۶/۰۹/۱۳۸۹

دیوارهایی برای نوشتن

زمینه :


دیوار ، مفهوم مأنوس زندگی منست . از همان بچگی که روی دیوارها تمرین نقاشی می کردم ، با دیوار رفیق شدم . بعد ها که هنگام بازگشت از مدرسه انگشت اشاره ام را از اول تا آخر کوچه روی دیوار می کشیدم ، بیشتر با هم دوست شدیم . بعد تر ها ، فهمیدم خیلی جاها و در برابر خیلی آدم ها باید دور خودم دیوار بکشم . بعضی وقت ها هم این مکان ها بودند که در برابر حضور من دور خودشان دیوار کشیدند . بعضی وقت ها هم آدم ها در برابرم این کار را کردند . بعد تر ها دیدم عده ای روی این دیوارها می نویسند ! یک نفر یادگاری می نویسد ، دیگری حرف های ناگفته اش را می نگارد . آن یکی از درد هجران ، دو بیت شعرحک می کند .

حالا اما تکنولوژی پیشرفت کرده . به جای دیوار ، همان اول یک دفتر نقاشی می خرند و به بچه ها می دهند تا آنجا نقاشی کنند . بزرگترها هم می توانند ، برای خودشان دیوارهای الکترونیکی داشته باشند ، با ظرفیت های نامحدود . اینطوری دیگر همسایه را هم عصبانی نمی کنند . می توانند درد دل کنند . نوشتن را تمرین کنند و از این و آن یاد بگیرند ، چون اینجا دیوار همسایه نیست که وقتی رویش نوشتی ، آقای همسایه با پیژامه و یک لنگه دمپایی بپرد بیرون و هزار جور فحش نثارت کند . اینجا دیوار مال خودت است و آدم ها بلدند چطور با کت و شلوار ، شسته و رفته ، بیایند و دیوار نوشته هایت را بخوانند و به جای فحش مثل آدم نظرشان را بدهند و نقدت کنند و یک چیزی یادت بدهند و بروند .( بعضی ها هم بلد نیستند ، مشکل خودشان است ! ) حتی روی دیوارت یادگاری می نویسند . خوب می دانی که از این یکی بیشتر یاد گرفتی ، از آن یکی چیزهای مهمتری یاد گرفتی . گاهی وقت ها برمی گردی و یادگاری های قدیمی را با حس کسانی که به کنده کاری های روی دیوارهای قهوه خانه های قدیمی نگاه می کنند ، می خوانی و گاهی با حس کسانی که نقش و نگارهای روی دیوارهای تخت جمشید را تماشا می کنند ، احساس غرور می کنی . آمده ای تا نوشتن را تمرین کنی ، از زندگی ات بنویسی . دردهایت را شریک شوی و همدرد پیدا کنی ، همین . هیچ اتفاق دیگری قرار نیست بیفتد . قرار نیست دنیا را تغییر دهی . بعد از مدتی دلخوشی ات می شود همین دیوار . همین آدم هایی که آمدند و روی این دیوار برایت نوشتند . آمدن و رفتنشان را هیچوقت نمی بینی ، اما برای خودت از هرکدامشان تصویری در ذهن می سازی . هر کدام را با مدادرنگی ذهنت ، رنگ می کنی . صورتی ، سبز ، آبی . این رنگ های متفاوت را که کنار هم بگذاری ، می شود رنگینی کمانی از معانی ! دوستشان می داری که همیشه همراهت هستند .

کم کم وجودت را روی این دیوار می ریزی .و کم کم این خط ها ، خط خط وجود تو است که دیگران می آیند و روی این دیوار می خوانند . وجودت را با دیگران شریک می شوی و این می شود ، دلخوشی ات . می شود دلخوشی ات توی زندانی که در آن گرفتار آمده ای . باید قبول کرد ، آدم های نسل ما هرکدام برای خودشان یک زندان دارند . حتی آن ها که سرشان از توی کتاب درس یا لوازم آرایش بیرون نمی آید . با همین دیوار نوشتن هاست که می شود از دیوار معنایی به جز "فاصله" ساخت و خاصیتش را تنها از اینکه سر زندان بان را به آن بکویند ، فراتر برد و حتی تغییر داد !


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت اول : امروز روز جهانی وبلاگ است . این روز را به همه وبلاگنویس ها و به همه خوانندگان آن ها تبریک می گویم .
پی نوشت دوم : قرار بود ، قسمت آخر مجموعه یادداشت های "من یک دخترم" به موانع حقوقی و قانونی بپردازد که چون نتوانستم با یک دوست حقوقدان ارتباط برقرار کنم از نوشتنش صرف نظر می کنم . موارد دیگری هم بود که چون دیدم شاید با مخاطب این وبلاگ تناسبی نداشته باشد ، نوشتنش یکجور وقت تلف کردن باشد و از طرفی همان موارد قبل را در شکل گیری سابر موانع ی که قصد مطرح کردنش را داستم ، عامل اصلی دیدم که با حل شدن آن ها سایر موانع هم خود به خود از بین می رود . اما هرگز نباید فراموش کرد که وضعیت زنان و دختران در بسیاری از شهرهای کوچک و مناطق دور افتاده همچنان اسفناک است و پیشرفت چندانی هم در این زمینه حاصل نشده .

۶/۰۸/۱۳۸۹

من یک دخترم / 3

زمینه :

این سومین قسمت از مجموعه یادداشت های "من یک دخترم" می باشد که به بررسی بعضی موانع فعالیت اجتماعی زنان در جامعه ایرانی می پردازد .

قسمت سوم : زنان به عنوان تثبیت کنندگان تفکرات مردسالارانه !

