۱۱/۰۷/۱۳۹۱

ناامنی و جامعه از هم گسیخته یا داستان سگ ها و گربه ها

پنج شنبه شب های کرمان ، یک جورهایی پنج شنبه شب های "هرجایی" است . منظورم از "هرجایی" این نیست که شبیه جاهای دیگر است ، نه ، اینست که آدم ها از هر طیف و مدل و فرهنگی ، می ریزند توی خیابان و خیابان ها خیلی "هرجایی" می شوند . حتی نیروی انتظامی هم قدم به قدم در خیابان ها کشیک می دهد ، ولی این باعث نمی شود که آدم در یک شب هرجایی از آدم های هرجایی نترسد . شما نظر دیگری دارید ؟! مشکل خودتان است . همین پنج شنبه شب گذشته ، همین که آخرین امتحان ترم ششم هم به پایان رسید مثل گربه ای که تا دیروز دمش زیر مبل گیر کرده بود و کاری جز میو میو کردن های عاجزانه نداشت و حالا یکهو نمی دانم چه شد که دمش از زیر مبل آزاد شد ، شاید هم کنده شد ، میو میو کنان ، مست و سرخوش و رها پریدم توی خیابان ! اصولا تنها کاری که در ایام امتحانات انجام نمی دهم همین ولوگردی های عصرگاهانه است . این تنها لذتی است که در این ایام از خودم دریغ می کنم ، وگرنه باقی لذت ها را با انجام دادن به تمام و کمال ِ توام با عذاب وجدانشان به گند می کشم ، ایضا امتحاناتم را . همین که به اصلی ترین و پر رفت و آمد ترین میدان شهر رسیدم ، همانکه نامش "آزادی" است ، درست سر پیچ "استقلال" هفت هشت تایی پسر جوان ، داد و هوار کنان ریختند توی پیاده رو ، دعوایشان شده بود ، یکیشان هم مرا هل داد ، که یعنی برو آن طرف بچه ! یحتمل این ها هم پیش از این دمشان زیر مبل گیر کرده بود ، اما بسان سگ ! باری ، پیچ "استقلال" را هم اینگونه گذراندیم تا رسیدیم به اول شریعتی ، همان که اسم رسمی اش "بهشتی" است ، مردم می خوانندش "شریعتی" اما . همان کوچه اول ، یک ماشین نیروی انتظامی ایستاده بود ، از شما چه پنهان ، یک کمی ترسیدم ، شالم را کمی جلوتر کشیدم ، سرم را پایین انداختم و مثل یک گربه بدبخت و سربه زیر دمم را گذاشتم روی کولم و رفتم و اصلا هم به روی خودم نیاوردم که همین چند دقیقه پیش سگ ها پیچ استقلال را با باغ وحش اشتباهی گرفته بودند ، به من چه که به روی خودم بیاورم ؟! یا اصلا به آقای نیروی انتظامی چه که به روی خودش بیاورد ؟! بالاخره آدم ها یا گربه می شوند یا سگ ، بعضی وقت ها هم موش و گرگ می شوند ، خب که چه ؟ سری که درد نمی کند را که دستمال نمی بندند، من همین که خودم را برسانم ته خیابان شریعتی ، پارچه مورد علاقه بنفشم را بخرم و سالم هم برگردم ، باید کلاهم را بیندازم هوا ،حالا این وسط یک نفر هم تنه اش را به تنه ام بزند و پرتم کند آن طرف ، مگر چه می شود ؟ خب راست می گوید که می گوید برو آن طرف بچه ! بچه ها همیشه جایشان آن طرف بوده ، این طرف جای بزرگ تر هاست . همین که دوباره می رسم به میدان "آزادی" این بار روی پل عابر هوایی سر پیچ "جمهوری" به "استقلال" درست همین جا ، یک دختر بخت برگشته ای با لباس معمولی مثل همه دخترهای بخت برگشته دیگر آمد که از پله های پل پایین برود که پس گردنی تحقیر آمیز مردانه ای حواله اش شد . گربه کوچولوی داستان ما که دمش را روی کولش گذاشته بود و از ترس عوی عوی شبانه سگ ها گام هایش را تند تر کرده بود تا خودش را قبل از ساعت هشت شب به خانه برساند ، متاسفانه این صحنه را دید و مو به تنش راست شد ، اشک در چشم هایش حلقه زد و اگر فضا مساعد می بود ، حتما میو میوهای عاجزانه مخصوص گربه ها در اینجور مواقع را سر می داد ، ولی خب شرایط مساعد نبود . حتی اگر آدم گربه باشد ، آن هم یک گربه ماده ، آنوقت خیلی برایش گران تمام می شود که یکی از همین پسرهایی که خودشان را شکل دخترها در می آورند ، بیخود و بی جهت ، جلوی اینهمه سگ و گربه و موش و گرگ دیگر به جای متلک پس گردنی حواله اش کند و بعدش هم تِر و تِر به آدم بخندد . بقیه هم همین طور بایستند و نگاه کنند ، یا اینکه نایستند و بروند و بلکم زودتر بروند و دور شوند . من جای آن دختر بودم ، کارم آخر سر به روانپزشک گربه ها می کشید . پس گردن گربه های ماده خیلی جای حساسی ، است ، بغض توی گلوی آدم جمع می شود ، یکی اینطور بی محابا آماج عقده گشایی اش قرار دهد ، بعدش هم در برابر برتری فیزیکی رقیب و خنده های تحقیرآمیزش ، آدمی له می شود ، درست مثل آدامس هایی که زیر آج کفش انسان ها اولش صاف می شوند ، بعد رویشان نقش و نگار می افتد ، بعدش هم کثیف و له می شوند ، ساده ترش اینست : "سرویس می شوند" . نیروی انتظامی هنوز هم در گوشه و کنار شهر برای صیانت از شب جمعه های هرجایی کرمان کشیک می دهد ...
۱۱/۰۱/۱۳۹۱

