۸/۰۷/۱۳۸۹

باران را باید قطره بود ... /2


هیچ چیز نبود . واقعا چیزی نبود . یعنی هیچ چیزِ هیچ چیز که نه ! یک چیزهایی هم بود ولی چون همیشه بود ، انگار که نبود . بعضی ها می گویند با یک رنگ شروع شد . اما آن ها که سنشان بیشتر است می دانند که اولش "رنگ" نبود . اولش با دو حرف شروع شد : "نه" ! نه به همه بودن هایی که از فرط سال ها بودن ، نبودن شده بودند . کم کم حرف ها در کنار هم کلمه شدند و کلمه ها گرد هم آمدند و جمله شدند و وقتی آنقدر بزرگ و مهم شدند که دیده شوند ، بازی شروع شد . شرکت کنندگان نمی خواستند تکرار حادثه ای باشند که سال ها پدر شان و پدر بزرگشان و پدر پدر بزرگشان بازیگران آن بازی بوده اند . اما یاد گرفتن بازی به شکلی دیگر چندان هم آسان نبود . بعضی ها می خواستند یک شبه برنده باشند ، اما این تنها در دنیای کودکان تحقق می یافت . بدبختی اینجا بود که همان هایی که می خواستند بازی را به گونه ای دیگر پیش ببرند درست نقش پدر ها و پدر بزرگ هایشان را ایفا کردند و شکست خوردند و آن ها که فوت و فن بازی را می دانستند و درد دانستن داشتند تنها ماندند . بعضی ها در ریشه یابی دلالیل این شکست به بیراهه رفتند . از همان آغاز تاریخ خیلی ها به جای آنکه باد را ببینند ، کاغذ نازک و لرزانی را دیدند که به اراده باد به قله ای نشسته بود و خواستند کاغذ را بسوزانند .با چه مشقت ها که خود را به قله کوه رساندند و کاغذ را به آتش کشیدند و پایکوبی کردند . اما حواسشان نبود که خودشان دوباره باد شدند و برگ خشکی به جای کاغذی و این داستان بارها و بارها تکرار شد و کسی سر برنگرداند تا پشت سرش را نگاه کند . مشکل خودشان بودند .

سال ها گذشت و بازی دوباره به نقطه اوجش رسید . دوباره حرف ها در کنار هم قرار گرفتند ، کلمه شدند و جمله ها "سبز" شدند . اما تاریخ سرسختانه دوباره تکرار شد . همه جا قرمز شد و کلمه ها توقیف شدند . جمله ها به زنجیر کشیده شدند و نوه های آن پدر ها و پدر بزرگ ها در چیزی فرو رفتند . چیزی که خودشان هم نمی دانستند دقیقا چه بود و فراموش کردند که باران را باید قطره بود ...

۸/۰۶/۱۳۸۹

داستان های من و کرمان



سکانس اول : خیابان شریعتی ( همون بهشتی )

مدتیه ، از وقتی اومدم دانشگاه ، احساساتم متناقض شدن ! یعنی در آن واحد یه چیزی رو هم خیلی دوست دارم و هم ازش متنفر هستم و این مسئله فراگیری شدیدی هم پیدا کرده تا جایی که به مکان ها و خاطرات هم محدود نمی شه و دامن آدمای دور و برم رو هم گرفته . خیابان شریعتی کرمان ( البته از نظر تئوری اسمش بهشتیه ولی در عمل شریعتیه !!!!) یکی از این مکان هاییه که مشمول این قضیه شده . یکجورهایی خیلی دوستش دارم و از رفت و آمد کردن درش لذت می برم و در عین حال اونقدر ازش بیزارم و به نظرم باطن کریه المنظری داره که دلم می خواد سر به تنش نباشه !!!!!

