۹/۱۰/۱۳۹۱

زیر پوست آدم ها

زمینه :
می دانید ، همانقدر که خانه های دانشجویی پسرها می تواند کثیف و شلوغ باشد ، کاغذ ساندویچی که هفته پیش خورده اند از زیر تختشان سر در بیاورد و ماهیتابه ای که چهار روز قبل در آن نیمرو درست کرده اند هنوز کف هال باشد ، خانه دانشجویی دخترها هم می تواند تمام شیرهای آبش خراب باشد ، کلید و پریزهایش فقط وصل یک تکه نوار چسب باشند ، لوله زیر سینک ظرفشوییشان هم گرفته باشد .

چند روز پیش ، با کت و شلوار خاکستری که حالت رسمی و خوبی داشت ، بالا آمد . صاحبخانه ام را می گویم . همان که ترم قبل بخاطر کولری که حق داشتنش در قراردادمان ذکر شده بود ، با هم دعوایمان شد ، سرم داد کشید و آب پاکی را روی دستم ریخت : "نمی گذارم. " و من تمام امتحانات تیرماه را در گرمای کویر بدون کولر سر کردم و تنها کاری هم که از دستم بر می آمد نفرین کردن بود . نه اینکه کاری نکردم ، حتی سراغ بنگاه دار هم رفتم و خواستم که وساطت کند ، ولی فایده ای نداشت . شورای حل اختلاف هم راه حل خوبی بود ، منتهایش وقتی نتیجه می داد که تابستان که هیچ ، دیگر کل قرارداد به اتمام می رسید . یک نفر گفت باید عرصه را برایش تنگ می کردی ، مدام می رفتی و باهایش دعوا می کردی ، راستش را بخواهید ، برایم اینقدرها ارزش نداشت که هر بار در جواب کلام موقر و محترمانه خودم داد و بیداد دریافت کنم ، شاید هم دلم برای پسر بچه ده دوازده ساله اش سوخت ، شاید هم مردش نبودم . نمی دانم .

 آمده بود ببیند چرا فشار آب گرم بالا اینقدر کم است . یک نگاهی به فشار آب انداخت ، بعدش پله های چهار طبقه را پایین رفت ، فشار پمپ را تنظیم کرد ، دوباره بالا آمد . فشار آب خیلی خوب شده بود ، گفت که وقتی فشار پمپ را زیاد می کنند لوله طبقه های پایین می ترکد ، منبع هم که می گذارند ، آبش بوی بدی می گیرد . خودش بدون اینکه من بگویم شروع کرد به ور رفتن با شیرهای آب . تک تک شیرها را باز کرد ، پیچ هایشان را محکم کرد ، واشرهایشان را که در رفته بود سرجایش نشاند ، حتی شیرهای دستشویی را هم بررسی کرد و من در تمام این مدت مثل این بچه ها که زل می زنند به دست های پدرشان تا یک چیزی یاد بگیرند ، زل زده بودم به دست هایش تا بفهمم چه کار می کند . راستش را بخواهید شانس آورده ام از همه امکانات لازم برای کارگاه درس حرفه و فنِ دوران راهنمایی ، وسایل برقی اش را لازم نبود که مدرسه داشته باشد و خودمان می توانستیم بخریم . حداقلش سیستم کاری کلید و پریزها را یاد گرفته ام یک کمی ، وگرنه لابد صاحبخانه باید دوشاخه تلفن و اتو و یخچال را هم درست می کرد . نخواهیم فمینیسم بازی در آوریم ، خانه ای که مدت ها مردی در آن وارد نشده باشد ، عاقبتش همینست . همین طور که با آچار به شیرها ضربه می زد ، می گفت که این پسر پدرمان را در آورده . بعد از اینکه پیوند زده ، مدام باید در اتاقش بماند ، با کسی حرف نزند ، با کسی بازی نکند ، اعصابش به هم ریخته ، هر دو هفته یکبار هم باید برویم تهران تا دکتر ببیندش . شش ماه باید به همین منوال ادامه پیدا کند . آخرش یک عالم عذرخواهی کرد ، از اینکه اینهمه وقت مرا گرفته ، از اینکه بعد از اتمام قرارداد قبلیمان نیامده خانه را چک کند و چیزهای دیگری که مسئولیتش اصلا به گردن او نبود !

