۹/۰۵/۱۳۸۹

هذیان گویی به سبک من

زمینه :


"درست یادم نمی آید از چه زمانی شروع کردم به یاد گرفتن اینکه آرزوهای برآورده نشدنی نداشته باشم و ایضا یادم هم نمی آید دقیقا از چه زمانی این امر خطیر را یاد گرفتم . حالا زمانش زیاد مهم نیست . مهم این است که بدجور به غلط کردم افتاده ام و بلا نسبت شما مثل سگ پشیمانم ! این را باید اضافه کنم که اگرچه پشیمانم اما قصد آرزو کردن ، آن هم از نوع برآورده نشدنی اش را ندارم . یکجورهایی مثل خر توی گل گیر کرده ام ! حجم آرزوهای برآورده نشدنی آدم که زیاد شود ، خیلی که با جنبه باشد ، افسردگی می گیرد ، در غیر اینصورت یا دیوانه می شود ، یا هوایی ! از طرفی آدم اگر آرزوی برآورده نشدنی نداشته باشد ، مخش را همین جایی کرده است . معنی اش اینست که "عادت" کرده است . وقتی دستت را زیر چانه ات می زنی و توی آینه به خودت نگاه می کنی و می بینی هیچ آرزوی برآورده نشدنی ای نداری ، خب دلت می گیرد . آدم تا یکی دو تا آرزوی برآورده نشدنی برای خودش نداشته باشد ، آدم نیست ! "

این ها چرندیاتی بود که در یکی از عصرهای دلگیر جمعه که در شهری مثل کرمان دلگیرتر هم می شود ، ذهن شریف ما را طوری به خود مشغول داشته بود که رهایی از دستشان غیر ممکن می نمود . اینگونه شد که عالم مجازی را برای منحرف کردن ذهنمان برگزیدیم و به اشارت انگشت کانکت شدیم . دیدیم هیچ کس آنلاین نیست و با خودمان فکر کردیم همه رفته اند گردش و تفریح و ما تنها در خانه نشسته ایم و دلمان بیشتر گرفت و ذهنمان سرکش تر شد . خدا پدر "گودر" و هفت جد و آبادش را بیامرزد که پنج شنبه و جمعه حالی اش نمی شود . هروقت بروی یک چیزهایی برای خواندن و خندیدن آن تو پیدا می شود . البته باید تریپ روشنفکری را بگذاری کنار ، بروی سراغ کانتکت هایی که گروه خونیشان همچین با سیاست و پدر و مادر نداشته اش سازگار نباشد . داشتیم اساسی توی گودر می چریدیم و برای خودمان کیف می کردیم و آیتم ها را نه تنها توی گودر شیر می کردیم ، بلکه آنچنان جوگیر شده بودیم که از طریق ایمیل و پروفایل و یاهو مسنجر و هر چیز دیگری که دستمان می آمد ، دوستانمان را هم مستفیض می نمودیم که یکهو چشممان افتاد به این عکس بالایی و چهار چشم ماندیم !!!!! رسما سیمای یکی از آرزوهایمان را دیدیم که هم برآورده شدنی بود و هم برآورده نشدنی . کافی است یک من ی را وسط جاده تصور کنید که بدون آنکه کوله پشتی اش را از پشتش پایین بیاورد رویش لم داده ، و کف جاده دراز کشیده . یک پایش را روی آن یکی انداخته . یک شاخه گل را به گوشه دهانش آویزان کرده و به سبک این فیلم های نمی دونم کجایی دائم پرش می دهد و به آسمان بالای سرش که هر از گاهی از لابه لای شاخه های درخت ها خودی نشان می دهد ، نگاه می کند و در حالی که اصلا حوصله بلند شدن و راه رفتن ندارد و حسابی در اینحالت برای خودش کیف کرده و هر از گاهی برخورد هوای سرد پاییزی با صورتش ، باعث می شود دلش یکجوری شود، شعار می دهد که اگر جاده اینست ، از هرچیزی دل می کنم ! ( برای درک هرچه بیشتر این بخش ، ترجیحا شیرازی باشید !!!!)

