۱۰/۰۹/۱۳۹۲

آدم های شهر من ...

زمینه :
مرد کنار دست راننده تاکسی می گوید : "چند وقتیه چشام درد می کنه ."
راننده می پرسد : "چرا ؟! دکتر رفتی؟! "
- نه ، کلاه پوشیدم که به سرم باد نخوره ، لابد میگرنه دیگه ، می گن اگه سرما به سر آدم بخوره ، چشاش درد می گیرن . خود درمانی می کنیم ما . (می خندد . )
- نه ، فکر نکنم میگرن باشه ، میگرن ربطی به چشم نداره ، یه دکتر برو .
- آخه فقط یه چشمم درد می کنه ، فقط یکیش می سوزه .
- جدا ؟! خـــــــــــب پس . . . اگه فقط یکیشه ، چیز مهمی نیست . آدم این روزا می ترسه بره دکتر ، می ری دکتر یهو می گن یه مرض عجیب و غریبی داری ، بعد باید خدا تومن پول خرج کنی ، آخرشم معلوم نیس جون سالم به در ببری . چه کاریه ، آدم نشسته داره زندگیشو می کنه .
- آره ، چند تا بچه داری ؟
.
.
.
۹/۲۵/۱۳۹۲

بنی آدم اعضای یک پیکرند

زمینه :
چراغ ها را خاموش کرده ام و در رختخوابم دراز کشیده ام ، اما بیخوابی ام قدرتمندتر از آنست که مقهور رختخواب گرم و نرم و چراغ های خاموش شود . گوشی موبایلم را برمی دارم ، اَپ ها را بالا و پایین می کنم ، چشمم به اپلیکیشن Ino Reader می افتد . با خودم می گویم : " بگذار ببینیم راست می گویند که در حالت آفلاین هم کار می کند ؟" - واقعا چرا کسی باید سر همچین چیز ابلهانه ای دروغ بگوید ؟! مگر ایرانی ها از درآمد این اپلیکیشن های فیدخوان سود می برند مثلا ؟! - ریدر را باز می کنم و بصورت کاملا تصادفی در همان نگاه اول ، به سراغ تنها وبلاگی که بصورت آفلاین هم قابل مشاهده و خواندن است ، می روم . هیچوقت مطالعه وبلاگ "ف" برای من دغدغه نبوده است . هیچوقت از حک شدن عدد 1 ، جلوی اسم وبلاگش ، هیجان زده نشده ام و هیچوقت برای به روز شدنش مثل گم شده ای در کویر ، در جستجوی آب ، انتظار نکشیده ام ؛ برعکس عددها همینطور بیشتر و بیشتر شده اند ، به ده و یازده رسیده اند و من همچنان رغبتی به مطالعه این ده ، یازده پست جدید پیدا نکرده ام . شاید اینبار ، همین عدد بالای جلوی نام وبلاگش ، باعث شد ، بازش کنم و میان پست هایش سرک بکشم . آدم وقتی بیخواب می شود ، یک چیز کشداری می خواهد برای سرگرم شدن و وقتی حوصله کتاب خواندن نداری ، یا کتابی نداری که با حوصله ات جور باشد ، چه چیزی بهتر از ده دوازده پست ناخوانده از یک وبلاگ که نویسنده اش ، چندان هم با نوشتن ناآشنا نیست ؟ از مؤخر ها شروع می کنم ، حتی نمی دانم دقیقا تاریخشان مربوط به چه زمانی است ، حتی نمی دانم "ف" چه شکلی است ، چند ساله است و اهل کجاست . فقط می دانم یک زمانی که نمی دانم ، یک جایی آن سر دنیا ، سر قبرهای در غربت گرفتار آمده صادق هدایت و غلامحسین ساعدی رفته و آنجا ، در آن قبرستان ، مرگ را بسان پروانه سفید خالداری دیده است . می دانم که یک زمانی آن سر دنیا زندگی کرده و وقتی پس از سال ها زندگی خوابگاهی و اشتراکی ، توانسته آپارتمان خودش را اجاره کند ، احساس خوبی دارد و افسردگی اش کمتر شده .

 چطور می شود که می توانی نوشته های آدمی را که اصلا معلوم نیست کجاست ، چه شکلی است و چه کار می کند ، تا این حد درک و رگه های مشترک حسی زیادی را لابه لای کلماتش حس کنی؟ خیلی عجیب است ، چطور می شود ، اینهمه وقت ، به آدمی فکر کنی که تنها وجه اشتراکت با او ، همین کلمه هاست . مثل وقت هایی که باستان شناس ها عتیقه ای را از زیر خاک ها بیرون می کشند و این تنها پل ارتباطیشان با آدم های گذشته است ، همینقدر دور . شاید وقتی بعد از مرگم ، متوجه شوم که یک روز ، یک آدم ِ ناشناس ، علیرغم پیوندهای نداشته اش با من ، نوشته هایم را خوانده و مدتی را اینطور ، صرف فکر کردن به من کرده است ، آنوقت ، کمتر احساس مردگی کنم !

به خودم فکر می کنم ، خودی که در چند هفته اخیر ، بیشتر دوستش داشتم ، بیشتر خوشحال دیدمش و احساس کردم که هرچند هنوز هم سردرگم ، ولی سردرگمی اش کمتر است . نگذاشتم ، قضاوت های بعضا ناآگاهانه و خودخواهانه دیگران ، از خودش ناامیدش کند . حالا دارم فکر می کنم که ما انسان ها ، چقدر همگی شبیه یکدیگریم ، در موقعیت های مختلف ، در مکان ها و زمان های مختلف ، خیلی شبیه هم فکر می کنیم . شاید در دنیا ، جایی وجود نداشته باشد که با رسیدن به آن ، خوشبختی و خوشحالی به سوی آدم سرازیر شود . همچین جایی به نظرم ، واقعا وجود خارجی ندارد و این ، همان چیزی است که همه عمرمان را برای رسیدن به آن صرف می کنیم . حالا دیگر ، واقعا ایمان دارم که زندگی ، همین روزهایی است که می گذرد و خوشبختی ، تنها وقتی وجود خارجی پیدا می کند که همین روزها را خوشحال باشیم و کارهایی را انجام دهیم که از انجام دادنشان ، لذت می بریم . حتی دغدغه نجات جهان هم ، وقتی از روی خوداجباری باشد ، بی ثمر می شود ، ولی چه بسا ، آن ها که با عشق ، کار مورد علاقه خود را دنبال کرده اند ، جهانی را نجات داده اند .
۹/۲۳/۱۳۹۲

کوچک هایی که زود بزرگ می شوند ...

زمینه :
هنوز هم توی شهر آفتاب خورده ی ، سوخته ی نیمه جان ِ ما ، آدم بزرگ هایی هستند که یک جعبه مدادرنگی و دفتر می خرند ، کنار دختربچه پشت ترازو ، روی پل آزادی زانو می زنند و نقاشی کشیدنش را تماشا می کنند . دختربچه ای که خیلی زودتر از همسن و سال هایش ، پا به دنیای بی اخلاقی های بزرگسالی گذاشته است . دختربچه ای که خیلی زودتر از آنچه باید ، دروغگو شده است . دختربچه ای که به جای بازی کردن با اسباب بازی هایش ، روی پل می نشیند و با خرد کردن غرور خودش و جریحه دار کردن ِ احساسات ِ آدم بزرگ ها ، روزگار می گذراند . لابد تا حالا یک کلکسیون حسابی از مدادرنگی ها و دفترنقاشی ها برای خودش درست کرده ، راستی اینهمه مدادرنگی و دفترنقاشی به چه درد می خورند ؟

 من از این آدم بزرگ هایی که هر شب ، با هیکل های خیلی بزرگ ، کنار ِ هیکل نحیف این دختربچه زانو می زنند و نقاشی کردنش را تماشا می کنند ، می ترسم . می ترسم یک شب از روی این پل عبور کنند و آدم بزرگ دیگری ببینند مثل خودشان ، که کنار دخترک زانو زده و نقاشی کردنش را تماشا می کند و آنوقت ، دیگر هرگز ، هیچوقت کنار هیکل های کوچک ِ نحیف ، زانو نزنند ...
۹/۱۷/۱۳۹۲

رفتگری باید ...

زمینه :
من فکر می کنم یک چیزهایی درون وجود آدمیزادگان هست ، مثل دانه های شن رنگی که وقتی خوشحالند ، این دانه ها بصورت معلقی در رگ و پی هاشان شناورند و وقتی ناراحتند ، شن ها ، سنگین می شوند ، حالت معلق خودشان را از دست می دهند ، فرو می ریزند و در اعضا و جوارح آدم ته نشین می شوند . یک وقت هایی راه گردش خون را بند می آورند ، یک وقت هایی نفست را بند می آورند ، یک وقت هایی هم آدم را کرخت و سنگین می کنند . من اگر جای خدا بودم ، یک رفتگر با لباس نارنجی و جاروی دسته بلند هم به عنوان آپشن اضافه در وجود آدمیزادگان قرار می دادم . فکر می کنم رفتگرها نقش بسیار مهمی در زندگی بشر ایفا می کنند و مظلوم هم واقع می شوند . مثلا اینقدر که این دکترها ادعای از دماغ فیل افتادگی می کنند ، جون جان بشر را نجات می دهند ، رفتگرها هم همانقدر می توانند ادعای از دماغ فیل افتادگی داشته باشند ، بلکه بیشتر ، حتی می توانند ادعا کنند که از دماغ زرافه افتاده اند ، به هر حال گردنش از فیلم دراز تر است ! بله ، آدمیزاد باید یک رفتگر درونی داشته باشد که با یک جاروی دسته بلند ، بزند این شن ها را یکطور وحشیانه ای پراکنده کند ، آنوقت طبیعتا آدم قلقلکش می شود ، خنده اش می گیرد و سبک می شود . حتی می شد یک گرامافون هم به آپشن های آدمیزادگان اضافه کنیم که وقتی رفتگر عزیزمان ، مشغول رسوب زدایی است ، یک آهنگ ملایم قشنگی هم پخش شود و حوصله اش سر نرود و فضا با وجود دانه های شن رنگی معلق و صدای گرامافون ، رمانتیک شود ! می شود قضیه را به برگ ریزان پاییزی هم تشبیه کرد . تصور کنید درون رگ هایتان ، یک عالمه برگ های زرد و قرمز و نارنجی معلق باشند ، آدم می خواهد برود زیرشان بچرخد و برقصد ، حالا تصور کنید باران بیاد و برگ ها خیس شوند و کف رگ هایتان فرو بریزند ، دیگر نه از رنگ ها خبری هست و نه از رقص ها و نه از صدای خش خش ، همه چیز خاکستری است و هوا هم ابری . باید یک رفتگر باشد ، با جاروی دسته بلند ، بزند ابرها را پراکنده کند ، برگ های باران زده پوسیده را هم جمع کند بریزد دور ، تبعا این فضا آنقدر غگین است که یک گرامافون با آهنگ خیلی شاد طلب می کند ، برای اینکه رفتگر قصه یمان انرژی و انگیزه فعالیت بدهد . یعنی اوس اکبر در و پنجره ساز هم اگر به جای خدا بود ، بیشتر از این ها خلاقیت به خرج می داد و خشونتش کمتر بود لااقل !
۹/۱۳/۱۳۹۲

جهنم یعنی همینجا ، وقتی "دختر" باشی !

زمینه :
یک روز عادی من اینگونه آغاز می شود که از خواب بیدار می شوم ، صبحانه می خورم ، لباس می پوشم و راه میفتم به سوی دانشگاه . یک وقت هایی که به هر دلیلی از سرویس دانشگاه جا بمانم و یا زمانبندی ام با زمان حرکت سرویس ها جور نباشد ، مجبورم تاکسی بگیرم ، برای اینکار باید بخشی از طول یک خیابان را طی کنم . معمولا به جای پیاده رو از گوشه خیابان عبور می کنم تا تاکسی های عبوری را از دست ندهم . تعداد ماشین هایی که در این مدت جلوی پایم نگه می دارند و با الفاظ مودبانه یا رکیک یا چندش آور می خواهند که مرا برسانند ، خیلی زیاد است . امروز صبح یکیشان به اندازه بابای من سن داشت و سوار بر پژو پارس ، اصلا خجالت نمی کشید که لبخند ملس تحویل دختری با کوله پشتی و مقنعه بدهد که از سوار شدن امتناع می کند و اصلا هم خجالت نمی کشد که حرکت کند و مجددا چند قدم بالاتر نگه دارد . این اتفاق بدون اغراق ، در هر روزی که من مجبور باشم از این بخش کوچک خیابان عبور کنم ، بارها و بارها رخ می دهد . در یک خیابان شلوغ ، پر از آدم های بی تفاوتی که غرق در روزمرگی خودشانند و آدم های هرزه ای که از آدم های جامعه خودشان نمی ترسند و هیچ ابایی ندارند که در ملا عام ، جلوی پای یک دختر ترمز بزنند ، پیشنهاد های بیشرمانه بدهند ، مسخره اش کنند ، وجوه جنسی اش را به رخ بکشند ، سماجت بورزند و آزارش دهند و بدتر از همه اینکه این اتفاق نه یکبار ، بلکه چندین و چند بار توسط آدم های مختلف رخ می دهد !

 می آیم دانشگاه ، همه جا حرف از ماشین دوستم است که توسط یکی از همکلاسی هایمان ، طبیعتا پسر ، پنچر شده و روی درهایش هم خط انداخته اند ! خوبی اش اینست که محل مورد نظر دوربین مداربسته داشته و شخص مذکور شناسایی شده . کلاس تمام می شود ، خط ِ آزادی جلوی سردر دانشگاه نگه داشته ، سوار خط می شوم . در قسمت آقایان پسری ایستاده که مدام زل می زند به من و هرچقدر نگاه های خشونت بار نثارش می کنم ، از رو نمی رود . دلم می خواهد یک کشیده آبدار نثارش کنم ، ولی هیچکاری از دستم بر نمی آید . از خط پیاده می شوم ، ساعت دوی بعد از ظهر است و خیابان نسبتا خلوت است . می خواهم از عرض خیابان عبور کنم . یک ماشین مدل بالا با چهار تا پسر مو سیخ سیخی و اداهای حال به هم زن ، طوری از آن سمت خیابان به سمت من که این سمت خیابان استاده ام ، فرمان می چرخاند که نزدیک است با ماشین بغل دستی اش تصادف کند ! این هم به خیر می گذرد ، وارد کوچه می شوم ، یک نفر توی کوچه از ماشینش پیاده شده و لابد دارد خریدهایش را پیاده می کند . کوچه ما اینقدر پر رفت و آمد است که راهنمایی و رانندگی ، یک طرفه اش کرده . حتی آن وقت ظهر هم ماشین ها از کوچه ما عبور می کنند ، یعنی اینقدرها خلوت و برهوت نیست . با اینحال همین طور که کنار کوچه راه می روم ، از پشت سرم صدای موتوری را می شنوم که نزدیک می شود و بخوبی حس می کنم که دارد زیادی نزدیک می شود ، سمت چپم یک ماشین پارک شده و راهی ندارم که خودم را کنار بکشم ، در نتیجه با ترس خودم را برای آنچه می خواهد اتفاق بیفتد آماده می کنم . از نوجوانی صدای موتور از پشت سر ، برایم ترسناک بوده است ، آنقدر که خودم و دوستانم ، بوسیله همین موتوری ها مورد آزار قرار گرفته ایم . به شکل خشونت آمیزی همین طور که از کنارم عبور می کند ، به سمتم هجوم می آورد ، دستش را محکم با دستم پس می زنم ! عصبانی می شوم ، خشم و نفرت و انزجار سراسر وجودم را فرا می گیرد . یاد دخترعمویم می افتم که آن وقت ها همیشه چاقوی جیبی با خودش حمل می کرد یا آن یکی دوستم که اسپری اشک آور توی کیفش می گذاشت ! از آن مرد داخل کوچه که ایستاده و با خونسردی وسایل هایش را از ماشین پیاده می کند ، از ماشین هایی که با سرعت عبور می کنند و از آن موتوری که می رود دور می زند و برمی گردد برای آزار مجدد ، متنفر می شوم . به دروغ خطاب به مرد موتور سوار که چند قدم جلوتر منتظر من ایستاده ، می گویم که قاضی فلانی دوست صمیمی پدرم است ، شماره پلاک موتورت را هم برداشته ام ، از امشب باید بروی ، آب خنک بخوری . چند تا فحش آب کشیده جنسی حسابی ، نثار خودم و خانواده ام می کند و می رود پی کارش . بقیه راه را از ترس اینکه یک وقت برنگردد ، می دوم تا به خانه می رسم . پله ها را بالا می آیم در حالی که خشم و نفرت سراسر وجودم را فرا گرفته . خشم و نفرت از گشت ارشاد ، از آن خانم چادری جلوی در دانشگاه که به لباس آدم ها گیر می دهد ،از آدم هایی که این متن را می خوانند و می گویند "کرم از درخته " ، و از آدم هایی که فکر می کنند دخترهای چادری هیچوقت با اینچنین صحنه ها مواجه نمی شوند ، از آدم هایی که نهایت عکس العملشان در برابر همه این ها فقط سکوت کردن است ، سکوت معنی دار ، متنفرم ، از همه یشان منزجرم و باید یک چیزی باشد که تنفر و انزجارم را بواسطه اش خالی کنم ، چیزی که نمی دانم چیست !