در این زمینه می توان زنان را به دو دسته تقسیم نمود :

نخست زنانی که با توجه به باور مردسالارانه جوامع که قرن هاست باور حاکم است ، خود نیز ناتوانی های خود را پذیرفته و از اعتماد به نفس کافی برای ورود به عرصه های اجتماعی برخوردار نیستند و یا به دلیل نداشتن خودآگاهی های لازم ، برای حضور در عرصه های اجتماعی انگیزه کافی هم ندارند و اساسا دغدغه های اینچنینی هم ندارند . ایده آل هایشان هم مشارکت فعال در امور سیاسی و اجتماعی و آگاه شدن و آگاهی بخشی نیست و شاید هم از آن اعتماد به نفسی که چنین توانایی را در خود ببیند ، برخوردار نیستند .

دوم زنانی که به این باور رسیده اند که می توانند نقش تعیین کننده ای در امور اجتماعی و سیاسی ایفا کنند ، اما به دلیل همان تفکر مردسالارانه حاکم بر جوامع که قرن ها به تحقیر زن پرداخته و توانایی های زن را نادیده گرفته و هنوز هم در هیچ کجای جهان به طور کامل ریشه کن نشده ، مرد شدن و تعریف نقش های مردانه بدون در نظر گرفتن تفاوت های ذاتی زن و مرد را تنها ایده آل خود می دانند و به شکلی عقده هایی را که در طول قرن ها در روح و جان زنان انباشته شده ، می خواهند به یکباره برطرف نمایند ، که نتیجه اش حرکات افراطی بدون در نظر گرفتن آنچه که با توجه به طبیعت زنان آسایش و آرامش آنان را تأمین می کند ، است و بعضا تا جایی پیش می روند که جنس مرد را به کلی نفی می کنند . این برخورد ، نه تنها سایر بخش های جامعه را با خودش همراه نمی کند ، بلکه باعث می شود تا باقی بخش ها در برابر سایر تحرکاتی هم که برای رفع تبعیض علیه زنان صورت می گیرد ، موضع گیری های منفی داشته باشند .

این مسئله را نباید نادیده گرفت که جامعه در پیدایش دختران و زنانی با این تفکرات بی تقصیر نیست و در واقع این ویژگی ها ویژگی هایی است که در وهله نخست به زنان و دختران تحمیل شده و پس از آن در یک چرخه دائمی روابط حاکم بر جامعه را شکل داده و دوباره زنان و دخترانی با همین مشخصات را پرورش داده .

مسلما زنان بسیاری هم هستند که در هیچ کدام از این دو دسته قرار ندارند . علاوه بر اینکه خود آگاهی های لازم را کسب کرده اند و از انگیزه کافی هم برای مشارکت اجتماعی و سیاسی برخوردارند ، تلاش می کنند تا با در نظر گرفتن تفاوت های ذاتی زن و مرد حقوق از دست رفته خویش را بازیابند .


توی اتاقش نشسته و لوازم آرایش را بررسی می کند . احساس می کند این مارک زیاد به صورتش نمی آید و باید برود سراغ یک مارک جدید . تلفن را برمی دارد و با دوستانش تماس می گیرد . از یکی مارک ریملش را می پرسد . از دیگری مارک رژ لبش را . از آن یکی مارک کرم صورتش ...
مارک های مورد نظر را که پیدا کرد . چند لحظه روی تخت دراز می کشد و خودش را با لوازم آرایش جدید تصور می کند . با خودش فکر می کند که چقدر زیباتر و بهتر به نظر خواهد آمد . بعد در ذهنش برنامه می ریزد که مارک ها را کی و از کدام فروشگاه خریداری کند . در همین لحظه مادر وارد اتاق می شود و شروع می کند به صحبت کردن از میهمانی دیشب . ولی دختر آنقدر درگیر لوازم آرایش است که تمرکز درست و حسابی ندارد و علیرغم اینکه تمام تلاشش را می کند تا حرف های مادر را کامل بفهمد و با او همراه شود و از لباس دخترخاله و دختر عمه حرف بزند ، ولی خیلی وقت ها رشته کلام از دستش در می رود و ذهنش از روی مسئله می پرد ! مادر که می رود ، رمانی را که از دوستش قرض گرفته دست می گیرد ، پنج صفحه می خواند و کتاب را کنار می اندازد . از آن پنج صفحه هیچ چیز نمی فهمد . دوباره در افکار خودش غرق می شود و در همین حال خوابش می برد ...




ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت : توی این شب های قدر بیاین برای همدیگه دعا کنیم . اینطوری خدا بیشتر خوشش میاد .
التماس دعا

۶/۰۷/۱۳۸۹

من یک دخترم / 2

زمینه :

این دومین قسمت از مجموعه یادداشت های "من یک دخترم" می باشد که به بررسی بعضی موانع فعالیت اجتماعی زنان در جامعه ایرانی می پردازد .

قسمت دوم : باورهای غلط جامعه در خصوص توانایی ها ی زنان و نقش ها و مسئولیت های آنان
علاوه بر نبود امنیت اجتماعی کافی ، عامل دیگری که مانع از حضور فعال زنان در عرصه اجتماعی ایران می شود ، باورهای غلط در خصوص نقش زن و توانایی های اوست . ناتوانی هایی که از سوی جامعه به زنان ما تحمیل می شود نظیر آنچه در پست قبل گفته شد ، این ذهنیت غلط را در عده ای بوجود آورده که این ناتوانی ها بصورت ذاتی در زنان وجود دارد و تعریف نقش هایی که بر اساس این ذهنیت غلط برای زن می کنند ، نمی تواند و نباید مبنای عمل قرار گیرد . ما به جای آنکه شرایط را برای حضور زنان و دختران در عرصه های اجتماعی از همان دوران کودکی و نوجوانی فراهم کنیم ، سعی در محدود کردن توانایی ها و نقش زنان در اجتماع داریم و مسئولیت های زنان را به امور خانه داری و اداره همسر و فرزندان محدود می کنیم و در واقع کاری را که زن از روی محبت مادری خود و عشق و علاقه به همسر و فرزندانش انجام می دهد ، در حد نقش یک پرستار بچه یا یک برآورنده غریزه جنسی مرد ، پایین می آوریم . بدیهی است که مقصود همسان سازی نقش زن و مرد نیست ، بلکه هرکس برحسب توانایی هایش باید از امکان پیشرفت و حضور در اجتماع برخوردار باشد .

