۱۱/۰۹/۱۳۸۹

من یک دیکتاتورم

زمینه : ,


فکر کنم تقریبا همه ما حداقل یکبار یکی از این دادگاه های فرمایشی را دیده ایم . همان هایی که بعد از خواندن کیفر خواست ، آدم اول خنده اش می گیرد و بعد می بیند بجز اینکه یک گوشه ای بنشیند و زار بزند ، هیچ کاری از دستش بر نمی آید . ممکن است گاهی اگر فکر کردن به بی گناهی متهم مهلتمان دهد ، به قاضی و دادستان هم فکر کرده باشیم . از خودمان پرسیده باشیم که چطور می توانند ؟ یا مثلا وجدانشان کجا رفته ؟ بدبختانه هر بار هم فقط همین سوال ها را پرسیده ایم و یک مشت جواب دلخوش کننده تحویل خودمان داده ایم و یک مشت کینه و تنفر هم تحویل دادستان و قاضی ، ولی این تئاتری بوده است که هر چند سال یکبار ما تماشاگرش بوده ایم و سوال و جواب های ما از خودمان و شاید هم از دیگران تغییری در این وضعیت ایجاد نکرده است . شاید چون با خودمان فکر نکرده ایم که احتمالا دادستان محترم وقتی همسن ما بوده ، با دوستش که دعوایش می شده ، وقتی به حق بودن طرف مقابل و ناحق بودن خودش پی می برده ، غرورش اجازه اعتراف و اقرار نمی داده ، درست مثل ما ! مثل ما که گاهی جسارت اعتراف به ناحق بودن و دست شستن از راه ناراست را نداریم ! دادستان محترم هم احتمالا وقتی هم سن ما بوده ، خنده های بلند دختر همسایه با پسرخاله اش را ملاک بر ناپاکی اش گرفته و حکمش را صادر کرده و رفته و آنموقع از دادگاه و دفاعیه هم خبری نبوده ، درست مثل همین حالای ما ! شاید او هم نمی توانسته آدم های متفاوت را در کنار خودش ببیند و بپذیرد . درست مثل ما که وقتی یک نفر در کلاسمان لباس متفاوت می پوشد ، یکطور دیگر نگاهش می کنیم ، چه برسد به اینکه بفهمیم متفاوت هم فکر می کند . دادستان محترم می توانست یکی از ما باشد . به جای آنکه روی صندلی گرم دادستانی لم داده باشد ، به پشتی یکی از آن صندلی های سرد و پر اضطراب تماشاگرها که انگار هاله ای از ابر سیاه که با همه باران زا بودنش قادر به باریدن نیست ، احاطه یشان کرده ، تکیه داده باشد ، با پیشینه ای تقریبا مشابه با خیلی از ما !

بعضی از قضاوت های ما و برداشت هایمان همینقدر مسخره و خنده دار و بی پایه و اساس است که بعضی کیفر خواست های این دادگاه های فرمایشی که خونمان را به جوش می آورد ، آنقدر که می خواهیم سرمان را به دیوار بکوبیم . ولی وقتی هر روز خودمان در محکمه وجودمان دادگاه برپا می کنیم و کیفر خواست می نویسیم و غیابی حکم صادر می کنیم ، نه خونمان به جوش می آید و نه دلمان می خواهد سرمان را به دیوار بکوبیم و نه دلمان برای متهم بی گناه می سوزد که حتی اجازه دفاع کردن هم پیدا نکرده !

از وقتی فهمیده ام که وجوه اشتراکم با دادستان ها و دیکتاتورها خیلی بیشتر از متهم های بی گناهی است که مجبور به اعتراف های دروغین می شوند ، بی خیال قیام و قیام کردن شده ام . آخر اگر قیامی هم باشد ، علیه "من" است . "منی" که یک عمر دیکتاتور وار زندگی کرده است ولی با همه دیکتاتورهای عالم سر جنگ دارد !

۱۱/۰۳/۱۳۸۹

از دیگران

زمینه :

در یکی از روزهای ماه ژانویه ، در بعد از ظهری سرد ، ماده گاوی را مشاهده کردیم که روی ایوان کاخ ایستاده بود و غروب خورشید را نظاره می کرد . به راستی صحنه را مجسم کنید ! ماده گاوی در ساختمان رسمی و اصلی کشور ! چه منظره وقیح و زشتی ! چه کشور کثافتی ! هرکس حدس و نظریه ای در این مورد داشت و حرفی می زد . کسی نمی دانست چگونه یک گاو می تواند از آن همه پله ، آن هم پله های لغزنده و بدون فرش بالا برود . در نهایت هم نفهمیدیم آیا براستی چنان منظره ای را دیده ایم یا خیالی بیش نبوده ، یا در خواب دیده ایم که ماده گاوی در ایوان ریاست جمهوری حضور دارد .

