۲/۰۱/۱۳۸۹

قضاوت




سنگینی کوله پشتی رو بیش از حد معمول روی شونه هام حس می کنم . این باعث می شه موقع بالا رفتن از پله های اتوبوس تعادل نداشته باشم . آخرین پله رو که رد کردم ، دستی روی پیشونیم کشیدم و وقتی از جمع و جور کردن خودم فارغ شدم ، با دختری که روی اولین صندلی اتوبوس نشسته بود چشم تو چشم شدم . یه دختر تقریبا هم سن و سال خودم ، نهایتا دو سه سال بزرگتر ، با روسری کرم گل دار و چادر مشکی . چشم هاش از روی چشم هام سر می خورن ، روی مانتوم می غلتن و سرانجام روی کفش هام می افتن و دوباره از روی کفش هام تا روی چشمم بالا می پرن ، ولی اینبار طوری به من خیره می شن که ناخود آگاه حس فاحشه بودن بهم دست می ده ! از جلوی دختر عبور می کنم ، صندلی یازده رو پیدا می کنم و بی اختیار روی صندلی ولو می شم . برای اینکه کسی صندلی بغل دستم رو به اونهمه صندلی خالی اتوبوس ترجیح نده ، کوله پشتیم رو روی صندلی کناری قرار می دم . بعد از جاگیری کامل روی صندلی مذکور ، دنبال نشانه ای در خودم می گردم که اون طرز نگاه دختر رو توجیه کنه ! مقنعه مشکی ، با موهایی که به اندازه عرف بیرون هستند ، مانتوی مشکی معمولی نسبتا گشاد ، شلوار جین سرمه ای و کفش مشکی و کوله پشتی کرمی رنگ ، اصولا توی اتوبوس دلیلی برای شیک پوش بودن نمی بینم . ترجیح می دم لباس های راحت بپوشم و از چروک یا کثیف شدنشونم نترسم .
اونقدر خسته بودم و شب های قبل اونقدر کم خوابیده بودم که حتی نفهمیدم اتوبوس کی از شهر خارج شد . خیلی زود خوابم برد . وقتی بیدار شدم نمای دریاچه بختگان با اون درخشش خیره کننده نقره ای رنگ و محوش در زیر رگه های مه ، از بالای گردنه کوهی که ازش عبور می کردیم ، بهم فهموند که نزدیک " نیریز" هستیم . هندز فری موبایلم رو از جیب کیفم بیرون آوردم و شروع کردم به سنتور گوش کردن . از تماشای اونهمه مناظر زیبا توام با صدای سنتور ( عاشق تکنوازی سنتورم ! ) طوری به وجد اومده بودم که اشکم داشت در می اومد . به شکل مسخره ای احساس خوشبختی می کردم و برای این خوشبخت بودن ، دلیل خاصی جز یک هیجان آنی و زود گذر نداشتم .
وارد " نیریز " که می شیم دیگه حس غربت ندارم . شهر های این طرف رو خیلی خوب می شناسم و حس خوب آشنایی باعث می شه اون شادمانی زودگذر اینبار بیش از حد معمول پایدار باشه . حسابی سر کیفم و اتفاقا سنتور نوازی هم به ریتم تند و هیجانی خودش رسیده که توقف اتوبوس از اینهمه غرقگی در عوالم خیال نجاتم می ده و باعث می شه حسابی از این نجات بی موقع دلخور بشم . اصولا اینطور مواقع دلت می خواد اتوبوس تا ابد حرکت کنه و به چشم هات اجازه بده تا چیره دستی نقاش طبیعت رو توی اونهمه تابلوی متنوع تحسین کنه و صدای سنتور هم به این حست جنبه متعالی تر و موزون تری ببخشه !
کمک راننده بلند می شه و می گه : " آقایون ! هرکی می خواد بره نماز سریعتر ! مسجده ! " سرم رو خم می کنم و از توی راهرو به کمک راننده خیره می شم . بدون هیچ حس خاصی یا اراده انجام کاری . سرم رو دوباره راست می کنم . از کل جماعت داخل اتوبوس که حالا دیگه تقریبا پر شده ، همون دختر چادری و دوستش ، به اضافه چهار تا مرد سی ، سی و پنج ساله ، از روی صندلی هاشون بلند می شن . افکارم که مرتب می شن ، منم کوله پشتیم رو بر می دارم و از اتوبوس پیاده می شم . به طرف دستشویی می رم . توی راه ساعتم رو باز می کنم . وضو که گرفتم وارد مسجد می شم . یکی از چادرهای روی جالباسی رو بر می دارم و جلوی همون دختر چادری که حالا داره نماز می خونه می ایستم . در حین نماز به این فکر می کنم که به مناسبت تولدم چه متنی بنویسم . حتی چند تا سوژه رو هم از فیلتر ذهنم عبور می دم و نمازم که به پایان می رسه هنوز به نتیجه خاصی نرسیدم . توی همین افکارم که بر می گردم و چادر رو از سرم بیرون میارم و شروع به تا کردنش می کنم که دوباره با همون دختر چادری چشم تو چشم می شم . ایندفعه چشم هاش لیز نمی خورن . درست روی چشم های من ثابت شدن . خوب می فهمم که چشم هاش عملیات سرسره بازی رو وقتی من حواسم نبوده به پایان رسوندن و حالا مرحله خیرگی پایانی و نتیجه گیریه ! ایندفعه ناخوداگاه حس قدیسه بودن بهم دست می ده .
حالا خیلی خوب دلیل طرز نگاه اولش رو کشف می کنم . خیلی از ماها عادت کردیم که بعضی چیزها رو به انحصار بعضی کس ها در بیاریم و از دیدن اون ها در دست های سایرین ، هرچقدر هم که ناقص و دست و پا شکسته باشه ، تعجب کنیم !

