۱۰/۱۱/۱۳۹۱

بدهکاری ...

خودم هم نمی دانم چرا با وجود پروژه درس بتن آرمه که هنوز اصلا شروعش نکرده ام و دو هفته دیگر باید تحویلش بدهم و با وجود اینهمه درسی که از هیچ کدام چیزی بلد نیستم و دو هفته دیگر امتحانات شروع می شود و با وجود میان ترم هایی که نمره هایشان اصلا امیدوار کننده نیست و با وجود حس بدی که این روزها اغلب اوقات گریبانگیرم است ، چرا امروز صبح شاد و شنگول از خیابان شریعتی کرمان عبور می کردم . آنقدر شاد که وقتی از کنار دختربچه ای رد می شدم که گوشه پیاده رو با چهره ای مبهوت و گرفته کنار بساط جوراب فروشی نشسته بود و یک ترازو هم جلوی رویش ، با خودم گفتم باید شادی ام را با او شریک شوم . البته قضیه یک مقداری خودخواهانه تر بود ، یک مقداری هم احساس گناه قاطی اش بود ، خواستم صادقانه بنویسم که این ها را گفتم . با اینکه چند قدم از بساط دختربچه جلوتر رفته بودم ، برگشتم . از آنجایی که معتقدم با آن هایی که کار می کنند نباید مثل آن هایی که دستشان را جلوی آدم دراز می کنند رفتار کرد ، کنار بساطش نشستم ، جوراب ها را زیر و رو کردم تا یک رنگ قشنگش را پیدا کنم که صدای مردی توجهم را به خودش جلب کرد : "بفرمایید خانم !" من که تازه فهمیده بودم تیرم به سنگ خورده ، یک کمی هم عصبی شده بودم ، پرسیدم : "چند؟"
تلفنش به صدا در آمد ، بعد از چند کلمه صحبت معذرت خواهی کرد و گفت که مشتری دارد .
_ سه تومان
من که دنبال بهانه می گشتم که راهم را بکشم و بروم ، گفتم گران است و از کنار بساط مرد عبور کردم . بلند گفت دو و هشتصد ، توجهی نکردم ، یک بار دیگه گفت دو و پانصد . نتوانستم باز هم همین طور راهم را بکشم و بروم ، با اینکه اصلا یادم نبود همین چند هفته پیش جورابم را چند خریده بودم و اصلا قیمت یک جوراب در چه حدودی است ، برگشتم ، از کنار دختربچه عبور کردم ، کنار مرد ایستادم ، کیف پولم را در آوردم و دو تا دو هزار تومانی بهش دادم . دوباره تلفنش زنگ خورد ، چند کلمه حرف زد و خداحافظی کرد . مرد خوش اخلاقی بود ، همین طور که میان بسته اسکناس هایش دنبال پانصد تومانی می گشت ، برایم گفت که اهل یکی از شهرستان های استان کرمان است ، از وقتی زنش مریض شده ، خانه و مغازه اش را ول کرده و آمده کرمان زندگی می کند . تا وقتی در کرمان مغازه ای برایش پیدا شود ، مجبور است کنار خیابان بساط بچیند. اینکه مدام زنگ می زند خواهر زنش است ، خواستگار دارد و می گوید تو باید درستش کنی .

 می دانی ، یکجورهایی تکان دهنده است که شاهد تظاهر یک مرد مهربان و خوش اخلاق به مهم بودن باشی . مردی که می خواهد بگوید ، اینی نیست که به نظر می رسد و این غمناک است ، دلگیر است .
_ایشاالله یه مغازه گیرتون میاد ، ما هم مشتری می شیم .
می خندد ، انگار که برای رسیدن به آرزوی بزرگش همین یک انگیزه را کم داشته ، یکجور خاصی خوشحال می شود ، مثل مرد مصممی که چیزی به ناامیدی اش نمانده بود ، حالا دوباره امیدوار شده .

من خوشحالیم را با یک نفر شریک شدم ، اما خوب می دانم احساس گناهم برای چیست ، من به همه مردهای مهربان و مودب گوشه پیاده رو و دخترکان مات و خیره کنار بساطشان چیزی بدهکارم ، خودم می دانم آن چیست ...
۱۰/۱۰/۱۳۹۱

لذت آفریدن

زمینه :
اینکه مدت ها طرح یک لباس در ذهن آدم باشد ، مدت ها به این فکر کند که چطور می شود فلان قسمتش را که مدل خاصی است دوخت و آخرش هم یک روز برود مغازه پارچه فروشی از میان همه پارچه ها هرکدام را که دوست داشت انتخاب کند ، بعد بیاید خانه الگوی لباسش را بکشد ، پارچه را قیچی بزند ، بنشیند پای چرخ خیاطی و تکه پارچه ها را به هم بدوزد و آخر سر یک لباس کامل از آب در آورد ، حسش یکجورهایی شبیه برآورده شدن یکی از آرزوهای آدم است . پدرم با یک ذوق خاصی مانتوی جدیدم را نگاه می کند و می گوید ، هر کاری که آخرش یک چیزی تولید شود ، همینقدر لذتبخش است و بعدش از اینکه چقدر تک تک درخت های باغمان را دوست داشته و با آن ها حرف می زده گفت ، از اینکه چقدر فرصت های پول در آوردن و یک شبه پولدار شدن داشته ، اما ترجیح داده یک شرکت تولیدی کوچک داشته باشد که وقتی شب می آید خانه بداند دست چند نفر را بند کرده ، نان چند خانواده را تامین می کند و دست آخراین وسط یک چیزی تولید می شود که به پیشرفت مملکت کمک می کند . همه این ها را که می گوید ، یک برق خاصی توی چشم هایش است ، مخصوصا وقتی از باغ و درخت ها می گوید . پدرم باغبان خوبی است ، حیف که خشکسالی نگذاشت با درخت هایش زندگی کند . حرف های پدرم را خوب می فهمم ، لذت آفریدن یک چیز را خوب حس می کنم ، مضاف بر اینکه او آدم هایی را دارد که بعد از خدا چشم امیدشان است ، و این خیلی لذتبخش است .

 اینجا گفته بودم که طرح یک مانتوی خردلی و مشکی توی ذهنم است ، همین هفته پیش که رفته بودم خانه بالاخره دوختمش . البته ترکیب رنگش فرق می کند . آدمی است دیگر ، وقتی پایش به پارچه فروشی می رسد و آن همه طرح و رنگ های جورواجور می بیند ، هوایی می شود .
۱۰/۰۱/۱۳۹۱

نوابغ علمی تک بعدی

زمینه :
قضیه اول
استاد درس مهندسی ترافیکمان از آن آدم هایی است که خیلی باهوش و تیز هستند و سطح علمی بالایی هم دارند و از نظر اجرایی هم گویا در سطح خوبی قرار دارد . ( این ها را من از دیگران شنیده ام .) سر کلاس از روی نت هایش می خواند و ما می نویسیم . با این وجود جزوه ترافیکمان یک متن بی سر و تهی است . از نظر نگارشی خیلی ضعیف است ، خیلی جاها باید حدس بزنی که استاد چه می خواسته بگوید !

 قضیه دوم 
دارم برای دانشجویان کم بینا کتابی ضبط می کنم با عنوان "روش تدریس ، سخنرانی و پرسش و پاسخ" . قسمت پایین جلدش نوشته "انتشارات دانشگاه شهید باهنر کرمان" . کتاب را که می خوانی پر است از غلط های دستوری ، تایپی و نگارشی . اغلب کتاب هایی که نشر دانشگاه باشند ، همین مدلی هستند .

قضیه آخر 
 دانشگاه ، یک جورهایی محل تجمع نوابغ علمی است ، اما این نوابغ علمی ،بر خلاف انتظار ، از پس انتشار یک کتاب درست و حسابی بدون غلط املایی و نگارشی و ... ، برنمی آیند ، این نوابغ علمی ، از پس گفتن یک جزوه درست و حسابی که معلوم باشد سر و تهش کجاست به دانشجویانشان بر نمی آیند . دارم فکر می کنم اگر به جای اینهمه کلاس عین هم و بی فایده اندیشه اسلامی و اخلاق اسلامی و تفسیر قرآن و تاریخ و انقلاب و ... ، چند واحد املا و انشا برای همه دانشجوها اجباری می شد ، آن وقت وضعمان بهتر از این ها بود . اگرچه مشکل اول خودمان هستیم : نوابغ علمی تک بعدی . آدم هایی که فقط سرشان توی کتاب های درسیشان است ، معدل الف رشته های خودشان هستند ، اساتید آینده دانشگاه ها هستند ، و خارج از کتاب های درسی دنیایی برایشان وجود ندارد .

یلدا نوشت

زمینه :
یلدا نوشت 1

حالا که هم طولانی ترین شب سال است و گویا قرار است همین امروز دنیا هم به آخر برسد و بعدش معلوم نیست خدا چه بازی دیگری سرمان در بیاورد ، باید یک حرف هایی را اینجا نوشت که اگر یک وقتی دری به تخته ای خورد و دنیا تمام شد ، دلمان نسوزد که این حرف ها را باید می گفتیم و نگفتیم . همین چند روز پیش داشتم به این فکر می کردم که اگر واقعا دنیا به آخر برسد چه ؟ دنیا به آخر رسیده و من هم آن کارهایی را که آدم ها معمولا قبل از به آخر رسیدن دنیا انجام می دهند ، انجام نداده ام و این یعنی خسران ، که البته بعدش یادم آمد که امام زمان هنوز ظهور نکرده پس قرار نیست دنیا به این الکی ها هم تمام شود ، آنوقت خیالم راحت شد .

یک وقت هایی فکر می کنم خدا کجای کار نسلی ایستاده است که بالای پنجاه درصدشان دچار افسردگی هستند و این یعنی یک نسل قربانی . خدا کجای کار تک تک آدم های این نسل است که خیلی هایشان حداقل در کلام ، از خدایشان هم هست که همین روزها دنیا تمام بشود برود پی کارش . یک وقت های دیگری هم فکر می کنم که اگر واقعا می شد مطمئن بود که سر یک وقت مشخصی ، مثلا دو ماه دیگر دنیا به آخر می رسید ، خیلی هایمان ، می توانستیم در این دو ماه ، به اندازه مجموع عمر خیلی از انسان هایی که پیش از ما زیسته اند ، زندگی کنیم . این یعنی یک نسل قربانی .

