۱/۰۵/۱۳۸۹

دلم برای خدا تنگ شده

زمینه :



ضرباهنگ سریع و بی وقفه زندگی اینجا آرام می گیرد و گاهی انگار تا مرز متوقف شدن هم پیش می رود . وقتی کنار آن حوض سنگی روبه روی آن پنجره فلزی می نشینی ، بخوبی احساس می کنی که متوقف گشته ای و زمان حول تو می چرخد . ساعت ها آنجا نشستن و خلوت کردن با خدا و ولی خدا ، خسته ات نمی کند . گاهی هم به تک تک آدم هایی که از رو به رویت عبور می کنند زل می زنی . آن ها که با گام های استوار می آیند و با گام های استوار می روند ، آن ها که با گام های لرزان می آیند و با گام های استوار می روند و آنان که با گام های استوار می آیند و با گام های لرزان می روند . گاهی هم آنقدر میان اینهمه عظمت و بزرگی گم می شوی و از کوچکی خودت شرمنده ، که جز خیرگی کاری از دستت بر نمی آید . به نوبت به هر چهارگوشه اطرافت خیره می شوی و ذهن خالی ات را با تصاویر این زیبایی پر می کنی . با اینکه یگانه همیشه نزدیک فقط خداست ، اینجا این نزدیکی را بیشتر حس می کنی . های های گریه می کنی و شاهد بودنش را بر این گریستن بخوبی درک می کنی . گاهی هم منت می گذاری و به خودت مغرور می شوی که دعوت آیه " ولـــلـــه الأســـمـــاء الـــحـــســـنـــى فـــادعـــوه بـــهـــا" را لبیک گفته ای و خدا را به نام ولیش خوانده ای و یاد آورش می کنی که حالا نوبت اوست که اجابتت کند .
کاش می شد ابدیت را همین جا به انتظار نشست . نشدنی است . باید دلت را همین جایی کنی ! آن حوض سنگی و آن پنجره فلزی را در قلبت جای دهی و خدا را باخودت ببری . وگرنه این تجربه شیرین را فقط هر بار که اینجا می آیی لمس خواهی کرد !


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت : به امید خدا فردا عازم مشهد هستم . از همه شما التماس دعا دارم و به یادتان هستم .

۱۲/۲۸/۱۳۸۸

نو روز کجاست ؟


أَوَلَمْ يَرَوْا أَنَّا نَسُوقُ الْمَاء إِلَى الْأَرْضِ الْجُرُزِ فَنُخْرِجُ بِهِ زَرْعًا تَأْكُلُ مِنْهُ أَنْعَامُهُمْ وَأَنفُسُهُمْ أَفَلَا يُبْصِرُونَ
وَيَقُولُونَ مَتَى هَذَا الْفَتْحُ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ (سجده ۲۷ و ۲۸)
آيا نمي نگرند که ما چگونه آب را به سوي سرزمين هاي خشک و تشنه سرازير مي کنيم تا گياهاني از زمين برويانيم که چارپايانشان و خودشان از آن مصرف کنند، آيا چشم بصيرت نمي گشايند؟ (با اينحال) مي گويند: اگر شما راست مي گوييد اين روز فتح چه موقع است؟



