۷/۰۶/۱۳۸۹

وقتی همه چیز شکلی می شود


به قول حیاط خلوت : محض ثبت در بایگانی

پرده اول

متنفرم از اینکه روی صندلی کافی نت لم بدم و به نوشتن پست جدید فکر کنم . در کل فضای کافی نت رو دوست ندارم ولی آهنگ غمگینی که از در و دیوارای کافی نت روی سرم خراب می شه بدجور با احوالاتم هم خوانی داره .
اینقدر سوژه توی ذهنم رژه می ره که موندم کدوم یکی رو به پست تبدیل کنم . با اینحال هر کدوم مثل قطار از روی ریل ذهنم عبور می کنه و میره . تا میام سوارش بشم ، رفته . خودمم موندم چه چیزی باعث شده فقط با دو هزار تومان توی کیفم بیام بشینم توی این کافی نت و انگشتام رو با سرعت هر چه تمامتر روی کیبورد بلغزونم و تمام تلاشم رو بکنم که همه اونچه درونم می گذره رو روی این کاغذ مجازی بالا بیارم ، با اینکه می دونم اهلش نیستم و همیشه یه چیزی ته دلم واسه روز مبادا می ذارم !
دارم فکر می کنم احتمالا با کارای خیلی ساده و پیش پاافتاده تا حالا چند بار دل آدم ها رو شکستم . چند بار باعث شدم یک آدم به این فکر کنه که چقدر دلخوشی هاش ساده و پیش پا افتاده هستند . چقدر باعث شدم یک آدم احساس تنفر کنه از جایی و مکانی و لحظه ای که درش زندگی می کنه . چند بار باعث شدم لرزش دست و دلهره دل باعث فرو افتادن خودکار از دست یک نفر بشه .


پرده دوم

دیروز وقتی یکی از هم اتاقی های ترم قبل رو دیدم که با چادر از پله های یکی از ساختمان های دانشگاه پایین میاد ، حیرت کردم . همون آرایش ، همون نگاه ، همون موی مدل دار . همون سایه چشم ، رژ لب ، کرم پودر ... ، همون آدم به اضافه یک چادر ! با لحن کشداری گفتم :" می بینم که چادری شدی !!!" اخماش توی هم می ره و اشاره ای به سمتی که سر در دانشگاه قرار داره می کنه و می گه :" جلوی در گیر می دن !!!!"
چند دقیقه بعد می بینم که سر کلاس چادرش رو در میاره و روی یکی از صندلی ها لم می ده ، مثل قبل ! هیچ فرقی نکرده ! هنوز هم خاطره روز اردو رو که ادای پسرای کلاسشون رو جلوی خودشون در آورده با لذت تعریف می کنه و منم هنوز با خنده گوش می کنم ! هیچ چیز عوض نشده ...


