۴/۰۶/۱۳۹۰

سرنوشت های محتوم

یکی از کارتون های زمان کودکی که همیشه دلم می خواست همه قسمت هایش را ببینم اما هیچوقت هم بیشتر از یکی دو قسمتش را ندیدم کارتونی بود که شخصیت ها از دنیای واقعی وارد یک کتاب جادویی می شدند و اتفاقات و ماجراهای خوب و بد و هیجان انگیز زیادی برایشان اتفاق می افتاد . شخصیت ها وقتی می خواستند وارد کتاب شوند فواره ای از ستاره های طلایی که میان گردی زرد رنگ و براق شناور بودند از کتاب بیرون می زد و آن ها را با خودش می برد .

پل عابر پیاده میدان آزادی کرمان هم برای من شده است شبیه آن کتاب . گاهی حتی موقع بالا رفتن از پله ها تصور می کنم که آن گرد زرد رنگ روی سر و صورتم نشسته . شاید اتفاقات آن بالا چندان هم منحصر به فرد نباشد ، ولی آدم ها آن بالا که می روند ، مجبورند به هم نزدیکتر باشند . نزدیکی از نوع فیزیکی اش را می گویم . همین شاید اتفاقات را محسوس تر می کند . آنقدر که دنیایی پر از اتفاقات به نظر بیاید. اتفاقاتی که آن پایین هم در جریانند .

باران که بیاید از آن بالا فرو غلتیدن دانه های باران در حوض وسط میدان را می شود تماشا کرد ! می شود تصور کرد که تعدادی فرشته از آسمان آمده اند زمین و دارند روی آب انگشت می زنند . یکبار با خودم گفتم پیانو زدن فرشته ها لابد اینطوری است . بعد هم با خودم خندیدم و متلک یک پسر را هم بخاطر این خنده نوش جان کردم . اتفاقات همیشه اما اینقدر فانتزی و رویایی نیست ! یعنی اغلب اوقات اینگونه نیست .

صبح روز پایان ترم مقاومت مصالح است . مهمترین امتحان این ترم . با دلهره و دلشوره ای که خاص روزهای امتحان است از پله های پل بالا می روم و مدام در تلاشم تا با گفتگوهای درونی ، خودم را آرام کنم . وسط های پل است که دختر بچه ای با مانتوی صورتی و مقنعه خاکستری کج و معوج و موهای آشفته کنار یک وزنه نشسته و به زمین خیره شده است . انگار که آمده باشند مجسمه ای از فلاکت بسازند و بروند . انگار که هیچ حسی ندارد ، هیچ حرکتی نمی کند . چند سکه صد تومانی و مقداری پول خرد کنار ترازویش روی زمین است . با خودم می گویم کمکش کنم ، یاد این پست می افتم . می گویم می روم امتحان می دهم و بر می گردم ، آنوقت خودم را وزن می کنم و پولش را هم می دهم . امتحان تمام می شود و وقتی باز می گردم ، او دیگر آنجا نیست ! عذاب وجدان می گیرم . اما این عذاب وجدان هم به محض خانه آمدن و شروع دوباره روزمرگی ها در اعماق وجودم گم می شود . مثل غریقی که میان موج های دریا محو می شود . ولی به هر حال دریا او را به کام خویش بلعیده و این دریا از امروز ، دیگر آن دریای سابق نیست . از امروز دریا است ، به اضافه جنازه یک آدم . این خیلی فرق می کند !