قانون هست ، اما نه برای من و شما

زمینه :
یک زمانی وقتی هنوز برایمان عادت نشده بود که عرصه سیاست مملکت ، بلبشوی علنی و رسمی باشد ، مدام دنبال یک حرف ضد و نقیض یا یک حرف رکیک و ناشایست از دولتمداران بودیم که تبدیل به پستش کنیم و ثابت کنیم که طرفدارانشان اشتباه می کنند . حالا اما عرصه سیاست مملکت آنچنان آشفته بازاری است و ما آنچنان به آشفته بازار بودنش عادت کرده ایم که نه حرف های مسخره و ضد و نقیض بعضی سران مملکت ، نه دروغ های شاخدار ، نه مملکت داری های بی برنامه توسط آدم های غیر متخصص ، هیچ کدام تعجبمان را بر نمی انگیزد . برای آدمی که بخواهد سیاسی باشد و سیاسی بنویسد ، این روزها پر است از سوژه های بکر ، مضحک ولی بیشتر گریه آور .

 همه چیز خیلی آشفته بازار است ، خیلی ؛ آدم از خودش می پرسد این وضع تا کی می تواند دوام بیاورد ؟ آدم در مملکتی که قانونش کاملا سلیقه ای و برای افراد خاص اجرا می شود ، احساس ناامنی می کند . وقتی دو جوان 22 ساله به اتهام زورگیری اعدام می شوند ، ولی هنوز که هنوز است معلوم نیست سرانجام پرونده اختلاس سه هزار میلیارد تومانی به کجا کشید ، آدم احساس ناامنی می کند . از قانونی که متهمان شاکیان خاصی را اعدام می کند و متهمان خاص شاکیان غیر خاص را به حال خودشان می گذارد ،آدم می ترسد ، مو به تن آدم راست می شود در این فضا . بحث جان انسان هاست ، می دانی ؟ جان انسان ها !

شورانگیز

زمینه :
توصیف یک حس و دیگر هیچ ...