پرده سوم

دوست ندارم جلسه اول سر کلاس استادی که شناخت زیادی ازش ندارم دیر برسم . با این حال این اتفاق امروز سر کلاس استاتیک افتاد . از تاکسی که پیاده می شیم ، گام هامون رو تند تر می کنیم ، از جلوی سر در دانشگاه که رد می شیم ، طبق عادت معمول اصرار زیادی برای نشون دادن کارت دانشجویی ندارم . نمی دونم قضیه چیه که به من گیر نمی دن . ترم قبل سر جمع سه چهار بار کارت نشون دادم . ولی ایندفعه انگار ماجرا فرق داره . نگهبان با دستش به من اشاره می کنه و از من کارت می خواد . با خیال اینکه فقط می خواد کارتم رو ببینه ، کیفم رو بیرون میارم ، دستش رو دراز می کنه و کیف رو از توی دستم بیرون می کشه . خودکار توی دستش رو به کاغذی که روی میز رو به روش قرار داره نزدیک می کنه . بدجور شوکه شدم . اصلا نمی دونم چه کار باید بکنم . با سرگردانی عجیبی رد خودکار توی دستش رو دنبال می کنم و منتظرم که اسمم رو روی کاغذ بنویسه ، که مریم جلو میاد و می گه : " مشکل چیه ؟" نگهبان کیف پولی من رو می بنده و بدون اینکه اسمم رو بنویسه بهم برمی گردونه و می گه : " خیلی به ما گیر می دن ، نباید مانتو مدل دار بپوشین ." هنوزم حرفم نمیاد ، فقط تشکر می کنم و راهم رو می کشم و می رم . حس خیلی بدی دارم . یه جورایی بهم برخورده ! نیلوفر با تعجب می گه :" فکرشم نمی کردم به مانتوی "الهام" گیر بدن !"
سر کلاس استاتیک تمام حواسم به حوادث امروزه . اصلا سر کلاس نیستم . خودم رو عین یه توپ رنگی قرمز وسط تعداد زیادی توپ های سبز عین هم تصور می کنم ! هیچ کس رو از دیگری تشخیص نمی دم . ناخودآگاه یاد حرف یکی از هم کلاسیام میفتم که می گفت : " اگر دو بار دیگه به من گیر بدن ، چادر می پوشم ." فکر کنم به اکثر دخترای کلاس ما یکی یه بار گیر دادن . به سمیه فکر می کنم . دوست صمیمی دوران دبیرستانم که اتفاقا هم دانشگاهی هم هستیم . به حرمت چادری که روی سرش هست و به اینکه من در جایی زندگی می کنم که آدم ها چادر رو نه بر حسب تشخیص شخصی برای حفظ خودشون از نگاه های ناپاک ، بلکه برای حفاظت از نگاه نگهبان دانشگاه ، بر سر می کنند ، اما توی خیابان به شکل دیگری لباس می پوشند . توی فیس بوک می شود عکس های بی حجابشان را پیدا کرد و خیلی هایشان از چادر متنفرند ، فقط بخاطر زنگ دلهره آور صدای نگهبان که توی گوش هایشان می پیچد و کارت دانشجویی طلب می کند ...

۶/۳۰/۱۳۸۹

ما با خدا تنهاییم

زمینه :

این روی سکه :
تلویزیون بی بی سی فارسی در پایان یکی از مستندهایش پس از توضیح آنکه صدام حسین با ادعای اینکه انقلاب اسلامی ایران اندیشه سلطه فارس بر عرب و شیعه بر سنی را در سر دارد ، نگاه مثبت اعراب نسبت به انقلاب ایران را به شکل قابل توجهی تغییر داد و با همین توجیه به ایران حمله کرد ، در یک نتیجه گیری کاملا بی ربط ادعا می کند که ترس اعراب از ایران همچنان هم باقیست و شاید مردم عرب منتظرند تا همان قدرتی که صدام حسین را برانداخت ، ایران را هم براندازد !!!!!
درست بلافاصله پس از این برنامه ، مستندی پخش می کند با عنوان "دو سرباز" که در پایان این مستند یکی از شخصیت ها ، که اتفاقا عراقی هم هست ، می گوید :" هنوز هم که هنوز است ما نمی دانیم چه کسی جنگ را شروع کرد "خمینی" یا "صدام" !!!!"
دهانم باز مانده ، تمام تاریخ می دانند که چه کسی جنگ را آغاز کرد . اشکم در می آید از اینکه چطور بی بی سی حمله آمریکا به عراق را به جنگ ایران و عراق ربط می دهد و از آنجا توجیه مسخره ای هم برای حمله آمریکا به ایران پیدا می کند و شاید به نوعی خط هم می دهد !