 بدون اغراق ، امروز من اینگونه گذشت . وقتی دختر باشی و در جامعه ای مثل جامعه ایران زندگی کنی ، باید مدام نگاه های جنسی به خودت را تاب بیاوری ، خشونت های جنسی علیه خودت را تحمل کنی و این امر بخش روزمره ای از زندگی ات می شود . آرامش روح و روان و جسمت را بر هم می زند ، ولی راه خلاصی هم از آن نیست . بدتر از همه اینکه جامعه هم به جای تقبیح مجرمین ، تو را تقبیح می کند ، جامعه هم از تو حمایت نمی کند ، اتفاقا برعکس ، بیشتر فشار می آورد ، آنقدر که می خواهد هژمونی خودش را در تصمیم گیری درباره "پوشش تو " ، "بدن تو" و حتی "زندگی تو" ، به رخ بکشد و تو هر روز را باید با همه این ها زندگی و مبارزه کنی ، فقط چون یک دختری و تصمیمش هم به انتخاب خودت نبوده است . انگار که همه زن ها و دخترهای کشورهای دنیا که در اکثریت مطلقشان حجاب اجباری وجود ندارد ، با این سطح پایین از امنیت رو به رو باشند . راحت ترین کار ، همین تقلیل مسئله به حجاب و انداختن تقصیر به گردن خود دخترهاست . آن وقت دیگر هیچ مسئولیتی گردن ما نمی افتد ، ما آدم های بی تفاوت ِ جامعه که وقتی پای "زن" وسط می آید ، حسادت را به غیرت و خشونت را به واکنش طبیعی در برابر بی حجابی تقلیل می دهیم و برای همین است که بعد از سی و چند سال حجاب اجباری مشکل امنیت پایین زن ها و دخترهایمان حل نشده باقی مانده . وقتی سطح اخلاق مداری و همبستگی اجتماعی در یک جامعه کاهش می یابد ، هرچند همه افراد جامعه متضرر می شوند ، ولی زن ها و دخترها بیشتر از این مسئله متضرر می شوند ، بویژه وقتی که امنیت لازم ِ آن ها توسط نهادهای ذیربط تامین نمی شود ، وقتی که قوانین هم چندان از زنان و دختران حمایت نمی کند .
۹/۱۰/۱۳۹۲

ریشخند بزرگ

زمینه :
بگذار از حرارت افکاری که در ذهنم شعله می کشند ، به سرمای خواب پناه ببرم . تاریکی سرد است ، تاریکی همیشه برای من سرد بوده است . پلک هایم را که روی هم می گذارم ، سردم می شود . من از گرما بیزارم ، حکایت سرما را باید از آن پیرمرد کارتن خواب زیر پل شنید . دنیا جای تعادل نیست . آن ترازویی که بر سر عدالتخانه ها نصب می کنند ، بیشتر شبیه ریشخند بزرگ دنیا به آدم هاست ، تصویر کج و معوجی از آنچه باید باشد و نیست .
۹/۰۹/۱۳۹۲

رنگ هایی که از زندگی ما می پرند ...

این روزها کتاب "قطار به موقع رسید" هاینریش بل را می خوانم . آنقدرها تمرکزم سرجایش نیست که بتوانم به سرعت تمامش کنم . اما هر بار که خودم را لای صفحات کتاب جای می دهم ، اشتراک عجیبی با بیشتر احساسات ِ "آندره آس" قهرمان داستان ، حس می کنم. احساسات ِ یک سرباز آلمانی در جنگ جهانی دوم ، آن هم در موقعیتی که مرگش را انتظار می کشد . احساسات ِ قبل از مرگ . احساسات ِ رقیق شده قبل از مرگ ِ یک انسان که همه چیز را رنگ پریده می بیند و در عین حال درک مشترک عجیب و دلسوزی بیش از اندازه ای دارد ، با همه انسان هایی که بواسطه جنگ ، مثل او رنج می کشند ، حتی آن ها که در صف دشمنانش می ایستند . همین امشب ، به این احساس اشتراک ِ عجیب واقف شدم ، احساسی که نه تنها در خودم ، بلکه در متن ها و نوشته های دوستانم در وبلاگ ها و اکانت های مجازیشان هم به وفور ، مشاهده کرده ام . آخر ، نوشتن یک خاصیتی دارد که به آدم اجازه می دهد ، حرف هایی را که شاید هرگز نمی توانست بر زبان بیاورد ، روی کاغذ بنویسد . نوشتن ، منجر به کشف ابعاد ِ تازه ای از آدم ها می شود .

با خودم فکر می کنم ، شاید بزرگترین خیانت جامعه به من و هم نسلان ِ من همین باشد ، که خیلی وقت ها در زندگیمان ، احساس ِ یک سرباز در حال مرگ جنگ جهانی دوم را تجربه می کنیم ، همانقدر "خالی" ، همانقدر "رقیق" . احساس جدا افتادگی و عدم تعلق به دنیایی که علیرغم رنگ پریدگی اش ، رنگ هایش را طوری توی صورتت می پاشد که انگار می خواهد تو را از صحنه گیتی محو کند ، پشت رنگ آمیزی یک دیوار در وسط یک خیابان شلوغ ، پنهانت کند ، تا برای همیشه نظاره گر رفت و آمد آدم ها باشی ، با حسرت عمیقی برای "زندگی کردن" .

با "من" مهربان باش

آدم های کمال گرا یعنی آدم هایی که با معیارهای سختگیرانه ، همه چیز را در بهترین وجه ممکن ِ خودش می خواهند ، یعنی آدم هایی که به خودشان سخت می گیرند و انتظار دارند در همه کارها "ترین" باشند . از خودشان انتظار تلاش و پشتکاری فرا بشری دارند و وقتی قادر به برآوردن انتظارات بیش از اندازه خودشان نباشند ، همه چیز را رها می کنند ، ناامید می شوند و لذت زندگی کردن را از دست می دهند .

 نمی دانم دلیلش خانواده است ، محیط است ، جامعه است یا خود من هستم ، ولی این ها دقیقا ویژگی های شخصیتی من است . یک وقت هایی خودم را مثل کاغذ چرکنویس مچاله می کنم و از پنجره بیرونش می اندازم . یک وقت هایی خودم را جلوی خودم می گذارم و توی صورتش تف می اندازم . یک وقت هایی با کفش از روی خودم رد می شوم و لهش می کنم . همه این ها خیلی درد دارد . تا اینجایی که من زندگی کرده ام ، این ها می توانند جزو دردناک ترین های زندگی باشند ، جون همه تفاوت زندگی با مردگی بر سر همین "نونی" است که بر سر بودن ِ "خود ِآدم" می آید و به "نبودن" تبدیل می شود . آدم باید خودش را دوست داشته باشد ، گاهی در آغوشش بکشد ، موهایش را نوازش کند ، اجازه بدهد که خودش سرش را روی سینه اش بگذارد و گریه کند ، خوب که گریه کرد ، برایش بگوید که غصه نخور عزیز ِ من ، تو هم به نوبه خودت خوب بوده ای و خوب عمل کرده ای . چهار سال درس خوانده ای و مهندس شده ای . در این چهار سال اگر "بهترین" دانشجوی کلاست نبوده ای ، دانشجوی بدی هم نبوده ای ، جزو خوب هایی ، جزو همه معمولی هایی که آخر سر مدرکشان را می گیرند و مهندس می شوند ، عزیز من تو در همین چهار سال ، نه فقط درس خواندی ، بلکه هنری را که دوست داشتی ، به بهترین شکل یاد گرفتی . خیاطی کردی و برای خودت لباس های منحصر به فرد دوختی و یکی از قشنگ ترین لذت های دنیا را با پوشیدن لباس هایی که خودت دوختی تجربه کردی . کنار درس خواندنت کتاب خواندی ، بهترین فیلم های سینمای جهان را به لطف یک دوست تماشا کردی ، رقمی در حدود صد و هشتاد فیلم آن هم در همین چند سال . وبلاگ نوشتی ، و در دنیای مجازی هم آدم منفعلی نبودی و بخشی از بهترین دوستان زندگی ات را مدیون همین دنیای مجازی هستی . تفریح کردی و در تمام این مدت به اینکه این چهار سال بهترین سال های زندگی ات بوده ، واقف بودی و هرگز نخواستی زودتر تمام شود و بلکه از تمام شدنش غمگین بودی . "الهام" ِ عزیز من ، تو در تمام این چهار سال ، یک آدم معمولی ِ خوب بودی ، کسی که شایستگی اش بیشتر از این حرف هاست که به صورتش تف بیندازی ، یا زیر پاهایت لهش کنی . بگذار نفس بکشد ، بگذار همین فردا برود دنبال کلاس نقاشی و طراحی و ... ، هرچیزی که دوست دارد . فراموش کن این سودای "ترین" بودن را .

 همه این حرفا را می زنم و آخرش با یک دیوار آهنی ته قلبم مواجه می شوم . سخت است شکستن و خرد کردن این دیوار آهنی ، آن هم بعد از بیست و دو سال که خودم با همکاری محیط و خانواده و ... ، خشت به خشت این دیوار را با دست های خودم روی هم گذاردم و خوب محکمش کردم ، حالا سخت است به یکباره ویران کردنش .
۸/۰۲/۱۳۹۲

دنیای دوست داشتنی من

زمینه :
دارم با خودم درباره کتاب ها و نویسنده ها فکر می کنم و منظورم مشخصا رمان ها و داستان هاست . احتمالا "هاینریش بل" محبوب ترین نویسنده من است . فکر می کنم هم جنبه داستانی و روایت گونه را در کنار محتوا حفظ می کند و هم جنبه ادبی را و این برای من خیلی دل انگیز است . استفاده از کلمات زیبا ، تشبیه ها و استعاره ها و کنایه های جذاب ، به حد اعتدال ، یکی از ویژگی های کتاب مورد علاقه منست که در آثار هاینریش بل ، بویژه آثار بلندش به وضوح قابل مشاهده است و نکته اینکه تشبیه و کنایه و استعاره های موجود در آثار بل ، مثل بعضی آثار جدید ، رنگ جسارت و قباحت به خود نگرفته اند ، هرچند این نثرهای جدید خودمانی ِ مملو از کلمات بی ادبانه که بخشی از جذابیتشان را از همین تشبیهات و کنایه های جسورانه و بی ادبانه ، وامدارند ، در نوع خود جذاب و دوست داشتنی هستند به نظرم !!!! همین نثر ادیبانه بل ، دقیقا همان چیزی است که آدمی مثل من ، کمبودش را در آثار یکی مثل داستایوفسکی با آن محتوای عمیقشان ، به وضوح حس می کند . آثار داستایوفسکی صرفا روایتند در کنار محتوایی عمیق ، بازی با کلمات در آن ها خیلی کم است . به نظرم مقایسه بل و داستایوفسکی یک جور مقایسه مسخره ای باشد ، ولی مهم نیست ، من که قرار نیست نقد جدی حرفه ای بنویسم ، من از قول یک دوستدارنده رمان می نویسم که جلوی قفسه های کتابفروشی می ایستد و رمان های مورد علاقه اش را انتخاب می کند ، پس بگذارید راحت باشیم و هر کاری دلمان خواست بکنیم !

 سه نویسنده هستند که از هر کدام فقط یک اثر را خوانده ام و به شدت مشتاقم بقیه آثارشان را هم بخوانم : "رومن گاری" ، "سلینجر" و "ماریو بارگاس یوسا" . راستش را بخواهید انگیزه اصلی نوشتن این پست اینست که دفعه بعدی که به کتابفروشی می روم ، به جای سرگیجه گرفتن میان کتاب ها ، یادم بماند که حتما یک کتابی از این سه نفر بخرم ، چون این دقیقا همان چیزی است که مدام به خودم یادآوری می کنم ، ولی همین که پایم به کتابفروشی می رسد ، فراموشش می کنم ! بله ، فقط آمده بودم نام این سه نویسنده را یک جایی ثبت کنم ، با خاطره ای از یک پست ، برای اینکه در ذهنم ماندگار شوند . بالاخره ، همین خاطره ها هستند که چیزی را در ذهن آدم ماندگار می کنند و ماندگاری اش هم بستگی مستقیم به نوع خاطره اش دارد . مثلا خاطره خرید کردن از کتابفروشی ها خاطره لذتبخشی است ، بویژه وقت هایی که آدم یکی دو تا رمان ایرانی کم حجم هم چاشنی خریدش می کند و اینطور به آدم القا می شود که کتاب های زیادی خریده است و خب "زیاد خریدن" ِ چیزی که آدم دوست دارد ، لذتبخش است . مثلا من ترجیح می دهم ، به جای کلیدر ، دو سه تا از کتاب های کم حجم تر از محمود دولت آبادی را بخرم و یکی از فانتزی هایم اینست که بالاخره کلیدر ، یک روزی بخش اصلی کتابخانه یکی از آشنایان ، یا دوستان نزدیکم خواهد بود و من آن ها را در یک فرصت فراخ ، قرض خواهم گرفت ! راستش را بخواهید ، از وقتی حیاط خلوت ، از نثر دولت آبادی تعریف ویژه ای کرده است ، به شکل وحشتناکی ولع خواندن آثارش را پیدا کرده ام و دقیقا مشابه آن سه نویسنده دیگر ، همین که پایم به کتابفروشی می رسد ، این ولع را فراموش می کنم ! احتمالا یکجور مرض است ، اینکه توی کتابفروشی ها به حدی هیجان زده می شوم که حافظه ام بند می آید ! خواستم یک تعبیری به کار ببرم مثل "زبانم بند می آید" ، چون این موقعیت ، دقیقا مشابه موقعیت کسانی است که وقتی هیجان زده می شوند ، زبانشان بند می آید ! شاید هم دقیقا شبیه نباشد ، نمی دانم ، من که تا به حال زبانم بند نیامده ، ولی یحتمل چیز خوبی است ، اینکه آدم از فرط هیجان زدگی ، زبانش بند بیاید ، خب لابد اتفاق خوبی توی زندگی اش افتاده ! برخلاف کتابفروشی ها که ذهن آدم را از فرط هیجان مختل می کنند ، پارچه فروشی ها ذهنم را از فرط هیجان پرواز می دهند به ده ها هزار گوشه مختلف . آنقدر هیجان زده می شوم و آنقدر طرح های مختلف برای دوختن ، به ذهنم می رسد که دلم می خواهد همه پارچه ها را یکجا خریداری کنم . حالا تصور کنید ، مرکز پارچه فروشی های کرمان در نزدیکی دو سه تا از کتابفروشی های مهمش باشد ؛ در عجبم چطور از فرط اینهمه هیجان ، تا بحال یکبار هم سکته نکرده ام ؟! حتی یکبار ِ ناقابل !!! یا مثلا چرا وقت هایی که با جیب خالی ، این منطقه را برای پیاده روی انتخاب کرده ام ، از غصه دق نکرده ام ؟! واقعا عجیب است ، این بشر ، موجود کثیفی است ، به همه چیز عادت می کند ، حتی به اینکه از اول شریعتی تا خود چهارراه کاظمی و سه راه شمالی جنوبی را پیاده گز کند و آخرش نیم متر پارچه یا بیست صفحه کتاب هم نخرد ؛ واقعا شرم آور است !!!!

وقتی کیفم ، کوک می شود ...

