۱۰/۰۱/۱۳۹۰

...

زمینه :

دلم دیگر پرواز نمی کند به جاهای دور . کنار پرچین های یک مزرعه ، تا با دامن کوتاه و پاهای برهنه روی علف های نم زده اش بدود و بدود و بدود و بوی چوب خیس تا اعماق جانش نفوذ کند و به یادش بیاورد همه روزهای خوبی که بوده اند و آن هایی که فقط در خیال بوده اند ، ولی در این لحظه ها ، انگار که واقعا بوده اند . نه، دلم دیگر اینهمه شوق پرواز ندارد . فقط کنار خیابان ، روی سنگفرش ها راه می رود و درست هم نمی داند به کجا . دستش را روی دیوار زبر ساختمان ها می کشد و گاهی بوی پیاز داغ به مشامش می رسد ، گاهی بوی دود اگزوز یک ماشین و گاهی بوی سبزی های گوشه میوه فروشی، بوی زندگی که از کنارش عبور می کند و می رود و انگار که او را جا می گذارد .

۹/۲۶/۱۳۹۰

از دیگران

زمینه :

خطای فاحش حسابدار کور در این بود که خیال می کرد ، تصاحب هفت تیر برای قبضه کردن قدرت کافی است ، اما قضیه درست بر عکس شد ، هر بار که شلیک می کند ، نتیجه وارونه می شود ، به عبارت دیگر با هر تیری که می اندازد ، قدری بیشتر از اقتدارش می کاهد .


رمان کوری
ژوزه ساراماگو

۹/۰۵/۱۳۹۰

با من بخوان ...

زمینه :

بیا آوازهایمان را بلندتر سر دهیم . بگذار گوش هایمان برای دقایقی ، هرچند کوتاه ، عاجز بمانند از شنیدن صدای مرثیه غمناکی که از درونمان می آید . بیا ، با من بخوان ، بلند بخوان ، بلند تر ...

۴/۰۶/۱۳۹۰

سرنوشت های محتوم

یکی از کارتون های زمان کودکی که همیشه دلم می خواست همه قسمت هایش را ببینم اما هیچوقت هم بیشتر از یکی دو قسمتش را ندیدم کارتونی بود که شخصیت ها از دنیای واقعی وارد یک کتاب جادویی می شدند و اتفاقات و ماجراهای خوب و بد و هیجان انگیز زیادی برایشان اتفاق می افتاد . شخصیت ها وقتی می خواستند وارد کتاب شوند فواره ای از ستاره های طلایی که میان گردی زرد رنگ و براق شناور بودند از کتاب بیرون می زد و آن ها را با خودش می برد .

پل عابر پیاده میدان آزادی کرمان هم برای من شده است شبیه آن کتاب . گاهی حتی موقع بالا رفتن از پله ها تصور می کنم که آن گرد زرد رنگ روی سر و صورتم نشسته . شاید اتفاقات آن بالا چندان هم منحصر به فرد نباشد ، ولی آدم ها آن بالا که می روند ، مجبورند به هم نزدیکتر باشند . نزدیکی از نوع فیزیکی اش را می گویم . همین شاید اتفاقات را محسوس تر می کند . آنقدر که دنیایی پر از اتفاقات به نظر بیاید. اتفاقاتی که آن پایین هم در جریانند .

باران که بیاید از آن بالا فرو غلتیدن دانه های باران در حوض وسط میدان را می شود تماشا کرد ! می شود تصور کرد که تعدادی فرشته از آسمان آمده اند زمین و دارند روی آب انگشت می زنند . یکبار با خودم گفتم پیانو زدن فرشته ها لابد اینطوری است . بعد هم با خودم خندیدم و متلک یک پسر را هم بخاطر این خنده نوش جان کردم . اتفاقات همیشه اما اینقدر فانتزی و رویایی نیست ! یعنی اغلب اوقات اینگونه نیست .

صبح روز پایان ترم مقاومت مصالح است . مهمترین امتحان این ترم . با دلهره و دلشوره ای که خاص روزهای امتحان است از پله های پل بالا می روم و مدام در تلاشم تا با گفتگوهای درونی ، خودم را آرام کنم . وسط های پل است که دختر بچه ای با مانتوی صورتی و مقنعه خاکستری کج و معوج و موهای آشفته کنار یک وزنه نشسته و به زمین خیره شده است . انگار که آمده باشند مجسمه ای از فلاکت بسازند و بروند . انگار که هیچ حسی ندارد ، هیچ حرکتی نمی کند . چند سکه صد تومانی و مقداری پول خرد کنار ترازویش روی زمین است . با خودم می گویم کمکش کنم ، یاد این پست می افتم . می گویم می روم امتحان می دهم و بر می گردم ، آنوقت خودم را وزن می کنم و پولش را هم می دهم . امتحان تمام می شود و وقتی باز می گردم ، او دیگر آنجا نیست ! عذاب وجدان می گیرم . اما این عذاب وجدان هم به محض خانه آمدن و شروع دوباره روزمرگی ها در اعماق وجودم گم می شود . مثل غریقی که میان موج های دریا محو می شود . ولی به هر حال دریا او را به کام خویش بلعیده و این دریا از امروز ، دیگر آن دریای سابق نیست . از امروز دریا است ، به اضافه جنازه یک آدم . این خیلی فرق می کند !

بعد از ظهر می شود . باید برای خرید بیرون بروم . کیفم را بر می دارم و راه میفتم . باز هم پل آزادی ، باز هم آن گرد زرد رنگ که در نور شب درخشندگی بیشتری دارد و باز هم تصورات دیوانه وار من . چشمم به چیزی میفتد ، ذوق زده می شوم ، آن دختر کمی جلوتر به نرده پل تکیه داده و کنار ترازویش نشسته . با خودم عهد می کنم که همه نگاه های متعجب ، همه متلک ها و همه تمسخر ها را به جان بخرم و بروم روی ترازویش بایستم و بعد هم پولش را بدهم . به بساطش که می رسم ، با صحنه خوبی مواجه نمی شوم . مثل ابر بهاری گریه می کند . بلند بلند ، اشک هایش مثل رودی که با خروش از دامنه کوه سرازیر می شود ، روی گونه هایش شیار می اندازد و پایین می آید . شفاف و زلال . کنارش زانو می زنم . با صدایی کودکانه می گویم : " خاله چرا گریه می کنی ؟" همین طور گریه می کند ، اشک می ریزد ، حتی سرش را بالا نمی آورد تا نگاهم کند ، یک کلمه حرف نمی زند . فقط گریه می کند . احساس عجز می کنم . انگار که با یک مجسمه حرف می زنم ، مطلقا هیچ عکس العملی ندارد . تنم می لرزد ، دلم می خواهد همان جا بزنم زیر گریه . از خودم بدم می آید . هرچه فکر می کنم هیچ کاری به ذهنم نمی رسد که برایش انجام دهم . حس می کنم دارم توی آب دریا دست و پا می زنم ، به هر شاخه شکسته ای چتگ می اندازم و آب هر لحظه بیشتر جانم را احاطه می کند و چیزی به گلویم چنگ می اندازد . به دور و برش نگاه می کنم . هیچ پول خردی نیست . می گویم شاید پول هایش را دزدیده اند ، شاید باید مقدار مشخصی کار می کرده و نکرده و حالا می ترسد خانه برود . توی کیفم دست می کنم یک هزارتومانی در می آورم و جلویش می گیرم . می گویم : " خاله دختر به این خوبی ، به این مردی که از این سن کار می کنه ، چرا باید گریه کنه ؟" باز هم هیچ کاری نمی کند ، حتی پول را هم نمی گیرد . پول را به زور توی دست هایش که مشتشان کرده و روی زانویش گذاشته می چپانم . باز هم هیچ کاری نمی کند . چند لحظه بعد نگاه می کنم ، پول را محکم توی دست هایش نگه داشته . یک خانم دیگر می آید ، کنارش می نشیند ، بلند می شوم ، به امید اینکه باتجربه ترها کاری از دستشان بربیاید ، راهم را می کشم و می روم .

چند قدم جلوتر ، خانمی با صدای بلند طوری که همه بشنوند ، خطاب به شوهرش می گوید : " فیلمش است ، این کارها را می کند که پولی در بیاورد ! " لجم می گیرد ، عصبانی می شوم ، می روم از کنارشان عبور می کنم ، سرم را برمی گردانم و می گویم : " به فرض هم که فیلمش باشه ، از سر بدبختیه اگه مجبور شده برای آدمایی مثل من و شما فیلم بازی کنه !" همین طور خیره می شود به من ، انگار که توقع نداشته کسی جوابش را بدهد . صبر نمی کنم ، سریع راهم را می کشم و می روم .

می گویند خدا بنده هایش را آزمایش می کند ، می گویند درد و رنج می دهد که به سویش بازگردیم ، می گویند درد و رنج ها بازتاب اعمال خودمان است ، اینهمه می گویند ، یک نفر بیاید بگوید درد و رنج بچه ها برای چیست ؟ با این فکرها آدم از خدا هم بیزار می شود ! یعنی بعدها این دختربچه که بزرگ شد ، وقتی خدا خواست کارنامه اعمالش را دستش بدهد ، کودکی اش را هم منظور می کند ؟ همه زجرها و دردهایی را که کشیده ، غروری که لای نرده های پل ، زیر آسفالت خیابان و ته کفش های عابران پیاده باید رفت و جمعش کرد ، را هم در نظر می گیرد ؟ بچه هایی از این دست ، شاید خیلی هایشان هم بخاطر تجربه های زیاد دوران کودکی در آینده آدم های خیلی باعرضه و موفقی بشوند . ولی خیلی هایشان هم آدم های خوبی نمی شوند ، واقعا تا چه حد در این خوب نبودن ، حق انتخاب داشته اند ؟ خدایا هستی ؟؟؟؟؟

۴/۰۵/۱۳۹۰

خیلی دور ، خیلی نزدیک

زمینه :

برای اولین بار که دیدمش ، حس کردم که شاید اگر از طریق جایی بجز اینترنت با هم دوست می شدیم ، هرگز نمی توانستیم دوستان خوبی برای هم باشیم . همان اولین بار بود که فهمیدم نمی توانم آنقدر که در دنیای مجازی به او نزدیکم در دنیای واقعی هم باشم . شاید همه این فکرها اشتباه باشد ، شاید چون در تمام این مدت نزدیک به دو سال آشنایی تنها یک بار آن هم نه بیشتر از یک ساعت ، دیدمش . از نزدیک . چهره اش را دیدم ، خود خودش را . خیلی شبیه به تصوراتم بود ، با این حال حس کردم که چقدر از من دور است و چقدر به من نزدیک نیست ! دارم از خودم می پرسم ، کدامش واقعی تر است ؟ آنکه روی چمن های نمایشگاه کتاب تهران نشسته بود ، گرم و شلوغ و شاد ، با چشم های درشت و چهره ای شیطنت آمیز ؟ یا کلمه هایی که از روی صفحه مانیتور در چشم های من می نشینند و از آن جا به قلبم راه می یابند و من حس می کنم که چقدر برایم آشنا هستند .

آدم ها موجودات غریبی اند . سنگین ترین حرف هایشان را که هرگز نمی توانند برای نزدیکترین کسانشان بازگو کنند ، راحت می نویسند . اینست که گاهی آدم های روی کاغذ با آدم های بیرون کاغذ خیلی فرق دارند . نمی دانم این هایی که می گویم چقدر درباره آدمی که دارم درباره اش می نویسم صدق می کند . شاید زیاد مهم هم نیست . مهم اینست که این آدم حرف هایی می زند ، فکرهایی می کند و طوری احساس می کند که خیلی هایشان شبیه فکرها و حس های منست . باور کن خیلی خوب درکش می کنم . وقتی پریشان حال می شود ، وقتی شاد است ، وقتی به تناقض می رسد و این ها را از لای کلمه هایش می فهمم وگرنه هیچ ارتباط دیگری هم نداریم . نمی دانم حتی شاید اسم این ارتباط را نشود گذاشت دوستی . با این حال من بخش اعظمی از روحش را می شناسم . آن بخش از روحش که شاید اگر دوست دنیای بیرونش بودم ، نمی شناختم !

