۱/۰۹/۱۳۹۲

داستان من و مانتوهایم

زمینه :
مانتوهای من هر کدام دارند برای خودشان قصه ای پیدا می کنند ، تا آنجا که دارم تحریک می شوم یک برچسب "خیاطی" هم به دسته بندی موضوعات وبلاگم اضافه کنم . بالاخره این هم جزو علاقه مندی های منست . این مانتوی آخری را می خواستم دقیقا مشابه همان مدل قبلی بدوزم ولی با یک پارچه خنک تر که تابستان ها هم بشود پوشید . راستش را بخواهید این مدلی خیلی هواخواه پیدا کرده و یکی از اصول طراحی مد هم همین است که آدم چیزی طراحی کند که همه بپسندند و منظور از این "همه" ، اکثریت ِ همه است . بگذریم از اینکه من طراح مد نیستم و طبق آخرین تحقیقاتی که به عمل آورده ام برای ادامه تحصیلات در رشته طراحی مد باید رفت خارج از کشور چون مدارجِ عالیِ همچین رشته ای در ایران موجود نیست و این یعنی که نه تنها من یک طراح مد نیستم ، بلکه احتمالا هیچ وقت هم یک طراح مد با تحصیلات آکادمیک نمی شوم .

 پارچه فروشی های کرمان را سه چهار باری برای پیدا کردن یک پارچه خیلی خنک و مناسب تابستان های گرم کرمان زیر و رو کردم و چیز مناسبی پیدا نشد . و این سه چهار بار جستجو در اندازه ای بود که بار آخر می ترسیدم مغازه دارها عصبانی بشوند از اینکه من هی می روم و می آیم و پارچه هایشان را زیر و رو می کنم و دست آخر هم چیزی نمی خرم .آخرش هم پارچه مورد علاقه ام را بطور کاملا اتفاقی در یک پارچه فروشی دورافتاده پیدا کردم . یک پارچه طرح دار خنک خاکستری . منتها با دیدن رنگ های دیگرِ این پارچه ، به سرم افتاد که بروم یک پارچه ساده پیدا کنم و با یکی از این پارچه های طرح دار ترکیبش کنم و یک چیز تازه ای از آب در بیاورم و اینگونه جستجوی پارچه فروشی های کرمان از سر گرفته شد . منتها جستجو این بار ، خیلی زود در همان مغازه اولی به نتیجه رسید . پارچه مورد علاقه ام را پیدا کرده بودم ، ولی وقتی به صاحب مغازه که پسر جوانی بود گفتم دو متر و سی سانتی متر می خواهم ، با تعجب گفت : "چه خبره مگه ؟ چی می خوای بدوزی با اینهمه پارچه ؟!" گفتم : "برای مانتو می خواهم ، مدل دار است ،یک شال هم می خواهم بدوزم، خودم خیاطم ، می دانم ، همان دو متر و سی سانتی متر بدهید." همچین با تعجب نگاهم کرد و بعدش بی کم و کاست بهم گفت که شبیه تحصیلکرده های مامانی هستم و اصلا بهم نمی خورد که خیاط باشم و منظورش این بود که دروغ نگو ! از شما چه پنهان ، خیلی کیف دار است که آدم شبیه تحصیلکرده های مامانی باشد ، ولی خیاطی هم بلد باشد و آنقدرها هم مامانی نباشد . نمی دانم چرا ، ولی یکجور کیفداری است ، آدم خوشش می آید .

 آخر نوشت : به خانه که می آیم ، مادرم با همان محبت همیشگی می آید جلو می پرسد : "کجا بودی؟" و وقتی که می بیند مانتو ام را برده بودم جادکمه بزنم ، با تعجب می پرسد : "تمام شد؟" و سرم را با یک ذوق وصف ناپذیری در آغوش می گیرد و می بوسد . خیلی کیفدار است ، همین چیزهای به ظاهر کوچک است که به آدم انگیزه ادامه حیات می دهد .

 عکس نوشت : چون پارچه این یکی خیلی لَخت است ، مدل دامنش توی عکس خیلی خوب نیفتاده ، روی تن قشنگتر است .
۱/۰۷/۱۳۹۲

