۵/۰۵/۱۳۸۹

نیمه شعبان و عقده های سرکوب شده




پرده اول

راهنمایی که بودیم ، کف زدن یک جرم بزرگ محسوب می شد . یادم می آید وقتی در مدرسه به مناسبت ولادت ائمه جشن برپا می شد ، بچه ها فرصت را برای شادی کردن ، غنیمت می شمردند و با کوچکترین بهانه ای شروع به دست زدن و جیغ کشیدن و شوت زدن می کردند . هنوز چند دقیقه ای از این نوع تخلیه انرژی کردنشان نمی گذشت که مدیر و معاون و معلم پرورشی با چهره ای برافروخته وارد سالن می شدند و طوری سرزنشمان می کردند که انگار شراب خواری کرده ایم یا مثلا برهنه در خیابان راه رفته ایم . معاونمان می گفت : " شما دختر هستید ، این کارها در شأن شما نیست ." من هم همیشه از خودم می پرسیدم مگر دست زدن و سوت زدن توی یک جمع کاملا دخترانه چه اشکالی دارد ؟ معلم پرورشی هم با لحنی سرزنش آمیز می گفت : " فاطمه زهرا (س) هر وقت کسی به خانه یشان می آمده و در می زده ، انگشتشان را روی لبانشان قرار می داده اند تا وقتی می گویند ، چه کسی پشت در است ، صدایشان کلفت شود و تحریک آمیز نباشد ، آنوقت شما (یعنی ما ) آنقدر بی حیا شده اید ، که این سبک بازی ها را در می آورید . " من هم که همیشه تا رنگ دُم میمون را به فلسفه افلاطون و ارسطو ربط ندهم خیالم راحت نمی شود ، با خودم می گفتم یعنی حضرت زینب (س) هم در کربلا با همان انگشت ، نطق می کرده و حقایق کربلا را بر ملا می ساخته ؟ در برابر یزید ، با همان انگشت از آنچه در کربلا دیده و جز زیبایی نبوده سخن می رانده و یزید را تا مرز جنون خشمگین می ساخته ؟ اصلا مگر انگشت روی لب صدا را کلفت می کند ؟ من خودم صد بار امتحان کردم ، هیچ فایده ای ندارد . نیازی به انگشت نیست ، آدم خیلی راحت می تواند صدایش را تغییر دهد !!!!

پرده دوم

مدتی است بدجور احساس دلتنگی می کنم . احساس خفگی دارم و این حس دانشگاه و خوابگاه و خیابان نمی شناسد ، دست از سرم بر نمی دارد . مشکل کوچکی پیش آمده که با همه بی اهمیت بودنش در نگاهم بسیار بزرگ تر آن چیزی که هست جلوه می کند . یک تلنگر کوچک کافی است تا اشکم در بیاید و اگر در زمینه گریه کردن آدم مغروری نبودم ، احتمالا همه اهالی کرمان گریه مرا دیده بودند ، ولی این افتخار (!) نصیب هم اتاقی هایم هم نشد . همیشه گوش شنوای درد دل دیگران بودم ، ولی اهل درد دل کردن نه ، همیشه ظاهر سازی می کردم و غم و غصه هایم را برای خودم نگه می داشتم .
اتفاقا هفته فرهنگ و هنر هم هست . اغلب شب ها در دانشگاه کنسرت و تئاتر و برنامه های مختلف برگزار می شود که توی هیچ کدامشان شرکت نمی کنم ، شاید چون حال و حوصله اش را ندارم ، شاید چون اینجا هفت شب به بعد حمل و نقل درست و حسابی که یک دختر احساس امنیت کند ، ندارد ، شاید چون حوصله خوابگاه و دردسر ها و محدودیت هایش را ندارم . فقط یکی از این شب ها ، توی یکی از این کنسرت ها شرکت می کنم ، آنهم بواسطه اینکه خودم کادر اجرایی هستم و یکی از مسئولان تدارکات مراسم . همچین برنامه سطح بالا و خیره کننده ای نیست که رضایت آدم را جلب کند . آخرین برنامه اما ، چیز دیگری است . دختر و پسر ها با خواننده هم خوانی می کنند ، دست می زنند و سالن تقریبا روی هواست . حس خیلی خوبی به من دست می دهد . با اینکه نه دست می زنم ، نه همراه خواننده آواز می خوانم ، و نه حتی دوست هایم هستند که در کنارشان از مراسم لذت ببرم و فقط به دیوار تکیه داده ام و وقایع را نگاه می کنم ، حس شعف وصف ناپذیری وجودم را پر می کند . برای چند لحظه هم که شده فراموش می کنم که این روزهایم چقدر سگی شده اند . بغض چند روزه ای که گلویم را چسبیده بود ، کمی شل کرده تا نفس بکشم . فقط نگاه می کنم : عده ای دست می زنند و با هم آواز می خوانند . به همین سادگی و همین سادگی انگار که خون تازه ای را در رگ های من جاری می کند . اما دیری نمی پاید که مأمورین حراست وارد عمل می شوند و آبرومندانه برنامه را هرچه سریعتر تمام می کنند و حتی بعد ها شنیدیم که عده ای با جهت فکری و سیاسی مشخص ، گفته اند: " ما تا ریشه کن کردن کامل موسیقی از دانشگاه ، دست از جهاد بر نمی داریم . "