ماجرا زمانی شکل تأسف آو.رتری به خود می گیرد که مشکلات اقتصادی هم به مشکلات خانواده های ایرانی اضافه می شود . در واقع شرایط اقتصادی به سمتی پیش می رود که چه بخواهیم چه نخواهیم برای تأمین مخارج سنگین زندگی ، خانم ها هم مجبور می شوند که درآمد داشته باشند . اما از یک سو خانوا ده هایی قرار دارند که تحجرشان مانع از فعالیت اقتصادی زن می شود و به همین دلیل زن را سربار خانواده به حساب می آورند ، و از سوی دیگر هم خانواده هایی قرار دارند که برای امرار معاش ناچارند به شاغل بودن همسر یا فرزند دختر خود تن در دهند . اینجاست که ظلم مضاعفی بر زنان جامعه ما تحمیل می شود . در خانواده هایی که امور خانه داری را صرفا وظیفه زن می شناسند ، حتی اگر زن و مرد با هم و در یک مکان و با ساعات کاری یکسان کار کنند ، زن مجبور است به امور خانه داری هم رسیدگی کند و توقعات همسر خویش را نیز برآورده سازد ، از این رو بار مضاعفی بر دوش زنان قرار می گیرد که قطعا در توانایی های آن ها در اجرای درست وظیفه خویش در شغلی که به عهده گرفته اند اثرگذار خواهد بود و باز هم منجر به تقویت این باور غلط خواهد شد که ناتوانی های زنان در برخی امور ذاتی است . وظیفه متعادل سازی این توقعات و نهادینه کردن تقسیم مسئولیت ها در خانواده هایی که زن و مرد شاغل هستند بر عهده رسانه های جامعه است که متأسفانه رسانه های ما یا خود دچار باورهای غلط در خصوص زنان هستند و یا اهمیت این مسئله و لزوم آگاهی بخشی در این زمینه را درک نکرده اند .



زن و مرد با هم از سر کار به خانه می آیند . مرد لباسش را در می آورد و روی مبل دراز می کشد و حساب می کند که با این وضعیت درآمد باید خانه کوچکتری در یک محله پایین تر اجاره کنند وگرنه درآمد هردویشان هم کفاف مخارج زندگی را نمی دهد .
زن توی آشپزخانه می رود . چایی دم می کند . چند عدد سوسیس را توی ماهیتابه می اندازد و شروع به سرخ کردنشان می کند .
مرد روی مبل دراز کشیده و فوتبال تماشا می کند .
کمی روغن از توی ماهیتابه به بیرون می چکد و روی دست زن می ریزد . دستش را توی دهانش می گذارد و سراسیمه به طرف ظرفشویی می دود و شروع به شستن ظرف های صبحانه می کند .
مرد روی مبل خوابش برده است .
زن سفره را پهن می کند . ماست و سبزی و نان را در سفره قرار می دهد . دست آخر هم سوسیس ها را می آورد . مرد را صدا می زند . مرد بلند می شود و با هم شام می خورند .
زن و مرد سفره را با هم جمع می کنند و توی آشپزخانه می برند .
مرد می آید و دوباره رو به روی تلویزیون می نشیند .
زن توی آشپزخانه ظرف ها را می شوید . باقی مانده ماست را توی یخچال می گذارد . کارش که تمام می شود ، چراغ آشپزخانه را خاموش می کند و استکان های چای را بر می دارد و کنار همسرش می نشیند .
فردا صبح زن نیم ساعت زودتر بلند شده و صبحانه را آماده کرده . مرد را صدا می زند و با هم صبحانه می خورند . زن ظرف ها را همان جا رها می کند . با هم به سر کار می روند . زن خمیازه ای می کشد ...

۶/۰۶/۱۳۸۹

من یک دخترم /1

زمینه :

امروزه مشارکت مردمی یکی از مهمترین پیش فرض های توسعه پایدار محسوب می شود و منابع انسانی نیز عمده ترین سرمایه جوامع به شمار می رود . چرا که منایع انسانی در مقایسه با منابع طبیعی و فیزیکی فناناپذیر است و از سوی دیگرانسان تنها موجود دارای توانایی تعقل و خلاقیت به شکل متعالی آن بر روی کره زمین نیز محسوب می شود . از این رو انسان را در امر توسعه هم وسیله می دانند و هم هدف . توسعه امری است که برای انسان و بدست خود انسان محقق می شود .
از آنجایی که زنان نیمی از جمعیت جهان را تشکیل می دهند ، مشارکت آنان در امر توسعه اهمیت ویژه ای پبدا می کند و در واقع توسعه بدون مشارکت آنان امکان پذیر نخواهد بود و هر جامعه ای که از بکارگیری زنان در امر توسعه و استفاده از مشارکت اجتماعی و سیاسی و اقتصادی آنان محروم باشد در واقع از بهره گیری نیمی از غنی ترین منبع پیشرفت خود یعنی منابع انسانی ، محروم مانده است . امروزه مسئله مشارکت زنان در جامعه و عدالت اجتماعی یکی از مهمترین فاکتورهای توسعه یافتگی کشورها محسوب می شود .