دلتنگی

دلم می خواهد یک چیزی بنویسم ها ، اما خیلی نوشتنم نمی آید . تعطیلات نوروز به آدم نمی چسبد ، لااقل به ما بچه مدرسه ای ها (!) نمی چسبد ، آدم همه اش غصه بعدش را دارد ، وقتی چپ و راست غصه دو تا درس با هم افتادن هم روی دل آدم بنشیند که خب وامصیبتا می شود . چیز بیخودی است ، خودم می دانم ، ولی نمی شود که غصه اش را نخورد ، آن هم وقت هایی که آدم دلش می خواهد هرجور شده دو سه چند بهانه ای جور کند ، برای خودش حسابی مظلوم نمایی کند و بعد بشیند به حال خودش غصه بخورد ، این وقت ها آدم غصه لازم است ، بالاخره هم یک چیزی پیدا می شود برای غصه خوردن ، دنیا اینطوری است ، شاید هم دنیای ما ایرانی ها اینطوری است ، شاید هم دنیای من اینطوری است ، نمی دانم که ، مگر من در عمرم با چند نفر آدم آن طرف دنیا حرف زده ام که بدانم دنیایشان چه شکلی است ؟ اصلا حالا که این ها را می نویسم ، دارم به این فکر می کنم که شاید همه آدم ها بعد از مرگشان می روند آن طرف دنیا . منظورم همان طرف دنیاست که ما هرگز ندیده ایم و نمی بینیم . همان جا که لابد یک جای خیلی متفاوتی است ، شاید هم نیست ، نمی دانم ، من که هنوز نمرده ام . مهسا هم یحتمل همان جا رفته ، لابد یک جای خوبی است که رفته آن جا ، خودم می دانم حرف مزخرفی است که هیچ مفهوم خاصی هم ندارد ، اما یکهو به ذهنم رسید و در این وانفسایی که آدم نوشتنش نمی آید ، مجبور می شود هر مزخرفی که به ذهنش آمد روی کاغذ بیاورد. از شما چه پنهان خیلی دلم برایش تنگ شده ، خیلی . آخرین باری که دیدمش با یک عالمه دفترهای بزرگ خیاطی از پله های خانه یمان بالا می آمد . دفترها را کف هال خانه پهن کردیم ، برگ ها را ورق می زدیم و با ذوق طرح ها را نشانم می داد . قرار بود دو تا مانتوی عین هم برای خودمان بدوزیم . یادم نمی رود که خواهرش با گریه می گفت : "پس چرا نرفتید پارچه بخرید ، چرا گذاشتید برود ؟" مانتوی من هرگز تمام نشد ، از یک جایی به بعد دیگر ندوختمش ، دوستش نداشتم و شد تنها مانتوی نیمه کاره ام . دلم تنگ شده برای وقت هایی که مانتوهای مرا با ذوق نگاه می کرد ، وقت هایی که به خانه یمان می آمد و مستقیم می رفت سر بساط خیاطی من . حتما از این سه تای آخری هم که دوخته ام ، خوشش می آمد ، اگر بود . مدام عکس العملش را هنگام دیدن این آخری در ذهنم مجسم می کنم ، اصلا شاید می خواست یکی این مدلی برای خودش هم بدوزد ، شاید از ترکیب یک پارچه ساده نارنجی مات با پارچه بنفش طرح دار خوشش می آمد ، خودم که خیلی خوشم می آید . شاید با هم می رفتیم دنبال پارچه بگردیم برای مانتویی که او می خواست بدوزد و همین طور شاید ها توی ذهنم رژه می روند . دل آدم که تنگ می شود ، برای خودش همینجور قصه درست می کند ، درست مثل همین هایی که دل من برای خودش درست می کند . شاید فردا بهتر باشد ، حتما هست ...
۱۲/۳۰/۱۳۹۱

بازم نوروز و روز از نو

زمینه :
بهار فصل خوبی است . هوا خوب است . بوی بهار نارنج می آید . عید می آید ، دو هفته تعطیل می شود ، اگرچه مدرسه و دانشگاه رفتن بعدش کل دوران تعطیلات را زهرمارِ آدم می کند . از آن طرف غم حساسیت های فصلی است که ما نیز از آن بی نصیب نمانده ایم . باز هم جای شکرش باقی است که حساسیت ما به شکل عجیب و غریبی کنج گلوی خودمان مخفی می ماند ، دماغمان باد نمی کند ، چشم هایمان قرمز نمی شود که مضحکه خاص و عام شویم ، از شما چه پنهان اطرافیان ما دست توانایی در مضحکه کردن دیگران دارند . باری ، حساسیت ما بصورت گلو درد ظاهر می شود و این از نوادر بشری است ، شاید هم نیست . بله ، بهار فصل خوبی است ، بویژه آنکه در میانه اش سالروز تولد من است و من باید به زور پدر و مادرم را راضی کنم که تولدم را تبریک بگویند و بلکه برایم هدیه ای بخرند ، چرا که این قرتی بازی ها در خانواده ما رسم نیست و پدر و مادر من سنی ازشان گذشته و از این سوسول بازی ها در نمی آورند . در بهار درخت ها شکوفه می دهند و خیلی زیبا می شوند و آدم می تواند برود کنارشان بایستد و برای صفحه فیس بوکش عکس های زیبا بیاندازد . بهار فصل خواب است ، آدم دلش می خواهد که درس بخواند ، اما خواب امان نمی دهد ، دست خود آدم هم نیست ، فلسفه طبیعت است و کاری اش هم نمی شود کرد . اگرچه این فلسفه در بعضی شهرهای بزرگ بواسطه صنعتی شدن جامعه بشری کمی دستمالی شده است ، اما در شیراز ِ طبیعت دوست ، هنوز به قوت خود باقی است . در بهار ، آدم صبح ها با صدای بلبل های روی درخت زردآلوی توی حیاط که دیگر نیست ولی بلبل هایش هنوز هستند ، از خواب بیدار می شود و این خیلی خوب است . بهار فصل انتخابات هم هست و این خیلی با معنی می باشد . اینکه جنبش و تکاپوی طبیعت با جنبش و تکاپوی انسان ها برای تغییر سرنوشتشان یکی می شود ، اگرچه گاهی وقت ها هرچقدر هم انسان ها زور می زنند ، سرنوشتشان عوض نمی شود و آخرش معلوم می شود که بیخودی زور زده اند و این ها همه خیلی با معنی است برای آن ها که می اندیشند . و در پایان نتیجه می گیریم که بهار فصل خوبی است و این بهار با آن بهار که بعضی ها می گویند خیلی فرق دارد ، آن بهار پاییز است و این بهار ، بهار است ، همین طور که هست و ما خودمان هم نفهمیدیم چه گفتیم و اگر شما فهمیدید ، بهتان تبریک می گوییم .
۱۲/۲۵/۱۳۹۱