پاییز پدر سالار
گابریل گارسیا مارکز

۱۰/۲۶/۱۳۸۹

آینه


یک روز صبح که از خواب بیدار شدم ، وقتی می خواستم توی دستشویی دست و صورتم را بشویم ، طبق عادت معمول نگاهی به آینه انداختم و بعدش بلافاصله سرم را پایین آوردم و مشتی آب سرد روی صورتم پاشیدم و از حس سرمایش تنم لرزید . درست بعد از این لرزش بود که سنگینی نگاهی را روی وجودم حس کردم . نگاهی که تا آن روز ، هرگز ندیده بودمش و حسش نکرده بودم . سرم را که بالا آوردم ، چهره شگفت زده و هاج و واج خودم را در آینه دیدم که با چشمهایی گرد و برآمده یکراست زل زده است به صورتم . سرم را کج کردم ، ولی گردن تصویر توی آینه یک ذره هم کج نشد . زبانم را بیرون آوردم ، ولی دهانش همچنان بسته بود . ناخودآگاه دستم را بالا آوردم ، ولی او دستش پایین بود . با حالت کسی که می خواهد چهره روح خبیثی را که در کابوس دیده است با ناخن هایش بخراشد ، انگشتانم را روی آینه کشیدم ، ولی فایده ای نداشت . فقط وقتی از میدان دید آینه خارج شدم ، او هم محو شد .

اولش فکر کردم ، از بی خوابی است و اهمیتی ندادم . ولی روزهای دیگر هم او همچنان در آینه بود ، با همان نگاه خیره متعجب که زل می زند به چشم های آدم و انگار که می خواهد محتویات روحت را بیرون بکشد و یکجا با هم قورت بدهد . اوایل ازش می ترسیدم . شب ها بهش فکر می کردم . حتی کابوسش را می دیدم . ولی بعد تر ها عادت کردم به اینکه هر روز صبح خودم را به شکل یک علامت سوال بزرگ در آینه ببینم . علامت سوالی که معلوم نیست ، جلوی کدام کلمه ها و کدام جمله ها و سطرها نشسته است !

اوایل ، تصویری که در آینه می دیدم ، برایم بیگانه بود . هیچ حس قرابتی با هم نداشتیم ، بجز اینکه می دانستم این چهره من است . چشم ها ، بینی ، لب ها ، خال روی گونه و حتی چین هایی که به پیشانی انداخته بود ، همه را خوب می شناختم ، از بر بودم . با اینحال برایم غریبه بود . گاه و بیگاه عکس هایی را که در موقعیت های مختلف از خودم داشتم ، جلوی چشمم روی زمین می چیدم و تک تک با تصویر توی آینه مقایسه می کردم . گاهی از دیدن لبخند خودم متعجب می شدم . گاهی دیوانه وار عاشق بعضی حالات خودم می شدم و سعی می کردم ادایشان را در بیاورم . مثلا آن عکسی که با چشم هایی نیمه خمار ، وسط یکی از جاده های کویر به افق خیره شده است ، را خیلی دوست داشتم . انگار معشوقه سرسختی را می دیدم که هیچ چیز نمی تواند راه گام هایش را سد کند . راستش را بخواهید اصلا یادم نمی آید آن عکس را چه کسی از من گرفته بود ، چه برسد به اینکه بدانم چرا وسط جاده ایستاده ام و دقیقا به چیز نگاه می کرده ام ! آنچه برایم مهم بود ، احساس نهفته در چشم های نیمه خمارش بود و این حس که انگار مرا به پشیزی هم حساب نمی کند و همین طور راه خودش را می رود .