آدم قصه من را از اینجا بخوانید .

۳/۳۰/۱۳۹۰

آن ها که به من نزدیکند ...

زمینه :

روی پیشخوان میوه فروشی نشسته و در حالی که من گیلاس ها را مشت مشت توی پلاستیک می ریزم ، او با دست های کوچکش دانه دانه آن ها را بر می دارد و توی پلاستیکم می اندازد . هر بار که این کار را می کند ، با لحنی کودکانه و کشدار توام با لبخندی از عمق وجودم ، می گویم : "دستت درد نکنه ! " وقتی می روم برایم دست تکان می دهد می گوید : "با بای !" بر می گردم ، از عمق وجودم می خندم ، او هم قهقهه می زند ، برایش دست تکان می دهم و راهم را می کشم و می روم .

کاش همه پاسخ هایی که به لبخند هایمان داده می شد ، همینقدر عمیق بود که احساس یک روزمان را متحول می کرد . واقعا بین دست های آن پسربچه کوچک با بلوز قرمز ، لای دست هایش و میان صدایش ، چه چیزی نهفته بود که فکر کردن به آن ، مرا تا مرز گریه هم پیش می برد ؟

۳/۰۵/۱۳۹۰

جزئی از یک کل

زمینه :

نشستن در کافه همیشه برایم لذتی بیشتر از خوردن یک بستنی قیفی یا یک لیوان آب هویج داشته است . منظورم کافه های باکلاس بالای شهر نیست که می توان بصورت نسبی نوع رفتار و اعمال همه مشتری ها را پیش بینی کرد . از این کافه های دم راهی که مثلا وسط پر رفت و آمد ترین خیابان مرکز شهر واقع شده اند . از آن هایی که محل رفت و آمد آدم های متفاوت و غیر قابل پیش بینی اند.

یکی از همین نوع کافه ها نزدیک خانه ما هم هست . اراده قوی می خواهد که هر روز زیر نور گرم آفتاب ، از برابر همچین کافه ای عبور کنی ، بستنی ها و آب پرتقال ها و یخ در بهشت ها را ببینی و با اینهمه جلوی خودت را بگیری و داخل هم نروی . ما هم که همچین اراده ای نداریم ، پس پاتوقمان شده است همین کافه . پای ثابتش شده ایم و کافه چی ها هم دیگر ما را شناخته اند و حسابی هم هوایمان را دارند ، تازه سفارش هایمان را هم دیگر از برند !

توی همین کافه بود که سر میز یک پسربچه واکسی نشستم که هفت سالش بود . با سر و صورتی سیاه ، مژه های بلند و پر پشت ، چشمانی معصوم و جثه ای کوچک . پدرش کارگر فصلی باغ های پسته بود و مادرش میان آشغال های مردم اشیای به درد بخور را جستجو می کرد . پسربچه ای که کار می کرد تا بتواند دوچرخه اش را تعمیر کند و حالا هم آمده بود آب هویج بخورد تا به قول خودش چشمهایش قوی شود و بتواند خوب درس بخواند تا یک روز مثل برادرش وارد دانشگاه شود .

توی همین کافه بود که وقتی بعد از مدت ها صدای تلویزیون را شنیدم ، فهمیدم که تلویزیون هم شده مثل این اشیای قدیمی که یکهو از صندوقچه پر رمز و راز مادربزرگ ها بیرون می آیند و کلی خاطره های گرد و خاک گرفته روی سر و صورت ناظران پخش می کنند و تا سری بعدی که در صندوقچه مادربزرگ باز شود ، کارایی دیگری ندارند . یادآور هفته هایی که شیفت مدرسه مان عصری بود و ساعت پنج می آمدیم خانه و می نشستیم پای برنامه کودک و تا شب همه فیلم و سریال ها را نگاه می کردیم و دست آخر هم تا ظهر فردا ، درست نیم ساعت قبل از رفتن به مدرسه پای دفتر مشقمان بودیم و تکلیف می نوشتیم !!!!

توی همین کافه بود که یک نوجوان دوم دبیرستانی را دیدم که رپر بود و به قول خودش برای آزادی سرزمینش می خواند . برای بیان حرف هایش رپ را انتخاب کرده بود چون نمی توانست که اطلاعیه پخش کند ! از دستگیر شدن می ترسید چون سیاستمدارها می گویند تو به سیاست کاری نداشته باش ! و به قول خودش نسبت به هدفش هم کاملا آگاهی داشت . ترانه هایش را خودش می سرود و از معضلات اجتماعی می گفت . توی کافه می نشست ، هم درس می خواند و هم آهنگ هایش را تبلیغ می کرد . می گفت که شیطان پرست نیست و هر رپری هم شیطان پرست نیست . می خواست پزشک بشود ، روانپزشک !

فقط جای یک مستند ساز خالی است که بیاید ، دوربینش را در یکی از گوشه های کافه بگذارد و خودش هم بنشیند و مستند بکری از اجتماع ایران را نظاره کند . انگار که یک استکان کوچک از شیشه ایران را سر می کشد !

۳/۰۱/۱۳۹۰

100

دلم می خواهد شب باشد ، از این شب هایی که مهتابی هم نیستند و ستاره ها مجال ابراز وجود می یابند . جاده ای باشد با آسفالت سیاه و خطهای سفید ، رو به سوی آسمان . از همین جا شروع شود ، پیچ و تاب بخورد و برود تا بالای شهر و معلوم هم نباشد که بالاخره آن بالا بالاها در آسمان چندم ، ختم می شود . رویش آنقدر بالا بروم که به یک جایی برسم که ابرها احاطه ام کنند و بشود با ستاره ها بازی کرد . روی جاده بنشینم و پاهایم را از کنارش آویزان کنم و تکان تکانشان بدهم . همه شهر زیر پایم باشد و من میان سوسوی رنگارنگ چراغ ها ، خانه آن هایی را که دوستشان دارم ، جستجو کنم . از این بالا پدر و مادرم را ببینم ، برادرهایم را ببینم ، دوست هایم را ببینم . دراز بکشم و دستم را بلند کنم و با ستاره ای که با نخ ، معلوم نیست به کدام قسمت آسمان آویزان شده ، بازی کنم . تکانش دهم و هر بار که تکانش می دهم ، گرد طلایی رنگی از گوشه و کنارش کنده شود و روی سر و صورتم بریزد و من تا بینهایت این بازی را ادامه دهم ...

همین ، فقط خواستم بگویم من همچین دیوانه ای هستم !

۲/۱۵/۱۳۹۰

15 اردیبهشت ، سالروز هست شدن من

امروز هم مثل همه روزهای دیگر ، آفتاب کم کمک سرش را از پشت کوه ها بیرون می آورد ، نخست بر چهره بلندترین درخت شهر می تابد و به تدریج دامنش را در اقصی نقاط خیابان پهن می کند و سایه نشین ها امروز هم از گرمایش محروم می مانند .

برای همه آن هایی که سنگفرش پیاده رو را با گام هایی سریع گز می کنند و گاه گاه سرهایشان را بالا می آورند و تصویر دخترکی با موهای بور و چشم های قهوه ای می بینند که به زودی برای ابد لا به لای تصویرهای ذهنشان گم می شود ، امروز هم روز دیگری است مثل همه روزها . برای آن راننده تاکسی که فریاد می زند "آزادی دو نفر " ، برای آن پسرک تبلیغات چی که کاغذ های تبلیغات را دست مردم می دهد و برای آن کارمند اداره که پشت کامپیوترش گردن درد گرفته ، امروز هم روز دیگری است مثل همه روزها . برای رفتگری که ساعت نه صبح جاروی دسته بلندش را بر پیکر خیابان می کشد ، امروز هم روز دیگری است ...، فقط انگار که خواب مانده .

برای من اما امروز فرق می کند با همه روزها . با همه روزهایی که با طلوع خورشید آغاز می شود و با غروبش به پایان می رسد . امروز برای من یاد آور اینست که در میان همه موجودات عالم ، در میان همه رودهایی که راهشان را از میان دشت ها و دره ها و کوه ها باز می کنند و به دریا می رسند ، همه سنگ هایی که آهسته آهسته زیر دامن رودها صیقل می یابند ، همه علف هایی که در خنکای حاشیه رودها می رویند ، همه ماهی هایی که همیشه در جهت جریان آب شنا می کنند ، همه درخت هایی که حتی در لابه لای سخت ترین سنگ ها ریشه می دوانند و سر بر می آورند بدان امید که به خورشید برسند ، من فرصت یافته ام تا شاید در یکی از شب های سرد زیر صفر درجه زمستان ، پیراهنم را از تن درآورم و چراغ راه قطاری کنم که پیش رویش کوهی فرو ریخته ؛ تا شاید روزی انگشتم را در سوراخ سدی فرو کنم و خانه های یک آبادی را از غرق شدن برهانم ؛ روزی حسنک روستایی با کوچه باغ های سبز و گل های انار باشم که گاو و گوسفندها و مرغ ها نامم را صدا بزنند ؛ تا شاید من همان کسی باشم که بر دهانش قفل بزنند و حصرش کنند و آن گاه اسطوره شود برای دیگرانی که حقشان را پایمال کرده اند ؛ همان کسی باشم که عاشق شود و کوه در برابر عشقش سر تعظیم فرود آورد ، در راه عشق جان سپارد و نامش با نام بیستون عجین شود ؛ تا شاید من همان کسی باشم که گمنامم ، اما هستم ، مثل آن پرستار گمنام توی بیمارستان ، مثل آن نابغه گمنامی که فکر می کند در تناسخ قبلی اش عضو مافیای ایتالیا بوده است ، مثل آن پسرک واکسی که می خواهد در آینده مهندس بشود ، مثل او که روی سنگ قبرش نوشته اند : "شهید گمنام" .

من هستم و بودنم را جشن می گیرم ، حتی اگر همه عالم بودنم را انکار کنند ...


۲/۱۲/۱۳۹۰

حق اشتباه

زمینه :

قضیه اول

یکی از هم اتاقی هایم در خوابگاه ، دختری بود که تقریبا به همه چیز من گیر می داد . از طرز لباس پوشیدن و مدل مو گرفته ، تا انجمن هایی که در آن ها فعالیت می کردم و کتاب هایی که می خواندم و اینکه چرا به میرحسین موسوی رای داده ام . با اینهمه هیچ وقت تن به بحث کردن نمی داد . همیشه زود خسته می شد و حوصله حرف های جدی نداشت . به احمدی نژاد هم بسیار علاقه مند بود و در انتخابات هم به او رای داد ، در عین حال از سیاست بدش می آمد . خودش اقرار می کرد که چیزی از سیاست سر در نمی آورد و به نظرش سیاست کثیف بود . عبارت "منشور کوروش" را اولین بار از زبان یکی دیگر از هم اتاقی هایمان شنیده بود و برای اولین بار به آن افتخار کرده بود . نماز اول وقتش هیچوقت ترک نمی شد . همیشه پای جانمازش گل های معطر و خوشبو می گذاشت . تنها وقتی که آرایش می کرد و با ذوق رژ لب می کشید ، هنگام نماز خواندن بود .

هیچوقت آبمان با هم توی یک جوی نمی رفت . همیشه سعی می کردم نیش و کنایه هایش را با شوخی رد کنم و کاری به کارش نداشته باشم . با اینهمه گاهی وقت ها که لازم می شد ، محبتمان هم نسبت به هم گل می کرد ، ابراز علاقه ای هم می کردیم . بالاخره چند ماه زندگی با چهار نفر توی یک اتاق سه در چهار ، نمی شود که وابستگی ایجاد نکند ، حتی اگر تفاوت از زمین تا آسمان باشد .

قضیه دوم

دوستی دارم که دست به تئوری صادر کردنش خوب است . البته اگر در درستی تئوری هایش شک کند ، از این ویژگی اش خوشم می آید . ذهنش را محدود به چهارچوب های بی فایده نمی کند . می گذارد تا افکار مختلف راهشان را به خانه ذهنش پیدا کنند و این خوب است ، به شرطی که آدم را به کشف حقیقت ترغیب کند .