دختر که باشی هنگام رفت و آمد در این خیابان باید خودت رو برای صرف مقدار متنابهی متلک با طعم ها و مزه های مختلف آماده کنی و این مسئله از هیچ فاکتور خاصی هم تبعیت نمی کنه چرا که تمام دوستان من که طیف وسیعی از آدم های چادری و مانتویی و اونایی که به حجاب اعتقاد ندارن رو در بر می گیره ، از این مسئله شاکی ان !!! البته اگر مدت زمان زیادی رو توی این خیابان سپری کنی ، کم کم به بعضی از فاکتورهای پیش پا افتاده ولی مهم پی می بری !!! مثلا اگر ماست محلی دستت باشه و راه بیفتی تو خیابون متلک های جالب تر و بامزه تری درباره شام دانشجویی می شنوی تا زمانی که ماست پاستوریزه دستت باشه !!! البته این مسئله درباره ماست های "کاله "صدق نمی کنه !!!!! گاهی اوقات متلک ها اونقدر بامزه و جالب هستند که باید تمام قوای وجودیت رو به کار بگیری تا جلوی باز شدن نیشتو تا بناگوش بگیری و طرف فکر نکنه خبریه !!!! اکثر اوقات متلک ها اونقدر بی ادبانه هستند که از نوک انگشت پاهات تا نوک دماغت قرمز می شه و چشمات از فرط حیرت گرد می شن . ولی در کل بازی جالبیه . نکات عمیق و غالبا تراژدیکی از پشت این متلک ها درباره آدم ها دستگیرت می شه . آدم هایی با ماشین های مدل بالا ، کفش های اسپرت و موهای سیخ سیخی و احتمالا یکی دو تا گردنبند هم توی سینه !!!!

سکانس دوم : میدان مشتاق

با اینکه پنج شنبه ها کله صبح باید بلند شم و برم سر کلاس کسل کننده اخلاق بشینم و مدام به این مسئله فکر کنم که چقدر خوابم میاد و لازمه که برای باز نگه داشتن پلک هام از چوب کبریت به عنوان ستون استفاده کنم و با خودم بخندم ، ولی باز هم صبح های پنج شنبه یکی از بهترین بخش های هفته ام رو تشکیل می ده ، چون معمولا بعد از کلاس کارایی می کنم که تا حالا نکردم و آدمایی مثل من هم زیاد از این کارها نمی کنن . همیشه از تجربه کارها و موقعیت های تازه لذت می برم . حتی اگه زیاد دلچسب نباشه باز هم یه حس غرور آمیزیه اینکه تو چیزی رو تجربه کردی که آدمای مثل تو تجربه اش نکردن . انگار که تو یه گاز بیشتر از سیب زندگی زدی .

امروز صبح بعد از کلاس اخلاق در حالی که دارم به این گلو درد لعنتی که هر سال همین وقتا سراغم میاد و به لطف تشخیص نادرست پزشکان انواع و اقسام داروها و آنتی بیوتیک ها رو به خوردم می ده و دست آخر معلوم می شه جز یک حساسیت ساده اما آزاردهنده چیزی نیست ، فکر می کنم ، به این نتیجه می رسم که برای کنار اومدن با این معضلی که نصف لذت های زندگی که همون خوردن باشه رو از من دریغ می کنه ، باید جای خالی ترشیجات رو که علاقه وافری بهشون دارم با میوه پر کنم . به سر در دانشگاه که می رسم اتوبوس "مشتاق" هم می رسه . یک جایی شبیه میدان میوه و تره بار . جایی که خود کرمانی ها مخصوصا اگر پولدار باشن خیلی مسخره اش می کنن و در عین حال ازش می ترسن . ( البته این آخری بیشتر به دخترا ربط پیدا می کنه . ) و اگر بگی "مشتاق" ، بر می گردن و می گن : "ایششش !!!!!"

با خودم حساب و کتاب می کنم و می بینم قطعا میوه های میدان "مشتاق" از میوه های مغازه فروشی های مرکز شهر خیلی ارزون تره . پاهام سست می شن . با خودم کلنجار می رم که سوار خط بشم یا نشم . با اوصافی که از خیابان های بالای شهر و مرکز شهر دیدم ، یک چیزی من رو از رفتن به این محل که یک جورایی پایین شهر محسوب می شه ، منع می کنه . وقتی به خودم وعده خریدن کتاب از کتابفروشی های توی مسیر برگشت رو می دم ، دیگه هیچ جوره نمی تونم طاقت بیارم ، تمام نیروهای مقاوم تسلیم می شن و حالا من سوار خط مشتاق هستم . لباسم به سنگین رنگینی همیشگی نیست و خودم رو برای صرف چندین وعده متلک همراه با نگاه های ناجور آماده می کنم .

