۴/۰۲/۱۳۸۹

انتقاد از منتقدان

زمینه :



از مشخصه های بارز انحصار طلبی سیاسی ، سرکوب منتقدان از یک سو و تلاش برای کمرنگ نمودن ارتباط و تعامل مردم و روشنفکران از سوی دیگر است که از مصداق های آن می توان توقیف گسترده روزنامه ها و نشریات و ایجاد محدودیت برای آن ها ، جلوگیری از فعالیت احزاب و تشکل های مخالف و منتقد و همچنین ایجاد محدودیت برای دسترسی به پایگاه های اطلاع رسانی از جمله شبکه های موجود در فضای مجازی را نام برد . نتیجه بدیهی و طبیعی چنین برخوردی در کوتاه مدت ، سرخوردگی و ناامیدی منتقدان و بعضا برخوردهای عاطفی و احساسی از سوی آن هاست که نتیجه مطلوب انحصار طلبان می باشد . در حالیکه چه بسا برخورد منطقی و درست دولت و مسئولان با منتقدان نه تنها منجر به عملکرد درست آن ها و اصلاح اشتباهاتشان خواهد شد ، بلکه یکی از ضمانت های بقای حکومت هم خواهد بود .

فضای پر تنش حاکم بر سیاست کشور از یکسو و برخورد نامناسب مسئولان با منتقدان از سوی دیگر تا حدود زیادی باعث انحراف نگاه منتقدان و روشنفکران از عملکرد دولت و بررسی نقش آن در بسیاری از عقب ماندگی های سیاسی ، اقتصادی و اجتماعی کشور شده است . اگرچه رکن چهارم در جامعه ما بجز چند سالی در دولت اصلاحات ، آن هم با محدودیت ها و فشار بسیار ، از جایگاه شایسته خود محروم بوده و قادر به انجام وظایفی را که از آن انتظار می رود نیست و نه تنها به عنوان یک نهاد ناظر بر حکومت محسوب نشده ، بلکه همواره سنگینی نظارت حکومت را بر پشت خود احساس نموده است ، اما این مسئله نباید منجر به انزوای روشنفکران و منتقدان شود . باید این مسئله را نیز در نظر گرفت که توجه و بررسی یک امر مهم نباید باعث غفلت و بی توجهی نسبت به سابر امور گردد .

در اینجا این سوال مطرح می شود که مثلا دولت بر سر مسئله لغو طرح خوشه بندی خانوارها چقدر از سوی مردم و روشنفکران بابت هزینه تلف شده و سرمایه از بین رفته در این میان و عدم برنامه ریزی دقیق و درست و نگاه غیر کارشناسانه مورد بازخواست قرار گرفت ؟ بر سر مسئله تبدیل ارز از دلار به یورو و تبدیل مجدد آن به دلار چطور ؟ آیا نقش دولت در تشدید تحریم های شورای امنیت علیه ایران را بررسی کرده ایم ؟ آیا سیاست خارجی دولت پیرامون این موضوع ، آنطور که ادعا می شود واقعا ایستادگی در برابر امپریالیسم است یا به زانو در آمدن دربرابر آن می انجامد ؟
رکود اقتصادی حاکم بر جامعه آنهم در شرایطی که اکثر کشورهای اروپایی بحران اقتصادی را مهار کرده اند ناشی از چیست ؟ دولت چقدر در برآوردن نیازهای بخش کشاورزی و صتعت کشور کوشیده است ؟ آیا امروز ما نسبت به پنج سال گذشته در جایگاه بهتری از لحاظ صادرات محصولات کشاورزی و استقلال در تولید آن ها قرار داریم ، یا اینکه سیاست های غلط دولت در واردات بی رویه در جهت ارضای کوتاه مدت مردم باعث به زانو درآمدن کشاورزان و صنعتگران شده است ؟ چرا به گفته رئیس اتاق بازرگانی کشور صنایع ایران در حال حاضر تنها با 40 درصد ظرفیت خود فعالیت می کنند ؟ این میزان به گفته مرکز پژوهش های مجلس کمتر از سی درصد است ، آیا این یک هشدار اقتصادی نیست ؟ مقصر این امر چه کسی است ؟ آیا در صورت تداوم این روند شاهد وقوع یک فاجعه اقتصادی و به دنبال آن بحران اجتماعی در کشور نخواهیم بود ؟ در این میان آیا ادعای آقای احمدی نژاد در جمع مردم یاسوج مبنی بر اینکه با اجرای طرح تحول اقتصادی حتی یک فقیر هم در جامعه باقی نخواهد ماند ادعای درستی است ؟ آیا یادآور شده ایم که اساسا تحقق چنین جامعه ای محال است و چندان ایده آل هم نیست ؟ چرا که فقر صرفا ناشی از محرومیت های تحمیل شده از سوی اجتماع بر فرد نیست ، بلکه می تواند ناشی از فرهنگ غلط زندگی یا حتی تن پروری باشد که متاسفانه این روزها در جامعه بسیار هم شایع شده و اتفاقا نقش طرح های اقتصادی دولت را در شیوع این بیماری نمی توان نادیده گرفت . آیا چنین فقری را می توان با افزایش مزایای دریافتی این گروه از دولت ، برطرف نمود ؟ و آیا این کار ضایع کردن حقوق دیگران محسوب نمی شود ؟