اگرچه مسئله مشارکت اجتماعی زنان و موانع پیش روی آن موضوع پیچیده و گسترده ای است که ساعت ها می توان در خصوص آن بحث کرد و صد ها و هزاران صفحه در خصوص آن نوشت ، اما در این یادداشت ها برآنم تا بصورت خلاصه به بررسی بعضی موانع پیش روی فعالیت اجتماعی زنان بپردازم . این یادداشت ها شامل پنج یا شش قسمت ، تحت عنوان "من یک دخترم" ، با سبک و سیاق مشابه می باشد که در طول این هفته هر روز یک قسمت را روی وبلاگ قرار خواهم داد .


قسمت اول : نبود امنیت اجتماعی کافی برای حضور زنان در جامعه

حضور در جامعه و مشارکت در فعالیتهای اجتماعی منجر به شکوفایی استعداد ها و افزایش آگاهی ها و گسترش وسعت دید و تقویت قوه خلاقیت آدمی می گردد . به میزانی که حضور فعال افراد در اجتماعات افزایش می یابد و اجتماعاتی که افراد درآن حضور می یابند ، گسترده تر و توسعه یافته تر و متنوع تر می شود ، قوای فکری و روانی آن ها نیز رشد بیشتری می یابند . متأسفانه در جامعه ما به دلیل نبود امنیت اجتماعی کافی بویژه برای دختران ، از همان کودکی و نوجوانی امکان حضور در اجتماعات برای دختران به نسبت پسران کاهش می یابد ، در نتیجه در بزرگسالی نیز هنگام حضور در اجتماعات با مشکلات فراوان رو به رو می شوند و از آن جا که از فضای عادلانه ای نسبت به پسران برای شکوفایی و پرورش استعدادهای خود بهره مند نبوده اند ، بدیهی است که درصد زیادی از زنان و دختران ما از ظرفیت های کافی و حتی انگیزه های کافی برای مشارکت اجتماعی و سیاسی و اقتصادی برخوردار نباشند .

برای ملموس تر کردن مسئله ، می توان موضوع رانندگی زنان را مطرح کرد . در ایران تجربه نشان داده است که مردها رانندگان ماهرتری نسبت به زنان هستند . آیا این جزو تفاوت های ذاتی زنان و مردان است ، یا اینکه معلول جامعه ماست ؟ آیا در همه کشورهای دنیا توانایی زنان در اتومبیل رانی در مقایسه با مردان کمتر است ؟ آیا براستی این درست است که ما از شخصی که بیشتر ساعات عمر خود را در چهاردیواری خانه سپری کرده است ، انتظار داشته باشیم که عکس العمل مشابهی در مقایسه با کسی داشته باشد که کوچه و بازار و خیابان و پارک ، مفاهیم ملموس زندگی او هستند که با آن ها انس گرفت است ؟ آیا دختران جامعه ما هم می توانند از تفریحات اجتماعی که غالب پسران ما از همان کودکی از آن ها برخوردارند ، نظیر بازی در کوچه و خیابان و پارک ، سفرهای مجردی و گردش های خارج از شهر برخوردار باشند ، بدون آنکه از امنیت خود هراس داشته باشند ؟ آیا دختران هم می توانند از نوجوانی برای پر کردن اوقات فراغتشان ، در مشاغلی که متناسب با توانایی هایشان باشد ، فعالیت کنند ؟ آیا با وجود چنین شرایطی ، باز هم می شود از زنان انتظار داشت که هنگام حضور در عرصه های اجتماعی از تمرکز و توانایی کافی برخوردار باشند ؟ به همان نسبت که در سایر زمینه ها تجربه نقش بسیار مهمی در موفقیت انسان ها ایفا می کند در زمینه فعالیت های اجتماعی نیز به همین صورت است . معاشرت و همکاری با دیگران و حضور در فضای جامعه امری است که پسران از همان کودکی و نوجوانی آن را به طور گسترده تجربه می کنند ، اما دختران به دلیل نبود امنیت اجتماعی کافی و باورهای غلط، از تجربه کمتری نسبت به پسران در این زمینه برخوردارند . با این وجود شاهد آنیم که زنانی همه این محدودیت ها را درنوردیده و به موفقیت های بزرگی در عرصه های اجتماعی دست یافته اند که این خود بیانگر توانایی های بالای زنان ماست که در صورت رفع موانع و محدودیت ها می توانند نقش پر رنگی در پیشرفت جامعه ایفا کنند .



بعد از مدت ها برای خرید کتابی از خانه بیرون می روم . توی کوچه پسرها مشغول فوتبال بازی کردن هستند . کمی که بخواهند باکلاس تر باشند و کمتر به خودشان زجر دهند و این ماه رمضانی با فوتبال بازی کردن به خودشان ظلم مضاعف نکنند ، یک سالن برای ساعت ده شب کرایه می کنند و سه چهار تا ماشین راه می اندازند و قد و نیم قد ، از هر سن و سالی توی ماشین ها می پرند و به قول خودشان می روند "فوتبال بزنند " . چه ذوق و شوقی دارند ...
به باغ ملی که می رسم . می بینم چند تا پسر بچه لباس هایشان را در آورده اند و توی استخر وسط پارک شنا می کنند . روی لبه استخر می ایستند و توی آب می پرند و مسابقه شیرجه می گذارند و به خیال خودشان برای شنا توی این استخر خیلی خیلی خیلی بزرگ (!) دارند بیش از حد ، مهارت به خرج می دهند . آدم تا وقتی کوچک هست ، همه چیز را بزرگ می بیند ، هنوز به آنجایی نرسیده که کل جهان هستی هم برای تحملش تنگ باشد و هوای آزاد توی پارک ها هم سنگینی سینه اش را چاره نکند .
از پله های پاساژ پایین می روم . روبه روی گیم نت که می رسم ، حجمی از هیجان و شور و نشاط به بیرون می ریزد و محکم به روحم می خورد ، طوری که دلخور می شوم و قدم هایم را تند تر می کنم تا زودتر به جایی برسم که دیگر صدای داد و بیداد پسرها از داخل گیم نت را نشنوم .
کتاب را می خرم و به خانه برمی گردم . همین طور که با خودم حرف می زنم ، یکهو متوجه می شوم که حدیث نفسم هم این روزها ادبیاتش وبلاگی شده . بعدش میان همین چیزهایی که یکهویی متوجه می شوم ، از خودم می پرسم : "توی این ساعت دخترها کجا هستند و چه کار می کنند ؟"