آن روی سکه :
رئیس شورای سیاستگذاری ائمه جمعه فارس به دلیل حمله به مسجد قبای شیراز دستگیر می شود ، اما صدا و سیما بر خلاف همیشه که سنگ اسلام و حرمت و دین به سینه می زد ، سکوت می کند !
هیچ خبری از فریادهای وا اسلاما و وا اماما نیست .
دارم فکر می کنم با آن منطقی که صدا و سیما رفتار عده ای خاص را بزرگ نمایی می کرد و به جمعی کثیر نسبت می داد و نتیجه گیری می کرد ، امروز به دنبال افشا شدن رئیس شورای سیاستگذاری ائمه جمعه استان فارس ، چه کسان دیگری و چه جمع کثیر دیگری زیر سوال خواهند رفت ؟

۶/۲۷/۱۳۸۹

تراژدی های عصر ما / 1

زمان : سه شنبه 23 شهریور 89 ........ مکان : خیابان قصرالدشت (سینما سعدی) شیراز



فرقی ندارد گرمای طاقت فرسای شب های تابستان باشد یا سرمای مغزاستخوان سوز زمستان ، روال زندگی در اینجا مسیر یکنواخت و ملال آور خودش را می گیرد و پیش می رود . از حدود ساعت ده و نیم شب که نور ویترین پر زرق و برق اولین مغازه از تابیدن مقتدرانه اش به پیاده رو خیابان دست می کشد و اولین مغازه دار کرکره مغازه اش را پایین می آورد ، اولین دستفروش هم بساطش را روی پیاده رو خسته و خاک گرفته ، در جهت مقابل مغازه ها پهن می کند . کم کم تعداد چراغ های خاموش و دستفروش های کنار پیاده رو زیاد می شود . شب روی تیرهای چراغ برق هجوم آورده است و مردم انگار که در تونلی از تاریکی توی هم می لولند ، به همدیگر تنه می زنند و از کنار هم عبور می کنند . سنگفرش پیاده رو زیر نور مهتابی های شارژی دستفروش ها که با حالتی رنجور روی بساطشان پاشیده می شود ، روشن شده . همهمه ای مبهم مدام در فضا پراکنده می شود و سکوت شب را می درد . زندگی مثل آب گل آلودی که روی یک زمین ترک خورده ریخته باشد و خودش را کشان کشان لابه لای شیار سنگ ها و خاک ها به پیش ببرد ، اینجا لای روسری های رنگارنگ و مانتوهای کوتاه و موهای مش کرده ، لای اجناس روی گونی های کنار پیاده رو ، لای دست های متجاوزی که گاهی در ازدحام جمعیت ظرافت اندام دخترکی با لاک قرمز را لمس می کنند ، روی صورت های آفتاب سوخته دستفروش ها با آن نگاه های دریده و بی محابا و از توی گردنبند های پسران جوان با یقه های باز و موهای اتو کرده و ژل زده ، خود را می کشد و پیش می برد .

پسر جوانی روی بلندی جلوی یک مغازه که صاحبش احتمالا ساعت هاست در یکی از خانه ها ی بالای شهر پایش را روی مبل دراز کرده و سریال های "فارسی وان" را نگاه می کند ، با بی حوصلگی وصف ناپذیری از توی گونی کنار دستش تعدادی دفتر بیرون می آورد و آن ها را تک تک کنار هم روی زمین می چیند . این کار را با طمأنینه ای خاص انجام میدهد که از سر ذوق و سلیقه و توجه نیست . مجذوب طرح و رنگ روی جلد دفتر ها می شوم . یکجورهایی دلم می خواهد صاحب یکی از آن دفترها باشم بی آنکه از "بچه" خطاب شدن ، بترسم . نگاهم از روی دفترها کنده می شود ، نگاهش از روی دفترها کنده می شود و در جاده نگاه ها ، تصادف غریبی رخ می دهد . بلافاصله نگاهش را از نگاهم می دزدد ، سرش را پایین می اندازد و دیگر هیچ کاری نمی کند . من عبور می کنم ، اما او همچنان نشسته است . طوری له شد که انگار صدای فرو ریختنش را شنیدم و گرد و خاک حاصل از این ویران شدن ، روی مانتو ام نشست !

