۲/۲۱/۱۳۸۹

طرح تحول اجتماعی !!!!!!!! م

زمینه :

پرده اول

مرد با قیافه ای حق به جانب از برابر پنجره خانه ها عبور می کند . کلنگ ، روی شانه اش آنچنان سنگینی می کند که تعادل راه رفتنش را گرفته . با چشم هایش دیوارها را در می نوردد . نگاهش از ترک آجرها تو می رود و وقتی بیرون می آید مصمم می شود . برمیگردد ، دستش را بلند می کند و به لودری که در چند متری آنجا توقف کرده اشاره می کند . لودر نزدیک می شود و برای ترک های آجرهای توی دیوار هر ثانیه نصف می شود . زمان آنقدر زود می گذرد که سقف خانه فرصت نمی کند به جای فرود آمدن روی سر ساکنانش یک جای دیگر پایین بیاید ! چهار نفر زیر آوار خانه جان می بازند و این بار چشم های مردی که خود را حق به جانب می دانست از سوراخ آوارها تو نمی رود تا ظاهر دلخراش ساکنان خانه را که حالا اجسادی با قیافه های چندش آور بیش نیستند ، تماشا کند ! ستون های خانه ای با دیوارهای ترک خورده بر سر ساکنانش فرو ریخت تا نشاید بر سر عابران پیاده فروریزد ! کسی حق اعتراض ندارد ، در این شهرمجوز شهرداری برای کشتن آدم ها کفایت می کند .

پرده دوم

امتحانات نهایی سال سوم دبیرستان ، طبق معمول با دوستم قرار داریم تا پیاده برگردیم خونه ! بعد از هر امتحان خودمون رو به صرف بستنی قیفی مهمون می کنیم و توی راه حسابی از خجالت معلم ها و طراحان سوال و وزارت آموزش و پرورش در میایم و دست آخر به این نتیجه می رسیم که " بستنی غیبتی" واقعا چیز خوشمزه ایه !
جلوی پارک که می رسیم وقت خداحافظی هم می رسه ! دوستم نگاه شیطنت آمیزی به نیمکت توی پارک میندازه و به من می گه "یاد بگیر ." بی وقفه برمیگردم و به نیمکت مذکور نگاه می کنم : " یه پسر جوون با موهای ژل زده ، و یقه ای که باز بودنش به گردنبند توی گردن پسر اجازه خودنمایی می ده ! " از قدیم یقه باز پسرها برام بینهایت چندش آور بوده و علتش رو هم نمی دونم ، شایدم می دونم و نمی خوام بگم !!!! با این حساب از خیر پسره می گذرم و به دختر کنار دستش نگاه می کنم : " یه دختر خیلی کم سن و سال با آرایش خیلی غلیظ و ناشیانه و مانتوی زرشکی و روسری صورتی که ترکیب رنگ قشنگی رو بوجود آورده ! پسر و دختر حسابی مشغول گفت و شنود هستند ، طوری که انگار غیر از اون ها کسی روی این کره خاکی زندگی نمی کنه . با این وصف به این زودی ها متوجه نگاه های من و دوستم نمی شن . ولی من ترجیح می دم نگاهم رو به طرف دوستم برگردونم و با حالتی جدی ولی تصنعی بپرسم : " از کدومشون ؟ ساسی یا سونی ؟؟؟؟ " خودمم نمی دونم چطور اسم ساسان و سونیا رو روی اون پسر و دختر گذاشتم و به اون سرعت مخففشون کردم و تحویل دوستم دادم !