۱/۲۵/۱۳۸۹

رنگ من ، رنگ واکس




همیشه این میز و صندلی رو بخاطر نمایی که به بیرون از کافی شاپ داره ترجیح می دم . هنوز درست با میز و صندلی اخت نشدم که پیشخدمت لیوان بلند آب انار رو جلوم قرار می ده و می پرسه "چیز دیگه ای میل ندارین ؟ " . سرمو تکون می دم و می گم : " نه ! ممنون " . با دو تا از انگشتام نی رو بین لبام قرار می دم . بیشتر از اینکه آب انار بخورم ، با دو تا لبم و نی بازی می کنم . با چشام فضای کافی شاپ رو دور می زنم . از مجسمه نقره ای رنگ روی میز شروع می کنم : آدمی که فقط یک پا داره ، اما دورتا دور سرش چشم قرار گرفته ، طوری که نمی شه جلو و یا پشت مجسمه رو تشخیص داد ! دیوارپوشای مشکی با نورپردازی قرمز تیره که حالت خیلی غمگینی به فضا می ده . موسیقی ملایمی که پخش می شه منو یاد بدبختیام میندازه ! نمی دونم چه چیزی می تونه آدم رو به یک چنین فضای اندوهناکی بکشونه ! شاید چون جای دیگه ای بلد نیست و در عین حال از خیر آب انار هم نمی تونه بگذره ! حداقل در مورد من که اینطوریه ! قاب عکسای روی دیوار یک سری خطوط خاکستری در هم رو روی یک فضای سیاه به تصویر می کشن . اینجا که میای احساس می کنی در دنیا فقط سه رنگ موجوده: قرمز ، سیاه ، خاکستری ! باز هم مجسمه روی میز جای امیدواری داره ، اونم فکر کنم اگر صاحب کافی شاپ می دونست مفهوم آدمی که با چندین چشم روی یک پا می ایسته چیه ، همه مجسمه ها رو عوض می کرد با مجسمه هزارپای یک چشم ! رنگ کفپوش ها با رنگ سقف ست شده و حتی طرح های یکسانی روی هر دو کار شده ، طوری که اگر میز و صندلی ها و قانون جاذبه رو حذف کنی فرق بین آسمون و زمین رو نمی فهمی !!!!
فضای داخل کافی شاپ دیگه برام تکراری و ملال آور شده ، هر بار که میام همین اشیا و همین رنگ ها رو می بینم و افکار تکراری و فلسفه بافی های بی اساس ذهنم رو پر می کنن ! ترجیح می دم بیرون رو نگاه کنم . درست رو به روی کافی شاپ ، اون طرف خیابون ، حد فاصل بوتیک بزرگ "..." و مانتو فروشی "..." یک دیوار کاه گلی قرار داره ، تنها جای خیابون که از کلنگ نوسازی جون سالم به در برده ، ولی اونقدر پیر و فرطوطه که نفس های آخر رو می کشه . درست در همین نقطه ای که هیچ بوتیک داری نمی تونه ادعای مالکیتش رو داشته باشه ، جلوی همین دیوار خسته ، پسربچه دوازده ، سیزده ساله ای بساط واکسش رو روی یک گونی سفید رنگ با لکه های سیاه واکس پهن کرده و خودش روی یک صندوق چوبی نشسته و توی کتابی که روی زانوهاش گذاشته پرسه می زنه ! تعداد زیادی بند کفش با رنگ های مختلف رو روی بندی که به دیوار کاه گلی پشت سرش آویزان کرده انداخته : قرمز ، آبی ، قهوه ای ، زرد ، خاکستری ، بنفش ، سیاه ، قشنگ تر از رنگین کمون ! آسفالت کف خیابون سیاه و آسمون بالای سرش آبی آبی ! همه عالم رو که حذف کنی بازم فرق بین آسمون و زمین اون طرف مشهوده !
یک ، دو ، سه ، چهار ، پنج ، درست همین پارسال بود که پدرم رو وادار کردم رنگ دیوارا و کمدای اتاقم رو عوض کنه تا من درس بخونم ، فکر کنم نزدیک صد هزار تومان هزینه کرد . پنجاه و یک ، پنجاه و دو ، پنجاه و سه ، پنجاه و چهار ، پنجاه و شش ، باید دنبال یه خودکار جدید بگردم ، اینطوری بیشتر انگیزه درس خوندن پیدا می کنم ، شایدم از این به بعد با روان نویس نوشتم ، البته اگه یه روان نویس خوب پیدا کنم . صد و هفتاد و چهار ، صد و هفتاد و پنج ، صد و هفتاد شش ، از فضای خوابگاه متنفرم ، توی کتابخونه که اصلا نمی تونم درس بخونم ، تمرکز ندارم ، بابام گفته ترم دیگه برام خونه می گیره . پونصد و سی و شش ، پونصد و سی و هفت ، پونصد و سی و هشت ، پونصد و سی و نه . لیوان بلند پر از آب انار در عرض مدت کوتاهی خالی خالی شد ، انگار که هرگز آب اناری داخلش نبوده ! به ساعتم نگاه می کنم ، باید برم یه عطر جدید بگیرم ،دیگه حالم از این عطر به هم می خوره . صندلی رو عقب می کشم . تا وقتی که به جلوی در کافی شاپ می رسم ، از پله ها پایین می رم و از روبه روی پسر واکسی عبور می کنم ، تعداد آدم هایی که در این ده دقیقه بی تفاوت از کنار پسرک عبور کردند با خودم می شه هشتصد و چهارده نفر !