۵/۳۱/۱۳۸۹

نود سیاسی ، اجتماعی

زمینه :


مدت ها پیش ، در روزنامه "آرمان" مصاحبه ای خواندم از "حاتم قادری" ، متخصص در حوزه علوم سیاسی و جامعه شناسی که فضای سیاسی و اجتماعی حاکم بر جامعه را با فوتبال مقایسه می کرد و معتقد بود که فضای سیاسی و اجتماعی حاکم بر جوامع در فوتبال به عنوان حوزه ای از حوزه های تحت مدیریت دولت و یکی از پرطرفدار ترین ورزش ها در میان مردم که از پایگاه اجتماعی گسترده ای برخوردار است ،تجلی می یابد . با مشاهده برنامه نود پنجشنبه شب و شنیدن ادعاهای علی دایی و پاسخگویی مسئولان فدراسیون فوتبال که بهیچ وجه قانع کننده نبود ، آن مصاحبه "حاتم قادری" برایم بسیار محسوس تر شد .

برنامه نود ، با رویکرد انتقادی و در عین حال حفظ بی طرفی ، بخوبی جایگاه خود را در میان مخاطبان بدست آورده و با تحمیل فشار افکار عمومی بر فضای فوتبال بخوبی توانسته فرهنگ حاکم بر فوتبال کشور را متحول کند و حتی منجر به پیشرفت بسیاری از پروژه های ناتمام ورزشی شود . نود با به چالش کشیدن مسئولان و قرار دادن آن ها در مقام پاسخگویی به مردم ، در واقع هم به شفاف سازی هرچه بیشتر فضای ورزش کمک می کند و هم نسبت به بهبود عملکرد مسئولان همت می گمارد و این ذهنیت را در فعالان عرصه فوتبال بوجود می آورد که ممکن است همین فردا سوژه یکی از مسابقات اس ام اسی نود باشند .

ناگفته نماند که این برنامه تظاهر صدا و سیما به پایبندی به جریان آزاد اطلاعات و داشتن رویکرد انتقادی هم محسوب می شود . که البته زیرکانه است . فوتبال در عین حال که پرسر و صداترین و پر مخاطب ترین عرصه ها برای چنین خودنمایی به شمار می رود ، ضرر و زیان سیاسی اش هم نسبت به سایر زمینه ها حداقل در اذهان عمومی کمتر متوجه مسئولین رده بالا است. شما فرض کنید ، اگر ما در زمینه های فساد اجتماعی یا سیاست یا حقوق زنان یا اقتصاد دارای چنین برنامه ای با رویکرد انتقادی بودیم که همه افراد از همه طیف ها می توانستند در آن حضور یابند ، تیر پیکان انتقاد بصورت مستقیم به سمت مسئولان مملکت نشانه می رفت و مسلما شفاف سازی در زمینه هایی که به عملکرد دولت مربوط می شود ، چندان به نفعش نیست . حقیقت اینست که اگر دولت همینقدر که می گوید موفق عمل می کند و اوضاع مملکت هم همینقدر که آقای احمدی نژاد می گویند مساعد است ، پس چرا ما نود سیاسی نداریم ؟ چرا نود اقتصادی نداریم ؟ شاید اگر نود سیاسی داشته باشیم و به جای آقای علی دایی اشخاص دیگری که در زمینه سیاست با مسئولان همفکر نیستند ، روی آن صندلی بنشینند ، آنوقت دیگر فقط شورای استیناف فدراسیون فوتبال نیست که زیر سوال می رود ، نهادهای اجرایی و قوای قضایی مملکت هستند که زیر سوال می روند . اگر براستی عملکرد اقتصادی دولت همینقدر که ادعا می کند ، خوب است ، چرا ما نود اقتصادی نداریم ؟ که مثلا یکی از اقتصاددانان امضا کننده پای آن نامه سال 86 به دولت بیاید و جای آقای علی دایی بنشیند و از بازنشسته شدن اجباری اش از استادی دانشگاه بگوید و از مسئولین مربوطه جواب بطلبد و افکار عمومی مردم را به قضاوت بنشاند ؟ شاید اگر ما نود سیاسی و اقتصادی و اجتماعی داشته باشیم ، دیگر نشود به این راحتی با سوء استفاده از تنفر مردم از بعضی شخصیت های سیاسی ، بر امواج احساساتشان سوار شد .

در همین عرصه فوتبال هم وقتی کار به جایی برسد که امکان دارد عده ای افشا شوند که سابقه فعالیت در نهادهای دیگری بجز فداراسون فوتبال یا باشگاه های ورزشی هم دارند ، برنامه نود هم از تیغ سانسورها و خط قرمز ها ی مصلحتی در امان نمی ماند و از مصاحبه زنده با علی کریمی منع می شود ، تا نکند مردم از خود بپرسند ، گناه روزه خواری بیشتر است یا بردن آبروی یک مومن ؟ تا مردم از خود نپرسند اگر براستی مسئله دلسوزی برای دین مطرح بود ، پس چرا علی کریمی در بازی با استقلال هم حضور پیدا کرد و بعد مسئله اخراجش مطرح شد ؟ اگرچه همه می دانیم علی کریمی در عرصه ورزش بداخلاقی هایی هم داشته است ، اما جستجویی در سابقه او نشان می دهد که فرد خیری است که گام های خیرخواهانه ای هم مثلا برای کودکان بی سرپرست برداشته است و بردن آبروی او غیر اخلاقی است .