یلدا نوشت 2

یلدای امسال یک فرق مهمی با یلداهای دیگر دارد ، امسال دیگر مهسا نیست . جای خالی یک نفر در خانه ما بدجور حس می شود . مادرم هم همین را می گوید ، می گوید امیر اینجور وقت ها غمگین تر است . حق دارد ، یاد خاطراتش می افتد با کسی که به طرز مسخره ای ، به طرز پوچی ، دیگر نداردش . یاد یلداهایی که مادرم برایمان از خاطراتش با فال حافظ می گفت در طولانی ترین شب های سال . از تمام نوید های خوشی که حافظ داده بود و درست هم در آمده بود . از غزلی که تمام ابیاتش با "بهتر از این" تمام می شود در پاسخ به نیتی که می خواسته بداند ، سال دیگر احوالاتمان چگونه است . نمی دانم امسال هم مادرم به رسم همیشه فال حافظ گرفته یا نه ، ولی کاش حافظ یکی از آن غزل های "بهتر از این" اش را تحویلش داده باشد ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت : از این پست های سیاه خودم متنفرم .
۹/۲۸/۱۳۹۱

درگیر ِ من

زمینه :
بعضی وقت ها تماشای نور لامپ مهتابی بالای تیرک چراغ برق که از لا به لای شاخ و برگ تنها درخت سبز کوچه پهنمان می گذرد و به چشم من می رسد ، می تواند مرا پرتاب کند به جاهایی دوردست . مثل تماشای عکس ماه که توی آب دریا می افتد ، مثل ِ ... ، مثل ِ ... ، نمی دانم ، مثل خیلی چیزهای دیگر برای خیلی هایتان ، اما نور مهتابی برای من چیز دیگری است . درست مثل پیرزنی که تماشای یک عکس سیاه و سفید ترک خورده ، پرتش می کند به دوران کودکی . سُر می خورم به جاهایی که روزهایی بوده ام ولی نمی دانم دقیقا کجاست . سُر می خورم به حس خاطرات خوب ، خاطراتی که اصل بوده اند و احتمالا فرعشان و حتی فرع تر از فرعشان ، نور لامپ مهتابی است که از بالای تیرک چراغ برق ، روی شاخ و برگ تنها درخت سبز کوچه عریض می لغزد و جلوی پای دختربچه پنج شش ساله ای را روشن می کند . و این تنها صحنه ای است که پس از سال ها از آنهمه اصل ، در خاطرش به جا مانده .

کاش می شد خدا را بغل کرد ...

زمینه :
می خواستم بعد از مدت ها ، به جای دکمه های کیبورد روی کاغذ بنویسم . یک حس خاصی دارد روی کاغذ نوشتن . گاهی وقت ها می چسبد ، گاهی وقت ها باید روی کاغذ نوشت . بستگی به درون آدم دارد . سررسیدم را باز کردم ، به جای نوشتن، همین طور الکی اولین چیزی را که داخلش نوشته بودم خواندم :

 "هنوز هم در زندگی من شب هایی هست که با این امید می خوابم که فردا صبحش معجزه ای اتفاق بیفتد . انگار که معجزه ها تنها وقتی همه خوابند روی می دهند . هنوز هم گاهی فکر می کنم خدای مهربانی آن بالا هست که برای آدم های این پایین کارهایی می کند . خدایی که مثل آدم های روی زمین اهل معامله نیست . نه اینکه اگر چیزی بدهی ، بیشترش را بازنگرداند ، اما مثل بازرگان های چشم و نظر تنگ ، همه چیز را حساب نمی کند ، بدون چشمداشت می بخشد ."
۹/۲۳/۱۳۹۱

دل خوشی های کوچک ِ بزرگ

زمینه :
هوا بارانی است و ساعت سه بعد از ظهر ، خیابان خلوت و نیمکت ایستگاه اتوبوس خیس . کنار نیمکت روی جدول همین طور برای خودم راه می روم ، چند قدم جلو ، چند قدم عقب . چقدر خوب است هوای بارانی و خیابان خلوت و تماشای درخت های خیس پارک روبه رو که دست پاییز رنگ در رنگشان کرده است ، آدم نگاهشان که می کند یاد موهای خیس و بلند یک دختر جوان و زیبا می افتد ! آن طرف خیابان ، دو پسربچه در حال عبورند ، یکی می خورد ده یازده ساله باشد و آن یکی پنج ، شش ساله ، با شلوارهای گشاد و یک گرمکن . با دست هایی که از سرما روی سینه هایشان چفت شده . همین طور الکی لبخند گرمی به پسر بزرگتر تحویل می دهم ، لبخندی همراه با تردید که نمی داند از آن چهره سیاه و خسته چه پاسخی می گیرد ، زبان درازی؟ فحش؟ نه ، یک لبخند گرم ، ردیف دندان های سفیدش معلوم می شود ، به من می خندد . چند قدم جلو می رود ، برمی گردد ، می ایستد ، مرا نگاه می کند . من هم نگاهش می کنم . دوباره رویش را به آن سو می کند ، چند قدم آهسته آهسته جلو می رود و دوباره برمی گردد ، می ایستد ، مرا نگاه می کند ، نگاهش می کنم ، رویش را برمی گرداند و دوباره آهسته آهسته می رود . برای بار سوم که برگشت و مرا نگاه کرد ، ناخودآگاه بغضم ترکید. خیابان خلوت ، هوای بارانی و پاسخی به این بزرگی و به این قشنگی در قبال یک لبخند ساده ، برای احساس من کافی بود تا اشکش در بیاید ! مثل مرد بالغ و عاشقی که از سر اجبار ، برای آخرین بار معشوقش را می بیند ، مثل مرد عاشقی که نمی خواهد دل بکند از این صحنه ، از این لحظه ، مدام برمی گشت ، مسیر پنج دقیقه ای را ربع ساعت کش داد ، فقط و فقط برای تماشای سیمای من . پسر کوچکتر که جلوتر از او راه می رفت ، مجبور می شد هربار برگردد ، او را مات و مبهوت نگاه کند که ایستاده و به من خیره شده است و شگفت انگیز تر اینکه او هم هیچ چیز نمی گفت ، نه سوالی پرسید ، نه خواهشی کرد ، فقط پسر بزرگتر را نگاه می کرد ، نگاهی بی چون و چرا ، مثل رفیق سال های جوانی مردی که حالا دارد برای آخرین بار معشوقش را می بیند و می داند که در این لحظه های تلخ ، سکوت از همه چیز بهتر است .
۹/۱۸/۱۳۹۱

اینجا هیچ کس مسئول هیچ چیز نیست ، به جز ...

زمینه :
می دانی ، باید یک وقت هایی فاجعه برای آدم اتفاق بیفتد که خوب به عمق بی کسی اش پی ببرد ، زلزله ای اتفاق بیفتد ، مدرسه ای آتش بگیرد ، اتوبوسی واژگون شود ، آنوقت می فهمی اینجا هیچ کس مسئول هیچ چیز نیست ، فقط این منم که مسئول قلم و اندیشه اش هستم ...

منو بشنو از دور ...

زمینه :
مدتی است دلم یک کنسرت موسیقی خوب می خواهد . منظورم یک جایی است که آدم هایش خاص تر باشند ، مثلا کنسرت موسیقی یک گروه سنتی خوب ، شاید نه چندان هم معروف ، یا یک گروه راک که اصلا هم شناخته شده نیست ، ولی خیلی گروه خوبی است ، یا از این گروه هایی که جدیدا دارند زیاد می شوند و موسیقی سنتی ایرانی را با موسیقی مدرن و غربی تلفیق می کنند ، این ها خیلی خوب هستند . یک کنسرتی باشد ، اولش از آهنگ های ملایم و غمگین شروع شود ، آدم را به یاد همه غم هایش بیندازد ، اشکت را در بیاورد ، یواشکی دستت را روی چشم هایت بکشی و هی حواست باشد که کسی نبیند . آهنگ که تمام شد ، ده دقیقه مثل یک آدم مغبون که همه چیزش را باخته و دیگر امیدی ندارد ، فقط از این آهنگ زیبای غمگین کیف کرده ، همین طور کف بزنی و لبخند تلخی هم روی لب هایت نقش بسته باشد و درونت انگار که بخواهد از یک چیزی منفجر شود ، یک هیجان غمناک ، شاید هم یک بغض فروخورده ، شاید هم گلوله ای از خاطرات غمگین که توی لوله ذهنت گیر کرده و پایین هم نمی رود و دقیقا هم معلوم نیست که چیست . بعدش یک آهنگ شادتر اجرا کنند . اولش آرام باشد ، کم کم با پاهایت روی زمین ضرب بگیری و با انگشتانت روی دسته های صندلی . توی صندلی فرو بروی و پر شوی از یک شادی مفرط ، یک احساس خوب بی دلیل ، یک سبکی نشاط آور ، همین الان است که پرواز کنی . کم کم جمع شروع می کنند به دست زدن ، از یک دست زدن ملایم دو انگشتی شروع می شود و کم کم همراه با ریتم آهنگ تند و محکم و مفرح تر می شود . حالا خوشحالی ات را با یک جمعی شریک شده ای و چه لذتی است شریک شدن با جمع ، مثل پرواز دسته جمعی پرنده ها می ماند . حس خوبی است ، من هم قسمتی از هیجان اینهمه آدم هستم ، همین طور ذوق می کنی ، کیف می کنی ، خودت را هماهنگ و همراه با جعیتی می بینی که همه همین طور بی دلیل خوشحالند ، همین هایی که خیلی هایشان چند دقیقه پیش اشکی هم ریخته اند یحتمل ، این ها همه یشان موجودات عجیبی هستند ، مثل تو ، مثل من توی یک کنسرتی مثل این* .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* یکی از اجراهای گروه "پالت" به اسم "والس شماره 1 "
۹/۱۰/۱۳۹۱

زیر پوست آدم ها

زمینه :
می دانید ، همانقدر که خانه های دانشجویی پسرها می تواند کثیف و شلوغ باشد ، کاغذ ساندویچی که هفته پیش خورده اند از زیر تختشان سر در بیاورد و ماهیتابه ای که چهار روز قبل در آن نیمرو درست کرده اند هنوز کف هال باشد ، خانه دانشجویی دخترها هم می تواند تمام شیرهای آبش خراب باشد ، کلید و پریزهایش فقط وصل یک تکه نوار چسب باشند ، لوله زیر سینک ظرفشوییشان هم گرفته باشد .