 بعضی از آهنگ ها آدم را دو نیمه می کنند . خودت را می بینی که می رود ، سرمست ... ؛ چشم هایش را بسته و میان شکوفه ریزان انبوهی از درختان سپید ، رقص سماع می کند ، همینطور می چرخد و می چرخد و می چرخد . گاهی می ایستد ، دست هایش را از هم باز می کند ، چشم هایش را می بندد ، سرش را بالا می گیرد ، انگار که می خواهد خودش را در معرض هجوم شکوفه های سپید قرار دهد . لبخند مبهمی روی لب هایش می نشیند ، لبخندی حاکی از یک آرامش مبهم ، یک فکر نامعلوم . این تویی ، ولی نمی دانی چرا اینقدر غریبه است . او چرخ زنان می رود ، میان دشت رنگارنگ ، دور تر و دورتر می شود ، انگار که می خواهد میان پرتوهای کم رمق خورشید در حال غروب ، پشت آن تپه های دوردست ، خودش را گم کند ، به سمت مقصدی نامعلوم ، مقصدی خوب و رویایی ، ولی تو ایستاده ای و یکجور غریبانه ای نگاهش می کنی ، بسان نگاه عاشقی که در شادمانی معشوقش هیچ جایی ندارد ، بسان عاشقی که اصلا دیده نمی شود . وای از لحظه ای که دیگر رفتنش را هم نبینی ،هرچه چشم هایت را تنگ می کنی ، او حتی لکه کوچکی روی گِردی بزرگ خورشید در حال غروب هم نیست ، او پشت تپه ها گم شده است ، عازم ارض موعودش گشته و تو از اینهمه هیچ نمی دانی ؛ سقوط کامل آدمی است ، عجز کامل است . یکهو فرو می ریزی ، شکوفه های سپید همین طور رقص کنان بر فروریخته ات می بارند ...


دانلود آهنگ "شورانگیز" گروه "بارنگ" 
۱۰/۲۸/۱۳۹۱

هنر بامزه بودن ...

زمینه :
 تا مدت ها وقتی تصادفی جک ها و کاریکاتورهای مربوط به "آقای دوشواری" را این طرف و آن طرف می خواندم ، فکر می کردم شخصیت محبوب یکی از این سریال های پرطرفدار تلویزیون یا ماهواره است که من از آن خبر ندارم . آخر اینجا که تلویزیون ندارم ، خانه هم که می روم ، آنقدر کار هست که در این فرصت های کم بین ترم انجام دهم که تماشای برنامه های تلویزیون می رود ته لیست . برایم بصورت یک امر کاملا بدیهی درآمده بود که "دوشواری" شخصیت یک برنامه پرطرفدار است . همیشه هم جک ها و کاریکاتورهایی که درباره اش بصورت اتفاقی این طرف و آن طرف می خواندم ، به نظرم لوس و بی مزه می آمد و فکر می کردم لابد باید برنامه اش را ببینی تا بفهمی نکته ظریف خنده دارش کجاست . مدت ها گذشت تا اینکه بالاخره چند وقت پیش یکی از دوستانم کلیپ مربوط به "آقای دوشواری" را برایم فرستاد و من در کمال تعجب دیدم نه تنها شخصیت محبوب یک سریال تلویزیونی نیست ، بلکه یک آدم کاملا معمولی است که ظاهرا به قشر محروم تر جامعه تعلق دارد با ویژگی های خاص خودش . یک آدم کاملا معمولی مثل پدر بزرگ من . یک آدم معمولی که حرف هایش و عکس العمل هایش ، آنقدرها هم عجیب و غریب نیست . پدر بزرگ من هم این اواخر بخاطر کهولت سنش می توانست همینقدر خنده دار باشد ، ولی دلیل خوبی برای خندیدن نبود . ورای اینکه حرف های این آدم توی آن کلیپ اصلا اینقدرها هم خنده دار نیست (حداقل به نظر من) ، چطور معیارهای اخلاقی ما اینقدر نزول پیدا کرده که به خودمان اجازه می دهیم یک آدم معمولی را که اصلا نمی شناسیمش ، در این سطح وسیع مورد تمسخر قرار دهیم ، و سوژه انواع و اقسام طنزها و جک های سخیف و بی اخلاقش کنیم ؟ از جک های مربوط به روابط جنسی گرفته تا هرجور جک دیگری که فکرش را بکنید ! به نظرم واقعا خجالت آور است .