چهره اش آفتاب سوخته نیست ، دست هایش ترک ندارد . پیراهن چهار خانه اش با یقیه خشک و پهن ، با ظاهر آراسته ، حکایت از روزهای بهتری دارد . نه از گردنبند توی سینه اش خبری هست و نه از نگاه دریده و حتی زبان چرب و نرمی که تبلیغات چی دفترهایش باشد . از تمام ژست ها و حرکاتش و از لای نگاه نجیبانه اش "تازه کار بودن" چکه می کند و روی کفش های عابران پیاده می ریزد و از انجا لیز می خورد و روی سرامیک های پیاده رو پخش می شود و زیر پای عابران له می گردد . با هر نگاه یک آجر از شخصیتش ، غرورش و نجابتش فرو می ریزد و شخصیت تازه ای بنا می گردد . یک روز او را میان همین جماعت دستفروش خواهم دید ، بی آنکه تفاوت قابل توجهی داشته باشد که سوژه یک پست شود .

۶/۲۰/۱۳۸۹

بصیرت

زمینه :

أَوَ لَمْ يَسِيرُوا فِي الأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ كانُوا أَشدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَأَثارُوا الأَرْضَ وَعَمَرُوها أَكْثَر مِمّا عَمَرُوها وَجاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيّناتِ فَمَا كانَ اللّهِ لِيَظْلِمَهُمْ وَلكِنْ كانُوا أَنْفُسهُمْ يَظْلِمُونَ
«آيا در زمين گردش نكردند تا عاقبت كسانى را ببينند كه پيش از آنان بودند؟ آنان از ايشان نيرومندتر بودند و زمين را دگرگون ساختند و بيش از اينان به آبادى آن پرداختند.پيامبران آنان با دلايل روشن به نزد آنان آمدند ـ اما آنها را نپذيرفتند ـ پس خداوند هرگز بر آنان ستم نكرد و آنان خود بر خويش ستم مى كردند».
سوره مبارکه روم ، آیه 9

گاهی تاریخ حوادثی دارد که وقتی به آن حوادث نگاه می کنیم ، از غفلت خودمان و آدم های دور و برمان متحیر می شویم . منظورم از تاریخ این نیست که نخ زمان را بگیری تا عهد باستان کش بدهی . تاریخ می تواند همین الان باشد یا شاید هم چند سال پیش . مثلا نه سال پیش درست در چنین روزی ، 2974 تن از ملیت های مختلف در جریان حمله به برج های دوقلوی مرکز تجارت جهانی در آمریکا جان باختند و این حادثه سرآغاز جنگ های تازه ای به نام "صلح" شد ، جنگ هایی به نام "حقوق بشر" ، آن هم از سوی اصلی ترین حامی "اسرائیل" ، یکی از مراکز عمده نقض حقوق بشر در خاور میانه !

جنگ اول در افعانستان : یک طرف مدعیان حقوق بشر که موشک هایشان بعضا اشتباهی مردم بی گناه را هدف می گرفت و یک طرف کسانی که بر سر عقیده و برای حفظ دینشان و به نام مذهب ، می جنگیدند و مرگ هر کسی را که از آن ها نبود جایز می شمردند . کسانی که هدف برایشان چنان تقدسی یافته بود ، که برای دستیابی به آن از پست ترین و رذالت بار ترین وسیله ها هم استفاده می کردند . آنان خود را یگانه مأموران اوامر الهی بر روی زمین می دانستند که به هر قیمتی باید رسالت الهی خویش را به انجام برسانند .

جنگ دوم در عراق : چه کسی باور می کرد ، دیکتاتوری به ظاهر قدرتمند صدام حسین با چنان سرعتی با خاک یکسان شود . شاید فکر می کرد ، دیکتاتوری اش تا ابد ادامه خواهد داشت ، اما ضربه از جایی و در لحظه ای وارد شد و سرنگونش ساخت که هرگز حتی فکرش را نمی کرد . او مرد ، اما پاسخ خون هایی را که ریخت نداد ، چون نمی شد او را به تعداد همه کسانی که کشته بود ، اعدام کرد ! او مرد و مردم سرزمینش در خیابان ها به یکدیگر شیرینی تعارف کردند ، طعم خوشی که با مزه تلخ استعمار در هم آمیخت .