سیب ، لیمو شیرین ، گوجه ، راحت تر از اونی بود که فکر می کردم و خیلی عجیب . حتی یک متلک هم نشنیدم . انگار که طوری زندگی توی رگ و پی آدم های اینجا ریشه دوونده که فرصت پرداختن به حاشیه ها رو ندارن . از ماشین های مدل بالا خبری نیست . نهایتش نگاه دوستانه و شهوت آلود پسر میوه فروش که انگار تا حالا دختری در قامت من ازش خرید نکرده . زیادم بد نیست ، از نگاه های پیش بینی نشده و هرکجایی شریعتی که روی سر و کولت بازی بازی می کنن بهتره !!!

سکانس سوم : خیابان شریعتی ( ایندفعه دیگه همون شریعتی !!!)

اتوبوس توقف می کنه و منم در حالی که پاکت میوه ها و کاپشنم رو با یه دست و کیفم رو با دست دیگه گرفتم از ماشین می پرم پایین . چشمم به کتابفروشی میفته و یه چیزی در وجودم قیلی ویلی می ره !!!! خرامان در کتابفروشی رو باز می کنم و داخل می شم . صندوقدار با تماشای پلاستیک میوه ها طوری بهم نگاه می کنه انگار که داره قهرمان فیلم ژولیوس سزار رو بعد از نبرد با گلادیاتورها تماشا می کنه !!!!

چریدن در کتابفروشی ها یکی از لذت بخش ترین تفریحات زندگی منه . تقریبا جای بیشتر کتاب ها رو از حفظ شدم . جلوی طبقه رمان های خارجی توقف می کنم و تک تک کتاب ها رو دید می زنم . از آثار هاینریش بل یکی کم شده . دو سه تا از کتابای سارتر اضافه شدن . یک حساب سرانگشتی بهم نشون می ده که پول کافی برای خرید کتاب ندارم و باید تا هفته دیگه صبر کنم . با اینحال محشر بودن معرفی های "نوشته های نخواندنی" باعث می شه از خانم فروشنده بپر سم : " سمفونی مردگان عباس معروفی رو دارین ؟"
و وقتی می گه بله طوری خوشحال می شم انگار که نکیر و منکر مجوز ورود به بهشت رو برام صادر کردن !!!!! و از اونجایی که چریدن در کتابخانه ها قطعا با خرید کتاب توام خواهد بود ، پس دو کتاب دیگه رو هم جلوی فروشنده می ذارم و می خوام که حساب کنه در عین حال دلهره کم رنگی از زندگی مفلسانه هفته آینده که بخش اعظمی از هزینه هاش رو خرج خرید کتاب کردم در اعماق وجودم چشمک می زنه . با این حال خیلی خوشحالم . پامو که توی خیابون می ذارم پسر بچه تپل و مو بور و خوشکلی که روی نیمکت کنار پیاده رو نشسته با لحن کشدار و شیطنت آمیزی می گه : " خوشگل خانم !!!!!"
از ژرفنای وجودم لبخندی بهش می زنم و یادم میاد که اینجا هر شب یکی از تراژدی های عصر ما رقم می خورد و من بدبختانه بخشی از این تراژدی هستم .