جوان کوله پشتی کرمی رنگش را بر داشت ، درست و حسابی نمی دانست باید آن را از چه چیزهایی پر کند . احساس می کرد یک بطری آب و چند عدد پرتغال و یک ساندویچ نان و پنیر کفایت می کند . جلوی آینه آمد. نیم نگاهی به سر و وضعش انداخت و به سرعت سراغ کفش هایش رفت. در را پشت سرش بست و با هیجانی وصف ناشدنی راهی شد. چند قدمی که برداشت ایستاد . شاید این راه درست نباشد . خواست رایحه بهار نارنج را به عنوان بهترین راهنما انتخاب کند و به دنبالش برود ، اما هر طرف رو کرد این رایحه دلپذیر بیشتر از هر سوی دیگر قوت می گرفت . نه ! بهار نارنج راهنمای خوبی نبود . نگاهی به اطراف انداخت . انتهای خیابان مغازه ای قدیمی بود . تنها مغازه خیابان که هنوز بافت سنتی خود را حفظ کرده بود . به طرف مغازه حرکت کرد . روبه روی مغازه که رسید ، پیرمردی پشت پیش خوان با متری دور گردنش ایستاده بود . چند دست کت و شلوار روی طنابی بالای سر پیر مرد آویزان بود . روی طاقچه سمت راست ، یک سفره هفت سین کوچک با قرآنی که در میانش خودنمایی می کرد پهن شده بود . در و دیوارها تیره و خاک گرفته بود ، انگار از خانه تکانی دم عید در مغازه پیرمرد خبری نبود ! سمت چپ روی یک حلبی روغن دو عدد استکان و یک قوری دود زده کوچک قرار داشت ، اما از قندان خبری نبود . جوان یک گام به جلو برداشت و چارچوب فرسوده در را طی کرد و وارد مغازه شد .
- ببخشید آقا ، از کدام طرف می توان به سوی "نوروز" رفت ؟
پیرمرد نگاهی به صورت جوان انداخت ، با مهربانی عینکش را از روی چشمش برداشت . در حالی که دست جوان را در دست گرفته بود او را به آرامی با خود به بیرون از مغازه کشید . به وسط خیابان که رسیدند توقف کرد . گفت :" خیابان را بگیر و مستقیم برو . آن تیر چراغ برق را میبینی ؟ قبل از آن یک چهارراه است . به چهارراه که رسیدی برو سمت راست . نه !نه ! برو سمت چپ ."
پیرمرد چند لحظه مکثی کرد . دست جوان هنوز در دست هایش بود . نگاهی مبهوت به چهره جوان انداخت . سپس باشرمندگی گفت :" نه ! ببخشید ، درست یادم نمی آید . اصلا یادم نمی آید از کدام طرف بود ." و دست جوان را رها کرد . سرش را پایین انداخت و با سرخوردگی به طرف مغازه اش بازگشت .
نگاه جوان تا چند لحظه پیرمرد را بدرقه می کرد . در دلش نسبت به پیرمرد حس ترحم داشت . کمی هم خودش را سرزنش کرد که باعث شرمندگی پیرمرد شده بود . نفس عمیقی کشید . فرصت زیادی نداشت . زمان سریعتر از انچه می اندیشید سپری می شد . چند قدم جلوتر رفت . ناگهان زنی را دید که با یک تنگ ماهی ، از همان ماهی گلی های شب عید ، در حال عبور از عرض خیابان بود . جوان گام هایش را سریعتر کرد و به سرعت خودش را به زن رساند . در حالی که نفس نفس می زد و به تنگ ماهی و جست و خیز های ماهی قرمز درون آن نگاه می کرد پرسید : ببخشید خانم "نوروز" از کدام طرف است ؟ "
زن یک لحظه مکث کرد . نگاهی به ماهی و تنگش انداخت و بعد نگاه آکنده از پرسشش را روانه چهره جوان کرد . انگار که نمی دانست این ماهی درون دست هایش چه می کند ! به کسانی می مانست که به یکباره حافظه خود را از دست داده اند . زن بدون اینکه کلامی بر زبان آورد ، رویش را از جوان برگرداند و به راهش ادامه داد . او نه تنها برای جوان پاسخی نداشت ، حالا هزاران سوال بی جواب داشت که نمی دانست پاسخشان را چگونه باید بیابد . شاید هم به زودی همه سوال ها را فراموش کند و اینگونه یکی از معضل های زندگیش را از سر بگذراند .
جوان یک بار دیگر تنها شد . در دلش احساس کرد ، چیزی تهی می شود . اما سعی کرد جلوی ناامیدی را بگیرد . رایحه بهار نارنج که آمدن بهار را خبر می داد برایش مثل یکجور دلگرمی بود و ایمان به اینکه "نوروز" هست !
تصمیم گرفت راهش را عوض کند . به یکی از خیابان های فرعی پیچید . درخت ها از دو طرف خیابان آنچنان سر در هم کرده بودند که گویی معمار چیره دستی این بنای سبز مسقف را هنرمندانه روزی بنا نهاده و در سقفش روزنه هایی را برای نفوذ انوار طلایی خورشید تعبیه کرده که در عین برخورداری از نور ، حرارتش آزاردهنده نباشد ! چند لحظه آنچنان حیران دست های معمار طبیعت ماند که فراموش کرد در جستجوی چیست . به ناگاه با برخورد پیکر چهارشانه مردی با شلوار کتانی و پیراهن راه راه سفید و سرمه ای با چند جعبه شیرینی در دست ، به پیکرش به خود آمد ! مرد میانسال با خنده گفت : " در آسمان ها سیر می کنی جوان ! " و بعد فورا در جعبه شیرینی بالایی را باز کرد و به طرف جوان گرفت و با اشاره چشم ازو خواست که یکی بردارد . جوان گفت : "ببخشید حواسم نبود ، میل ندارم ." مرد میانسال با همان لحن شوخش گفت : "یعنی چه که دم عیدی میل نداری ، بخور ! نمک گیر نمی شوی ." چشمان جوان از شنیدن واژه "عید" برقی زد . بی درنگ پرسید : " شما می دانید ، "نوروز" از کدام طرف است ؟ " مرد میانسال اخمی کرد و در حالی که واژه دیوانه را زیر لب زمزمه می کرد و در قوطی شیرینی را رویش می گذاشت از کنار جوان عبور کرد و به سمت خیابان اصلی رفت و در پیچ خیابان بود که نگاه جوان از دنبال کردنش ناتوان ماند . اما نگاه جوان اینبار با نگاه پسر بچه ای با چند بادکنک سیاه گره خورد که از پیچ خیابان اصلی وارد خیابان فرعی شد . هر دو به یکدیگر نگاه می کردند . پسرک به نزدیک جوان که رسید ، اشاره ای به بادکنک های سیاه کرد و گفت : " آقا بادکنک بدم ؟ " جوان حیرت زده چشم در چشم های پسر دوخت . با صدای گرفته ای که ناامیدی در آن موج می زد ، مثل غریقی که آخرین دست و پاهایش را در آب می زند ، از پسر نشانی "نوروز" را پرسید . پسر نگاهی عاقل اندر سفیهانه به جوان انداخت و بعد هم نیم نگاهی به بادکنک های سیاه و در حالی که از کنار جوان عبور می کرد گفت : " امسال عید نداریم ! " پسرک در دلش می خندید . می اندیشید ،یک نفر دیگر را هم ناامید کرده است ، بدون اینکه حتی یکی از بادکنک های سیاهش را خرج کرده باشد !
جوان تمام تنش سست شد ، ناخودآگاه کوله پشتی اش را روی زمین انداخت . این بار حتی نگاهش هم یارای بدرقه کردن نداشت . به زمین خیره شد . حس کرد توانایی ایستادن ندارد . همان جا کنار جوی آب نشست . بر خلاف همیشه آب زلالی از رود عبور می کرد و رنگ سبز درخت ها را در چشم های جوان منعکس می کرد .
"طبیعت در "بهار" ، "سبز" می شود ." لبخندی زد . این جمله را بارها تکرار کرد . اشک شوقی از گوشه چشم هایش خزید و در جوی افتاد و با قطره های آب یکی شد و به سوی دریا رفت . حالا می دانست ، از کجا روزها ، نو می شوند . از همان جایی که آن قطره اشک روییده بود و با جویبار طبیعت همدست گشته و به سوی دریا شدن رفته بود . از درون ...
او به زودی "نوروزش" را جشن خواهد گرفت .