از سوی دیگر وجود برنامه هایی نظیر نود در عرصه های سیاسی و اجتماعی یکی از وسیله های جلوگیری از انباشته شدن خواست ها و انتظارات مردم و در نتیجه فوران یکباره آن هاست . به شرطی که مسئولان صادقانه خود را در قبال مردم پاسخگو بدانند .

در چند سال اخیر بخوبی شاهد آنیم که کشورهایی که در عرصه آزادی بیان و ساماندهی دموکراسی موفق بوده اند و به تدریج به غول های بزرگ اقتصادی تبدیل می شوند ، نظیر برخی کشورهای شرق آسیا ، فوتبالشان هم در جهان پیشرفت می کند و به همان نسبت که در سیاست بین الملل مجال ابراز وجود می بایند ، فوتبالشان نیز در عرصه بین الملل جایی برای خود باز می کند . در حالی که فوتبال کشور ما کم کم دارد به جایی می رسد که در آسیا هم حرفی برای گفتن نداشته باشد . آیا اوضاع نابسامان حاکم بر فوتبال کشور ما که دقیقا با آغاز دوره تازه ای در سیاست کشور در سال 84 رو به وخامت گذاشت ، نمی تواند روایتگر نابسامانی در سایر بخش ها هم باشد ؟

۵/۲۵/۱۳۸۹

برای میهمانان ناخوانده





زمان ما هنوز بازی کردن توی کوچه با بچه های همسایه از مد نیفتاده بود . تکنولوژی هم هنوز اینقدرا پیشرفت نکرده بود که کامپیوتر و پلی استیشین و فیفا 2010 تو هر خونه ای پیدا بشه . ما یه آتاری قدیمی داشتیم که دسته هاش هم خراب بود و همیشه با به هم زدن سیما بازی می کردیم . بهترین بازیش هم یه بازی هواپیمایی با گرافیک خیلی پایین بود که خداییش آخر تنوع بود !!!! تنها فرق مرحله اولش با مرحله آخرش این بود که تعداد پمپ بنزینا توی مرحله آخر کمتر می شد و باید با سرعت بیشتری بازی می کردیم تا بنزینمون تموم نشه ! اونوقتا سر هر چهارراه هم یک ویدیو کلوپ نبود که پدر و مادرا هر شب با هفت هشت تا انیمیشین جدید برن خونه تا بچه هاشون بیخ گوششون هی نق نزنن که حوصلشون سر رفته ! زمان ما یه کوچه بود ، با ده بیست تا بچه که تا عصر می شد و آفتاب کله اش رو کج می کرد و به سایه ها مجال ظهور می داد ، می ریختیم بیرون و تا ده یازده شب بازی می کردیم . خونواده ها هم نمی ترسیدن از اینکه آقا دزده بچه هاشون رو بدزده .

اونموقع ها من و گیتی ( دخترعموم ) ، دو تا چهار چرخه داشتیم که بخاطر دو تا چرخ کمکی عقبشون خیلی کند حرکت می کردن . ولی امین و آرمان پسرای همسایمون دوچرخه سواری بلد بودن و خیلی هم تند بازی می کردن . بعضی وقت ها هم ما رو اذیت می کردن . مثلا با دوچرخه هاشون خیلی سریع از کنارمون رد می شدن ، طوری که فکر می کردیم همین الان میان و می خورن بهمون ! ما چهار تایی همیشه سر استقلال و پرسپولیس دعوا داشتیم . من و گیتی طرفدار پرسپولیس بودیم ولی امین و آرمان استقلالی بودن . هر روز تا سر استقلال و پرسپولیس کل کل نمی کردیم ، روزمون شب نمی شد .

یه بار شرط گذاشتیم که اگر تو بازی استقلال و پرسپولیس ، پرسپولیس ببره ، امین و آرمان دوچرخه هاشون رو با چهار چرخه های من و گیتی عوض کنن تا ما هم دوچرخه سواری یاد بگیریم . اتفاقا زد و پرسپولیس برد و امین و آرمان هم که از اون بچه پسرای قدیمی و عاشق مرد بازی بودن و مرد هم که اگه سرش بره قولش نمی ره پس واسه همین من و گیتی یه شبانه روز کامل دوچرخه دار شده بودیم ، ولی از دوچرخه سواری بدون تایر کمکی عقب هیچی بلد نبودیم و مغرور تر از اونی بودیم که از امین و آرمان بخوایم بهمون یاد بدن . اون روز تا شب اونقدر زمین خوردم تا بالاخره یاد گرفتم چطور دوچرخه سواری کنم . اولش از زمان های کوتاه شروع شد . همش پنج ثانیه روی دوچرخه بند بودم و بعدش می خوردم زمین ولی همچین ذوق زده می شدم که خودمو از روی زمین جمع می کردم ، زخم و زیلی هام رو بی خیال می شدم و دوباره سعی می کردم . هر سری ببیشتر روی دوچرخه می موندم ، تا آخرش یاد گرفتم . زخم و زیلی های سر زانو و ساق پا و سر آرنج به کنار، شب مادر بزرگوار هم حسابی از خجالتمون در اومد !!! ولی می ارزید . هم دوچرخه سواری یاد گرفتیم هم با امین و آرمان ، همون کسایی که یه روز دشمن خونیمون بودن دوست شدیم .