۷/۲۷/۱۳۸۹

اندر فواید رادیوجات

زمینه :

همین تابستان بود که نشستیم با خودمان خلوت کردیم و دیدیم اگر بخواهیم منتظر بنشینیم تا چرخ تولید این مملکت دوباره به چرخش بیفتد و ابوی بزرگوار بتوانند دست در جیب مبارک کنند و لپ تاپی به ما مرحمت بفرمایند ، موهایمان به رنگ دندان هایمان درآمده ، حداقلش سه سال دیگر باید صبر کنیم . تازه هیچ بعید هم نیست که برای کمک به اقتصاد خانواده در این سه سال ما را در حال سیگار فروشی در یکی از پارک های همین کرمان هم رویت بفرمایید ! در نتیجه گفتیم همین سیستم ذغالی خودمان را برداریم بیاوریم اینجا ، یک کارت تی وی هم رویش نصب کردیم ، حداقلش اینست که دوز اخبار صدا و سیمای خودمان را کمی بالا و پایین می کنیم ، شمه هایی از واقعیت بالاخره دستمان می آید . کمی هم از این حالتی که وقتی توی آینه نگاه می کنیم ما را یاد خرس های قطبی و پنگوئن جماعت می اندازد ، بیرون بیاییم .

زهی خیال باطل !!! خانه جدید نه آنتن درست و حسابی داشت و نه تلفنمان وصل بود !!! در یکی از همین روزهای کذایی که پس از زیر پا گذاشتن چندین و چند پست بانک شهر کرمان به دنبال وصل کردن تلفنمان ، در کف این دولت الکترونیک مانده بودیم و از بس ما را به این و آن پاس دادند ، حس غریب توپ فوتبال بودن بدجور قلقلکمان می داد و آخرش هم تلفنمان وصل نشد که نشد و صاحبخانه محترم هم زیر بار هیچ چیز نرفت که نرفت ، نطقمان هم حسابی کور شده بود و حس منبر رفتنمان هم نمی آمد و مانده بودیم این وبلاگ کذایی را دیگر کجای دلمان بگذاریم و در عین حال داشتیم به چهل هزار تومانی که خرج نصب کارت تی وی کرده بودیم و به همزیستی مسالمت آمیزمان با برفک ها و تن دادن به اخبار تلویزیون ، با حسرت فکر می کردیم و می دیدیم که حس خرس قطبی بودن کم رنگ که نشده هیچ ، هر روز در اعماق وجودمان دارد پر رنگ و پررنگ تر می شود و در کنار همه این ها به دانشگاه و هفت جد و آبادش و سیستم آموزشی مملکت و هرچیز مرتبط با آن تف و لعنت می فرستادیم که نمی گذارد آدم آن چیزی را که دوست دارد و برایش مفید است یاد بگیرد ( فکر اشتباه نکنید ما رشته تحصیلی و دانشگاهمان را دوست داریم . بحث ریشه ای تر از این حرف هاست آنقدر که ریشه اش به جای آب دارد از نفت تغذیه می کند !!!) و دائم فکر می کردیم این دانشگاه پر و بالمان را کنده و چون هر روز تعدادی هرچند اندک از این مرغان پر و بال کنده شده را در کلاسمان می دیدیم ، بیشتر نگران وضع و حال خودمان می شدیم ، یک افکار خبیثی درباره این سر قابلمه های عظیم الجثه که روی سقف خانه ها نصب می شود و اعمال بی شرفی انجام میدهند ، به سرمان زد .

در فکر همین بی شرفی ها بودیم که یکهو به یادمان افتاد که ترم قبلی وقتی داشتیم بساطمان را در چمدان می چپاندیم و با اندوه فراوان با خانه یمان وداع می کردیم ، رادیوی با کلاس برادر بزرگترمان را هم که گویا دوران سربازی با هم انیس و مونس بوده اند ، کش رفتیم و آن زیر ها نهادیم و گفتیم ، روز مبادا لازم می شود !!!
همین که فیتیله این فکر در اجاق ذهنمان بالا گرفت و چشمانمان هم شعله کشید و برق زد ، از سر جایمان پریدیم و به سمت چمدانمان دویدیم و اقصی نقاطش را کاویدیم و رادیو مذکور را یافتیم و شروع به جستجو نمودیم . در همین گیر و دار بود که متوجه شدیم این رادیو هم برای خودش بی شرفی خوبی است و به هفت جد و آباد مخترعش رحمت فرستادیم و روح خودمان و هفت جد و آبادمان شاد شد ، یک کمی حس کردیم هنوز زنده ایم و این خرس قطبی پایش را چند سانتی متری از وجودمان بیرون کشید و خلاصه اساسا کیف کردیم ، در حد تیم ملی اسپانیا !!!! ( حالا که تنور تحریم و تحریم کش کردن این و آن داغ است ، ما هم گفتیم تا اطلاع ثانوی تیم ملی برزیل را تحریم کنیم . می دانید که اصل تحریم هیچ ربطی به ملت ها ندارد ، حتی اگر از گرسنگی بمیرند یا توی هواپیماهای در حال سقوط سکته کنند ، باز هم این ها هیچ ربطی به هم ندارند !!!! )