شاید اگر این خوشحالی های ساده را از هم دریغ نمی کردیم ، آمار افسردگی و خودکشی در مملکتمان کمتر بود ، بیشتر دست و دل کار کردن داشتیم . صبح ها از اینکه باز هم صبح شده سر خودمان و خدا غر نمی زدیم و هزاران شاید دیگر ... .

پرده سوم

امشب شب ولادت امام زمان است . من در خانه تنها نشسته ام که برادرم و زن برادرم می آیند دنبالم و با اینکه حوصله ندارم ، به زور برای گردش و خیابان گردی مرا با خودشان می برند . آنچه در خیابان ها می گذرد ، اما تعجب برانگیز است . مغازه دارها بلندگوهای بزرگ را جلوی مغازه هایشان نصب کرده اند و آهنگ های غیر مجاز را با صدای کر کننده ای پخش می کنند . مردم توی فلکه های شهر جمع شده اند و پسرها می رقصند و دخترها با لذت تماشایشان می کنند و با حالتی که دست کمی از رقصیدن ندارد ، دست می زنند . از داخل بیشتر ماشین ها صدای موسیقی های بسیار شاد با صدای بلند به گوش می رسد . یک ماشین سمند با تعدادی دختر جوان از کنارمان عبور می کند . دخترها سرشان را از پنجره بیرون کرده اند و جیغ می کشند و با موسیقی بلندی که توی ماشین گذاشته اند آواز می خوانند . شاید این ها هم مثل ما از جیغ کشیدن توی یک جمع دخترانه محروم شده اند . شاید این ها هم وقتی توی دانشگاهشان می خواستند مثل آدم دست بزنند ، مأمورین حراست نگذاشتند . شاید این ها هم عقده هایشان را اینگونه فریاد می کنند . امشب که احساس می کنند اگر به نام مذهب شادی کنند کسی مانعشان نمی شود . اگرچه شاید بعضی کارهایشان تناسبی با امشب و مناسبتش نداشته باشد و خوشحالیشان هم از بابت واقعه امشب نباشد .
تعداد عروسی ها امشب فوق العاده زیاد تر شده ، حتی از شب های جمعه هم بیشتر است . تمام سالن های شهر از جشن و شادی پر است . مردم ما امشب را برای عروسی کردن مبارک و خوش یمن می دانند . با اینحال در همه این مراسم ها مردم می رقصند و جیغ می کشند و احتمالا هم این کار را دخترها جلوی آقای داماد انجام می دهند ( تازه به شرط اینکه مراسم مختلط نباشد . )
همه این ها ادعای مسلمانی دارند ، راستی آن "برادری" هم که می خواست موسیقی را از دانشگاه ریشه کن کند ، این ها را می بیند ؟ دانشگاه نه ، یک جای دیگر ، هفته فرهنگ و هنر نه ، نیمه شعبان آری !

بیایید برای یک بار هم که شده به جای سر دادن فریاد "وااسلاما" و حقیر کردن اسلام تا آن اندازه که پایه هایش با چند تا جیغ و سوت و کف سست می شود ، بنشینیم و فکر کنیم که واقعا اینهمه تناقض چگونه و به چه علتی شکل می گیرد ؟ چه می شود که خیابان های شهر ما به نام امام زمان (عج) رنگ و لعاب شهرهای اروپایی به خود می گیرد ؟ و این تناقض ها و عقده گشایی ها و آن برخوردهای غلط را متاسفانه ما در بیشتر حوزه های اجتماعی مثل مسئله حجاب هم شاهدیم . آیا اساسا نام این ها را می توان تناقض گذاشت یا این مسئله صرفا از دیدگاه کسانی تناقض است که حاضر به پذیرش اندیشه های نو متناسب با شرایط اجتماع نیستند ؟ و شاید هم ترکیبی از هر دوی این ها را بتوان مشکل جامعه امروزی ما دانست که نام " اسلامی" را یدک می کشد .