زمینه :
حسابش را که بکنیم ، با شنبه می شود ده روز که من کلاس هایم را پیچانده ام و بلند شده ام ، آمده ام خانه ، رختخوابم را کف هال پذیرایی پهن کرده ام و همینجور بصورت مداوم مشغول استراحتم ! البته بجز روز چهارشنبه که همه اش توی اتوبوس بودم و با احتساب آن می شود ، یازده روز ، همان "ده" ، سر راست تر است . از قدیم ، اعداد زوج را بیشتر دوست داشته ام . اصلا من آدم عجیب و غریبی هستم ، همانقدر عجیب و غریب که تک تک انسان ها می توانند باشند . خودم هم مانده ام که این آدم اجتماعی ، که ترجیح می دهد ، حتی خوابیدن و کتاب خواندن و فیلم دیدنش هم میان جمع باشد ، چطور توانسته نزدیک به چهارسال به تنهایی در یک سوئیت کوچک زندگی کند ؟! اگر دنیا بکطوری بود که آدم ها می توانستند تجربه هایشان را توی چمدان بریزند و یکبار دیگر راه زندگی را از اول بیایند ، آنوقت ، من حتما تجربه هایم را به جای چمدان ، در این کیف دستی های چرمی جمع و جور خانُمانه که بلندایشان از پهنایشان بیشتر است و تقلید کوچک و سبکسرانه ای از سامسونیت هستند ، می ریختم و با یک مانتوی دامنی ، در حالی که کیفم را با هر دو دست جلوی پایم گرفته ام ، لب جاده می ایستادم و برای خودم یک هم خانه ای به دردبخور پیدا می کردم ! این از آن کارهایی است که آدم حتما باید در بار ِ دوم زندگی اش انجام دهد ، یعنی بار اول را باید حتما تنهایی سر کند ، این یکجورهایی حکم آبدیده شدن فولاد را دارد و البته آدم نباید از همان اول بپرد توی یک خانه تنهایی !!! باید یک مدتی هم توی یک خوابگاه شلوغ زندگی کرده باشد ، در یک اتاق کوچکتر از سه در چهار ، با چهار نفر هم اتاقی که یکیشان سرجحازی آن یکی است ، یعنی خودش را توی اتاق مهمان دائم کرده و از آن هایی است که آدم خیلی هم خوشش می آید که مهمان دائم اتاقش باشند !!! فقط اینگونه است که می شود به این مسئله اطمینان پیدا کرد که آدم ، مردم گریز نیست و می تواند هم در مواقع لروزم ، از خودش انعطاف به خرج دهد و در یک جایی شبیه به سوراخ موش ، با چهار نفر دیگر به خوبی و خوشی زندگی کند و حتی یکبار هم کارش به دعوا و کتک کاری و قهر و آشتی نکشد . بله ، همه این ها درباره خودم است ، راستش را بخواهید ، محض تفریح هم که شده ، امشب آمده ام اینجا کمی فخر بفروشم !!!! کیفم کوک است . از وقتی چرخ خیاطی ام را برداشته ام و برده ام کرمان ، مادرم یکی از این چرخ های دستی قدیمی را که مربوط به عهد ناصر الدین شاه قاجار است و احتمالا عتیقه محسوب می شود ، داده است برایش برقی کرده اند که یک وقتی اگر خواست درز شلوارهای پدرم را بدوزد ، دچار کمبود امکانات نشود !!! باورتان نمی شود صدای این چرخ خیاطی چقدر دلنشین و دوست داشتنی است . یکطوری است که آدم حس می کند از ازل خیاط بوده است ، آن هم یک خیاط حرفه ای . اصلا من عاشق چرخ خیاطی هستم ، عاشق دوختن با چرخ خیاطی ام ، منتها این چرخ های صنعتی ، یک صدای لوس مرفهانه ای دارند ؛ گرچه همان ها هم دوست داشتنی اند ، ولی چرخ های دستی قدیمی که به لطف پیشرفت تکنولوژی برقی شده اند ، یک صدای زمخت دورگه دلنشینی دارند که به آدم احساس حرفه ای بودن می دهد . آدم را یاد کارخانه های چرک و کثیف و چرب ، با هزاران کارگر بیچاره که هشتشان گرو نهشان است ، می اندازد . مخصوصا که آن روانی و راحتی چرخ های صنعتی را هم ندارند ، بله ، صدای این چرخ خیاطی مرا سر کیف آورده است . بخاطر همینست که می گویم ، من آدم عجیب و غریبی هستم ، ولی نه بیشتر از بقیه آدم ها .
۷/۲۷/۱۳۹۲

رها شده در خلأ

زمینه :
وقتی رمان یا کتاب داستانی را تمام می کنم ، دچار حس و حال غریبی می شوم . انگار که همه شخصیت ها رفته اند پی زندگیشان و من را اینجا به حال خودم ، در خلأ خودم رها کرده اند . مثل وقت هایی که از پنجره خانه ام چراغ های شهر را تماشا می کنم و حسم اینست که من از هیاهوی نهفته در زیر پوست شهر ، سهمی ندارم ، یک آدم ِ رها شده در تنهایی ! مثل آن وقت ها که برادرم بعد از مدت ها به خانه می آمد ، بساطش را کف هال پهن می کرد ، سر و شلوغ راه می انداخت و دست آخر می رفت و من بغض می کردم . آن وقت ها فکر می کردم این احساس رها شدگی در خلأ ، بعد از رفتن برادرم ، صرفا ویژه منست ، اما وقتی صدای هق هق آن یکی برادرم را پشت سر این یکی برادرم شنیدم ، درست در روزهای بعد از رفتن مهسا ، فهمیدم که این وجود باصلابت و پرهیبت هم همیشه همین حس را داشته ، ولی حالا غم هایش روی هم انبار می شود و نمی تواند پنهانشان کند . بابایم هم این روزها بعد از رفتن من ، همین حس را پیدا می کند ، خودش می گوید . تنها فرد خانواده که رک و راست می نشیند جلوی آدم و از دردهای دلش برایت می گوید ، همین پدرم است و من به دروغ در برابرش ادعا می کنم که روزهای رفتن ، من هم مثل آن ها هستم . هرچند ، دلم می گیرد ، بغض گلویم را می فشارد ، ولی خودم خوب می دانم که مثل آن ها نیستم ، همیشه ماندن و زیستن با یک جای خالی خیلی سخت تر است از رفتن و دلتنگ شدن . البته این مورد ، به "کجا" رفتنش هم مربوط می شود که فعلا بگذارید زیاد ، پیچیده اش نکنیم .

 اینکه آدم از یک جای بلند چراغ های شهر را تماشا کند ، همیشه برایم خیلی لذت بخش بوده است . یکجور خیالبافی نوستالژیک ِ مظلوم نمایانه ای در آن نهفته است . تصور اینکه هر کدام از این چراغ ها مربوط به کدام قسمت از شهر می شود و آدم ها زیر روشناییشان ، مشغول چه کارهایی هستند و احساس توأمان اینکه من هم یک روز ، زیر ِ نور یکی از همین چراغ ها برای خودم لحظات خوبی داشتم ، برایم لذتبخش است ، یکطور تازه ای است . راستش را بخواهید ، زرق و برق شهر برای من دلرباست . سوسوی چراغ ها در ازدحام شب های شلوغ شهر را دوست دارم و اینکه عضوی از این شلوغی باشم ، یک شلوغی دلچسب . همه این ها شبیه است به حس وقت هایی که آدم داستان می خواند و بعدش داستان تمام می شود و آدم های قصه می روند پی کارشان . بعضی وقت ها هم با خودم فکر می کنم : "بستگی به آدمش دارد ". صبح های زودی هم هست که آدم حسرت تخم مرغ های نیمروی خانه خودش را می خورد ، حسرت آدم هایی که هنوز ، صبح های زود را با تخم مرغ های نیمروی مادر و نان لواش و برنامه های آبکی تلویزیون تجربه می کنند . دیگر دارد برایم اثبات می شود که همه چیز به آدمش بستگی دارد . همه آدم هایی که برای من کعبه آمال و منتهای آرزوهای بشری محسوب می شدند ، مثل خودم سرگشته و پریشانند و این وسط ، پیدا کردن آدمی که امیدوار و مصمم باشد هم سخت است و هم مثل پیدا کردن روزنه ای رو به آفتاب در انباری تاریک و نمور با دیوارهای چوبی است ، همینقدر قشنگ ، همینقدر امیدوارکننده و حتی به اندازه تماشای صحنه طلوع آفتاب از این روزنه ، "غریب" .
۷/۲۶/۱۳۹۲

گریزگاه

زمینه :
پاییز فصل دلگیری است برای من . یک وقت هایی هستند در این شب های پاییزی که من رختخوابم را در هال پذیرایی خانه پهن می کنم ، یک داستان کم حجم ایرانی دستم می گیرم و از خشکی روی دست هایم حین ورق زدن ، می فهمم که هوا دارد سرد می شود . داستان ایرانی کم حجم ، برای زندگی لازم است . از این ها که یک زمانی برنده جایزه بنیاد گلشیری شده اند و یا تحسین شده فلان انجمن یا همایش داخلی بوده اند ، این ها برای زندگی لازم که نه ، واجبند ، برای شب های دلگیر پاییزی که آدم باید فرار کند از واقعیات زندگی ، باید برود ، خودش را یک جایی غرق در یک چیزی کند ، جایی که همه تمرکز آدم را یکجا ببلعد ، از زمان و مکان خودت جدایت کند و با خودش به زمان و مکانی ببرد که زمان و مکان تو نیست . انگار که از زندگی جدا می شوی و یک جای دیگری یکطور دیگری ، دوباره ولادت می یابی . در قالب آدمی که زندگی نمی کند ، بلکه زندگی های دیگران را تماشا می کند ، زندگی های آدم های قصه . بله ، همین مدلی باید از بعضی لحظه های تلخ ِ زندگی خودت فرار کنی به ناکجا آبادی که تنها در رویاها ، سرزمین تو است و فردا دوباره از سرزمین رویایی ات به سرزمین ِ واقعیت های زندگی گام بگذاری ، کرم دست را از توی یخچال بیرون بیاوری ، هرچند که همیشه از انواع و اقسام کرم ها بیزار بوده ای ، ولی از زخم های پشت دست و پوست همیشه زبر و خون آلود که بهتر است . آدم باید خودش را برای روزهای سرد ، آماده کند ...



ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت : آهنگ "زرد ، سرخ ، ارغوانی " با صدای آرش کمانگری را از اینجا دانلود کنید .

غول کنکور و تناقض های درونی

زمینه :
همین دیشب خودم را قانع کرده بودم که اگر امسال هم کنکور ارشد نشد ، خب سال دیگر می شود لابد ، یا سال بعدترش و کلا هیولای کنکور را بعد از کلنجار بسیار با خودم تبدیل به گربه ملوسی کردم که گوشه اتاق نشسته و پایش را لیس می زند ، ولی از همان موقع می دانستم که خیلی زود ، روی صورتم می پرد و چنگال های تیزش را نشانم می دهد . کنکور همیشه برای من "غول کنکور" بوده است ، با همه بزرگی جثه اش و شاخ و دم و چهره ترسناک و کریه . نه بخاطر اینکه فکر کنم ، ممکن است زحماتم به باد برود ، نه بخاطر اینکه بترسم از اینکه نتیجه آنچنان که مورد انتظارم است ، نباشد ، بلکه بیشتر بخاطر اینکه تمرکز و حوصله درس خواندن ندارم ، در حالی که دلم می خواهد درس بخوانم ! و این تضاد ، اعصابم را خرد می کند ، حالم را بد می کند ، بیمارم می کند ، افسردگی می گیرم . من هیچوقت آدم درس خوانی نبودم ، درس نخوانی ام از سال دوم دبیرستان به بعد ، به عکس همه بیشتر و بیشتر شد و تا همین امروز ، به جرأت می گویم ، بدترین اوقات زندگی ام را ایام امتحانات تشکیل می دهد و منی که باید با "عدم تمرکز" خودم مبارزه کنم و به زور خودم را روی زمین بکشانم ، بلکه قبل از تمام شدن زمان ، از خط پایان عبور کنم ، هرچند به سختی .

 بله ، ذهنیت درستی داشتم ، راهنمایی های یک نفر درباره کنکور ، گربه مذکور را وحشی کرده و حالا روی صورتم نشسته و چنگ می زند . من از ته قلبم می خواهم که تغییر کنم ، می خواهم که یک طور دیگری باشم و می دانم که بالاخره موفق هم می شوم ، ولی اینقدرها هم آسان نیست . بدتر از همه اینکه ادامه تحصیل برای یکی مثل من ، بیشتر از آنکه به خودی خودش مهم باشد و من به خودش علاقه مند باشم ، بخاطر حواشی اش مهم است . بخاطر آدم هایی که بواسطه ادامه تحصیل ، می توانم با آن ها معاشرت داشته باشم ، از آن ها چیزهای زیادی یاد بگیرم و حتی بواسطه همین معاشرت ها ، سرنوشت و آینده زندگی خودم را به کل عوض کنم ، به سوی آینده ای بهتر . نتیجه همه این ها اینست که من باید اینهمه زحمت بکشم و حواسم را روی درس هایی متمرکز کنم که علاقه خاصی هم به خودشان ندارم . یک نفر را هم می شناسم که فکر می کنم خیلی راحت می تواند روی درس ها تمرکز کنم ، خوب بفهمد ، کنکور ارشد بدهد و در بهترین دانشگاه ایران به تحصیلاتش ادامه دهد ، اما ادامه تحصیل جزو اولویت های زندگی اش نیست ! خب در این زمینه از من خوشبخت تر است ، لابد حس و حال بهتری دارد ، ولی یکی نیست به آن بالایی بگوید ، نمی شد یکی دو تا از صفت های من و این آدم را جا به جا می کردی ؟ آن وقت هردوتایمان می توانستیم ، احساس بهتری داشته باشیم . من با این عدم تمرکزم ، اینقدر عطش ادامه تحصیل نداشتم و او با اینهمه استعداد و علاقه اش ، مقداری تمایل به ادامه تحصیل داشت ، یا حتی برعکسش هم خوب بود! دنیا که به آخر نمی رسید . 
۶/۲۳/۱۳۹۲

دلم می خواهد ...

زمینه :
دلم تئاتر می خواهد ، ازین تئاترهای نزدیک . خودم اسمش را گذاشته ام "نزدیک" . منظورم همین هایی است که در پلاتوهای کوچک تاریک با تماشاگران کم برگزار می شود و به جای اینکه بازیگرها آن بالا روی سن باشند و تو این پایین روی صندلی های نرم و راحت ، بازیگرها آن پایین روی زمینند و تو این بالا روی صندلی های سخت و ناراحت ! همه این ها یعنی تو مخاطب خاص یک نمایش خاص هستی و این در جامعه روشنفکرگرای (!) ما باعث افتخار است . "روشنفکرگرا" را هم خودم اختراع کرده ام و کلمه "پلاتو" را هم تازه یک سال است شنیده ام و بدتراز همه اینکه هنوز هم درست و حسابی نمی دانم دقیقا معطوف به چه چیزی و با چه ویژگی ها یی است . فقط خواستم اعتراف کنم که مخاطب آماتور تئاترهای خوبم . از این ها که در تمام طول مدت اجرایشان چگالی آدم در حال زیاد شدن است ، تا آنجا که در لحظه پایان به صندلی می چسبد و آنقدر سنگین می شود که قادر به برخاستن نیست . حالا تصور کنید پلاتوی مذکور وسط مغازه های پر زرق و برق یک خیابان شلوغ باشد ، آن وقت می شود گفت که اعضا و جوارح من ِ "ویترین پرست" برای خودشان عروسی می گیرند و اگر هم شرایط طوری باشد که بشود بعد از پیاده روی و تماشای ویترین مغازه ها ، با یک دوست صمیمی شامی هم نوش جان کنیم که خب لابد ، اسمش می شود شام ِ عروسی . و از همه جالب تر اینست که اتفاقا فست فود مورد نظر کنار "شهر فرهنگ" باشد و آدم بتواند به جای معطل نشستن روی صندلی های فست و فود مذکور و در و دیوار را تماشا کردن و دوز گرسنگی خودش را تخمین زدن ، برود خودش را لای کتاب ها و لوازم التحریر های رنگارنگ گم و گور کند . همین است ، عروسی من یحتمل باید یک همچین چیزی باشد : "تماشای یک تئاتر خوب ، پیاده روی در یک خیابان خوب و شام خوردن در یک فست فود خوب در مجاورت شهر فرهنگ !!!! " همینقدر ساده و محال .

 دلم سینما هم می خواهد . یک فیلم خوب ، "گذشته" ، "دهلیز" ، دلم "هیس دخترها فریاد نمی زنند" ، نمی خواهد . این آخری هم آدم را افسرده می کند و هم می ترساند . وقتی یک روز تماشایش کردم ، بهتان خواهم گفت که از چه چیز آدم را می ترساند . حتی به سینماهای درب و داغان چهارراه طهماسب آباد شهر کرمان هم راضی ام . باورتان نمی شود چقدر این سینماها زشت و کریهند و با اینحال من چقدر خاطرات خوب دارم آنجاها و خاطرات خوبم هم صرفا مربوط می شود به تماشای فیلم ، با دوستان خوب . خیلی خوب است دیگر ، ولی به پای تئاتر نمی رسد . خاطرات تئاتر خاص ترند ، یعنی بواسطه تئاتر ، خاص می شوند ، نمی دانم چرا ، ولی خاصند . سینما آدم را یاد اصغر فرهادی و سیگار و آهنگ و کافی شاپ می اندازد . من از سیگار متنفرم ، سیگاری هم نیستم ، ولی سینما آدم را یاد این می اندازد که بعد از تماشای یک فیلم تراژدیک ، در یک شب سرد زمستانی ، باید برود در پارک قدم بزند و سیگار بکشد ، نه اینکه سیگار کشیدن خوب باشد ، یا باکلاس باشد ، ولی آدم بعضی وقت ها به همچین درجه ای از بدبختی می رسد . اصلا لعنت به این وبلاگ نویس های سیگاری که ذهنیات آدم را هم دودی می کنند ، با آن نوشته های پر از دودشان !