خلاصه همین طوری خوش خوشکی گفتیم دست به قلم شویم یک خبری هم از احوالاتمان به شما بدهیم و بگوییم که رادیو هم چیز خوبی است ، هم بی شرفی در حد کفایت دارد و هم تفریح و سرگرمی و سریال و قصه و خوب هم به مختان پر و بال می دهد ، از این تکنولوژی هر از گاهی استفاده کنید بد نیست . شاید در رفع تار عنکبوت هایی که به اقصی نقاط مغزتان چسبیده موثر باشد . ( ناراحتی ندارد همه ما در بهره مندی از این تار عنکبوت ها با هم شریکیم . حتی شما دوست عزیز !!!! )

۷/۲۴/۱۳۸۹

من و سرزمین تازه ام

زمینه :

سراسر دیوارهای این خانه پنجره است ، همان چیزی که برای آدم آفتاب و مهتاب پرستی چون من که با طلوع خورشید خنده اش می گیرد و با طلوع مهتاب گریه ، حکم بهشت را دارد . از یکی نمای آپارتمان تازه ساز روبه رویی دیده می شود . شیشه روغن زرد رنگی که روی اُپن آشپزخانه یشان است ، اولین شیئی است که نگاه آدم را می دزدد و مقتدرانه نوع امواجی را که از آن خانه و بقیه بساطش باید به ذهنت ساطع شود ، تعیین می کند . همه چیز آن خانه انگار که بوی روغن سوخته می دهد. چربی دیوارها را می شود از این فاصله حس کرد و با وجود آنکه ساکنانش زن و شوهر جوانی هستند ، انگار که مادر میانسال خوش سیما و مهربانی پشت دیوارها مشغول تدارک دمپخت خوشمزه ایست که دختر دانشجویشان در مکانی فرسنگ ها دورتر ، دلش برای مزه آن تنگ شده ! هر بار که چشمم به دیوارهای این ساختمان می افتد ، آن مادر مهربان در مکانی پنهان مشغول آشپزی است ، اما هیچوقت از غذا خبری نیست . از دید من زمان آن خانه متوقف شده است و احتمالا تنها وقتی عقربه های ساعتشان به حرکت می افتد که دستپخت مادرم را توی خانه خودمان رو به روی دالان منتهی به حیاط که حتی در صبح های زمستانی هم درش به اصرار مادرم باز می شود تا هوای گرم کهنه و دست چندم توی اتاق جایش را به هوای خنک و تازه دهد ، مزه مزه کنم .

از دیگری چهره نخراشیده یک برج افتتاح نشده تجاری جثه بزرگش را طوری توی نگاهت می اندازد که افکارت ترک برمی دارد و مجبور می شوی برای تماشای چراغ های طبقه آخر گردنت را به سمت بالا بچرخانی . همان چراغ هایی که ظاهرا تنها وظیفه یشان مصرف برق در طبقه آخر برجی است که بجز سرایدار هیچ سکنه دیگری ندارد ، اما احتمالا بلندی برج باعث می شود تا چراغ های همیشه روشنش زیر پوست این شب های دلگیر برای همه آدم های این اطراف که گاهی حس می کنند ، از شلوغی خیابان ها جدا افتاده اند ، نوید زندگی باشد .