مادرم می گوید تازه اگر خوب بشود ، یک عالم مشکلات تازه قد علم می کنند . جسم نحیف یک پسربچه ده دوازده ساله که سرطان امانش را بریده ، شیمی درمانی تمام موهای سر و ابروهایش را ریخته ، نمی تواند برود مدرسه میان پسربچه های قد و نیم قدی بنشیند که یکیشان ، سرما خورده ، آن یکی دستش به طرز ناجوری زخمی شده ، آن یکی اش آسم دارد و هزار و یک جور بیماری دیگر . اینست که جز چند کلاس نتوانسته درس بخواند . مادرش که لااقل در قبال من و در قبال تمام مشکلاتی که با این خانه داشته ام و مسئول مستقیمش صاحب خانه بوده ، خودش را زن دروغ گو و زبان داری نشان داده ، با لبخندی سرشار از امید و آرزوهای معصومانه به پسرش می گوید : "تو خوب بشو ، نمی خواهد درس بخوانی ، برایت یک مغازه می خریم مثل دایی ات ." دلم برایشان می سوزد ، مادرم راست می گوید ، سرطان یک پسربچه ده دوازده ساله ، یک مشکل نیست ، هزار مشکل است که مثل بختک روی زندگی آدم می افتد و وقتی هم بلند می شود ، آنچنان سایه سنگین جسمش را حس می کنی که به سختی بتوانی بلند شوی . نفرین هایم را پس گرفتم ...
۸/۲۹/۱۳۹۱

روزهای خوب آینده ...

زمینه :
استاد انقلاب از روی صندلی اش که مستقیم به صورت من دید دارد بلند می شود ، می رود آن طرف کلاس پشت تریبون قرار می گیرد ، همان جایی که مستقیما به دختر جلوی من دید دارد و این یعنی ، باید فرصت را غنیمت شمرد . هندزفری را از کیفم بیرون می آورم . مقنعه برای ما دخترها هیچ مزیتی که نداشته باشد ، همین یک مزیت را دارد که می شود به آسانی سر تمام کلاس هایی که باید مدام ساعتت را نگاه کنی ، هندزفری را توی گوشهایت بچپانی و استاد هم هیچ نفهمد و فکر کنی به همه آن لحظه هایی که دوست داری ، آن ها که یک روزی اتفاق افتاده اند و آن ها که هرگز اتفاق نیفتاده اند . استاد انقلاب تبدیل می شود به یک تصویر بی صدا ، تصویر متحرک بی صدا . خیلی آرامش بخش است ، می دانم که یکجورهایی به پاک کردن صورت مسئله شبیه است ، ولی خب یک وقت هایی نمی شود ، یک وقت هایی نمی توانی ، یک وقت هایی نمی خواهی و یک وقت هایی هم می ترسی . این وقت ها باید هندزفری را در گوش هایت بچپانی ، برایان آدامز برای خودش بخواند Here I am و تو فکر کنی که این کجاست که من هستم . It is a new world ، و فکر کنی که بالاخره یک روزی دنیا نو خواهد شد ، دوباره شروع خواهی کرد ، یک روز جدید و تو اینجا خواهی بود .و بعدش که آهنگ Rain هنس زیمر شروع می شود ، فکر می کنی لابد آن روز یک روز بارانی خواهد بود ، فقط چون اسم این آهنگ بی کلام "باران" است و تو باران را دوست داری . می دانی ، یک وقت هایی لازم است از زمان و مکان دل بکنی ، دست برداری از این لحظه و فکر کنی به روزهای خوبی که می آیند ، که می توانند بیایند ...
۸/۲۴/۱۳۹۱