 دلم یک عطر خوب هم می خواهد . یک عطر خوشبوی ماندگار ، از این ها که تا سال ها روی مانتو و لباس آدم باقی می مانند . این ها که سال ها آنقدر روی همه چیز می چسبند که می شوند جزئی از خاطرات آدم ، می شوند بوی تو ، بوی "الهام" . همین ها که وقتی سال ها بعد بویی مشابهشان حس کنی ، پرت می شوی به گذشته ها . بوها توانایی ویژه ای دارند برای نوستالژیک شدن و پرت کردن آدم ها به گذشته ها ، برای کندن آدم از زمان و مکانش . یک عطر ِ ملایم ِ مهربان ! بله ، عطر من باید حتما مهربان باشد ، من این عطرهای خشن را دوست ندارم ، همین ها که انگار به روی حس بویایی ات شمشیر می کشند . عطر باید مهربان باشد ، آدم را در هاله ای از خودش در آغوش بکشد و روحت را نوازش کند . همچین چیزی اگر سراغ داشتید به من معرفی کنید ، گران نباشد لطفا !

صرفا برای دلم ، و دیگر هیچ .

زمینه :
می آید می نویسد که آن روز کفش دوست داشتنی ام که از فلان خیابان تهران خریده بودم ، پایم بود و گِلی شده بود و من اشکم در می آید . من آدم مسخره ای هستم ، مسخره یعنی اینکه کفش دوست داشتنی گلی یک نفر ، می تواند اشکم را در بیاورد . می تواند مرا پرت کند به سنگفرش های غریب محله جلفای اصفهان ، جایی که فکر می کنی سرزمین دیگری است ، آن سوی مرزها ، خیابان های سنگفرش با نورهای زرد و کافه های مه آلود . همین کفش های گلی مرا پرتاب می کند به خیابان جنت ، مشهد ، مغازه ها و ویترین های پر زرق و برق که دارند شکوهشان را به مرکز خریدهای بالای شهر تسلیم می کنند . مشهد ، گنبد و گلدسته های حرم امام رضا ، سنگفرش خیس صحن ها و هوای سرد و بارانی . همین کفش های گلی مرا پرتاب می کند به کفش فروشی های خیابان مشیرفاطمی شیراز . من از بچگی آدم بدکفشی بودم ، این را مادرم که تمام خیابان های شیراز را به دنبال کفش گز می کرد ، می داند . اصلا این جمله را هم مادرم گفته : " تو آدم بدکفشی هستی." یک آدم سختگیر که کفش اسپورت بدون پاشنه نمی پوشد . آن وقت ها از کفش های زنانه پاشنه بلند هم بیزار بودم . همه اش تقصیر آن موزیک ویدئوی اسپایس گرلز است . همان که چهار پنج تا دختر همه با کفش های تمام پاشنه بزرگ دارند روی سن ، این طرف و آن طرف می روند و جز کفش هایشان و آن یکی که موهای زرد دوگوشی دارد و قیافه اش مهربان است ، چیز دیگری در آن موزیک ویدئو برایم مفهومی نداشت . حالا که فکرش را می کنم می بینم تقصیر اسپایس گرلز هم نیست که سلیقه یشان به سلیقه من شبیه است ، وگرنه من کشته و مرده هیچ کدامشان نبودم . بگذریم . چرا یاد و خاطره پیاده روها و مغازه هایشان برای من اینقدر گریه آور است ؟! آخر این هم گریه دارد ؟! چرا انعکاس نور ویترین مغازه ها در من اینهمه حسرت می زاید ؟! کدام خاطره است که لابه لای اینهمه نور گم شده و گاه در اعماق وجود من زنده می شود و آنقدر قدرتمند است که می تواند مرا به گریه بیندازد که می تواند مهمترین عاملی باشد که من بخاطرش شهرهای بزرگ را دوست داشته باشم : پیاده روی و تماشای ویترین مغازه ها . من واقعا آدم مسخره ای هستم ...
۶/۱۹/۱۳۹۲

این سد سال هاست که سوراخ گشته

زمینه :
حجاب در جامعه ما مثل سدی است که سوراخ شده و سوراخش مدام در حال بزرگ تر شدن است . آدم باید خیلی کور باشد یا خودش را به کوری بزند که وقتی پوشش زن ها و دخترها را در خیابان می بیند ، تصور کند با اقداماتی نظیر گشت ارشاد و حراست دانشگاه و امربه معروف و نهی از منکر می شود این سوراخ را گِل گرفت !!!! نخیر نمی شود ، این مسیر برگشتنی نیست ، سد حجاب اجباری در این مملکت شکسته می شود ، شاید زودتر از چیزی که خیلی ها فکرش را می کنند . کافی است نگاهی به مانتوهای جلو باز و پیرهن و شلوارهای زیرش ، شلوارهای خیلی تنگ ، آستین های کوتاه ، موهایی که از پشت و جلوی روسری ها بیرون است ، بیندازید و به این فکر کنید که همه این ها در طول سی و اندی سال حجاب اجباری و با وجود اقداماتی نظیر گشت ارشاد بوجود آمده اند . در مملکتی که انحصار مهمترین و تاثیرگذارترین رسانه اش صرفا در اختیار حکومت و ایدئولوژی خاص آن بوده است . در مملکتی که ترویج ایدئولوژی های مخالف به نوعی با تیغ سانسور و تهدید و تبعید و زندان مواجه گشته اند . تابوی حجاب در این مملکت شکسته خواهد شد ، حتی برای مردهای ما ، کسانی که با دیدن چند تار موی یک دختر دست و دل هایشان می لرزد ، همین هایی که هیچوقت بخاطر حجاب نداشتنِ زن های اروپایی ، حاضر نمی شوند قید سفر به خارج از کشور را بزنند . همین هایی که فکر می کنند مردان بیشتر کشورهای دنیا که زن و دخترهایش با پوشش دلخواه خودشان در خیابان ها ظاهر می شوند ، الزاما آدم های هرزه و ناپاک و به دامن فساد افتاده هستند یا اینکه آدم های بدبختی هستند که مدام با زور و فشار جلوی خودشان را می گیرند ! همین هایی که هیچ آمار دقیقی از میزان تجاوز و آزارجنسی به زنان در کشورهای مختلف ، در اختیار ندارند و با این حال از مصونیت بودن حجاب صحبت می کنند ، آن هم از نوع اجباری اش ! همین هایی که خیلی راحت سریال ها و فیلم های خارجی صدا و سیما را که در آن هیچ کدام از بازیگرهای زن حجاب ندارند تماشا می کنند و هیچ کدام هم فریاد وااسلاما سر نمی دهند . پس چطور می شود که آدم زیر بار ِ نگاه ِ مردهای عربستانی به حدی له می شود که حتی روبنده هم کفاف نمی دهد ؟!؟! مگر نه اینکه حجاب امنیت است ؟! مصونیت است ؟! این ها که پا را از اسلام هم فراتر گذاشته اند و به روبنده رسیده اند ، پس اینهمه ولع مردهایشان برای کشیدن شمشیر ِ نگاه بر اندام های زنانه زیر چادرها از برای چیست ؟! غیر از اینست که ما دچار استدلال های غلط شده ایم ؟! علت های غلط را به معلول های غلط ربط داده ایم ؟! حجاب برایمان به شکل تابویی در آمده است که فارغ از دین و آداب و رسوم و جنسیت ، نداشتنش به نظرمان عجیب می آید ؟!

 اصلا کجای اسلام گفته که ما روز و شبمان را صرف پرداختن به حجاب زن ها و دخترها کنیم ؟! به اسم دین درباره تنگ یا گشاد بودن شلوار دخترها روزانه صدها متن بنویسیم و در فضای مجازی منتشر کنیم و اسمش را هم بگذاریم "جنگ نرم" ؟ کدام امام ِ ما بخاطر حجاب زن ها و دخترها به شهادت رسید ؟! اصلا چند حدیث درباره حجاب موجود است ؟! امر به معروف و نهی از منکری که امام حسین از آن دم می زد ، چهار تا نخ موی دخترانه بود یا ظلم و جوری که بواسطه دست های قدرت ، بر مردم روا می شود ؟! اسلاممان را تقلیل داده ایم به لباس !!! خنده دار نیست ؟! اسلاممان را در حد تکه پارچه و رژ لب و لاک ناخن پایین آورده ایم و دخترهایمان را ، نیمی از سرمایه اجتماعیمان را بخاطر همین ها در خیابان و در ملا عام تحقیر می کنیم ، دستگیر می کنیم و در عین حال چشم هایمان را بسته ایم به روی محرومیت ها ، بی عدالتی ها ، فقرها ، فسادها و اختلاس ها ، به روی "حسین" ، به روی "حسن" به روی حسینی زیستن ، حسنی زیستن و زینبی فریاد زدن ! چون ما آدم هایی هستیم با نفس های ضعیف ، آدم هایی که مسلمانیتمان با لباس های عجیب و غریب جنس مخالف بر باد می رود ، ما آنقدر در این منجلاب فرودست خودمان دست و پا می زنیم که اصلا به پله ای نمی رسیم که از آن جا می شود دردهای بزرگ را دید ، ما فراموش کرده ایم که "یوسف پیامبر" باید الگوی همه مردهای ما باشد و هیچ توجیهی قابل قبول نیست ، ما اسلاممان پوستین وارونه شده است ...
۶/۱۷/۱۳۹۲

تعلیق

زمینه :
همین حالا ، درست در همین دقیقه ، دلم یک تعلیق طولانی خواست . از همان تعلیق هایی که هنگام تأخیر هواپیماها رخ می دهند . همان ها که مجبورت می کنند ساعت ها روی صندلی های فرودگاه بنشینی و آدم ها را رصد کنی . این وقت ها باید آدم متفاوت ببینی ، آدم عجیب ببینی ، نگاهشان کنی و خودت را فراموش کنی ، زمان را فراموش کنی ، صدای تیک تیک ثانیه شمار ساعتت را نشنوی ، سردی و سفتی صندلی فلزی زیر پایت را حس نکنی . اینجور وقت ها آدم عجیب ، لطفِ از خود بیخود کردن را در حقت انجام می دهد . اگر آدم عجیب نباشد ، دیگر اسمش تعلیق نیست ، یک انتظار کسل کننده است . آدم "عجیب" یا آدم "متفاوت" یا آدم "کمیاب" ، هرچه می خواهید اسمش را بگذارید ، مهم اینست که این ها را هر روز در فضاهای معمولی زندگیتان نمی بینید ، نه اینکه نباشند ، شما فرصت نگاه کردن ندارید ، یا اگر دارید ، جراتش را ندارید که به دختر خانمی که با مانتوی دامنی قرمز و مشکی و موهای فردار که روسری ازشان آویزان است ، یک جور تندی چمدانش را روی زمین می کشد و گوشواره های بزرگش مثل پاندول ساعت ، تکان تکان می خورند و از کنارتان عبور می کند ، زل بزنید ، جراتش را هم که داشته باشید ، اینکار به دور از نزاکت است ، پس انجامش نمی دهید . برای خوب دیدن ِ این آدم های رنگی ، همین ها که در پنجره سیاه و سفید چشم های ما غنیمتند ، همین ها که لحظه ها را قابل تحمل می کنند ، نیاز به تعلیق هست . یک تعلیق ِ خنک ِ لذت بخش که خنکایش را یحتمل مرهون سیستم تهویه قَدَر فرودگاه است !
۶/۱۲/۱۳۹۲

خالی

زمینه :
یکسال گذشت ، اما من احساس می کنم قرن ها گذشته است . تو را در انتهای جاده طولانی مه آلودی می بینم که بر شاخه های درختانش عنکبوت های درد ، تار تنیده اند و اشباح سرگردان ، موسیقی های غمگین می نوازند . تصور من از یکسال ِ گذشته اینگونه است . می خواهم فرار کنم به یک جای دور ، دوردست ترین جای کره زمین ، همانجا که اگر یک گام پیش تر بروی ، از روی کره زمین به کام کهکشان راه شیری دَر می غلتی . همانجا که ستاره ها در روشنایی روز هم قابل رویتند . یک جایی که "اینجا" نیست ، با همه قواعد سخت و بیرحمش . و من بشوم کریستف کلمب ِ سرزمین رویایی خودم ، سرزمینی که بومیانش ، پری های بالدار سخنگو با چشم های گیرای درشت باشند . صد افسوس ، از "نبودن تو" نمی شود گریخت . تو دیگر آن بخش ِ خالی وجود من شده ای ؛ مثل خالی ِ انگشتی که قطع می شود ، جای خالی تو تا ابد در روح ِ من باقی خواهد ماند . هر کجا بروم "خالی ِ تو" با منست .
۶/۰۶/۱۳۹۲

معمولی هایی که می خواهند غیر معمولی باشند ...

زمینه :
راستش را بخواهید وبلاگنویس های محبوب من این اواخر آنقدر دیر به دیر پست جدید می گذارند که یک وقت هایی نوشته برای خواندن کم می آورم . به صرافت افتاده ام که وبلاگ های محبوب جدیدی برای خودم دست و پا کنم ، از این ها که وقتی آدم نوشته هایشان را می خواند ، دوست دارد در لحظه یک چیزی هم خودش بنویسد . اصلا این ها مُلَیِنند و قلمی که برای قلم های دیگر همچین نقشی را ایفا کند ، لابد خیلی محشر است .رفته ام لیست وبلاگ های گودر یکی از بهترین دوستان اینترنتی ام را گرفته ام که در Ino Reader ایمپورتشان کنم . بعد از ایمپورت کردن ، می بینم همه وبلاگ ها را مرتب و تر و تمیز دسته بندی کرده . اخبار ، وبلاگ های فارسی ، موسیقی و... . راستش را بخواهید در وهله اول  نظرم را خیلی جلب کرد . خب طبیعی هم است ، برای من که همینجور فید وبلاگ هایم را قر و قاطی وارد فیدخوان مورد نظر می کنم و هر بار هم عین این آدم های کور، باید کورمال کورمال یک عالمه دنبال وبلاگ های مورد علاقه ام بگردم و آخرش با مشاهده اینکه پست جدیدی نوشته نشده با مغز بروم توی دیوار ، این سطح از طبقه بندی وبلاگ ها خیلی جالب توجه است . اما جذابیت بیشتر ماجرا اینجاست که این دسته بندی ، صرفا هم شامل دسته بندی های خشک و متداول که هر کس یک روز بخواهد وبلاگ هایش را دسته بندی کند ، حتما از آن ها استفاده می کند نیست . یک سری دسته بندی هایی هم هست که فقط خود ِ آدم می تواند معنای دقیقشان را بفهمد . حالا تصور کنید من وبلاگ خودم و خیلی های دیگر را در پوشه ای به اسم "همسایه ها" پیدا می کنم . راستش را بخواهید از همان اولش دنبال خودم می گشتم . نمی دانم چرا ، اینجور مواقع اولین چیزی که به ذهنم می آید اینست که ببینم وبلاگ ِ کوچک من چه نقشی در زندگی مجازی دیگران ایفا می کند ، مخصوصا آن دیگرانی که خیلی نزدیکند ، یا من خیلی احساس نزدیکی می کنم با آن ها . شاید بعضی وقت ها می خواهم بدانم این احساس نزدیکی چقدرش دو طرفه است ، گرچه شاید در تمام مدتی که این حس در قلبم ریشه می دواند و بزرگ می شد ، هرگز به دو طرفه بودن یا نبودنش فکر نکرده بودم و بعد از این هم نخواهم کرد ، ولی وقتی دستم به یک چیزهایی می رسد از زندگی آدم ها ، بدجور حس فوضولی ام گل می کند برای سنجیدن میزان این نزدیکی . درست مثل آدمی که بعد از مدت ها وارد اتاق کار یا اتاق خواب اعجاب انگیز کسی می شود که سال هاست با او رابطه دوستانه دارد . خب آدم دلش می خواهد همه پستوها را بگردد ، همه وسایل را زیر و رو کند . به همه چیز دست بزند و بعضی وقت ها هم دنبال خودش بگردد . اصلا آدمی از همان اولش که با گریه و ناله پا به این دنیا گذاشت ، در جستجوی جاودانگی بود و چه چیزی بهتر از جاودانگی در زندگی یک دوست ؛ نشانه ای هر چند کوچک از اینکه شاید یک روزهایی هم بیایند ، که بر حسب اتفاق ، آدم های خوبی باشند که از تو یاد کنند ، وقتی تو در میانشان نیستی . یحتمل جاودانگی باید یک همچین معنایی داشته باشد و همه ما خودآگاه یا ناخودآگاه در جستجوی آنیم . نشسته ام با خودم فکر می کنم که "همسایه ها" یعنی چه ؟! اصلا هم دلم نمی خواهد آن آدم خاص بیاید و برایم توضیح بدهد که همسایه ها یعنی چه ؟! چون می ترسم از اینکه این برداشت مه آلود قشنگی که من از ذهنیت او نسبت به خودم ساخته ام خراب شود . یعنی من یک چیزی باشم که فکر نمی کردم "همسایه ها" نماینده آن باشد ، یک چیز خیلی معمولی مثل "وبلاگ های فارسی" و نه بیشتر . یک چیزی که همه ذوق و شوق الانم را برای "همسایه" یک دوست ِ خاص بودن در هم بریزد . گاهی وقت ها عدم قطعیت قشنگ است . آن وقت می توانی به میل خودت بعضی احتمالات را پررنگ تر کنی و اتفاقا خوب تر هایش را ؛ و این دنیا را قشنگ تر می کند .