من دو تا داداش بزرگتر از خودم داشتم و خیلی از تفریحاتم پسرونه بود . مثلا برخلاف خیلی از دخترا فوتبال بازی کردن یکی از سرگرمی هام بود . اونقدر عاشق توپ چهل تیکه بودم که یه بار وقتی رفتیم مشهد ، طبق عادت بابام که هربار برام یه چیزی از مشهد می خرید ، اینبار برام توپ چهل تیکه خرید !!! البته ماجرا بیشتر به کام داداشام تموم شد . یادمه یه بار که توی حیاط با توپم بازی کرده بودن ، یادشون رفته بود توپ رو بیارن داخل و همون شب بارون اومد و توپم له و لورده شد . تا چند روز عزا گرفته بودم واسه توپم ! بعد از اینکه دوچرخه سواری یاد گرفتم بعضی وقتا با داداشام می رفتم و با امین و آرمان و داداشای اونا فوتبال بازی می کردیم ، منم همیشه تو دروازه می ایستادمو تا پسرا شوت می کردن ، الفرار !!!!! ( آخه هر کدوم ده دوازده سال از خودم بزرگتر بودن و قدرت شوتشون زیاد بود ، اگه می ایستادم الان در خدمتتون نبودم ! )

تا چند وقت پیش امین رو هر از گاهی تو کوچمون می دیدم . هر وقت می دیدمش از جلوش رد می شدم و روم نمی شد بهش سلام کنم ، ولی ناخودآگاه خندم می گرفت ! اونم خندش می گرفت ، ولی از کنار هم می گذشتیم و به یادآوری خاطره های شیرین در ذهن خودمون بسنده می کردیم . دیگه خبری ازش ندارم و نمی دونم درس و دانشگاه رو دنبال کرده یا نه . گویا از محله ما رفتن . آرمان هم که همسن خودمه . مامانش به مامانم گفته بود پشت کنکور نشسته ، چون می خواد دکتر بشه !!! وقتی با خودم تصور می کردم اون پسر بچه قَد لجباز و یکدنده ولی ذاتا مهربون یه روز بشه آقای دکتر کل اعضا و جوارحم با هم می زدن زیر خنده !!! گیتی هم که امسال کنکور داد و همین روزاست که بیاد کرمان ور دل خودم !!!!

خلاصه اینکه یاد کل کلای بچگیهامون بخیر . امروز دعوا می کردیم و فردا یادمون می رفت . حالا هم سر خاطره تعریف کردن که برسه دور هم می شینیم و تخمه می شکنیم و تعریف می کنیم و کلی می خندیم . نهایتش همدیگه رو ببینیم و با یه خنده شیطنت آمیز از کنار هم رد بشیم . ولی کل کلای بزرگیامون قشنگ نیست . دلمون نمی خواد یادمون بمونه . تلخه ، شیرین نیست . گاهی وقتا پر از اهانت می شه . به این راحتیا یادمون نمی ره . ولی خوبی اینترنت اینه که چشمت یه روز توی چشم همونی که امروز داری جدی جدی باهاش بحث می کنی نمی افته ، اگرم بیفته نمی شناسیش . ولی وقتی قرار باشه یه ماه دیگه چشمت تو چشم همون آدمایی بیفته که یه روز بدجور باهاشون کل کل کردی ، دلت می خواد در و تخته وبلاگو بذاری رو کولت و بری یه جایی پهنش کنی که کسی تو رو نشناسه .

۵/۲۱/۱۳۸۹

دعای شب اول

زمینه :


داستان "ما" قرار نیست با "یکی بود ، یکی نبود " آغاز شود ، قرار است با "همه بودند ، معدودی نبودند " آغاز شود . البته این به سال ها قبل بازمی گردد ، به هزارها سال پیش . ما مردمان خوشبخت سرزمین خوش آب و هوایی بودیم که زمین حاصلخیزمان را شخم می زدیم . باران سخاوتمندانه قطره هایش را روی دشتهایمان می بارید . دانه ها را در دل زمین جای می دادیم . خورشید روی صورتهامان تیغ می کشید ، ولی امید به فردا داشتیم . فردا می آمد و دانه ها مثل کرم ابریشمی که پیله اش را می شکافد و به سوی نور سر بر می آورد ، خاک را می شکافتند و و جوانه های امید را در دل هامان می کاشتند . قطره های عرق از پیشانیمان جاری گشته بود و حالا توی اندام های این جوانه سبز جاری بود . راه دوری نرفته بود ، این جوانه از ما بود . می رویید و چون کرم ابریشم بال هایش را در برابر چشم هایمان می گشود و هر روز زیباتر از دیروز . برق شادی در چشمهایمان می درخشید . جوانه دیروز درخت تناور امروز بود . حاصل عمرمان حالا همان چیزی است که سال ها فرزندانمان از بارورشدنش از فقر و درماندگی در امان خواهند بود .

