۱۲/۰۶/۱۳۹۱

روح های خسته ...

آن روزها هنوز وضعمان آنقدرها هم بد نشده بود . پدر هنوز زنده بود و اجاره نشین یکی از اتاق های این خانه های سی چهل اتاقی نشده بودیم که بعد از ظهر ها زن ها پای استخر بزرگ وسط حیاطش ظرف می شستند و مردها آفتابه به دست جلوی در دستشویی اش صف می کشیدند . آن روزها ، روز خوش زندگیمان بود . خانه ای کاهگلی با دیوارهای کوتاه و آشپزخانه ای آن طرف حیاط ، لااقلش جز خودمان کس دیگری ساکن آن خانه نبود .

 نردبان درب و داغان و قراضه ای که پله هایش لق می زد ، پایش به کف حیاط بود و سرش به پشت بامی که مادرم رخت ها را بر آفتابش پهن می کرد و شب ها همه یمان در خنکای مهتابش آرام می گرفتیم . گاهی فکر می کنم آن وقت ها خدا هم بیشتر هوای آدم ها را داشت ، وگرنه چطور می شود اینهمه آدم مدام از پله های شل و آویزان آن نردبان زهوار در رفته بالا و پایین کنند و آخرش هیچ کس از دماغش خون هم نیاید ! البته این ها نوستالژی های بیخودی است ، منی که من باشم دلم نمی خواهد یک ساعت از زندگی ام به عقب برگردد ، همین امروز ِ امروزی که می بینی روز ِ خوش زندگیم است که آنقدرها هم خوش نیست . جالبی اش اینست که به پله های همان نردبان پیر و درب و داغان که هیچ وقت در حقمان نامردی نکرد ، یک تاب هم بسته بودیم که مشتری ثابتش خودم بودم . گاهی وقت ها خواهر کوچکترم هم سوارش می شد ، ولی بیشتر از چند دقیقه دوام نمی آورد . من اما ساعت ها روی آن تاب می نشستم و برای خودم خیالبافی می کردم . از همان وقت ها آدم خیالپردازی بودم ، به موازات دنیای واقعی ام تا همین حالا یک دنیای خیالی داشتم . دنیایی که همه چیزش دست خود آدم است ، همه چیزش خوب است ، ته همه ماجراهایش را می دانی ، قرار نیست هیچ اتفاق ناگواری یکدفعه ای همه چیزت را زیر و رو کند . می دانی ، فکر که می کنم می بینم اگر به جای آن همه زجر و بدبختی در زندگی گذشته ام خوشبخت ترین آدم دنیا بودم ، به حال الانم هیچ فرقی نمی کرد . بجز یک مشت خاطره از هیچ کدامشان چیزی باقی نمی ماند ، خاطره هایی که می توانی در دنیای خیالی ات هم دستکاریشان کنی و حتی بهترشان را بسازی ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت اول : سوژه این متن یکی از خاطرات عزیزیه که من با تصرف فراوان نوشتمش . خودش می گه می خواد یه روز خاطراتش رو چاپ کنه، اگه یه روزی چاپ شد ، یادتون باشه حتما بخونینش ، خیلی عجیبه زندگی این آدم ، مثل زندگی خیلی از عزیزای خودتون !
پی نوشت دوم : آهنگ "کوچه ملی" از رضا یزدانی ، آلبوم ساعت 25 شب 
۱۲/۰۴/۱۳۹۱

