۱۱/۲۰/۱۳۸۸

خداحافظ از این جا ، تا سلام از آن جا

زمینه :

و قل رب انزلنی منزلا مبارکا وانت خیر المنزلین .
بگو خدایا مرا به منزلی مبارک فرود آور که تو بهترین منزل دهندگانی .
سوره مبارکه مومنون آیه 29



هر کاری که با عشق آغاز شود ، هرگز پایانی ندارد . حتی پس از مرگ هم در امتداد زمان جاری می شود ، تا روز موعود .




گاهی یه برهه هایی از زندگی هست که بدجور اسیر روزمرگی می شیم . یه جورایی توی کوچه پس کوچه های زندگی خودمون رو گم می کنیم . می دونیم که گم شدیم اما کرختی گم شدن طوری دست و پاهامون رو می بنده که به جای بلند شدن و در جستجوی "خود" شدن ، در جاده زمان ثانیه ها و دقیقه ها رو می کُشیم به امید اینکه این بار چرخ فلک به کام ما بچرخه ، معجزه ای اتفاق بیفته و ستاره بخت در آسمان زندگیمون درخششی کنه . شایدم نه ، شایدم منتظر یک اتفاقیم ، اتفاقی که ما رو از اسارت روزمرگی رها کنه . اتفاقی که به میمنت وقوعش کمی هم هوای تازه تنفس کنیم ، اتفاقی که ما رو از مرده های آرمیده در گور متمایز کنه ! می خواهیم که مرده نباشیم . می خواهیم که از سایه بودن خلاصی یابیم ، اما این " ناخودی " آنچنان دست هایش را دور گردنمان حلقه می کند و حلقوممان را می فشارد که راه گریزی جز بی تفاوتی نمی یابیم . با بغضی همیشگی در گلو راه می رویم و بخوبی احساس می کنیم که نفس هایمان بوی تعفن گرفته اند .
درست مثل آتش زیر خاکستر . گاهی گر می گیریم و باحرارت می سوزیم و می سوزانیم . گاهی هم خاموش تر از شب های تکراری بی حادثه در انتظار باد ! پای دیواری ، زیر ستون های باقیمانده مخروبه ای ، باد حتی اگر هم بوزد به خاکستر وجودت نمی رسد . گر نمی گیری ، باید به خودت تکانی بدهی . از زیر آن دیوار کنار بیایی . خودت را به زیر آسمان بکشانی و از بارش باران نهراسی .
"راه" بدون رهرو هم "راه" هست ! درست مثل سیبی که حتی اگر هیچ دستی پیدا نشود که از پشت دیوارهای کاهگلی باغ دراز شود و جسارت چیدنش را به خودش بدهد ، باز هم سیب باغی می ماند . راه هست ، باید پیدایش کرد .
من هم تصمیمم را گرفته ام . می خواهم جسارت کنم ، دستم را دراز کنم و لذت چیدن سیب را با تمام وجودم احساس کنم و آن گاه طعم شیرین گاز زدن بر پهنه سرخ سیب را تجربه خواهم کرد ! اگر لازم باشد از درخت سیب بالا می روم . شاید زمین بخورم . به تجربه اش می ارزد . خسته ام از در انتظار واقعه ای نشستن که چگونگی اش را نه دستان من که دستان سرنوشت رقم خواهد زد . من خود این واقعه را خواهم ساخت ، آنگونه که خواهم خواست .
راه را آغاز کرده ام ، از دروازه کنکور 88 و حالا باید در امتدادش گام بردارم . شاید یک روز به پشت سر نگاه کنم ، راه برتری را برگزینم ، نه لزوما هموارتر. اما خوبیش اینست که در پشت سر ، کسی را خواهم دید که چشمانش را در حد توانش باز کرد ، راهی را دید و پسندید و یا خدا گفت و آغاز کرد .
دروازه به روی من گشوده شد ، خاکستر هست ، باد هست ، باید از زیر دیوار کنار بیایم و گر بگیرم . مواظب باشم که شاخه سبزی را نسوزانم . گرم شوم و گرمی بخشم .
دروغ چرا !؟ گاهی می ترسم از زیستن و تحصیل کردن در شهری که خانه ام آن جا نیست . شهری که برایم غریبه است . اما خب ، همه جای ایران سرای منست . از باران نباید هراسید ، آتشی که گر می گیرد حتی باران هم یارای خاموش کردنش را نیست . راه را باید پیمود .
همه این ها را گفتم تا به اینجا برسم که بگویم : وقت کشی به سر رسیده از حالا باید مواظب باشم که وقت چگونه مرا بکشد . چگونگی اش از هر چیز دیگری مهم تر است . من هم حالا عازم سرزمین رویاهای نوجوانان ایرانی ام : دانشگاه ! اما خوب می دانم که این سرزمین چندان هم رویایی نیست ، واقعیتی است که می توان آن را ساخت . شیرین یا تلخ . رویایی یا هراس انگیز !
نمی دانم باز هم می توانم به فراوانی قبل در کنار شما باشم یا نه . نمی دانم باز هم می توانم به سرزمین های پر رمز و راز شما بال بگشایم ، بواسطه کلماتتان در غم ها و شادی هایتان غرق شوم ، دل نوشته هایتان را کشف کنم و به اندازه نیوتن وقتی که نیروی جاذبه را کشف می کرد ، خوشحال شوم . از شما یاد بگیرم و از اینکه چیزی که شایسته شما باشد را ارائه نمی کنم ، شرمنده شوم . از کنار شما بودن لذت ببرم و برای هر کدامتان تصویری با زیباترین رنگ های تخیل در ذهنم نقاشی کنم . و آخرش از شنیدن عبارت "دنیای مجازی" بلند ترین و کشدارترین قهقهه را سر دهم که این دنیا برای من از هر واقعیتی ، واقعی تر بود . اما هر چقدر هم که کم بیایم ، همیشه با شما هستم . رنگ هرکدامتان را بر تخته سیاه خاطره ام نقش می کنم تا زین پس به رنگ شما باشد ، "تخته شما" !