نمی دانم تجربه شخصی من در فضای مجازی تا چه حد قابل تعمیم است ، اما آنچه من از فضای مجازی دیده ام در چند سال اخیر ، از لحاظ  اخلاقی سیر نزولی طی کرده . یک جورهایی رعایت کردن ادب و عفت کلام دیگر ملاک و معیار خیلی هایمان نیست . جک ها و کاریکاتورهای سطح پایین و عمدتا مربوط به رابطه با جنس مخالف ، به شدت افزایش یافته ، آدم ها خیلی راحت به این پست ها لایک می زنند و آن ها را به اشتراک می گذراند . جالب تر اینکه خیلی از این آدم ها با هویت های واقعی خودشان در فضای مجازی فعالیت می کنند ، و این یعنی هیچ ابایی هم ندارند از اینکه در میان دوست و آشنایان با این شاخصه های اخلاقی شناخته شوند . به کار بردن کلمات رکیک و کوچه بازاری در خیلی از پست ها نه تنها قباحت چندانی ندارد ، بلکه به جرات می توانم بگویم که محبوبیت برخی از وبلاگ های معروف دقیقا بخاطر همین وفور اصطلاحات کوچه بازاری رکیک است ؛ و این مسئله ای است که به نظر من باید نگرانش بود ، و وقتی به این مسئله فکر کنیم که عمده استفاده کنندگان از اینترنت در ایران جزو طبقات پایین دست جامعه نیستند ، نگرانی آدم بیشتر هم می شود . همه این ها را بگذاریم کنار اینکه به شخصه در شبکه های اجتماعی برای دوستی با اشخاص مختلف معیارها و محدودیت هایی دارم که با وجود همه این فیلترها ، به وفور شاهد این سیر نزولی اخلاق مداری در کلام ، در فضای مجازی بوده ام .

 اخیرا بر سر ماجرای تجاوز به آن دختر هندی ، در همین اینترنت متنی خواندم از یک روانشناس که مضمونش این بود که شما که در کلامت مدام از واژه هایی استفاده می کنی که معنای "تجاوز" می دهند و فکر می کنی هیچ اتفاق خاصی هم نمی افتد ، فقط حرف است ، در حالی که با به کاربردن آن ها مدام در حال ترویج خشونت هستی . و این یعنی اینکه تاثیر کلام در روحیات ما ، در جامعه ما و در فرهنگ ما خیلی بیشتر از آن چیزی است که فکر می کنیم .
۱۰/۲۲/۱۳۹۱

خدافظ گلابیا ...

بخون ، ولی باور نکن ...
یک مدت زیادی است فهمیده ام زندگی کلا چیز مزخرفی است ، یک چیزی در حد داستان تولد و آخرش مرگ یک آدم معمولی که وقتی می میرد در هوا پخش می شود ، با صدای قشنگی تکه تکه می شود ؛ صدای خنده هایش وقتی توی کوچه با هم سن و سالها بازی می کرد هزار پاره می شود و با صدای این آویزها هستند که سر در اتاق نصب می کنند ، مثل گردی توی آسمان پخش می گردد ، روی درخت ها می نشیند ، روی سقف خانه ها می ریزد ، یک وقتی هم دیدی از دودکش خانه ای پایین رفت و توی آتش شومینه ای افتاد و سوخت ، یک وقتی هم می بینی ، همان لحظه دختر زیبارویی با دل گرفته پنجره اتاقش را باز کرد و با نگاهی مات به دوردست ها خیره شد که تکه ای از زندگی سوخته یک نفر روی مژگانش نشست . چه مزخرفاتی ! زندگی بعد از مرگ هم اگر بخواهد در یک مشت گرد مسخره خلاصه شود که به هیچ درد مرده اش نمی خورد ، که دیگر مصیبت است . فرض کنید زندگی پس از مرگ در خاکستر مرده ای که این خارجکی ها توی آب می ریزند خلاصه شود ، خب مزخرف است دیگر ! از آن بدتر اینکه "نام نیک" و "سرای زرنگار" و این ها هم شِر و وِر است ، وقتی برای اغلب ماها زندگی آنقدر معمولی است که نه نام نیک می ماند و نه سرای زرنگار .

به نظرم برای هر آدمی ، یعنی برای بیشتر آدم ها یا شاید هم برای بعضی از آدم ها (از کجا بدانم ؟از تک تکشان که نپرسیده ام ! ) لحظه ای وجود دارد که می فهمد زندگی همین است که هست و این لحظه دردناکی است که از خیلی قبل تر ها در مرحله انکار شروع شده بود و درست مثل پیچکی که از تنه یک درخت آنقدر بالا می رود تا آخر هم خفه اش می کند ، حالا به مرحله سوگواری رسیده و آخرش هم می رسد به مرحله پذیرش . آدمی بالاخره می پذیرد که قرار نیست در زندگی اش دنیا را تکان دهد ؛ به یکی بودن مثل همه اقرار می کند و می شود یکی مثل هزاران سایه دیگری که می آیند و می روند . روال تلخی است ، ولی واقعیت دارد .