این ها فقط چند نمونه از مسائلی بود که علیرغم انتقاداتی که در زمینه آن مطرح شده ، اما دولت فشار افکار عمومی را آنطور که باید و شاید در این خصوص احساس نمی کند . باید پذیرفت که نگاه روشنفکران آنطور که شایسته است متوجه عملکرد دولت در زمینه اداره امور کشور نیست و حوادثی نظیر شکستن حرمت منازل علما و مراجع و حادثه تاسف برانگیز چهاردهم خرداد در انحراف هرچه بیشتر این نگاه بسیار موثر بوده است .

۳/۲۶/۱۳۸۹

خودت را جمع کن

زمینه :

تو به من نگاه می کنی و من به زمین نگاه می کنم . نه اینکه فکر کنی از نگاهت می ترسم ، نه اینکه فکر کنی از شرم و ندامت سرم را پایین انداخته ام ، نه ! فقط بخاطر اینکه نگاه تو ارزش دیده شدن هم ندارد !

آنقدر درمانده ای که حتی خودت را هم نمی توانی جمع کنی . صدای تپش های قلبت گوش فلک را کر کرده . مثل دیوانه ها هیچ نمانده تا از شدت خشم سرت را به در و دیوار بکوبی ، شاید هم در خفا اینکار را کرده ای . اما من ، نهایتش سرم را به درختی تکیه دهم و قطره اشکی بریزم ، آن هم احتمالا بخاطر اینکه دلم به حال تو سوخته است .و توی احمق قطره اشک مرا حمل بر عقب نشینی می کنی و دستت را بالاتر می آوری تا اینبار سیلی را محکم تر بنوازی شاید بلور اندیشه ام خرد و خاکشیر شود . فکر کردی نمی دانم همین دست سفاکانه ات با آن سیلی های آبدارش چند بار در برابر لبخند گونه های من کم آورده است ؟

خوب که درمانده می شوی می گویی : "کفش هایت را در بیاور ."
خنده ام قلبت را نیش می زند ، مگر کفش های من چند می ارزد که از بیرون آوردنشان ماتم بگیرم ؟ به اندازه آن صندلی چوبی فرسوده و کهنه تو نمی ارزد که با هر نگاه من پایه هایش لرزان و لرزان تر می شود . هنوز هم نفهمیده ای سالهاست روی آن صندلی نشسته اند و رفته اند ، ولی من همچنان اینجا روی پاهای خودم ایستاده ام ، حالا زیر آفتاب یا بارانش ، با کفش یا بدون کفشش به خودم مربوط است ، من ایستاده ام اما کسی روی آن صندلی نمانده است . عاقبت تو را هم خدا بخیر کند !

عمق وجودت می سوزد ، می گویی : "جوراب هایت را هم در بیاور ."
لب هایم به هم می چسبند و ناخودآگاه چانه ام طوری چروک می خورد که بیهودگی کارت را به تو گوشزد کند ! ببین جوراب هایم پر از سوراخ های بزرگ و کوچک است . پاهایم احتمالا حصار جوراب ها را تاب نیاورده اند ، خواسته اند نفسی تازه کنند ! حتی انگشت شصت پایم هم با آن هیکل گنده اش در ایجاد این روزنه ها همکاری کرده است ، آخر یکی از سوراخ ها ، راست روی سر انگشت شصتم است ! عجب هیکلی دارم ، همه اعضا و جوارحم مثل خودم در طلب یک چیزند ! باید از این به بعد بیشتر به خودم افتخار کنم !

