۱۰/۱۱/۱۳۹۱

بدهکاری ...

خودم هم نمی دانم چرا با وجود پروژه درس بتن آرمه که هنوز اصلا شروعش نکرده ام و دو هفته دیگر باید تحویلش بدهم و با وجود اینهمه درسی که از هیچ کدام چیزی بلد نیستم و دو هفته دیگر امتحانات شروع می شود و با وجود میان ترم هایی که نمره هایشان اصلا امیدوار کننده نیست و با وجود حس بدی که این روزها اغلب اوقات گریبانگیرم است ، چرا امروز صبح شاد و شنگول از خیابان شریعتی کرمان عبور می کردم . آنقدر شاد که وقتی از کنار دختربچه ای رد می شدم که گوشه پیاده رو با چهره ای مبهوت و گرفته کنار بساط جوراب فروشی نشسته بود و یک ترازو هم جلوی رویش ، با خودم گفتم باید شادی ام را با او شریک شوم . البته قضیه یک مقداری خودخواهانه تر بود ، یک مقداری هم احساس گناه قاطی اش بود ، خواستم صادقانه بنویسم که این ها را گفتم . با اینکه چند قدم از بساط دختربچه جلوتر رفته بودم ، برگشتم . از آنجایی که معتقدم با آن هایی که کار می کنند نباید مثل آن هایی که دستشان را جلوی آدم دراز می کنند رفتار کرد ، کنار بساطش نشستم ، جوراب ها را زیر و رو کردم تا یک رنگ قشنگش را پیدا کنم که صدای مردی توجهم را به خودش جلب کرد : "بفرمایید خانم !" من که تازه فهمیده بودم تیرم به سنگ خورده ، یک کمی هم عصبی شده بودم ، پرسیدم : "چند؟"
تلفنش به صدا در آمد ، بعد از چند کلمه صحبت معذرت خواهی کرد و گفت که مشتری دارد .
_ سه تومان
من که دنبال بهانه می گشتم که راهم را بکشم و بروم ، گفتم گران است و از کنار بساط مرد عبور کردم . بلند گفت دو و هشتصد ، توجهی نکردم ، یک بار دیگه گفت دو و پانصد . نتوانستم باز هم همین طور راهم را بکشم و بروم ، با اینکه اصلا یادم نبود همین چند هفته پیش جورابم را چند خریده بودم و اصلا قیمت یک جوراب در چه حدودی است ، برگشتم ، از کنار دختربچه عبور کردم ، کنار مرد ایستادم ، کیف پولم را در آوردم و دو تا دو هزار تومانی بهش دادم . دوباره تلفنش زنگ خورد ، چند کلمه حرف زد و خداحافظی کرد . مرد خوش اخلاقی بود ، همین طور که میان بسته اسکناس هایش دنبال پانصد تومانی می گشت ، برایم گفت که اهل یکی از شهرستان های استان کرمان است ، از وقتی زنش مریض شده ، خانه و مغازه اش را ول کرده و آمده کرمان زندگی می کند . تا وقتی در کرمان مغازه ای برایش پیدا شود ، مجبور است کنار خیابان بساط بچیند. اینکه مدام زنگ می زند خواهر زنش است ، خواستگار دارد و می گوید تو باید درستش کنی .

 می دانی ، یکجورهایی تکان دهنده است که شاهد تظاهر یک مرد مهربان و خوش اخلاق به مهم بودن باشی . مردی که می خواهد بگوید ، اینی نیست که به نظر می رسد و این غمناک است ، دلگیر است .
_ایشاالله یه مغازه گیرتون میاد ، ما هم مشتری می شیم .
می خندد ، انگار که برای رسیدن به آرزوی بزرگش همین یک انگیزه را کم داشته ، یکجور خاصی خوشحال می شود ، مثل مرد مصممی که چیزی به ناامیدی اش نمانده بود ، حالا دوباره امیدوار شده .