بعد تر ها مشغله کاری باعث شد ، تا کمتر سراغ عکس هایم بروم . سرم به کار خودم گرم بود و به تصویر توی آینه هم کاری نداشتم . یکجورهایی "عادت" کرده بودم . عادت کرده بودم به دیدن خود ِ متعجبم در آینه . دیگر حتی به نظرم متعجب هم نمی آمد . تصویر مضحکی از آدمی بود که چهره کج و معوجی داشت . مثل یک سایه روی دیوار . من هم بیشتر از یک سایه برایش ارزشی قائل نبودم . با اینحال سایه ها وقتی شب ها دراز می شوند و کش می آیند ، زیر نور ضعیفی که از پنجره به اتاق خیز برمی دارد ، اهمیت می یابند . گاهی هم از سر دل خوش و بیکاری دستمایه بازی های بچگانه می شوند . می توانی دست هایت را جلوی نور ضعیف یک شمع بگیری و سایه واقعیت ها را روی دیوار نقاشی کنی و بعدش از هنر خودت حسابی ذوق کنی .

حالات چهره ام را فراموش کرده بودم . حتی رغبتی نداشتم که به خطوط چهره بهت زده توی آینه نگاهی بیندازم و از برشان کنم . دیگر دلم برای معشوقه های درون عکس ها هم تنگ نمی شد . انگار فهمیده بودم که آن ها واقعیت خارجی ندارند و دلباخته یشان شدن نوعی حماقت است .

همه چیز مثل هر روز بود . تا عصر یک روز جمعه خاکستری که برای پیاده روی به یکی از پارک های نیمه خلوت شهر رفته بودم . همان روز بود که برای اولین بار او را دیدم که روی یکی از نیمکت های پارک نشسته و با چشم های قهوه ای اش که سایه درخت ها سبزشان کرده بود ، به خیابان خیره شده . ساعت ها همان جا نشسته بود و در تمام این مدت انگار که نگاه مرا به صورتش کوک زده باشند ، یک لحظه هم از او چشم برنداشتم . به نظرم زیبا آمد . زیبا و دست نایافتنی ، با چشم هایی نیمه خمار که هیچ چیز نمی تواند سد گام هایش شود .

به خانه که آمدم ، لرز کرده بودم . آتشی در تمام اعضا و جوارحم زبانه می کشید و بدنم خیس از عرق بود ، ولی گویی که سرمایی نامرئی مرا درون خودش بلعیده باشد ، تمام تنم می لرزید . ناخود آگاه به طرف آینه رفتم . می خواستم ببینم اگر یک روز نگاهش به نگاهم بیفتد ، دقیقا چه چیزی خواهد دید . می خواستم تک تک خطوط چهره ام را از نگاه او ببینم و با چهره او مقایسه کنم . ولی آنچه در آینه دیدم چهره کج و معوج یک سایه بود . صورت محوی که تصور اینکه چهره من باشد ، به وحشتم می انداخت . چشم هایم را مالاندم و دوباره با دقت بیشتری به آینه خیره شدم . کم کم خطوط چهره متعجب خودم را می دیدم که بر پیکر آینه نقش می بست . آن علامت سوال داشت در برابرم جان می گرفت . مثل کتاب کهنه ای که بعد از سال ها گرد و خاکش را بزدایند و بازش کنند ، در نگاهم باز می شد . با این حال این چیزی نبود که می خواستم ببینم . با سرخوردگی از جلوی آینه کنار آمدم ، احساس بیچارگی عجیبی می کردم . خودم را مثل مجنون و دیوانه ای می دیدم که نه تنها درکش نمی کنند ، دست و پاهایش را هم به تخت بسته اند و هیچ کاری از دستش بر نمی آید .

جمعه بعد دوباره به همان پارک رفتم ، ولی از ترس اینکه چیزی را که نباید ، ببیند در جایی که به نیمکتش دید داشته باشد ، پشت یکی از درخت ها پنهان شدم و منتظر ماندم . آن جمعه و جمعه های بعد ، کارم همین بود . ولی او را دیگر هرگز روی آن نیمکت با آن نگاه نیمه خمار ندیدم . بعد از سال ها که هر هفته تلاش می کردم تا خودم را به شکلی در بیاورم که وقتی مرا برای اولین بار می بیند ، به مذاقش خوش بیاید و همیشه هم به دنبال بهترین ها می گشتم و جمعه که می شد ، پشت آن درخت پنهان می شدم ، هنگام بازگشت به خانه به کرات صورتش را توی آینه دیدم .