چند روز پیش داشتیم درباره اینکه چرا میزان مشارکت مردمی در انتخابات های کشورهای غربی کم است ، بحث می کردیم . تئوری اش این بود که مردم آنجا به این حد از آگاهی رسیده اند که در اموری که تخصص کافی ندارند دخالت نکنند .

نمی خواهم درباره درست یا غلط بودن تئوری اش حرف بزنم ، ولی فارغ از اینکه مردم "باید" در سیاست مشارکت داشته باشند یا نه و اینکه آیا همه مردم "باید" از یک آگاهی نسبی در امور سیاسی برخوردار باشند یا نه ، به نظرم منطق جمله اش منطق درستی است . یعنی این همان چیزی است که باید باشد . یعنی کسی نباید به خودش اجازه بدهد که در کاری دخالت کند که مهارت لازمه اش را ندارد . حالا اگر مشارکت در آن کار الزامی هم باشد ، باید برود و مهارتش را کسب کند .

قضیه سوم

این روزها عرصه سیاست کشور آشکار کننده خیلی مسائلی است که تا به امروز از دید بسیاری پنهان مانده بود . بسیاری که امروز نادم و پشیمان ، دست به نگارش توبه نامه می زنند . البته فهمیدن اینکه اشتباه کرده ایم و اقرار به اشتباه خوب است ، ولی پرسش اصلی اینجاست که ما در امری که به سرنوشت و زندگی هفتاد و اندی میلیون انسان وابسته است ، تا چه حد حق اشتباه کردن داریم ؟ بر اساس چه معیارهایی حق انتخاب داریم ؟

آیا حق داریم در جایی اشتباه کنیم که عده بسیاری وقوع اشتباه را از همان اول پیش بینی کرده بودند ؟ آیا حق داریم که در عین حالی که از سیاست بیزاریم و هیچ آگاهی نسبت به آن نداریم ، پای صندوق های رای برویم ؟ و اگر آگاهی داریم و اهل فکر و قلم و کتابیم ، آیا حق داریم از کسی که انسان است و قطعا دچار خطا و اشتباه ، حمایت بی چون و چرا کنیم و چشم هایمان را به روی همه انتقادها و مخالفت ها ببندیم ؟ و امروز که به اشتباه خود پی برده ایم ، آیا نباید در بسیاری دیگر از حمایت های بی چون و چرایمان شک کنیم ؟ در درستی مرادهایمان و درستی مرید بودنمان ، در درستی معیارها و ملاک هایمان ؟ ما تا چه حق داشتیم مسلمان باشیم و حق هفتاد میلیون نفر هم وطنمان را با انتخاب غلط خود پایمال کنیم ؟ براستی ما تا چه حد حق داشتیم احمدی نژادی باشیم ؟

۲/۰۹/۱۳۹۰

بوهای خاطره انگیز

کولر را تازه تعمیر کرده اند. روشنش که می کنی بوی پوشال نمدار کل خانه را بر می دارد . آسمان هم که نیمه ابری است . اردوان کامکار هم که برای خودش سنتور می زند . خب آدم هوایی می شود در این وضع ! دلم می خواهد چشم هایم را ببندم و عمیق نفس بکشم . هوای خنک کولر را با ولع توی ریه هایم بدمم و بعد با دهانم بیرونش بفرستم . یاد عصرهای تابستانی خانه یمان افتادم . یاد تختخوابم زیر پنجره و صدای آب و جارو کردن حیاط که از خانه همسایه مان می آمد و همسایه هم کسی نبود جز مادربزرگ خودم . گاهی هم عمه ها و این اواخر که صاحب خانه بغلی مریض شده بود ، خدمتکارشان وظیفه خطیر آب و جارو کردن را به انجام می رساندند و این یعنی مهمانی در راه است . مهمانی که خیال آمدنش با بوی بهار نارنج و بوی نم که قاطی می شد ، هوش از سر آدم می پراند .

پنجره این خانه آپارتمانی با همه خوبی هایش ایرادهای بزرگی هم دارد . هیچوقت صدای آب و جارو از آن نمی آید . بوی درخت های آبپاشی شده و نمدار هم نمی دهد . پر از جیغ و داد پرنده هایی که لای درخت ها لانه کرده اند هم نمی شود . بعضی وقت ها واقعا دلم می خواهد سرم را که از پنجره بیرون می کنم ، درخت زرد آلوی بزرگ و سبز وسط حیاط خانه خودمان را ببینم . گاهی هم بتوانم توی خانه مادربزرگ سرکی بکشم و بخاطر صدای آب و جارو ، با شوق و ذوقی بسیار برای مادرم خبر ببرم که مهمانی در راه است ...

پرواز

زمینه :

برای بعضی چیزها که می خواهی نام انتخاب کنی ، باید خیلی هنر داشته باشی . همراه با یک تخیل پویا و احساسی قوی که بتواند همه مجرد ها را مثل عینیت ها لمس کند . انتخاب نام کتاب ها و مقاله ها و فیلم ها شاید بیشتر جنبه جذب مخاطب داشته باشد ، یعنی هر نامی هم که انتخاب می شود و به هر دلیلی هم که باشد ، آخرش یکجوری به مسئله جذب مخاطب برمی گردد . اما وقتی می خواهی برای یک نقاشی ، یا یک موسیقی آن هم از نوع بی کلامش نام انتخاب کنی ، مسئله فرق می کند . آنوقت باید بنشینی و پرنده احساست را به پرواز در آوری و توی نقاشی یا توی موسیقی گم شوی ، تا بفهمی چه می گوید ، می خواهد که نامش چه باشد .

بعضی انتخاب نام ها تحسین برانگیز می شوند . مثل نام این آهنگ* که آدم را یاد پرواز می اندازد . یاد روزهای خوب ، روزهای بهتر . یاد بازی ابرها و خورشید و آسمانی نیمه ابری . زمینی خیس از باران و بوی علف و خاک نم کشیده که با خنکای هوا مخلوط می شود و دماغت را قلقلک می دهد . انگار که یادت می آورد همه روزهایی را که خندیدی و خندیدنت را تنها نبودی . یادت می آورد که روزهای بهتری هم بود ، روزهای بهتری هم هست و تو به امروز تعلق نداری . امروزی که شاید زیاد هم خوب نباشد . یادت می آورد که هنوز بال هایی برای پرواز هست ، اگرچه شاید بازی ابرها و خورشید و رنگین کمان و باران بهاری مدتی با آسمان قهر کرده باشند . حالا تعبیرت از آسمان هرچه که می خواهد باشد . پرواز هست و تو یک روز پرواز هم کرده ای و انگار که تلنگرت می زند که باز هم مجالی هست برای پرواز . برای بال گشودن بر فراز سرزمینی سبــــز ... .


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* آهنگ "پرواز" ، قطعه ای از آلبوم دریا اثر اردوان کامکار

۱/۳۱/۱۳۹۰

ما هم جوانی کردیم ، با اعمال شاقه ولی ...

زمینه : ,

امروز دوباره گشت ارشاد را توی خیابان دیدم . پسرها طوری ترسیده بودند که بعضی هاشان فرار می کردند . بعضی ها خودشان را توی کوچه پس کوچه ها گم می کردند . من هم وقتی چشم های حیران آن پسری رادیدم که عقب ماشین نیروی انتظامی میان انبوهی از سربازها نشسته بود ، ترسیدم . داشتم با خودم فکر می کردم ، یعنی می شود یک روز وقتی با بچه هایمان حرف می زنیم ، وقتی می خواهیم مثل پدر و مادرهای امروزی از دردها و رنج های دوران جوانیمان بگوییم ، دردهایی که دیگر نیستند ، دردهایی که بچه هایمان مجبور به تحملشان نیستند ، دردهایی که بتوانیم با افتخار تحمل کردنشان را به رخ فرزندانمان بکشیم ، بگوییم زمان ما وقتی از سر چهارراه ها رد می شدیم و نیروی انتظامی را می دیدیم ، قوت قلبمان که نبود هیچ ، آنچنان می ترسیدیم که قلبمان نزدیک بود از جا کنده شود . زمان ما بعضی پسر و دخترها را بخاطر مدل موهایشان و طرز لباس پوشیدنشان مجازات می کردند . یعنی می شود ...

***

چهارشنبه هفته قبل بود که وقتی داشتم از میدان اصلی شهر رد می شدم ، صدای فریادی دسته جمعی توجهم را جلب کرد . یک نفر که پشت سرم راه می آمد به بغل دستی اش گفت : " سه شنبه که دیروز بود ، بدبخت ها دیروز خودشان را به ... دادند ، می خواهند امروز هم ... ."

بله عزیزم ، زمان ما بعضی ها را هم بخاطر "فکرشان" مجازات می کردند ...

"جدایی نادر از سیمین" و خاطراتی که زنده می شوند

زمینه :

نمی خواهم بگویم در رقابت میان "جدایی نادر از سیمین " و "اخراجی های سه" کدام یک باید پیروز می شد که نتیجه این رقابت فارغ از حاشیه های سیاسی اش ، به میزان قابل توجهی به سطح فکر و فرهنگ و سلیقه مردم جامعه ما برمی گردد . اما چیزی که توجه مرا به خودش جلب کرد ، "سبک رقابت" بود که آدم را یاد چند ماه قبل از انتخابات سال 88 می اندازد . همان وقتی که مصوبات سفرهای استانی دولت در صدر اخبار صدا و سیما بود . دستمزدها افزایش پیدا می کرد ، سهام عدالت و سیب زمینی رایگان توزیع می شد و چند ماه بعد هم لابد باید انتخاباتی عادلانه (!) برگزار می گشت ...

۱/۲۷/۱۳۹۰

خود ارضـــ ــایی

زمینه :

یک وقت هایی باید به آدم اجازه بدهند هذیان بگوید . کلمه ها را همین طور بی محابا از توی کله اش بیرون بکشد و روی هم سوار کند تا بفهمد هنوز توی سرش یک چیزهایی هست . هنوز خالی نشده از هر چیز به درد بخوری . یک نفر هم باشد که هذیان های بی معنی آدم را بخواند . عمیق هم بخواند و لابه لایشان معنایی جستجو کند . درست مثل اینهایی که میان خطوط در هم و کج و معوج بعضی از این نقاشی های مدرن به دنبال معنا می گردند .

گاهی وقت ها دلم می خواهد ، نقاش بودم . آنوقت می توانستم قلم مو را با عصبانیت بر پیکر بوم بکشم و خطوط بی معنی خلق کنم . به نظرم نقاش ها راحت تر می توانند روحشان را تصویر کنند . رنگ ها را می شود بی محابا روی صفحه پخش کرد ، ولی آدم از کلمه ها خجالت می کشد . نمی شود هر طور که دلت خواست خرجشان کنی . عجیب است که کلمات بی معنی یک نویسنده ، اغلب نشان دیوانگی است ، ولی هستند کسانی که میان خطوط بی معنی یک نقاش ، موسیقی روح را طلب می کنند . نمی شود کلمه ها را همین طور از زندان حنجره بیرون کشید و روی کاغذ انداخت . آدم به تته پته می افتد . بی قیدی یک دیوانه را می خواهد . ولی گاهی لازم است . گاهی لازم می شود کاغذ را بگذاری جلوی چشمت و ساعت ها کلمات بی معنی خلق کنی . درست به همان اندازه که گاهی لازم می شود بروی سر کوهی ، لب دریایی و بلند ِ بلند جیغ بکشی . نمی دانم حکمتش چیست . آدم از یک چیزهایی خالی می شود ، یا به خودش ثابت می کند که هست ، به بلندی یک جیغ ! ولی گاهی لازم می شود :
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ

۱/۲۶/۱۳۹۰

برترین وبلاگ فارسی

زمینه :

مسابقه انتخاب برترین وبلاگ فارسی زبان در دوئچه‌وله ، امسال با انتقادات بسیاری رو به رو بود ، همین مسئله مرا هم ترغیب کرد که چند کلمه ای درباره مسابقه و معیارهایش بنویسم . بسیاری از انتقادها به نحوه برگزاری و رای گیری مسابقه از جمله امکان رای دادن چندین باره بازمی گردد که مسلما از بزرگترین نقاط ضعف مسابقه محسوب می شود ، با اینحال نگاهی به نوشته ها و طرفداران وبلاگ های برگزیده نشان می دهد که نتایج مسابقه مذکور چندان هم خالی از واقعیت نیست .