من خوشحالیم را با یک نفر شریک شدم ، اما خوب می دانم احساس گناهم برای چیست ، من به همه مردهای مهربان و مودب گوشه پیاده رو و دخترکان مات و خیره کنار بساطشان چیزی بدهکارم ، خودم می دانم آن چیست ...
۱۰/۱۰/۱۳۹۱

لذت آفریدن

زمینه :
اینکه مدت ها طرح یک لباس در ذهن آدم باشد ، مدت ها به این فکر کند که چطور می شود فلان قسمتش را که مدل خاصی است دوخت و آخرش هم یک روز برود مغازه پارچه فروشی از میان همه پارچه ها هرکدام را که دوست داشت انتخاب کند ، بعد بیاید خانه الگوی لباسش را بکشد ، پارچه را قیچی بزند ، بنشیند پای چرخ خیاطی و تکه پارچه ها را به هم بدوزد و آخر سر یک لباس کامل از آب در آورد ، حسش یکجورهایی شبیه برآورده شدن یکی از آرزوهای آدم است . پدرم با یک ذوق خاصی مانتوی جدیدم را نگاه می کند و می گوید ، هر کاری که آخرش یک چیزی تولید شود ، همینقدر لذتبخش است و بعدش از اینکه چقدر تک تک درخت های باغمان را دوست داشته و با آن ها حرف می زده گفت ، از اینکه چقدر فرصت های پول در آوردن و یک شبه پولدار شدن داشته ، اما ترجیح داده یک شرکت تولیدی کوچک داشته باشد که وقتی شب می آید خانه بداند دست چند نفر را بند کرده ، نان چند خانواده را تامین می کند و دست آخراین وسط یک چیزی تولید می شود که به پیشرفت مملکت کمک می کند . همه این ها را که می گوید ، یک برق خاصی توی چشم هایش است ، مخصوصا وقتی از باغ و درخت ها می گوید . پدرم باغبان خوبی است ، حیف که خشکسالی نگذاشت با درخت هایش زندگی کند . حرف های پدرم را خوب می فهمم ، لذت آفریدن یک چیز را خوب حس می کنم ، مضاف بر اینکه او آدم هایی را دارد که بعد از خدا چشم امیدشان است ، و این خیلی لذتبخش است .

 اینجا گفته بودم که طرح یک مانتوی خردلی و مشکی توی ذهنم است ، همین هفته پیش که رفته بودم خانه بالاخره دوختمش . البته ترکیب رنگش فرق می کند . آدمی است دیگر ، وقتی پایش به پارچه فروشی می رسد و آن همه طرح و رنگ های جورواجور می بیند ، هوایی می شود .
۱۰/۰۱/۱۳۹۱

نوابغ علمی تک بعدی

زمینه :
قضیه اول
استاد درس مهندسی ترافیکمان از آن آدم هایی است که خیلی باهوش و تیز هستند و سطح علمی بالایی هم دارند و از نظر اجرایی هم گویا در سطح خوبی قرار دارد . ( این ها را من از دیگران شنیده ام .) سر کلاس از روی نت هایش می خواند و ما می نویسیم . با این وجود جزوه ترافیکمان یک متن بی سر و تهی است . از نظر نگارشی خیلی ضعیف است ، خیلی جاها باید حدس بزنی که استاد چه می خواسته بگوید !

 قضیه دوم 
دارم برای دانشجویان کم بینا کتابی ضبط می کنم با عنوان "روش تدریس ، سخنرانی و پرسش و پاسخ" . قسمت پایین جلدش نوشته "انتشارات دانشگاه شهید باهنر کرمان" . کتاب را که می خوانی پر است از غلط های دستوری ، تایپی و نگارشی . اغلب کتاب هایی که نشر دانشگاه باشند ، همین مدلی هستند .