۴/۳۰/۱۳۸۹

مرور تاریخ ، به مناسبت سالگرد قیام 30 تیر


پس از قتل رزم آرا نخست وزیر وقت ، که سد بزرگی در برابر ملی شدن صنعت نفت به شمار می رفت ، در 16 اسفند 1329 توسط یکی از اعضای فداییان اسلام ، نمایندگان مجلس شورای ملی به "حسین علاء" ، که فرد میانه رویی محسوب می شد که به ضدیت با انگلیس شهرت داشت ، برای نخست وزیری رأی اعتماد دادند . او وزرایش را به توصیه دکتر محمد مصدق انتخاب می نمود و به آیت الله کاشانی هم که پیش از آن به دلیل مبارزاتش از تهران اخراج شده بود ، اجازه بازگشت به تهران داد . او همچنین در زمان تصویب لایحه ملی شدن صنعت نفت در 29 اسفند 1329 سکوت کرد و دست به اقدامی نزد . با این رویکرد حسین علاء قادر به برآوردن خواست های انگلیس نبود و در نتیجه آنطور که بعضی از نمایندگان مجلس آنزمان اعتقاد داشتد ، او با فشارهای انگلستان به طور ناگهانی استعفا نمود تا "سید ضیاءالدین طباطبایی" بر مسند وی بنشیند . اما نمایندگان مجلس به سید ضیاء رای اعتماد ندادند ، زیرا می دانستند در صورت انتخاب او دیگر مجلسی باقی نخواهد ماند . از سوی دیگر کشور بدنبال اعتصابات کارگری که بدست حزب توده ساماندهی می شد در آستانه جنگ طبقاتی قرار داشت . از این رو انتخاب نخست وزیر جدید از حساسیت ویژه ای برخوردار بود . سرانجام پس از ساعت ها بحث و جدل میان نمایندگان مجلس شورای ملی ، "جمال امامی" واگذاری نخست وزیری به مصدق را پیشنهاد نمود . مصدق که تا پیش از این چندین بار درخواست نخست وزیری شاه را رد کرده بود زیرا می اندیشید که با پذیرش یک مقام از فردی دیکتاتور آزاد اندیشی خود را زیر سوال برده است ، اینبار بلادرنگ پیشنهاد نخست وزیری را از جانب نمایندگان مجلس پذیرفت ، تا هم از سر کار آمدن دولتی بازیچه انگلیس جلوگیری کند و هم بتواند قانون ملی شدن صنعت نفت را عملی سازد ، اما این تازه آغاز مشکلات مصدق بود . مصدق توانست حدود دو سال کشور را بدون استفاده از درآمدهای نفتی اداره کند و در این مدت هرگز از دسیسه های کشورهای بیگانه از جمله انگلستان در امان نبود . او اگرچه در 30 تیر 1330 توانست با کمک مردم و آیت الله کاشانی وزارت جنگ را بعهده گیرد و اختیارات فوق العاده ای را هم از مجلس دریافت نماید اما در 28 مرداد 1332 نتوانست در برابر کودتای مشترک آمریکا و انگلیس پایداری نماید و دولتش سقوط کرد .