همین طوری بود که فهمیدیم آرزو خوب است نه برآورده شدنی باشد و نه برآورده نشدنی . برآورده شدنی که باشد ، دیگر آرزو نیست . برآورده نشدنی هم که باشد ، حال آدم را می گیرد . پس همان بهتر که ندانی برآورده شدنی است یا نشدنی ! یک عمر با آرزویت زندگی می کنی و در عین اینکه می دانی مهمترین ویژگی یک آرزو برآورده نشدن یا سخت برآورده شدنش است ، به برآورده شدنش دل می بندی . یکهو اگر فرجی شد و آرزویت برآورده گشت ، از خوشحالی دلت می خواهد فریاد بکشی . اگر هم برآورده نشد ، با خاطره اش زندگی می کنی و یک روزی با خودت به گورش می بری . بالاخره آدم مال و اموالش را که نمی تواند به گور ببرد . همین چیزها را باید ببرد !


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت : این آرشیو اصولا چیز خیلی بدیه !!! هی بهش نگاه می کنی می بینی یه ماه دیگه مونده تا سال 2010 تموم بشه ، حس می کنی وقت داره از دستت در می ره . دلت می خواد هی تند تند بیای بنویسی. چون این عدده اگر روی یه چیزی موند که دوستش نداشتی اونوقت دیگه هیچ رقمه ، نمی شه عوضش کرد .
خودم می دونم که دارم پرت و پلا می گم ، لازم به تذکر نیست !!!

۹/۰۲/۱۳۸۹

برف ریزان


هوای سردی است . راه پوشیده از برف است . حتی نیمکت های توی پیاده رو هم زیر انبوه برف ها آرمیده اند . سبز و سفید درخت ها راه را احاطه کرده است . روی سر هرکدام از نیمکت ها ، درختی دست های سرما زده اش را به سمت جلو خم کرده و انگشت های سبزش را گه گاه از زیر توده متراکم برف می شود دید . آفتاب کج صبح های زود ، با همان سرزندگی عجیبش روی برف ها می تابد و در چشم های من منعکس می شود . بخار عجیبی توی نورش بر می خیزد و به هوا می رود . همه چیز انگار که متوقف شده است . تنها حرکت مداوم پاهای اوست که با بی میلی توی برف ها فرو می رود ، بیرون می آید و کمی جلوتر دوباره فرو می رود . ناخودآگاه حس می کنم ، هزارها سال است که روی برف ها راه می رود . هزارها سال است که آفتاب برایش در همین حالت نیم
بند ، که نه طلوع است و نه غروب باقی مانده و او از روز اول همینقدر خسته بوده که امروز خسته است . دست هایش را در جیب پالتویش فرو کرده ، هر از گاهی سرش را بالا می آورد ، به آسمان نگاهی می اندازد ، نفس عمیقی می کشد و دوباره پایین را نگاه می کند .

روی یکی از نیمکت ها نشسته ام ، با گردنی کج و چشم هایی خیره ، تماشایش می کنم که بی توجه به من برای خودش می رود . آنقدر نگاهش می کنم که تا آستانه محو شدن پیش می رود . آن گاه بلند می شوم ، می دوم و روی نیمکت بعدی می نشینم و دوباره آنقدر نگاهش می کنم تا آنقدر دور شود که دیگر به درستی قابل دیدن نباشد . بلند خواهم شد ، در عرض چند ثانیه خودم را به او خواهم رساند و دوباره روی یکی از آن نیمکت ها خواهم نشست . او ولی حتی سرش را برنمی گرداند ، تا اینهمه تکاپو و رخوت متناوب مرا ببیند . حتی نمی دانم چه شکلی است . تنها تصوری گنگ از آدمی که انگار یکبار از پشت شیشه های مشجر ، سیمایش را دیده ام !