همین الان روی این کره هفت میلیارد نفر زندگی می کنند ، حالا حساب کنید از ازل تا به امروز چند نفر آمده اند و رفته اند ، پووووووف ، مغز آدم سوت می کشد . واقعیتش توی این خر تو خری حسابش از دست خود ِ خدا هم دَر می رود ، حالا مانده همین تو یک نفر که بین اینهمه جمعیت بیایی یک ... ، استغفرالله ، می خواستم حرف های زشتی بزنم که به خودسانسوری دچار شد . بله ، بقیه اش اینجوری است که : ... نه عزیز من ، تو گم شده ای بین آن همه آدم و این همه آدم ، مثل همان گلابی که از پشت کامیون پایین افتاد و می گفت : "خداحافظ گلابی ها" و هیچ کس هم به هیچ کجایش نبود ...


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دانلود تصنیف "هوای گریه" همایون شجریان از اینجا
دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من ...
۱۰/۱۸/۱۳۹۱

دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت/ ندانی "قدر" وقت ای دل مگر وقتی که در مانی

مادرم بعد از ازدواجش با دو بچه ، تازه فیلش یاد هندوستان می افتد و می رود کنکور می دهد که وارد دانشگاه شود . شهر ما هم که آن وقت ها فقط یک دانشکده پزشکی داشت ، پدرم ، مادرم را می فرستد دانشگاه آزاد لیسانس ادبیات بخواند ، اساتیدش؟ "دکتر منصور رستگار فسایی" چهره ماندگار ادبیات فارسی و "دکتر نیری" و چه نام های بزرگ دیگر که از مادرم تعریفشان را بسیار شنیده ام . جالب ترش اینکه در همین ایام دانشگاه مادرم سر من حامله می شود ، من را به دنیا می آورد و یک ترم هم مرخصی نمی گیرد ! خودش می گوید چون سنم از بقیه دانشجوها بیشتر بود ، قدر درس و دانشگاه را همانموقع می فهمیدم ، می دانستم بهترین دوران زندگی ام است و حالا دلم حتی برای شب های امتحانش هم تنگ می شود . این حرف ها را یکجورهایی نصیحت وار به من می گوید که یعنی قدر این ایام دانشجو بودن را بدان . غافل از اینکه من خودم خوب می فهمم که دارم یکی از بهترین دوران زندگی ام را تجربه می کنم ، منتهایش نمی دانم قدر دانستن یعنی دقیقا چه کار کردن ؟ من این روزها را دوست دارم ، اما نمی توانم جلوی ثانیه ها را بگیرم که اینقدر تند ندوند . باورم نمی شود به همین زودی سه سال گذشت . سه سال پر از خاطره ، سه سال ِ خوب ، سه سال دوست داشتنی که دوست ندارم به این زودی ها تمام شود . به نظرم این روزها که ایام امتحانات است ، بهترین وقت برای نوشتن همچین متنی است ، صداقت آدم بیشتر معلوم می شود وقتی بگوید ، دلم حتی برای شب ها و روزهای کوفتی امتحان هم تنگ می شود ، از همین حالا دلم تنگ می شود .

دل آدم می گیرد ، وقتی فکر می کند بهترین روزهای زندگی اش همین هایی است که حالا می گذراندشان ، که می گذرند و دیگر هرگز باز نمی گردند و تبدیل به نوستالژی روزگار میانسالی می شوند و با اینحال می داند که از بهترین روزهای زندگی توقع بیشتر از این ها را داشته است ، اگرچه این هم خیلی خوب است ، دل آدم می گیرد ...


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت :موقع نوشتن باید حتما یک موسیقی بی کلام متناسب با احساسم بگذارم که هی برای خودش ریپیت کند و من هم برای خودم بنویسم . این سری همین طور لابه لای پوشه هایم دنبال یک موسیقی خوب می گشتم که اتفاقی پوشه موسیقی متن فیلم "In A Better World " رو دیدم ، از فیلم های اثرگذار و دوست داشتنی ای که تا به حال دیدم ، اگر اهل دیدن فیلم های پرمحتوا هستید ، این رو از دست ندید . اینم موسیقی متنش که هنوز هم دارد برای خودش ریپیت می کند : In A Better World : Main Title