از گوشه دیگری می شود رفت و آمد های بخش کوچکی از یک خیابان اصلی و پر رفت و آمد شهر را دید زد . اگرچه مشاهده عبور سریع آدم هایی که تو را نمی بینند ، به سمت مقاصدی نامعین نمی تواند دلخوشی خاصی برایت به ارمغان بیاورد ، اما دقیقه ها با افکار فلسفی سرگرمت می کند : تا چه حد اخلاقی است که اعمال و رفتار آدم ها را از زاویه ای که پیش بینی اش را نمی کنند ، دید زد ؟ مخصوصا اگر بر حسب اتفاق این آدم ها آشنا هم از آب در بیایند ، قضیه شکل پیچیده تری به خود می گیرد .

روی آن یکی که امتداد کوچه تویش راست می شود ، جای پیشانی من مانده . هر شب که آدم ها انگار به یکباره طبق برنامه مشخص و از پیش تعیین شده ای توی خانه هایشان می خزند و سکوت سهمگینی در فضا موج می زند و روی در و دیوارها و تیر چراغ برق ها و درخت های کنار پیاده رو پخش می شود و با حجم سیاهی شب که توی لامپ های مهتابی ، رنگ پریده می زند ، در هم می آمیزد ، صدای برخورد جاروی دسته بلند رفتگری با زمین سکوت را با ملایمتی ظریف می شکند و من انگار که زیباترین موسیقی زندگی ام را شنیده باشم به طرف پنجره می دوم ، پیشانی ام را روی شیشه می چسبانم و امتداد حرکت آن پیراهن نارنجی رنگ ، در میان ساختمان های یک در میان کاه گلی و نوساز را توی بخار نفس هایم که روی شیشه می نشیند ، محو می کنم و چشم هایم بصورتی کاملا غیر ارادی طوری نگاه می کنند انگار که این ، همه سهمشان از خوشبختی است که از میدان دیدشان می گریزد و کوچک و کوچک تر می گردد تا سرانجام لای دیوارهایی که در فاصله ای دور گویی که همدیگر را به آغوش می کشند ، به کلی ناپدید می گردد .

اگر گاهی دماغت را به کار بیندازی می فهمی که این پنجره ها جاذبه های دیگری هم دارند . بعضی وقت ها فحش هایی که صاحبخانه پولدارمان آن پایین توی فروشگاهش نثار طرف دعوا می کند ، آنقدر آبدار و پخته و گرم است که دود غلیظش تا طبقه سوم هم بالا می آید و از درز پنجره ها وارد می شود و مشام را سخت می آزارد و البته گزارش های دردناکی از آن پایین به بالا حواله می کند . گاهی آنقدر معاملات سنگین توی این فروشگاه رتق و فتق می شود که بوی پول کل ساختمان را برمی دارد و آدم را یکجوری می کند .

خوشبختی و بدبختی مدام توی این پنجره ها در رفت و آمدند . گاهی می شود دست دراز کرد و از شاخه های درختان نخلی که در فاصله ای دور در حیاط یک خانه ویلایی قد علم کرده اند ، خرما چید و حتی آزردگی ناشی از شیرینی بیش از اندازه اش را در گلو حس کرد و گاهی هم می شود تابش آفتاب را روی سقف های گنبدی شکلی که همان خانه ویلایی را احاطه کرده اند باور نکرد و ندید .


۷/۱۱/۱۳۸۹

خوش به حالت

زمینه :



تازه فهمیده ام روی سر بیشتر ما آدم ها نقاط نورانی با ابعاد مختلفی هست که بی حساب و کتاب سیل "خوش بحالش" ها را روانه یمان می کند . کافی است در جمعی وارد شوی تا امتداد نگاه ها با آن نقطه نورانی روی سرت تلاقی کند و بعد احساس کنی چیزی روی وجودت سنگینی می کند ، با این حال هیچ واکنشی برای پایین گذاشتن نگاهی که روی وجودت افتاده انجام نمی دهی . اگر می توانستی این عکس العمل را نشان دهی دیگر نامش "سنگین" نبود .
جالب تر اینست که اکثر ما این نقاط نورانی را همیشه با خود همراه داریم و این طرف و آن طرف می بریم ، با اینحال هیچ کدام هم آنطور که باید و شاید احساس خوشبختی نمی کنیم .