۶/۱۸/۱۳۸۹

شب آخر دچار کمبود فسفر می شویم

زمینه :


می گه : " تا چند ساعت دیگه درهای رحمت بسته می شه ، به پا لای در گیر نکنی !"
می گم : " یعنی وقتی اوستا کریم میاد درو ببنده می بینیمش ؟"

بعد همچین عین اینا که قراره غول چراغ جادو رو ببینن ، دستمو زدم زیر چونم و نشستم دارم فکر می کنم که اون سه تا آرزویی که موقع دیدن خدا ازش بخوام برام برآورده کنه ، کدوما هستن ؟ البته به اینم اکتفا نمی کنم ، همش دارم نعوذ بالله (!) خدا رو تصور می کنم که داره میاد درو ببنده ، بعد بنده ها هجوم میارن طرفش ، گله و شکایت کنن ، گوشه لباسش پاره می شه !!!!




۶/۱۵/۱۳۸۹

شب های خوابگاه

زمینه :

قبل از اینکه اتاق چهار نفره ما میزبان یک میهمان دائمی باشد که شب ها رختخوابش را روی زمین پهن کند و کنارمان بخوابد ، من ، وجه اشتراک بسیار کمی با هم اتاقی هایم داشتم . غالبا سخنانشان را گوش می کردم و حرفی برای گفتن نداشتم که برایشان جذاب باشد . شب ها توی اتاق ما بساط چای و غیبت به راه بود و هم اتاقی ها با چه ولعی وقایع روز را از اول تا آخر بر می شمردند . نام تک تک هم کلاسی هایشان را می دانستم ، چه پسر ، چه دختر ! فکر می کنم ، اگر همکلاسی هایشان را می دیدم ، احتمالا از دور تک تکشان را می شناختم . ولی من هرچقدر به ذهنم فشار می آوردم که یک ماجرای جذاب برای تعریف کردن پیدا کنم ، که به مذاق هم اتاقی هایم خوش بیاید ، هیچ چیز پیدا نمی شد . البته هرجور حسابش را می کنم ، در طول روزهای من به مراتب وقایع جالب تر و تعریف کردنی تری اتفاق می افتاد ولی تمام این وقایع مثل صحنه های یک فیلم سینمایی کمدی که روی دور تند باشد ، از برابر چشمم عبور می کردند و به زودی هم در حافظه ام محو می شدند و چیزی برای تعریف کردن از خودشان به جا نمی گذشتند .

درست یادم نمی آید ، از کی "محیا" میهمان هر از گاهی اتاق ما ، خودش صاحبخانه شد ! ولی خوب یادم است که هیچ کس اعتراضی نکرد . حضور دختری به بامزگی و در عین حال مهربانی "محیا" که در درست کردن آش رشته مهارت داشت ، جایی برای اعتراض باقی نمی گذاشت . البته شلختگی اش همیشه کفر مرا در می آورد ولی جلوی خودم را می گرفتم و هیچوقت چیزی نمی گفتم . یادم می آید یکبار که یکی از هم اتاقی ها او را "شلخته" خطاب کرده بود و بواسطه اش افسردگی و عذاب وجدان توآمان آزارش می داد ، رفتم نشستم کنار "محیا" و با هزار جور فلسفه بافی حالی اش کردم که اصلا شلخته نیست و تمام استدلال هایم را در حالی مطرح می کردم که یک استکان چایی که یک تکه پنبه از بقایای لوازم آرایشش تویش افتاده بود ، مدام بهم چشمک می زد و حالم داشت از مشاهده این صحنه به هم می خورد !