گاهی خودم را اینطوری تماشا می کنم ! دقیقا همین طوری ، توی برف ریزان درونم ! و حالا از همان گاهی هاست !

۸/۲۷/۱۳۸۹

مردم متفاوت ما

زمینه : ,

بگذارید منصف باشیم . گزارش های "کامران نجف زاده" از آن سوی دنیا ، هنوز هم مثل چند سال پیش خلاقانه و دلنشین است . با چه دلتنگی عمیقی توی صدایش ، توی نگاهش از اتوبوس های دو طبقه حرف می زند . از توریست های بی دردی که در کشورهای اروپایی از طبقه بالای این اتوبوس ها مناظر طبیعت را دید می زنند . از پدربزرگ ها و مادربزرگ های پر درد ما می گوید که در طبقه بالای همین اتوبوس ها عاشق می شدند و فرصت می یافتند تا برای مدتی هرچند کوتاه بزرگترین دردشان ، درد نان نباشد . فراموش کنند که یک نفر آن بالا چوپان است و آن ها گوسفند . جنگ را ، درد را ، گرسنگی را از یاد ببرند و دل هاشان به دیدن نگاهی بلرزد . در ژرفنای تمام صحنه های دلخراشی که می بینند ، چیزی در عمق وجودشان درخشیدن گیرد که آن ها را از همه کسانی که پیرامونشان هستند جدا کند . دردهایشان را از ننگ زمینی بودن پاک گرداند و به آسمان پیوند بزند و چه مغرور و سربلند بودند پدربزرگ ها و مادر بزرگ های ما که زیر چکمه های استعمار و استبداد، هر دو با هم ، عاشق هم می شدند !

آقای کامران نجف زاده ! تو مثل قهرمان دوران کودکی های آدمی هستی که وقتی بزرگ شد ، قهرمانش را کوچک تر و حقیرتر از آنی دید که یارای "قهرمان" بودن داشته باشد . پس شب ها آرام گریست . به این فکر کرده ای که اگر اتوبوس سواری ها و عاشق شدن های پدر بزرگ ها و مادر بزرگ های ما با همه آدم های این کره خاکی فرق دارد ، اگر لذت مفرطی را که آن ها در اوج رنج و درد در طبقه بالای اتوبوس ها تجربه اش کردند در هیچ جای دیگری تجربه شدنی نیست ، نوه های ما درباره مان چه خواهند گفت ؟

آدم هایی که حقوق شهروندی برایشان معنایی داشت متفاوت از هر جای دیگری . آدم هایی که مفاهیمی همچون مجلس ، دموکراسی ، امنیت ، قضاوت و مجازات را به شکلی تجربه کردند که تنها مختص خودشان است . آدم هایی که وقتی روی کاغذهای الکترونیکی دردهایشان را فریاد می کنند ، یکهو عاشق هم می شوند ! آدم هایی که جلوی در زندان ها ، توی تحصن ها یا شاید هم در خفقان گاه ها وقتی از فرط درد دارند خفه می شوند ، عاشق می شوند ! ما آدم های خوشبختی هستیم ، چون هنوز هم می توانیم مثل پدر بزرگ ها و مادر بزرگ هایمان زیر چکمه های این و آن ، عاشق شویم و دردهای زمینیمان را با دردهای آسمانی پیوند بزنیم .

