۳/۰۵/۱۳۹۰

جزئی از یک کل

زمینه :

نشستن در کافه همیشه برایم لذتی بیشتر از خوردن یک بستنی قیفی یا یک لیوان آب هویج داشته است . منظورم کافه های باکلاس بالای شهر نیست که می توان بصورت نسبی نوع رفتار و اعمال همه مشتری ها را پیش بینی کرد . از این کافه های دم راهی که مثلا وسط پر رفت و آمد ترین خیابان مرکز شهر واقع شده اند . از آن هایی که محل رفت و آمد آدم های متفاوت و غیر قابل پیش بینی اند.

یکی از همین نوع کافه ها نزدیک خانه ما هم هست . اراده قوی می خواهد که هر روز زیر نور گرم آفتاب ، از برابر همچین کافه ای عبور کنی ، بستنی ها و آب پرتقال ها و یخ در بهشت ها را ببینی و با اینهمه جلوی خودت را بگیری و داخل هم نروی . ما هم که همچین اراده ای نداریم ، پس پاتوقمان شده است همین کافه . پای ثابتش شده ایم و کافه چی ها هم دیگر ما را شناخته اند و حسابی هم هوایمان را دارند ، تازه سفارش هایمان را هم دیگر از برند !

توی همین کافه بود که سر میز یک پسربچه واکسی نشستم که هفت سالش بود . با سر و صورتی سیاه ، مژه های بلند و پر پشت ، چشمانی معصوم و جثه ای کوچک . پدرش کارگر فصلی باغ های پسته بود و مادرش میان آشغال های مردم اشیای به درد بخور را جستجو می کرد . پسربچه ای که کار می کرد تا بتواند دوچرخه اش را تعمیر کند و حالا هم آمده بود آب هویج بخورد تا به قول خودش چشمهایش قوی شود و بتواند خوب درس بخواند تا یک روز مثل برادرش وارد دانشگاه شود .

توی همین کافه بود که وقتی بعد از مدت ها صدای تلویزیون را شنیدم ، فهمیدم که تلویزیون هم شده مثل این اشیای قدیمی که یکهو از صندوقچه پر رمز و راز مادربزرگ ها بیرون می آیند و کلی خاطره های گرد و خاک گرفته روی سر و صورت ناظران پخش می کنند و تا سری بعدی که در صندوقچه مادربزرگ باز شود ، کارایی دیگری ندارند . یادآور هفته هایی که شیفت مدرسه مان عصری بود و ساعت پنج می آمدیم خانه و می نشستیم پای برنامه کودک و تا شب همه فیلم و سریال ها را نگاه می کردیم و دست آخر هم تا ظهر فردا ، درست نیم ساعت قبل از رفتن به مدرسه پای دفتر مشقمان بودیم و تکلیف می نوشتیم !!!!

توی همین کافه بود که یک نوجوان دوم دبیرستانی را دیدم که رپر بود و به قول خودش برای آزادی سرزمینش می خواند . برای بیان حرف هایش رپ را انتخاب کرده بود چون نمی توانست که اطلاعیه پخش کند ! از دستگیر شدن می ترسید چون سیاستمدارها می گویند تو به سیاست کاری نداشته باش ! و به قول خودش نسبت به هدفش هم کاملا آگاهی داشت . ترانه هایش را خودش می سرود و از معضلات اجتماعی می گفت . توی کافه می نشست ، هم درس می خواند و هم آهنگ هایش را تبلیغ می کرد . می گفت که شیطان پرست نیست و هر رپری هم شیطان پرست نیست . می خواست پزشک بشود ، روانپزشک !

فقط جای یک مستند ساز خالی است که بیاید ، دوربینش را در یکی از گوشه های کافه بگذارد و خودش هم بنشیند و مستند بکری از اجتماع ایران را نظاره کند . انگار که یک استکان کوچک از شیشه ایران را سر می کشد !

۳/۰۱/۱۳۹۰

100

دلم می خواهد شب باشد ، از این شب هایی که مهتابی هم نیستند و ستاره ها مجال ابراز وجود می یابند . جاده ای باشد با آسفالت سیاه و خطهای سفید ، رو به سوی آسمان . از همین جا شروع شود ، پیچ و تاب بخورد و برود تا بالای شهر و معلوم هم نباشد که بالاخره آن بالا بالاها در آسمان چندم ، ختم می شود . رویش آنقدر بالا بروم که به یک جایی برسم که ابرها احاطه ام کنند و بشود با ستاره ها بازی کرد . روی جاده بنشینم و پاهایم را از کنارش آویزان کنم و تکان تکانشان بدهم . همه شهر زیر پایم باشد و من میان سوسوی رنگارنگ چراغ ها ، خانه آن هایی را که دوستشان دارم ، جستجو کنم . از این بالا پدر و مادرم را ببینم ، برادرهایم را ببینم ، دوست هایم را ببینم . دراز بکشم و دستم را بلند کنم و با ستاره ای که با نخ ، معلوم نیست به کدام قسمت آسمان آویزان شده ، بازی کنم . تکانش دهم و هر بار که تکانش می دهم ، گرد طلایی رنگی از گوشه و کنارش کنده شود و روی سر و صورتم بریزد و من تا بینهایت این بازی را ادامه دهم ...