بعد از ظهر می شود . باید برای خرید بیرون بروم . کیفم را بر می دارم و راه میفتم . باز هم پل آزادی ، باز هم آن گرد زرد رنگ که در نور شب درخشندگی بیشتری دارد و باز هم تصورات دیوانه وار من . چشمم به چیزی میفتد ، ذوق زده می شوم ، آن دختر کمی جلوتر به نرده پل تکیه داده و کنار ترازویش نشسته . با خودم عهد می کنم که همه نگاه های متعجب ، همه متلک ها و همه تمسخر ها را به جان بخرم و بروم روی ترازویش بایستم و بعد هم پولش را بدهم . به بساطش که می رسم ، با صحنه خوبی مواجه نمی شوم . مثل ابر بهاری گریه می کند . بلند بلند ، اشک هایش مثل رودی که با خروش از دامنه کوه سرازیر می شود ، روی گونه هایش شیار می اندازد و پایین می آید . شفاف و زلال . کنارش زانو می زنم . با صدایی کودکانه می گویم : " خاله چرا گریه می کنی ؟" همین طور گریه می کند ، اشک می ریزد ، حتی سرش را بالا نمی آورد تا نگاهم کند ، یک کلمه حرف نمی زند . فقط گریه می کند . احساس عجز می کنم . انگار که با یک مجسمه حرف می زنم ، مطلقا هیچ عکس العملی ندارد . تنم می لرزد ، دلم می خواهد همان جا بزنم زیر گریه . از خودم بدم می آید . هرچه فکر می کنم هیچ کاری به ذهنم نمی رسد که برایش انجام دهم . حس می کنم دارم توی آب دریا دست و پا می زنم ، به هر شاخه شکسته ای چتگ می اندازم و آب هر لحظه بیشتر جانم را احاطه می کند و چیزی به گلویم چنگ می اندازد . به دور و برش نگاه می کنم . هیچ پول خردی نیست . می گویم شاید پول هایش را دزدیده اند ، شاید باید مقدار مشخصی کار می کرده و نکرده و حالا می ترسد خانه برود . توی کیفم دست می کنم یک هزارتومانی در می آورم و جلویش می گیرم . می گویم : " خاله دختر به این خوبی ، به این مردی که از این سن کار می کنه ، چرا باید گریه کنه ؟" باز هم هیچ کاری نمی کند ، حتی پول را هم نمی گیرد . پول را به زور توی دست هایش که مشتشان کرده و روی زانویش گذاشته می چپانم . باز هم هیچ کاری نمی کند . چند لحظه بعد نگاه می کنم ، پول را محکم توی دست هایش نگه داشته . یک خانم دیگر می آید ، کنارش می نشیند ، بلند می شوم ، به امید اینکه باتجربه ترها کاری از دستشان بربیاید ، راهم را می کشم و می روم .

چند قدم جلوتر ، خانمی با صدای بلند طوری که همه بشنوند ، خطاب به شوهرش می گوید : " فیلمش است ، این کارها را می کند که پولی در بیاورد ! " لجم می گیرد ، عصبانی می شوم ، می روم از کنارشان عبور می کنم ، سرم را برمی گردانم و می گویم : " به فرض هم که فیلمش باشه ، از سر بدبختیه اگه مجبور شده برای آدمایی مثل من و شما فیلم بازی کنه !" همین طور خیره می شود به من ، انگار که توقع نداشته کسی جوابش را بدهد . صبر نمی کنم ، سریع راهم را می کشم و می روم .

می گویند خدا بنده هایش را آزمایش می کند ، می گویند درد و رنج می دهد که به سویش بازگردیم ، می گویند درد و رنج ها بازتاب اعمال خودمان است ، اینهمه می گویند ، یک نفر بیاید بگوید درد و رنج بچه ها برای چیست ؟ با این فکرها آدم از خدا هم بیزار می شود ! یعنی بعدها این دختربچه که بزرگ شد ، وقتی خدا خواست کارنامه اعمالش را دستش بدهد ، کودکی اش را هم منظور می کند ؟ همه زجرها و دردهایی را که کشیده ، غروری که لای نرده های پل ، زیر آسفالت خیابان و ته کفش های عابران پیاده باید رفت و جمعش کرد ، را هم در نظر می گیرد ؟ بچه هایی از این دست ، شاید خیلی هایشان هم بخاطر تجربه های زیاد دوران کودکی در آینده آدم های خیلی باعرضه و موفقی بشوند . ولی خیلی هایشان هم آدم های خوبی نمی شوند ، واقعا تا چه حد در این خوب نبودن ، حق انتخاب داشته اند ؟ خدایا هستی ؟؟؟؟؟