پرده سوم

عصر جمعه ، به خاطر کار مهمی باید می رفتم دانشگاه . موقع برگشتن می رم طرف ایستگاه خط واحد و از دخترهایی که اونجا ایستادن می پرسم : " شما منتظر خط باغ ملی هستین ؟ " دخترها با لحن تمسخر آمیز توام با تحقیری بهم می گن جمعه ها خط نمیاد !!!! ابروهام تا نزدیکی موهام بالا می رن ! چشم هام گرد می شن و از حالت توام با تمسخر دخترها ناراحت می شم و برای تلافی می گم : "عجب شهر مسخره ای دارین ." و چون می دونم شهر مسخره ای نیست ، دلم خنک می شه ! به طرف آژانس دانشگاه حرکت می کنم که راننده یکی از تاکسی زردهایی که جلوی دانشگاه ایستادن میاد طرفم و میگه تاکسی دربست خانم ؟ فقط هشتصد تومن ! منم یه حساب کتاب سرانگشتی می کنم می بینم این یکی به صرفه تره ! یه نگاهی هم به رنگ ماشین و آرم شرکت تاکسیرانی میندازم و سوار می شم . هنوز خیلی از دانشگاه دور نشدیم که راننده برمیگرده و می گه : " شما چه رشته ای هستید ؟ " سعی می کنم نگاهش نکنم ، در فاصله ای که جلو رو نگاه می کنه ، مقنعه ام رو جلو میارم . سکوت می کنم و از پنجره به بیرون نگاه می کنم . دوباره برمی گرده و می گه : "چه رشته ای هستید ؟ " می ترسم اگر جواب ندم بیشتر حساس بشه ، با لحنی جدی می گم "عمران " . بازم برمیگرده و میگه دعا کن که زودتر فارغ التحصیل بشی من بشم راننده شخصیت ، به من علاقه داری بشم راننده شخصیت ؟ " درونم طوری فرو می ریزه که یاد فیلم های یازده سپتامبر و برج تجارت جهانی میفتم ! ترس از نوک انگشت پاهام تا نوک موهام رو فرا گرفته . یاد اون دخترچادری میفتم که موقع اومدنم ، پایین پله ها ایستاده بود و با گریه داشت درباره راننده ای که با چاقو همه پول هاش رو گرفته صحبت می کرد و من اون لحظه با خودم گفتم : "بازم شخصی سوار شده ! " ولی حالا با خودم می گم شایدم شخصی سوار نشده ! با طنین صدای راننده که دوباره برگشته و به من نگاه می کنه ترسم بیشتر می شه : " زنا خیلی موجودات نازنینی هستند ، من خیلی زن ها و دخترها رو دوست دارم ، خدا هم همین طور ! "
به بیرون که نگاه می کنم همه چیز برام نا آشناست . خونه ها ، خیابون ها ، حال سکته دارم . می گم : " نگه دارید لطفا پیاده می شم ." میگه : " مگه من دیوونه ام دختری مثل شما رو چنین جایی پیاده کنم ؟ " قبل از اینکه سر یکی از پیچ ها در ماشین رو باز کنم و خودمو بندازم بیرون ، خیابونا برام آشنا می شن و می رسیم جلوی در خوابگاه ! هزار تومان از کیفم بیرون میارم و بهش می دم و فورا پیاده می شم . وارد خوابگاه می شم ، از پله ها بالامی رم . در اتاق رو باز می کنم و تا شب که هم اتاقی هام بخوابند ، از دست غرور لعنتیم صبر می کنم . شب پتو رو روی سرم می کشم و تا صبح بی صدا گریه می کنم !

پرده آخر

این بار که اومدم خونه از مامانم شنیدم که دوباره قراره طرح مبارزه با بدحجابی شروع بشه . یاد دستشویی های سوله های دامپزشکی دانشگاهمون میفتم که زنونه و مردونه نداره و طرحی برای جدا کردنش در دست نیست ! یاد چند سال پیش ، میدون هفت تیر تهران میفتم و اون دختر چادری که چادرش رو به یه دخترمانتویی داد تا از دست گشت ارشاد فرار کنه ! یاد خیابون ملاصدرای شیراز میفتم که هر از گاهی کرکره مغازه هاش با همه مشتری های داخلشون پاین کشیده می شد ، چون گشت ارشاد اومده بود ! یاد اون راننده تاکسی میفتم و اینکه چند تا دختر مثل من رو توی خیابونای شهر نصف عمر می کنه و طرحی برای مبارزه باهاش وجود نداره ! یاد ساسان و سونیا میفتم و نیمکتی که احتمالا از این به بعد از ترس گشت ارشاد خالیه و به باغی فکر می کنم که میزبان ساسان و سونیا خواهد بود ، باغ یا مخروبه بودنش فرقی نمی کنه ولی از سرنوشت وسوسه ای که دور از چشم عابران پیاده در وجود ساسان و سونیا جان خواهد گرفت بر خودم می لرزم . بعد از این ، گشت ارشاد که بیاد اول مقنعه ام رو جلوتر می کشم و بعدش یاد ساسان و سونیا میفتم با چهره های خونین زیر آوار و اون مرد و کلنگش و ترک توی دیوار که برای تعمیرش نیاز به سیمان بود ، نه کلنگ !