چند روز پیش ، با کت و شلوار خاکستری که حالت رسمی و خوبی داشت ، بالا آمد . صاحبخانه ام را می گویم . همان که ترم قبل بخاطر کولری که حق داشتنش در قراردادمان ذکر شده بود ، با هم دعوایمان شد ، سرم داد کشید و آب پاکی را روی دستم ریخت : "نمی گذارم. " و من تمام امتحانات تیرماه را در گرمای کویر بدون کولر سر کردم و تنها کاری هم که از دستم بر می آمد نفرین کردن بود . نه اینکه کاری نکردم ، حتی سراغ بنگاه دار هم رفتم و خواستم که وساطت کند ، ولی فایده ای نداشت . شورای حل اختلاف هم راه حل خوبی بود ، منتهایش وقتی نتیجه می داد که تابستان که هیچ ، دیگر کل قرارداد به اتمام می رسید . یک نفر گفت باید عرصه را برایش تنگ می کردی ، مدام می رفتی و باهایش دعوا می کردی ، راستش را بخواهید ، برایم اینقدرها ارزش نداشت که هر بار در جواب کلام موقر و محترمانه خودم داد و بیداد دریافت کنم ، شاید هم دلم برای پسر بچه ده دوازده ساله اش سوخت ، شاید هم مردش نبودم . نمی دانم .

 آمده بود ببیند چرا فشار آب گرم بالا اینقدر کم است . یک نگاهی به فشار آب انداخت ، بعدش پله های چهار طبقه را پایین رفت ، فشار پمپ را تنظیم کرد ، دوباره بالا آمد . فشار آب خیلی خوب شده بود ، گفت که وقتی فشار پمپ را زیاد می کنند لوله طبقه های پایین می ترکد ، منبع هم که می گذارند ، آبش بوی بدی می گیرد . خودش بدون اینکه من بگویم شروع کرد به ور رفتن با شیرهای آب . تک تک شیرها را باز کرد ، پیچ هایشان را محکم کرد ، واشرهایشان را که در رفته بود سرجایش نشاند ، حتی شیرهای دستشویی را هم بررسی کرد و من در تمام این مدت مثل این بچه ها که زل می زنند به دست های پدرشان تا یک چیزی یاد بگیرند ، زل زده بودم به دست هایش تا بفهمم چه کار می کند . راستش را بخواهید شانس آورده ام از همه امکانات لازم برای کارگاه درس حرفه و فنِ دوران راهنمایی ، وسایل برقی اش را لازم نبود که مدرسه داشته باشد و خودمان می توانستیم بخریم . حداقلش سیستم کاری کلید و پریزها را یاد گرفته ام یک کمی ، وگرنه لابد صاحبخانه باید دوشاخه تلفن و اتو و یخچال را هم درست می کرد . نخواهیم فمینیسم بازی در آوریم ، خانه ای که مدت ها مردی در آن وارد نشده باشد ، عاقبتش همینست . همین طور که با آچار به شیرها ضربه می زد ، می گفت که این پسر پدرمان را در آورده . بعد از اینکه پیوند زده ، مدام باید در اتاقش بماند ، با کسی حرف نزند ، با کسی بازی نکند ، اعصابش به هم ریخته ، هر دو هفته یکبار هم باید برویم تهران تا دکتر ببیندش . شش ماه باید به همین منوال ادامه پیدا کند . آخرش یک عالم عذرخواهی کرد ، از اینکه اینهمه وقت مرا گرفته ، از اینکه بعد از اتمام قرارداد قبلیمان نیامده خانه را چک کند و چیزهای دیگری که مسئولیتش اصلا به گردن او نبود !

مادرم می گوید تازه اگر خوب بشود ، یک عالم مشکلات تازه قد علم می کنند . جسم نحیف یک پسربچه ده دوازده ساله که سرطان امانش را بریده ، شیمی درمانی تمام موهای سر و ابروهایش را ریخته ، نمی تواند برود مدرسه میان پسربچه های قد و نیم قدی بنشیند که یکیشان ، سرما خورده ، آن یکی دستش به طرز ناجوری زخمی شده ، آن یکی اش آسم دارد و هزار و یک جور بیماری دیگر . اینست که جز چند کلاس نتوانسته درس بخواند . مادرش که لااقل در قبال من و در قبال تمام مشکلاتی که با این خانه داشته ام و مسئول مستقیمش صاحب خانه بوده ، خودش را زن دروغ گو و زبان داری نشان داده ، با لبخندی سرشار از امید و آرزوهای معصومانه به پسرش می گوید : "تو خوب بشو ، نمی خواهد درس بخوانی ، برایت یک مغازه می خریم مثل دایی ات ." دلم برایشان می سوزد ، مادرم راست می گوید ، سرطان یک پسربچه ده دوازده ساله ، یک مشکل نیست ، هزار مشکل است که مثل بختک روی زندگی آدم می افتد و وقتی هم بلند می شود ، آنچنان سایه سنگین جسمش را حس می کنی که به سختی بتوانی بلند شوی . نفرین هایم را پس گرفتم ...
۸/۲۹/۱۳۹۱

روزهای خوب آینده ...

زمینه :
استاد انقلاب از روی صندلی اش که مستقیم به صورت من دید دارد بلند می شود ، می رود آن طرف کلاس پشت تریبون قرار می گیرد ، همان جایی که مستقیما به دختر جلوی من دید دارد و این یعنی ، باید فرصت را غنیمت شمرد . هندزفری را از کیفم بیرون می آورم . مقنعه برای ما دخترها هیچ مزیتی که نداشته باشد ، همین یک مزیت را دارد که می شود به آسانی سر تمام کلاس هایی که باید مدام ساعتت را نگاه کنی ، هندزفری را توی گوشهایت بچپانی و استاد هم هیچ نفهمد و فکر کنی به همه آن لحظه هایی که دوست داری ، آن ها که یک روزی اتفاق افتاده اند و آن ها که هرگز اتفاق نیفتاده اند . استاد انقلاب تبدیل می شود به یک تصویر بی صدا ، تصویر متحرک بی صدا . خیلی آرامش بخش است ، می دانم که یکجورهایی به پاک کردن صورت مسئله شبیه است ، ولی خب یک وقت هایی نمی شود ، یک وقت هایی نمی توانی ، یک وقت هایی نمی خواهی و یک وقت هایی هم می ترسی . این وقت ها باید هندزفری را در گوش هایت بچپانی ، برایان آدامز برای خودش بخواند Here I am و تو فکر کنی که این کجاست که من هستم . It is a new world ، و فکر کنی که بالاخره یک روزی دنیا نو خواهد شد ، دوباره شروع خواهی کرد ، یک روز جدید و تو اینجا خواهی بود .و بعدش که آهنگ Rain هنس زیمر شروع می شود ، فکر می کنی لابد آن روز یک روز بارانی خواهد بود ، فقط چون اسم این آهنگ بی کلام "باران" است و تو باران را دوست داری . می دانی ، یک وقت هایی لازم است از زمان و مکان دل بکنی ، دست برداری از این لحظه و فکر کنی به روزهای خوبی که می آیند ، که می توانند بیایند ...
۸/۲۴/۱۳۹۱

اندر احوالات سوتی های مامورین حراست

اول : خیلی بد است که یک بخش مهمی از دغدغه هایمان ، شده است دغدغه پوشش . یک بخشی از حرف های روزانه ای که برای همدیگر تعریف می کنیم ، مربوط به نوع لباسمان و گشت ارشاد و حراست دانشگاه است . با اینحال می دانید ، از یک لحاظی هم خوب که فکر کنی ، می بینی بد و بیراهی که بخاطر برخوردهای بد مسئولین سر مسئله حجاب نثارشان می شود ، از نظر کارکردی شاید خیلی هم با بد و بیراهی که من ِ دانشجو بخاطر شیرکاکائوی هشتصد تومانی و کاغذ دفتر چهارهزار تومانی نثارشان می کنم ، فرقی نمی کند ، نه اینکه فرقی نکند ، ولی اگر فکر می کنید ، سرگرمی خوبی است برای فراموش کردن مشکلات مملکت ، باید بگویم این خودش یک مشکل است ، می تواند نارضایتی ایجاد کند ، امضا جمع کند یا حتی جنبش اعتراضی راه بیندازد . حتی خیلی ها را هم که سر در گریبان خودشان دارند و از سیاست هم خیلی خوششان نمی آید ، وادار می کند که برای گفتنِ زیر لبی یک فحش ساده کوچک به مسئول حراست هم که شده ، سرشان را از این گریبانشان بیرون بیاورند . باور کنید این کارکرد آخری خیلی کارکرد مهمی است .