۱۰/۲۳/۱۳۸۹

برف ندیده ها

زمینه :

دیده اید وقتی همینطور بی مناسبت و ناگهانی به بچه ها هدیه می دهند ، چقدر ذوق زده می شوند ؟ چشم هایشان برق می زند . از شادی توی پوستشان نمی گنجند . آنقدر خوشحالیشان صادقانه و معصوم و بی گناه است که در و دیوار و هرکسی را هم که در آن وضعیت تماشایشان کند ، خوشحال می کنند . انگار از سر و رویشان بذر خوشحالی می پاشند . گاهی وقت ها هم نگاهشان و خوشحالیشان آنقدر نجیب و معصومانه است که آدم را یاد یک چیزهایی می اندازد که دیگر ندارد ; دلت می خواهد بروی توی اتاق و در را ببندی و گریه کنی . یکنوعی از گریه که نه از سر ناراحتی است و نه اشک شوق است .

یک چند روزی است دل ما هم همین طور الکی برای خودش خوش و خوشحال است . یکهو می خندد ، یکهو می زند زیر گریه . اصلا از زور خوشحالی نمی داند باید چکار کند . تقصیری هم ندارد . دل ما تمام طول عمرش را مقیم سرزمین های جنوبی بوده است . آفتاب خورده است و آفتاب دیده است . نور زرد خورشید دیگر برایش تکراری و ملال آور است . زیر تابش بی دریغ این آفتاب سخاوتمند ، برنزه شده است . خب ذوق مرگ می شود وقتی شب می خوابد و صبح بلند می شود ، مثل هر روز می آید که پرده را کنار بزند ، به جای آفتاب ، برف می بیند . آن هم نه در شهرهای خنک شمالی ، در یک شهر گرم نیمه کویری ، با درخت های نخل و سقف های گنبدی که بوی کاه گل می دهند . شهری که عادت به غافلگیر کردن آدم دارد .

روزهای ابری و بوی خاک و علف نم کشیده و برگ های خشکیده و خیس خورده ای که دیگر زیر دست و پای عابران صدایشان در نمی آید ، برای دل ما مایه سرخوشی است . دل ما هم دیگر شبیه دست های پینه بسته کشاورزان جنوبی شده است که در انتظار باران به آسمان چشم می دوزند و باران که می آید جان تازه می گیرند ، برای اینکه از فردا دوباره به پیکار آفتاب بروند .

۱۰/۲۱/۱۳۸۹

من متهمم



بالای پل هوایی که می رسم یک پسر بچه ده ، دوازده ساله با سر و صورت کثیف و سیاه که جای زخم های کوچک و بزرگ در اقصی نقاط بدنش جلب نظر می کنند ، می آید و کنارم شروع به راه رفتن می کند . پشت سر هم و با ریتمی تند حرف می زند و مدام التماس می کند که بگذار کفش هایت را واکس بزنم ، دشت اولم است . از همان هایی است که می چسبند به آدم و تا به مرادشان نرسند دست از سرت برنمی دارند . ناخود آگاه نگاهی به کفش هایم می اندازم . دلم یکجوری می شود . انگار که با همین نیم نگاه خاطرات تمام مکان هایی که با هم رفته بودیم ، از برابر چشم هایم عبور کرد .

با خودم گفتم اگر پول را همین طوری بهش بدهم بزرگترین خیانت را در حقش کرده ام ، نباید فکر کند که نابرده رنج ، گنج میسر می شود ! می گویم :" بیا بریم پایین پل ." خوشحال می شود و بدون آنکه حرف دیگری بزند ، کنارم راه می افتد . به پایین پل که می رسیم ، هرچقدر به خودم فشار می آورم که یکی از پاهایم را کنار جدول خیابان بگذارم تا آن پسر بچه کفش هایم را که نیازی به واکس ندارند واکس بزند ، نمی توانم . همه قوای وجودی ام را به کار می گیرم ولی حتی از تصور اینکه یک نفر دیگر بجز خودم کفش هایم را واکس بزند ، تنم می لرزد . اشکم در می آید از اینهمه ناتوانی . دستم را توی کیفم می کنم . پول را در می آورم و بهش می دهم و می گویم : "برو!"

یک جنایت دیگر هم به جنایت هایی که من و کفشم با هم مرتکب شدیم ، اضافه شد !