اما تنور انتقادات جایی گرمتر است ، که بحث برترین وبلاگ فارسی زبان و مقایسه وبلاگ "در قند قزل آلا" و "مجمع دیوانگان" مطرح می شود . دوستان بسیاری به انتخاب نشدن وبلاگ "مجمع دیوانگان" ، به عنوان برترین وبلاگ معترضند و معتقدند شرایط سیاسی و اجتماعی کشور و نحوه اثرگذاری وبلاگ ها در بهبود این شرایط را نیز باید در نظر گرفت . اما نکته اصلی اینجاست که انتقاد ما به انتخاب نشدن وبلاگ مورد علاقه یمان است یا به نحوه برگزاری مسابقه ؟ هر مسابقه ای بر اساس معیارهای خاص خودش برگزار می شود . طبیعی است که مسابقه انتخاب برترین وبلاگ فارسی زبان آنهم در گستره وسیع فضای مجازی ، با هر معیاری هم که باشد نمی تواند همه سلیقه ها را راضی نگه دارد . می توان بر سر اینکه معیار مسابقه باید رای مخاطبان باشد یا تلفیقی از رای مخاطبان و میزان اثرگذاری در فضای جامعه بحث کرد . ولی این موضوع فارغ از ایراد رای دادن چند باره ، انتخاب وبلاگ "در قند قزل آلا " به عنوان برترین وبلاگ فارسی به رای مخاطبان را زیر سوال نمی برد . از طرفی ، در صورتی که معیار انتخاب برترین وبلاگ ، میزان اثرگذاری در فضای اجتماعی و سیاسی جامعه و تلاش برای بهبود آن باشد ، طبیعی است که مسئله تا حد زیادی سلیقه ای می شود . مثلا مسئله از دیدگاه افراد با جهت گیری های مختلف سیاسی کاملا تفاوت می کند .

از سوی دیگر با مقایسه وبلاگ های "در قند قزل آلا" و "مجمع دیوانگان" به سادگی پی می بریم که "مجمع دیوانگان" وبلاگی تخصصی و سیاسی-هنری است ، در حالی که در "قند قزل آلا" وبلاگی است درباره زندگی روزمره نویسنده اش که با قلمی توانا آن را به روز می کند . هر دوی این وبلاگ ها جالب توجه هستند و در حوزه خودشان هم خوب فعالیت می کنند . اما سوال اینجاست که آیا بخاطر شرایط خاص سیاسی و اجتماعی کشور ، باید همه چیز را منحصر به نوع سیاسی اش کرد ؟ وبلاگی خوب است که سیاسی باشد ؟ ادبیاتی خوب است که سیاسی باشد ؟ فیلمی خوب است که سیاسی باشد ؟ هرکس می تواند دین خود را به شکلی به اوضاع سیاسی کشور ادا کند . اگرچه من به شخصه از مخاطبان پر و پا قرص "مجمع دیوانگان" هستم ، اما معتقدم که الزامی وجود ندارد که برنده این مسابقه یک وبلاگ سیاسی باشد . بدیهی است که وبلاگ "در قند قزل آلا" طیف وسیع تری از مخاطبان را در مقایسه با "مجمع دیوانگان" که بصورت تخصصی در زمینه سیاست فعالیت می کند ، به خود جذب نماید .

اما سوال دیگر و شاید انتقاد به نحوه برگزاری این قبیل مسابقات ، اینست که اساسا کنار هم قرار دادن وبلاگی چون "در قند قزل آلا " با "مجمع دیوانگان" و مقایسه کردن این ها با هم حتی اگر معیار مسابقه ، رای مخاطبان باشد ، کار درستی است ؟ آیا می توان همه وبلاگ های تخصصی و غیر تخصصی را در یک ظرف ریخت و از این میان یکی را به عنوان برترین انتخاب کرد ؟ آیا واقعا لازم است که "مجمع دیوانگان" را کنار "در قند قزل آلا " قرار دهیم و یکی را انتخاب کنیم ؟ شاید انتخاب یکی از این دو به عنوان برترین وبلاگ در هر صورت بی عدالتی باشد . چرا که هر دوی این ها در حوزه های خود به بهترین نحو عمل می کنند . ( اگرچه به شخصه معتقدم کاری که آرمان امیری انجام می دهد به مراتب سخت تر و طاقت فرسا تر است ، با اینحال معیار انتخاب سختی کار نیست . ) شاید بهتر بود ، بعضی حوزه های تخصصی را از سایر حوزه ها جدا می کردند و به صورت خاص اقدام به انتخاب برترین وبلاگ در آن حوزه ها می نمودند . به قطع می توان گفت که "مجمع دیوانگان" از برترین وبلاگ های سیاسی در وبلاگستان فارسی است .



ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت : مدت ها پیش بصورت کاملا تصادفی با وبلاگی آشنا شدم که به سرعت با آن نوشته های کوتاهش به یکی از پاتوق های اصلی اینترنتی ام بدل گشت . وبلاگی که در بخش گزارشگران بدون مرز همین مسابقه مقام سوم را از آن خود کرده و من از این بابت به "محمد معینی" و "راز سر به مهرش" تبریک می گویم .

۱۲/۱۵/۱۳۸۹

روز درخت کاری ، روز ما

از آن صبح های سرد زمستان ، بود . از همان هایی که دلت می خواهد کنار بخاری لم بدهی ، پتو را تا روی دماغت بالا بکشی و زمان را تا ابدیت بخوابی . حیف که صدای تیک تاک عقربه های ساعت مثل اره برقی که به جان درختی افتاده باشد ، خوابت را خط خطی می کند . نه جزو آن مناطق محرومی بودیم که از زور گرمی هوا مدرسه ها را خیلی زودتر از خرداد تعطیل کنند و بفرستند برویم پی کارمان و نه امید داشتیم که شب بخوابیم و صبح که بلند می شویم تا زانوهامان برف آمده باشد و مدرسه ها تا چند روز تعطیل باشند . از زمستان سرمای سر صف ایستادن هایش نصیبمان می شد و از تابستان هم گرمای ورزش کردن در آن حیاط ناهموار و عرق کردن ها و آفتاب سوختگی ها ! مدرسه هم بجز تعطیلات رسمی هیچوقت دیگر تعطیل نبود . آن روز صبح هم از آن هیچوقت های دیگر مستثنی نبود و من طبق معمول که دیرم می شد ، با عجله لباسم را می پوشیدم و در عین حال که با نگرانی به صدای ماشین پدرم گوش می کردم ، هول هولکی وسایلم را در کیفم می چپاندم . طول اتاق را می دویدم ، ساندویچی که مادرم هر روز وقت نماز صبح برایم می پیچید و کنار پله می گذاشت را بر می داشتم ، پشت کفشم را می خواباندم و بدون آنکه بندش را ببندم ، به سمت پارکینگ می دویدم . خدا خیرش بدهد ، درخت کوچکی را می گویم که ریشه هایش همیشه هفت هشت تا از کاشی های جلوی در پارکینگ را قلمبه می کرد و بالا می آورد . خودش هم با تلاشی وصف ناشدنی ، تنه اش را به سمت شکاف پایین در می کشید تا از همان روزنه کوچک به آفتاب برسد . مانده بودم چطور در تاریکی و نمناکی پارکینگ خانه یمان سر بر می آورد و اینطور تقلا می کند تا خودش را به روشنایی برساند . همیشه ناجی من بود . پدرم را خوب معطل می کرد تا من برسم . دقیقه ها با در پارکینگ و کاشی های بالا آمده ور می رفت و به زور در را باز می کرد . هر بار درخت را با دستش می گرفت و می کشید و شاخه هایش را می کند ، ولی درخت از پدرم سمج تر بود . دوباره سر بر می آورد . نصف کاشی های جلوی در ترک برداشته بودند . یکیشان هم خرد شده بود .

یک روز پدرم با بیل و کلنگ و سیمان و تعدادی کاشی جدید از راه رسید . کاشی های خرد شده را از جا کند ، با بیل خاک را کنار زد و درخت کوچک را از ریشه در آورد و در کوچه گذاشت تا شب رفتگرها بیایند و ببرندش . مقدار زیادی سیمان روی خاک ریخت و بعد کاشی های جدید را با ظرافت کنار هم چید . از آن به بعد مجبور بودم صبح ها زودتر از رختخواب گرم و نرمم دل بکنم . دیگر آن رفیق همیشگی سمج نبود که با اراده ای مستحکم تر از سنگ بخواهد خودش را به آفتاب پیوند بزند و پدر را دقایقی به خود مشغول دارد . پدرم حسابی چشم فتنه را کور کرده بود . شاید هم خیال می کرد که چشمش را کور کرده . سه چهار سالی گذشت و دیگر همه یمان به نبود آن درخت عادت کرده بودیم . پدرم مصیبت هایی را که بخاطرش تحمل کرده بود از یاد برد و من رفاقتمان را !

از آن صبح های سرد زمستان ، بود . از همان هایی که دلت می خواهد کنار بخاری لم بدهی ، پتو را تا روی دماغت بالا بکشی و زمان را تا ابدیت بخوابی . حیف که صدای تیک تاک عقربه های ساعت مثل اره برقی که به جان درختی افتاده باشد ، خوابت را خط خطی می کند . تنها تفاوتش با صبح های دیگر این بود که من دیگر بزرگ شده بودم و امیدی نبود که پدر در ماشین برایم شعر بخواند . از همان شعرهایی که این حس را به آدم می دهد که خیلی عزیز دردانه است . آخر خیلی کیف می دهد ، یک پدر با همه ابهت پدرانه اش برای دخترش شعر بخواند . بزرگ که می شوی حال خودت هم از این قرتی بازی ها به هم می خورد . این ها را هم فراموش کرده بودیم . با عجله لباسم را پوشیدم و در عین حال که با نگرانی به صدای ماشین پدرم گوش می کردم ، هول هولکی وسایلم را در کیفم چپاندم . طول اتاق را دویدم ، ساندویچی که مادرم هر روز وقت نماز صبح برایم می پیچید و کنار پله می گذاشت را برداشتم ، پشت کفشم را خواباندم و بدون آنکه بندش را ببندم ، به سمت پارکینگ دویدم . جلوی در پارکینگ که رسیدم ، دیدم پدرم روی زمین خم شده و دارد با یک چیزی ور می رود . خوب که جلو رفتم ، دیدم تنه درخت سبز کوچکی را با دست هایش گرفته و می کشد . درختی که از میان درز کاشی ها سر بر آورده بود و با اراده ای مستحکم تر از سنگ می خواست که خودش را از شکاف زیر در به آفتاب پیوند بزند ... .

۱۲/۱۴/۱۳۸۹

برای دوسالگی درمَه

زمینه :

مثل اینهایی شده ام که برای عزیز در بندشان نامه می نویسند . بالاخره باید قبول کرد که "درمَه" فیل تر شده با "درمَه" فیل تر نشده توفیر دارد . حتی اگر مثل این تظاهرات ها که یکدفعه دویست سیصد نفر را با هم دستگیر می کنند ، صدها وبلاگ دیگر را هم مثل تو ، بدون اینکه بدانند محتوایشان چیست و مخاطبشان کیست ، فیل تر کرده باشند . البته این خودش یکجور اقرار است ، اقرار به اینکه فضای مجازی با آن ها نیست . همان فضایی که این روزها دارد خاورمیانه را زیر و رو می کند . اقرار به اینکه صدای مخالف باید خاموش شود . این بد است ، می دانی تن آدم را می لرزاند . تاریخ کم ندارد از این دست آدم هایی که چوپان وار همه را گوسفندان سر به راه خود می خواهند .

به این راحتی ها باورم نمی شود که دوسال گذشت . دو سالی که من با تو علیه "گوسفند بودن" شوریدیم . دو سال از آغاز این شورش می گذرد و من حیرت کرده ام که چه زود بزرگ شدی و در عین حال احساس می کنم که قرن هاست با توام و دو سال در برابر این با هم بودن بی اندازه اندک است .