همین ، فقط خواستم بگویم من همچین دیوانه ای هستم !

۲/۱۵/۱۳۹۰

15 اردیبهشت ، سالروز هست شدن من

امروز هم مثل همه روزهای دیگر ، آفتاب کم کمک سرش را از پشت کوه ها بیرون می آورد ، نخست بر چهره بلندترین درخت شهر می تابد و به تدریج دامنش را در اقصی نقاط خیابان پهن می کند و سایه نشین ها امروز هم از گرمایش محروم می مانند .

برای همه آن هایی که سنگفرش پیاده رو را با گام هایی سریع گز می کنند و گاه گاه سرهایشان را بالا می آورند و تصویر دخترکی با موهای بور و چشم های قهوه ای می بینند که به زودی برای ابد لا به لای تصویرهای ذهنشان گم می شود ، امروز هم روز دیگری است مثل همه روزها . برای آن راننده تاکسی که فریاد می زند "آزادی دو نفر " ، برای آن پسرک تبلیغات چی که کاغذ های تبلیغات را دست مردم می دهد و برای آن کارمند اداره که پشت کامپیوترش گردن درد گرفته ، امروز هم روز دیگری است مثل همه روزها . برای رفتگری که ساعت نه صبح جاروی دسته بلندش را بر پیکر خیابان می کشد ، امروز هم روز دیگری است ...، فقط انگار که خواب مانده .

برای من اما امروز فرق می کند با همه روزها . با همه روزهایی که با طلوع خورشید آغاز می شود و با غروبش به پایان می رسد . امروز برای من یاد آور اینست که در میان همه موجودات عالم ، در میان همه رودهایی که راهشان را از میان دشت ها و دره ها و کوه ها باز می کنند و به دریا می رسند ، همه سنگ هایی که آهسته آهسته زیر دامن رودها صیقل می یابند ، همه علف هایی که در خنکای حاشیه رودها می رویند ، همه ماهی هایی که همیشه در جهت جریان آب شنا می کنند ، همه درخت هایی که حتی در لابه لای سخت ترین سنگ ها ریشه می دوانند و سر بر می آورند بدان امید که به خورشید برسند ، من فرصت یافته ام تا شاید در یکی از شب های سرد زیر صفر درجه زمستان ، پیراهنم را از تن درآورم و چراغ راه قطاری کنم که پیش رویش کوهی فرو ریخته ؛ تا شاید روزی انگشتم را در سوراخ سدی فرو کنم و خانه های یک آبادی را از غرق شدن برهانم ؛ روزی حسنک روستایی با کوچه باغ های سبز و گل های انار باشم که گاو و گوسفندها و مرغ ها نامم را صدا بزنند ؛ تا شاید من همان کسی باشم که بر دهانش قفل بزنند و حصرش کنند و آن گاه اسطوره شود برای دیگرانی که حقشان را پایمال کرده اند ؛ همان کسی باشم که عاشق شود و کوه در برابر عشقش سر تعظیم فرود آورد ، در راه عشق جان سپارد و نامش با نام بیستون عجین شود ؛ تا شاید من همان کسی باشم که گمنامم ، اما هستم ، مثل آن پرستار گمنام توی بیمارستان ، مثل آن نابغه گمنامی که فکر می کند در تناسخ قبلی اش عضو مافیای ایتالیا بوده است ، مثل آن پسرک واکسی که می خواهد در آینده مهندس بشود ، مثل او که روی سنگ قبرش نوشته اند : "شهید گمنام" .

من هستم و بودنم را جشن می گیرم ، حتی اگر همه عالم بودنم را انکار کنند ...