۱۲/۲۳/۱۳۸۸

باران را باید قطره بود

زمینه :


گام هایش سنگفرش آفتاب سوخته خیابان را می شمرد . اگرچه اواخر زمستان بود اما آفتاب زودرس تابستانی کویر از آسمان می تابید و از در و دیوار می بارید . لغزش قطره های عرق را روی پوستش احساس می کرد . سرش را پایین انداخته بود و به آنچه در پیرامونش می گذشت توجهی نداشت . تنها او بود و آفتاب و دانه های عرق ! چهره جو گندمی خیابان های شهر نظرش را جلب نمی کرد . حتی خنکای مغازه های پر زرق و برق هم که گه گاه به پیاده رو می گریخت و سرمای ناپایداری را بر چهره اش می نشاند نمی توانست او را از دست و پا زدن در دنیای افکارش باز دارد . صدای گام هایی که آسفالت باران نخورده خیابان ها را طی می کردند ، بوق ماشین ها در پر رفت و آمد ترین ساعت شهر و حتی سر و صدای شیطنت های پسرهای جوان هم او را از اندیشیدن باز نمی داشت . فقط نیرویی مثل غریزه بود که راه درست را نشانش می داد و او را به سوی مقصد هدایت می کرد ، وگرنه آنقدر غرق در افکارش بود که فرصت شناسایی مسیر ها را نداشت . وجودش آبستن هراس زاده نشده ای از آفتاب خردادی بود . حالا گام هایش را استوارتر از پیش بر می داشت . شلوغی مرکز شهر را پشت سر نهاد و به ساختمان های پیر و آشفته خیابان شهاب رسید . یک لحظه سرش را بالا آورد ، انتهای خیابان هیچ معلوم نبود . شک نکرد ، دیگر ذره ای تردید نداشت . قطره های عرق همچنان بر پیکرش بازی می کردند و گه گاه بر زمین می افتادند و حرارت آفتاب بیشتر از آن بود که مهلت دهد سنگ های پیاده رو قطره ای از این آب آلوده را سر بکشند . صدای تپش های قلبش را می شنید که با صدای نفس نفس زدن هایش موسیقی تلخی می نواخت . بی تردید گام بر می داشت و پی در پی جمله ای را زمزمه می کرد .
جلوی در دانشگاه که رسید سرش را دوباره بلند کرد ، به سر در دانشگاه نگاه کرد . به ساده انگاری خودش می خندید که می پنداشت قطره های باران را اینجا می شود جستجو کرد . حالا می دانست حرارت آفتاب بی تفاوتی است که آفتاب کویر را اینچنین زرد رخ کرده است . با نیم نگاه تردید آمیزی به آینده و فصل خشکسالی پیش رو ، مطمئن تر از همیشه با حس مسئولیتی که بر شانه هایش سنگین بود ، زمزمه می کرد : باران را باید قطره بود !

من این باران را با "دانستن" قطره می شوم ، خرده مگیر که یک حرف را مکرر در گوش هایت زمزمه می کنم ، حالا بیشتر یقین دارم که "ندانستن" ، ابرها را عقیم می کند !