۱۲/۱۵/۱۳۸۹

روز درخت کاری ، روز ما

از آن صبح های سرد زمستان ، بود . از همان هایی که دلت می خواهد کنار بخاری لم بدهی ، پتو را تا روی دماغت بالا بکشی و زمان را تا ابدیت بخوابی . حیف که صدای تیک تاک عقربه های ساعت مثل اره برقی که به جان درختی افتاده باشد ، خوابت را خط خطی می کند . نه جزو آن مناطق محرومی بودیم که از زور گرمی هوا مدرسه ها را خیلی زودتر از خرداد تعطیل کنند و بفرستند برویم پی کارمان و نه امید داشتیم که شب بخوابیم و صبح که بلند می شویم تا زانوهامان برف آمده باشد و مدرسه ها تا چند روز تعطیل باشند . از زمستان سرمای سر صف ایستادن هایش نصیبمان می شد و از تابستان هم گرمای ورزش کردن در آن حیاط ناهموار و عرق کردن ها و آفتاب سوختگی ها ! مدرسه هم بجز تعطیلات رسمی هیچوقت دیگر تعطیل نبود . آن روز صبح هم از آن هیچوقت های دیگر مستثنی نبود و من طبق معمول که دیرم می شد ، با عجله لباسم را می پوشیدم و در عین حال که با نگرانی به صدای ماشین پدرم گوش می کردم ، هول هولکی وسایلم را در کیفم می چپاندم . طول اتاق را می دویدم ، ساندویچی که مادرم هر روز وقت نماز صبح برایم می پیچید و کنار پله می گذاشت را بر می داشتم ، پشت کفشم را می خواباندم و بدون آنکه بندش را ببندم ، به سمت پارکینگ می دویدم . خدا خیرش بدهد ، درخت کوچکی را می گویم که ریشه هایش همیشه هفت هشت تا از کاشی های جلوی در پارکینگ را قلمبه می کرد و بالا می آورد . خودش هم با تلاشی وصف ناشدنی ، تنه اش را به سمت شکاف پایین در می کشید تا از همان روزنه کوچک به آفتاب برسد . مانده بودم چطور در تاریکی و نمناکی پارکینگ خانه یمان سر بر می آورد و اینطور تقلا می کند تا خودش را به روشنایی برساند . همیشه ناجی من بود . پدرم را خوب معطل می کرد تا من برسم . دقیقه ها با در پارکینگ و کاشی های بالا آمده ور می رفت و به زور در را باز می کرد . هر بار درخت را با دستش می گرفت و می کشید و شاخه هایش را می کند ، ولی درخت از پدرم سمج تر بود . دوباره سر بر می آورد . نصف کاشی های جلوی در ترک برداشته بودند . یکیشان هم خرد شده بود .

یک روز پدرم با بیل و کلنگ و سیمان و تعدادی کاشی جدید از راه رسید . کاشی های خرد شده را از جا کند ، با بیل خاک را کنار زد و درخت کوچک را از ریشه در آورد و در کوچه گذاشت تا شب رفتگرها بیایند و ببرندش . مقدار زیادی سیمان روی خاک ریخت و بعد کاشی های جدید را با ظرافت کنار هم چید . از آن به بعد مجبور بودم صبح ها زودتر از رختخواب گرم و نرمم دل بکنم . دیگر آن رفیق همیشگی سمج نبود که با اراده ای مستحکم تر از سنگ بخواهد خودش را به آفتاب پیوند بزند و پدر را دقایقی به خود مشغول دارد . پدرم حسابی چشم فتنه را کور کرده بود . شاید هم خیال می کرد که چشمش را کور کرده . سه چهار سالی گذشت و دیگر همه یمان به نبود آن درخت عادت کرده بودیم . پدرم مصیبت هایی را که بخاطرش تحمل کرده بود از یاد برد و من رفاقتمان را !

از آن صبح های سرد زمستان ، بود . از همان هایی که دلت می خواهد کنار بخاری لم بدهی ، پتو را تا روی دماغت بالا بکشی و زمان را تا ابدیت بخوابی . حیف که صدای تیک تاک عقربه های ساعت مثل اره برقی که به جان درختی افتاده باشد ، خوابت را خط خطی می کند . تنها تفاوتش با صبح های دیگر این بود که من دیگر بزرگ شده بودم و امیدی نبود که پدر در ماشین برایم شعر بخواند . از همان شعرهایی که این حس را به آدم می دهد که خیلی عزیز دردانه است . آخر خیلی کیف می دهد ، یک پدر با همه ابهت پدرانه اش برای دخترش شعر بخواند . بزرگ که می شوی حال خودت هم از این قرتی بازی ها به هم می خورد . این ها را هم فراموش کرده بودیم . با عجله لباسم را پوشیدم و در عین حال که با نگرانی به صدای ماشین پدرم گوش می کردم ، هول هولکی وسایلم را در کیفم چپاندم . طول اتاق را دویدم ، ساندویچی که مادرم هر روز وقت نماز صبح برایم می پیچید و کنار پله می گذاشت را برداشتم ، پشت کفشم را خواباندم و بدون آنکه بندش را ببندم ، به سمت پارکینگ دویدم . جلوی در پارکینگ که رسیدم ، دیدم پدرم روی زمین خم شده و دارد با یک چیزی ور می رود . خوب که جلو رفتم ، دیدم تنه درخت سبز کوچکی را با دست هایش گرفته و می کشد . درختی که از میان درز کاشی ها سر بر آورده بود و با اراده ای مستحکم تر از سنگ می خواست که خودش را از شکاف زیر در به آفتاب پیوند بزند ... .

