۱۲/۱۶/۱۳۹۰

برای سه سالگی درمه

زمینه :

بگذار امیدوارانه حرف بزنیم . نه ، مثل اینکه نمی شود . به آدم هایی می مانم که دیگر سنی ازشان گذشته است و آرزوها و امیدهایشان را گذاشته اند برای نوه هایشان . گاهی حس می کنم درست در همان مسیری پیش می روم که همیشه به خودم می گفتم این راه تو نیست، یعنی نه اینکه نیست ، نباید باشد . بدتر از همه اینست که اصلا هم ککم نمی گزد . یعنی نسبت آن وقت هایی که به این موضوع فکر می کنم ، خیلی کمتر از آن وقت هایی است که به آن فکر نمی کنم . با همه این ها ، آمده ام بگویم ، من هنوز زنده ام ، نفس می کشم و آمده ام تا سومین سال وبلاگ نویسی ام را جشن بگیرم ، اگرچه سال چندان پویایی نبود . آمدم بگویم من هنوز هم فکر می کنم که مثل توی فیلم ها ،با اینکه سال هاست آبادانی و بهار و خورشید از سرزمین ها رخت بربسته و زمستان همه جا را احاطه کرده ، قهرمان ها دور هم جمع می شوند و بالاخره یک راهی پیدا می کنند ، بالاخره یک راهی پیدا می کنیم ...
14 اسفند 1390