به آن نوزادی شباهت داری که درست در روزهای جنگ به هستی گام می گذارد . با تفنگ و دود و مرگ و خون عجین شده است ، با فداکاری و ایثار و عشق هم . و با اینکه هرگز طعم صلح و آرامش را نچشیده است ، با ولعی بسیار آرزویش می کند و در راهش می کوشد . تو نهال کوچک من هستی ، نهالی که با دست های خودم کاشتمت در روزهای پایانی زمستان ، وقتی بهار را انتظار می کشیدم . هنوز مانده تا بزرگ و بالغ شوی . ولی با همه کوچکی ات در بارش باران سهم داشتی . قرار نبود با کاشتن تو کویر لوت را گلستان کنیم ، همین که گوشه ای از بیابان وجود من سبز شد ، خودش غنیمت است .

به وجودت افتخار می کنم ، همین که هستی ، همین که می مانی ، همین که شاخه هایت سایه ای است برای رهگذران ، همین که کویر وجود مرا آباد کرده ای ، یعنی تو بی ثمر نبوده ای . سبز بوده ای و سبز می مانی ...


تولدت مبارک


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت : "درمَه" بیش از آنکه دفتر خاطرات و عقاید ذهن و روح آشفته ای چون من باشد ، همراهی دوستانی است که مهربانانه انگیزه بودن و راه رفتن بخشیدند .

۱۲/۱۳/۱۳۸۹

پشت دریاها شهری است

"جان مریم چشماتو وا کن ، سری بالا کن ..."

این آهنگ را پسربچه ای که در سوپری کار می کند ، با دهانش بلند بلند می نوازد . ناخود آگاه خنده ام می گیرد و لبخندی نثارش می کنم و او با بهت نگاهش پاسخم می دهد . نور ویترین مغازه هایی که تک و توک عصر جمعه باز هستند ، روی صورتم هجوم می آورند . باد در چشمم سوزن می ریزد و اشک هایم را روان می سازد . "جان مریم چشماتو وا کن ، سری بالا کن ... " ، دلم همین طور برای خودش می خواند . کم کم دارد باورم می شود که برای غم بزرگی اشک می ریزم ، ولی نمی دانم کدام غم . بیلبورد تبلیغاتی برای خودش می چرخد و کلمه ها را در نگاهم می اندازد . "کنسرت بزرگ موسیقی ... ". پیرمرد و پسر جوانی چند قدم جلوتر با فراغت خاصی پیاده رو را گز می کنند . پیرمرد کلاه عجیب و غریبی بر سر دارد . آدم را یاد نقاش های فرانسوی می اندازد . فرانسوی اش را همین طور الکی پراندم ، وگرنه من تابحال نقاش فرانسوی ندیده ام . اگر هم دیده ام ، یادم نیست . این ها را قبلا هم دیده ام . در یک سالن نمایش . همان وقت هم مرا یه یاد نقاش های فرانسوی می انداخت و پسر جوان کنار دستش هم با آن کت وصله و پینه ای مد روزش و آن ریش پروفسوری ، فراماسونرهای آمریکایی را یاد آور می شد . البته این را هم همین طور الکی پراندم ، وگرنه من تا به حال فراماسونر آمریکایی ندیده ام ، اگر هم دیده ام یادم نیست . دنیای کوچکی شده . یک گوشه ای از پیاه رو ، مرد میانسالی با سیگاری در دست ، یک پایش را به دیوار چسبانده و ایستاده . کنارش توقف می کنند . پیرمرد نخ سیگاری را جلوی مرد میانسال می گیرد و او هم با فندک روشنش می کند . هر دو دوباره راهشان را می کشند و می روند . از ذهنم می گذرد که چقدر از سیگار بدم می آید . این فکر مثل ناخن هایی که روی شیشه می کشند ، در مغزم صدا می کند . گونه هایم می سوزد ، اشک هایم زیادی شور بوده اند ، احتمالا قرمز هم شده ام .

" جان مریم چشماتو وا کن ، سری بالا کن ... "

دلم انگار که کاری به این کارها ندارد ، برای خودش می خواند . البته به این کارها کار ندارد ، ولی به خیلی کارهای دیگر کار دارد . "کنسرت بزرگ موسیقی ..." توی چشم هایم راه می رود . پله برقی پل هوایی برای خودش بالا می رود . مدام دور می زند . هیچ کس نیست . روی دیواره پله برقی ، یک نفر با انگشتش روی خاک ها نوشته : " پشت دریاها شهری است ، که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است ." لحظه ای که این جمله را می نوشته تصور می کنم ، انگشت هایش ، وقتی نقطه های "پ" را تک تک می گذاشته ، از سراشیبی "ی" که پایین می آمده و حتی نگاهش را هم تصور می کنم که چطور روی تک تک حرف ها می لغزیده ، چشم هایش تر بوده احتمالا ، اما نه از آن خیسی هایی که روی گونه فرو می ریزند ، از آن هایی که همیشه در کاسه چشم ها محبوسند و آدم را مثل فرشته ها معصوم و پاک جلوه می دهند . غم است دیگر ، مثل کوره ذوب می ماند برای فولاد . از این نگاه ها دیده ام ، چه برقی دارند . پیرمرد و پسر جوان حالا جلوی مغازه مبل فروشی توقف کرده اند . همان مبل سبز ماتی را پسندیده اند که دل من هم پسندیده . با ذوق نگاهش می کنند ، انگار که بیشتر از آدم های معمولی از هنری که میان چوب و پارچه هایش خوابیده سر در می آورند . از کنارشان عبور می کنم . شیرکاکائو ، نسکافه ، ذرت مکزیکی ، دچار تهوع می شوم . گام هایم را سریعتر می کنم تا زودتر از جلوی کافه رد شوم . دلم همین طور می خواند ، " جان مریم چشماتو واکن ... ، "کنسرت بزرگ موسیقی ..." هنوز روی پرده چشم هایم بازی بازی می کند . راستی شما این طرف ها دریا سراغ ندارید ؟

۱۲/۱۰/۱۳۸۹

درس های تاریخ

"پس از کودتای 1332 پرده آهنینی به دور حوزه سیاست ایران کشیده شد . رهبران مخالف از پیروانشان ، مبارزان از توده مردم و احزاب سیاسی از پایگاه های اجتماعی خود جدا شدند . این پرده آهنین شاید تنش های اجتماعی و مخالفت های سازمان یافته را پنهان کرده بود ، اما بی گمان در نابودی و محو آن ناکام ماند . بر عکس این تنش های اجتماعی تداوم یافت و به نقطه انفجار خود رسید . اگرچه در ظاهر در رسانه های در دست حکومت ، بجز رکود روشنفکری و ستایش بی پایان سلطنت و پیروی کورکورانه از غرب چیز دیگری نمایان نبود ، اما بررسی مطبوعات زنده زیر زمینی ، نسل جوانی از روشنفکران را نشان می داد که با موفقیت سرگرم طرح و تدوین اندیشه های جدیدی بودند که آن ها را با فرهنگ شیعی خود هماهنگ می کرد . آن ها به نظریات و تاکتیک های پیشینیان توجه می کردند و پیوسته این پرسش را مطرح می ساختند که چه باید کرد ؟ در واقع این سرکوب و خفقان بیست و پنج ساله ، طبقه روشنفکر جدیدی به بار آورد که نظریاتی بسیار تندروتر از نظریات حزب توده و جبهه ملی ارائه کردند . همچنین آشتی ناپذیری انقلاب که سرانجام منجر به نابودی رژیم شاهنشاهی شد ، تا حدودی متأثر از دیدگاه این نسل جدید بود ."

ایران بین دو انقلاب
یرواند آبراهامیان

۱۲/۰۶/۱۳۸۹

آنچه می خواهیم

زمینه :

اگرچه تلاش برای ایجاد تغییرات مسالمت آمیز و به دور از خشونت نشان دهنده بلوغ سیاسی مردم ایران است ، اما باید در نظر گرفت که انقلاب یا اصلاح هر کدام در بسترهای خاصی زمینه رشد و ظهور می یابند که ایجاد این بسترها هم به نحوه عملکرد معترضین و هم حکومت وابسته است . به میزانی که جامعه دچار انسداد سیاسی باشد و گروه های بیشتری از مشارکت در عرصه سیاسی کشور ناتوان و ناامید گردند ، زمینه های تغییرات مسالمت آمیز و اصلاحات از بین می رود . سرکوب اعتراضات و جلوگیری از تجمعات قانونی مخالفان و منتقدان ، اگرچه در کوتاه مدت به فروکش کردن اعتراضات و تجمعات بینجامد ، اما با انباشت نارضایتی ها ، منجر به فوران یکباره آن ها خواهد شد . از سوی دیگر فشار جامعه جهانی و همچنین توسعه سیستم های اطلاع رسانی ، امروزه به گونه ای است که کمتر حکومتی بتواند مدت زیادی را با سرکوب جمع کثیر مخالفانش به حیات خود ادامه دهد .

حکومت ایران با گذشت نزدیک به دو سال از شکل گیری جنبش سبز ، نه تنها همچنان حاضر به پذیرش بحران نیست ، بلکه در عین حال با سرعتی روز افزون ، در حال مسدود ساختن کوچکترین روزنه های مشارکت و فعالیت سیاسی است . از طرف دیگر سیاست های غلط اقتصادی دولت هم بیش از پیش به انباشت نارضایتی ها منجر می شود و این هر دو در کنار هم فضای انتقاد و مخالفت صلح جویانه را روز به روز محدود تر می سازند . طبیعتا از بین رفتن فضای اصلاح و تغییر در ساختار موجود به نفع هیچ کدام از طرفین درگیر نخواهد بود . چرا که نتیجه بدیهی آن سرنگونی حکومت فعلی و ساختارهای آن خواهد بود و اگر نتوان قطعا پیش بینی نمود که باعث بدتر شدن اوضاع یا تکرار تاریخ نخواهد شد ، هیچ تضمینی هم برای بهبود شرایط بدست نخواهد داد .

اذعان به خارج نمودن اصلاح طلبان از ساختار حکومت در صدا و سیمای رسمی کشور و حتی افتخار کردن به این مسئله ، فضای امنیتی حاکم بر شهرهای بزرگ در آستانه بزرگداشت وقایع تاریخی و همچنین بازداشت های گسترده و برگزاری دادگاه های فرمایشی و جلوگیری از تبادل اطلاعات که مصداق بارز آن را در فضای مجازی شاهدیم و افزایش فشارها و محدودیت ها بر نامزدهای معترض انتخابات ، خود نمود بارزی از انسداد سیاسی و انحصار طلبی حاکم بر کشور است .

در چنین شرایطی ، آگاهی کامل نسبت به آنچه می خواهیم و نه ائتلاف بر سر آنچه نمی خواهیم ، شاید بیش از پیش حائز اهمیت باشد . "آنچه می خواهیم" و نه "آنچه نمی خواهیم" باید روشن کننده مسیر ما باشد . شاید وظیفه فرد فرد ما در برهه فعلی تفکر و کسب آگاهی دقیق و واقع بینانه نسبت به "آنچه می خواهیم" باشد . تنها با کسب چنین آگاهی هایی می توان از برخوردهای احساسی و به دور از عقلانیت که خود منجر به رادیکال تر شدن فضا می شود ، جلوگیری نمود .

۱۱/۳۰/۱۳۸۹

هیتلر نامه

زمینه :

از قدیم گفته اند آدمی که یکبار مرده باشد ، دیگر از مرگ نمی ترسد . یعنی اینکه برایش بالاتر از سیاهی رنگی نیست . یکطور دیگر بگویم ، خیلی چیزها را با دست خودش چال کرده است و دیگر هراس از دست دادنشان را ندارد . حالا شده است حکایت ما و وبلاگمان . اولش آمدیم یک پست حماسی و احساسی بنویسیم و از این هیتلر لامصب شکایت کنیم و عزا بگیریم و مصیبت نامه بخوانیم ، که دیدیم ، همه چیز مثل قبل در جریان است و همه وبلاگ ها نفس می کشند و هیتلر شکن هم که الحمد الله در همه خانه ها کرور ، کرور یافت می شود . دلمان اول به حال هیتلر بدبخت سوخت که با کلی امید و آرزو آمد اینهمه وبلاگ را به خیال خودش به لقاء الله فرستاد ، بعدش هم دلمان به حال خودمان سوخت که انگار در میان این جماعت وبلاگ نویس جزو آخرین هایشان هستیم که دست از سر این اینترنت ذغالی بر می داریم و اینترنت پرسرعت مشترک می شویم . از شما چه پنهان ما هنوز هم داریم با بیلچه ، ذغال در کوره اینترنتمان می ریزیم و عرق هم از سر و رویمان جاری است . به جان شما کوره های آدم سوزی هیتلر در برابر اینهمه مقاومت ما کم آورده است .