آن لبخند ترحم برانگیزت را که تا چند دقیقه دیگر روی صورتت می ماسد بیشتر از بقیه قسمت های چهره ات دوست دارم . مخصوصا آن لحظه ای که فتحِ روی صورتت وجودش را به عجز تسلیم می کند و مسبب همه این ها من هستم .
با همین لبخند ترحم برانگیز به سنگ های آفتاب خورده اشاره می کنی و با چوب به پشتم می زنی و می گویی : "راه بیفت ."
راه می افتم و راه رفتن را تمرین می کنم ! باید از تو تشکر کنم که مرا رونده قهاری بار می آوری . پاهایم تاول می زنند ، نمی گویم این روزها خیلی مست و سرخوشم . نمی گویم آفتاب پاهایم را نمی سوزاند و مخم را آب پز نمی کند . نمی گویم حتی یک ذره هم از تو نمی ترسم . ولی خوبیش اینست که در برابر من هزار راه هست اما تو به بن بست رسیده ای !

۳/۲۲/۱۳۸۹

نامه ای به اینترنت / به مناسبت 22 خرداد

زمینه :


وَاصْبِرْ فَإِنَّ اللّهَ لاَ يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ
و شكيبايى كن، كه خداوند پاداش نيكوكاران را ضايع نخواهد كرد!
سوره هود آیه 115



اینترنت عزیز سلام ! حالت که می دانم در زیر سایه سیستم های هیتلرینگ این روزها اصلا خوب نیست . همین دیروز سیستم پشتیبانی آمارگیری وبلاگم هیتلر شد ، پریروز ترش هم سیستم پشتیبانی عکس هایش هیتلر شد ! حالا عکس ها به کنار ، سیستم آمارگیری که بیچاره جز چند تا عدد و رقم حرف دیگری برای گفتن ندارد نمی دانم چرا خفه شد !!!! "خفه اش کردند" ، شاید عبارت بهتری باشد . بگذریم شاید تعجب کنی که چرا میان این همه آدم برای تو نامه می نویسم ! آخر دیدم هیچ کس به تو نامه نمی نویسد گفتم بگذار من برایت نامه ای بنویسم و توی این بیست و دو خردادی یک تشکری هم از تو بکنم بابت حضور مستمرت در این یکسال در کنار ما ، شاید که زخم اینهمه هیتلرینگ بر پیکرت کمی التیام یابد !!!!!!

یادش بخیر آن 360 کذایی ! چرا دروغ ! از همان 360 کذایی بود که معتادت شدم ، حالا ولی کارم به جایی رسیده که برای خودم برو بیایی دارم ، در این دنیای مجازی ! می گویم کذایی چون درست بعد انتخابات بود که سکته کرد و مرد و رهایمان کرد و داغ آوارگی به سینه هایمان زد ، شاید هم حق داشت سکته کند ! گفتم انتخابات ، یادش بخیر هر وبلاگی که به روز می شد قلب هایمان از شدت هیجان می تپید که یکی دیگر از دوستانمان آزاد است و آزاد می اندیشد . یادش بخیر ماجراهای هیتلر و ویلاگ نویس ها که مثل تام و جری همدیگر را دنبال می کردند و دست آخر هیچوقت هم دستشان به هم نمی رسید ، خانه اول و خانه دوم و خانه سوم و الی آخر خانه های مجازی وبلاگ نویس بیچاره ای بود که از ترس هیتلر بند و بساطش را روی کولش می گذاشت و از این جا به آن جا نقل مکان می کرد و ما جمیع خوانندگانش هم عین بچه های مادر جوجه اردک زشت دنبالش راه می افتادیم ! جالب اما می دانی چیست ؟ بچه های مادر جوجه اردک زشت در این یکسال کم که نشدند هیچ ، زیاد هم شده اند ، اتفاقا برعکس قصه های قدیم همه یشان هم زشتند و با جو جه اردک های عرفی فرق دارند !