۸/۲۴/۱۳۸۹

دل نوشته


وقتی زندگی ات در دو انتهای یک مسیر جریان داشته باشد ، گاهی وقت ها خودت هم گیج می شوی و ممکن است بدجور آب و روغن قاطی کنی . دلت برای چای فروش سر کوچه و واکسی توی خیابان هم تنگ می شود . اصلا به نظر من هر شهری و هر خیابانی حس خاص خودش را دارد که هیچ جای دیگری در دنیا نمی تواند آن حس را داشته باشد . خیلی که بخواهیم مشابهتی ایجاد کنیم ، تقلید کورکورانه ای می شود از احساسی که یک زمان در جایی دیگر داشته ایم و حالا تکرار می شود و خودمان می دانیم که تقلید است ، چرا که احساسمان بکر نیست ، خیابان اولی و احساسی که آن روز داشته ایم جلوی چشم هایمان رژه می رود . یکجورهایی فقط مرور خاطرات است ! بدبختی این جاست که وقتی این سر مسیر می ایستی ، دلت برای حس آن طرف تنگ می شود و آن طرف دلت هوای این سو را می کند ! اصلا دل آدم موجود سرکشی است . هیچوقت یک گوشه آرام نمی گیرد . حساب و کتاب و این ها هم حالی اش نیست . یکجورهایی به آدم های مست می ماند . دل من که اینطور است . گاهی وقت ها دیوانه وار خوشحال است . زیر چهره آرام من برای خودش قهقهه سر می دهد . هوای دویدن می کند . به سرش می زند و دلش می خواهد از خوشی فریاد بکشد . هیچ دلیل خاصی هم برای این شادی مفرطش ندارد ! بعضی وقت ها هم آنقدر دلگیر و افسرده می شود که وقتی نگاهش می کنم یاد پرنده ای می افتم که از میان میله های قفس به افق دور دست خیره شده . حتی اگر در قفس را هم برایش بگشایند از جایش تکان نمی خورد . حتی سرش را تکان نمی دهد که به دروازه گشوده شده به روی بی کران ها نیم نگاهی بیندازد . آخر به فرض هم که پرواز کردن را از یاد نبرده باشد ، بعد از مدت ها نشستن گوشه قفس و فکر کردن هنوز نفهمیده پرواز به کجا ؟

چنین دل خجسته ای وقتی همراه من روی صندلی های اتوبوس می نشیند تا از این طرف مسیر به آن سو مسافرت کند ، حس آدم هایی را دارد که راهی سفری بی بازگشت به سوی مقصدی نامعین هستند . یکجورهایی دلگیر است . نه رفتن برایش دلچسب است و نه آمدن . همه چیز در نگاهش محو است . هیچ تصوری از آنچه رخ خواهد داد ندارد و درنتیجه دیگر مثل روزهای اول هیجانی هم ندارد . حالا دیگر به این طرف مسیر هم عادت کرده ، دیگر دلیلی برای فرار کردن نیست. اتوبوس جاده برایش حس غریبی دارد . حس غریبی پر از هشدار ِ دل نبستن . اما دل من هزار جور دلبستگی دارد . پس وقتی روی صندلی اتوبوس لم می دهد ، بدجور حس غربت و فلاکت می کند ، سرش را به شیشه تکیه می دهد و عبور سریع سرزمین های نیمه کویری را طوری تماشا می کند ، گویی که او ایستاده است و همه چیز می روند و به زودی او خواهد ماند و خودش .



ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت اول : آهنگ Baila Morena اثر Julio Iglesias ، احساس سفر در یک مسیر بی پایان رو بهم می ده و همیشه دوست دارم با صدای خیلی بلند بهش گوش کنم و به مسائلی همچون از بین رفتن آسایش همسایه ها هم فکر نکنم !!!!!! حس خیلی خوب و غریبیه که برای تجربش می تونید آهنگ رو از اینجا دانلود کنید .
پی نوشت دوم : دیروز یک دوست عزیزی در پست قبلی یک کامنتی گذاشته بود و طوری نگران احوالاتم شده بود که خودم فکر کردم نکنه قصد خودکشی دارم !!! اینو نوشتم که به اون دوستم بگم ، کورخوندی به این زودیا از دست من خلاص نمی شی !!!!
برای خودم : خوشبختی یعنی اینکه دوستان به این خوبی داشته باشی !
پی نوشت سوم : بعد از دوماه امشب دارم می رم خونه ! سفرم به سلامت !!!!!!!!:D

