۱۰/۰۴/۱۳۸۹

باران که بیاید ...

زمینه :

حس غریبی است وقتی که به درخت های سرما زده خشکیده نگاه کنی و با اینکه شاخه ها عریانند ، شکوفه های بهاری ببینی . به آسمان خالی زمستان های خشک کویری زل بزنی و ابر باران زای اردیبهشتی چشم هایت را پر کند . باد سردی بوزد و دست هایت را توی جیب پالتویت فرو ببرد ، اما وجودت با یاد خنکای روزهای پایانی زمستان ، تازه شود . اوج امتحانات باشد ، ولی به در و دیوار که نگاه می کنی ، انگار که وقت خانه تکانی است و همین فردا عید می شود و سفره هفت سین توی اتاق بغلی پهن است .

گاهی همه اشیای بی جان دور و برت جان می گیرند و گویی که از دروازه زمان می گذرند و تو را به عالمی دیگر می برند . ساختمان ها همان ساختمان های دیروز است . همانقدر زمینی ، به همان معمولی بودن همیشگی ، آسمان همان آسمان است ، حتی رنگش هم یک ذره عوض نشده . درخت ها هنوز هم خشک و بی جانند . آدم ها مثل دیروز خودشان را توی کلاه و شال گردن و پالتوها ، گرم پیچیده اند و از کنارت می گذرند . ولی انگار یک ماده نامرئی در فضا پخش است که بوی بهار می دهد . نمی دانم چیست ، فقط همینقدر می دانم که با اینکه بی بو و بی رنگ است ، بوی تازگی و طراوت می دهد . از آرزوهای بچگانه و بکر و نیمه زمینی پر است . پر است از خرس های پشمالوی کوچولویی که بچه ها موقع خوابیدن عاشقانه در آغوش می کشند . من هنوز مال خودم را دارم . همان خرس پشمالوی قهوه ای که خیلی شب ها کنارم می خوابید . هنوز هم دوستش دارم ، با همان صداقتی که من ِ کوچک دوستش می داشت .

این حال و هوا را دوست دارم . پر است از حس دویدن با پای برهنه روی چمن های کنار یک خانه کوهستانی . دستت را دراز می کنی و با ملایمت به تک تک پرچین های چوبی خانه می سایی . انگار که می خواهی رفتنت را گوشزد کنی . کم کم گرمای آفتاب را از لابه لای مه صبح های زود کوهستان حس می کنی و دیگر نیازی نیست که مغزت فرمان دهد که هنگام طلوع است . تک تک سلول هایت برآمدن آفتاب را خودشان حس می کنند . حس عجیبی است . گاهی بوی بهار نارنج می دهد و گاهی بوی خاک نمزده . گاهی هم بوی علف می دهد . صدایش صدای آب رودخانه است ، شاید هم صدای همهمه و بازی بچه ها . یا شاید صدای کرکننده و در هم انبوهی از پرنده ها کنار یک تالاب . قیافه اش اما بجز "باران" به هیچ چیز دیگری شبیه نیست . باران ملایمی که سخاوتمندانه گونه ات را ، موهایت را و لباس هایت را خیس می کند . بارانی که در روحت باریدن می گیرد ...

۹/۱۲/۱۳۸۹

تصمیم کبری

زمینه :

انگشتم را توی سوراخ سد کردم . حاضر بودم تمام عمر همان جا بنشینم . حاضر بودم حتی جسد بی جانم را پس از مرگ توی دیوار سد دفن کنند . شانه هایم هنوز از نمناکی موهایم سرد می شد . هنوز خیس بودند . دفعه پیش هم ، انگشت من کوچکتر از آنی بود که یارای مقابله با هجوم آنهمه آب را داشته باشد . سد که شکست ، من تنها کسی بودم که غرق شد . و حالا خیسی موهایم که توی هم پیچ و تاب خورده اند تنها یادگار آن غرق شدگی است . باد که می وزد ، موهایم که از روی شانه هایم بلند می شوند ، سرمای بیرون که به گرمای درونم می خورد ، انگار که می خواهم ترک بردارم . احمقانه این بار هم دستم را توی سوراخ کردم ، با اینکه عاقبت این تلاش بی ثمر را می دانم . با اینکه می دانم ، من تنها پرنده ای هستم که روی شاخه های عریان این درخت از درون پوسیده آواز می خواند . همین درختی که با شکستن سد ، حتی یارای این را ندارد که دستش را دراز کند و رفیق تنهایی هایش را از آب بیرون بکشد . میان آنهمه درختی که راه را احاطه کرده بود ، پرنده کوچکی روی شاخه های درختی نشست که به زودی جوان مرگ می شد . این پرنده عادت داشت که قلبش را به آتش بکشد و آن گاه درخت و پرنده با هم سوختند ، دود شدند و به هوا رفتند . خاکستر شدند و بر خاک نشستند . موهایم بوی خاکستر گرفته است و با هر تکان باد ، این بو را بیشتر در فضا می پراکند . نگاه شهوت آلود مردان را به جان می خرم که دخترکی غریب با موهای خیس را با چشم های هوسبازشان می پایند و بی هیچ کلامی دور می شوند و من صدای دور شدن گام هایشان را می شنوم و گویی که می بینم چطور خاطره این دخترک غریب از ذهن هایشان پاک می شود . نگاه آکنده از حسادت دخترکان بازیگوش را به جان می خرم که از چشم هایشان تیرهای طعنه و تمسخر می پراکنند و حسادتی که در عمق نگاهشان موج می زند ، سینه ام راچاک می دهد . اینجا ، پشت این سد ، از روشنایی روز و تلالو خیره کننده آفتاب روی قطره های آب هم خبری نیست . اینجا همه چیز در سایه است . سایه ای به بلندای دیوار سد و به پهنای اندیشه من . تنها نور دست چندمی که از چشم های پرنده ای منعکس می شود و به چشم های من می رسد ، پرنده ای که روی شاخه درخت خشکیده ای نشسته و گویی که برای چیزی مرثیه می خواند ، شاید برای "راه آیین" َش ...




ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت : یه چیزایی رو گم کردم که باید بگردم و پیداشون کنم . یه مدت نیستم و نمی نویسم . با خودم یه قراری گذاشتم . یه کاری هست که باید انجامش بدم و اگر نتونم به درستی انجامش بدم ، دیگه هیچوقت برنمی گردم و نمی نویسم . پس لطفا نپرسید چرا ، فقط برام دعا کنید که بتونم ...

۹/۱۰/۱۳۸۹

گاهی فقط از دست فوتبال برمی آید

زمینه :

هر آدمی روی این کره خاکی که یک کمی از فوتبال سر در بیاورد بالاخره یا طرفدار بارسلونا است یا طرفدار رئال مادرید . این است که شب مبارزه این دو تیم با هم ، برآورد می شود یک میلیارد نفر روی کره زمین در حال تماشای این بازی باشند . تصور جالبی است . در همین لحظه ای که تو جلوی تلویزیون لم داده ای و با استرس تخمه می شکنی و به کل کل های فردا با دوستی که طرفدار تیم حریف است فکر می کنی ، یک میلیارد نفر دیگر هم در حالات مختلف به شیشه تلویزون هاشان خیره شده اند و بازی را تماشا می کنند . و این شاید تنها نقطه اشتراک یک فلسطینی با یک اسرائیلی باشد ! اینکه مثلا هر دو طرفدار تیم بارسلونا باشند و هر دو در یک زمان شاهد شیرین کاری های بازیکنان مورد علاقه یشان ! و شاید این تنها چیزی باشد که با هم بخاطرش لبخند بزنند . شاید این تنها نقطه اشتراک من و آن همکلاسی اصولگرایم باشد که وقتی توپ "داوید ویا" به تور دروازه می چسبد ، در آن واحد از خوشحالی جیغ بکشیم .

ممکن است بازی را از چهارچوب یک تلویزیون چهارده اینچ ببینی یا شاید هم جلوی صفحه تخت یک سینمای خانگی روی زمین دراز شده باشی . فردا یک مصاحبه مهم کاری داشته باشی یا یک اردوی تفریحی در یکی از بهترین مناطق توریستی اطراف شهر . آدم خوشبختی باشی یا از آن بدبخت های مفلوک . از توی هتل های مکه و مدینه بازی را تماشا کنی یا در یک پارتی شبانه . تو یکی از این یک میلیارد نفر هستی . عضو کوچک ِ بخش کثیری از این یک میلیارد نفر که با پیروزی بارسلونا بر سر یک چیز مشترک خوشحال می شوند ، در حالی که نه عقاید مشترکی دارند ، نه ملیت ، نه مذهب و نه حتی دردهای مشترک و شاید هم عضو کوچکِ بخش کثیر دیگری که با باخت رئال مادرید ناراحت می شوند ، در حالی که آن ها هم نقاط اشتراک کم رنگی با هم دارند ! شاید هم همین خوشحالی یا ناراحتی مشترک خودش یک نقطه اشتراک بزرگ باشد ! هرچه که هست ، دستاورد جالب و عجیب و غریب پیشرفت تکنولوژی است که یک میلیارد نفر را در اقصی نقاط این کره خاکی در چیزی با هم شریک می کند که بهیچ وجه ماورایی نیست ، همین دنیایی است !

خدا را چه دیدی ، شاید چند سال دیگر کارهای عجیب و غریب تری از دست این تکنولوژی برآمد ! مگر صد سال پیش کسی فکر می کرد این مستطیل سبز یک روز اینقدر مهم شود ؟