اندر احوالات سوتی های مامورین حراست

اول : خیلی بد است که یک بخش مهمی از دغدغه هایمان ، شده است دغدغه پوشش . یک بخشی از حرف های روزانه ای که برای همدیگر تعریف می کنیم ، مربوط به نوع لباسمان و گشت ارشاد و حراست دانشگاه است . با اینحال می دانید ، از یک لحاظی هم خوب که فکر کنی ، می بینی بد و بیراهی که بخاطر برخوردهای بد مسئولین سر مسئله حجاب نثارشان می شود ، از نظر کارکردی شاید خیلی هم با بد و بیراهی که من ِ دانشجو بخاطر شیرکاکائوی هشتصد تومانی و کاغذ دفتر چهارهزار تومانی نثارشان می کنم ، فرقی نمی کند ، نه اینکه فرقی نکند ، ولی اگر فکر می کنید ، سرگرمی خوبی است برای فراموش کردن مشکلات مملکت ، باید بگویم این خودش یک مشکل است ، می تواند نارضایتی ایجاد کند ، امضا جمع کند یا حتی جنبش اعتراضی راه بیندازد . حتی خیلی ها را هم که سر در گریبان خودشان دارند و از سیاست هم خیلی خوششان نمی آید ، وادار می کند که برای گفتنِ زیر لبی یک فحش ساده کوچک به مسئول حراست هم که شده ، سرشان را از این گریبانشان بیرون بیاورند . باور کنید این کارکرد آخری خیلی کارکرد مهمی است .

 دوم : امروز ساعت هشت صبح بود که داشتیم با دوستم از سر در دانشگاهمان رد می شدیم . همان پالتوی چهارخانه سفید و سیاه و شلوار جین مات سورمه ای تنم بود ، بدون آرایش ، موهایم را بدون هیچ آرایش خاصی کشیده و از پشت بسته بودم ، مثل همیشه ، مثل یک هفته ای که با همین لباس از جلوی همین مامور حراست بی هیچ مشکلی عبور می کردم . اما امروز انگار که فرق می کرد ، دست مبارک مامور حراست ، بالاخره دامن ما را هم گرفت . اولش که نفهمیدم با منست ، بعد از اینکه چند بار صدایم کرد که "خانم کارتت؟" تازه رویم را برگرداندم و فهمیدم که با منست و همان ماجرای همیشگی گرفتن کارت و حراست و تذکر . اما ایندفعه یک فرق اساسی داشت ، آن هم اینکه نگهبان جلوی در دانشگاه با صدای بلند بنده را ارجاع دادند به خانمی که آنطرف تر ایستاده بودند : " لطفا ایشون چک بشن ! " از خدا که پنهان نیست ، از شما چه پنهان ، اینجور که نگهبان دانشگاه آدم را ارجاع می دهد ، فکر می کنی اینجا سردر یکی از رآکتورهای مهم اتمی است که هنوز هم که هنوز است این کشورهای بیگانه غربی موفق به کشفش نشده اند ، آنهمه دوربینی هم که در اقصی نقاط مسیر ورودی دانشگاه نصب شده ، این دیدگاه را بیشتر تقویت می کند . از آن طرف یکجوری حرف می زند ، انگار قرار است آن خانم محترم فاحشگی ات را چک کند . اینجا همه متهمند به فاحشه بودن ، مگر اینکه خلافش ثابت شود ! انگار نه انگار که اینجا یک محیط علمی و آموزشی است ، من یک دانشجو هستم ، وقت و نیرو و هزینه ام را صرف می کنم برای اینکه در آینده هم برای خودم زندگی خوبی بسازم هم برای مردم و مملکتم ! من اینجا یک مجرمم ، مجرمی که نگهبان جلوی در دانشگاه در حکم نگهبان زندانش است و لابد حق هم دارد با یک فاسد باالفطره مثل من هرطور دلش می خواهد حرف بزند ، دختر بودن مرا ، لطافت جنس مرا و ظرافت های شخصیتی مرا نادیده بگیرد ، سرم فریاد بکشد و حاضر نباشد یک کلمه به حرف های من گوش بدهد . خوبی مامور زن همینست که دیگر نمی تواند برای دختر غلدربازی در بیاورد انگار که یک روزی قصاب سر خیابان محله بوده است و کارش گوش تا گوش بریدن سر گوسفندها . باری ، بنده به حاج خانم مامور حراست ارجاع داده شدم ، اما نکته خنده دارش اینجاست که سرکار خانم محترم ، از فرط معمولی بودن پوشش من ، اشتباهی به جای من ، دوستم را به باد نصیحت گرفت و من که مانده بودم گریه کنم یا بخندم ، با تمسخر گفتم که منظور نگهبان من بودم ! می دانید این مامورین حراست هم بالاخره آدم هستند ، بالاخره در یک همچین وضعیتی حتما می فهمند که خیلی سوتی بزرگی بوده است و باید در تاریخ ثیت شود . حالا حکایت من و سرکار خانم جالب تر هم می شود ، وقتی که یک قدم عقب می رود ، سرتاپای مرا نگاه می کند و آنوقت از خودم می پرسد که چه مشکلی داری ؟! اینجاست که با عکس العمل من مواجه می شود ، با تندی واکنش نشان می دهم و می گویم این رفتارها نتیجه معکوس دارد ، نمی دانم بازخورد این کارهایتان را در دانشگاه دیده اید یا نه ؟ بعدش هم اضافه می کنم که پوشش من هیچ ایرادی ندارد . از روی کارتم اسمم را می خواند ، با حالت تعجب می گوید : " خانم ذاکری ..." مکث می کند ، هیچ نمی گوید ، حرفش نمی آید ، به این بسنده می کند که لباستان هیچ ایرادی ندارد ، می توانید بروید ! 

