۷/۰۲/۱۳۹۱

بی نام و نشانی ...

می دانی ، وقتی برای دلت وبلاگ می نویسی ، نباید نام و نشانت را بدانند . باید یک آدمی باشی جدای آنکه در عالم بیرون هستی ، یکی که هیچ کس هیچوقت نفهمد که بود و کجا بود . انگار که در همین دنیای مجازی به دنیا آمده باشی و همین جا هم بزرگ شده باشی و وبلاگ هم خانه ات باشد . آشنایی های دنیای واقعی محدودیت می آورد . دیگر نمی توانی راحت حرف دلت را بنویسی ، آخر کسانی اینجا هستند که وقتی بفهمند آدم دلتنگ است ، دلتنگ می شوند ، درست مثل دنیای واقعی ، کسانی که نمی خواهی دلتنگیشان را ببینی . دیگر نمی توانی داستان های زندگیت را داستان کوتاه کنی و اینجا بگذاری ، یکهو می بینی شخصیت اول قصه ات ، خودش می آید داستانت را می خواند ، نمی شود دیگر ، اینجا نباید کسی آدم را بشناسد . نباید کسی آدم را بشناسد ، اگر آدم را بشناسند ، نمی توانی بیایی اینجا و بنویسی که امروز ، یکجور بدی دلتنگی . می دانی ، آدم مغروری مثل من نمی تواند گوشی تلفن را دست بگیرد ، به بهترین دوستش زنگ بزند و بگوید :"هی فلانی ، دلتنگم !" نمی توانم ، دست خودم نیست ، عادت کرده ام شریک غم و شادی دیگران باشم ، اما دیگران را فقط در شادی ام شریک کنم ، عادت بدی است ، آدم که نباید همیشه نیشش تا بناگوش باز باشد . یک وقت هایی باید درد دل کنی ، یکی باشد که دستت را بگیرد ، یک بستنی قیفی ساده در یک خیابان پر رفت و آمد مهمانت کند ، آنوقت خانه که می روی ، هنوز دلتنگی ، اما یک چیز استواری ته قلبت آن پشت ها احساس می کنی که دلتنگی ات در مقابلش کمرنگ می شود ، ولی من فقط می توانم غم هایم را برای دیگران بنویسم ، باید بیشتر تمرین کنم ...
۶/۲۴/۱۳۹۱

بعضی چیزها را باید نوشت و گذشت ...

زمینه :
تازه فهمیده ام یکی از بزرگترین غم های دنیا وقتی روی دل آدم می نشیند، که صدای هق هق برادر بزرگترت را بشنوی، وقتی درست رو به رویت نشسته ، وقتی به ناگاه بغضش می ترکد و شانه های مردانه اش به لرزه می افتد و تو نمی دانی باید چه چیز بگویی ، همه کلمات دنیا برای گفته شدن از زبان خواهری که ده سال کوچکتر است مسخره می آید ، به قول دوستی ، این وقت ها فقط باید در آغوش کشید . اما من هیچکار نکردم ، رو به رویش نشستم و پا په پایش خیره گریه کردم ، اما صدای هق هق من را کسی نشنید و برای کسی هم نشد که بگویم ، چون هیچ کس در این خانه تاب یک غصه بیشتر را ندارد ، باید می نوشتمش ، چاره ای نبود ...
۶/۱۸/۱۳۹۱

او رفت ...

زمینه :
در این عصرهای دلگیر پاییزی جای خالی یک نفر در این خانه ، مرا سخت آزار می دهد ، جای خالی یک خواهر ، خواهری که تنها برای سه سال داشتمش و در چشم بر هم زدنی ، بال گشودنش را دیدم . دلم چه تنگ می شود ، برای بودنش ، برای لبخندهایش ، برای نگاهش ، برای همه لحظه هایی که کنارم بود و همه لحظه هایی که کنارم نبود ، اما می دانستم که اگر بخواهم ، کنارم است . چقدر سخت است از دست دادن ناگهانی عزیزی که دوستش می داشتم و دیدن سیمای برادری که عزیزش را از دست داده است و مادری که اسطوره درد است و عزیز عزیزش را از دست داده است . آدم چقدر خوب می فهمد که این دنیا جای دلبستن نیست ... اما مگر می شود ؟