باور کن ضریب هوشی ام از صدقه سر تو و آن هیتلرت در این یکسال اخیر چند درجه افزایش یافته ، آخر آنقدر با این اینترنت ذغالی سر و کله زده ام و دنبال راهکار تازه برای دور زدن هیتلر گشته ام و از مخم کار کشیده ام که دیگر حسابی راه افتاده ام. آخر این هیتلر هم روی آن هیتلر جنگ جهانی را سفید کرده ، کلی فوت و فن جدید یاد گرفته و بعضی وقت ها دورزدنش واقعا سخت می شود ، اشک آدم را در می آورد ، می دانی که ؟!!!!!
می دانم که یکسال گذشته بر تو سخت گذشت بر من ها نیز ، اما اگر یکسال گذشته اینهمه سخت نمی گذشت ، اینقدر اخبار نمی خواندم ! باور کن اگر اینهمه سختی نبود ، چشم هایم روی مانیتور اینقدر راه نمی رفتند . باور کن اگر اینهمه سختی نبود همین دو ، سه تا کتابی را هم که ورق زدم ، ورق نمی زدم . حالا هی بگو در این یکسال این را از دست دادیم ، آن را از دست دادیم ، راست می گویی خیلی چیزها از دست دادیم ، یکی اش خواب آرام شبانه بود در سوگ آن ها که رفتند ، اصلا چرا راه دور برویم ، یکی اش هم همین ده میلیارد دلاری بود که بر سر تبدیل ارز از دست دادیم !!!!!! ( نگو که ربطش چیست که می دانم تو یکی می دانی ربطش چیست ! ) با همه این ها راه ما امروز تداوم دارد ، به مقصد آفتاب و حداقلش اینست که اگر سایه آفتاب بالای سرمان نیست ، اگر هوا ابری است و باران نمی بارد ، چشم های بسیاری هستند که روشنایی شان جای آفتاب را پر می کند ، حداقل می دانیم که در آفرینش خدا جبراً بعد از هر غروبی طلوعی هست . حالا قضاوت میان دو کفه ترازویی که در یک سو از دست رفته هایند و در سوی دیگرش بدست آورده ها ، با خودت !

می دانم که تهمت شنیدی و تهمت شنیدیم . می دانم که به بیگانه چسباندنمان و به بیگانه چسبانده شدی ! می دانم که بعضی وبلاگ هایت هستند که مدت هاست به روز نمی شوند ، اما خوب می دانی که خاک نمی خورند ، چون هستند آنان که هر روز به این وبلاگ ها سر می زنند تا بگویند هستیم و فراموش نمی کنیم آن ها را که تا دیروز در میان ما بودند . اما در این یکسال همه ما با هم بودیم ، با هم آموختیم که گاهی لازم است به جای فریاد سکوت کنیم اگرچه گاهی سکوتمان هم در کنار فریادمان در زندان حنجره هامان آب خنک خورد . با هم بودیم و حتی در زیر شدید ترین ضربه های سرکوب جز "اصلاح" هیچ نخواستیم ، در بیاباتی ترین کویرها و در محاصره زهرآلود ترین نیش مارها هم جز "باران " نخواستیم و نخواهیم خواست . یاد گرفتیم که باید آهسته و پیوسته راه پیمود ، پیمودن یک شبه راه هزارساله افسانه ای مختص کتاب قصه بچه ها بیش نیست که فقط به درد شعارهای شب انتخابات می خورد ! یاد گرفتیم که تغییر را باید از خودمان آغاز کنیم ، از من ها و آغاز کردیم و موفق بودیم ، ما تغییر کرده ایم ، باور کن ما تغییر کرده ایم و با "من" های یکسال پیش تفاوت اساسی داریم .

اینترنت عزیز امروز بیشتر از هر زمان دیگری وطنم را دوست دارم و می خواهم صدایم را به گوش همه آنانی که برای سرزمین من دندان تیز کرده اند برسانی که من امروز بیشتر از هر روز دیگری وطنم را دوست دارم و چشم هایم از همیشه بازتر است . افتخار می کنم که یک "اصلاح طلبم " حتی اگر دیگرم بخوانند ، باز هم توفیری نمی کند ، چون من یک "اصلاح طلبم" !



نه هر درخت تحمل کند جفای خزان / غلام همت سروم که این قدم دارد

۳/۱۲/۱۳۸۹

عقده گشایی

زمینه :