دلایل سقوط دولت مصدق را باید هم در داخل کشور و هم در خارج آن جستجو نمود . انگلستان که بواسطه جریان ملی شدن صنعت نفت ایران کینه بزرگی از مصدق در دل داشت شروع به رایزنی با آمریکا برای برکناری مصدق نمود . انگلیس با این عقیده آمریکا که در صورت عزل مصدق ایران کمونیست خواهد شد ، مخالف بود و اعتقاد داشت که راه سومی هم هست و آن هم انتصاب شخصی به نخست وزیری ایران که بتواند به آمریکا و انگلستان ، امتیاز بدهد . انگلستان برای همراه کردن آمریکا با خود به طور مستمر در حال مذاکره بود و سرانجام هم به کامیابی رسید . از سوی دیگر ، مصدق با محدودیت هایی که برای برخی از سران ارتش و درباریان ایجاد کرده بود اگرچه طرفداران تازه ای بدست آورد اما دشمنان تازه ای هم پیدا کرد و برخی از سران ارتش که با وجود مصدق از بسیاری پاداش های هنگفت و بی دلیل محروم شده بودند ، مخفیانه نقشه برکناری مصدق را طرح می کردند و شاه و دربار هم از مصدق دل خوشی نداشتند . همچنین تصویب قوانینی نظیر اعطای حق رای به زنان ، اگرچه حمایت روشنفکران طبقه متوسط جدید را در پی داشت ، اما باعث شد تا مصدق بخشی از متحدان پیشین خود از جمله طبقه متوسط سنتی و اسلامگرایان عملگرا از جمله آیت الله کاشانی را از دست بدهد. اینگونه بود که هم پیمانان پیشین مصدق در جبهه ملی بصورت ناخودآگاه در راستای آنچه شاه و دربار خواستند ، ( همان کسانی که سال ها برای محدود ساختن اختیاراتشان مبارزه کرده بودند . ) گام برداشتند . مصدق که حاضر نشده بود امتیاز بهره برداری از شرکت شیلات شمال را که پیش از این برای مدت معینی به شوروی واگذار شده بود ، تمدید نماید ، حمایت شوروی را نیز از دست داد و به شدت ار داخل و خارج کشور تحت فشار بود . آنچنان که مصدق در خاطرات خود می گوید ، در آن زمان هر کس بر اساس مصلحت طلبی ، مشکلات کشور را به شاه که از هرگونه مساعدت با دولت مصدق امتناع می ورزید ، گوشزد می کرد به حزب توده منتسب می شد و اینچنین بزرگان دربار گوش های خود را به روی نصیحت عاقبت اندیشان بستند .

پس از کودتای نافرجام نه اسفتد ، آمریکا به مصدق قول داد که در صورت جمع آوری مردم و اعضای حزب توده که برای حمایت از وی به خیابان ها آمده بودند و برقراری نظم ، از او حمایت خواهد کرد . مصدق که می اندیشید اینگونه می تواند در برابر انگلستان ایستادگی کند و بخشی از مشکلات کشور را از بین ببرد ، بخش اعظم دیگری از حامیانش را با دسیسه زیرکانه آمریکا از دست داد ، تا کودتای موفق 28 مرداد بر صحنه تاریخ این سرزمین نقش بندد و نسل های بعدی همواره از خود بپرسند که براستی مقصر اصلی چه کسی بود ؟ شاه و درباریان که در تمام طول دوران نخست وزیری مصدق از هیچ مانع تراشی در برابر او امتناع نورزیدند ؟ یا انگلستان و عمالش که از همان آغاز زمینه های کودتا و برکناری مصدق را فراهم می آورد ؟ یا آمریکا که در نهایت با انگلستان همراه شد و کودتای ننگین 28 مرداد را طرح ریزی نمود و پیش از آن نیز از اعطای تسهیلات بانکی به دولت مصدق امتناع ورزید ؟ یا روسیه که حاضر نشد طلاهای ایران را به دولت مصدق باز پس دهد ؟ یا اسلامگرایان عملگرا و در رأس آن ها آیت الله کاشانی که شرایط حساس آنزمان را بازنشناختند و مصدق را از انگلستان و شاه برای اسلام زیانبارتر دیدند ؟ یا مردمی که از درک شرایط زمان عاجز ماندند و با اینکه همیشه از بزرگترین پشتیبانان مصدق به شمار می رفتند یک شبه تغییر نظر دادند و در حساسترین برهه پشت مصدق را خالی کردند ؟ یا شخص مصدق که بزرگترین حامیان خود را مثل مادری که فرزندش را خیرخواهانه تنبیه می کند سرکوب کرد تا شاید ، روزنه ای برای فرار از بحران بدست آورد ، مصدقی که به دلگرمی پشتیبانی مردمی مجلس را منحل کرد ، اما نمی دانست که مردم ایران به این سادگی ها قابل پیش بینی نیستند . کسی که برای قانونگرایی و رسمیت یافتن مجلس شورای ملی ، سال ها مبارزه کرد ، اعتقاد داشت که رأی افراد بی سواد نباید با رأی افراد تحصیلکرده و روشنفکر یکسان باشد و برای این مقصود حتی تا پای ارائه لایحه به مجلس هم پیش رفت ، اما برنامه هایش را بر مبنای حمایت خیابانی توده ها طرح ریزی نمود .

***

شاید بد نباشه ، برای درک بهتر عمق کینه آمریکایی ها و انگلیسی ها نسبت به دکتر محمد مصدق این مقاله مجله "تایم" را مطالعه کنید .
با تشکر از دوست خوبم "اغلن کبیر" برای معرفی این مقاله .