۱۰/۱۵/۱۳۸۹

آدم هایی که بدبخت نیستند ، ولی بدبختند


از وقتی که بچه بودم دلم می خواسته عکس العمل اطرافیانم را بعد از مرگ خودم ببینم . راستش را بخواهید خوب می دانم که این حس مربوط می شود به کسانی که یکجورهایی سادیسم دارند . نه ، شاید بهتر باشد بگویم دچار اختلالات روانی هستند . احتمالا بخاطر سرخوردگی های دوران کودکی است ، یا شاید هم کمبود عاطفه و محبت که البته از هیچ کدامشان مورد خاصی در یادم نیست . خانواده ما از آن خانواده هایی است که تقریبا همیشه همه چیز در آن مهیاست . البته منظورم موارد ضروری و نیمه ضروری برای زندگی است ، وگرنه ما آنقدر ها هم پولدار نیستیم . زندگی ما سیر یکنواخت خودش را پیش می گیرد و می رود . هرکس سرش به کار خودش است و اگر مدیر مدرسه نبود که دائم والدین آدم را به مدرسه بخواهد ، یا مثلا هزینه دانشگاه که آدم را به جیب پدر وابسته سازد ، احتمالا همدیگر را فراموش می کردیم . مثلا من درست و حسابی نمی دانم خواهر کوچکترم چند ساله است . یا برادرهایم نمی دانند من در کدام رشته و کدام دانشگاه درس می خوانم . دلیلی هم ندارد که بدانند . دانستنش چه گرهی از زندگی آن ها باز می کند ؟ اصلا برای خود من چه اهمیتی می تواند داشته باشد که خواهرم پنجم دبستان است یا اول راهنمایی ؟ خب این ها به خودش مربوط است . من همین که سن و سال خودم را فراموش نکنم ، باید کلاهم را بیندازم هوا !

نه ، اشتباه نکنید ، من نه عاشق هستم و نه گدای سر کوچه که توی یک لقمه نان شبش مانده باشد . من هیچ کمبودی ندارم . هرجور حسابش را می کنم هیچ بدبختی بزرگی توی زندگی من نیست ، اما نمی دانم چرا تمایل شدیدی دارم به اینکه مثل بدبخت ها رفتار کنم . شاید اصلا بدبختی همین است که آدم هیچ بدبختی ای نداشته باشد . همان که شاعر می گوید "درد بی دردی علاجش آتش است . " منم بالاخره بدبختی های کوچک و ریز ریز خودم را دارم . ولی خب این بدبختی ها مایه ننگ است . من بدبختی های بزرگ را دوست دارم . مثلا اینکه یک روز صبح مثل همه روزها ، آفتاب با همان شکل تهوع آور همیشگی روی صورتت بتابد و حالت را به هم بزند و از خواب بیدارت کند . اولش چند بار از این دنده به آن دنده شوی ، و آخرش بفهمی که فایده ای ندارد این آفتاب سمج دست بردار نیست . با بی حوصلگی از روی تختت بلند شوی ، بروی کنار پنجره تا پرده را بکشی که یکهو ببینی سرت گیج می رود . یک هفته ای به همین منوال بگذرد و هر روز سرگیجه هایت بیشتر شوند . اینجا و آنجا هی ببینی همه دارند می چرخند ، دستت را به دیوار بگیری و چند لحظه مکث کنی و نگاه های نگران اطرافیان را با تمام اعضا و جوارحت حس کنی . عجب کیفی دارد ! تو می شوی مرکز خانواده ، آنوقت نگرانت می شوند و مجبور می شوند تو را ببرند پیش یک دکتر مجرب . بعد از انجام آزمایش ها مشخص می شود که تو فقط سه ماه دیگر برای زندگی کردن فرصت داری . آنوقت است که برای برادرها مهم می شود که در چه رشته ای تحصیل می کنی . چشم های مادرت را می بینی که از بس شب تا صبح بخاطر تو گریه کرده قرمز و تنگ شده . خواهرت حاضر است تمام اسباب بازی هایش را به تو بدهد تا تمام عقده هایت را از زندگی سر آن ها خالی کنی . یک نق کوچولو هم نمی زند . همه غصه هایش را با هم شب در قالب اشک توی بالشش فرو می کند . پدرت حسابی برایت پول خرج می کند و هرچه بخواهی برایت می خرد .