در تمام روزهایی که خسته و کوفته درست شبیه آخرین بازمانده یک لشکر شکست خورده که از معرکه گریخته به خوابگاه می رفتم و روی تختم دراز می کشیدم ، همین که فکرم از کار کردن باز می ایستاد و می رفتم تا در عالم خواب غوطه ور بشوم ، "محیا" درست مانند فرمانده لشکری که تازه از یک فتح بزرگ برگشته وارد اتاق می شد و در را آنچنان به هم می کوفت که صدایش را سوپری زیر خوابگاه هم می شنید و اینچنین خواب بر من حرام می شد . با این حال دلم نمی آمد اعتراض بکنم . ترجیح می دادم ذوق و شوقی که برای تعریف کردن وقایع کلاسشان داشت ، کوفتش نشود !

همین که داشتم از حضور "محیا" توی این اتاق چهارنفره کوچک که نفس آدم را بند می آورد ، به ستوه می آمدم ، دیدم "محیا" هر از گاهی دفتر خلاصه های من را بر می دارد و خلاصه های کتاب هایی را که خوانده بودم ، می خواند و کلی هم ذوق می کند . البته برداشتن وسایل دیگران در اتاق ما یک عادت همیشگی بود . مثلا من یک لیوان داشتم که شانه و مسواک و موگیرهایم را تویش می ریختم . ولی هر روز صبح که می خواستم بروم دانشگاه می دیدم ، شانه ام سر و ته توی لیوان قرار گرفته و اینگونه می فهمیدم ، قبل از من یک نفر با موهایش شانه ام را مورد لطف قرار داده . راستش را بخواهید ترجیح می دادم به چلم شدن عادت بکنم تا دعوا راه بیندازم ، مخصوصا که می دانستم این چهارماه اولین و آخرین زمان زندگی اشتراکی من با این چهار نفر است . فقط بار اولش کمی سخت بود ، دفعات بعد خیلی راحت شانه را برمی داشتم و اصلا هم دندان هایم را به هم نمی فشردم ، چپکی هم نگاه نمی کردم . البته بماند که همه تلاشم را کردم تا بفهمم کدام یک از هم اتاقی ها از شانه من استفاده می کند و آخرش هم فهمیدم ، فقط صرف شناخت کسانی که با آن ها زندگی می کنم ، این کار را کردم !

مدتی نگذشت که شب ها به جای بساط چای و غیبت ، بساط بحث بین من و محیا به پا می شد . البته بساط غیبت هم همچنان به پا بود ، ولی غیبت سیاستمدارها هم اضافه شده بود ! اوایل ، "سمیرا" به نشانه اعتراض ، از اتاق بیرون می رفت ، ولی بعد از مدتی ، با اشتیاق می نشست و به حرف هایمان گوش می داد و حتی دو سه باری وقتی حوصله اش سر می رفت ، می آمد و به من و محیا می گفت :" بحث کنید ! از بحث هایتان خوشم می آید ! با مزه بحث می کنید !" من و محیا هم به هم نگاه می کردیم و می خندیدیم ! کم کم در اتاق ما یکجور تعادل میان انواع غیبت ها برقرار شد . در واقع اتاق ما نماد بارزی از "آزادی" بود . البته "آزادی" که در چهارچوب قوانین خوابگاه جای می گرفت . و در طول این چهار ماه ما پنج نفری که هر کدام اهل یکی از استان های ایران بودیم و متعلق به فرهنگ های مختلف و از طبقه اقتصادی و اجتماعی و رشته های مختلف و با باور ها و عقاید متفاوت و حتی متضاد ، حتی یک بار هم با هم دعوا نکردیم و این موضوع وقتی به شرایط سیاسی و اجتماعی جامعه ای که در آن زندگی می کنم ، نگاهی می اندازم ، برایم به یک معجزه می ماند !



ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
توضیح صحنه :
تخت سمت چپ توی تصویر ، متعلق به من است و محیا هم رختخوابش را وسط این دو تا تخت روی زمین پهن می کرد و اگر شبی نصفه شبی اعمال واجبی پیش می آمد ، با وجود آنکه کورما کورمال ، همه تلاشمان را می کردیم تا محیا را از خواب بیدار نکنیم ، ولی از لگدهای ناخودآگاهمان بی نصیب نمی ماند و از سر و صدایش کل اتاق در بیدار باش کامل به سر می برد !

۶/۱۱/۱۳۸۹

از سر دلتنگی



استوانه های نور خورشید را توی عکس می بینید ؟

مهم نیست این استوانه ها کجا باشند و از لای کدام سوراخی خودشان را به زمین رسانده باشند . لابه لای شاخ و برگ درختان یک جنگل نمناک باشد ، یا پنجره سقف یک اتوبوس در شهری نزدیک کویر . فرقی نمی کند ، این استوانه ها غم بزرگی را روی دلم می نشانند . همیشه مرا به یاد اول مهر یا شاید هم زمستان می اندازند . وقتی می گویم اول مهر ، منظورم برگ های تقویم نیست که ورق بزنی و به اول مهر برسی . منظورم ، مدرسه است . یادم نمی آید ، آخرین باری را که توی یک صبح بهاری قبل از رفتن به مدرسه این استوانه ها را دیدم که از پنجره اتاقم تا روی گل های قالی کش آمده بودند و مولکول های هوا تویشان می لولیدند . همان وقت ها هم توی این استوانه ها چیزهایی بیش از مولکول های هوا می دیدم . اما حالا از توی این استوانه ها ، آن وقت ها را می بینم . آن وقت ها اما چیزهای بهتری می دیدم . توی آن استوانه ها آزادی می دیدم . دخترکی می دیدم که بی خیال فصل خزان کنار یک کلبه کوهستانی زمان را تا ابدیت می دوید . دست هایش را باز می کرد و اندامش را در هجوم هوای مرطوب کوهستان رها می کرد . حس پرواز سراسر وجودش را فرا می گرفت ، حسی که از خود پرواز شیرینتر بود . زمین را با نوک انگشتانش زیر علف های مرطوب از باران شبانه لمس می کرد . بوی گِل باران خورده عمیق ترین گوشه های وجودش را در می نوردید و او تمثیل زنده رهایی می شد .
و این قشنگترین و ژرف ترین آرزوی زندگی من بود ، که توی صبح های خنک پاییزی در انوار طلایی خورشید متجلی می شد . حالا اما احساس می کنم این آرزو دیگر از آن من نیست . دلم برای مدرسه تنگ شده . برای همان روزهای مزخرف . برای همان شب بیداری هایی که روزشان را می خوابیدم . برای آن صبح های خنک ! یکجورهایی رهایی داشت . توی همان صبح های ملال آور و دلتنگی که توی استوانه های خورشیدی اش قشنگترین رهایی عالم را می دیدم ، یکجور رهایی بود .
تا همین دیروز ، همین دیروز خودم را به تمام معنا بازی می کردم . مجبور نبودم از بیرون خودم ، خودم را نگاه کنم . اما حالا هزار چشم از بیرون ، مرا به سمت خویش فرا می خواند و توی گوشم نجوا می کند که نمی توانی خودت باشی ، نباید که خودت باشی ، ولی من خودم را می خواهم . خسته ام از اینهمه بند ، من آن دخترک رها را می خواهم !



ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت اول : یک ضرب المثل گودری هست که می گه :" اگر دیدی وبلاگنویسی تند تند پست می ذاره ، بدون یه چیزیش می شه ، اگرم دیدی دیر به دیر پست می ذاره ، بازم بدون یه چیزیش می شه !!!!" البته این نقل به مضمون بود !
پی نوشت دوم : مشکل اینترنت من که این ترم هم حل نشد . پس تا اول مهر تراوشات ذهنی من رو تحمل کنید ، بعدش می رم پی کارم !