۱۲/۱۴/۱۳۸۹

برای دوسالگی درمَه

زمینه :

مثل اینهایی شده ام که برای عزیز در بندشان نامه می نویسند . بالاخره باید قبول کرد که "درمَه" فیل تر شده با "درمَه" فیل تر نشده توفیر دارد . حتی اگر مثل این تظاهرات ها که یکدفعه دویست سیصد نفر را با هم دستگیر می کنند ، صدها وبلاگ دیگر را هم مثل تو ، بدون اینکه بدانند محتوایشان چیست و مخاطبشان کیست ، فیل تر کرده باشند . البته این خودش یکجور اقرار است ، اقرار به اینکه فضای مجازی با آن ها نیست . همان فضایی که این روزها دارد خاورمیانه را زیر و رو می کند . اقرار به اینکه صدای مخالف باید خاموش شود . این بد است ، می دانی تن آدم را می لرزاند . تاریخ کم ندارد از این دست آدم هایی که چوپان وار همه را گوسفندان سر به راه خود می خواهند .

به این راحتی ها باورم نمی شود که دوسال گذشت . دو سالی که من با تو علیه "گوسفند بودن" شوریدیم . دو سال از آغاز این شورش می گذرد و من حیرت کرده ام که چه زود بزرگ شدی و در عین حال احساس می کنم که قرن هاست با توام و دو سال در برابر این با هم بودن بی اندازه اندک است .

به آن نوزادی شباهت داری که درست در روزهای جنگ به هستی گام می گذارد . با تفنگ و دود و مرگ و خون عجین شده است ، با فداکاری و ایثار و عشق هم . و با اینکه هرگز طعم صلح و آرامش را نچشیده است ، با ولعی بسیار آرزویش می کند و در راهش می کوشد . تو نهال کوچک من هستی ، نهالی که با دست های خودم کاشتمت در روزهای پایانی زمستان ، وقتی بهار را انتظار می کشیدم . هنوز مانده تا بزرگ و بالغ شوی . ولی با همه کوچکی ات در بارش باران سهم داشتی . قرار نبود با کاشتن تو کویر لوت را گلستان کنیم ، همین که گوشه ای از بیابان وجود من سبز شد ، خودش غنیمت است .

به وجودت افتخار می کنم ، همین که هستی ، همین که می مانی ، همین که شاخه هایت سایه ای است برای رهگذران ، همین که کویر وجود مرا آباد کرده ای ، یعنی تو بی ثمر نبوده ای . سبز بوده ای و سبز می مانی ...


تولدت مبارک


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت : "درمَه" بیش از آنکه دفتر خاطرات و عقاید ذهن و روح آشفته ای چون من باشد ، همراهی دوستانی است که مهربانانه انگیزه بودن و راه رفتن بخشیدند .

۱۲/۱۳/۱۳۸۹

پشت دریاها شهری است

"جان مریم چشماتو وا کن ، سری بالا کن ..."

این آهنگ را پسربچه ای که در سوپری کار می کند ، با دهانش بلند بلند می نوازد . ناخود آگاه خنده ام می گیرد و لبخندی نثارش می کنم و او با بهت نگاهش پاسخم می دهد . نور ویترین مغازه هایی که تک و توک عصر جمعه باز هستند ، روی صورتم هجوم می آورند . باد در چشمم سوزن می ریزد و اشک هایم را روان می سازد . "جان مریم چشماتو وا کن ، سری بالا کن ... " ، دلم همین طور برای خودش می خواند . کم کم دارد باورم می شود که برای غم بزرگی اشک می ریزم ، ولی نمی دانم کدام غم . بیلبورد تبلیغاتی برای خودش می چرخد و کلمه ها را در نگاهم می اندازد . "کنسرت بزرگ موسیقی ... ". پیرمرد و پسر جوانی چند قدم جلوتر با فراغت خاصی پیاده رو را گز می کنند . پیرمرد کلاه عجیب و غریبی بر سر دارد . آدم را یاد نقاش های فرانسوی می اندازد . فرانسوی اش را همین طور الکی پراندم ، وگرنه من تابحال نقاش فرانسوی ندیده ام . اگر هم دیده ام ، یادم نیست . این ها را قبلا هم دیده ام . در یک سالن نمایش . همان وقت هم مرا یه یاد نقاش های فرانسوی می انداخت و پسر جوان کنار دستش هم با آن کت وصله و پینه ای مد روزش و آن ریش پروفسوری ، فراماسونرهای آمریکایی را یاد آور می شد . البته این را هم همین طور الکی پراندم ، وگرنه من تا به حال فراماسونر آمریکایی ندیده ام ، اگر هم دیده ام یادم نیست . دنیای کوچکی شده . یک گوشه ای از پیاه رو ، مرد میانسالی با سیگاری در دست ، یک پایش را به دیوار چسبانده و ایستاده . کنارش توقف می کنند . پیرمرد نخ سیگاری را جلوی مرد میانسال می گیرد و او هم با فندک روشنش می کند . هر دو دوباره راهشان را می کشند و می روند . از ذهنم می گذرد که چقدر از سیگار بدم می آید . این فکر مثل ناخن هایی که روی شیشه می کشند ، در مغزم صدا می کند . گونه هایم می سوزد ، اشک هایم زیادی شور بوده اند ، احتمالا قرمز هم شده ام .