۸/۱۸/۱۳۸۹

زیر پوست کلاس های درس


کلاس ریاضی ما یکجورهایی جمع ضدین است . کلاسی تاریک و سرد با یک استاد تازه کار و جوان که "انسان" خیلی خوبی است ، ولی استاد خیلی خوبی نیست و چون حضور و غیاب نمی کند ، جمعیت کلاسش خیلی کم است و البته معلوم نیست ، عاقبت با آن ها که سر کلاسش نمی آیند چه کند . آنقدر تازه کار که هنوز یادنگرفته چطور از پاسخ دادن به سوالاتی که جوابشان را بلد نیست ، شانه خالی کند ، و نه تنها بلد نیست بلکه دانشجویانش را به سوال کردن و حتی انتقاد کردن از روش تدریسش ترغیب می کند . هر از گاهی معما طرح می کند و برای گرم تر کردن فضای کلاس از مکعب روبیک و پنجشنبه سیاه تهران هم حرف هایی می زند . سر کلاسش با خیال راحت می توانی خنگ بازی در بیاوری . یک مطلب را ده بار بپرسی و حتی بار دهم هم اگرچه از پاسخ استاد چیزی سر در نیاوری ، اما لبخندش را و سعی و تلاش وافرش را برای فهماندن مطلب ستایش خواهی کرد . همه این ها در کنار هم شخصیتی را تشکیل می دهد که مرا وادار می کند برای احترام به آن سر کلاس هایش حاضر شوم و همه قوای وجودی ام را به کار بگیرم تا از آنچه درس می دهد سر در بیاورم و این تلاش هر وقت با حوصله و رغبت توأم شود ، به بهترین نحو نتیجه می دهد ! یکجورهایی نسبت به اخلاقش و شخصیتش احساس مسئولیت می کنم و دلم نمی خواهد تعداد دانشجوهای حاضر سر کلاسش آنقدر کم شود که منش دیگری در پیش گیرد . گویی که حس می کنم ، تجربه اش که بیشتر بشود ، استاد خوبی خواهد شد ، شاید بهترین استاد بخش !

یکی از همیشه در صحنه های این کلاس پسری است که همواره ردیف اول می نشیند و آنقدر تریپش بچه مثبتی است که احتمالا خیلی ها حاضرند سر به تنش نباشد ! آنقدر با اشتیاق و علاقه سر کلاس ها حاضر می شود و آنقدر حرف می زند و آنقدر خوب یاد می گیرد و آنقدر سرخوش است که حال آدم را به هم می زند !!!!

چند ردیف عقب تر پسری می نشیند که برای بار سوم تلاش می کند این درس را پاس کند . و البته "می نشیند" زیاد گویای احوالات نیست ، "می خوابد" عبارت بهتری است ! آنچنان هم عمیق می خوابد که حتی وقتی استاد با دوربین موبایلش از گردن کج و چشم های بسته و قیافه خنده دارش فیلم می گیرد ، بیدار نمی شود . وقتی همه بچه های سر کلاس از دیدن قیافه مضحکش ریسه می روند ، باز هم بیدار نمی شود !

با اینهمه عکس العمل استاد در برابرش همین است : دوربین موبایل و چند ثانیه فیلم و با ژستی روشنفکرانه گفتن این جمله که : " بگذارید بخوابد ، او سال هاست که خوابیده !"
اما من نمی توانم به راحتی درباره سال ها خواب یا بیداری یک آدم اظهار نظر روشنفکرانه کنم . از خودم می پرسم :" آیا او خنگ است ؟"
- "نه ! کسی که سد کنکور را پشت سر گذاشته و به اینجا رسیده نمی تواند خنگ باشد !"
" آیا او نفهم و بی شعور است ؟"
-" نه ! بعید به نظر می رسد !"
پس مشکل کجاست ؟

با خودم فکر می کنم این آدم وقت انتخاب رشته تا چه حد از محدودیت های اجتماعی و خانوادگی آزاد بوده تا در رشته مورد علاقه اش تحصیل کند ؟ اصلا چقدر امکانات مهیا بوده تا بتواند استعداد ها و علایقش را بشناسد ؟ دانشگاه تا چه حد توانسته نیازها و خواسته های او را برآورده کند ؟ و او با چه انگیزه ای باید انرژی اش را صرف مطالعه درس هایی کند که کاراییشان در رشته تحصیلی اش هم زیر سوال است ، چه برسد به زندگی روزمره !