سوم : بعضی روزها سرویس دانشگاه خیلی شلوغ می شود ، آنقدر که دخترها باید تنگ هم بایستند ، خودشان را کش و قوس بدهند ، تا جای یک نفر دیگر هم بشود که به زور خودش را کنار در جا بدهد و سوار شود . آن وقت است که اتفاقات مسخره ای رخ می دهد ، کافی است راننده بی هوا پایش را روی ترمز بگذارد ، آنوقت همه روی همدیگر ولو می شوند ، اولش صدای جیغ ها از این طرف و آن طرف بلند می شود ، بعدش صدای خنده و مسخره بازی می آید . از آن طرف دختری به این یکی دختر دم در که اصلا هم نمی شناسدش ، می گوید به در تکیه نده ، آنطرف تر ، یکی از این هایی که روی صندلی نشسته اند ، کیف سنگین آن یکی را که ایستاده از دستش می گیرد و روی پایش می گذارد . می دانید ، روزهای شلوغ سرویس دانشگاه ، دخترها را به هم نزدیک تر می کند ، آنقدر که گاهی سر غیبت را باز می کنیم و هر کدام با آدم هایی که اصلا نمی شناسیمشان ، از مامورین حراست و مسئولین دانشگاه غیبت می کنیم . خیلی کمند آدم هایی که از این وضعیت راضی باشند ، همه انگار که خاطره هایشان مثل چرکی زیر پوست بدنشان باد کرده باشد ، با هیجان دوست دارند که بیرونش بریزند ، تا راحت تر شوند ، می خواهند شریک باشند در این اجبار دسته جمعی به حجاب ، شاید چونکه این حس ، احساس آزادی آدم را بیشتر می کند ، به آدم امید رها شدن می دهد ، شاید روزی ... . یک روز در جریان همین غیبت کردن ها بود که از یک دختر چادری با موهای کاملا پوشیده و بدون آرایش شنیدم که گفت : " با این کارها بالاخره یک روزی دانشگاه منفجر می شود ! "
۸/۲۳/۱۳۹۱