 دوم : امروز ساعت هشت صبح بود که داشتیم با دوستم از سر در دانشگاهمان رد می شدیم . همان پالتوی چهارخانه سفید و سیاه و شلوار جین مات سورمه ای تنم بود ، بدون آرایش ، موهایم را بدون هیچ آرایش خاصی کشیده و از پشت بسته بودم ، مثل همیشه ، مثل یک هفته ای که با همین لباس از جلوی همین مامور حراست بی هیچ مشکلی عبور می کردم . اما امروز انگار که فرق می کرد ، دست مبارک مامور حراست ، بالاخره دامن ما را هم گرفت . اولش که نفهمیدم با منست ، بعد از اینکه چند بار صدایم کرد که "خانم کارتت؟" تازه رویم را برگرداندم و فهمیدم که با منست و همان ماجرای همیشگی گرفتن کارت و حراست و تذکر . اما ایندفعه یک فرق اساسی داشت ، آن هم اینکه نگهبان جلوی در دانشگاه با صدای بلند بنده را ارجاع دادند به خانمی که آنطرف تر ایستاده بودند : " لطفا ایشون چک بشن ! " از خدا که پنهان نیست ، از شما چه پنهان ، اینجور که نگهبان دانشگاه آدم را ارجاع می دهد ، فکر می کنی اینجا سردر یکی از رآکتورهای مهم اتمی است که هنوز هم که هنوز است این کشورهای بیگانه غربی موفق به کشفش نشده اند ، آنهمه دوربینی هم که در اقصی نقاط مسیر ورودی دانشگاه نصب شده ، این دیدگاه را بیشتر تقویت می کند . از آن طرف یکجوری حرف می زند ، انگار قرار است آن خانم محترم فاحشگی ات را چک کند . اینجا همه متهمند به فاحشه بودن ، مگر اینکه خلافش ثابت شود ! انگار نه انگار که اینجا یک محیط علمی و آموزشی است ، من یک دانشجو هستم ، وقت و نیرو و هزینه ام را صرف می کنم برای اینکه در آینده هم برای خودم زندگی خوبی بسازم هم برای مردم و مملکتم ! من اینجا یک مجرمم ، مجرمی که نگهبان جلوی در دانشگاه در حکم نگهبان زندانش است و لابد حق هم دارد با یک فاسد باالفطره مثل من هرطور دلش می خواهد حرف بزند ، دختر بودن مرا ، لطافت جنس مرا و ظرافت های شخصیتی مرا نادیده بگیرد ، سرم فریاد بکشد و حاضر نباشد یک کلمه به حرف های من گوش بدهد . خوبی مامور زن همینست که دیگر نمی تواند برای دختر غلدربازی در بیاورد انگار که یک روزی قصاب سر خیابان محله بوده است و کارش گوش تا گوش بریدن سر گوسفندها . باری ، بنده به حاج خانم مامور حراست ارجاع داده شدم ، اما نکته خنده دارش اینجاست که سرکار خانم محترم ، از فرط معمولی بودن پوشش من ، اشتباهی به جای من ، دوستم را به باد نصیحت گرفت و من که مانده بودم گریه کنم یا بخندم ، با تمسخر گفتم که منظور نگهبان من بودم ! می دانید این مامورین حراست هم بالاخره آدم هستند ، بالاخره در یک همچین وضعیتی حتما می فهمند که خیلی سوتی بزرگی بوده است و باید در تاریخ ثیت شود . حالا حکایت من و سرکار خانم جالب تر هم می شود ، وقتی که یک قدم عقب می رود ، سرتاپای مرا نگاه می کند و آنوقت از خودم می پرسد که چه مشکلی داری ؟! اینجاست که با عکس العمل من مواجه می شود ، با تندی واکنش نشان می دهم و می گویم این رفتارها نتیجه معکوس دارد ، نمی دانم بازخورد این کارهایتان را در دانشگاه دیده اید یا نه ؟ بعدش هم اضافه می کنم که پوشش من هیچ ایرادی ندارد . از روی کارتم اسمم را می خواند ، با حالت تعجب می گوید : " خانم ذاکری ..." مکث می کند ، هیچ نمی گوید ، حرفش نمی آید ، به این بسنده می کند که لباستان هیچ ایرادی ندارد ، می توانید بروید ! 

سوم : بعضی روزها سرویس دانشگاه خیلی شلوغ می شود ، آنقدر که دخترها باید تنگ هم بایستند ، خودشان را کش و قوس بدهند ، تا جای یک نفر دیگر هم بشود که به زور خودش را کنار در جا بدهد و سوار شود . آن وقت است که اتفاقات مسخره ای رخ می دهد ، کافی است راننده بی هوا پایش را روی ترمز بگذارد ، آنوقت همه روی همدیگر ولو می شوند ، اولش صدای جیغ ها از این طرف و آن طرف بلند می شود ، بعدش صدای خنده و مسخره بازی می آید . از آن طرف دختری به این یکی دختر دم در که اصلا هم نمی شناسدش ، می گوید به در تکیه نده ، آنطرف تر ، یکی از این هایی که روی صندلی نشسته اند ، کیف سنگین آن یکی را که ایستاده از دستش می گیرد و روی پایش می گذارد . می دانید ، روزهای شلوغ سرویس دانشگاه ، دخترها را به هم نزدیک تر می کند ، آنقدر که گاهی سر غیبت را باز می کنیم و هر کدام با آدم هایی که اصلا نمی شناسیمشان ، از مامورین حراست و مسئولین دانشگاه غیبت می کنیم . خیلی کمند آدم هایی که از این وضعیت راضی باشند ، همه انگار که خاطره هایشان مثل چرکی زیر پوست بدنشان باد کرده باشد ، با هیجان دوست دارند که بیرونش بریزند ، تا راحت تر شوند ، می خواهند شریک باشند در این اجبار دسته جمعی به حجاب ، شاید چونکه این حس ، احساس آزادی آدم را بیشتر می کند ، به آدم امید رها شدن می دهد ، شاید روزی ... . یک روز در جریان همین غیبت کردن ها بود که از یک دختر چادری با موهای کاملا پوشیده و بدون آرایش شنیدم که گفت : " با این کارها بالاخره یک روزی دانشگاه منفجر می شود ! "
۸/۲۳/۱۳۹۱

موج هایی که دلم برایشان تنگ می شود

زمینه :
مهسا موهای مرا خیلی دوست داشت ، بیشتر از موهای خودش . مدام موهایش را رنگ می کرد ، می خواست تصویر جدیدی را در آینه تجربه کند ، با اینحال همیشه مرا نصیحت می کرد که شب عروسی ات یک وقت این آرایشگرهای سرخود موهایت را رنگ نکنند ، حیف است ! آنموقع نمی دانست که من از مجلس عروسی گرفتن خوشم نمی آید . "موهای نمدارت را اگر ببافی ، وقتی خشک می شود ، موج هایش از این هم بیشتر خواهد شد . " نمی دانست که من بلد نیستم موهایم را ببافم . بلد نیستم با موهای بلندم هیچ کار خاصی بکنم ، حتی بلد نیستم به موهایم سشوار بکشم و بهشان حالت بدهم ، می خواستم این کارها را از مهسا یاد بگیرم ، آخر من خواهر بزرگتر نداشتم که این چیزها را یادم بدهد . بارها و بارها موهایم تا روی کمرم بلند شده ، موج هایش تا روی آرنج دست هایم امتداد یافته و من برای تنوع هم که شده رفته ام و کوتاهش کرده ام ، اما اینبار ، یکجور خیلی بدی دردم آمد . منی که بلد نیستم حتی موهای بلندم را ببافم ، یک جایی در اعماق وجودم بدجوری سوخت از اینکه کوتاهش کردم . . .
۸/۲۲/۱۳۹۱

برای یک دوست

زمینه :
یک زمانی از این وبلاگ خوان های حرفه ای بودم ، مدام سرک می کشیدم به وبلاگ های این و آن و یکجورهایی مقید بودم به اینکه زیر متن های دوستانم حتما یک چیزی بنویسم ، یک اثری از خودم به جا بگذارم . گاهی دقیقه ها فکر می کردم به اینکه چه بنویسم وچگونه بنویسم که در خور متن باشد ، که نویسنده اش را خوشحال کند که اگر بشود یک کمکی کرده باشم با این نظری که می گذارم . اما از وقتی که این شبکه های اجتماعی آمده اند ، همین ها که می توانی با یک کلیک لایک یا پلاس وان بزنی ، با آن یکی کلید پست ها را ریشر کنی ، آدم فکر می کند به زبان بی زبانی همه حرف ها را گفته است . اصلا گاهی دیگر حوصله ات نمی شود انگشت هایت را بجز همان دو تا کلید ، روی کلیدهای دیگری هم تکان دهی . این شبکه های اجتماعی آدم ها را از یک جهاتی تنبل کرده اند . از یک جهاتی وبلاگ ها را تنها کرده اند . راستش را بخواهید برای مدتی حتی یادم رفته بود که خواندن نظرهای یک دوست زیر پست ها چقدر لذت بخش است ، چه حس خوبی به آدم می دهد ورای حسی که لایک زدن و ریشر کردن به آدم می دهد . می فهمی که برای بعضی ها انقدر ارزش داری که یک جاهایی بیایند و بگویند ، من هم کنار تو و نوشته هایت هستم ، بعضی هایی که وقت می گذارند ، فکر می کنند و احساساتشان را زیر پست هایت با تو شریک می شوند . اگر وبلاگ داشته باشید ، خوب می فهمید چه می گویم . حس وبلاگنویسی را که در انتظار یک نظر جدید مدام ایمیلش را چک می کند ، خوب درک می کنید . همه این ها را نوشتم برای تشکر از دوست عزیزی که مدتی است این حس خوب را دوباره برایم زنده کرده ، دوستی که به من حس نزدیکی می دهد ، احساس درک شدن می دهد ، آنقدر عزیز است که احساس خیلی خوبی به من می دهد . شیما ی عزیزم ممنون بخاطر بودنت .

می گویند نوشتن از التهاب بعضی چیزها می کاهد !!!