به خودم که نگاه می کنم ، می بینم در عرض این یک ماه و نیم پنج رمان خوانده ام ، یک رمان دیگر را تا نصفه رفته ام . شب نشینی در جهنم "ابراهیم رها" را تا نصفه خوانده ام و با اینکه طنز است گه گاه اشکی هم ریخته ام به یاد ایامی که به درک و شعور ما قد نداد ! هرچه بگویی توی اینترنت خبر خوانده ام و توی این وبلاگ و آن وبلاگ سرک کشیده ام و متن و مقاله و داستان و شعر خوانده ام و در تمام این لحظات در کنار لذت وافری که تجربه اش کرده ام ، غذاب وجدانی دردناک داشته ام بخاطر درس نخواندن . خودم را بارها به پای میز محاکمه کشانده ام و حکم صادر کرده ام . یکجورهایی خودم را روانی کرده ام ، با اینحال فایده ای ندارد . همه این استرس ها باعث می شود برای مطالعه در زمینه های مورد علاقه ام تمرکز کافی نداشته باشم و تنها قدرت رمان ها می تواند بر عذاب وجدانم غلبه کند . نتیجه آنکه با اینکه به خیلی از مباحث درسی علاقه دارم و از مطالعه یشان لذت می برم ، نه درس می خوانم و نه دقیقا کار مورد علاقه ام را انجام می دهم . مقصود روشنفکر نمایی نیست که با صرِف این کارها کسی روشنفکر نمی شود . می خواهم به اینجا برسم که سر جمع ساعات درس خواندنم در این یکماه و نیم به پنج ساعت هم نمی رسد ، می دانم که خیلی از همکلاسی هایم هم همین طورند ! حتی آن ها که سر کلاس ها طوری تز می دهند و مسئله حل می کنند که به رتبه اول شدنشان شک نمی کنی ، اما پایان ترم که می شود می بینی نمره خودت از آن ها بالاتر آمده !!!!
خدا می داند هر کدام از این ها حالا باید توی کدام دانشگاه و سر کدام کلاس در کدام رشته تحصیلی درس می خواندند تا به جای خر و پف کردن های زیر پوستی یا علنی سر کلاس ، تریپشان آنقدر بچه مثبتی می شد که همه می خواستند سر به تنشان نباشد !!!


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت : آهنگ "ای ساربان" محسن نامجو رو از اینجا می تونید دانلود کنید ، یه حس قشنگی داره که دوستش دارم!

۸/۱۳/۱۳۸۹

تراژدی های عصر ما /2


شرق شوروق ، شرق شوروق ، شرق شوروق

آفتاب نیم بند و پوسیده ای که از پنجره های سقف کارخانه شکلات سازی روی صورت خسته و عرق کرده مدیران و کارگران می تابد ، پایان یک روز سخت کاری را نوید می دهد و در عین حال دلتنگی عمیقی را برایشان به ارمغان می آورد . کارخانه به آرامی در تاریکی می غلتد و فضای بیرون زیر تابش مسی رنگ آفتاب با حالتی محو درخشیدن می گیرد . به صحنه ای می ماند که از هزارها سال تاریخ بشریت بر جای مانده است و حالا توی چشم های مات انسان های این عصر جان می گیرد . حتی تیرآهن های زنگ زده آسمان خراش های نیمه کاره هم ، مثل امواتی که با اوراد عجیب و غریب جادوگران به حرکت در می آیند ، زیر این تابش مسی لرزان به درخشش افتاده اند . همه چیز زیر این نور خسته و بی رمقی که خودش را بی محابا روی هر موجودی که دم دستش بیاید ، پهن می کند ، حالتی غریب به خود گرفته اند و انگار که از دردی ناله می کنند . یاد خاطراتی دور افتاده اند و در فراق کسی بیمارند .
تمام شدن هرچه سریعتر یک روز دیگر و کز کردن کنار بخاری توی هوای دم کرده خانه و هورت کشیدن یک استکان چای داغ و شب هنگام فرو رفتن در چیزی شبیه مرگ که باعث می شود به هیچ تابش مسی رنگ و هیچ آرزوی برآورده نشده ای فکر نکنند ، تنها اندیشه ای است که تحمل ساعات پایانی کار را که عجیب در تونل زمان کش می آیند ، امکان پذیر می کند .

