۱۰/۰۱/۱۳۹۰

...

زمینه :

دلم دیگر پرواز نمی کند به جاهای دور . کنار پرچین های یک مزرعه ، تا با دامن کوتاه و پاهای برهنه روی علف های نم زده اش بدود و بدود و بدود و بوی چوب خیس تا اعماق جانش نفوذ کند و به یادش بیاورد همه روزهای خوبی که بوده اند و آن هایی که فقط در خیال بوده اند ، ولی در این لحظه ها ، انگار که واقعا بوده اند . نه، دلم دیگر اینهمه شوق پرواز ندارد . فقط کنار خیابان ، روی سنگفرش ها راه می رود و درست هم نمی داند به کجا . دستش را روی دیوار زبر ساختمان ها می کشد و گاهی بوی پیاز داغ به مشامش می رسد ، گاهی بوی دود اگزوز یک ماشین و گاهی بوی سبزی های گوشه میوه فروشی، بوی زندگی که از کنارش عبور می کند و می رود و انگار که او را جا می گذارد .

۹/۲۶/۱۳۹۰

از دیگران

زمینه :

خطای فاحش حسابدار کور در این بود که خیال می کرد ، تصاحب هفت تیر برای قبضه کردن قدرت کافی است ، اما قضیه درست بر عکس شد ، هر بار که شلیک می کند ، نتیجه وارونه می شود ، به عبارت دیگر با هر تیری که می اندازد ، قدری بیشتر از اقتدارش می کاهد .


رمان کوری
ژوزه ساراماگو