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت اول : امیدوارم در دسترسی به اینترنت زیاد دچار محدودیت نشم ، ولی در هر صورت ، در هر فرصتی وبلاگم رو به روز خواهم کرد و نوشته های خوبتون رو هم خواهم خواند .
پی نوشت دوم : از همه دوستان عزیزی که این مدت من رو همراهی کردند و با نظرات خوبشون چراغ راهم رو روشنتر کردند و با تعریف های بزرگوارانشون انگیزه بهتر شدن بخشیدند و با انتقاد های خیرخواهانشون چگونه بهتر شدن را نشانم دادند بینهایت سپاسگزاری می کنم و امیدوارم بعد از این هم بتونم از حضور ارزشمندشون استفاده کنم .
از همه آن بزرگوارانی که آمدند و نوشته های خوب و بد من را خواندند و خاموش ماندند و هیچ نگفتند و بعد ها در اشکال مختلف یادآوری کردند که حضور داشته اند و افتخار داده اند و مرا خوانده اند ، هم بابت وقتی که گذاشتند و لطفی که کردند صمیمانه تشکر می کنم .
پی نوشت سوم (بعدا اضافه شد ) : وبلاگ "به کسی نگو" یک وبلاگ گروهی مینیمال است که من هم افتخار نوشتن در آن را دارم و زین پس نوشتن در آنجا را هم ادامه خواهم داد . در صورت تمایل به آن جا هم سر بزنید و یا در وبلاگ هاتون لینک دهید .

۱۱/۱۵/۱۳۸۸

نقل از لهوف ، به مناسبت اربعین

زمینه :



یکی از معتبرترین مقاتل در خصوص حادثه عاشورا مقتلی است منسوب به ،"سید بن طاووس" به نام "لهوف" . سید بن طاووس یکی از عاشقان و دلباختگان امام حسین (ع) بود ، که کتاب مذکور را در سه بخش "حوادث پیش از جنگ"، "توصیف جنگ و شهادت" و "حوادث پس از شهادت" گردآوری کرده است .