و این همان خیانت بزرگی بود که اجدادمان در حق ما روا داشتد . درخت تناوری که سال ها پیش آن ها کاشتند و هنوز هم با اینکه پیر و فرتوت گشته و دستان طوفانی نه چندان سهمگین برای فرو ریختنش کافی است ، اما سایه اش را بر سرهامان انداخته و هنوز هم با سماجتی وصف ناپذیر می خواهد که موجودیت پوسیده اش را در برابر چشم هایمان بزرگ نمایی کند ! این همان چیزی است که نسل من را و نسل های پیش از من را دچار این توهم ساخت که سرزمین ما و نسل هایش از جنس آفتاب است . زمینش همیشه حاصلخیز خواهد ماند ، حتی اگر چون گذشتگان بیل ها و کلنگ ها را در دست نگیریم و روی این زمین عرق نریزیم و شخم نزنیم ، حتی اگر پایمان را گوشه ای به توهم سایه درختی که نیاکانمان کاشته اند دراز کنیم و در خواب غفلت خویش غوطه ور باشیم باز هم آسمان می بارد و جوانه سر بر می آورد . توهمی بیش نبود . همه سخاوتمندی آسمان در آفتاب سوزانی که بی دریغ نثارمان می کرد خلاصه شد . مدت هاست در سرزمین ما باران نباریده . جوانه ها نروییده می خشکند . و زمین به عقوبت کاهلی و سستی من و همه آنانی که پنداشتند با خوابیدن و خود را به خواب زدن می شود جوانه ها را بارور کرد ، حالا چون آهن سخت و سفت گشته است و ما اهالی سرزمین این زمانه بعضی هامان نه با بیل و کلنگ که با چنگال به جان این زمین آهنی افتاده ایم ، یک نفر از راست به چپ شخم می زند ، دیگری از بالا به پایین ، آن یکی مورب . یادش بخیر یک زمانی عده ای با هم روی یک خط مستقیم نه با چنگال که با بیل و کلنگ این زمین را شخم می زدند . حالا هرکداممان برای خود مهندسین خاکشناسی هستیم و دم از آموخته هایمان می زنیم . گوش هایمان کر است و زبان هایمان چه پرکار ! غافل از اینکه این زمین دیگر از جنس خاک نیست ، آهن است ! باید آهن شناس شویم !!! سال ها طول می کشد تا بفهمیم !

انتظار توی یک سلول انفرادی آنهم وقتی فقط یک چنگال توی دستت است و نه بیشتر ، سخت است . مخصوصا وقتی بدانی پشت این دیوارها انبوه آدم هایی هستند که صدای خر و پفشان گوش فلک را کر کرده !


خدایا خوب می دانی چقدر صبر کرده ام تا امروز فرا برسد . تا تو صاحبخانه باشی و من میهمان . تا یادآوریت کنم که در آیین تو میهمان چقدر حرمت دارد . به من نیست ، خودت گفته ای ! حالا من میهمان توام و خواسته ای دارم که برآوردنش برای تو هیچ است اما برای من همه چیز ! خدایا نیامده ام از این زمانه ای که در آن به تنگ آمده ام گلایه کنم که من خود یکی از آفرینندگان این زمانه ام ، نه ! آمده ام فقط بگویم کمکم کن چنگالم را به یک کلنگ بزرگ مبدل سازم . کمکم کن از آنانی که بیل و کلنگ در دستهایشان است بیش از این بیاموزم . خدایا ، به من نیرویی بده تا این زمین آهنی را بشکافم . می دانم که سال ها طول می کشد . این زمین وسیع است و من کوچکم و چنگال توی دست هایم ناتوان است ، تو توانایش کن . یاری ام کن تا آن روز که می میرم من هم یکی از آنانی باشم که این زمین را شخم زد حتی اگر امروز جوانه ای نروید ، امید خواهم داشت ، شاید یک روز روی سنگ قبرم به جای نور آفتاب خنکای سایه درختی جوان بتابد !


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
توضیح :این متن را ، اول شخص "مفرد" نوشتم ، اول شخص "جمع" بخوانید .

۵/۱۲/۱۳۸۹

ذهن سرکش


مدتی است دلم می خواهد با یکی از این درخت های توی باغچه که همین طور راست راست از توی خاک سر برآورده اند و وسط حیاطمان سبز شده اند رفیق شوم !

فصل پاییز که می رسد دستی به کمرش بزنم و بگویم " این چه لباس ضایعی است که پوشیده ای رفیق ؟ "

زمستان که می آید ، رویش پتو بیندازم و استامینوفن و آدولت کلت بهش بدهم تا حالش بهتر شود ، اما کنارش بخاری روشن نمی کنم چون ممکن است موهایش را بسوزاند !

بهار که می شود ، دو تایی با هم توی حیاط پهن می شویم و حمام آفتاب می گیریم و شربت خنک می نوشیم !

تابستان ، میوه هایش را به من تعارف می کند و می گوید هرچقدر دلت می خواهد بردار و منم که اصلا خجالت نمی کشم ،هرچقدر دلم بخواهد از میوه هایش می کنم و زیر سایه اش می نشینم و هی گاز می زنم ، هی گاز می زنم !

حالا اگر از این درخت هایی باشد که در تابستان از میوه و این جنگولک بازی ها خبری نباشد ، باهاش قهر می کنم ، بعدش خودم از شدت تنهایی دلم می گیرد و برمی گردم و آشتی می کنیم و از شدت بیکاری همدیگر را نگاه می کنیم و الکی دل خودمان را خوش می کنیم که بابا ما اگر هیچی نداریم همدیگر را داریم !

البته این را هم بگویم که حالا میوه و اینا خیلی مهم نیست ولی با یکی از اون ریشه دارها و بافرهنگ هاش رفیق می شدم !



ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت :
اولش می خواستم اسم این زمینه جدید رو بذارم "تبدار" ، ولی بعدش "ذهن سرکش" به نظرم واژه بهتری اومد . بالاخره ذهن هر کسی ممکنه به دنبال شرایط خاصی بی بند و بار تر از اون چیزی بشه که فکرشو می کنیم . می گم چطوره این پست رو تبدیل کنیم به یه بازی ، اینطوری یه کم حال و هوامون عوض می شه . ( البته بیشتر حال و هوای من ! ) شما هم از سرکشی های ذهنتون بنویسید .
به عنوان مثال می تونید از چیزهای عجیب و غریبی که بهشون فکر کردید ، درباره آینده یا گذشته یا هر موضوع دیگه ای ، اینجا زیر همین پست ، بنویسید .
درباره بازی های عجیب و غریب دوران کودکی ،
درباره ترس های الکی ، خوشحالی های الکی یا هر سرکشی دیگه ای که از ذهنتون سراغ دارید .