزی رو از دست داده مسخره تر بود یا بی توجهی من به آدم زنده ای که نیاز داشت با کسی حرف بزنه تا به خودش اثبات کنه زندگی همچنان جریان داره ، بی رحمانه تر بود ! به زهرا هم فکر کردم ، وقتی که زنده بود ، وقتی که مرده بود . وقتی زنده بود تا این حد که وقتی مرده بود ، برام قهرمان نبود !
یه بارم فکر کردم این "سارا" عجب مخی داره ! گاهی وقت ها لازمه آدم یه بیماری لاعلاج و یه درد بی درمون داشته باشه تا بهش توجه کنن . اینجاست که آدم می فهمه "درد بی دردی علاجش آتش است ."
شاید به نظرتون جنون آمیز بیاد ، ولی واقعا دوست دارم یک هفته قبل از مرگم یکی خبر مرگم رو به همه کسایی که می شناسمشون بده ، یعنی در حالی که هنوز زنده هستم دیگران فکر کنن من مردم ، اونوقت می تونم ضجه هاشون رو تماشا کنم . اونوقت می تونم ببینم که در وصف من چه چیزایی سر هم می کنن . اونوقت می تونستم پشیمونیشون رو از اینکه چرا حرفاشونو تا زنده بودم بهم نزدن ، ببینم و کلی کیف کنم و از این در مرکز توجه بودن لذت ببرم ! درست به همین خاطره که مدتیه دیگه از مردن نمی ترسم حتی از جوون مرگ شدن هم هراسی ندارم . چون مطمئنم بعد از مرگم می تونم همه اینا رو ببینم واز دیدن همه اون چیزایی که قبل از مرگم باید می دیدم ، احساس کنم مرده خوشبختی هستم .

۱۰/۱۱/۱۳۸۸

برای او که رفت



می توانی در یک روز بهاری گام هایت را روی سنگفرش باران خورده پیاده رو بشماری . دست هایت را در جیب شلوارت فرو کنی ، سرت را پایین بیندازی و بی آنکه لازم باشد حتی برای یک لحظه سرت را بلند کنی و آسمان ابری بالا را ببینی ، از تماشای علف هایی که از درز سنگ های پیاده رو سر در آورده اند و باران چون روحی تازه در رگبرگ های وجودشان دمیده شده است ، لذت ببری . از عظمت خدا در شگفت شوی ، احساس تازگی ، طراوت و سرخوشی کنی و هرگز هم از این پیاده روی خیس خسته نشوی .

می توانی در یک روز سرد زمستانی ، زیر نور آفتاب رنگ پریده ای که از کرکره اتاقت به داخل نفوذ می کند ، لم بدهی . خورشید صورتت را هاشور بزند و یک در میان به تمام سلول های بدنت نفوذ کند . احساس کرختی لذت بخشی کنی و آسمان را از لابه لای کرکره به نظاره بنشینی و از خودت بپرسی آن لکه ابر گوشه سمت راست شبیه کدام موجود زمینی است ؟ و بی آن که مجبور باشی حتی برای لحظه ای سرت را برگردانی و شاخه های خشکیده درخت زرد آلو را در گوشه حیاط ببینی ساعت ها از این احساس خواب آلودگی مست کننده و گرمای کم توان و اندیشه های پراکنده لذت ببری .

می توانی عاشق شوی ، دست هایت را در دستهای معشوقت بگیری ، بی آنکه هراسی از طرد شدن داشته باشی ، بارها در چشم هایش چشم بدوزی و عبارت" دوستت دارم" را تکرار کنی . بی آنکه روزها به انتظار بنشینی و تمام رفتار و اعمالش را کنترل کنی تا شاید از لابه لای کلمه ها و نگاه هایش ، از روی حرکت دست هایش و صدای لرزانش ، نشانه ای هر چند کوچک از دوست داشتن بیابی و پس از یافتن، سرمست شوی و در دل فریاد "یافتم" ، "یافتم" سر دهی و در اوج خوشحالی اندیشه توهمی بودن همه این افکار از عرش به فرشت آورد و سرت را محکم به دیوار بکوبد و ستون های قصر رویاهایت را لرزان کند ، با اطمینان و بی هراس ، با لحنی که مشخص می کند پاسخ سوالت را از پیش می دانی ، از او بپرسی آیا دوستم داری ؟ و در پاسخ دلنشین ترین عبارت دنیا را با دلچسب ترین صدای دنیا و گرمترین و پرحرارت ترین نگاه بشنوی .