اصلا به درک ، یعنی بهتر ، دیگر سر و تنمان نمی لرزد و مجبور نیستیم حرف هایمان را لای سه چهار من پتو و ملحفه بپیچانیم که نکند به گوشه قبای هیتلر خان بر بخورد و وبلاگمان به فنا برود . تازه وبلاگی که یک بار بر فنا رفته باشد ، کلاس هم دارد . اگر یک نفر هم خواست بیاید از این هیتلر فاشیست دفاع کند ، وبلاگمان را مثل کلنگ توی سرش می کوبیم ، شاید که عقلش سر جایش بیاید !

خلاصه آمدیم بگوییم ، ما که زنده ایم و نفس می کشیم ، وبلاگمان هم بعد از اینکه یکبار مرد ، راحت تر نفس می کشد . تازه از وقتی یارانه ذغال را هدفمند کرده اند ، ما بیشتر به صرافت افتاده ایم برویم اینترنت پرسرعت مشترک شویم ! همین که مشترک شدیم و از شر ذغال جماعت خلاصی یافتیم ، در خدمت وبلاگ های دوستان هم خواهیم بود . سرنوشت همه دیوارهای برلین هم که فرو ریختن است ، پس ما را چه باک ...

۱۱/۰۹/۱۳۸۹

من یک دیکتاتورم

زمینه : ,


فکر کنم تقریبا همه ما حداقل یکبار یکی از این دادگاه های فرمایشی را دیده ایم . همان هایی که بعد از خواندن کیفر خواست ، آدم اول خنده اش می گیرد و بعد می بیند بجز اینکه یک گوشه ای بنشیند و زار بزند ، هیچ کاری از دستش بر نمی آید . ممکن است گاهی اگر فکر کردن به بی گناهی متهم مهلتمان دهد ، به قاضی و دادستان هم فکر کرده باشیم . از خودمان پرسیده باشیم که چطور می توانند ؟ یا مثلا وجدانشان کجا رفته ؟ بدبختانه هر بار هم فقط همین سوال ها را پرسیده ایم و یک مشت جواب دلخوش کننده تحویل خودمان داده ایم و یک مشت کینه و تنفر هم تحویل دادستان و قاضی ، ولی این تئاتری بوده است که هر چند سال یکبار ما تماشاگرش بوده ایم و سوال و جواب های ما از خودمان و شاید هم از دیگران تغییری در این وضعیت ایجاد نکرده است . شاید چون با خودمان فکر نکرده ایم که احتمالا دادستان محترم وقتی همسن ما بوده ، با دوستش که دعوایش می شده ، وقتی به حق بودن طرف مقابل و ناحق بودن خودش پی می برده ، غرورش اجازه اعتراف و اقرار نمی داده ، درست مثل ما ! مثل ما که گاهی جسارت اعتراف به ناحق بودن و دست شستن از راه ناراست را نداریم ! دادستان محترم هم احتمالا وقتی هم سن ما بوده ، خنده های بلند دختر همسایه با پسرخاله اش را ملاک بر ناپاکی اش گرفته و حکمش را صادر کرده و رفته و آنموقع از دادگاه و دفاعیه هم خبری نبوده ، درست مثل همین حالای ما ! شاید او هم نمی توانسته آدم های متفاوت را در کنار خودش ببیند و بپذیرد . درست مثل ما که وقتی یک نفر در کلاسمان لباس متفاوت می پوشد ، یکطور دیگر نگاهش می کنیم ، چه برسد به اینکه بفهمیم متفاوت هم فکر می کند . دادستان محترم می توانست یکی از ما باشد . به جای آنکه روی صندلی گرم دادستانی لم داده باشد ، به پشتی یکی از آن صندلی های سرد و پر اضطراب تماشاگرها که انگار هاله ای از ابر سیاه که با همه باران زا بودنش قادر به باریدن نیست ، احاطه یشان کرده ، تکیه داده باشد ، با پیشینه ای تقریبا مشابه با خیلی از ما !

بعضی از قضاوت های ما و برداشت هایمان همینقدر مسخره و خنده دار و بی پایه و اساس است که بعضی کیفر خواست های این دادگاه های فرمایشی که خونمان را به جوش می آورد ، آنقدر که می خواهیم سرمان را به دیوار بکوبیم . ولی وقتی هر روز خودمان در محکمه وجودمان دادگاه برپا می کنیم و کیفر خواست می نویسیم و غیابی حکم صادر می کنیم ، نه خونمان به جوش می آید و نه دلمان می خواهد سرمان را به دیوار بکوبیم و نه دلمان برای متهم بی گناه می سوزد که حتی اجازه دفاع کردن هم پیدا نکرده !

از وقتی فهمیده ام که وجوه اشتراکم با دادستان ها و دیکتاتورها خیلی بیشتر از متهم های بی گناهی است که مجبور به اعتراف های دروغین می شوند ، بی خیال قیام و قیام کردن شده ام . آخر اگر قیامی هم باشد ، علیه "من" است . "منی" که یک عمر دیکتاتور وار زندگی کرده است ولی با همه دیکتاتورهای عالم سر جنگ دارد !

۱۱/۰۳/۱۳۸۹

از دیگران

زمینه :

در یکی از روزهای ماه ژانویه ، در بعد از ظهری سرد ، ماده گاوی را مشاهده کردیم که روی ایوان کاخ ایستاده بود و غروب خورشید را نظاره می کرد . به راستی صحنه را مجسم کنید ! ماده گاوی در ساختمان رسمی و اصلی کشور ! چه منظره وقیح و زشتی ! چه کشور کثافتی ! هرکس حدس و نظریه ای در این مورد داشت و حرفی می زد . کسی نمی دانست چگونه یک گاو می تواند از آن همه پله ، آن هم پله های لغزنده و بدون فرش بالا برود . در نهایت هم نفهمیدیم آیا براستی چنان منظره ای را دیده ایم یا خیالی بیش نبوده ، یا در خواب دیده ایم که ماده گاوی در ایوان ریاست جمهوری حضور دارد .

پاییز پدر سالار
گابریل گارسیا مارکز

۱۰/۲۶/۱۳۸۹

آینه


یک روز صبح که از خواب بیدار شدم ، وقتی می خواستم توی دستشویی دست و صورتم را بشویم ، طبق عادت معمول نگاهی به آینه انداختم و بعدش بلافاصله سرم را پایین آوردم و مشتی آب سرد روی صورتم پاشیدم و از حس سرمایش تنم لرزید . درست بعد از این لرزش بود که سنگینی نگاهی را روی وجودم حس کردم . نگاهی که تا آن روز ، هرگز ندیده بودمش و حسش نکرده بودم . سرم را که بالا آوردم ، چهره شگفت زده و هاج و واج خودم را در آینه دیدم که با چشمهایی گرد و برآمده یکراست زل زده است به صورتم . سرم را کج کردم ، ولی گردن تصویر توی آینه یک ذره هم کج نشد . زبانم را بیرون آوردم ، ولی دهانش همچنان بسته بود . ناخودآگاه دستم را بالا آوردم ، ولی او دستش پایین بود . با حالت کسی که می خواهد چهره روح خبیثی را که در کابوس دیده است با ناخن هایش بخراشد ، انگشتانم را روی آینه کشیدم ، ولی فایده ای نداشت . فقط وقتی از میدان دید آینه خارج شدم ، او هم محو شد .

اولش فکر کردم ، از بی خوابی است و اهمیتی ندادم . ولی روزهای دیگر هم او همچنان در آینه بود ، با همان نگاه خیره متعجب که زل می زند به چشم های آدم و انگار که می خواهد محتویات روحت را بیرون بکشد و یکجا با هم قورت بدهد . اوایل ازش می ترسیدم . شب ها بهش فکر می کردم . حتی کابوسش را می دیدم . ولی بعد تر ها عادت کردم به اینکه هر روز صبح خودم را به شکل یک علامت سوال بزرگ در آینه ببینم . علامت سوالی که معلوم نیست ، جلوی کدام کلمه ها و کدام جمله ها و سطرها نشسته است !

اوایل ، تصویری که در آینه می دیدم ، برایم بیگانه بود . هیچ حس قرابتی با هم نداشتیم ، بجز اینکه می دانستم این چهره من است . چشم ها ، بینی ، لب ها ، خال روی گونه و حتی چین هایی که به پیشانی انداخته بود ، همه را خوب می شناختم ، از بر بودم . با اینحال برایم غریبه بود . گاه و بیگاه عکس هایی را که در موقعیت های مختلف از خودم داشتم ، جلوی چشمم روی زمین می چیدم و تک تک با تصویر توی آینه مقایسه می کردم . گاهی از دیدن لبخند خودم متعجب می شدم . گاهی دیوانه وار عاشق بعضی حالات خودم می شدم و سعی می کردم ادایشان را در بیاورم . مثلا آن عکسی که با چشم هایی نیمه خمار ، وسط یکی از جاده های کویر به افق خیره شده است ، را خیلی دوست داشتم . انگار معشوقه سرسختی را می دیدم که هیچ چیز نمی تواند راه گام هایش را سد کند . راستش را بخواهید اصلا یادم نمی آید آن عکس را چه کسی از من گرفته بود ، چه برسد به اینکه بدانم چرا وسط جاده ایستاده ام و دقیقا به چیز نگاه می کرده ام ! آنچه برایم مهم بود ، احساس نهفته در چشم های نیمه خمارش بود و این حس که انگار مرا به پشیزی هم حساب نمی کند و همین طور راه خودش را می رود .

بعد تر ها مشغله کاری باعث شد ، تا کمتر سراغ عکس هایم بروم . سرم به کار خودم گرم بود و به تصویر توی آینه هم کاری نداشتم . یکجورهایی "عادت" کرده بودم . عادت کرده بودم به دیدن خود ِ متعجبم در آینه . دیگر حتی به نظرم متعجب هم نمی آمد . تصویر مضحکی از آدمی بود که چهره کج و معوجی داشت . مثل یک سایه روی دیوار . من هم بیشتر از یک سایه برایش ارزشی قائل نبودم . با اینحال سایه ها وقتی شب ها دراز می شوند و کش می آیند ، زیر نور ضعیفی که از پنجره به اتاق خیز برمی دارد ، اهمیت می یابند . گاهی هم از سر دل خوش و بیکاری دستمایه بازی های بچگانه می شوند . می توانی دست هایت را جلوی نور ضعیف یک شمع بگیری و سایه واقعیت ها را روی دیوار نقاشی کنی و بعدش از هنر خودت حسابی ذوق کنی .

حالات چهره ام را فراموش کرده بودم . حتی رغبتی نداشتم که به خطوط چهره بهت زده توی آینه نگاهی بیندازم و از برشان کنم . دیگر دلم برای معشوقه های درون عکس ها هم تنگ نمی شد . انگار فهمیده بودم که آن ها واقعیت خارجی ندارند و دلباخته یشان شدن نوعی حماقت است .

همه چیز مثل هر روز بود . تا عصر یک روز جمعه خاکستری که برای پیاده روی به یکی از پارک های نیمه خلوت شهر رفته بودم . همان روز بود که برای اولین بار او را دیدم که روی یکی از نیمکت های پارک نشسته و با چشم های قهوه ای اش که سایه درخت ها سبزشان کرده بود ، به خیابان خیره شده . ساعت ها همان جا نشسته بود و در تمام این مدت انگار که نگاه مرا به صورتش کوک زده باشند ، یک لحظه هم از او چشم برنداشتم . به نظرم زیبا آمد . زیبا و دست نایافتنی ، با چشم هایی نیمه خمار که هیچ چیز نمی تواند سد گام هایش شود .