" جان مریم چشماتو وا کن ، سری بالا کن ... "

دلم انگار که کاری به این کارها ندارد ، برای خودش می خواند . البته به این کارها کار ندارد ، ولی به خیلی کارهای دیگر کار دارد . "کنسرت بزرگ موسیقی ..." توی چشم هایم راه می رود . پله برقی پل هوایی برای خودش بالا می رود . مدام دور می زند . هیچ کس نیست . روی دیواره پله برقی ، یک نفر با انگشتش روی خاک ها نوشته : " پشت دریاها شهری است ، که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است ." لحظه ای که این جمله را می نوشته تصور می کنم ، انگشت هایش ، وقتی نقطه های "پ" را تک تک می گذاشته ، از سراشیبی "ی" که پایین می آمده و حتی نگاهش را هم تصور می کنم که چطور روی تک تک حرف ها می لغزیده ، چشم هایش تر بوده احتمالا ، اما نه از آن خیسی هایی که روی گونه فرو می ریزند ، از آن هایی که همیشه در کاسه چشم ها محبوسند و آدم را مثل فرشته ها معصوم و پاک جلوه می دهند . غم است دیگر ، مثل کوره ذوب می ماند برای فولاد . از این نگاه ها دیده ام ، چه برقی دارند . پیرمرد و پسر جوان حالا جلوی مغازه مبل فروشی توقف کرده اند . همان مبل سبز ماتی را پسندیده اند که دل من هم پسندیده . با ذوق نگاهش می کنند ، انگار که بیشتر از آدم های معمولی از هنری که میان چوب و پارچه هایش خوابیده سر در می آورند . از کنارشان عبور می کنم . شیرکاکائو ، نسکافه ، ذرت مکزیکی ، دچار تهوع می شوم . گام هایم را سریعتر می کنم تا زودتر از جلوی کافه رد شوم . دلم همین طور می خواند ، " جان مریم چشماتو واکن ... ، "کنسرت بزرگ موسیقی ..." هنوز روی پرده چشم هایم بازی بازی می کند . راستی شما این طرف ها دریا سراغ ندارید ؟

۱۲/۱۰/۱۳۸۹

درس های تاریخ

"پس از کودتای 1332 پرده آهنینی به دور حوزه سیاست ایران کشیده شد . رهبران مخالف از پیروانشان ، مبارزان از توده مردم و احزاب سیاسی از پایگاه های اجتماعی خود جدا شدند . این پرده آهنین شاید تنش های اجتماعی و مخالفت های سازمان یافته را پنهان کرده بود ، اما بی گمان در نابودی و محو آن ناکام ماند . بر عکس این تنش های اجتماعی تداوم یافت و به نقطه انفجار خود رسید . اگرچه در ظاهر در رسانه های در دست حکومت ، بجز رکود روشنفکری و ستایش بی پایان سلطنت و پیروی کورکورانه از غرب چیز دیگری نمایان نبود ، اما بررسی مطبوعات زنده زیر زمینی ، نسل جوانی از روشنفکران را نشان می داد که با موفقیت سرگرم طرح و تدوین اندیشه های جدیدی بودند که آن ها را با فرهنگ شیعی خود هماهنگ می کرد . آن ها به نظریات و تاکتیک های پیشینیان توجه می کردند و پیوسته این پرسش را مطرح می ساختند که چه باید کرد ؟ در واقع این سرکوب و خفقان بیست و پنج ساله ، طبقه روشنفکر جدیدی به بار آورد که نظریاتی بسیار تندروتر از نظریات حزب توده و جبهه ملی ارائه کردند . همچنین آشتی ناپذیری انقلاب که سرانجام منجر به نابودی رژیم شاهنشاهی شد ، تا حدودی متأثر از دیدگاه این نسل جدید بود ."

ایران بین دو انقلاب
یرواند آبراهامیان