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
منابع :
خاطرات و تألمات مصدق : دکتر محمد مصدق
ایران بین دو انقلاب : یرواند آبراهامیان

۴/۲۲/۱۳۸۹

مدل موی ایرانی یک موجودیت واقعی یا پدیده ای موهوم ؟

زمینه :

احتمالا همه شما خبر طراحی مدل موی ایرانی را شنیده اید . جدای از اینکه مدل مو یک مسئله شخصی است که صد البته بر دیگران و به طور کلی جامعه بی تأثیر هم نیست و دیگران تا چه حد می توانند در این مسئله شخصی که جنبه های اجتماعی هم دارد ، دخالت کنند و حد و مرزهای آن را تعیین نمایند ، بیایید اهداف این عمل و میزان اثرگذاری آن را بررسی کنیم .
نکته اول اینکه مدل موی ایرانی قطعا در مقابل نوع غربی آن قرار می گیرد و یکی از اهداف طراحی آن حفظ آداب و رسوم و فرهنگ ایرانی در برابر تهاجم فرهنگی غرب است . اما سوال اینجاست که ما چقدر مسئله تهاجم فرهنگی غرب را بررسی کرده ایم و به ریشه یابی آن پرداخته ایم که حالا برای مبارزه با یکی از مصداق هایش طراحی مدل موی ایرانی را راه حل دانسته ایم ؟

بدیهی است که سلطه تکنولوژی و علم غرب توجه ما را به دیگر ابعاد آن نیز جلب می کند و باعث می شود تا در بیشتر زمینه ها به غلط ایده آل هایمان را آنجا جستجو کنیم . آیا می شود چنین توجهی را با طراحی الگوهای ایرانی منحرف ساخت ؟

نکته دیگر اینجاست که اساسا چیزی به اسم مدل موی ایرانی موجودیت خارجی دارد ؟ یا صرفا ساخته و پرداخته سلیقه شخصی عده ای است که به خیال خود می خواهند چیزی خلق کنند که در برابر مدل موی غربی بایستد و شباهتی هم به آن نداشته باشد ؟
مگر تا پیش از سلطه علمی و تکنولوژیکی غرب در جهان ، مدل مویی به اسم مدل موی ایرانی وجود داشت ؟ مگر آن طراح مد اروپایی می نشیند و ساعت ها فکر می کند تا مدلی را طراحی نماید که غربی باشد و شرقی هم نباشد ؟ خیر ، اینگونه نیست . یک طراح مد اروپایی در متن یک جامعه غربی به دنیا آمده ، در چارچوب ضوابط و فرهنگ های آن زندگی کرده و امروز بی آنکه لحظه ای به غربی بودن یا شرقی بودن مدل خود فکر کند ، دست به آفرینندگی می زند و تنها هدفش هم جلب نظر افکار عمومی است . در این خلاقیت او ممکن است حتی از اسطوره های شرقی هم الهام بگیرد و آنچه در نهایت خلق می کند در نفس خود یک مدل مو است که به سختی بتوان به آن شرقی یا غربی گفت که البته می تواند ، تاکید می کنم ، "می تواند " و نه الزاما و "باید" ، بواسطه پیوندهای عمیق آفریننده اش با غرب و زندگی غربی ، نمایانگر فرهنگ های غربی هم باشد . دلیل جذابیت و جلب نظرش هم در همین خلق و ابداع است که باعث می شود صرفا یک تقلید کورکورانه نباشد .

اما وقتی چارچوب ها و ضوابط و فرهنگ های حاکم بر جامعه ای به هر دلیلی کمرنگ شد یا از مقبولیت عمومی افتاد ، دیگر آفرینندگی به نام آن ملت و به نام آن جامعه بیش از یک کپی برداری مضحک و از مد افتاده از آداب و سنن از دست رفته نخواهد بود .آنچنان که امروز می بینیم ، جامعه ما در بیشتر زمینه های ادبی و هنری هم یا از غرب تقلید می کند و یا از گذشته خودش و در هیچ کدام هم نه اثری از خلاقیت و ابداع هست و نه اثری از کامیابی و موفقیت ، چرا که جامعه ما یک جامعه غربی با نگاه غربی نیست ، بلکه صرفا در بعضی موارد شیفته غرب شده است و از طرف دیگر یک جامعه ایرانی باستانی و با نگاه ایرانیان هزار و پانصد سال پیش هم نیست که بشود الگوهای ایران باستان را به همان شکل پیشین خود و با اندک تغییرات در آن زنده کرد و این بیشتر به مضحکه کردن تمدن باستانی می ماند تا احیای آن .