به خانه که آمدم ، لرز کرده بودم . آتشی در تمام اعضا و جوارحم زبانه می کشید و بدنم خیس از عرق بود ، ولی گویی که سرمایی نامرئی مرا درون خودش بلعیده باشد ، تمام تنم می لرزید . ناخود آگاه به طرف آینه رفتم . می خواستم ببینم اگر یک روز نگاهش به نگاهم بیفتد ، دقیقا چه چیزی خواهد دید . می خواستم تک تک خطوط چهره ام را از نگاه او ببینم و با چهره او مقایسه کنم . ولی آنچه در آینه دیدم چهره کج و معوج یک سایه بود . صورت محوی که تصور اینکه چهره من باشد ، به وحشتم می انداخت . چشم هایم را مالاندم و دوباره با دقت بیشتری به آینه خیره شدم . کم کم خطوط چهره متعجب خودم را می دیدم که بر پیکر آینه نقش می بست . آن علامت سوال داشت در برابرم جان می گرفت . مثل کتاب کهنه ای که بعد از سال ها گرد و خاکش را بزدایند و بازش کنند ، در نگاهم باز می شد . با این حال این چیزی نبود که می خواستم ببینم . با سرخوردگی از جلوی آینه کنار آمدم ، احساس بیچارگی عجیبی می کردم . خودم را مثل مجنون و دیوانه ای می دیدم که نه تنها درکش نمی کنند ، دست و پاهایش را هم به تخت بسته اند و هیچ کاری از دستش بر نمی آید .

جمعه بعد دوباره به همان پارک رفتم ، ولی از ترس اینکه چیزی را که نباید ، ببیند در جایی که به نیمکتش دید داشته باشد ، پشت یکی از درخت ها پنهان شدم و منتظر ماندم . آن جمعه و جمعه های بعد ، کارم همین بود . ولی او را دیگر هرگز روی آن نیمکت با آن نگاه نیمه خمار ندیدم . بعد از سال ها که هر هفته تلاش می کردم تا خودم را به شکلی در بیاورم که وقتی مرا برای اولین بار می بیند ، به مذاقش خوش بیاید و همیشه هم به دنبال بهترین ها می گشتم و جمعه که می شد ، پشت آن درخت پنهان می شدم ، هنگام بازگشت به خانه به کرات صورتش را توی آینه دیدم .

۱۰/۲۳/۱۳۸۹

برف ندیده ها

زمینه :

دیده اید وقتی همینطور بی مناسبت و ناگهانی به بچه ها هدیه می دهند ، چقدر ذوق زده می شوند ؟ چشم هایشان برق می زند . از شادی توی پوستشان نمی گنجند . آنقدر خوشحالیشان صادقانه و معصوم و بی گناه است که در و دیوار و هرکسی را هم که در آن وضعیت تماشایشان کند ، خوشحال می کنند . انگار از سر و رویشان بذر خوشحالی می پاشند . گاهی وقت ها هم نگاهشان و خوشحالیشان آنقدر نجیب و معصومانه است که آدم را یاد یک چیزهایی می اندازد که دیگر ندارد ; دلت می خواهد بروی توی اتاق و در را ببندی و گریه کنی . یکنوعی از گریه که نه از سر ناراحتی است و نه اشک شوق است .

یک چند روزی است دل ما هم همین طور الکی برای خودش خوش و خوشحال است . یکهو می خندد ، یکهو می زند زیر گریه . اصلا از زور خوشحالی نمی داند باید چکار کند . تقصیری هم ندارد . دل ما تمام طول عمرش را مقیم سرزمین های جنوبی بوده است . آفتاب خورده است و آفتاب دیده است . نور زرد خورشید دیگر برایش تکراری و ملال آور است . زیر تابش بی دریغ این آفتاب سخاوتمند ، برنزه شده است . خب ذوق مرگ می شود وقتی شب می خوابد و صبح بلند می شود ، مثل هر روز می آید که پرده را کنار بزند ، به جای آفتاب ، برف می بیند . آن هم نه در شهرهای خنک شمالی ، در یک شهر گرم نیمه کویری ، با درخت های نخل و سقف های گنبدی که بوی کاه گل می دهند . شهری که عادت به غافلگیر کردن آدم دارد .

روزهای ابری و بوی خاک و علف نم کشیده و برگ های خشکیده و خیس خورده ای که دیگر زیر دست و پای عابران صدایشان در نمی آید ، برای دل ما مایه سرخوشی است . دل ما هم دیگر شبیه دست های پینه بسته کشاورزان جنوبی شده است که در انتظار باران به آسمان چشم می دوزند و باران که می آید جان تازه می گیرند ، برای اینکه از فردا دوباره به پیکار آفتاب بروند .

۱۰/۲۱/۱۳۸۹

من متهمم



بالای پل هوایی که می رسم یک پسر بچه ده ، دوازده ساله با سر و صورت کثیف و سیاه که جای زخم های کوچک و بزرگ در اقصی نقاط بدنش جلب نظر می کنند ، می آید و کنارم شروع به راه رفتن می کند . پشت سر هم و با ریتمی تند حرف می زند و مدام التماس می کند که بگذار کفش هایت را واکس بزنم ، دشت اولم است . از همان هایی است که می چسبند به آدم و تا به مرادشان نرسند دست از سرت برنمی دارند . ناخود آگاه نگاهی به کفش هایم می اندازم . دلم یکجوری می شود . انگار که با همین نیم نگاه خاطرات تمام مکان هایی که با هم رفته بودیم ، از برابر چشم هایم عبور کرد .

با خودم گفتم اگر پول را همین طوری بهش بدهم بزرگترین خیانت را در حقش کرده ام ، نباید فکر کند که نابرده رنج ، گنج میسر می شود ! می گویم :" بیا بریم پایین پل ." خوشحال می شود و بدون آنکه حرف دیگری بزند ، کنارم راه می افتد . به پایین پل که می رسیم ، هرچقدر به خودم فشار می آورم که یکی از پاهایم را کنار جدول خیابان بگذارم تا آن پسر بچه کفش هایم را که نیازی به واکس ندارند واکس بزند ، نمی توانم . همه قوای وجودی ام را به کار می گیرم ولی حتی از تصور اینکه یک نفر دیگر بجز خودم کفش هایم را واکس بزند ، تنم می لرزد . اشکم در می آید از اینهمه ناتوانی . دستم را توی کیفم می کنم . پول را در می آورم و بهش می دهم و می گویم : "برو!"

یک جنایت دیگر هم به جنایت هایی که من و کفشم با هم مرتکب شدیم ، اضافه شد !

۱۰/۱۵/۱۳۸۹

آدم هایی که بدبخت نیستند ، ولی بدبختند


از وقتی که بچه بودم دلم می خواسته عکس العمل اطرافیانم را بعد از مرگ خودم ببینم . راستش را بخواهید خوب می دانم که این حس مربوط می شود به کسانی که یکجورهایی سادیسم دارند . نه ، شاید بهتر باشد بگویم دچار اختلالات روانی هستند . احتمالا بخاطر سرخوردگی های دوران کودکی است ، یا شاید هم کمبود عاطفه و محبت که البته از هیچ کدامشان مورد خاصی در یادم نیست . خانواده ما از آن خانواده هایی است که تقریبا همیشه همه چیز در آن مهیاست . البته منظورم موارد ضروری و نیمه ضروری برای زندگی است ، وگرنه ما آنقدر ها هم پولدار نیستیم . زندگی ما سیر یکنواخت خودش را پیش می گیرد و می رود . هرکس سرش به کار خودش است و اگر مدیر مدرسه نبود که دائم والدین آدم را به مدرسه بخواهد ، یا مثلا هزینه دانشگاه که آدم را به جیب پدر وابسته سازد ، احتمالا همدیگر را فراموش می کردیم . مثلا من درست و حسابی نمی دانم خواهر کوچکترم چند ساله است . یا برادرهایم نمی دانند من در کدام رشته و کدام دانشگاه درس می خوانم . دلیلی هم ندارد که بدانند . دانستنش چه گرهی از زندگی آن ها باز می کند ؟ اصلا برای خود من چه اهمیتی می تواند داشته باشد که خواهرم پنجم دبستان است یا اول راهنمایی ؟ خب این ها به خودش مربوط است . من همین که سن و سال خودم را فراموش نکنم ، باید کلاهم را بیندازم هوا !

نه ، اشتباه نکنید ، من نه عاشق هستم و نه گدای سر کوچه که توی یک لقمه نان شبش مانده باشد . من هیچ کمبودی ندارم . هرجور حسابش را می کنم هیچ بدبختی بزرگی توی زندگی من نیست ، اما نمی دانم چرا تمایل شدیدی دارم به اینکه مثل بدبخت ها رفتار کنم . شاید اصلا بدبختی همین است که آدم هیچ بدبختی ای نداشته باشد . همان که شاعر می گوید "درد بی دردی علاجش آتش است . " منم بالاخره بدبختی های کوچک و ریز ریز خودم را دارم . ولی خب این بدبختی ها مایه ننگ است . من بدبختی های بزرگ را دوست دارم . مثلا اینکه یک روز صبح مثل همه روزها ، آفتاب با همان شکل تهوع آور همیشگی روی صورتت بتابد و حالت را به هم بزند و از خواب بیدارت کند . اولش چند بار از این دنده به آن دنده شوی ، و آخرش بفهمی که فایده ای ندارد این آفتاب سمج دست بردار نیست . با بی حوصلگی از روی تختت بلند شوی ، بروی کنار پنجره تا پرده را بکشی که یکهو ببینی سرت گیج می رود . یک هفته ای به همین منوال بگذرد و هر روز سرگیجه هایت بیشتر شوند . اینجا و آنجا هی ببینی همه دارند می چرخند ، دستت را به دیوار بگیری و چند لحظه مکث کنی و نگاه های نگران اطرافیان را با تمام اعضا و جوارحت حس کنی . عجب کیفی دارد ! تو می شوی مرکز خانواده ، آنوقت نگرانت می شوند و مجبور می شوند تو را ببرند پیش یک دکتر مجرب . بعد از انجام آزمایش ها مشخص می شود که تو فقط سه ماه دیگر برای زندگی کردن فرصت داری . آنوقت است که برای برادرها مهم می شود که در چه رشته ای تحصیل می کنی . چشم های مادرت را می بینی که از بس شب تا صبح بخاطر تو گریه کرده قرمز و تنگ شده . خواهرت حاضر است تمام اسباب بازی هایش را به تو بدهد تا تمام عقده هایت را از زندگی سر آن ها خالی کنی . یک نق کوچولو هم نمی زند . همه غصه هایش را با هم شب در قالب اشک توی بالشش فرو می کند . پدرت حسابی برایت پول خرج می کند و هرچه بخواهی برایت می خرد .

همین آدمی که تا دیروز هیچ تحفه ای نبود و اگر برای احتیاجات روزمره از اتاقش بیرون نمی آمد تا قضای حاجتی بکند و لقمه ای نان زهر مار کند ، به دست فراموشی سپرده می شد ، حالا انگار شده است مرکز جهان . باور کنید حاضرم تمام عمرم را بدهم ، فقط همین سه ماه زندگی کنم . آنوقت مجبور نیستم مدام به این فکر کنم که برای چه باید یک عمر زندگی کنم . زندگی خودش ، خود به خود عزیز می شود . مثل آدم های زندانی که روزهای اسارت را چوب خط می زنند ، من هم روزهای زندگی را چوب خط می زدم . دیگر مجبور نبودم بروم دانشگاه و قیافه مزخرف و عبوس اساتید را تماشا کنم . همان هایی که روزی بدبخت هایی مثل خودم بوده اند که با مصیبت به اینجا رسیده اند و فکر می کنند همه مصیبت عالم توی چشم هایشان می درخشد . همین اساتیدی که فکر می کنند ، مصیبت ِ بیشتر ارزش بیشتر می آورد . انگار بعد از اینهمه سال تلاش و درس خواندن نمی دانند که تمام نوابغ بشری همه تلاششان را به خرج داده اند که آدم ها اندازه اپسیلون هم که شده ، کمتر مصیبت بکشند و این یعنی مصیبت را نباید کشید . همین اساتیدی که نسل ما را یک مشت مرفه بی درد می دانند که باید همه مصیبت عالم را توی چشم هایشان فرو کنند . اصلا همین ها آدم را به فکر مرگ و بیماری و بدبختی می اندازند .