یک مدتی است ، ایده ای دارم برای دوختن یک مانتوی خردلی که بعضی جاهایش مشکی باشد . دامنش چین دار باشد و پایین دامنش از پارچه مشکی ، کمربند و یقه اش هم مشکی باشد و برای قسمت پشتش هم از یک پالتوی مردانه که در خیابان دیده ام ، الهام گرفته ام . راستش را بخواهید از کرم دوختنش دارم می میرم ! حیف که اینجا وسایل خیاطی ندارم ! اینهم طرح اولیه اش :

۸/۲۱/۱۳۹۱

مادر

رابطه من با مادرم یکجور رابطه خاصی است . مادرم در عین حال که مهربانترین و باگذشت ترین آدم دنیاست ، در کلامش آدم مغروری است . در جواب عباراتی مثل "دوستت دارم" ، "دلم برایت تنگ شده" و امثالهم به یک "مرسی" گفتن اکتفا می کند . به جایش از همان بچگی با در آغوش کشیدن های مداوم و نوازش کردن هایش ، به من می گفت که چقدر دوستم دارد . از آن طرف ، آخرین فرزند مادری بودن که قبل از من دو پسر داشته ، باعث می شود که تنها شنونده بسیاری از اسرار مادرانه ، من باشم و تنها گیرنده تجربیات دخترانه مادرم هم باز من باشم . اینست که ما می توانیم همدیگر را در آغوش بکشیم و ساعت ها با هم حرف بزنیم و اصلا هم متوجه گذر زمان نشویم . جدیدا که بیشتر در بحر رابطه خودم و مادرم رفته ام ، دیده ام که از وقتی بزرگتر شده ام ، خیلی وقت ها این منم که مادرم را مثل بچه ها لوس می کنم . آنقدر نازش می کنم و عبارات محبت آمیز برایش می گویم که انگار اوست که بچه منست ، آخر من تنها فرزند این خانواده ام که از لحاظ محبت کلامی در عین مغرور بودن یک کمی هم به پدرم رفته ام ، محبتم را به آن ها که خیلی دوستشان دارم گاهی ابراز هم می کنم . می دانید ، رابطه من و مادرم یکجور رابطه روحی جسمی است . آنقدر مرا از کودکی در آغوشش کشیده است که آغوشش یک بخش خیلی مهمی از زندگی ام شده است . جایی است که به آن می گویم "دروازه بهشت" ، به خودش هم گفته ام ، وقتی سرم را روی سینه اش می گذارم ، یک حس خیلی خوبی دارم ، وقتی صدای تپش های قلبش را می شنوم ، در کنار حس عاطفی و روحی عمیقی که پیدا می کنم ، یک شادمانی جسمانی هم در اعماق وجودم می پیچد . یک مدت که نمی بینمش ، دلم به حدی برایش تنگ می شود که با دیدن هر مادری در خیابان تا آستانه گریه کردن هم پیش می روم . شاید بخاطر همین رابطه روحی جسمی است که بلا استثنا هر خبری که درباره نسرین ستوده می شنوم ، گریه ام می گیرد . آخر او هم یک مادر است . گریه ام می گیرد از ملاقات های کابینی که در آن ها نمی توانی مادرت را به آغوش بکشی و سرت را روی سینه اش بگذاری و صدای تپش های قلبش را بشنوی ، انگار که بهترین نقطه روی زمینت گم شده باشد . خدایا خودت کمکشان کن ، نگذار یک در از درهای بهشت روی زمین بسته شود ...

خط ، نیم خط ...

زمینه :
گاهی وقت ها یک اتفاقاتی باعث می شوند که فکر کنی به اینکه فلانی که تا دیروز اصلا هم نمی شناختیش ، آرزوهایی برای خودش داشته لابد . لابد یکی را داشته که عاشقش بوده ، لابد یک کارهایی داشته که می خواسته در آینده انجامشان بدهد ، یک حرف هایی داشته که می خواسته یک وقتی حتما برای کسانی بگویدشان ، یک جاهایی بوده که می خواسته یک روزی کوله پشتی اش را پر کند و یک سری هم به آنجا ها بزند . به همه این ها فکر می کنی ، در حالی که اصلا نمی دانستی فلانی تا دیروز که بود و چه می کرد و اگر در یک خیابانی از کنارت عبور می کرد ، آنقدر برایت غریبه بود که اصلا نمی دیدیش ، چه برسد به اینکه بخواهی در رویاهایت سرکی هم به افکار و احساساتش بزنی . حالا همه آن افکار و احساسات مثل خطی در فضا قطع شده است و نیمه کاره مانده است و تو فکر می کنی ،آن خط می توانست ، عزیز من باشد ، اصلا می توانست تو باشی ، چرا راه دور برویم ، اصلا می توانست خود من باشد ! اینقدر ساده شده است نیمه کاره ماندن آدم ها در این مملکت ...
۸/۱۵/۱۳۹۱

درک نشدگان

زمینه :
من از دوران بچگی ام ، یعنی همان وقت هایی که در کلاس اول و دوم دبستان ، بعضی شاگردها ، تنبل و درس نخوان بودند و معلم مدام ولیشان را به مدرسه می خواند ، معتقد بودم که برای هر آدمی یک کاری هست که آنقدر به انجام دادنش علاقه داشته باشد که پشتکارش بتواند نداشتن استعداد را جبران کند و برای هر آدمی حتما یک زمینه ای هست که در آن خیلی استعداد داشته باشد ، حتی اگر همشاگردی های کلاس اولش ، او را خنگ خطاب کنند ، حتی اگر هرچه معلم کلاس اول تلاش کند تا به او بفهماند که دو به علاوه دو چند می شود ، حواسش به زنی باشد که آن سوی دیوارهای مدرسه ، لباس های نوزادش را روی نرده های بالکن طبقه چهارم آپارتمانی پهن می کند .

 آدم ها خیلی با هم فرق می کنند ، هیچ آدمی شبیه آن دیگری نیست . آدم ها مثل تکه های پازلی هستند که فقط و فقط باید سر جای درست خودشان قرار بگیرند ، تا کارکرد مناسب را داشته باشند . حالا حساب کنید ، نزدیک هفتاد ، هشتاد میلیون قطعه پازل ، در کشوری که نه مردمش و نه مسئولانش چندان تفاوت ها را برنمی تابند ، چه برسرشان می آید ؟ همه قطعه ها باید یا مربعی باشند یا مستطیلی ، وگرنه جایی برای نشستنشان پیدا نمی شود . در همچین وضعیتی ، آدم ها اصلا نمی فهمند چه چیزی را دوست دارند ، خیلی از استعدادهای زندگیشان ناشناخته و بلااستفاده می ماند ، اینجا آدم ها اصلا کشف نمی شوند . یک مثالش اینست که در نگاه عموم (شاید هم محیط اجازه تحقق یافتن راه های دیگر را نمی دهد .) راه رسیدن به موفقیت ، درس خواندن و دانشگاه رفتن است که در این پروسه هم دکتر و مهندس شدن یعنی زندگی بهتری داشتن . حالا اگر کسی هم پیدا شود که حوصله درس خواندن و مهندس و دکتر شدن نداشته باشد ، حتما هم بیشعور است ، هم بی فکر ، هم احمق و لاابالی ! اصلا به نظر من یکی از اقشاری که واقعا درک نمی شوند ، همین آدم های درس نخوان هستند ، درس نخوان هایی که نمی دانند چه چیز می خواهند و چه چیز دوست دارند و به کجا می خواهند بروند ، فقط می دانند که دوست ندارند بنشینند و این کتاب های روبه رویشان را بخوانند و بروند امتحان بدهند و معدل الف بشوند ! نه اینکه دوست ندارند ، نمی توانند . خود من یکیشان ، اسمش را هرچه می خواهید بگذارید ، افسردگی ، تنبلی ، بی فکری ، نمی توانم ! وقتی به پشت سرم نگاه می کنم ، به تهوع وقت های درس خواندنم نگاه می کنم و به درس هایی که پاس کرده ام ، خودم را بیشتر شبیه آدمی می بینم که پا ندارد و به زور خودش را روی زمین می کشاند تا یک مسیری را طی کند ، حالا این وسط گهگاهی شانسکی یک نمره خوبی هم گرفته ام ، ولی مهم اینست که خودم را روی زمین کشیده ام و پای دویدن نداشته ام . از رشته ام بیزار نیستم ، ولی عاشقش هم نیستم ، قبلا هم گفته ام ، نشسته ام دو دو تا چهار تا کرده ام و دیده ام باید بیایم اینجا ، باور کنید راه دیگری نبود .باور کنید یک جایی ایستاده بودم که مجبور بودم اینطور انتخاب کنم ، چون نمی دانستم من کدام قطعه پازلم و آن ارض موعود کجاست که باید بروم و در آن جای گیرم . همیشه حسرت اینهایی را داشتم که با شور و علاقه درس می خوانند ، ساعت ها پای کتاب و درس می نشینند و نه به بهانه آب خوردن ، نه گرسنگی و نه حتی دستشویی رفتن ، یعنی همان بهانه هایی که بواسطه اش هر ربع ساعت یکبار خودم را از پای کتاب بلند می کنم ، از پای کتاب بلند نمی شوند . همیشه دلم می خواست مثل این ها باشم ، همه تلاشم را می کردم که برای درس خواندن جذابیت ایجاد کنم ، ادای معلم های سر کلاس را در می آوردم ، ادای مجری های تلویزیون را در می آوردم ، خودکار عوض می کردم ، دنبال کاغذ چرکنویس های مرغوب می گشتم ، اما این کارها فایده نداشت ، مشکل جای دیگری بود .

راستش را بخواهید همه این ها را نوشتم برای اینکه بگویم ، درس نخواندنم از سر تنبلی نیست ، جدیدا من هم یک کاری پیدا کرده ام که بخاطر انجام دادنش حاضرم شب تا صبح بیدار بمانم ، چند روز متوالی اصلا نخوابم و مدام و یک ریز دنبال انجام دادنش باشم : "خیاطی" ! بله ، از خیاطی کردن خوشم می آید ، تنها یک ماه و نیم کلاس رفتم و در عرض همین مدت کوتاه ، برای خودم چهار تا مانتو دوختم . صبح ها کلاس می رفتم و شب ها هم تکالیفم را در قالب لباس های سایز کوچک انجام می دادم و هم برای خودم مانتو می دوختم . حالا که آمده ام اینجا و بساط خیاطی ام نیست ، دلم برایش تنگ شده ، پرم از ایده های مختلف برای دوختن لباس های مختلف : مانتو ، لباس شب ، کت ... . می توانم سرم را بالا بگیرم و با افتخار (!) بگویم که من هم یک کار مفیدی سراغ دارم که برای انجام دادنش حاضرم ساعت ها بیخوابی بکشم و خوشحال هم باشم !