شرق شوروق ، شرق شوروق ، شرق شوروق

طوری نگاهش می کنم انگار در تمام مدت بودنم در دانشگاه دانشجو ندیده ام . با آن مانتوی بلند و گشاد و جثه بزرگ و شلوار پارچه ای سرمه ای بدون خط اتو که با هر گام دور ساق هایش می پیچد و کفش پاشنه بلند زنانه و آن کیف قهوه ای کولی اش که با دستش بندش را گرفته تا از شانه اش نیفتد و آن راه رفتن عجول و هول و نامتعادل ، طوری مرا یاد دخترهای دانشجو می اندازد که شب امتحان استاتیک وقتی در آینه نگاه می کنم ، به یاد دانشجوها نمی افتم .
صدای شرق شوروق سایش لباس هایش آدم را یاد واپسین لحظات کاری یک کارخانه شکلات سازی می اندازد که در تابش مسی رنگ آفتاب نیمه جان بعد از ظهر عجیب کش می آید .
امتداد گام هایش را تا جایی که می توانم با چشم هایم دنبال می کنم ، و وقتی جلوی یکی از ساختمان های دانشگاه میان گام های دیگر گم می شود ، امتدادش را در ذهنم پی می گیرم . تصور می کنم که کنج یکی از کلاس های نیمه تاریک که عصرها انگار گرد مرده توی هوایش پاشیده اند ، جای می گیرد . سرش را به دیوار تکیه می دهد و هنوز استاد نیامده و به ناکارآمدی آنچه درس می دهد در این رشته تحصیلی اقرار نکرده که به ساعتش نگاه می کند و پایان یک روز دیگر را انتظار می کشد که زیر تابش مسی رنگی که از پنجره صورتش را در نوردیده عجیب کش آمده است !



ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت : آهنگ "شور مستی" حسام الدین سراج رو می تونید از اینجا دانلود کنید . این آهنگ یه حس غیر قابل وصفی بهم می ده که خیلی دوستش دارم .

۸/۱۰/۱۳۸۹

رزهای آبی

زمینه :


از آن بعد از ظهر های دلگیر است . تیر چراغ برق ها در قلبم فرو می روند . همهمه خیابان تنهایی ام را چند برابر می کند . از دل هر شیئی که در پهنه نگاهم می افتد انبوهی از خاطرات تلخ و شیرین فوران می کند و توی ذهنم شعله می کشد . وجودم را داغ می کند ، پاهایم سست می شوند ، چشم هایم مات می شوند و دوباره سرد می شوم . هنوز گرمای ناشی از خاطره اولی فرو ننشسته ، دومی شعله می کشد . چشم هایم را برای لحظه ای می بندم بدان امید که از هجوم اینهمه "گذشته" رهایی یابم . پلک هایم داغ داغ است . یاد شب های زمستان می افتم . چیزهایی در هاله ای از مه در امتداد خطی زیر پلک هایم می آیند و می روند . چیزهایی که درست نمی دانم چیست ، اما حسی را در وجودم زنده می کنند که خوب می دانم چیست و به کدامین زمان و کدامین مکان تعلق دارد . چشم هایم را باز می کنم . همه چیز مرا با زنجیری ضخیم به گذشته ها پیوند می دهند و به سوی خود می خوانند و مرا از حال گریزان می کنند و از آینده هراسان . از آن حس های فلسفی است که گاهی آدم را دامنگیر خودش می کند . کاری ندارد به اینکه یک مرفه بی درد باشی یا پسربچه ای که سر چهارراه ها شیشه اتومبیل ها را با حالتی زار لنگ می کشد و با هر حرکت دست غرورش روی شیشه مالیده می شود . کمتر کسی به او محل می دهد ، چون وقتی می رود معمولا شیشه ها از قبل کثیف ترند و چیزی روی قلب ساکنان ماشین جا می گذارد که نبودنش بهتر از بودنش است . یکجورهایی خود را به خریت زدن می ماند ، به گریختن از آتشی که دامن ما را نمی گیرد اما حرارتش از دور صورتمان را می آزارد .