می توانی در یک روز زیبای پاییزی ، ساعت ها ویترین مغازه ها ی لوکس ترین خیابان شهر را با نگاهت اشغال کنی و در عین اینکه از این لذت مدرن تماشای ویترین ها سرشار می شوی ، با دیدن هر کالایی که نمونه اش در خانه تو هم هست ، ذوق زده شوی و ساعت ها به دنبال پالتوی پوست بوفالوی اصل آمریکایی ، مغازه ها را زیر و رو کنی و نگاه جستجوگرت را میان لباس های تن مانکن ها ، چند دقیقه ای جا بگذاری . دست آخر بر سر بیست هزار تومان کمتر برای اینکه بالاخره چهارصد و هشتاد هزار تومان کمتر از پانصد هزار تومان است ، ساعت ها فکت را بجنبانی و مجبور باشی توضیحلت فروشنده را درباره گمرکی و نرخ ارز و مشکلات واردات گوش کنی و بعد فاکتورهای بی سر و تهش را تماشا کنی و دست آخر دست در کیفت کنی و چهار صد و نود و نه هزار تومان پرداخت کنی و در حالی از مغازه خارج شوی که انگار تازه متولد شدی . و زحمت کج کردن گردن و دیدن چشم های معصوم کودکی را که آن سوی خیابان کفش های مردم را واکس می زند به خودت ندهی و بی آنکه صحنه دلخراش کتک خوردن بچه بوسیله صاحب مغازه ای که روبه رویش نشسته را تماشا کنی تا همه روزت را گند بزند ، در حالی که عرض خیابان را طی می کنی ، به این فکر می کنی که با آن هزار تومان بروی و بستنی قیفی شکلاتی بخوری و خاطرات شیرین کودکی ات را در ذهن بازسازی کنی .

می توانی مثل یک بچه زرنگ و درس خوان سرت را در کتاب ها فرو ببری و هرگز هم از دنیای بیرون از کتاب ها سر در نیاوری و همه چیزت به مرتبی و پیش بینی شدگی مسئله های توی کتاب ها باشد . یا حتی نه ، می توانی مثل یک بچه درس نخوان تمام طول ترم را به خوشگذرانی و خیابان گردی و متلک پرانی بگذرانی و به اینکه انسان جسوری هستی افتخار کنی و در نهایت هم شب امتحان تا صبح بیدار بمانی و به کمک چند تا شگرد تقلب کردن ، ناپلئونی پاس کنی و از امروز با افتخار بیشتری خیابان ها را متر کنی و آسایش مردم را سلب ، آخر تو یک گام به مهندس مملکت شدن نزدیک تر شده ای . ترم جدید که می آید صبح دیر تر از همیشه از خواب بیدار شوی و دیر تر از همه سر کلاس برسی و از میان تمام صندلی های خالی درست روی همانی بنشینی که روزی جای همکلاسی ات بود که دیگر نیست . بی خیال نگاه های دیگران باشی که با تعجب تماشایت می کنند و اصلا هم زحمت سوال کردن اینکه او کجاست و شنیدن پاسخ بچه ها که با بغض می گویند اخراج شد را به خودت ندهی .

می توانی همه این ها باشی ، اما چیزی در درون وجودت هست ، شاید صدایی ، شاید ودیعه ای از آن جهان ، شاید خاطره کهنه ای که آنقدر فرسوده است که خاطره بودنش هم دچار ابهام گشته ، شاید یک احساس ، نمی دانم ، اما چیزی هست که تو را به بیش از این بودن فرا می خواند . تو را به گشودن چشم ها وا می دارد ، به بیداری فرایت می خواند و از پوچ بودن گریزانت می کند .
و درست لحظه ای که چشم هایت را باز می کنی و سعی می کنی تا در راه بیداری گام بگذاری ، لاستیک های پهن یک وانت سفید با خطوط سبز ...
حالا تو در گور آرمیده ای و جز استخوان و مقداری گوشت و یک کفن که تا چندی دیگر گوشتت نصیب گیاهان و جانواران می شود ، هیچ چیز دیگر نمی توانی باشی ، شاید یک اسطوره .

و من از وقتی تو اسطوره شدی هر روز به جای چهل صفحه ، صد و چهل صفحه کتاب می خوانم .





ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پیوست :
پوریا عالمی : مثل یک بچه که دعا دعا می‌کند پدرش دیگر مست نکند و وحشیانه با کمربند به جانش نیفتد، با اینکه کبودی جای سگک کمربند هنوز هم گز گز می‌کند، دعا دعا می‌کنم شهروندی باشم که بتوانم باز هم در این خیابان‌ها بی‌ترس راه بروم.