موج هایی که دلم برایشان تنگ می شود

زمینه :
مهسا موهای مرا خیلی دوست داشت ، بیشتر از موهای خودش . مدام موهایش را رنگ می کرد ، می خواست تصویر جدیدی را در آینه تجربه کند ، با اینحال همیشه مرا نصیحت می کرد که شب عروسی ات یک وقت این آرایشگرهای سرخود موهایت را رنگ نکنند ، حیف است ! آنموقع نمی دانست که من از مجلس عروسی گرفتن خوشم نمی آید . "موهای نمدارت را اگر ببافی ، وقتی خشک می شود ، موج هایش از این هم بیشتر خواهد شد . " نمی دانست که من بلد نیستم موهایم را ببافم . بلد نیستم با موهای بلندم هیچ کار خاصی بکنم ، حتی بلد نیستم به موهایم سشوار بکشم و بهشان حالت بدهم ، می خواستم این کارها را از مهسا یاد بگیرم ، آخر من خواهر بزرگتر نداشتم که این چیزها را یادم بدهد . بارها و بارها موهایم تا روی کمرم بلند شده ، موج هایش تا روی آرنج دست هایم امتداد یافته و من برای تنوع هم که شده رفته ام و کوتاهش کرده ام ، اما اینبار ، یکجور خیلی بدی دردم آمد . منی که بلد نیستم حتی موهای بلندم را ببافم ، یک جایی در اعماق وجودم بدجوری سوخت از اینکه کوتاهش کردم . . .
۸/۲۲/۱۳۹۱

برای یک دوست

زمینه :
یک زمانی از این وبلاگ خوان های حرفه ای بودم ، مدام سرک می کشیدم به وبلاگ های این و آن و یکجورهایی مقید بودم به اینکه زیر متن های دوستانم حتما یک چیزی بنویسم ، یک اثری از خودم به جا بگذارم . گاهی دقیقه ها فکر می کردم به اینکه چه بنویسم وچگونه بنویسم که در خور متن باشد ، که نویسنده اش را خوشحال کند که اگر بشود یک کمکی کرده باشم با این نظری که می گذارم . اما از وقتی که این شبکه های اجتماعی آمده اند ، همین ها که می توانی با یک کلیک لایک یا پلاس وان بزنی ، با آن یکی کلید پست ها را ریشر کنی ، آدم فکر می کند به زبان بی زبانی همه حرف ها را گفته است . اصلا گاهی دیگر حوصله ات نمی شود انگشت هایت را بجز همان دو تا کلید ، روی کلیدهای دیگری هم تکان دهی . این شبکه های اجتماعی آدم ها را از یک جهاتی تنبل کرده اند . از یک جهاتی وبلاگ ها را تنها کرده اند . راستش را بخواهید برای مدتی حتی یادم رفته بود که خواندن نظرهای یک دوست زیر پست ها چقدر لذت بخش است ، چه حس خوبی به آدم می دهد ورای حسی که لایک زدن و ریشر کردن به آدم می دهد . می فهمی که برای بعضی ها انقدر ارزش داری که یک جاهایی بیایند و بگویند ، من هم کنار تو و نوشته هایت هستم ، بعضی هایی که وقت می گذارند ، فکر می کنند و احساساتشان را زیر پست هایت با تو شریک می شوند . اگر وبلاگ داشته باشید ، خوب می فهمید چه می گویم . حس وبلاگنویسی را که در انتظار یک نظر جدید مدام ایمیلش را چک می کند ، خوب درک می کنید . همه این ها را نوشتم برای تشکر از دوست عزیزی که مدتی است این حس خوب را دوباره برایم زنده کرده ، دوستی که به من حس نزدیکی می دهد ، احساس درک شدن می دهد ، آنقدر عزیز است که احساس خیلی خوبی به من می دهد . شیما ی عزیزم ممنون بخاطر بودنت .

می گویند نوشتن از التهاب بعضی چیزها می کاهد !!!