۴/۰۵/۱۳۹۰

خیلی دور ، خیلی نزدیک

زمینه :

برای اولین بار که دیدمش ، حس کردم که شاید اگر از طریق جایی بجز اینترنت با هم دوست می شدیم ، هرگز نمی توانستیم دوستان خوبی برای هم باشیم . همان اولین بار بود که فهمیدم نمی توانم آنقدر که در دنیای مجازی به او نزدیکم در دنیای واقعی هم باشم . شاید همه این فکرها اشتباه باشد ، شاید چون در تمام این مدت نزدیک به دو سال آشنایی تنها یک بار آن هم نه بیشتر از یک ساعت ، دیدمش . از نزدیک . چهره اش را دیدم ، خود خودش را . خیلی شبیه به تصوراتم بود ، با این حال حس کردم که چقدر از من دور است و چقدر به من نزدیک نیست ! دارم از خودم می پرسم ، کدامش واقعی تر است ؟ آنکه روی چمن های نمایشگاه کتاب تهران نشسته بود ، گرم و شلوغ و شاد ، با چشم های درشت و چهره ای شیطنت آمیز ؟ یا کلمه هایی که از روی صفحه مانیتور در چشم های من می نشینند و از آن جا به قلبم راه می یابند و من حس می کنم که چقدر برایم آشنا هستند .

آدم ها موجودات غریبی اند . سنگین ترین حرف هایشان را که هرگز نمی توانند برای نزدیکترین کسانشان بازگو کنند ، راحت می نویسند . اینست که گاهی آدم های روی کاغذ با آدم های بیرون کاغذ خیلی فرق دارند . نمی دانم این هایی که می گویم چقدر درباره آدمی که دارم درباره اش می نویسم صدق می کند . شاید زیاد مهم هم نیست . مهم اینست که این آدم حرف هایی می زند ، فکرهایی می کند و طوری احساس می کند که خیلی هایشان شبیه فکرها و حس های منست . باور کن خیلی خوب درکش می کنم . وقتی پریشان حال می شود ، وقتی شاد است ، وقتی به تناقض می رسد و این ها را از لای کلمه هایش می فهمم وگرنه هیچ ارتباط دیگری هم نداریم . نمی دانم حتی شاید اسم این ارتباط را نشود گذاشت دوستی . با این حال من بخش اعظمی از روحش را می شناسم . آن بخش از روحش که شاید اگر دوست دنیای بیرونش بودم ، نمی شناختم !

آدم قصه من را از اینجا بخوانید .

۳/۳۰/۱۳۹۰

آن ها که به من نزدیکند ...

زمینه :

روی پیشخوان میوه فروشی نشسته و در حالی که من گیلاس ها را مشت مشت توی پلاستیک می ریزم ، او با دست های کوچکش دانه دانه آن ها را بر می دارد و توی پلاستیکم می اندازد . هر بار که این کار را می کند ، با لحنی کودکانه و کشدار توام با لبخندی از عمق وجودم ، می گویم : "دستت درد نکنه ! " وقتی می روم برایم دست تکان می دهد می گوید : "با بای !" بر می گردم ، از عمق وجودم می خندم ، او هم قهقهه می زند ، برایش دست تکان می دهم و راهم را می کشم و می روم .

کاش همه پاسخ هایی که به لبخند هایمان داده می شد ، همینقدر عمیق بود که احساس یک روزمان را متحول می کرد . واقعا بین دست های آن پسربچه کوچک با بلوز قرمز ، لای دست هایش و میان صدایش ، چه چیزی نهفته بود که فکر کردن به آن ، مرا تا مرز گریه هم پیش می برد ؟