کجدار و مریز

زمینه :
هیچ وقت شبیه آن چیزی که خواسته ام نشده ام . هیچ وقت هیچ کاری را آخرش به آنجایی که می خواسته ام نرسانده ام . همیشه نشسته ام جلوی نهایت کار و با خودم فکر کرده ام که می خواستم آن طوری باشد ، نه این طوری . یک دلیلش اینست که من تا به امروز یک آدم بیش از حد ایده آل گرا بوده ام . آدمی که فکر می کرده "خواستن توانستن است" ولی احتمالا درباره خواستن ها و توانستن های خودش از همان اول دچار سوء تفاهم بوده . بیشتر یک آدم کجدار و مریز بوده ام ، یک آدم نصفه و نیمه و این خیلی غم انگیز است . در عین حال فکر می کنم ، بیشتر آدم ها همین طورند . آدم هایی با آرزوهای بزرگ و توانایی های محدود ، این آدم ها غم انگیزند و آدم های خاص ِ جمع های غیر معمولی (چون جمع های معمولی هم آدم های خاص خودشان را دارند . ) به نظرم بخاطر این خاص شده اند که آدم های نصفه نیمه و کجدار و مریز نبوده اند ، یک خط را گرفته اند و تا نزدیکی های تَهش رفته اند . با همه این ها ، هنوز هم اینقدر ایده آلگرا هستم که فکر کنم می شود همه چیز را تغییر داد .
۶/۰۳/۱۳۹۲

بسان میوه خشکیده ای که آب ندارد ، الکی زور نزن جان ِ من !!!

زمینه :
من همیشه دلم می خواهد بیایم اینجا ، یک چیزی بنویسم و اتفاقا همیشه هم چیزی به ذهنم نمی آید که بنویسم . یعنی ماجرا این شکلی اتفاق می افتد که ذهنم سفید ِ سفید می شود ، درست مثل وقت هایی که می خواهم درس بخوانم . برای درک این موقعیت باید به یک نقطه الکی خیره بشوید و هرچه کمتر پلک بزنید، توجه کنید که نقطه مورد نظر باید حتما "الکی" باشد . بله ، بعدش تمایل عجیبی پیدا می کنم به اینکه یک چیزی بنویسم . شاید برای اینکه می خواهم بگویم که هنوز زنده ام . یا به عبارتی زنده بودنم را به رخ یک چند نفری بکشم . ولی کدام چند نفر ؟ نمی دانم . همین ذهنی که تا چند دقیقه پیش سفید سفید بود ، از ایستگاه ِ راه آهن هم شلوغ تر می شود . راستش را بخواهید من به عمرم یکبار هم ایستگاه راه آهن را از نزدیک ندیده ام . حالا که فکرش را می کنم می بینم ، اتفاقا یک بار دیده ام و بدتر از همه اینکه حوصله ام نمی شود برگردم و جمله قبلی را اصلاح کنم . بگذار باشد ، دنیا که به آخر نمی رسد . حالا اصلا اینکه من ایستگاه قطار دیده ام یا ندیده ام به کسی چه ربطی دارد ؟! اصلا چه چیزی ممکن است به زندگی کسی اضافه یا کم کند ؟ اصلا چه کسی گفته پایانه اتوبوس ها از ایستگاه راه آهن شلوغ تر نیست ؟! اصلا دلم می خواهد ذهنم شبیه پایانه اتوبوس ها باشد ، ذهن خودم است ، به کسی هم چیزی بدهکار نیستم . تازه استان ما که راه آهن ندارد . بعضی منابع می گویند ، دارد ، ولی چه کسی جرات می کند سوارش شود ؟! تازه آن وقت ها می گفتند آدم سوار خر بشود زودتر از راه آهن شیراز اصفهان به مقصد می رسد ، حالا راست و دروغش پای خودشان . حالا مغز من شبیه ترمینال مسافربری شده است ، و این گوینده صدای آمریکا هم همین طور پی در پی برای خودش دارد عَر عَر می کند . نه اینکه مشکل از گوینده باشد ها ، هرچند گوینده هم بی اشکال نیست ، ولی در حال حاضر مشکل اصلی از پایانه مسافربری است . چه باید کرد ؟! هندزفری را در گوش هایم می چپانم ، ولی صدای کدام خواننده است که در این موقعیت خطیر ، شباهت چندانی به قارقار کلاغ نداشته باشد ؟! خیلی بد است ، من در اوان نوجوانی آینده بسیار بهتری را برای قلمم تصور می کردم ، تا اینکه آخر نوشته هایم به "قارقار کلاغ" ختم شود . این واقعا مایه ننگ است . ولی بعضی وقت ها واقعا چاره ای نیست ، باید بیایم توی مبل فرو بروم ، پاهایم را رو میز دراز کنم و لپ تاپ را رویشان بگذارم و هی خودم را بفشارم بلکه چند کلمه ای را از ترمینال شلوغ ذهنم بیرون بیندازم ، بعدش احساس نشعگی کنم برای خودم . حال لذتبخشی است برای خودش . آن وقت ها فکر می کردم درستش "نعشه" است ، ولی کتاب ادبیات فارسی چندم دبیرستان ، مرا از این اشتباه تاریخی بیرون آورد ، وگرنه در تمام گفتگوهای خودمانی ، میان ِ خودم و خودم ، بعد از هر بار نشعه شدن ، این کلمه را اشتباه تلفظ می کردم و آن وقت خیلی بد می شد . آدم وقتی سال ها یک اشتباه فاحش را جلوی خودش تکرار کند ، آخرش از خودش هم شرمنده می شود و این "شرمندگی از خود" خیلی چیز بدی است . باید از مولفین کتاب چَندم ِ دبیرستان تشکر کرد و دست هایشان را به گرمی فشرد !

 من همیشه با خودم فکر می کنم ، وبلاگ یک جای مهمی است ، نباید هرچیزی را تویش ریخت . از آن طرف این شبکه های اجتماعی باعث می شوند که آدم افکارش را وقتی هنوز "هرچیزی" هستند و به یک چیزی تبدیل نشده اند که "هرچیزی" نباشد ، روی میز بریزد و آن وقت دیگر دستش خالی می شود .
۶/۰۱/۱۳۹۲

صندوقچه راز

زمینه :
بچه که بودم مادرم به جای لالایی ، شعرهای حافظ را برایم می خواند ، خیلی هم با سوز و گداز می خواند ، طوری که من با همه بچگیم ، دلم برای مادرم می سوخت . بعضی وقت ها هم شعرهای مولانا را برایم می خواند ، با لحن خیلی شاد و رقص آور . یعنی بعضی شعرهای آخر مثنوی شمس بودند که می شد با آهنگ خیلی شاد خواندشان و من وقتی به سنی رسیده بودم که می توانستم بخوانم و بنویسم ، با اینکه هیچ چیز از شعرهای سختِ مولانا نمی فهمیدم ، ولی کتابش را بر می داشتم و شعرها را با همان لحن آهنگینِ مادرم می خواندم و کیف می کردم برای خودم ! دوم سوم ابتدایی بودم ، ولی چون مادرم مدام این شعرها را از بچگی برایم خوانده بود ، راحت می توانستم روخوانیشان کنم . مادرم وقتی مرا به دنیا آورد ، داشت لیسانس ادبیاتش را می گرفت ، شاید همین علاقه اش به ادبیات و کتاب و شعر باعث شده بود داستان هایی هم که برایم تعریف می کرد ، داستان های معمولی نباشند . مثلا یکی از داستان هایی که برایم تعریف می کرد و خیلی هم خوشم می آمد ، داستان آدم و حوا بود . از این داستان هایی که بارها ازش می خواستم که برایم تعریف کند . داستان بارِ انسان بودن که هیچ کس حاضر نبود آن را بر دوش بکشد و داستانِ گِل آدم که هیچ کس حاضر نبود آن را بیاورد و داستان خدا که دست در گل کرد و آدم و حوا را آفرید و جسم آدم و حوا سال ها میان مدینه و طائف افتاده بود . اما نقطه عطف داستان اینجا بود که شیطان از سر کنجکاوی رفت داخل جسم انسان ، همه جایش را گشت ، داخل سرش ، چشم ها ، دست ها ، پاها ، همه قسمت ها را واکاوی کرد و در حیرت ماند از این موجودی که خدا آفریده ، همین طور که در وجود آدم به جستجو می پرداخت ، با صندوقچه دربسته ای مواجه شد که درش قفل بود و هیچ رقمه نمی توانست وارد آن شود و داخل آن را ببیند . وقتی ماجرا را از خدا پرسید ، خدا پاسخش داد که این "قلب" آدم است ، و اینجا فقط جای من است و عشق ، و تو را به درون آن راهی نیست !
۵/۲۵/۱۳۹۲

وقتی حرفم نمی آید !!!!

زمینه :
پیش نوشت : لطفا به جای حواله کردن فحش خوار مادر به نویسنده ، بخاطر طولانی بودن نوشته زیر ، آن را مطالعه نفرمایید !

 آدم باید بتواند بنویسد ، حتی وقت هایی که حرف خاصی برای گفتن ندارد . یا وقت هایی که حرف ها مثل چند کلاف گره خورده سر معده ات گیر می کنند . بله ، آدم باید بتواند بنویسد ، حتی روزهایی که حرف ها مثل چند تکه ابر تیره و سنگین ، جلوی آفتاب را می گیرند و در عین حال باران هم نمی شوند پدرسگ ها ! همین کلمه "پدرسگ ها" را در نظر بگیرید ، یک شاهکار هنری است . بدون آن پاراگراف اول متن ِ من تهی می شد از یک چیز مهمی که نمی دانم چیست ، ولی آنقدر مهم است که جذابیت یک نوشته به آن آویزان است و بدون ِ آن ، نوشته به ته دره سقوط می کند . دارم فکر می کنم ربط یک نوشته با دره ، چه چیز می تواند باشد ؟! اصلا چرا یک نوشته باید به ته دره سقوط کند ؟! یک نوشته می تواند فقط جذاب نباشد ، همین ، دره ای هم نیست که در آن سقوط کند ، یعنی واقعا نیست ها . کافی است مثلا از پنجره یک نگاهی به بیرون بیندازید ، آن وقت متوجه می شوید که خبری از دره نیست . نهایتا فاصله بین ساختمان های بلند است که با ولعی سیر نشدنی دهان باز کرده اند برای بلعیدن شما ، ولی دره نیست .

آدم باید بتواند در هر موقعیتی بنویسد ، مثل آن یکی که جرخوردگی شلوارش را به یک داستان کوتاه تبدیل می کند که هیچ بعید نیست همین روزها جایزه نوبل ادبیات را هم از آن ِ خودش کند . همین چند وقت پیش بود که یک نفر صرفا بخاطر عقیده من ، بِالکل بی خیال ارزش ادبی نوبل شد ، چون نویسنده ای که من دوستش دارم ، هرگز به عمرش نوبل نگرفته . حالا شاید اصل قضیه اینقدر اغراق آمیز نبوده باشد ، ولی واقعا فکر می کنید "از اعتبار انداختن چیزی مثل نوبل" کم معنایی است برای زندگی کردن ؟!

 بعضی ها هم هستند که ماهی گندیده صبحانه یشان را که مایه انزجار بوده است ، تبدیل به یک پست تهوع آور خیلی قشنگ می کنند که تو از اول تا آخرش را یک نفس با چشم هایت روی کلمه ها می دوی . بوی ماهی گندیده هم از آن چیزهایی است که مثل کلمه "پدرسگ ها" یک وقت هایی آنقدر مهم می شوند که جذابیت نوشته را به خودشان بند می کنند . همه اش هم بخاطر اینست که انسان ذاتا موجود بدی است ، از چیزهایی مثل "ماهی گندیده" و "پدرسگ ها" خوشش می آید . الکی گفتم ، انسان اصلا ذاتا موجود بدی نیست ، فقط بعضی وقت ها زیادی بیخود می شود . همین کلمه "بیخود" ، فحش فانتزی برادرم است . وقت هایی که می خواهد خیلی مؤدب باشد و در عین حال یک فحش تحقیر آمیز خیلی مَشتی به آدم بدهد ، با یک لحن دخترانه ای می گوید : "بیخود." البته هنگام ادا کردن ، بخش اول کلمه را خیلی سریع می گوید و بخش دومش را یک کمی کِش می دهد ، حالا می توانید تصور درستی از صحنه داشته باشید . آدم وقتی می خواهد یک چیزی را برای شخص دیگری وصف کند ، باید بتواند آن را درست و درمان شرح دهد، باید به واقعه متعهد باشد . می دانید چرا ؟! چون آدم ها آنقدر مفلوکند که یک ده هزارم دنیا را هم به چشم های خودشان نمی بینند ، حالا شما فرض کنید آن نه هزار و نهصد و نود و نه قسمت باقی اش را قرار است صرفا از زبان آدم های مفلوک دیگری مثل ِ خودشان بشنوند . یک جورهایی آدم به این نتیجه می رسد که در قیاس با بزرگی دنیا ، دارد توی رویا زندگی می کند ، چون این روزها آدم های متعهد کم پیدا می شوند . مثلا اگر برادرم بخش اول همین کلمه "بیخود" را به جای بخش دومش می کشید ، آن وقت قضیه تا حالا زمین تا آسمان توفیر داشت .

 آدمی که بیشتر دنیا را دیده باشد ، بیشتر می تواند بنویسد یا حتی اگر نقاش باشد ، بهتر می تواند نقاشی کند . همین باب راس خودمان ، فکر کرده اید این نقاشی هایش را از کدام پستوی تاریک ذهنش بیرون می کشد؟! این ها را یک روزی ، یک جایی دیده است . اینکه برگ های بعضی درخت ها سوزنی شکلند و سایه کلبه ها در بعد از ظهر ها پشت سرشان قرار می گیرد . این جزئیات را باید دید . مثلا بعضی ها ترک دیوار را هم می بینند و مثل جرخوردگی شلوار تبدیلش می کنند به یک داستان کوتاه جذاب و گیرا . داستان کوتاه ِ دخترکی که به ترک روی دیوار هم می خندید . بعضی ها هم هیچوقت هیچ چیز نمی بینند ، این ها توی زندگیشان هیچوقت چیزی نمی شوند ، خیلی که هنرمند باشند سیاستمدار می شوند . بله ، آدم باید در زندگی اش زیاد دیده باشد ، مثلا آن کس که اسب تک شاخ ِ راه راه ِ سبز و نارنجی دیده است ، یقینا بهتر از کسی می نویسد که به عمرش یک قاطر در طویله هم ندیده است . همین نویسنده های مشهور دنیا را نگاه کنید . بعضی هایشان واقعا آدم های خدا زده ای بوده اند . مثلا سرباز یهودی جنگ جهانی دوم که معلوم نیست کی و چه وقت شانس ِ خرکی آورده است و به جای اردوگاه های کار اجباری نازی ها و بعدش اتاق گاز سر از کشور فرانسه در آورده ، بعدش هم نوه و نتیجه اش رفته اند از مردم بدبخت یک گوشه دیگر دنیا انتقام روزهای گذشته پدربزرگشان را گرفته اند . یا بعضی هایشان فرزند آخر خانواده ای ثروتمند بوده اند با خانه باغ های پت و پهن و درندشت در اقصی نقاط جهان : مادرید ، رم ، پاریس . آنوقت ها هنوز قاره آمریکا کشف نشده بود !!!!! بله ، آدمی که اینهمه خانه باغ داشته باشد و بتواند فصلی یکبار برای ماهیگیری به حاشیه دریای مدیترانه سفر کند و توی کشتی تفریحی اش لم بدهد و کلاه لبه دارش را تا روی دهانش پایین بیاورد ، خب طبیعی است که این آدم مادرزادی نویسنده می شود . یک چیزهایی توی این دنیا هست که آدم ها خودشان انتخاب نمی کنند . یعنی دست خودشان نیست . بعضی ها می توانند نویسنده شوند و جایزه نوبل بگیرند ، ولی بعضی های دیگر نمی توانند و این قانون طبیعت است . آن بعضی های دیگر باید بنشینند فلسفه نوبل را زیر سوال ببرند ، بلکه برای زندگیشان معنایی پیدا شود .
۵/۰۷/۱۳۹۲

بازتولید کثافت

زمینه : ,
یک عادت خیلی بدی که دارد در جامعه ما زیاد می شود اینست که "گناه را با گناه بشوییم." اینگونه ، اعمال غیر انسانی خود و دیگران را تبرئه می کنیم . نتیجه ؟! یک عده ای به اصطلاح گناه بزرگ می کنند و یک عده دیگری که تا دیروز اهل گناه نبوده اند ، گناه ِ کوچک می کنند و گناه ِ کوچک خود را بواسطه گناه ِ بزرگ ِ دیگران توجیه می کنند و از آنجایی که این کوچک و بزرگ ها نسبی است ، هرچه گناه گروه ِ اول بزرگ تر شود ، گناه گروه دوم هم بزرگ تر می شود و ما در این چرخه کثافت را بازتولید می کنیم ! حالا این مسئله خواه مربوط به اعمال روزمره خودمان باشد ، خواه مربوط به مسائل کلانی مثل حکومت داری باشد ، وقتی بواسطه اعمال ناشایست حکومت فعلی ، کسی مثل رضاخان و حکومت پهلوی را در حد منجی عالم بشریت بالا ببریم !