یک مدتی است ، ایده ای دارم برای دوختن یک مانتوی خردلی که بعضی جاهایش مشکی باشد . دامنش چین دار باشد و پایین دامنش از پارچه مشکی ، کمربند و یقه اش هم مشکی باشد و برای قسمت پشتش هم از یک پالتوی مردانه که در خیابان دیده ام ، الهام گرفته ام . راستش را بخواهید از کرم دوختنش دارم می میرم ! حیف که اینجا وسایل خیاطی ندارم ! اینهم طرح اولیه اش :

۸/۲۱/۱۳۹۱

مادر

رابطه من با مادرم یکجور رابطه خاصی است . مادرم در عین حال که مهربانترین و باگذشت ترین آدم دنیاست ، در کلامش آدم مغروری است . در جواب عباراتی مثل "دوستت دارم" ، "دلم برایت تنگ شده" و امثالهم به یک "مرسی" گفتن اکتفا می کند . به جایش از همان بچگی با در آغوش کشیدن های مداوم و نوازش کردن هایش ، به من می گفت که چقدر دوستم دارد . از آن طرف ، آخرین فرزند مادری بودن که قبل از من دو پسر داشته ، باعث می شود که تنها شنونده بسیاری از اسرار مادرانه ، من باشم و تنها گیرنده تجربیات دخترانه مادرم هم باز من باشم . اینست که ما می توانیم همدیگر را در آغوش بکشیم و ساعت ها با هم حرف بزنیم و اصلا هم متوجه گذر زمان نشویم . جدیدا که بیشتر در بحر رابطه خودم و مادرم رفته ام ، دیده ام که از وقتی بزرگتر شده ام ، خیلی وقت ها این منم که مادرم را مثل بچه ها لوس می کنم . آنقدر نازش می کنم و عبارات محبت آمیز برایش می گویم که انگار اوست که بچه منست ، آخر من تنها فرزند این خانواده ام که از لحاظ محبت کلامی در عین مغرور بودن یک کمی هم به پدرم رفته ام ، محبتم را به آن ها که خیلی دوستشان دارم گاهی ابراز هم می کنم . می دانید ، رابطه من و مادرم یکجور رابطه روحی جسمی است . آنقدر مرا از کودکی در آغوشش کشیده است که آغوشش یک بخش خیلی مهمی از زندگی ام شده است . جایی است که به آن می گویم "دروازه بهشت" ، به خودش هم گفته ام ، وقتی سرم را روی سینه اش می گذارم ، یک حس خیلی خوبی دارم ، وقتی صدای تپش های قلبش را می شنوم ، در کنار حس عاطفی و روحی عمیقی که پیدا می کنم ، یک شادمانی جسمانی هم در اعماق وجودم می پیچد . یک مدت که نمی بینمش ، دلم به حدی برایش تنگ می شود که با دیدن هر مادری در خیابان تا آستانه گریه کردن هم پیش می روم . شاید بخاطر همین رابطه روحی جسمی است که بلا استثنا هر خبری که درباره نسرین ستوده می شنوم ، گریه ام می گیرد . آخر او هم یک مادر است . گریه ام می گیرد از ملاقات های کابینی که در آن ها نمی توانی مادرت را به آغوش بکشی و سرت را روی سینه اش بگذاری و صدای تپش های قلبش را بشنوی ، انگار که بهترین نقطه روی زمینت گم شده باشد . خدایا خودت کمکشان کن ، نگذار یک در از درهای بهشت روی زمین بسته شود ...

خط ، نیم خط ...