خیاطی را آنقدر دوست ندارم که پیشه زندگی ام باشد ، ولی این ها را نوشتم ، برای اینکه بگویم آدم ها اگر راهشان را پیدا کنند ، علاقه و انگیزه کافی داشته باشند ، می شود که خیلی بهتر از این باشند که هستند ، باید درکشان کرد و گذاشت که خودشان هم خودشان را درک کنند ، آدم هایی که نمی توانند در راهی که می روند ، بدوند ، خودشان بیشتر از هر کس دیگری غصه می خورند ، وقتی آدم هایی را می بینند که با سرعت از کنارشان عبور می کنند ، چه غمی روی دلشان می نشیند . شاید اینها هم یک جای دیگر ، در یک مسیر دیگر ، جزو همین دونده ها می شدند .


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت : سه تا از آن چهار تا مانتو را توی عکس می بینید !
۷/۱۵/۱۳۹۱

چرا ؟!

زمینه :
آن ها که زیاد با بانک ها سر و کار دارند ، می دانند که کارهای بانکی را نباید گذاشت برای یک وقت های خاص ، وگرنه در صف های طولانی و شلوغ ممکن است زیر پای آدم علف سبز شود . چند روز پیش یکی از همین مواقع خاص بود که بخاطر یک کار ضروری به بانک رفتم . نیم نگاهی به تک تک باجه ها انداختم و یکی را که نسبت به بقیه باجه ها خلوت تر بود ، انتخاب کردم و در صف ایستادم . یک خانم میانسال با مانتوی مشکی و نوارهای قهوه ای مدام اطراف صف راه می رفت و با تلفن همراهش تند تند داد و بیداد می کرد . چند باری آمد و رفت و قیافه افراد داخل صف را برانداز کرد و دست آخر یکراست به سمت اول صف حرکت کرد . فورا گردن کشیدم و نگاه کردم که ببینم می خواهد چکار کند و حسابی هم گارد گرفته بودم که یک نطق غرایی درباره لزوم مراعات حق دیگران و محترم بودن وقتشان و این ها ایراد کنم که دیدم با نفر اول صف ، حسابی گرم گرفت ، طوری که فکر کردم با هم هستند . وقتی کارشان تموم شد و رفتند ، همه آدم های داخل صف شروع کردند به بد و بیراه گفتن : " چه آدم های بی ملاحظه ای . " ، " تو این مملکت باید مثل اینا زرنگ باشی تا کارت راه بیفته ." ، "وقت مردمو می دزدن فکر می کنن با بقیه دزدیا فرق داره ." تازه فهمیدم ، بله ، همان فکر اولم درست بوده و این خانم از صف جلو زده بود .
ناراحت کننده است دیدن اینهمه آدم شاکی که جرات ندارد اعتراضش را بیان کند و از حق مسلم خودش دفاع کند . اینهمه محافظه کاری ، اینهمه ترس ، حتی وقتی که موضوع سیاسی و امنیتی که نیست هیچ ، خیلی ساده و پیش پا افتاده هست و به راحتی هم قابل حل ، چرا ؟
۷/۰۲/۱۳۹۱

بی نام و نشانی ...

می دانی ، وقتی برای دلت وبلاگ می نویسی ، نباید نام و نشانت را بدانند . باید یک آدمی باشی جدای آنکه در عالم بیرون هستی ، یکی که هیچ کس هیچوقت نفهمد که بود و کجا بود . انگار که در همین دنیای مجازی به دنیا آمده باشی و همین جا هم بزرگ شده باشی و وبلاگ هم خانه ات باشد . آشنایی های دنیای واقعی محدودیت می آورد . دیگر نمی توانی راحت حرف دلت را بنویسی ، آخر کسانی اینجا هستند که وقتی بفهمند آدم دلتنگ است ، دلتنگ می شوند ، درست مثل دنیای واقعی ، کسانی که نمی خواهی دلتنگیشان را ببینی . دیگر نمی توانی داستان های زندگیت را داستان کوتاه کنی و اینجا بگذاری ، یکهو می بینی شخصیت اول قصه ات ، خودش می آید داستانت را می خواند ، نمی شود دیگر ، اینجا نباید کسی آدم را بشناسد . نباید کسی آدم را بشناسد ، اگر آدم را بشناسند ، نمی توانی بیایی اینجا و بنویسی که امروز ، یکجور بدی دلتنگی . می دانی ، آدم مغروری مثل من نمی تواند گوشی تلفن را دست بگیرد ، به بهترین دوستش زنگ بزند و بگوید :"هی فلانی ، دلتنگم !" نمی توانم ، دست خودم نیست ، عادت کرده ام شریک غم و شادی دیگران باشم ، اما دیگران را فقط در شادی ام شریک کنم ، عادت بدی است ، آدم که نباید همیشه نیشش تا بناگوش باز باشد . یک وقت هایی باید درد دل کنی ، یکی باشد که دستت را بگیرد ، یک بستنی قیفی ساده در یک خیابان پر رفت و آمد مهمانت کند ، آنوقت خانه که می روی ، هنوز دلتنگی ، اما یک چیز استواری ته قلبت آن پشت ها احساس می کنی که دلتنگی ات در مقابلش کمرنگ می شود ، ولی من فقط می توانم غم هایم را برای دیگران بنویسم ، باید بیشتر تمرین کنم ...
۶/۲۴/۱۳۹۱

بعضی چیزها را باید نوشت و گذشت ...

زمینه :
تازه فهمیده ام یکی از بزرگترین غم های دنیا وقتی روی دل آدم می نشیند، که صدای هق هق برادر بزرگترت را بشنوی، وقتی درست رو به رویت نشسته ، وقتی به ناگاه بغضش می ترکد و شانه های مردانه اش به لرزه می افتد و تو نمی دانی باید چه چیز بگویی ، همه کلمات دنیا برای گفته شدن از زبان خواهری که ده سال کوچکتر است مسخره می آید ، به قول دوستی ، این وقت ها فقط باید در آغوش کشید . اما من هیچکار نکردم ، رو به رویش نشستم و پا په پایش خیره گریه کردم ، اما صدای هق هق من را کسی نشنید و برای کسی هم نشد که بگویم ، چون هیچ کس در این خانه تاب یک غصه بیشتر را ندارد ، باید می نوشتمش ، چاره ای نبود ...
۶/۱۸/۱۳۹۱

او رفت ...

زمینه :
در این عصرهای دلگیر پاییزی جای خالی یک نفر در این خانه ، مرا سخت آزار می دهد ، جای خالی یک خواهر ، خواهری که تنها برای سه سال داشتمش و در چشم بر هم زدنی ، بال گشودنش را دیدم . دلم چه تنگ می شود ، برای بودنش ، برای لبخندهایش ، برای نگاهش ، برای همه لحظه هایی که کنارم بود و همه لحظه هایی که کنارم نبود ، اما می دانستم که اگر بخواهم ، کنارم است . چقدر سخت است از دست دادن ناگهانی عزیزی که دوستش می داشتم و دیدن سیمای برادری که عزیزش را از دست داده است و مادری که اسطوره درد است و عزیز عزیزش را از دست داده است . آدم چقدر خوب می فهمد که این دنیا جای دلبستن نیست ... اما مگر می شود ؟
۴/۲۷/۱۳۹۱

به کجا چنین شتابان ...

زمینه :
موزاییک های کف پیاده رو که در ساعات شلوغی بدجور تو سری خور عابرین پیاده ای می شوند که از پررفت و آمدترین خیابان شهر عبور می کنند ؛ ویترین های پر زرق و برق مغازه ها که با یکدیگر در رقابتند تا اجناس خود را هر چه بیشتر در چشم عابران بیندازند ؛ درخت های حاشیه خیابان که تنها صبح های زود سایه هاشان بر اقتدار آفتاب کویری می چربد و هنگام غروب هم که دیگر رمقی در چیزی نیست ، بویژه آن ها که بدجور در زیر تازیانه های این اقتدار ، تفتیده شده اند ؛ سطل آشغال های مشبک زرد و نارنجی گوشه خیابان که من همیشه با خودم فکر کرده ام با وجود شیارهای به آن بزرگی همه آشغال هایشان باید روی پیاده رو بریزد و هیچوقت هم اینطور نمی شود ؛ آسفالت خسته و داغ کف خیابان و خط کشی های سفید رویش ؛ ماشین ها ، ماشین ها را فراموش کرده ام ، همان ها که از صدای لبریز شدن کاسه صبرشان در سنگینی ترافیک ، آدم سرسام می گیرد ؛ حتی پیچ های زنگ زده پل عابر پیاده که آن دختر می ترسید پاشنه کفش خواهر حامله اش به آن ها گیر کند ؛ بله ، همه و همه سال هاست که به شنیدن این صدا خو کرده اند ؛ دقت کنید ، سال هاست ، نه روزهاست ، نه ساعت هاست ، نه دقیقه هاست ، سال است ، سال هاست : " نویسنده اش خودم هستم ! " در شگفتم که چطور هر بار که از کنار این صدا عبور می کنم ، چهار ستون بدنم در هم نمی پاشد !