 مادرم یک عادتی دارد ، که بعضی وقت ها با اعصاب ما اعضای خانواده اش هم بازی می کند ، ولی خوب که فکر می کنی می بینی عادت خوبی است . هر روز باید حتما اخبار ساعت دو صدا و سیمای ایران را تماشا کند ، شصت دقیقه را هم حتما باید ببیند ، اخبار ساعت دوازده شبکه من و تو را هم حتما باید تماشا کند . توجیهش هم اینست که آدم باید از جبهه گیری ها و زاویه نگاه طیف های گوناگون باخبر شود ، تنها از این رهگذر است که می تواند قضاوت نزدیک به درستی داشته باشد . به نظر من هم همین طور است . اینکه آدم شب و روز خودش را صرفا با اخبار و برنامه های یک شبکه درگیر کند و تنها همان را هم درست بداند ، راستش را بخواهید در این روزهایی که هیچ کس اثر شگرف تبلیغات ِ رسانه ای را بر افکار عمومی انکار نمی کند ، به شستشوی مغزی بی شباهت نیست .
۵/۰۴/۱۳۹۲

بهانه های کوچک ِ خوشبختی های بزرگ

خودکار ، رژ لب ، شامپو ، این ها وقتی تمام می شوند و آدم می رود یکی جدیدشان را می خرد و می خواهد برای بار اول امتحانشان کند ، تبدیل می شوند به بزرگترین خوشبختی زندگی . از بچگی لوازم التحریرفروشی ها را خیلی دوست داشتم . عاشق این لوازم التحریری هایی هستم که مدل فروشگاه های بزرگ زنجیره ای هستند . می توانی بروی لای قفسه ها برای خودت بچری . اینجور مواقع کودک درونم بدجور سر ذوق می آید ، حتی دلش می خواهد بالا و پایین بپرد . اما قانون نانوشته ای هست میان من و کودک درونم که هردو می دانیم از اینجورجاها ، تقریبا هیچ چیز نباید بخریم ، چون تقریبا همه چیز این فروشگاه ها جنبه تجملی و مصرفی دارد و خیلی هم گران است و جیب ما هم آنقدرها بزرگ نیست و یک روزی هم اگر بزرگ شود ، باید صرف خرید ِ چیزهای بهتری گردد . اینجور جاها برای من حکم ِ موزه را دارند ، البته موزه ای ویژه کودک های درون . تنها چیزی که خریدنش از این فروشگاه ها مجاز است ، خودکار ِ داغ است . می دانید ، خودکار مثل ِ نان است . یک فروشگاه هایی هستند که تا یک مدل ِ جدید از لوازم التحریری در یک گوشه دنیا تولید شد یا به عبارتی از تنور ِ داغ ِ کارخانه ها بیرون آمد ، فورا در گوشه قفسه های این ها هم پیدا می شود و خودکار هم از این قاعده مستثنی نیست . اینجور جاها ، خودکار ِ داغ می فروشند و تجربه خودکارِ داغ از آن تجربه های لذتبخش زندگی است . مدام هی لای دفترهایت دنبال برگه سفید می گردی تا خودکار داغت را امتحان کنی ، هی شعر می نویسی ، متن ادبی می نویسی ، خوش خط می شوی ، حتی انگیزه پیدا می کنی بروی کتاب بخوانی و دلت می خواهد زودتر به جایی برسی که باید دست به خودکار بشوی و نُت برداری کنی !
***
 این رژ لب هایی که امثال من استفاده می کنیم ، بصورت تقریبی تاثیرشان در زیباتر شدنمان بیشتر از ده ، بیست درصد نیست، شاید هم کمتر باشد . رژ لب هایی همرنگ لب که زیاد توی چشم نزند . ولی حداقل به نظر من ،از هر نوع آرایش کردنی لذتبخش تر است . یک اصل ِ روانشناسی هست که می گوید : "کفش به آدم اعتماد به نفس می دهد." منظورش اینست که از میان آنچه ما به عنوان پوشش برای خودمان انتخاب می کنیم ، نوع کفش در اعتماد به نفسمان خیلی موثر است . جالب نیست ؟! مثلا نمی گویند پیراهن یا مانتو ، می گویند "کفش" . به نظر من "رژ لب" هم میان آرایش ها یک همچین نقشی ایفا می کند . و وقتی تمام می شود و می خواهی بروی یکی جدیدش را بخری و اتفاقا دلت می خواهد یک رنگ تازه و یک مارک تازه ای را امتحان کنی ، خیلی کیف دار است ، از همان وقایعی است که تبدیل می شود به بزرگترین خوشبختی ِ لحظه ای ِ زندگی ِ آدم !
***
 این آخری را تقریبا مطمئنم که میان همه دختر ها مشترک است . امتحان کردن ِ یک شامپوی جدید ، یکی از آن خوشبختی های لحظه ای است که معدودند خوشبختی هایی که به پایش برسند . هیجان اینکه یک عطر و بوی تازه را روی موهایت حس کنی و حتی بعضی وقت ها هیجانی که بخاطر توقعات زیادی و الکی ما دخترها از شامپوها ایجاد می شود ، توقعاتی که خودمان هم می دانیم الکی است . مثلا تصور اینکه بعد از مصرف این شامپوی جدید ، موهایمان چقدر براق تر خواهد شد ، یا مثلا نرم تر خواهد شد ، یا حجیم تر به نظر خواهد آمد و توهماتی از این دست که با وجود علم به توهم بودنشان ، همچنان هیجان می آفرینند .
***
 آدم ها واقعا موجودات عجیبی هستند ، یک وقت هایی آنقدر توقعاتشان بالا می رود و ایده آل هایشان فرا زمینی و فرا بشری می شود ، که اگر کل دنیا را در دست هایشان بگذاری ، باز هم احساس خوشبختی نمی کنند ولی یک وقت هایی با یک همچین چیزهای کوچکِ مسخره ای مثل ِ خودکار و رژ لب و شامپو ، احساس خوشبختی می کنند گویی که دنیا در دست هایشان است و خب لااقل این دومی دست ِ خودشان نیست و بد هم نیست ، یک وقت هایی که آدم نمی تواند تغییرات بزرگ ایجاد کند برای ناامید نشدنش هم خوب است که با تغییر های کوچک احساس خوشبختی های بزرگ کند .
۴/۳۱/۱۳۹۲

گفتگوهای تنهایی

زمینه :

تو ای موجودی که هنوز موجودیتی نداری ، من با دستان خودم به تو موجودیت می بخشم ، من تو را می آفرینم ، می دانی چرا ؟! چون چاره ای نیست . تنها راه ماندگار شدن در این دنیای فانی ، "آفرینش" است . اینگونه است که من احساس ِ بودن می کنم ، منی که با تمام وجودم بودن را می خواهم ، اما کیست که نداند هیچ بودنی ، ماندنی نیست .

 آنقدر این مسئله آفرینش شدید بوده است که خود خدا هم از آن در امان نمانده . در امان نماندنش به کنار ، به خودش یک "فتبارک الله احسن الخالقین" هم گفته . خنده دار نیست ؟! حتی با افتخار اعتراف کرده که یک روزی یک بشری را آفریده و بعدش همچین ذوق کرده و به خودش گفته : "فتبارک الله احسن الخالقین." همین خدایی که می گویند برای خودش آن بالا جهنمی راه انداخته و بهشتی و عین کاسب کارها یک قرانش هم از دستش در نمی رود ، خودش را در حد من و تو ، این آفریدگارهای کوچک ِ محدود ِ به زمان و مکان ، پایین آورده ، برای اینکه احساس صمیمیت بیشتری هم کنیم ، حتی اعتراف کرده به اینکه خوشش آمده از این عروسک ِ جانداری که آفریده و از این بازی آدمیزادگان که به راه انداخته و ما هم با همه بدبختی هایمان ، بدمان نمی آید از این بازی که اگر بدمان می آمد ، حالا سال ها بود که در یک اعتصاب دسته جمعی ، دست کشیده بودیم از پس انداختن نوزاد و آنوقت زندگی تمام می شد . می بینید که ما هم خیلی بدمان نیامده . با اینکه یک تاریخ پر از درد و رنج پشت سرمان است . تاریخی که شادی هایش در پس زمینه درد شکل می گیرند و این واقعیت دارد . مثل ِ حال ِ امروز و هر روزِ من .

 چه حسی دارد ، آفرینش موجودی که موجودیت ندارد ؟! چه حسی دارد آفرینش ِ حقیرِ کوچک ِ خود را به آفرینش الهی گره زدن ؟! نمی دانم ، هرچه هست حس خوبی است ، آنقدر که آدم را برهاند از احساس های گنگ ِ تلخی که گلویش را می فشارند و در اعماق وجودش چنگ می اندازند . آدم خوشش می آید از اینکه خودش را بزرگ کند به اندازه خدا بودن ، یا یک وقت هایی خدا را تا حد خودش کوچک کند . آنوقت راحت تر می شود دوستش داشت ، آنوقت می شود حتی برایش دو چشم و ابروی دلربای مهربان هم تصور کرد که آدم بتواند بهشان زل بزند و یکجور مظلوم نمایانه ای بگوید : "خودت حال و روز ِ مرا نگاه کن ! کارم به جایی کشیده که برای فرار از خودم می خواهم ادای تو را در بیاورم ، ادای آفرینندگی ! در این دنیایی که حتی آفریننده ها هم به مساوات دیده نمی شوند ، شاید چون واقعا مساوی نیستند ، ولی چقدرش دست ِ خودشان بوده است که چجور آفریننده ای باشند و چه بیافرینند . " حتی بعضی وقت ها آدم زیادی احساس ِ صمیمت می کند ، یکهو یک حرف هایی می زند که ممکن است وقتی خدایش را به آسمان ها پس فرستاد ، بترسد از اینکه نکند فردا از خواب بیدار شود و تبدیل به حشره ای بی مقدار شده باشد ؟! مثلا یک وقت هایی ممکن است آدم به خدا بگوید : " خجالت نمی کشی از این حال و روزی که بنده هایت دارند و تو راحت آن بالا روی عرش دراز کشیده ای و فقط صحنه را تماشا می کنی ؟ نکند بعضی وقت ها یک گازی هم به سیب ملکوتی ات می زنی ؟! یا شاید تخمه هم می شکنی ؟! اینطور بیشتر می چسبد تماشای بازی آدمیزادگان ! " اصلا چه دردی است که آدم خدا را به آسمان پس بفرستد ، بگذار همین جا کنار خودمان نگهش داریم ، آنوقت دیگر نمی ترسیم از اینکه نکند عطر گل ها روزه یمان را باطل کنند و قعر جهنم آتشمان بزنند . آنوقت می نشینیم با خود خدا خیاطی می کنیم ، یک چیزی می آفرینیم و آخرش به خودمان می گوییم : "فتبارک الله احسن الخالقین ." خدا را چه دیدی ، شاید وسط کار بی هوا دلش به رحم آمد و بی هوا یک دستی هم توی موهایمان کشید ، بعدش هم ما بی جنبه بازی در آوردیم و پریدیم توی بغلش و همانجا بغضمان ترکید و خدا هم هاج و واج نشست و نگاهمان کرد و آخرش به این نتیجه رسید که هیچ کاری از دستش بر نمی آید جز اینکه محکمتر بغلمان کند !


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت : فایل صوتی پست بالا را با پس زمینه آهنگ "درد هجران" از آلبوم "گفتگوی چنگ و نی" از اینجا دانلود کنید . 
۴/۰۹/۱۳۹۲

چشم هایم ، پاهایش

زمینه :
چشم هایم روی پاهایش بود . پاهایی که کنار پله های برقی خاموش پل عابر پیاده ، صبورانه انتظار می کشیدند . آدم ها که ته کشیدند . پله ها که در سکوت غمناک مبهم خودشان غرق شدند ، آن پاها هم شروع به حرکت کردند . انگار می دانستند که نمی توانند با جمعیتی همراه شوند که با شتاب از کنار آدم عبور می کنند ، آن ها که پله ها را دو تا یکی بالا می روند و می روند به سوی ناکجاآبادهای خودشان . آدم هایی خوب ، آدم هایی خاکستری ، آدم هایی بد . اگر آدم ها هم بوق داشتند ، حتما آن پاها از ترس ِ صدای بوق آدم ها آنهمه برای بی کسی پله های پل انتظار می کشید . چشم هایم روی پاهایش بود . پله اول ، پله دوم ، به سختی ، به آرامی ، به کندی . گاهی پاهایش از مچ به پایین کج می شدند و من فهمیدم که علت آنهمه انتظار چیست . حتما معذب می شد از اینکه کسی پشت سرش بوق بزند . یا اینکه بوق نزند ولی سکوت ِ معنی دار کند . کسی چه می داند ، شاید چند بار هم متلک خورده بود . دو تا پله به آخر بود . پایش را بالا آورد ، نتوانست آن را روی پله بعدی بگذارد ، دوباره پایش را روی پله قبلی گذاشت . یک چیزی درون ِ من ِ خسته ی دل گرفته ، که تازه از کتابخانه شلوغ ِ پر هیاهو به سمتِ خانه خلوت و ساکت خودم می رفتم ، فرو ریخت . دوباره پایش را بالا آورد ، روی پله بعدی گذاشت ، و بعد پله بعدی و راهش را کشید و رفت . سرش توی گوشی تلفنش بود . انگار که برای او هیچ اتفاقی نیفتاده ، اما خرده های کف ِ وجود مرا چه کسی می خواست جمع کند ؟! صورتش را ندیدم . بغضم ترکید . بخاطر همه آن روزهایی که به جای پل عابر پیاده از خیابان عبور می کردم ، از خودم و از آن پاها خجالت کشیدم .
۴/۰۳/۱۳۹۲

رودخانه ای پشت سد

زمینه :
 وقت هایی هم هست که قلب و احساس آدم یک چیزهایی می گویند که نمی شود بیانشان کرد ، نمی شود روی کاغذ آوردشان ، فقط می شود یک سازی برداشت و آن حرف ها را نواخت . موسیقی دان ها آدم های خوشبختی هستند . شاید هیچوقت هیچ حرفی توی گلویشان گیر نمی کند ، بخاطر آنکه زبان های اختراع بشری از بیانش عاجزند ؛ آن ها می توانند حرف هایشان را بنوازند . شاید هم نه ، شاید وجود آدمی در کنار دارایی هایی که بدست می آورد ، بسط پیدا می کند و آن وقت روح و احساس موسیقیدان ها هم حرف هایی برای گفتن پیدا می کنند که با موسیقی نمی شود گفتشان ، بلکه باید نقاشیشان کرد و آن ها هم باید حسرت این را بخورند که چرا نقاش نیستند . کسی چه می داند ؟

یک جور خیلی درهمی است درونم و این درهم بودن به هر چه مبهم تر شدنش هم کمک می کند . پنجه هایم را بالای صفحه کلید ، معلق نگه داشته ام ، یک وقت هایی سرم را بالا می آورم ، روشنایی قرص ماه ، سیمای درخت های توی باغچه را سایه روشن زده ، انگار کسی به عمد ، آن وسط ها چراغ روشن کرده باشد . طوری سرم را بالا می آورم و به ماه نگاه می کنم ، انگار که از رهگذر این نگاه ، قرار است بیت شعری پیدا شود که بگوید ، چه می گذرد درون ِ این سینه دچار خفقان ، اما واحسرتا که من شاعر هم نیستم . می توانم ساعت ها روی سنگ های سرد پله های حیاط خانه یمان بنشینم ، زل بزنم به ماه و به "هیچ چیز" ، فکر کنم . به اینکه درون من چه می گذرد و به مجرد این فکر ، ذهنم سفید می شود و تنها ، صدای آهسته یک آهنگ گنگ از ژرفنای مغزم به گوش می رسد ، گویی که از اعماق دریاچه ای تاریک ، باشد . آهنگی که التماس می کند بنوازمش ، اما نمی توانم .