همین آدمی که تا دیروز هیچ تحفه ای نبود و اگر برای احتیاجات روزمره از اتاقش بیرون نمی آمد تا قضای حاجتی بکند و لقمه ای نان زهر مار کند ، به دست فراموشی سپرده می شد ، حالا انگار شده است مرکز جهان . باور کنید حاضرم تمام عمرم را بدهم ، فقط همین سه ماه زندگی کنم . آنوقت مجبور نیستم مدام به این فکر کنم که برای چه باید یک عمر زندگی کنم . زندگی خودش ، خود به خود عزیز می شود . مثل آدم های زندانی که روزهای اسارت را چوب خط می زنند ، من هم روزهای زندگی را چوب خط می زدم . دیگر مجبور نبودم بروم دانشگاه و قیافه مزخرف و عبوس اساتید را تماشا کنم . همان هایی که روزی بدبخت هایی مثل خودم بوده اند که با مصیبت به اینجا رسیده اند و فکر می کنند همه مصیبت عالم توی چشم هایشان می درخشد . همین اساتیدی که فکر می کنند ، مصیبت ِ بیشتر ارزش بیشتر می آورد . انگار بعد از اینهمه سال تلاش و درس خواندن نمی دانند که تمام نوابغ بشری همه تلاششان را به خرج داده اند که آدم ها اندازه اپسیلون هم که شده ، کمتر مصیبت بکشند و این یعنی مصیبت را نباید کشید . همین اساتیدی که نسل ما را یک مشت مرفه بی درد می دانند که باید همه مصیبت عالم را توی چشم هایشان فرو کنند . اصلا همین ها آدم را به فکر مرگ و بیماری و بدبختی می اندازند .

اگر فقط سه ماه زنده بودم می رفتم هر غلطی دلم می خواست می کردم . به جای نگاه های سرزنش آمیز پدر و مادرم نگاه های ترحم آمیز می خریدم و سرخوشانه توی کوچه و خیابان می دویدم . خوشحال از اینکه من یک مرفه بی درد نیستم که خیرش به هیچ بنی بشری نرسیده باشد . اگر هم نتوانستم یک بخشی از کره زمین را تکان دهم ، بخاطر این بوده که این اجل لامصب فرصت نداد .

همه می خواهند بیایند تو را ببینند . با حالت این هایی که می خواهند یک چیزی را کشف کنند به صورتت زل بزنند . همه تلاششان را بکنند تا خطوط چهره ات را خوب در ذهنشان نقاشی کنند تا بعد از مرگت صورتت را برای یادگاری داشته باشند . دیگر پدرت از مصیبت های زمان بچگی و بیل زدن هایش سر زمین های کشاورزی طوری حرف نمی زند که انگار بیل را توی دست هایش گرفته و توی سر تو می کوبد . خب از کجا معلوم که اگر من هم در دوره و زمانه پدرم به دنیا می آمدم ، سر زمین نمی رفتم و زیر تابش سوزاننده آفتاب بیل نمی زدم ؟ البته راستش را بخواهید پدر من هیچ کدام از این حرف ها را به من نزده . یعنی ما اصلا حرف خاصی با هم نمی زنیم . اما من خودم فکر می کنم اگر یک روز قرار به حرف زدن بود ، همین حرف ها را می زدیم .

اگر یکی را دوست داشتم احتمالا تمام روز را به این فکر می کردم که برای اولین و آخرین بار عشقم را ابراز کنم ، یا نکنم ؟ و البته فکر نکنم همچین آدم تحفه ای باشم که کسی مرا دوست داشته باشد و حالا که می خواهم بمیرم فرصت را غنیمت شمارد و بیاید بگوید :" دوستت دارم." ولی فکرش را بکنید ، چقدر شبیه این فیلم های هندی می شد . با اینحال دلم می خواهد آدم حسابی باشد . یک چیزی باشد که من هم بتوانم دوستش داشته باشم و توی قبر اگر خواستم یادش کنم حالم به هم نخورد . دوست ندارم از این هایی باشد که محض فداکاری و اینکه یک عمر بعد از مرگ من ماتم نگیرد که طرف دوستم نداشت ، با بی میلی و از سر زور بگویم : "من هم دوستت دارم !"

از همه این ها که بگذریم ، یک چیز را خوب می دانم . آن هم اینکه اگر قرار باشد ، فقط سه ماه زندگی کنم ، از شانس خرکی من همین سه ماه می خورد به انتخابات ایران ! برادر بزرگترم هم توی تظاهرات بازداشت می شود و همه نگرانش می شوند و هیچ کس محل سگ هم به من نخواهد گذاشت ! تنها چیزی که توی این زندگی بهش ایمان دارم اینست که من مهره سوخته بازی اش هستم
!



ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت ( بعدا اضافه شد ) : این یک داستان کوتاه است و هیچ ربطی به زندگی شخصی و باورهای من ندارد . شخصیت اول این داستان یک شخصیت خیالی است .

۱۰/۱۴/۱۳۸۹

آدم هایی که "هدفمند" له می شوند


حتی دل و دماغ روشن کردن چراغ توی راه پله را هم نداشت . پاهایش را به زور بالا می کشید . به آخرین بازمانده لشکر شکست خورده ای می مانست که در بیابانی اسیر آمده . بی هیچ سلاحی ، آبی و سرپناهی در بیابانی پر از سربازان دشمن . روی پله سیزدهم بود که تمام قوای وجودی اش ته کشید ، یک چیزهایی توی روحش فرو ریخت و زیر فشار اینهمه ویرانی زانوهایش سست شد . با دستی بر پاهایش روی یکی از پله ها فرود آمد . چند لحظه سرش را بین دست ها گرفت . می خواست خودش را میان حجم تاریکی هایی که احاطه اش کرده بود ، گم کند . انتهای ابروهایش بدجور زیر انگشتانش بالا و پایین می جهید . هنوز توی رگ هایش یک چیزهایی جریان داشت . حس کرد این ها با چه حرارتی نوید تداوم بدبختی می دهند . همان جا ، در سکوت و تاریکی نمدار راه پله ها ، روحش را توی یک چیزهایی غرق کرد ، خوب که آبکش شد ، برش داشت و لنگان لنگان بالا رفتن را از سر گرفت .

کلید را توی سوراخ در فرو کرد و چرخاند . یک گام به جلو برداشت و در را بست و کمرش را محکم به در کوبید . چند لحظه همان جا توقف کرد . به سختی خودش را از در کند . انگار نیروی جاذبه ای او را به آن چسبانده باشد . آمد کنار پنجره ایستاد . برای اولین بار پرده را کنار زد . نگاهی به روشنایی های شهر انداخت که هیاهویی پر هیجان از آن فوران می کرد و محکم به شیشه پنجره می خورد . حس کرد شهر چقدر پر است و او چقدر خالی است . دست هایش ، ذهنش و قلبش ، هر سه خالی بود ... . نگاه ژرف آن دخترک زیر بنای وجودش را ویران کرده بود . دلش می خواست می توانست آن لحظه ، از کنار آن دفترها بلند شود ، دنبال دخترک راه بیفتد و برایش توضیح دهد که امروز اولین روز دستفروشی اش است ... . اولین روزی که کنار خیابان دفتر می فروشد . دلش می خواست می توانست برایش توضیح دهد که وقتی توی چشم های صاحب کارش که می گفت دیگر پولی ندارد که حقوقش را بدهد ، به جای غرور ، لاشه غرور دیده است ، نتوانسته حرفی بزند . چهار ماه توی آن کارخانه کار کرده بود بی آنکه حتی یک مشتری داشته باشد . چهار ماه نان سخاوت صاحب کارش را خورده بود که جنس تلنبار می کرد و از جیبش حقوق کارگرها را می داد . دلش می خواست فریاد بکشد که دیگر نتوانسته دست های صاحب کارش را بگیرد و التماس کند ، چون از لرزش خفیفی که از شانه ها آغاز می شد و توی آن دست ها می افتاد ، وحشت داشت . دست هایش را جلوی چشم هایش گرفت . پوزخندی زد . داشت خودش را مسخره می کرد . نگاهش به خطوط کف دستش افتاد . به خط خطی های یک بچه بازی گوش روی صفحه نقاشی می مانست . هیچ معنایی نداشت . همه خط ها از یک جایی به بعد یا بریده می شدند ، یا محو . دست هایش را با حالت دانش آموزی که از کتاب های درسی اش هیچ نفهمیده و آن ها را به گوشه ای پرت می کند ، پایین انداخت . چشمش به پسربچه ای افتاد که سرش را از پنجره آپارتمان روبه رویی بیرون آورده و مثل بچه هایی که کارتن تام و جری می بینند ، به صفحه چهره اش زل زده است . پسرک خندید و با حالت عجول و بچگانه خاصی شروع به دست تکان دادن کرد . همین طور بیهوده می خندید و بجز دستش همه قسمت های بدنش را هم تکان می داد .