دست هایش توی دست های منست . به چهره اش نمی آید ، اما انگار که این حس را بارها تجربه کرده و می داند چیست . جمعیت را می شکافیم و راهمان را باز می کنیم و می رویم . یکجور حس اتحاد است . حسی که باعث می شود فکر کنم میان همه این جمعیت ما دونفر تنهاییم . با بقیه فرق داریم . حس خوبی است . باید این جداافتادگی را تجربه کرد تا معنایش را فهمید . یکجور غرور به آدم دست می دهد وقتی دست یک نفر توی دست هایت هست که حس می کنی درونت را می فهمد و با سکوتش به تو می فهماند که می داند . انگار قایق نجاتی را از میان آنهمه غریق برای تو انداخته باشند ، چون جامعه بشری به نفس هایت محتاج است ! همه عابرانی که نگاهمان می کنند و می گذرند و می روند ، رقیبند و من پیروزمندانه تماشایشان می کنم ، چون دست های او در دست من است .

گوشه میدان پیر مرد خوش سیمایی با چشم های نافذ ، چند شاخه گل رز آبی را توی دستهای لرزانش گرفته و می فروشد . به سمت پیرمرد می رود و مرا هم با خودش می کشاند . دو شاخه گل رز می خرد . یکی را به دست من می دهد و دیگری را خودش نگه می دارد . چند قدم جلوتر ، شانه هایش می لرزد . پرده براقی که همیشه روی چشم های سیاهش می درخشید ، مثل یک حریر نازک فرو می افتد ، روی گونه اش می لغزد و از سراشیبی چانه اش پایین می جهد . گردی صورتش را توی بهت چشم هایم غرق می کنم . حیرتم را که می بیند می گوید : "یاد پدربزرگم افتادم ، همان که رفت ..." سکوت سنگینی میانمان حاکم می شود . چیزی در وجودم فوران می کند ، نمی دانم چیست . سکوت می کنم . دست هایم می لرزند . تمام اعضای تنم در تکاپوی حس مبهمی که در وجودشان جوانه می زند ، علامت سوال شده اند .

مدت ها از آن روز می گذرد . بارها چشم هایش را به یاد آورده ام و چیزی از پهنه چشم هایم کنده شده و روی گونه هایم غلتیده ، چیزی که به دانه های باران بیشتر شبیه است تا پرده حریر . همیشه هم اول به مژه هایم آویزان می شود و بعد فرو می افتد . نمی دانم چه چیز توی آن حریر شفاف که درنور خورشید در حال مرگ بعد از ظهر برق می زد ، دیده بودم که او را به شاهزاده مقتدر بخشی از خاطراتم بدل کرد و هر بار با خودم فکر می کردم که چشم های سیاهش بی حجاب و در کنار چتر موهایش چقدر زیبا ترند و چقدر خوشبختم که گاهی بی آنکه بداند چرا ، می توانم در آن ها زل بزنم ...



ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت اول: این متن رو برای کسی نوشتم که فراموش کردم تولدش رو بهش تبریک بگم . کسی که به اینجا سر می زنه ولی هیچوقت نظر نمی ذاره . خدا کنه ناراحت نشه .
پی نوشت دوم : این متن از اون متن هایی بود که از ته قلب برچسب "واسه دلم" رو براش انتخاب کردم .