یک چیزی درون تمام اعضا و جوارح من در جریان است ، چیزی که نمی دانم چیست ، که مدام دلم می خواهد آن را از دست هایم بتکانم . بازوهایم را تکان محکمی بدهم و مثل گرد و خاکی که روی شانه آدم می نشیند ، با یک صدای جادویی ، از روی بازوهایم بلند شود ، در هوا پخش گردد و آخرش بر خاک بنشیند و آن وقت من احساس کنم که مثل رودخانه ای که سد را شکسته است ، آزادم ، آزاد ِ آزاد ... 
۴/۰۱/۱۳۹۲

بوووووووووووووووووووم

زمینه :
فکر کردن به سوریه و آنچه آنجا می گذرد ، واقعا حالم را بد می کند . بدی اش اینست که داستان سوریه فقط آدم بدها دارد و آدم خوب هایش یا دارند زیر آوار جان می کنند ، یا آواره شده اند ، یا به کشورهای همسایه پناه برده اند و کلا آدم خوب هایش خیلی بدبخت هستند و آدم بدها توی میدان جنگ دارند پدر همدیگر را در می آورند و این وسط آدم خوب ها له و لورده می شوند . اینجور مواقع است که آدم حتی نمی تواند آرزو کند کاش فلان طرف درگیر پیروز شود . آدم حتی نمی داند در بعد از ظهر یک روز عزیز که اگر دعا کنی رد خور ندارد خداوند دست رد به سینه ات بزند ، چه دعایی به حال آدم خوب های بدبخت کشور سوریه بکند .

 بدتر از همه اینست که تنها چیزی که در حال حاضر از کتاب های تاریخ دوران دبیرستان و راهنمایی یادم می آید ، اینست که جنگ های جهانی اول و دوم هم ظاهرا بر سر موضوعات مسخره ای شروع شده اند و اولش فقط یک کشور بوده ، بعدا کشورهای دیگر هم وارد جنگ شده اند . به یک چند نفری گفته ام که اخیرا حافظه من با حافظه جلبک های دریایی قابل مقایسه است و وقتی آدم روی شانس نباشد ، حافظه ای که جلبک های دریایی به آن می گویند : "زکی" ، مثل کامپیوتری که هنگ می کند ، مدام می گوید : جنگ جهانی ، جنگ جهانی ، جنگ جهانی ، جن جه ، جن جه ، جن جه ، ج ج ج ج ج ج ج ج ج ج ج ج ج ج ج ج ج ج ج ! و خب آخرش احتمالا به سبک فیلم های اکشن ، باید یک چیزی منفجر بشود و بگوید : بوووووووووووووووووووووووووووووم ! یحتمل صدای اولین بمب جنگ جهانی سوم است که راست روی خانه ما فرود می آید چون آن روز روز ِ شانسمان نبوده . به هر حال بهتر است از اینکه آدم ، روزها در هراس زندگی کند و آواره اینجا و آنجا بشود و آخرش از زور گرسنگی گوشت همدیگر را بخورد و بعد وقتی توی کثافت غلت می زند ، و می شنود که رادیو آمار کشته های جنگ را اعلام می کند وعدد پنجاه میلیون همینجور روی مخش رژه می رود ، از خودش بپرسد ، خدا کجای کار این پنجاه میلیون ایستاده است ؟! ، و آخرش نتیجه می گیرد که روزهای بدشانسی ما از روزهای شانس خیلی ها ، خیلی بهتر بوده است . باز هم جای شکرش باقی است ، منظورم از همان دست شکرگزاری های خودخواهانه حال به هم زن است . اصلا چطور آدم رویش می شود در بارگاه باری تعالی بخاطر بدبختی ای که نصیب دیگران شده و نصیب او نشده ، شکرگزاری کند ؟! خب مگر دیگران آدم نیستند ؟! خدایا شکرت که ما جای مردم سوریه زیر آتش جنگ جزغاله نمی شویم ، خدایا شکرت که ما برخلاف مردم فلسطین سرزمینمان هنوز مال ِ خودمان است ، خدایا شکرت که ما مثل مردم کره شمالی در زندان بزرگی که نامش "وطن" است زندگی نمی کنیم . خدایا شکرت که من جای آن پسرک واکسی سر میدان آزادی نیستم ، خوشبختانه بدبختی های دنیا آنقدر زیاد است که برای تک تک افراد نوع بشر از ازل تا ابد ، دلیلی برای شکرگزاری باقی می ماند و درست به همین دلیل جای شکرش باقی است !!!
۳/۲۹/۱۳۹۲

"امید بذر هویت ماست"

زمینه :
باید از امیدی که امروز بواسطه حضور گسترده مردم در انتخابات ، در جامعه بوجود آمده محافظت کرد و با خواسته های نامعقول و افراطی ، روزنه های بوجود آمده را نباید مسدود نمود . باید از گذشته ها درس بگیریم و یادمان باشد ، بگونه ای رفتار کنیم که چهار سال و هشت سال دیگر ، مردم هنوز به "اصلاح" جامعه در چهارچوب های موجود ، امید داشته باشند . تلاش برای حفظ امید را باید از خودمان آغاز کنیم ، درست مثل جنبشی که برای تشویق مردم به رای دادن شکل گرفت ، امروز باید جنبشی شکل بگیرد برای حفظ امید ، که نخستین گام آن باید این باشد که فاصله ها را کمرنگ کنیم . موفقیتی که امروز بوجود آمده ، متعلق به همه مردم ایران است ، چه اصولگرا و چه اصلاح طلب و چه دیگرانی که در هیچ کدام از این دو طیف جای نمی گیرند . اگرچه وقایعی که در چهار سال گذشته روی داده ، نباید از ذهن های ما پاک شود ، ولی امروز روزِ بخشش و گذشت و کم کردن فاصله هاست . جذب حداکثری باید مهمترین استراتژی ما باشد .

 باید از بحث های فرسایشی که غالبا نه تنها نتیجه ای در پی ندارد ، بلکه دوگانه اصولگرا – اصلاح طلب را هرچه پررنگ تر می کند ، اجتناب کنیم و به جای آن از فرصت پدید آمده برای نشر افکار و اندیشه های مفید و علمی سود بجوییم ، مجرایی که در هشت سال گذشته هرچه تنگ تر گشته بود . مقصود از این حرف این نیست که از دادخواهی دست برداریم ، و مطالبات چهار سال پیش خود را نادیده بگیریم ، بلکه مقصود اینست که باید راه رسیدن به هدف را به شکلی انتخاب نماییم که منجر به سقوط بهمن و بسته شدن یکباره مسیر نشود . باید با صبوری و حفظ اعتدال گام برداشت .
۳/۲۲/۱۳۹۲

رای می دهم ، پس هستم ...

زمینه :
بگذار با یکدیگر صادق باشیم . مدت هاست که از بودن ما بجز نفس کشیدن چیزی نمانده . همین هم خوبست ، همین که هستیم و بخار نفس هایمان در هوا جاری می شود ، یعنی می توان امید داشت به تغییر . یک وقت هایی اما ، آنقدر زندگی در نفس کشیدن خلاصه می شود که آدم حتی امیدش را هم فراموش می کند . نمی دانم ما در این سال هایی که گذشت ، مصداق کدام مرحله بوده ایم ، اما این را خوب می دانم که جز نفس کشیدن کار زیادی نکردیم ، یا شاید نمی توانستیم ، شاید نخواستیم ، شاید نگذاشتند . مهم اینست که ما فقط نفس کشیدیم . می دانی ، با خودم فکر می کنم اگر این انتخابات نبود ، اگر این روزها همین طور از پس هم می رفتند و می آمدند ، آخرش آیا من و تو جز نفس کشیدن کار دیگری قرار بود بکنیم ؟ شاید اگر استخوان هایمان هم زیر فشار اقتصادی و خفقان له می شد ، آنوقت ارواحمان از توی گورها بیدار می شدند و برای اینکه جسم های ما گورهای آراسته ای داشته باشند ، تظاهرات باشکوهی راه می انداختند . کسی چه می داند عاقبتش چه می شود ؟ همین حالا هم کسی نمی داند ، شاید یک روز دسته جمعی بر سر مزارهایمان سرودهای حماسی خواندیم ، هنوز هم محتمل است . تلخ است ، خیلی تلخ ، ولی واقعیت دارد . می دانی ، یک وقت هایی آدم باید بودن خودش را یکجور دیگری نشان دهد . هم به آن هایی که روزهاست در توهم نبودن ما جام مستی را تا ته سر کشیده اند و هم به خودمان که یک وقت هایی بدجور در گرداب گذشته هایمان غرق می شویم ، آنجا یخ می بندیم و قندیل ها از سر و گوش و چشم و دماغمان آویزان می شوند . من این متن را با سیاه شروع کرده ام که آخرش خاکستری اش کنم ، تا نگویی امید واهی می دهد ، که خودم هم ندارم ، چه برسد به آنکه بخواهم آن را به دیگرانی هم بدهم . آخرش خاکستری است ، هرچه باشد از سیاه که بهتر است . بگذار با هم صادق باشیم . تو بگو رای دادن بد ، بگو خیانت ، بگو جنایت ، قبول کن که فضای این روزها از روزهای قبلش بهتر است . قبول کن که این روزها ما بیشتر از روزهای گذشته هستیم . بودن ما آشکارتر است . خوب نیست ؟! اینکه ما اشباح ناآرام خوابیده زیر پوست این جامعه که تنها جرأت می کردیم در سکوت شب سر برآوریم و در خفا با یکدیگر نجوایی بکنیم و از ممنوعه ها حرف بزنیم ، حالا می توانیم در روشنایی روز ، گرد هم آییم و فریاد بزنیم . حالا شاید فریاد بلندی نباشد ، ولی از نجواهای شبانه که بهتر است . این روزها یک چیزهایی زیر خاک این شهر می لولد . اصلا تو نگو رویش جوانه ، بگو کرم خاکی ، خوب نیست ؟! اتفاقا بهتر هم هست ، چرا جو الکی بدهیم ؟! چرا الکی پای جوانه ها را وسط بکشیم ، همان لولیدن کرم خاکی زیر خاک . مگر بد است ؟! حیات هنوز هم زیر این خاک در تداوم است و ما می توانیم به آینده ها امیدوار باشیم . چرا دل خوش کنیم به استخوان هایی که شاید یک روز لای چرخ های افراط و ندانم کاری و فقر و تحریم ، صدایشان در بیاید ؟! چرا می ترسیم از ترمیم شدن زخم ها ؟ از کند شدن حرکت ماشین افراط ؟ می ترسیم که دیگر استخوان ها صدا نکنند ؟! نه عزیزم ، استخوان ها که صدا بکنند ، آنوقت باید برایشان گورهای دسته جمعی خرید . بیا امیدوار باشیم به این خاکی که تکاپوی زیستن دارد . بیا بودنمان را یکبار دیگر به رخ بکشیم . امروز با ائتلافی که شده ، با ناگفته هایی که گفته شده ، رای ما به شخصی چون روحانی ، نمایش بودن ماست حتی اگر آنچه از صندوق ها بیرون می آید ، آن چیزی نباشد که در آن ها افتاده است . باید همراه شد ، قدم به قدم ، از سیاه به خاکستری ، خاکستری به زرد و زرد به سفید و امیدوار بود ، مبادا که تکاپوی زیستن زیر این خاک بماند و همانجا دفن شود . به روییدن بیندیشیم ، به روزهای سبز شدنِ ما ، ما بی شمار ها ...
۳/۱۸/۱۳۹۲

بخارات ذهنی

زمینه :
یک وقت هایی با خودم فکر می کنم ، خدا آمده خیال را در وجود آدم آفریده برای اینکه طعم تلخ واقعیت را یک کمی کمرنگ کند . منظورم این نیست که آدم از واقعیت فرار کند به سوی خیال . منظورم بیشتر یک چیزی شبیه زنگ تفریح است . حالا هرچقدر که واقعیت زندگی آدم تلخ تر باشد و مدام مثل سیلی روی گونه هایت فرود آید ، نیاز آدم به یک دنیای خیالی هم بیشتر می شود . یک وقت های دیگری هم فکر می کنم که ساختار دنیا آنقدر بی رحم است که حتی برای خیال کردن هم یک ذهن بی دغدغه لازم است . آدمی را که توی گند و کثافت خودش غلت می زند و آخرش نمی داند فردا زنده است یا مرده ، چه به خیال ؟ واقعا نمی توانم میان این دو گزینه موجودِ ذهنم یکی را انتخاب کنم و در حال حاضر گزینه دیگری هم به ذهنم نمی رسد . موضوع اینست که در حال حاضر اصلا کاری به این کارها ندارم ، یا شاید هم دارم ، چون آن گزینه اولی برای الانم صدق می کند . آمده ام خودم را بچلانم روی کاغذ . یک ملغمه ای از واقعیات و خیال . این عبارت "خود را فشردن" برای دو کلمه نوشتن ، مال "سید علی صالحی" است که همین امروز اینجا خواندمش و خوشم آمد و با اندکی تغییر هی از صبح با خودم می گویم : "باید خودت را بچلانی." و این عبارت را بارها تکرار کرده ام ، چون از این کلمه "چلاندن" خوشم آمده . خیلی ملموس است . یک وقت هایی لازم دارم بیایم خودم را اینجا توی این وبلاگ بچلانم ، تا همه آن ته مانده های توی ناخودآگاهم را بالا بیاورم . بعضی وقت ها هم باید اینجوری خودت را خالی کنی .

 خوب نیست که آدم خیالاتی باشد ، ولی یک وقت هایی اگر بخواهی مدام کله ات را به در و دیوار واقعیت بکوبی ، دیوانه می شوی . آن هم در مملکتی و در روزگاری که معلوم نیست فردا چه می شود ، آدم امید زیادی به خیلی چیزها و خیلی تغییرها ندارد . در اوضاعی که خیلی از روزهایت را رفته می بینی ، رفتنی بی بازگشت . اینطور وقت هاست که آدم باید مثل عابدزاده توی آن بازی ایران و استرالیا ، بعضی وقت ها هم پشتک بزند ، از میله های دروازه آویزان شود ، گاهی حتی لازم است دلقک بازی در بیاوری ، برای اینکه تو و همه آدم های دیگری که در این برهه گرفتار آمده اند ، محکوم به زندگی هستید . منظورم امید الکی دادن نیست ها ، منظورم دقیقا همین دلقک بازی است و هیچ کنایه و استعاره ای هم در کار نیست . شاید دلیل اینکه توی بیشتر کتابفروشی های ایرانی قفسه های رمان و ادبیات خیلی پر و پیمان تر از فلسفه و جامعه شناسی و تاریخ هستند هم همین است . شاید اینکه مردم ما بیشتر دلشان می خواهد بروند فیلم های خنده دار آبکی بی سر و ته ببینند هم یک بخشی اش بخاطر همین باشد . اینکه من از لباس ها و دامن های چین و پف دار خوشم می آید هم به نظرم یک بخشی اش به همین برمی گردد . آخر یک حس لطیفی دارد ، چین های دامن یک دختر جوان ، حالا اگر با پاهای برهنه روی چمنزار مرطوب یک دشت هم بدود که لطافتش خیلی بیشتر هم می شود ، یکجورهایی برای من خیال انگیز است . خیال ِ همه آن چیزهایی که باید داشته باشم و ندارم . خیلی مسخره است که آدم وسط همچین متنی یکهو می رسد به چین و شکن دامن یک دختر ! ولی به نظرم همین قر و قاطی بودن ِ الکی همه چیز هم یک بخشی اش برمی گردد به شرایط زندگی ما جهان سومی ها . مسخره باشد یا نباشد ، دامن ِ چین دار برای من یک حالت خیال انگیز قشنگی دارد . اگر زندگی قبلی ای در کار بوده باشد ، احتمالا من در زندگی قبلی ام یا یک دختر شالیکار شمالی بوده ام با لباس پر چین و پف و رنگ در رنگ که آزادانه میان صحرا برای خودش آواز می خواند و می دود و یا اینکه ساکن چهل پنجاه سال پیش یا شاید هم بیشتر ِ یکی از این کشورهای اروپایی بوده ام ، از این ها که دخترهای جوان لباس های پر زرق و برق چین دار می پوشند و خانه آدم ها با فواصلی زیاد روی تپه های سرسبز بنا شده و یحتمل همین خاطراتم از زندگی قبلی ام است ، که باعث شده من نسبت به دامن ِ چین دار یک حس نوستالژیکی داشته باشم ، انگار که روزگاری بوده و سپری شده ، در حالی که هیچ روزگاری برای من نبوده که در آن دامن چین دار بپوشم و در صحرا با پاهای برهنه بدوم .

آدم آخرش که به این ها فکر می کند ، غصه اش می گیرد . آخرش هم با مخ روی زمین ِ سفت و سرد ِ واقعیت فرود می آیی و به این نتیجه می رسی که باید یک فکری به حال خودت بکنی و راه فراری نیست .



ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عکس نوشت :  قراره با این لباسی که تازه دوختم برگردم به دوران نوستالژیک زندگی های قبلیم !
۳/۰۸/۱۳۹۲

یا مثل من باش ، یا بمیر ...