و نکته آخر اینکه به فرض هم که مدل مویی به اسم مدل موی ایرانی موجودیت خارجی داشته باشد و بشود آن را به همین قصد ایرانی بودن و به همین نام ایرانیت خلق کرد ، آیا در کشوری که بقایای تمدن چهار هزار ساله اش از فرط بی توجهی رو به زوال است ، و بخش مهمی از تاریخش از کتاب های درسی حذف می شود و در کشوری که مثلا اگر روی مانتویتان اشعار حافظ با خط نستعلیق نوشته شده باشد ، به جرم بدحجابی گرفتار حراست دانشگاه یا گشت ارشاد می شوید ، می شود از مردمش انتظار داشت که این تلاش برای حفظ الگوهای ایرانی را جدی بگیرند ؟ و آیا مردم از خود نخواهند پرسید که در این جنگی که برای حفظ فرهنگ و تمدن ایرانی به راه افتاده ، براستی خط مقدم جبهه اش فتح شده که حالا نوبت به مدل مو رسیده باشد ؟

۴/۱۴/۱۳۸۹

سالگرد یک میزان



رمان "عقاید یک دلقک ِ" "هاینریش بُل" را خیلی دوست دارم ، مخصوصا با آن ترجمه "محمد اسماعیل زاده" و تعابیر کم نظیرش .
قهرمان داستان یک توانایی عجیب و غریب داشت ، آنهم اینکه بوی آدم ها را از پشت تلفن استشمام می کرد . بعضی ها بوی تند ادکلن های گران قیمت می دادند ، آنچنان که آدم را وادار به عطسه می کردند ، بعضی ها بوی خیابان های چرک و خسته پایین شهر و بعضی ها هم بوی نوزاد می دادند !
حالا که یکسال از آن تجربه منحصر به فرد زندگی ام می گذرد ، تازه فهمیده ام خودم هم از این توانایی های عجیب و غریب پیدا کرده ام ، می توانم بوی روزها را تشخیص بدهم حتی روزهایی که گذشته اند و از آن ها تنها تصویری محو در خاطره ها باقی مانده است .
بعضی روزها بوی لیموی تازه می دهند ، ترش و هیجان انگیز که گاهی ترشی بیش از حدشان باعث می شود برای چند دقیقه کوتاه چشم هایمان را ببندیم و سرمان را تند تکان دهیم . گاهی هم آنقدر ترش می شوند که پشتمان را می لرزانند و گاهی فقط ترشند و چشم هایمان از بو کشیدنشان گرد می شود و لبخند شیطنت آمیزی روی لبانمان می نشیند . بعضی روزها بوی بهار نارنج می دهند ، تازه و باطراوت آنقدر که هر بوی دیگری را تحت الشعاع خودشان قرار میدهند ، حتی اگر بوی فاضلاب شهر باشد که از کنار خانه های محله های فقیر نشین عبور می کند . نوک بینی ات را که نزدیکشان کنی ، نفست از بوی بهار نارنج تازه می شود ، بوی شکوفه ها تا اعماق وجودت نفوذ می کند ، احساس می کنی که گلبول های قرمز خونت هم با انگیزه ای مفرط توی رگ هایت جریان دارند. بعضی روزها بوی چمن باران خورده می دهند . دلتنگ خاطرات خوش قدیمی اند . دلتنگی شیرینی که دوست داری سال ها تداوم داشته باشند . روزهایی که گاهی تا پرچین های چراگاه گوسفندان یک مزرعه در دامن کوه پر می کشند . گاهی هم دلشان می خواهد زیر باران تا خود ابرها بدوند و از خیس شدن هم هیچ هراسشان نیست . بعضی روزها بوی بنزین و گازوئیل می دهند . چرب و نشُسته ، سیاه و قهوه ای ، عین پمپ بنزین های شلوغ و درهم مرکز شهر . روزهایی خسته و خواب آلود که دود اگزوز اتومبیل خورده اند ، شاید هم زیر آفتاب سوزان ظهرهای جنوبی حسابی عرق کرده اند و صورتشان برافروخته است . روزهایی پر از روزمرگی که آنقدر زود فراموش می شوند که انگار هرگز زاده نشده اند و خود نیز هیچ حادثه ای را نزاییده اند . بعضی روزها هم بوی ماهی گندیده می دهند ، آنقدر بد که دوست نداری حتی یک ثانیه در هوایشان تنفس کنی . بویشان که به مشامت می رسد ، اخم هایت در هم می شوند و خماری چشم هایت بدجور تلخیشان را فریاد می زند . حس تهوع پیدا می کنی و دوست داری با سرعت از آنها جدا شوی ، به هر کجا که می شود ، فرار کنی و هرگز نزدشان بازنگردی .
بعضی روزها ولی هیچ بویی نمی دهند . اگر توی دستت بگیریشان و گرد و غبارشان را پاک کنی و دست آخر نوک بینی ات را تیز کنی و ساعت ها جلویشان بنشینی ، باز هم چیزی دستگیرت نمی شود . هیچ بویی نمی دهند ، خالی اند ، مثل آن روز ! مثل همان روزی که یکسال پیش مادر تاریخ آن را زایید و 24 ساعت دوام آورد و شب هنگام درست زمانی که صدای دوازدهمین ضربه ساعت توی فضای مسجد الحرام پیچید ، درگذشت ! باکره بود ولی آبستن هزاران واقعه منحصر به فرد که هیچ نامی روی هیچ کدامشان نمی شود گذاشت . هیچ وصفی برای هیچ کدامشان نیست .
آخر روزی که چشم آدم برای نخستین بار به خانه کعبه می افتد ، چه بویی می تواند داشته باشد ؟ بوی خدا می دهد . مگر خدا هم بو دارد ؟ خدا خالی است ، خدا از همه بوهایی که رنگ زمینی اش بدهند ، خالی است . تازه حالا که آن روز را بو می کشم ، می بینم این روزهایم در مقایسه با آن بدجور بوی عرق گرفته اند و خودم آنچنان به بویشان خو کرده ام که اگر آن روز برای قیاس نبود ، هرگز به بوی گندشان پی نمی بردم !



ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت : عکس ، یکی از دیوارهای مسجدالنبی را نشان می دهد . توی دایره های سبز رنگ مشخص شده ، علیرغم همه تلاشی که برای نابودی آداب و سنن شیعه می شود ، نام ائمه شیعه و اصحاب پیامبر نوشته شده و جالب اینکه نام حضرت مهدی (عج) هم بینشان هست و حرف "ی" طوری نوشته شده که به شکل کلمه "حی" در زبان عربی به معنای "زنده" در آمده و وهابی ها برای اینکه شکل کلمه "حی" را از بین ببرند ، رویش یک میخ کوبیده اند که البته هیچ تاثیری در شکل آن نداشته است .

۴/۱۰/۱۳۸۹

در این خیانت سهیم نباشید

زمینه :

روی تختم دراز کشیدم و در حالی که یه خفاش سایز متوسط داره دور چراغ اتاقم می چرخه و یه سوسک سایز بزرگ هم از جلوی در اتاقم داره میاد تو ( خونه ما اخیرا بیشتر به جنگل شباهت پیدا کرده تا خونه ! ) ، دارم به این فکر می کنم که مردمی اون طرف دنیا هستن که برای مبارزه با جهانی شدن اقتصاد یا گرم شدن کره زمین دست به اعتراض و تحصن می زنن و بخاطرش حتی کتک می خورن و دستگیر می شن در حالی که من اصلا نمی دونم جهانی شدن اقتصاد دقیقا یعنی چی ! در حالی که من باید بخاطر حذف چند تا وبلاگ و به عنوان اعتراض و برای اینکه توی این خیانت سهیم نباشم، از کاری که دوست دارم انجامش بدم دست بکشم . در حالی که ذهن من نه تنها درگیر مسائل و مشکلات مردم جهان و گرم شدن کره زمین نیست بلکه درگیر اون کارگر شرکت پدرمه که امروز از فرط بیکاری اومد و به پدرم التماس کرد که حتی بدون حقوق هم حاضره کار کنه ! در حالی که یه جماعتی اون طرف دنیا حسابی سر کیسه هاشون رو شل می کنن و از دیدن مسابقات فوتبال لذتی رو نصیب خودشون می کنن که خیلی از ماها هرگز اون نوع لذت رو در زندگیمون تجربه نخواهیم کرد ، من روی تختم دراز کشیدم و به این فکر می کنم که الان دوستم داره برای عزیزی که در بند داره قرآن می خونه ! در حالی که مردم اون طرف دنیا به نسل های آینده ای فکر می کنن که قراره روی این کره خاکی زندگی کنن ، همکلاسی های من به همکلاسی اصولگرایم چپ چپ نگاه می کنند ! روی تختم دراز می کشم و به این نتیجه می رسم که فرصتی برای فکر کردن به گرم شدن کره زمین و نسل های آینده ندارم ، حتی فرصتی برای فکر کردن به نسل خودم هم ندارم ، و اگرچه نمی گذارند که این فرصت پدید بیاید خودم هم در کمال مسخ شدگی چندان دنبالش نمی گردم !