زمینه :
گاهی وقت ها یک اتفاقاتی باعث می شوند که فکر کنی به اینکه فلانی که تا دیروز اصلا هم نمی شناختیش ، آرزوهایی برای خودش داشته لابد . لابد یکی را داشته که عاشقش بوده ، لابد یک کارهایی داشته که می خواسته در آینده انجامشان بدهد ، یک حرف هایی داشته که می خواسته یک وقتی حتما برای کسانی بگویدشان ، یک جاهایی بوده که می خواسته یک روزی کوله پشتی اش را پر کند و یک سری هم به آنجا ها بزند . به همه این ها فکر می کنی ، در حالی که اصلا نمی دانستی فلانی تا دیروز که بود و چه می کرد و اگر در یک خیابانی از کنارت عبور می کرد ، آنقدر برایت غریبه بود که اصلا نمی دیدیش ، چه برسد به اینکه بخواهی در رویاهایت سرکی هم به افکار و احساساتش بزنی . حالا همه آن افکار و احساسات مثل خطی در فضا قطع شده است و نیمه کاره مانده است و تو فکر می کنی ،آن خط می توانست ، عزیز من باشد ، اصلا می توانست تو باشی ، چرا راه دور برویم ، اصلا می توانست خود من باشد ! اینقدر ساده شده است نیمه کاره ماندن آدم ها در این مملکت ...
۸/۱۵/۱۳۹۱

درک نشدگان

زمینه :
من از دوران بچگی ام ، یعنی همان وقت هایی که در کلاس اول و دوم دبستان ، بعضی شاگردها ، تنبل و درس نخوان بودند و معلم مدام ولیشان را به مدرسه می خواند ، معتقد بودم که برای هر آدمی یک کاری هست که آنقدر به انجام دادنش علاقه داشته باشد که پشتکارش بتواند نداشتن استعداد را جبران کند و برای هر آدمی حتما یک زمینه ای هست که در آن خیلی استعداد داشته باشد ، حتی اگر همشاگردی های کلاس اولش ، او را خنگ خطاب کنند ، حتی اگر هرچه معلم کلاس اول تلاش کند تا به او بفهماند که دو به علاوه دو چند می شود ، حواسش به زنی باشد که آن سوی دیوارهای مدرسه ، لباس های نوزادش را روی نرده های بالکن طبقه چهارم آپارتمانی پهن می کند .

 آدم ها خیلی با هم فرق می کنند ، هیچ آدمی شبیه آن دیگری نیست . آدم ها مثل تکه های پازلی هستند که فقط و فقط باید سر جای درست خودشان قرار بگیرند ، تا کارکرد مناسب را داشته باشند . حالا حساب کنید ، نزدیک هفتاد ، هشتاد میلیون قطعه پازل ، در کشوری که نه مردمش و نه مسئولانش چندان تفاوت ها را برنمی تابند ، چه برسرشان می آید ؟ همه قطعه ها باید یا مربعی باشند یا مستطیلی ، وگرنه جایی برای نشستنشان پیدا نمی شود . در همچین وضعیتی ، آدم ها اصلا نمی فهمند چه چیزی را دوست دارند ، خیلی از استعدادهای زندگیشان ناشناخته و بلااستفاده می ماند ، اینجا آدم ها اصلا کشف نمی شوند . یک مثالش اینست که در نگاه عموم (شاید هم محیط اجازه تحقق یافتن راه های دیگر را نمی دهد .) راه رسیدن به موفقیت ، درس خواندن و دانشگاه رفتن است که در این پروسه هم دکتر و مهندس شدن یعنی زندگی بهتری داشتن . حالا اگر کسی هم پیدا شود که حوصله درس خواندن و مهندس و دکتر شدن نداشته باشد ، حتما هم بیشعور است ، هم بی فکر ، هم احمق و لاابالی ! اصلا به نظر من یکی از اقشاری که واقعا درک نمی شوند ، همین آدم های درس نخوان هستند ، درس نخوان هایی که نمی دانند چه چیز می خواهند و چه چیز دوست دارند و به کجا می خواهند بروند ، فقط می دانند که دوست ندارند بنشینند و این کتاب های روبه رویشان را بخوانند و بروند امتحان بدهند و معدل الف بشوند ! نه اینکه دوست ندارند ، نمی توانند . خود من یکیشان ، اسمش را هرچه می خواهید بگذارید ، افسردگی ، تنبلی ، بی فکری ، نمی توانم ! وقتی به پشت سرم نگاه می کنم ، به تهوع وقت های درس خواندنم نگاه می کنم و به درس هایی که پاس کرده ام ، خودم را بیشتر شبیه آدمی می بینم که پا ندارد و به زور خودش را روی زمین می کشاند تا یک مسیری را طی کند ، حالا این وسط گهگاهی شانسکی یک نمره خوبی هم گرفته ام ، ولی مهم اینست که خودم را روی زمین کشیده ام و پای دویدن نداشته ام . از رشته ام بیزار نیستم ، ولی عاشقش هم نیستم ، قبلا هم گفته ام ، نشسته ام دو دو تا چهار تا کرده ام و دیده ام باید بیایم اینجا ، باور کنید راه دیگری نبود .باور کنید یک جایی ایستاده بودم که مجبور بودم اینطور انتخاب کنم ، چون نمی دانستم من کدام قطعه پازلم و آن ارض موعود کجاست که باید بروم و در آن جای گیرم . همیشه حسرت اینهایی را داشتم که با شور و علاقه درس می خوانند ، ساعت ها پای کتاب و درس می نشینند و نه به بهانه آب خوردن ، نه گرسنگی و نه حتی دستشویی رفتن ، یعنی همان بهانه هایی که بواسطه اش هر ربع ساعت یکبار خودم را از پای کتاب بلند می کنم ، از پای کتاب بلند نمی شوند . همیشه دلم می خواست مثل این ها باشم ، همه تلاشم را می کردم که برای درس خواندن جذابیت ایجاد کنم ، ادای معلم های سر کلاس را در می آوردم ، ادای مجری های تلویزیون را در می آوردم ، خودکار عوض می کردم ، دنبال کاغذ چرکنویس های مرغوب می گشتم ، اما این کارها فایده نداشت ، مشکل جای دیگری بود .