شوخی ِ تهوع آور ِ خرمگسی در اتوبوس پیر با چمدان آدم های ناباب *

زمینه :
کارم به جایی رسیده که به خودکشی هم فکر می کنم . بله ، به خودکشی دسته جمعی دلفین ها ! دنیایی که دلفین هایش دسته جمعی خودکشی می کنند ، یقینا جای مزخرفی است و من هر روز که به این مسئله بیشتر فکر می کنم ، بیشتر مطمئن می شوم که دنیا جای بیخودی است و همه ما هم آدم های بیخودی هستیم . همین مایی که هشتمان گرو نهمان است اما توی کفش فروشی ارزان آخر شریعتی صف می کشیم برای خرید شب عید ، خب این یعنی که ما آدم های بیخودی هستیم . بیخود تر از ما آن ها که خیلی جنتلمن وار می روند در مغازه بزرگ خیابان امام جمعه پنج تا چک پول صد هزارتومانی در می آورند یک کفش مارک دار باکلاس می خرند ، تازه صف هم نمی کشند ، سیگار مارلبرو می کشند و شبش هم زن و بچه یشان را به گوشت خر مهمان می کنند . جریان گوشت خر در رستوران های بالای شهر کرمان را نمی دانید ؟! خب بروید بدانید . بله ، به قول یک نفر این روزها خیلی "کینه توز" شده ام ، اصلا این کلمه همین طور الکی افتاده است ورد زبانم ، خوشم آمده است از این کلمه . یک وقت هایی که اخلاقم خیلی سگی می شود ، اینطوری می شوم . اینجور مواقع کسی نباید دور و برم باشد وگرنه خیلی بد می شود ، چون دارم به خودکشی دسته جمعی دلفین ها فکر می کنم و اینکه این ها حداقل شرفشان از ما انسان جماعت بیشتر است که مرگ با عزت را به زندگی با ذلت ترجیح می دهند ، این همان کاری است که از بیشتر ما انسان جماعت بر نمی آید . اصولا وقتی یک عده کثیری از دلفین ها دسته جمعی خودکشی می کنند ، یعنی اینکه چیزی برای زندگی کردن نداشته اند ، امیدی ، انگیزه ای . خب البته برای ما انسان ها تا وقتی مقوله سگ دو زدن برای نان شب هست ، یعنی امیدی به زندگی هست ، اینست که یک آماری می گوید خودکشی میان پولدار جماعت بیشتر است ! حالا درست و غلطش به خودشان مربوط است . به هر حال دنیایی که دلفین هایش دسته جمعی خودکشی می کنند ، جای بیخودی است .

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* چیز خاصی نیست ، حوصله نداشتم اسم انتخاب کنم ، اسم کتابایی که تو کتابخونه جلو چشمه رو ردیف کردم !!!!

پی نوشت : اگر دوستی دارید که آلبوم جدید "رضا یزدانی" رو بخره و بهتون هدیه بده ، که هیچ ؛ ولی اگر همچین دوستی ندارید همین الان سرتون رو یک جایی بذارید و بمیرید !!!!!!
۱۱/۲۵/۱۳۹۱

پیشونی و پیشونی ، منو کجا می شونی

زمینه :
امشب حالم خوش نیست . یک اتفاق نه چندان مهم افتاده که فقط هم مربوط به من است و دلیل افتادنش هم فقط "اتفاق" است یا به عبارت دیگر "شانس" . هرجور که به مسئله نگاه می کنم چیز دیگری را دخیل نمی بینم . همین هم مرا واداشته تا نگاه کنم به "شانسکی های" دنیا که به نظر کم هم نیستند .