این روزها حتی خاراندن پس کله ام هم کمکی نمی کند تا بفهمم علت اینکه حس "تهوع" * ام آنقدر زیاد شده که صبح ها از شدت تهوع از خواب می پرم ، چیست ! حتی یک کودک ده ساله هم می فهمد ، اما من نمی فهمم چرا آفتاب رنگ پریده ای که از پنجره به درون اتاقم سرک می کشد اینقدر تهوع آور است . توی آینه نگاهی می اندازم ، اما بجز پرتاب کردن مقدار متنابهی آب دهان به سمت تصویر توی آینه کاری از دستم بر نمی آید . فکر کنم از فردا باید از همه آدم هایی که کفش هایشان از فرط نو بودن جیر جیر می کند ، بخاطر حس تهوع ام خسارت بگیرم . از همه آن هایی که به دنبال رژ لب دلخواهشان سرتاسر خیابان های شهر را زیر پا می گذارند . چه کسی گفته او که در خانه اش نشسته و کله اش را توی کتاب درسش چپانده و بیرون هم نمی آورد هیچ آزاری به من نمی رساند ؟ باور کن فکر کردن به اینکه یک نفر در کنج خانه اش حتی برای خاراندن پس کله اش هم سرش را از توی آن کتاب لعنتی بیرون نمی آورد ، مثل اینست که یک نفر بیخ گوشم ناخن انگشتش را هی روی شیشه بکشد ، هی روی شیشه بکشد و در پاسخ نگاه های تهدید آمیز آدم لبخند تحویلت بدهد !
پای خسارت گرفتن که برسد اول از همه یکی دو تا سیلی آبدار بیخ گوش خودم می نوازم ، طوری که صدایش را حتی سوپری سر کوچه هم بشنود ، بعدش می روم سراغ دیگران ! سراغ آن پسری که هر روز صبح درست موقع رفتن به دانشگاه با اعتماد به نفس فوق العاده بیهوده ای از خیابان عبور می کند و علامت سوال بالای سرش گویای این حقیقت است که خودش هم نمی داند با این وضع عبور کردنش از خیابان چرا هنوز زنده است ؟ حواس پرتی اش طوری حس " تهوع "را در وجودم زنده می کند که به فکر خودکشی می افتم ! بعدش می روم سراغ همکلاسی ام که هر روز صبح مقنعه اش را اتو می کشد و خودش هم نمی داند چرا ؟ و هیچ وقت هم خسته نمی شود ! واقعا چنین آدمی تهوع آور نیست ؟ بعدش می روم سراغ آن دختری که به جای "انسان از آغاز تا انجام " که از او خواسته بودم ، برایم "مسئله حجاب " می آورد ، انگار با یک نگاه به سر و وضع من خوب فهمیده بود باید چه کار کند تا تهوع غیر قابل تحمل شود ! بعدش می روم سراغ تیرهای چراغ برق که اینقدر احمقانه از توی زمین سر برآورده اند و پشت سر هم تا ناکجا رفته اند . این ها مظهر تهوع اند ! نه ! حالم از این شعارهای مدرن به هم می خورد ، فکر کردی از مشاهده دیوارهای کاه گلی روستاها خوشم می آید ؟ نه ! آن ها هم به شکلی مظهر تهوع اند ، چون همه آن ها ار آن آدم هایی اند که از صبح تا شب توی خیابان ها پرسه می زنند ، می آیند و می روند ، مهم آدم ها هستند که تهوع را پیوسته با خودشان این طرف و آن طرف می برند . روی تیرهای چراغ برق و یا روی دیوارهای کاه گلی تهوع را جا می گذارند . هیچ کس پس کله اش را نمی خاراند ! همین دیروز یک نفر پس کله اش را خاراند ، تصادف کرد و مرد ! باور کن ! من خودم دیدم ، تو هم دیده ای ، همه یمان دیده ایم منتها هیچ کس جرات نمی کند درباره اش حرف بزند ، چون بالاخره هر کدام از ما ممکن است یک روزی ، یک جایی ، یک وقتی ، حتی در خفا بخواهیم پس کله یمان را بخارانیم ، آنوقت احتمالا سقف خانه روی سرمان فرو می ریزد ، شاید هم از آسمان یک مار رها شود روی سرمان و نیشمان بزند ، چمی دانم بالاخره یک جوری کلکمان کنده می شود دیگر ! با اینحساب چه کسی ترجیح می دهد پس کله اش را بخاراند ؟ فحش دادن به عالم و آدم که بهتر است ، مخصوصا اگر نخواهی به گوش خودت سیلی بزنی ، یا وقتی که قادر نباشی درک کنی که خودت چقدر تهوع آوری و شاید منشا تهوع خودت باشی ، آنوقت خیالت آسوده تر است و با وجدانی راحت می توانی پروسه فحش دادن را تداوم بخشی !


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* نام رمانی اثر ژان پل سارتر