۲/۱۱/۱۳۸۹

15 اردیبهشت ، تولد یک من

زمینه :


نوزده سال پیش درست در پانزدهیم روز از دومین ماه سال، یعنی دقیقا وسط اولین فصل سال "من" به دنیا آمدم . درست مانند شش سال قبلش که در دهمین روز از سومین ماه سال یک "من" دیگر به دنیا آمد . درست مانند چهار سال قبل ترش که در بیست و شمین روز از ششمین ماه سال "من" دیگری به دنیا آمد و این روال از سال ها قبل در خانواده ما تا به امروز و احتمالا سال ها بعد ادامه داشته و ادامه خواهد داشت .

اگر خود را از تونل تو در تو و گیج کننده اعداد بیرون بکشیم و آن ها را مثل کاغذ ساندویچ مچاله کنیم و در سطل آشغال بریزیم ، آنوقت "من"و "سرگذشت من" به تعداد تمام اعضای خانواده ام از "صد" ها سال پیش تا سال هایی درآینده که تعداد آن سال ها را کسی نمی داند ، تکثیر می شویم . آن گاه هیچ کدام از روزهای سال که هرکدام زاد روز یک یا چند تن از اعضای خاندان "من" بوده است ، با روزهای دیگر تفاوتی نخواهد داشت و زمان مسیر دایره وار احمقانه ای بیش نخواهد بود که جهالت آدم ها آن ها را محکوم به طی کردن این دایره های بی آغاز ِ بی انتها می کند !

بارها اعضای خاواده من کوشیدند تا خود را از چنگال این یکنواختی که تارهایش را عنکبوت وار به دور زندگیشان می تنید برهانند . بارها در برابر سرنوشت محتوم خویش طغیان کردند و اندیشیدند که تحولی آفریده اند و پیروز شده اند و جشن گرفتند و پایکوبی کردند و غذاهای خوشمزه خوردند و نوشیدی های خنک نوشیدند و از فرط خوشحالی نتوانستند بخوابند . اما فقط فکر کردند که تحولی آفریده اند ! شکل عنکبوت عوض می شد و رنگ تارها و تحول ، سرابی زاده ذهن بیمار آن ها بیش نبود . و چون تارها را خود می بافتند و حتی در این راه جان می باختند و عزیزانشان را فدا می کردند ، قادر به پذیرش این واقعیت نبودند که در چنگال تارهایی که خود بافته اند و عنکبوتی که خود بر خویش مسلط ساخته اند ، اسیر گشته اند ، تا زمان نسل های بعدی که آن همه پایکوبی ها و جشن ها و جان فشانی ها را فراموش کنند و دوباره به فکر "تحول" بیفتند و سرابی از "تحول" بیافرینند .
و اینچنین صد ها و صد ها سال گذشت و اجداد من که می پنداشتند "خاطرات" را می توان همچون تفاله های یک استکان چای نوشیده شده در چاه فاضلاب ریخت ، همیشه دچار اشتباه حساب می شدند و اینگونه "خاطراتشان" مثل یک صفحه از کتابی که بقیه صفحات را از روی آن تکثیر کنند ، تکثیر می شد و تفاوت تنها در رنگ جوهر بود و نقطه های ناشی از پخش شدن آن !

امروز در نوزدهمین سالگرد ولادت "من" خاطرات گرد و خاک گرفته خاندانم را که مرور می کنم ، سیمای مادرم را در سیمای خویش می بینم و سیمای مادربزرگم و سیمای هزاران "من" دیگر از "صد" ها سال پیش تا به امروز ! رنج ها و آرزوهای پدرم را در سیمای برادرم می بینم و رنج ها و آرزوهای پدر بزرگم و هزاران "من" دیگر از "صد" ها سال پیش تا به امروز ! و تعجب می کنم که "خاطرات" می تواند چنین شباهت شگرفی بیافریند و غفلت از آن این شباهت را تا ابد تکرار خواهد کرد ، بدون هیچ وقفه !

همه اقوامی که "خاطراتشان" را نادیده بگیرند و یا در پس ذهن هایشان آنطور که می خواهند به یادش آورند و یا به دست های پنهانی اجازه دهند تا خاطراتشان را که به منزله هویتشان است به نفع خویش بازآفرینی کنند ، محکوم به "صد سال تنهایی "* اند !

نوزده سال تنهایی برای "من" کافی است ...


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* نام رمانی اثر گابریل گارسیا مارکز