راستش را بخواهید همه این ها را نوشتم برای اینکه بگویم ، درس نخواندنم از سر تنبلی نیست ، جدیدا من هم یک کاری پیدا کرده ام که بخاطر انجام دادنش حاضرم شب تا صبح بیدار بمانم ، چند روز متوالی اصلا نخوابم و مدام و یک ریز دنبال انجام دادنش باشم : "خیاطی" ! بله ، از خیاطی کردن خوشم می آید ، تنها یک ماه و نیم کلاس رفتم و در عرض همین مدت کوتاه ، برای خودم چهار تا مانتو دوختم . صبح ها کلاس می رفتم و شب ها هم تکالیفم را در قالب لباس های سایز کوچک انجام می دادم و هم برای خودم مانتو می دوختم . حالا که آمده ام اینجا و بساط خیاطی ام نیست ، دلم برایش تنگ شده ، پرم از ایده های مختلف برای دوختن لباس های مختلف : مانتو ، لباس شب ، کت ... . می توانم سرم را بالا بگیرم و با افتخار (!) بگویم که من هم یک کار مفیدی سراغ دارم که برای انجام دادنش حاضرم ساعت ها بیخوابی بکشم و خوشحال هم باشم !

خیاطی را آنقدر دوست ندارم که پیشه زندگی ام باشد ، ولی این ها را نوشتم ، برای اینکه بگویم آدم ها اگر راهشان را پیدا کنند ، علاقه و انگیزه کافی داشته باشند ، می شود که خیلی بهتر از این باشند که هستند ، باید درکشان کرد و گذاشت که خودشان هم خودشان را درک کنند ، آدم هایی که نمی توانند در راهی که می روند ، بدوند ، خودشان بیشتر از هر کس دیگری غصه می خورند ، وقتی آدم هایی را می بینند که با سرعت از کنارشان عبور می کنند ، چه غمی روی دلشان می نشیند . شاید اینها هم یک جای دیگر ، در یک مسیر دیگر ، جزو همین دونده ها می شدند .


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت : سه تا از آن چهار تا مانتو را توی عکس می بینید !