قضیه آخر 
 دانشگاه ، یک جورهایی محل تجمع نوابغ علمی است ، اما این نوابغ علمی ،بر خلاف انتظار ، از پس انتشار یک کتاب درست و حسابی بدون غلط املایی و نگارشی و ... ، برنمی آیند ، این نوابغ علمی ، از پس گفتن یک جزوه درست و حسابی که معلوم باشد سر و تهش کجاست به دانشجویانشان بر نمی آیند . دارم فکر می کنم اگر به جای اینهمه کلاس عین هم و بی فایده اندیشه اسلامی و اخلاق اسلامی و تفسیر قرآن و تاریخ و انقلاب و ... ، چند واحد املا و انشا برای همه دانشجوها اجباری می شد ، آن وقت وضعمان بهتر از این ها بود . اگرچه مشکل اول خودمان هستیم : نوابغ علمی تک بعدی . آدم هایی که فقط سرشان توی کتاب های درسیشان است ، معدل الف رشته های خودشان هستند ، اساتید آینده دانشگاه ها هستند ، و خارج از کتاب های درسی دنیایی برایشان وجود ندارد .

یلدا نوشت

زمینه :
یلدا نوشت 1

حالا که هم طولانی ترین شب سال است و گویا قرار است همین امروز دنیا هم به آخر برسد و بعدش معلوم نیست خدا چه بازی دیگری سرمان در بیاورد ، باید یک حرف هایی را اینجا نوشت که اگر یک وقتی دری به تخته ای خورد و دنیا تمام شد ، دلمان نسوزد که این حرف ها را باید می گفتیم و نگفتیم . همین چند روز پیش داشتم به این فکر می کردم که اگر واقعا دنیا به آخر برسد چه ؟ دنیا به آخر رسیده و من هم آن کارهایی را که آدم ها معمولا قبل از به آخر رسیدن دنیا انجام می دهند ، انجام نداده ام و این یعنی خسران ، که البته بعدش یادم آمد که امام زمان هنوز ظهور نکرده پس قرار نیست دنیا به این الکی ها هم تمام شود ، آنوقت خیالم راحت شد .

یک وقت هایی فکر می کنم خدا کجای کار نسلی ایستاده است که بالای پنجاه درصدشان دچار افسردگی هستند و این یعنی یک نسل قربانی . خدا کجای کار تک تک آدم های این نسل است که خیلی هایشان حداقل در کلام ، از خدایشان هم هست که همین روزها دنیا تمام بشود برود پی کارش . یک وقت های دیگری هم فکر می کنم که اگر واقعا می شد مطمئن بود که سر یک وقت مشخصی ، مثلا دو ماه دیگر دنیا به آخر می رسید ، خیلی هایمان ، می توانستیم در این دو ماه ، به اندازه مجموع عمر خیلی از انسان هایی که پیش از ما زیسته اند ، زندگی کنیم . این یعنی یک نسل قربانی .

یلدا نوشت 2

یلدای امسال یک فرق مهمی با یلداهای دیگر دارد ، امسال دیگر مهسا نیست . جای خالی یک نفر در خانه ما بدجور حس می شود . مادرم هم همین را می گوید ، می گوید امیر اینجور وقت ها غمگین تر است . حق دارد ، یاد خاطراتش می افتد با کسی که به طرز مسخره ای ، به طرز پوچی ، دیگر نداردش . یاد یلداهایی که مادرم برایمان از خاطراتش با فال حافظ می گفت در طولانی ترین شب های سال . از تمام نوید های خوشی که حافظ داده بود و درست هم در آمده بود . از غزلی که تمام ابیاتش با "بهتر از این" تمام می شود در پاسخ به نیتی که می خواسته بداند ، سال دیگر احوالاتمان چگونه است . نمی دانم امسال هم مادرم به رسم همیشه فال حافظ گرفته یا نه ، ولی کاش حافظ یکی از آن غزل های "بهتر از این" اش را تحویلش داده باشد ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت : از این پست های سیاه خودم متنفرم .
۹/۲۸/۱۳۹۱