ذهنش انگار که غافلگیر شده باشد یارای این را نداشت که به اعضا و جوارحش فرمان کاری بدهد . همین طور خیره به پسرک نگاه می کرد . درست مثل آدمی که از پشت میله های زندان خود آزادش را می بیند ولی کمترین دسترسی به آن ندارد . از کنار پنجره دور شد . خودش را روی تخت انداخت ، پتو را روی سرش کشید چشم هایش را بست و دلش می خواست برای ابد بازشان نکند .

۱۰/۱۲/۱۳۸۹

زیر خاکستر شهر

زمینه :


ون های مسافرکش همیشه برایم جذابیت خاصی دارند . تعداد مسافرهایشان به نسبت زیاد است و در عین حال مسافرها آنقدر به هم نزدیک می نشینند که اگر دو نفر با هم صحبت کنند ، بقیه بی هیچ قصد و اراده قبلی تمام حرف هایشان را می شنوند . نمی دانم چرا ، ولی سر درآوردن از زندگی بقیه برای بیشتر آدم ها لذتبخش است . درست است که خیلی ها تلاشی برایش به خرج نمی دهند و به قولی فضول نیستند ، ولی اگر این توفیق اجباری هم دست بدهد و در جایی مثل ون بتوانند قطره ای از دریای زندگی یک نفر را مزه مزه کنند ، از تجربه اش ناراحت نمی شوند . از آنجایی که من هم از خیل عظیم این آدم ها جدا نیستم و اگر سر کیف باشم ، دائما دنبال سوژه برای افکار و فلسفه بافی ها و نوشته هایم می گردم ، پس ون سواری (!) باید برایم جذاب باشد .

***

پسر جوان از ون پیاده می شود و اسکناس مچاله دویست تومانی را که در تمام مسیر توی دستش نگه داشته بود، به راننده می دهد . راننده غر میزند و می گوید : " این دیگه چیه ؟؟؟ به درد خودت می خوره ! یه پول درست بده !"

پسر جوان با بی میلی دستش را توی جیب شلوارش فرو می کند و یک پنج هزار تومانی بیرون می آورد و به طرف راننده می گیرد و می گوید : " همکاران خودتون اونو بهم دادن ، دیگه پول خرد ندارم !"
راننده مثل کتری آبی که روی گاز باشد و یکهو جوش بیاید و شروع به سوت زدن کند ، از کوره در می رود و شروع به داد و بیداد می کند : " به من چه که اونا این پول به درد نخورو بهت دادن . تو که پول خرد نداری بیخود کردی سوار تاکسی شدی . هرکی هر غلطی کرد که من نباید تاوانشو پس بدم . مگه من مسخره دست تو ام . دویست تومن چی بوده که دیگه اینقدرم درب و داغون باشه ."

پسر جوان که طبیعتا انتظار چنین واکنشی را نداشته ، هاج و واج فقط راننده را تماشا می کند . دلم به حالش می سوزد . هر کدام از ما می توانستیم جای او باشیم . آفتاب روی صورتش تیغ می کشد و ناخودآگاه چشم هایش را به هم می آورد و ابروهایش را درهم می کند . ساختمان های درهم و نخراشیده پایین شهر که زیر نور بی وقفه خورشید ظهرهای کویر بی رمق و رنگ پریده به نظر می رسند ، با وارفتگی هرچه تمامتر ماجرا را دید می زنند . راننده انگار که از اینهمه گرد و خاک به پا کردن خسته شده باشد ، گازش را می گیرد و بدون آنکه به پسر جوان مهلت دهد ، در را ببندد ، راه می افتد . در خودش از شدت حرکت ماشین بسته می شود . ناخود آگاه برمی گردم و جوان را نگاه می کنم . سر جایش میخکوب شده و با نگاهش ماشین را دنبال می کند . نمی توانم نگاهش نکنم . با اینکه هوا سرد است ولی ظهر بی سایه ای که روی بلوار جمباتمه زده ، باعث می شود فکر کنم جوان میان توده ای از فلز مذاب غرق می شود و انبوهی از منظره های طلایی رنگ او را در خود گم می کنند . سرم را برمی گردانم . سکوت سنگینی در فضا موج می زند با اینحال بجز اسکناس های خردی که توی دست تک تک مسافرها خودنمایی می کند ، همه چیز سر جای خودش است . چشم های پسر بغلی هنوز هم روی دست های بیقرار من می لغزد ، راننده با رادیو ماشینش ور می رود و زن میانسال جلویی سرش را به شیشه تکیه داده و انگار که خواب است .