 قبول شدن در دانشگاه کرمان این فرصت را برای من پدید آورد تا با یک قشری آشنا شوم که خیلی با آن هایی که پیش از این دیده بودم فرق می کنند. یک قشری که احتمالا از مسئله های مهم زندگیشان مارک لباس و بازی های روی تبلتشان است . و خب البته نوع ماشین و یحتمل عینک آفتابی وگوشی تلفن همراه از دغدغه های بدیهی و طبیعی است . نه اینکه قبلا اینجور آدم ها را ندیده باشم ، ولی واقعیت اینست که به این زیادی آن هم یک جا ، ندیده بودم و با این تعدادشان بصورت همزمان دمخور نشده بودم . نمی خواهم درباره خوب و بد این ها حرف بزنم یا اینکه سبک های مختلف زندگی را به تصویر بکشم و نقدش کنم ، حداقل امشب حوصله چنین کاری ندارم . امشب می خواهم از شانسکی های زندگی حرف بزنم . همین امروز با مادرم توی شهر راه افتادیم که یک جایی پیدا کنیم که برای مانتوی جدیدی که دوخته ام جادکمه ای بزند . خیاط های ماهر که معمولا سرشان هم شلوغ است حوصله ندارند برای دانه ای دویست تومان وقت و دقتشان را صرف مانتویی کنند که یکی دیگر دوخته است . همچین خیاطی باید در طبقه پایین یک پاساژ نیمه سوت و کور در بازار قدیمی شهر پیدا شود ؛ و کاملا هم از سر اتفاق یک دختر جوان خوشگل چشم رنگی نیمه عقب مانده مهربان باشد که شنوایی اش مشکل دارد ، تکلمش هم . جادکمه ای ها را نه آنچنان که من می خواهم می دوزد ، وسط کارش حرف هایی می زند که ازشان سر در نمی آورم . کارش که تمام می شود ، بی درنگ مانتوی مرا می پوشد ، با ذوق خودش را توی آینه برانداز می کند ، خیلی خوشش آمده ، با یک حالت فاتحانه ای رو به من می گوید : "می دوزمش." شش تا جادکمه ای زده است که با حساب دانه ای دویست تومان ، می شود هزار و دویست . دویست تومانش را هم تخفیف می دهد . می دانید برای آن دوستم که مدام عکس های جهانگردی اش را در دیدنی ترین نقاط دنیا به اشتراک می گذارد ، یا آن یکی که یک روز جرات کرده به پدرش بگوید که تنها آرزوی زندگی اش داشتن یک "کوپه" است ، بودن به جای یک دخترک خیاط عقب مانده خوشگل چشم رنگی که شنوایی اش هم مشکل دارد ، یک قدم است ! حتی برای خود من ! بحث تحقیر آن یکی و دل سوزاندن برای این یکی نیست . بحث شانسکی بودن این دنیاست ، چیزی که من همیشه با آن مشکل داشته ام . می خواهم عمیق ترین نوع شانسکی بودن را به تصویر بکشم . حتی آرزوهای آدم هم متاثر از فضای زندگی اش است . یک وقت هایی به یک جایی می رسم که فکر می کنم درصد اراده آدم ها در مقایسه با آنجاهایی که اراده ای ندارند ، خیلی کم است . فاصله خود ِ من تا یکی غیر از من بودن چقدر کم است ، و عجیب است که ما با این خیال راحت می توانیم زندگی کنیم و دغدغه های سطح پایین خودمان را داشته باشیم ...شاید همین شانسکی بودن هم هست که ما را مسئول می کند ، در قبال خودمان و در قبال دخترکان زیباروی طبقه های پایین پاساژ های نیمه متروک شهرهای کوچک .
۱۱/۲۳/۱۳۹۱

همینطور بیخودی ...

اتاقم شده است عین اتاق این خیاط هایی که در خانه خودشان کار می کنند . یک مانتوی نصفه کاره سر چوبرخت ، آویزان است به دستگیره در . تکه های پارچه و لایی چسب و کاغذ الگو کف اتاقم را پوشانده . یک طرف چرخ خیاطی و قیچی و متر ، آن طرف تخت و میز تحریر و کتابخانه . پرت می شوم به آن وقت ها که با مادرم می رفتیم خانه خیاط باشی تا برایم کت و شلوار آبی با بلوز سفید بدوزد ، اولین کت و شلوار زندگی ام و انصافا بهترینش هم . شوق آن زمانم را حس می کنم ، دلهره ام را وقتی که از پله های خانه خیاط خانم بالا می رفتیم تا بالاخره برسیم به ارض موعود و من لباسم را پرو کنم . یک کت و شلوار آبی تیره براق ، با کمر تنگ و یک بلوز سفید که خیلی دوستش داشتم . وقتی می پوشیدمش یک حسی داشتم ، حس آدم حسابی بودن ، شبیه بازیگرهای خوشگل و شیک پوش بعضی از این سریال های خارجی که کت و شلوار می پوشند .

از داخل کوچه یا حیاط همسایه ، صدای هیاهو و جیغ و داد بازی چند بچه به گوش می رسد . خیلی وقت است اینطور صدای هیاهویی نشنیده بودم . مرا یاد روزهای تعطیلی می اندازد که همه عموها و عمه ها خانه مادربزرگ جمع می شدند و صدای هیاهوی بچه ها از حیاطشان به پنجره اتاق من می رسید . آخر یک عمر همسایه دیوار به دیوارمان بودند .