چند سخن از امام حسین (ع) ، برگرفته از کتاب لهوف با ترجمه "عباس عزیزی" :


- امام حسین (ع) آن هنگام که آهنگ خروج از مکه را نمود ، به پا خاست و خطبه پرشوری خواند و فرمود :

" حمد و سپاس مخصوص پروردگار است ، خدایی که آنچه را اراده کند عملی می سازد و نیرویی جز نیروی خداوند نیست . درود خداوند بر رسول گرامی او باد .
خط مرگ چونان اثر گردنبند در گردن دختران جوان ، بر فرزندان آدم مسلم است . من به دیدار (اجداد و ) گذشتگانم آن چنان مشتاقم که یعقوب (ع) به دیدار یوسف (ع) اشتیاق داشت ، قتلگاهی برای من مهیا گشته است که من می بایست بدام جا بروم .
گویا می نگرم که درندگان بیابان در سرزمینی میان نواویس و کربلا ، اعضای بدن مرا از هم پاره می کنند و می درند تا بدینوسیله شکم های گرسنه خویش را از من سیر نمایند .
آری ! راه گریزی از سرنوشت محتوم نیست . آنچه که خداوند بدان راضی باشد ، ما نیز بدان راضی ایم و در مقابل بلاهایی که بر ما می رسد صبوریم ، و خداوند نیز بهترین پاداش صابران را به ما خواهد داد .
هرگز پاره تن رسول خدا (ص) از او جدا نخواهند شد و ما در بهشت در کنار آن حضرت (ص) خواهیم بود تا چشمان آن حضرت با دیدن ما روشن شود و به این وسیله وعده الهی رنگ تحقق به خود گیرد ، من صبح فردا از مکه عزیمت خواهم نمود ، هرکس خواستار آنست که در راه من خون خویش را نثار کند و مهیای سفر است ، همراه من کوچ کرده و بیاید . "
لهوف ، ص 91



- امام حسین (ع) مدتی پس از شهادت مسلم بن عقیل ، بعد از گفتگویی با فرذق (شاعر) اشعاری سرودند که مضمون آن ها اینچنین است :

" اگر دنیا در نظر دیدگان چیز گرانبها و نفیسی است ، پس همانا که پاداش و ثواب الهی از آن برتر و گرانبهاتر است .
و اگر بدن های مارا برای مرگ خلق کرده اند ، پس کشته شدن در راه خدا با شمشیر افضل و والاتر است .
و اگر سهم و روزی ( انسان ) در این دنیا مقدر شده است ، پس زیبا و نیکو آن است که از شدت حرص در طلب روزی کاسته شود .
و اگر سرانجام ِ جمع آوری مال دنیا ترک آنست ، پس چرا انسان به چیزی که آن را ترک خواهد گفت ، بخل بورزد . "
لهوف ، ص 107




- پس از آنکه "حر" با سپاهیانش ، برای بار دوم راه را بر امام حسین (ع) بست . ایشان به پا خواستند و خطبه ای خواندند و در آن خطبه پس از حمد و ثنای الهی و درود بر رسول خدا (ص) ، فرمودند :

"ای مردم حوادثی که برای ما پیش آمده است را شما می دانید ، همانا صورت دنیا دگرگون شده ، زشتی ها در آن نمایان و نیکی ها پنهان شده است ، دنیا با شتاب در حال رفتن است و فقط مقدار کمی از آن باقی مانده است .
آیا نمی نگرید که به حق عمل نمی شود و کسی از باطل نهی نمی کند ؟
واجب است که مومن (درچنین شرایطی) با جان و دل مشتاق دیدار پروردگارش باشد . همانا من مرگ را جز سعادت ، و زندگی با ستمگران را جز ملامت و ذلت نمی دانم . "
لهوف ، ص 113