۲/۱۲/۱۳۹۰

حق اشتباه

زمینه :

قضیه اول

یکی از هم اتاقی هایم در خوابگاه ، دختری بود که تقریبا به همه چیز من گیر می داد . از طرز لباس پوشیدن و مدل مو گرفته ، تا انجمن هایی که در آن ها فعالیت می کردم و کتاب هایی که می خواندم و اینکه چرا به میرحسین موسوی رای داده ام . با اینهمه هیچ وقت تن به بحث کردن نمی داد . همیشه زود خسته می شد و حوصله حرف های جدی نداشت . به احمدی نژاد هم بسیار علاقه مند بود و در انتخابات هم به او رای داد ، در عین حال از سیاست بدش می آمد . خودش اقرار می کرد که چیزی از سیاست سر در نمی آورد و به نظرش سیاست کثیف بود . عبارت "منشور کوروش" را اولین بار از زبان یکی دیگر از هم اتاقی هایمان شنیده بود و برای اولین بار به آن افتخار کرده بود . نماز اول وقتش هیچوقت ترک نمی شد . همیشه پای جانمازش گل های معطر و خوشبو می گذاشت . تنها وقتی که آرایش می کرد و با ذوق رژ لب می کشید ، هنگام نماز خواندن بود .

هیچوقت آبمان با هم توی یک جوی نمی رفت . همیشه سعی می کردم نیش و کنایه هایش را با شوخی رد کنم و کاری به کارش نداشته باشم . با اینهمه گاهی وقت ها که لازم می شد ، محبتمان هم نسبت به هم گل می کرد ، ابراز علاقه ای هم می کردیم . بالاخره چند ماه زندگی با چهار نفر توی یک اتاق سه در چهار ، نمی شود که وابستگی ایجاد نکند ، حتی اگر تفاوت از زمین تا آسمان باشد .

قضیه دوم

دوستی دارم که دست به تئوری صادر کردنش خوب است . البته اگر در درستی تئوری هایش شک کند ، از این ویژگی اش خوشم می آید . ذهنش را محدود به چهارچوب های بی فایده نمی کند . می گذارد تا افکار مختلف راهشان را به خانه ذهنش پیدا کنند و این خوب است ، به شرطی که آدم را به کشف حقیقت ترغیب کند .

چند روز پیش داشتیم درباره اینکه چرا میزان مشارکت مردمی در انتخابات های کشورهای غربی کم است ، بحث می کردیم . تئوری اش این بود که مردم آنجا به این حد از آگاهی رسیده اند که در اموری که تخصص کافی ندارند دخالت نکنند .

نمی خواهم درباره درست یا غلط بودن تئوری اش حرف بزنم ، ولی فارغ از اینکه مردم "باید" در سیاست مشارکت داشته باشند یا نه و اینکه آیا همه مردم "باید" از یک آگاهی نسبی در امور سیاسی برخوردار باشند یا نه ، به نظرم منطق جمله اش منطق درستی است . یعنی این همان چیزی است که باید باشد . یعنی کسی نباید به خودش اجازه بدهد که در کاری دخالت کند که مهارت لازمه اش را ندارد . حالا اگر مشارکت در آن کار الزامی هم باشد ، باید برود و مهارتش را کسب کند .

قضیه سوم

این روزها عرصه سیاست کشور آشکار کننده خیلی مسائلی است که تا به امروز از دید بسیاری پنهان مانده بود . بسیاری که امروز نادم و پشیمان ، دست به نگارش توبه نامه می زنند . البته فهمیدن اینکه اشتباه کرده ایم و اقرار به اشتباه خوب است ، ولی پرسش اصلی اینجاست که ما در امری که به سرنوشت و زندگی هفتاد و اندی میلیون انسان وابسته است ، تا چه حد حق اشتباه کردن داریم ؟ بر اساس چه معیارهایی حق انتخاب داریم ؟

آیا حق داریم در جایی اشتباه کنیم که عده بسیاری وقوع اشتباه را از همان اول پیش بینی کرده بودند ؟ آیا حق داریم که در عین حالی که از سیاست بیزاریم و هیچ آگاهی نسبت به آن نداریم ، پای صندوق های رای برویم ؟ و اگر آگاهی داریم و اهل فکر و قلم و کتابیم ، آیا حق داریم از کسی که انسان است و قطعا دچار خطا و اشتباه ، حمایت بی چون و چرا کنیم و چشم هایمان را به روی همه انتقادها و مخالفت ها ببندیم ؟ و امروز که به اشتباه خود پی برده ایم ، آیا نباید در بسیاری دیگر از حمایت های بی چون و چرایمان شک کنیم ؟ در درستی مرادهایمان و درستی مرید بودنمان ، در درستی معیارها و ملاک هایمان ؟ ما تا چه حق داشتیم مسلمان باشیم و حق هفتاد میلیون نفر هم وطنمان را با انتخاب غلط خود پایمال کنیم ؟ براستی ما تا چه حد حق داشتیم احمدی نژادی باشیم ؟