درگیر ِ من

زمینه :
بعضی وقت ها تماشای نور لامپ مهتابی بالای تیرک چراغ برق که از لا به لای شاخ و برگ تنها درخت سبز کوچه پهنمان می گذرد و به چشم من می رسد ، می تواند مرا پرتاب کند به جاهایی دوردست . مثل تماشای عکس ماه که توی آب دریا می افتد ، مثل ِ ... ، مثل ِ ... ، نمی دانم ، مثل خیلی چیزهای دیگر برای خیلی هایتان ، اما نور مهتابی برای من چیز دیگری است . درست مثل پیرزنی که تماشای یک عکس سیاه و سفید ترک خورده ، پرتش می کند به دوران کودکی . سُر می خورم به جاهایی که روزهایی بوده ام ولی نمی دانم دقیقا کجاست . سُر می خورم به حس خاطرات خوب ، خاطراتی که اصل بوده اند و احتمالا فرعشان و حتی فرع تر از فرعشان ، نور لامپ مهتابی است که از بالای تیرک چراغ برق ، روی شاخ و برگ تنها درخت سبز کوچه عریض می لغزد و جلوی پای دختربچه پنج شش ساله ای را روشن می کند . و این تنها صحنه ای است که پس از سال ها از آنهمه اصل ، در خاطرش به جا مانده .

کاش می شد خدا را بغل کرد ...

زمینه :
می خواستم بعد از مدت ها ، به جای دکمه های کیبورد روی کاغذ بنویسم . یک حس خاصی دارد روی کاغذ نوشتن . گاهی وقت ها می چسبد ، گاهی وقت ها باید روی کاغذ نوشت . بستگی به درون آدم دارد . سررسیدم را باز کردم ، به جای نوشتن، همین طور الکی اولین چیزی را که داخلش نوشته بودم خواندم :

 "هنوز هم در زندگی من شب هایی هست که با این امید می خوابم که فردا صبحش معجزه ای اتفاق بیفتد . انگار که معجزه ها تنها وقتی همه خوابند روی می دهند . هنوز هم گاهی فکر می کنم خدای مهربانی آن بالا هست که برای آدم های این پایین کارهایی می کند . خدایی که مثل آدم های روی زمین اهل معامله نیست . نه اینکه اگر چیزی بدهی ، بیشترش را بازنگرداند ، اما مثل بازرگان های چشم و نظر تنگ ، همه چیز را حساب نمی کند ، بدون چشمداشت می بخشد ."
۹/۲۳/۱۳۹۱

دل خوشی های کوچک ِ بزرگ

زمینه :
هوا بارانی است و ساعت سه بعد از ظهر ، خیابان خلوت و نیمکت ایستگاه اتوبوس خیس . کنار نیمکت روی جدول همین طور برای خودم راه می روم ، چند قدم جلو ، چند قدم عقب . چقدر خوب است هوای بارانی و خیابان خلوت و تماشای درخت های خیس پارک روبه رو که دست پاییز رنگ در رنگشان کرده است ، آدم نگاهشان که می کند یاد موهای خیس و بلند یک دختر جوان و زیبا می افتد ! آن طرف خیابان ، دو پسربچه در حال عبورند ، یکی می خورد ده یازده ساله باشد و آن یکی پنج ، شش ساله ، با شلوارهای گشاد و یک گرمکن . با دست هایی که از سرما روی سینه هایشان چفت شده . همین طور الکی لبخند گرمی به پسر بزرگتر تحویل می دهم ، لبخندی همراه با تردید که نمی داند از آن چهره سیاه و خسته چه پاسخی می گیرد ، زبان درازی؟ فحش؟ نه ، یک لبخند گرم ، ردیف دندان های سفیدش معلوم می شود ، به من می خندد . چند قدم جلو می رود ، برمی گردد ، می ایستد ، مرا نگاه می کند . من هم نگاهش می کنم . دوباره رویش را به آن سو می کند ، چند قدم آهسته آهسته جلو می رود و دوباره برمی گردد ، می ایستد ، مرا نگاه می کند ، نگاهش می کنم ، رویش را برمی گرداند و دوباره آهسته آهسته می رود . برای بار سوم که برگشت و مرا نگاه کرد ، ناخودآگاه بغضم ترکید. خیابان خلوت ، هوای بارانی و پاسخی به این بزرگی و به این قشنگی در قبال یک لبخند ساده ، برای احساس من کافی بود تا اشکش در بیاید ! مثل مرد بالغ و عاشقی که از سر اجبار ، برای آخرین بار معشوقش را می بیند ، مثل مرد عاشقی که نمی خواهد دل بکند از این صحنه ، از این لحظه ، مدام برمی گشت ، مسیر پنج دقیقه ای را ربع ساعت کش داد ، فقط و فقط برای تماشای سیمای من . پسر کوچکتر که جلوتر از او راه می رفت ، مجبور می شد هربار برگردد ، او را مات و مبهوت نگاه کند که ایستاده و به من خیره شده است و شگفت انگیز تر اینکه او هم هیچ چیز نمی گفت ، نه سوالی پرسید ، نه خواهشی کرد ، فقط پسر بزرگتر را نگاه می کرد ، نگاهی بی چون و چرا ، مثل رفیق سال های جوانی مردی که حالا دارد برای آخرین بار معشوقش را می بیند و می داند که در این لحظه های تلخ ، سکوت از همه چیز بهتر است .
۹/۱۸/۱۳۹۱