متن بالا رو از شدت انزجار نوشتم ،ولی غرضم از این پست متن پایین بود !


"کنکاشی کاوشگرانه با بیل و کلنگ در ژرفنای پدیده ای به نام پینوکیو " عبارتیه که تا همین الان وقتی اسمش رو می شنوم اشک توی چشمام جمع می شه ! این عنوان یکی از پست هایی بود که مدت ها پیش در زمینه طنز سیاسی- اجتماعی نوشته بودم و بالای پنجاه تا کامنت گرفت ، شاید بعضی از شما ها هم اونو خونده باشید . ولی با یک اقدام بچگانه به دنبال مسئله ای که همون موقع پیش اومد و بخاطر یک عصبانیت زود گذر اون پست رو با تمام کامنت هاش پاک کردم و الان تنها اثر باقی مونده از اون متن در دنیای مجازی رو فقط می شه توی گودر پیدا کرد . هنوز هم وقتی یادم میاد که دیگه کامنتای اون پست رو ندارم ، از عمق وجودم ناراحت می شم . وبلاگ برای یک وبلاگنویس خیلی بیشتر از یک مشت دست نوشته ارزش داره . وبلاگ حکم خونه دوم آدم رو پیدا می کنه ، توی این خونه دوم اقوام و فک و فامیلای جدید پیدا می کنی . قواعد جدید وضع می کنی و طبق اون قواعد بازی می کنی . کلمه مجازی زیاد گویای فضای حاکم بر این دنیا نیست ، برای خیلی از ماها این دنیا کاملا جدی و واقعیه ! توی این دنیا دوست پیدا می کنیم ، دشمن پیدا می کنیم ، کلی خاطره جمع و جور می کنیم ، برای همدیگه جشن تولد می گیریم ، با هم می خندیم ، با هم گریه می کنیم ، شوخی می کنیم ، از همدیگه یاد می گیریم ، حتی عاشق می شیم و ازدواج می کنیم ، خلاصه اینکه این دنیا رو زندگی می کنیم ! و وبلاگمون می شه مثل دفترچه خاطراتمون که هر وقت ورقش می زنیم همه اون غم ها و شادی ها برامون تازه می شن و جلوی چشممون شروع به رژه رفتن می کنن .
حالا با این تفاسیر فارغ از جناح بندی های سیاسی ، خودتون رو بذارید جای اون وبلاگنویسی که وبلاگش هیتلر که چه عرض کنم ، کلا از صحنه روزگار حذف می شه ، یعنی بلاگفا حذفش می کنه ! واقعا چه احساسی پیدا می کنید ؟ من اگر جای اون وبلاگنویس باشم احتمالا یه مجلس ترحیم اساسی واسه وبلاگم می گیرم و سر خاکش کلی گریه می کنم ! حذف وبلاگ ها کاریه که جدیدا بعضی از سیستم های ایجاد وبلاگ ایرانی از جمله بلاگفا انجام می دن که مصداق بارز خیانت در امانت محسوب می شه ! از طرفی بلاگفا از طریق تبلیغاتی که در گوشه وبلاگ ها قرار می ده کسب در آمد می کنه ، آیا وقت اون فرا نرسیده که بلاگفا رو تحریم کنیم و نسبت به چنین خیانت بزرگی که در حق وبلاگنویس ها می شه بی تفاوت نباشیم ؟ بهتر نیست که به اون دوستانی که توی بلاگفا وبلاگ دارن گوشزد کنیم که در واقع شرایط رو برای حیات بلاگفا و تداوم اعمال غیر اخلاقیش فراهم میارن ؟ آیا وقت اون نرسیده که بخاطر کسانی که مثل ما وبلاگنویس هستند سختی های اسباب کشی از بلاگفا رو تحمل کنیم ولی دربرابر این کار زشت بی تفاوت نباشیم ؟ باور کنید خیانت در امانت توی دنیای اینترنت همونقدر زشته که در دنیای خارج از اینترنت زشت و قبیحه ، بیاین در این عمل غیر اخلاقی و در این خیانت سهیم نباشیم .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت : لطفا تعجب نکنید ، قالب وبلاگ در دست تعمیر می باشد !