اگر فقط سه ماه زنده بودم می رفتم هر غلطی دلم می خواست می کردم . به جای نگاه های سرزنش آمیز پدر و مادرم نگاه های ترحم آمیز می خریدم و سرخوشانه توی کوچه و خیابان می دویدم . خوشحال از اینکه من یک مرفه بی درد نیستم که خیرش به هیچ بنی بشری نرسیده باشد . اگر هم نتوانستم یک بخشی از کره زمین را تکان دهم ، بخاطر این بوده که این اجل لامصب فرصت نداد .

همه می خواهند بیایند تو را ببینند . با حالت این هایی که می خواهند یک چیزی را کشف کنند به صورتت زل بزنند . همه تلاششان را بکنند تا خطوط چهره ات را خوب در ذهنشان نقاشی کنند تا بعد از مرگت صورتت را برای یادگاری داشته باشند . دیگر پدرت از مصیبت های زمان بچگی و بیل زدن هایش سر زمین های کشاورزی طوری حرف نمی زند که انگار بیل را توی دست هایش گرفته و توی سر تو می کوبد . خب از کجا معلوم که اگر من هم در دوره و زمانه پدرم به دنیا می آمدم ، سر زمین نمی رفتم و زیر تابش سوزاننده آفتاب بیل نمی زدم ؟ البته راستش را بخواهید پدر من هیچ کدام از این حرف ها را به من نزده . یعنی ما اصلا حرف خاصی با هم نمی زنیم . اما من خودم فکر می کنم اگر یک روز قرار به حرف زدن بود ، همین حرف ها را می زدیم .

اگر یکی را دوست داشتم احتمالا تمام روز را به این فکر می کردم که برای اولین و آخرین بار عشقم را ابراز کنم ، یا نکنم ؟ و البته فکر نکنم همچین آدم تحفه ای باشم که کسی مرا دوست داشته باشد و حالا که می خواهم بمیرم فرصت را غنیمت شمارد و بیاید بگوید :" دوستت دارم." ولی فکرش را بکنید ، چقدر شبیه این فیلم های هندی می شد . با اینحال دلم می خواهد آدم حسابی باشد . یک چیزی باشد که من هم بتوانم دوستش داشته باشم و توی قبر اگر خواستم یادش کنم حالم به هم نخورد . دوست ندارم از این هایی باشد که محض فداکاری و اینکه یک عمر بعد از مرگ من ماتم نگیرد که طرف دوستم نداشت ، با بی میلی و از سر زور بگویم : "من هم دوستت دارم !"

از همه این ها که بگذریم ، یک چیز را خوب می دانم . آن هم اینکه اگر قرار باشد ، فقط سه ماه زندگی کنم ، از شانس خرکی من همین سه ماه می خورد به انتخابات ایران ! برادر بزرگترم هم توی تظاهرات بازداشت می شود و همه نگرانش می شوند و هیچ کس محل سگ هم به من نخواهد گذاشت ! تنها چیزی که توی این زندگی بهش ایمان دارم اینست که من مهره سوخته بازی اش هستم
!



ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت ( بعدا اضافه شد ) : این یک داستان کوتاه است و هیچ ربطی به زندگی شخصی و باورهای من ندارد . شخصیت اول این داستان یک شخصیت خیالی است .

۱۰/۱۴/۱۳۸۹

آدم هایی که "هدفمند" له می شوند


حتی دل و دماغ روشن کردن چراغ توی راه پله را هم نداشت . پاهایش را به زور بالا می کشید . به آخرین بازمانده لشکر شکست خورده ای می مانست که در بیابانی اسیر آمده . بی هیچ سلاحی ، آبی و سرپناهی در بیابانی پر از سربازان دشمن . روی پله سیزدهم بود که تمام قوای وجودی اش ته کشید ، یک چیزهایی توی روحش فرو ریخت و زیر فشار اینهمه ویرانی زانوهایش سست شد . با دستی بر پاهایش روی یکی از پله ها فرود آمد . چند لحظه سرش را بین دست ها گرفت . می خواست خودش را میان حجم تاریکی هایی که احاطه اش کرده بود ، گم کند . انتهای ابروهایش بدجور زیر انگشتانش بالا و پایین می جهید . هنوز توی رگ هایش یک چیزهایی جریان داشت . حس کرد این ها با چه حرارتی نوید تداوم بدبختی می دهند . همان جا ، در سکوت و تاریکی نمدار راه پله ها ، روحش را توی یک چیزهایی غرق کرد ، خوب که آبکش شد ، برش داشت و لنگان لنگان بالا رفتن را از سر گرفت .

کلید را توی سوراخ در فرو کرد و چرخاند . یک گام به جلو برداشت و در را بست و کمرش را محکم به در کوبید . چند لحظه همان جا توقف کرد . به سختی خودش را از در کند . انگار نیروی جاذبه ای او را به آن چسبانده باشد . آمد کنار پنجره ایستاد . برای اولین بار پرده را کنار زد . نگاهی به روشنایی های شهر انداخت که هیاهویی پر هیجان از آن فوران می کرد و محکم به شیشه پنجره می خورد . حس کرد شهر چقدر پر است و او چقدر خالی است . دست هایش ، ذهنش و قلبش ، هر سه خالی بود ... . نگاه ژرف آن دخترک زیر بنای وجودش را ویران کرده بود . دلش می خواست می توانست آن لحظه ، از کنار آن دفترها بلند شود ، دنبال دخترک راه بیفتد و برایش توضیح دهد که امروز اولین روز دستفروشی اش است ... . اولین روزی که کنار خیابان دفتر می فروشد . دلش می خواست می توانست برایش توضیح دهد که وقتی توی چشم های صاحب کارش که می گفت دیگر پولی ندارد که حقوقش را بدهد ، به جای غرور ، لاشه غرور دیده است ، نتوانسته حرفی بزند . چهار ماه توی آن کارخانه کار کرده بود بی آنکه حتی یک مشتری داشته باشد . چهار ماه نان سخاوت صاحب کارش را خورده بود که جنس تلنبار می کرد و از جیبش حقوق کارگرها را می داد . دلش می خواست فریاد بکشد که دیگر نتوانسته دست های صاحب کارش را بگیرد و التماس کند ، چون از لرزش خفیفی که از شانه ها آغاز می شد و توی آن دست ها می افتاد ، وحشت داشت . دست هایش را جلوی چشم هایش گرفت . پوزخندی زد . داشت خودش را مسخره می کرد . نگاهش به خطوط کف دستش افتاد . به خط خطی های یک بچه بازی گوش روی صفحه نقاشی می مانست . هیچ معنایی نداشت . همه خط ها از یک جایی به بعد یا بریده می شدند ، یا محو . دست هایش را با حالت دانش آموزی که از کتاب های درسی اش هیچ نفهمیده و آن ها را به گوشه ای پرت می کند ، پایین انداخت . چشمش به پسربچه ای افتاد که سرش را از پنجره آپارتمان روبه رویی بیرون آورده و مثل بچه هایی که کارتن تام و جری می بینند ، به صفحه چهره اش زل زده است . پسرک خندید و با حالت عجول و بچگانه خاصی شروع به دست تکان دادن کرد . همین طور بیهوده می خندید و بجز دستش همه قسمت های بدنش را هم تکان می داد .

ذهنش انگار که غافلگیر شده باشد یارای این را نداشت که به اعضا و جوارحش فرمان کاری بدهد . همین طور خیره به پسرک نگاه می کرد . درست مثل آدمی که از پشت میله های زندان خود آزادش را می بیند ولی کمترین دسترسی به آن ندارد . از کنار پنجره دور شد . خودش را روی تخت انداخت ، پتو را روی سرش کشید چشم هایش را بست و دلش می خواست برای ابد بازشان نکند .

۱۰/۱۲/۱۳۸۹

زیر خاکستر شهر

زمینه :


ون های مسافرکش همیشه برایم جذابیت خاصی دارند . تعداد مسافرهایشان به نسبت زیاد است و در عین حال مسافرها آنقدر به هم نزدیک می نشینند که اگر دو نفر با هم صحبت کنند ، بقیه بی هیچ قصد و اراده قبلی تمام حرف هایشان را می شنوند . نمی دانم چرا ، ولی سر درآوردن از زندگی بقیه برای بیشتر آدم ها لذتبخش است . درست است که خیلی ها تلاشی برایش به خرج نمی دهند و به قولی فضول نیستند ، ولی اگر این توفیق اجباری هم دست بدهد و در جایی مثل ون بتوانند قطره ای از دریای زندگی یک نفر را مزه مزه کنند ، از تجربه اش ناراحت نمی شوند . از آنجایی که من هم از خیل عظیم این آدم ها جدا نیستم و اگر سر کیف باشم ، دائما دنبال سوژه برای افکار و فلسفه بافی ها و نوشته هایم می گردم ، پس ون سواری (!) باید برایم جذاب باشد .

***

پسر جوان از ون پیاده می شود و اسکناس مچاله دویست تومانی را که در تمام مسیر توی دستش نگه داشته بود، به راننده می دهد . راننده غر میزند و می گوید : " این دیگه چیه ؟؟؟ به درد خودت می خوره ! یه پول درست بده !"

پسر جوان با بی میلی دستش را توی جیب شلوارش فرو می کند و یک پنج هزار تومانی بیرون می آورد و به طرف راننده می گیرد و می گوید : " همکاران خودتون اونو بهم دادن ، دیگه پول خرد ندارم !"
راننده مثل کتری آبی که روی گاز باشد و یکهو جوش بیاید و شروع به سوت زدن کند ، از کوره در می رود و شروع به داد و بیداد می کند : " به من چه که اونا این پول به درد نخورو بهت دادن . تو که پول خرد نداری بیخود کردی سوار تاکسی شدی . هرکی هر غلطی کرد که من نباید تاوانشو پس بدم . مگه من مسخره دست تو ام . دویست تومن چی بوده که دیگه اینقدرم درب و داغون باشه ."

پسر جوان که طبیعتا انتظار چنین واکنشی را نداشته ، هاج و واج فقط راننده را تماشا می کند . دلم به حالش می سوزد . هر کدام از ما می توانستیم جای او باشیم . آفتاب روی صورتش تیغ می کشد و ناخودآگاه چشم هایش را به هم می آورد و ابروهایش را درهم می کند . ساختمان های درهم و نخراشیده پایین شهر که زیر نور بی وقفه خورشید ظهرهای کویر بی رمق و رنگ پریده به نظر می رسند ، با وارفتگی هرچه تمامتر ماجرا را دید می زنند . راننده انگار که از اینهمه گرد و خاک به پا کردن خسته شده باشد ، گازش را می گیرد و بدون آنکه به پسر جوان مهلت دهد ، در را ببندد ، راه می افتد . در خودش از شدت حرکت ماشین بسته می شود . ناخود آگاه برمی گردم و جوان را نگاه می کنم . سر جایش میخکوب شده و با نگاهش ماشین را دنبال می کند . نمی توانم نگاهش نکنم . با اینکه هوا سرد است ولی ظهر بی سایه ای که روی بلوار جمباتمه زده ، باعث می شود فکر کنم جوان میان توده ای از فلز مذاب غرق می شود و انبوهی از منظره های طلایی رنگ او را در خود گم می کنند . سرم را برمی گردانم . سکوت سنگینی در فضا موج می زند با اینحال بجز اسکناس های خردی که توی دست تک تک مسافرها خودنمایی می کند ، همه چیز سر جای خودش است . چشم های پسر بغلی هنوز هم روی دست های بیقرار من می لغزد ، راننده با رادیو ماشینش ور می رود و زن میانسال جلویی سرش را به شیشه تکیه داده و انگار که خواب است .