نخستین بار سه سال پیش ، نزدیکی های پل عابر پیاده چهارراه طهماسب آباد ، مردی را دیدم که سنش با میانسالی و پیری در جدال بود ، با ظاهری آراسته و ادبیاتی که ویژه آدم های لطیف است ، آدم هایی که یا شاعرند ، یا نثر ادبی می نویسند ، یا با این ها مانوسند ، شاید اوج خلاقیتش برای ماندن در جرگه نویسنده ها و دستفروش نشدن ، ایستادن در کنار خیابان با چند کتاب در دست بود و تکرار مداوم این جمله با همین لحن کتابی که من برایتان می نویسم : " نویسنده اش خودم هستم ." این یک داستان نمادین نیست ، یک قصه نیست ، فیلنامه یک فیلم نیست ، این واقعیت تلخ شهر ماست . و تلخی اش وقتی بیشتر می شود ، وقتی آدم را به های های گریستن وامیدارد که هنوز هم بعد از سه سال من آن مرد را گوشه پیاده رو می بینم ، با همان کتاب ها در دست ، انگار که جزئی از در و دیوار این شهر شده است ...
۳/۲۵/۱۳۹۱

مسئله حجاب

من نمی دانم این پشه ها با آن هیکل نحیف و فسقلیشان چطور می توانند تا طبقه چهارم ساختمان ما بالا بیایند و شب تا صبح دست از سر کچل ما برندارند و همین طور خون ما را بمکند و بمکند و بمکند و هیچ کاری هم از دست ما بر نیاید ! این یعنی یک بن بست واقعی ! اما یک خوبی هم دارد و آن اینست که چون از دست نیش این پشه ها و خارش مداوم اقصی نقاط بدن ، آدم نمی تواند درست و حسابی بخوابد ، خواب ها و کابوس هایش یادش می ماند ! باور کنید ، یک اصل روانپزشکی هست که می گوید اگر می خواهید به ابعاد تاریک ضمیرناخودآگاهتان پی ببرید ، قبل از خواب چند لیوان آب بخورید ، آن وقت برای قضای حاجت هم که شده هی از خواب بیدار می شوید ، در نتیجه رویاهایتان از یادتان نمی رود ، به شرطی که همان موقع آن ها را یادداشت کنید . حالا نیش این پشه ها برای ما شده است در حکم همان لیوان آب . از قدیم هم گفته اند خدا هیچ موجودی را بیهوده خلق نمی کند ، این خودش یکی از دلایل خلقت پشه هاست ، بالاخره در مصرف آب باید صرفه جویی کرد . بگذریم ، دیشب همین طور که در رختخواب غلت می زدم و اقصی نقاط بدنم را می خاراندم و با پشه ها در جنگ و جدال بودم ( اصلا این خونه ما شده جنگل های استوایی ! والو ) ، بله ، در همین حین خواب می دیدم که باران می آید و من با تی شرت و شلوار جین (!) ، در حالی که کوله پشتی ام را روی دوشم انداخته ام و موهایم را روی شانه ام ولو کرده ام ، می روم تا در کتابخانه دانشکده فنی درس بخوانم ( تاثیر ایام امتحانات در ضمیر ناخودآگاه رو دارین ؟) ! همین طور که راه می رفتم داشتم یک موسیقی ملایم خارجکی با هندزفری گوش می دادم که نمی دانم چه بود و موهایم به تدریج بر اثر قطره های باران خیس می شد و در اثر این خیسی فر می خورد و من هی ذوق می کردم و هی فکر می کردم که شباهت عجیبی به این خواننده ها و بازیگرهای خارجکی پیدا کرده ام که همیشه از ما خوشگلترند ! ( برادر من ، خواهر من حقیقت تلخه ! ) هنوز خواب بودم که به خودم گفتم این رویایی بیش نیست و تو هرگز نمی توانی در واقعیت چنین چیزی را تجربه کنی و بعدش هم بیدار شدم و انگار که رویای صادقه دیده باشم ، دقایقی چند همچنان در کف ماجرا بودم .

من واقعا نمی دانم که چقدر از این میل خودنمایی و زیبا بودن ذاتی زن هاست و چقدرش معلول جامعه و این ها و تا چه حدش طبیعی هست و این ها ، اما این را خوب می دانم که واقعا دلم می خواهد در یک خیابان خلوت در حالی که موهایم را روی شانه ام ریخته ام راه بروم و از اینکه هر از گاهی نسیم ملایمی موهایم را در هوا معلق کند ، احساس خوبی داشته باشم ، برایم هم مهم نیست که کسی من را ببیند یا نه ، نفس این تجربه برایم مهم است . حالا اگر به جای خیابان یک دشت سر سبز و خوش آب و هوا هم بود که می شد با پای برهنه روی چمن هایش دوید ، آن هم خیلی خوب است . این ها شاید در میان خواسته های من بلند پروازی باشد ، ولی فکر می کنم اگر یک روز با تی شرت و شلوار جین یک جایی به جز خانه خودمان راه بروم ، حتی با روسری ، باز هم احساس خیلی خوبی خواهم داشت و واقعیتش را بخواهید خیلی بیشتر از این هایش را هم می خواهم ، ولی می ترسم از اینکه بنویسمشان . بدیهی است که وقتی از هفت سالگی ات باید مانتو طوسی با مقنعه بپوشی و همه دختران دور و برت هم همین مدلی باشند ، بترسی از اینکه خیلی چیزها را بنویسی ، یا حتی حیا کنی . من آدمی نیستم که مخالف حجاب باشم ، اصلا ، خیلی جاها حتی ترجیح می دهم چادر هم بپوشم ، بسته به آدم هایش ، اما خب باید اعتراف کنم که عقده بعضی چیزها و بعضی از کارهایی را دارم که با حجاب نمی شود انجامشان داد ،یا حداقل اینجا نمی شود ، در حدی که خوابش را می بینم . به نظرم خیلی های دیگر هم باشند مثل من . خیلی هایی که بعضی هایشان ممکن است مثلا با آرایش های عجیب و غریب دست به عقده گشایی بزنند . مثلا چرا کشور اسلامی ما جزو اولین مصرف کننده های لوازم آرایش در دنیا است ؟ شاید یکی و فقط یکی از دلایلش همین باشد .

حالا چرا این حرف ها را می زنم ؟ آخر این روزها بحث حجاب خیلی داغ شده است . مجبوری حجاب داشته باشی و نوع حجابت هم باید کاملا مطابق قرائت عده ای قلیل از حجاب باشد . یک جور ترسی در ما هست ، وقتی که از خیابان عبور می کنیم ، از سر در دانشگاهمان رد می شویم ، کنسرت می رویم ، به مراکز خرید می رویم ، ترس از اینکه بخاطر نوع پوششمان مواخذه نشویم ، نکند بخاطر "هیچ و پوچ" کارمان به تعهد دادن و این حرف ها بکشد . می دانید ، به نظرم این مسئله اصلا "هیچ و پوچ" نیست ، اگر بود ، نوع پوششمان را عوض می کردیم تا مجبور نباشیم اینقدر هراس داشته باشیم ، این مسئله اینقدر بزرگ است که حتی بخاطرش عقده ای شده ایم ، ساده لوحانه است اگر فکر کنیم با برخوردهای قهری می شود نوع پوشش آدم های یک جامعه را عوض کرد . بعضی ها می گویند می خواهند حواس ملت را از مسئله اصلی پرت کنند . چرا باید حواس ملت را از مسئله اصلی پرت کنند ؟ تا با موج اعتراضات مردم رو به رو نشوند ، تا بتوانند برنامه های دلخواهشان را اجرا کنند بدون اینکه حساسیت زیادی در جامعه ایجاد شود و ... ، حالا حجاب خودش دارد به یک مسئله حساسیت زا تبدیل می شود ، خودش می تواند باعث اعتراض شود ، خودش باعث کینه و تنفر می شود و در لیست بلند بالای کارهایی که حکومت می کند و ما دوست نداریم ثبت می شود و حتی اگر خودش به مسئله اصلی تبدیل شود ، حکومت از این امر سودی نخواهد برد .
 برادر من ، خواهر من ، این ره که تو می روی به . . . به جای خوبی نمی رسد ، نرو ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت : از اینکه بعد از مدت ها با یه پست بلند بالا درمه رو به روز کردم خیلی خوشحالم ، اصن یه وضعی ! آخه قلمم یبس شده بود یه مدت ! ( البته می دونم که شما ممکنه به اندازه من خوشحال نباشید ! :)) )
۱۲/۱۶/۱۳۹۰

برای سه سالگی درمه

زمینه :

بگذار امیدوارانه حرف بزنیم . نه ، مثل اینکه نمی شود . به آدم هایی می مانم که دیگر سنی ازشان گذشته است و آرزوها و امیدهایشان را گذاشته اند برای نوه هایشان . گاهی حس می کنم درست در همان مسیری پیش می روم که همیشه به خودم می گفتم این راه تو نیست، یعنی نه اینکه نیست ، نباید باشد . بدتر از همه اینست که اصلا هم ککم نمی گزد . یعنی نسبت آن وقت هایی که به این موضوع فکر می کنم ، خیلی کمتر از آن وقت هایی است که به آن فکر نمی کنم . با همه این ها ، آمده ام بگویم ، من هنوز زنده ام ، نفس می کشم و آمده ام تا سومین سال وبلاگ نویسی ام را جشن بگیرم ، اگرچه سال چندان پویایی نبود . آمدم بگویم من هنوز هم فکر می کنم که مثل توی فیلم ها ،با اینکه سال هاست آبادانی و بهار و خورشید از سرزمین ها رخت بربسته و زمستان همه جا را احاطه کرده ، قهرمان ها دور هم جمع می شوند و بالاخره یک راهی پیدا می کنند ، بالاخره یک راهی پیدا می کنیم ...
14 اسفند 1390