زمینه :
امروز در یک جمع دخترانه ، طوری درباره آدمی حرف می زدند که لاک های قرمز و رژ لب قرمز می زند و آستین مانتو هایش را تا آرنج بالا می کشد ، انگار که یک فاحشه است . یک وقت هایی فکر می کنم ، وقتی ما دخترها که خودمان همه جوره قربانی قضاوت های نادرست و زودهنگام جامعه هستیم ، درباره همدیگر اینطور قضاوت می کنیم ، دیگر چه انتظاری می شود از بقیه جامعه داشت ؟ عجیب است که دقیقا همین روزها مدام به این فکر می کردم که یک رژ لب ملیح که خوب روی لب بنشیند و جلب توجه نکند با یک لاک ناخن خوشرنگ نسبتا کمرنگ ، جزو آن دلخوشی های کوچک بی دلیل هستند ، که اگرچه بود و نبودشان خیلی هم فرقی نمی کند ، ولی دلخوشی اند . همه دخترها این را می دانند که این ها دلخوشی های کوچک دلچسبی هستند . چه اشکال دارد که من اینجا از این دلخوشی ها بنویسم ، وقتی وجود دارند ، وقتی آنقدر سرکوب شده اند و آنقدر عقده شده اند که گاهی هم خیلی قرمز می شوند ، رنگ کمرنگ دلچسبشان یک وقت هایی آنقدر تند می شود که عرف جامعه نمی پذیرد ، با اینحال جامعه باید یاد بگیرد که هر رنگ تند جلب توجه کننده ای نشان از فاحشه بودن یک دختر ندارد . ما یاد نگرفته ایم آدم های متفاوت را بپذیریم ، آن هایی که مثل ما نیستند و مثل ما فکر نمی کنند . کافی است مدل موهایت را عوض کنی ، به جای آنکه موهایت را از پشت بکشی ، آن ها را توی پیشانی ات بریزی ، آنوقت مسخره عوام و خواص می شوی . آنوقت می شوی یک آدم متفاوت که با انگشت نشانش می دهند . آدم یک وقت هایی خسته می شود از اینکه هر وقت توی آینه نگاه می کند ، همان چهره تکراری را می بیند ، یک وقت هایی دل آدم بازیگوش می شود ، افسرده می شود ، تنوع طلب می شود و در همه این حالات ، یک تغییری لازم است ، هرچند کوچک . جالب است که وقتی دم از حقوق برابر زن و مرد می زنیم ، بعضی ها از برابر نبودن ذاتی زن و مرد چه نطق های غرا که نمی کنند ، ولی همین ها ، فکر می کنند دختری که دلخوش می کند به عوض کردن مدل مو ، به رنگ قرمز لاک ناخن و حتی رژ لب قرمز ، فاحشه است ، سطح پایین است . این ها فکر می کنند ، این آدم یک بیمار است که درمان بیماری اش اینست که باید هرچه سریعتر شوهر کند !

توی هیچ چیزی نباید غرق شد ، اعتدال را توی هرچیزی باید رعایت کرد ، عرف جامعه را باید در نظر گرفت و هزار هزار باید ها و نباید های دیگر ، با اینحال ، جامعه مردسالار ما باید یاد بگیرد که زود قضاوت نکند ، نیازهای ذاتی آدم ها را با بیماری و مجرم بودن ، اشتباه نگیرد .
۳/۰۷/۱۳۹۲

تاریخ بی قهرمان

چند شب پیش داشتم به کودتای 28 مرداد فکر می کردم . یک وقت هایی که گیر می کنم ، خودم را برمی دارم می گذارم یک جای دیگری از تاریخ . انگار شیشه ای هست که من همه تلاشم را می کنم که خودم را از این شیشه داخل بکشم ، تا بتوانم از درون هم نگاهی به وقایع آن بیندازم . با خودم کلنجار می روم ، می خواهم خودم را جای مردم عادی آن زمان بگذارم و از خودم بپرسم حالا چه می کنی ؟! خیلی سخت است ، هی به خودت جواب می دهی و آن یکی خودت پاسخت می دهد که صادقانه نبود ، بیشتر فکر کن ، دوباره جواب می دهی و پاسخت می دهد که نه ، منصفانه نیست ، بیشتر فکر کن . ساده نیست . نمی شود به این راحتی ها قضاوت کرد ، نه درباره خودت و نه حتی درباره مردم آن زمان . باید در موقعیت قرار گرفت .باید بتوانی هم از درون و هم از بیرون به واقعه نگاه کنی ، ولی نمی توانی . تو همیشه یا بیرون شیشه ایستاده ای یا درونش ، هردویش با هم نمی شود . اینطور موقعیت هایی آدم را دچار تشویش می کنند . حق دارند آن هایی که حوصله یشان سر می رود از اینهمه سیاست زدگی ، آن هم درکارزاری که همه بی عمل ِ مدعی اند . در کارزاری که همه سکوت کرده اند . دارم فکر می کنم فاجعه 28 مرداد اگر یک قهرمان داشت به نام "محمد مصدق" ، تاریخ زمانه ما نه مردمش قهرمانند و نه مصدقی دارد برای قهرمان بودن ، لااقل در کوتاه مدتی که عمر ما را شامل می شود و این برای ما دردناک خواهد بود ...
۲/۲۷/۱۳۹۲

من زمینم ...

زمینه :
ما تاجر و بازرگان نیستیم ، ما حتی کدخدای ده خودمان هم نیستیم . ما کشاورزیم ، یک مشت کشاورز پیر با دست های پینه بسته که صورت هایمان را زیر آفتاب کویری سیاه کرده ایم . ما به پای زمین هایمان عرق ریخته ایم ، دانه ها را با امیدی ناامید نشدنی ، در دل خاک شوره زار کویری کاشته ایم ، آبش داده ایم ، آنجا که آبی نبود ، به پایش چه اشک ها ریخته ایم . یک وقت هایی دانه هایمان سبز نشد و ما گریستیم ، یک وقت هایی اما دانه هایمان جوانه زد و ما خندیدیم ، جشن گرفتیم ، بساط سوروساتمان به راه شد . انگار تمام شادی دنیا را و تمام امید هستی را در دل های خودمان کاشته بودیم که حالا جوانه می زد ، سبز می شد . ما به چشم خودمان دیدیم که چطور جوانه بذرهای زندگیمان را لگد می کنند ، می خشکانند ، از ریشه در می آورند و در دریای نفرتشان می ریزند . ما همه این ها را دیدیم و دوباره گریستیم . اما چه می شود کرد ، ما کشاورزیم ، در زمین هایمان ریشه داریم ، پای رفتنمان به ناکجاآباد لنگ است . زیر آفتاب سوزان آسمانش که می سوزیم ، دل می بندیم به مهتاب شباهنگام و ستاره هایش و نسیم خنکی که که از شمال می وزد . ما به چشم خود دیده ایم که چطور دوستانمان ، پای همین زمین ها به صلیب کشیده شدند . ما به چشم خودمان دیدیم که چطور کلبه هایمان گرمابخش رقص آتش می شوند . ما به پای این زمین ها هزینه داده ایم . ما تاجر و بازرگان نیستیم که کوله بارمان را روی دوشمان بگذاریم و برویم از این دیاری که جانمان را به لبمان می رساند ، امیدمان را ناامید می کند ، عزیزانمان را به بند می کشد ، ریشه جوانه هایمان را می خشکاند . نه ما نمی توانیم ، ما خودمان زمینیم . ما مثل مشتی حسن که گاوش مرد ، باید فریاد بکشیم : "من زمینم ! من زمینم !" ولی زمین ما هیچوقت نمی میرد ، زمین تنها چیزی است که باقی می ماند . ما خسته شده ایم از چهار سال سکوت ، از چهار سال ناامیدی ، من می خواهم فریادی بزنم ، من می خواهم اشک و بغض چهار سال را به یکباره توی آب روانی تف بکنم . من می خواهم نفسی تازه کنم ، نفس ! به من نفس بدهید . این آفتاب کویری پایش را روی گلویم فشار می دهد ، آی شماها که هیچ پایی روی گلوهایتان نیست ، به من نفس بدهید ! چرا هیچ کس نمی فهمد ، من زمینم ! من پای رفتنم لنگ است ، به کجا بروم ، چه کار کنم ؟ من کار دیگری بلد نیستم جز اینکه نهال های کوچک را با دست های خودم درون زمین های بی آب و علف بکارم و درخت شدنشان را به نظاره بنشینم . من تاجر و بازرگان نیستم . بگذارید ، بذری بکاریم ، امیدی داشته باشیم ، گرچه با بغض ، گرچه نه با آن شادی و امیدی که از ژرفنای وجودمان باشد ، نه ! من در خیالم ، چه آرزوها که نداشتم ، برای این نهالی که با دست هایم کاشتمش . برای روزهای بزرگ شدنش . ولی چه فایده ، خیال مرا کسی به دو پول مسی هم نمی خرد . اینجا سیلی واقعیت ، گونه ها را بدجور نوازش می دهد . چه می شود کرد ، یک وقت هایی باید امیدوار بود ، حتی با بغض ، حتی با اشک . یک وقت هایی باید دست هایمان را از روزنه کوچک سد برداریم ، شاید که سد سوراخ شد و قطره ها سیلاب شدند ... 
۲/۲۶/۱۳۹۲

روزهای سگی

یک روزهایی هستند در تقویم زندگی من که باید روز سگی نام بگیرند . یعنی خودم این اسم را رویشان گذاشته ام و بعدش هم به مثابه یک آفریدگار خود شیفته ، اسم مورد نظر و روز مورد نظر را گذاشتم یک جایی که دید خوبی داشته باشد و بعدش چند قدم آمدم عقب تر و یکی از دست هایم را به بغلم زدم و آن یکی را زیر چانه ام گذاشتم و با یک حالت متفکرانه ای خیره شدم بهشان و بعدش دیدم که چقدر اسم بامسمایی است و چقدر این روز و اسمش به هم می آیند و خرکیف شدم و گفتم : "فتبارک الله احسن الخالقین ". بعید می دانم آفرینش الهی هم از این راست و درست تر بوده باشد ، بعدش هم جوگیر شده ، یک تعریف الکی هم از خودش کرده . یکی هم نبوده بگوید خب پدر من ، مشک آنست که ببوید ، نه آنکه عطار بگوید ، الکی همینجور تعریف بار خودت می کنی !

یک روزهایی هستند که آدم حوصله اش سر می رود و در این وانفسای سررفتگیِ حوصله ، فقط حس انجام دادن آن کاری را دارد که در آن لحظه خاص نمی شود انجامش داد . اغلب پنج شنبه و جمعه ها همین طورند ، البته بجز آن هایی که فردایشان آدم یک امتحان مهمی دارد که خب در آن صورت سگی نمی شوند ، یک چیز خیلی بدتری می شوند که هنوز اسمی برایشان خلق (!) نکرده ام . بله ، پنج شنبه و جمعه ها آدم خیلی بیکار می شود، یکهو دلش می کشد بزند به دشت و بیابان ، خب می بیند نمی شود . بعدش دلش می خواهد برود بنشیند برای خودش خیاطی کند و تکه پاره های بی مصرف بدوزد که خب آن هم نمی شود . می آید همچین شُل و وِل و وارفته ، یک کتابی دست می گیرد ، چند صفحه می خواند ، بعد متوجه می شود که اصلا نمی فهمد نویسنده محترم دارد برای خودش چه چیزی بلغور می کند  . نه اینکه ایراد از نویسنده باشد ها ، ایراد از روزهای سگی است . بعدش آدم تصمیم می گیرد فیلم ببیند ، یک نگاهی به فیلم های موجود می اندازد ، می بیند ، حوصله هیچ کدامش را ندارد ، حتی حوصله جدیدترین فیلم های اسکار را هم ندارد و دلش هوس آن فیلم کذایی بی محتوای کلیشه ای مزخرف را می کند که تا حالا هزار بار دیده و تلویزیون ایران هم خودش را جر داده ، از بس از همان دوران نوجوانی ات ، سالی هفت هشت بار ، در مناسب های مختلف نشانش داده ولی تو در این لحظه خاص باید حتما همان فیلم را ببینی و اگر آن فیلم نباشد ، باید خودت را از یک جایی پرت کنی پایین که معمولا هم در آن لحظه خاص ، آن فیلم خاص نیست و آدم باید برود دنبال یک جایی با ارتفاع مناسب بگردد . این ها همه از مشخصات یک روز سگی است . حالا حسابش را بکنید در یک روز سگی ، چه بلبشویی می شود اگر هوا خیلی گرم باشد ، یا تو فکر کنی که هوا خیلی گرم است و در خانه کولر هم نداشته باشی و بعد هی یادت بیاید که ماهیانه داری چه مبلغ گزافی را برای یک سوراخ موش در طبقه چهارم یک آپارتمان می دهی که آسانسور ندارد ، هود ندارد و تو باید هر از چند وقتی ، نصف کاشی های در و دیوار آشپزخانه را هم که بخاطر دود و فوت آشپزی کثافت گرفته اند تمیز کنی و بعد قیافه صاحبخانه همیشه طلبکار بیاید جلوی چشمت و سرانجام به این نتیجه برسی که هیچ کاری از دستت بر نمی آید ، مگر اینکه بزنی خودت را تکه پاره کنی . حالا همه این ها به کنار ، گرما برای من به مثابه جنازه یک سگ پیر بو گندو است که کنار خانه افتاده باشد . درست به همین اندازه از گرما متنفرم و دلم می خواهد تمام اعضا و جوارحم را در این شرایط بالا بیاورم ، یعنی خواستم اوج تنفرم را برسانم . در یک چنین شرایطی ، زن همسایه آن طرف کوچه برداشته با شلنگ آب ، حیاط خانه اش را صفا می دهد . جایی که تو از طبقه چهارم آپارتمانت هم صدای به چیز رفتم آنهمه آب را می شنوی ، هم می توانی دید بزنی که چطور خانم محترم ، یک روسری بسته به سرش و در کمال خونسردی بدون آن که یک ذره به خودش تکان بدهد ، شلنگ آب تصفیه شده شهر را توی دستش گرفته و با آن همان کاری را می کند که قاعدتا باید با یک مقداری تکان بیشتر و قوس و انحنا دادن به ستون فقرات ، با جارو دستی انجام بدهند ! در یک همچین شرایطی آدم دلش می خواهد داد بزند و بگوید : "هوی مادر مرده ، مگر ارث پدری ات است که در این شهر کویری اینطور به باد فنایش می دهی ؟ مگر نمی بینی ، صاحبخانه من عین این پیرزن های دهه چهل و پنجاه ، مدام بر سر پول آب و گاز با من بگو نگو دارد ؟" آدم اینجور مواقع دوست دارد انتقامش را از یک شخص ثالثی بگیرد ، چونکه دستش به شخصیت اصلی نمی رسد و در یک روز سگی ، که آدم همینطور توی رختخوابش غلت می زند و عرق می ریزد و به عالم و آدم فحش می دهد ، زن همسایه روبه رویی که دارد آنهمه طلای بی رنگ (!) را روانه فاضلاب می کند ، دقیقا می تواند نقش همان شخص ثالث را ایفا  کند و از آنجایی که آدم به مرحله ای می رسد که دستش به شخص ثالث هم نمی رسد ، فقط می تواند خودش را هرچه بیشتر تکه پاره کند .

زیاده عرضی نیست ، فقط خواستم به سمع و نظرتان برسانم که در جوار جنازه یک سگ بوگندوی پیر ، در حال تکه پاره کردن خودم هستم ، شاید که این لحظه حماسی سرنوشت ساز ، در دفتر تاریخ ، برای همیشه ثبت شود و از یادمان نرود که ما چگونه و با چه مصیبت هایی آن هم بدون آسانسور و بدون تهویه مناسب ، پله های پیشرفت و ترقی را یکی یکی پشت سر نهادیم ، تا به طبقه چهارم رسیدیم . بله ، اینگونه بود احوالات ما !


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت : اصولا غر زدن ، یک بخش مهمی از زندگی ما دهه شصت و هفتادی ها را تشکیل می دهد . البته بیشتر این دهه شصتی ها ، ولی متاسفانه برای ما که پدر و مادرمان راست آمده اند سال هفتاد ما را روی این زمین بی پدر و مادر پرت کرده اند، قضیه یک مقداری پیچیده می شود . آدم با خودش می گوید ، چطور این شصت و هشتی های فسقلی که دهنشان بوی شیر می دهد ، اینهمه مظلوم نمایی می کنند ، و دهه شصت ، دهه شصت ، راه انداخته اند ، غافل از اینکه آن روزها توی بغل مادرشان مشغول ونگ ونگ کردن بوده اند ، آن وقت تو که راست روی لب مرز به دنیا آمده ای ، نیایی اینجا و از مصائب زندگی مدرن ننویسی و پیاز داغ قضیه را زیاد نکنی و از نوشتن در این سبک نوشتاری خاص و عالم و آدم را فحش باران کردن ، و حرف های بی ادبی زدن ، لذت نبری؟ چرا دنیا باید اینگونه باشد ؟ ها ؟ واقعا چرا ؟