همیشه دی که می آید ، هرچیزی می تواند حال و هوای عید به من بدهد . همین طور که روزها می گذرند و بهمن که می آید تعداد این هرچیز ها بیشتر و بیشتر می شود . درخت ها خشک ، بخاری ها روشن ، هوا سرد ، مدرسه ها باز ، ولی من حس می کنم که پای سفره هفت سین نشسته ام . بوی بهار نارنج در اعماق وجودم نفوذ می کند ، تازه می شوم . صدای آواز بلبل روی درخت زردآلوی توی حیاط که یحتمل شکوفه کرده به گوشم می رسد و من یکجور غریبی می شوم . درخت زردآلو که دیگر نیست ، آفت زد و آخرش هم مادرم به زور پدرم را راضی کرد که قطعش کند ، وقتی دیگر تقریبا همه شاخه های چترگون سبزش که بر پهنه حیاطمان گسترده بود ، خشکید . پدرم باغبان دلسوخته ای است ، درخت ها را دوست دارد ، به این راحتی ها رضا نمی دهد به قطع کردن یک درخت .

 آدمیزاد موجود عجیبی است ، همینطور بیخودی پرت می شود میان استخر خاطره ها ...
۱۱/۲۲/۱۳۹۱

برای مادر رجب

آدم لای برگ برگ این شبکه های اجتماعی که پرسه می زند ، جای خالی بعضی ها را بدجور حس می کند این روزها . یکیشان هم همین "مادر رجب" . همه اش هم زیر سر این رجب ننه مرده است . نمی دانم چه کرد و چه نکرد که آخرش هم افتاد زندان . البته می دانم چه کرد ها ، ولی اینقدرها نمی دانم که دقیقا بگویم فلان کار . اینطور که به نظر من می رسد رجب جرم های بی شماری داشته است ، آنقدر که اگر بخواهم بنویسمشان مثنوی هفتاد من کاغذ می شود . یک چیزی در حد و اندازه جرم همه این هایی که از 88 به این طرف رفتند آب خنک بخورند و دیگر برنگشتند . حالا درست است که دقیقا نمی دانم خود رجب چه کرد و چه نکرد ، ولی مادر رجب را که دیگر می دانم چه می کرد . یک مشت نامه می نوشت برای رجب . خب مادر است دیگر ، نمی تواند که قید جگرگوشه اش را بزند . حتی بعضی وقت ها یک نامه های عاشقانه ای هم می نوشت که دل آدم کباب می شد ، البته آن نامه ها را به اسم خودش نمی نوشت ، به اسم پوریا نمی دانم چی چی ، می نوشت . زن است دیگر ، از حرف مردم می ترسد بالاخره . والا ما که نه همسایه شان بودیم ، نه دوست خانوادگی چندین و چند ساله ، نه حتی قوم و خویش و هم سفره شان ، ولی این نوشته های مادر رجب را که می خواندیم ، به نظرمان آدم بی شیله پیله ای آمد ، از این هایی که دلت می خواهد پای حرف هایشان بنشینی ، اگر یک کرسی ای باشد و یک جماعتی هم ، که دیگر چه بهتر ، جمعمان جمع می شود و محفلمان گرم ! حالا یک مدتی است نه از این جمع ِ جمع خبری هست و نه از این محفل گرم پای کرسی و نه حتی از خود مادر رجب . ما که این ها را نمی شناختیم از اولش هم ، نه شماره تلفنی ، نه آدرسی ، شما اگر دسترسی دارید ، بهشان بگویید آقا جان دلمان تنگ شده ، آخر این چه رسمش است همین طور بی خبر می گذارید می روید پی کارتان ؟ خب یک نامه ای ، یادداشتی ، خداحافظی ای ، چیزی . بالاخره ما هم آدمیم ، اصلا این سازمان های حقوق بشری چرا پیگیری نمی کنند ، این نقض بارز حقوق بشر است . درست است که مادر رجب برود پهلوی رجب ، بنشینند با هم گل بگویند و گل بشنوند ، ما هم اینجا خون جگر بخوریم ؟! واقعا این درست است ؟! یک نفر به حقوق ما رسیدگی کند .