اینجا هیچ کس مسئول هیچ چیز نیست ، به جز ...

زمینه :
می دانی ، باید یک وقت هایی فاجعه برای آدم اتفاق بیفتد که خوب به عمق بی کسی اش پی ببرد ، زلزله ای اتفاق بیفتد ، مدرسه ای آتش بگیرد ، اتوبوسی واژگون شود ، آنوقت می فهمی اینجا هیچ کس مسئول هیچ چیز نیست ، فقط این منم که مسئول قلم و اندیشه اش هستم ...

منو بشنو از دور ...

زمینه :
مدتی است دلم یک کنسرت موسیقی خوب می خواهد . منظورم یک جایی است که آدم هایش خاص تر باشند ، مثلا کنسرت موسیقی یک گروه سنتی خوب ، شاید نه چندان هم معروف ، یا یک گروه راک که اصلا هم شناخته شده نیست ، ولی خیلی گروه خوبی است ، یا از این گروه هایی که جدیدا دارند زیاد می شوند و موسیقی سنتی ایرانی را با موسیقی مدرن و غربی تلفیق می کنند ، این ها خیلی خوب هستند . یک کنسرتی باشد ، اولش از آهنگ های ملایم و غمگین شروع شود ، آدم را به یاد همه غم هایش بیندازد ، اشکت را در بیاورد ، یواشکی دستت را روی چشم هایت بکشی و هی حواست باشد که کسی نبیند . آهنگ که تمام شد ، ده دقیقه مثل یک آدم مغبون که همه چیزش را باخته و دیگر امیدی ندارد ، فقط از این آهنگ زیبای غمگین کیف کرده ، همین طور کف بزنی و لبخند تلخی هم روی لب هایت نقش بسته باشد و درونت انگار که بخواهد از یک چیزی منفجر شود ، یک هیجان غمناک ، شاید هم یک بغض فروخورده ، شاید هم گلوله ای از خاطرات غمگین که توی لوله ذهنت گیر کرده و پایین هم نمی رود و دقیقا هم معلوم نیست که چیست . بعدش یک آهنگ شادتر اجرا کنند . اولش آرام باشد ، کم کم با پاهایت روی زمین ضرب بگیری و با انگشتانت روی دسته های صندلی . توی صندلی فرو بروی و پر شوی از یک شادی مفرط ، یک احساس خوب بی دلیل ، یک سبکی نشاط آور ، همین الان است که پرواز کنی . کم کم جمع شروع می کنند به دست زدن ، از یک دست زدن ملایم دو انگشتی شروع می شود و کم کم همراه با ریتم آهنگ تند و محکم و مفرح تر می شود . حالا خوشحالی ات را با یک جمعی شریک شده ای و چه لذتی است شریک شدن با جمع ، مثل پرواز دسته جمعی پرنده ها می ماند . حس خوبی است ، من هم قسمتی از هیجان اینهمه آدم هستم ، همین طور ذوق می کنی ، کیف می کنی ، خودت را هماهنگ و همراه با جعیتی می بینی که همه همین طور بی دلیل خوشحالند ، همین هایی که خیلی هایشان چند دقیقه پیش اشکی هم ریخته اند یحتمل ، این ها همه یشان موجودات عجیبی هستند ، مثل تو ، مثل من توی یک کنسرتی مثل این* .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* یکی از اجراهای گروه "پالت" به اسم "والس شماره 1 "