۱۰/۲۸/۱۳۹۰

اندر احوالات حسرت

یک مدت فکر می کردم چون من در جایی ایستاده ام که نه احساس علاقه شدیدی نسبت به موقعیت کنونی ام دارم و نه موقعیت خاصی هست که حسرت بودن در آن را داشته باشم ، آدم بدبختی هستم ! البته این جمله چندان گویای وضعیت نیست . یک پستی نوشته بود اغلن کبیر . یک جایی آخرش گفته بود که دوست داشت فلان می بود و بهمان می بود و این ها . شاید از این عبارتم خوشش نیاید ، ولی من حسرت حسرت هایش را خوردم ! بالاخره وقتی آدم نسبت به موقعیت کنونی اش بی تفاوت باشد ، یعنی در جایی قرار داشته باشد که تنها بر اساس دو دو تا مساوی چهار تا می شود ها ، آنجاست و اتفاقا در لحظه ای هم که این حساب و کتاب های ریاضی وار را انجام می داده ، هیچ گزینه دیگری که بر مبنای ضرب و تقسیم و جمع و تفریق نباشد ، در ذهن نداشته ، خب نسبت به آن هایی که یک گزینه های دیگری هم داشته اند حسرت می خورد ! حداقلش اینست که در حال حاضر در سنی هستم که داشتن حسرت برایم به معنی کورسوی امید است ! منظورم حسرت هایی است که رفع شدنی باشند ! وقتی حسرت داشته باشی ، یعنی امیدی هست که به سوی چیزی حرکت کنی ، جهت داشته باشی و حتی انگیزه پیدا کنی . البته این موضوع شاید تنها برای من و در موقعیت کنونی ام صدق کند .
با اینکه در دوران دبیرستان ، بصورت غیر جدی به اینکه تغییر رشته بدهم و بروم رشته گرافیک ، فکر کرده بودم ، تازه فهمیده ام که گرافیست شدن ، یکی از حسرت های من است . می توانم سرم را بالا بگیرم و بگویم ، می خواستم گرافیست بشوم ، اما نشد ! می دانی ، معلم های نقاشی کارنابلد (مودبانه ترین فحشی بود که به ذهنم آمد .) دوران دبستان و راهنمایی ، در این زمینه متهم ردیف اولند ، یک جورهایی استعداد آدم را کور می کنند ، آدم را بی علاقه می کنند . اوایل نقاشی زیاد خوبی نداشتم ، اما به تدریج آنقدر پشتکار به خرج دادم که قبل از زنگ های نقاشی همراه یکی از دوستانم که انواع کلاس های نقاشی و خوشنویسی را گذرانده بود ، تکلیف نقاشی همکلاسی ها را برایشان می کشیدیم و از تعریف و تمجید هایشان ذوق مرگ می شدیم . با اینهمه من همیشه از ساعت هنر بیزار بودم . به آدم هیچ آموزش خاصی نمی دهند و انتظار دارند که همان روز اول عین نقاشی های کتاب را برایشان کپی بزنی ، اگر هم نزنی ، تقصیر تو است که پشتکار کافی به خرج نداده ای . هنوز هم درست نمی دانم کدام خاطره تلخی در کنج ضمیر ناخودآگاهم تا این حد مرا از ساعت های نقاشی بیزار کرده بود ، ولی هرچه بود ، زیر سر یکی از همین معلم ها بود .
با خودم فکر می کنم اگر کمی اعتماد به نفس نقاشی کردنم بیشتر بود ، هیچ بعید هم نبود ، که حالا مشغول گرافیک خواندن بودم .در حالت ایده آلش بعد از فارغ التحصیلی و مدتی این طرف و آن طرف چرخیدن ، توی یکی از این مجله های روشنفکری مشغول کار می شدم . از کارم لذت می بردم . از ابداعات تازه ام که نوشته های نویسندگان مورد علاقه ام را می آراست کیف می کردم . وقت های آزادم را به مطالعه کتاب می پرداختم و احساس می کردم در جایی قرار دارم که به همان اندازه که می توانم مفید واقع شوم ، می توانم احساس لذت کنم . حداقلش اینست که می شد برای آینده اش یک موقعیت ایده آل متناسب با آنچه می خواهم ، تصور کرد ، حتی اگر شدنی نباشد . اما نکته جالب تر از همه اینکه درست وقتی به این کشف بزرگ نائل شدم ، فهمیدم یک علاقه های غریب و البته ضعیفی از ژرفنای وجودم نسبت به رشته درسی فعلی ام دارد سر بر می آورد . مثل نقطه های نور کوچکی که تازه از تاریکی تبدیل به نور شده اند و معلوم نیست در میان این خیل عظیم تاریکی که احاطه یشان کرده چه بر سرشان آید . بزرگتر شوند یا خاموش ؟ اگرچه کاملا آگاهانه انتخاب کردم ، اما پیش از این احساسم بی تفاوتی محض بود !




ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت : خدا پدر این امتحانات را بیامرزد که اگر هیچ فایده ای هم ندارند ، مخت را خوب کار می اندازند ، نطقت را غرا می کنند . به آدم حس و انگیزه رمان خواندن و فیلم دیدن می دهند ، انگار که آدم هر فرصتی که از دست درس ها رها می شود ، مثل این زندانی هایی که فرصت هواخوری می یابند ، می خواهد به بهترین شکل نفس بکشد ، وگرنه فرصت از دستش در می رود . یک نگاهی به وضعیت آرشیو وبلاگم بندازید ، خودش گواهی است بر این مدعا !

۱۰/۲۵/۱۳۹۰

این روزهای سخت (!) امتحان

امتحانات هجده واحد درسی این ترم من ، بجز دو واحد عمومی اش که امروز به خیر و خوشی تمام شد ، پنجشنبه این هفته شروع می شود و چهارشنبه هفته بعدش هم به اتمام می رسد . به عبارت دیگر سر و تهشان در کمتر از یک هفته به هم آورده می شود ! حالا بنده مثل این ها که اداره هواشناسیشان اعلام کرده ظرف چهار روز آینده طوفان عظیمی در راه است و تا یک هفته قحطی می شود و از منزل خارج نشوید ، خطرناک است و این ها ، آذوقه جمع می کنم ! رفته ام شیر و نان و مرغ خریده ام ، آمده ام حساب کرده ام که سر چند تا از امتحان ها ممکن است حس تنبلی ام گل کند و حوصله غذا درست کردن نداشته باشم ، پس به تعداد مرغ را تکه تکه کرده ام و آماده برای اینکه در کمترین وقت ممکن به سیخ کشیده شود و کباب گردد ، بقیه اش را هم گذاشته ام برای مواقعی که احیانا وقت شود مرغ را درست و حسابی بپزم . رفته ام به دستور مادر برای این روزهای سخت امتحان (!) گردو خریده ام ، البته از نوع پوست نکنده اش ، چون گردوی پوست نکنده ، مثل هندوانه سر نبریده است ، می خواستم قدرت ریسک خودم را امتحان کنم !!!! مادرم معتقد است پنیر با گردو برای تقویت روح و جسم آدمی خوب است ! اصولا گردو در خانواده ما یک چیزی در حد و اندازه های میگو است و همانقدر هم فسفر دارد ، همانقدر هم ارزش و احترام دارد ، حالا یک کمی کمتر ! متاسفانه مغازه گردوفروشی مقدار متنابهی لبنیات های خوشمزه هم داشت که شکم مبارک مارا بالاخره به صرافت انداخت تا راضیمان کند از بین اینهمه خوراکی های خوشمزه ، حداقل برایش پنیر محلی بخریم ! بعله ، در این روزهای سرنوشت ساز قبل از امتحان ، حرف از هر چیزی هست جز درس ! خیالمان هم راحت است ، دلمان هم خوش است ، استرس هم نداریم ، تازه تعداد پروفسورهای بخشمان هم به شش رسیده و همین روزها می شود دانشکده عمران و پزش می ماند برای ما !!! ( آیکون آدم کم ظرفیت و عقده ای !) بعله زندگی این روزها خیلی زیباست و این ها را نوشتم تا سندی باشد درخشان ، بر تارک تاریخ !

۱۰/۲۰/۱۳۹۰

Northern Seas

زمینه :

آهنگNorthern Seas اثر Al Conti مرا به یاد طلوع آفتاب کنار یک دریاچه می اندازد . احساس یک فاتح بعد از استراحت شبانه ی پس از پیروزی و حالا سرآغاز فتح های تازه است ، سرآغاز جاده ای از کنار دریاچه تا قله کوه ها ، جایی که صخره ها و سنگ ها لباس برف بر تن کرده اند و نسیم خنکی که از شمال می وزد ، تنها نشانه موجودیت این برف ها برای ماست ، روی اندام سپید برف ها غلتیده و حالا سرمایش را به گونه های ما می سپارد . حس خوبی است ، احساس افتخار آمیز یک فتح که با زیبایی بیکران یک دریاچه در هم می آمیزد ، با رنگ طلوع آفتاب که روی گل های کنار دریاچه می تابد و هزار تکه ی هزار رنگ می شود و چون غبار حاصل از یک طوفان بر همه چیز می نشیند ، حتی بر گونه های من . تصویر سرخ یک طلوع که به سفیدی می گراید .


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت :
آلبوم Northern Seas را از اینجا دانلود کنید .

۱۰/۱۹/۱۳۹۰

از بازی های چشم و احساس

زمینه :

بعضی وقت ها فصل ها در نگاهم مخلوط می شوند . تازه اول زمستان است ، اما همه چیز جوری است که تابستان را تداعی می کند . در کویر که زمستان درست و حسابی هم ندارد، این مخلوط شدگی ها بیشتر رخ می دهد . تازه اوایل زمستان است ، اما آفتاب آنچنان پرتوهایش را بر همه چیز می پاشد که انگار می خواهد امپراتوری بی حد و حصرش را به رخ بکشد . مثل رهبر ارکستر که با هر حرکت دستش ، سازها را به رقص وا می دارد ، دستش را تکان داده و به ناگاه همه چیز شروع به درخشیدن کرده اند ، شروع به ذوب شدن و تصویرشان مثل تصاویر لرزان اشیای درون یک کارخانه ذوب آهن ، توی چشم آدم می افتد . حس بدی است . اینجا کسی آفتاب سوزنده تابستان را دوست ندارد ، آنهم وقتی که دست های بی رحم پاییز پیکر درخت ها را نحیف تر از آنی کرده است که برگ و باری بر شاخه هایشان مانده باشد ؛ برگ و باری که در تابستان ها می شود زیر خنکای سایه اش خزید . آدم احساس بی پناهی می کند . نسیم ملایمی بسان آخرین لشکر بازمانده از پیکار با امپراتوری سوزان آفتاب که دیگر جانی در پیکرش نیست ، روی گونه هایت بازی می کند . ناتوان و به هم ریخته است ، گاهی هست و گاهی نیست و پرتوهای آفتاب که از هرچیز به درون چشم هایت باز می تابد ، انگار که این بودن نیمه جان را ریشخند می کند . زمستان هنوز به نیمه نرسیده اما تنها تماشای پنجره بعضی از خانه هاست که با فکر خنکای درونشان ، جانت را خنک می کند ، وگرنه من یک روز گرم تابستانی می بینم ، فقط می بینم .