من در میان جمع و دلم جای دیگری است ...

زمینه :
از ویژگی های بارز خانه ما اینست که "تنهایی" یا حتی "نیاز به تنهایی" در آن معنایی ندارد . کسی که بخواهد تنها باشد ، مشکوک می زند ، لابد غمگین است ، یک مشکلی دارد و خواه ناخواه زیر ذره بین نگران و دلسوزانه سایر اعضای خانواده قرار می گیرد . این موضوع ، وقتی هر پنج تایمان خانه باشیم ، شدیدتر می شود . نمی توانی بروی توی اتاقت بنشینی و برای خودت به چیزهایی که دوست داری یا حتی نیاز داری ، فکر کنی ، چون مادر فکر می کند حتما یک مشکلی داری ، افسردگی گرفته ای و همین روزهاست که بروی معتاد شوی . هرکاری داری باید همین جا جلوی جمع باشد ، تنها توجیه قابل قبول برای در اتاق ماندن ، درس خواندن است که آن هم از من بعید است . همین حالا که دارم این ها را می نویسم ، کف هال جلوی لپ تاپم ولو شده ام و وسایلم هم روی مبل بالای سرم پهن است و برادرم هم آن طرف تر خودش را میان بساطش محاصره کرده . همیشه همین طور است ، یک دایره ای لای کتاب ها و جزوه ها و سی دی ها باز می کند ، می خزد تویش و از آن لحظه به بعد بصورت ارادی یا غیر ارادی ، کسی به قلمرو دایره وارش تجاوز نمی کند ، حتی وقت هایی که بساطش هست و خودش نیست . پدر و مادرم هم توی هال آن طرفی دارند برای خودشان تلویزیون تماشا می کنند و گه گاه اظهار نظرهای سیاسی می کنند . من به این می گویم "زندگی کف هالی" که خب مزایا و معایب خاص خودش را دارد . مثلا یک مهمان ناخوانده را تصور کنید که بیاید و هال خانه ما را در این وضعیت تماشا کند ، خب قطعا عاقبت خوشی نخواهد نداشت . نتیجه همه این ها اینست که اغلب اوقات خانه آمدن برای من مساوی است با نداشتن حق تنهایی . این موضوع وقتی حادتر می شود که چیزهایی ذهنم را به خودشان مشغول کنند ؛ لازم داشته باشم به بعضی مسئله ها آنقدر فکر کنم تا حل شوند و برای همیشه در اعماق ذهنم غرق گردند . اما نداشتن تنهایی و داشتن اینهمه فکر و بکر ، مثل اینست که یک عده ای آدم ناشناس مدام توی ذهن آدم در حال رفت و آمد باشند و تو فرصت این را نداشته باشی که هرکدامشان را درست ببینی یا بشناسی . حس بدی است . همین طور الکی آمده ام یک چیزی بنویسم ، چون حس می کنم اینجا در عین تنهایی ، تنها نیستم و این حس خوبی است .
۱۲/۱۵/۱۳۹۱

برای چهارسالگی درمَه

زمینه :
به نظرم یک جاهایی در دنیا هستند که برآورده شدن آرزوها آنجاها سخت تر است ، که تعدادشان کم هم نیست . اینجور جاها خیلی می خواهد آدم آرزوهایش را حتی فراموش نکند . گاهی پروسه برآورده شدن یک آرزو آنقدر طولانی می شود که اصلا آدم یادش می رود به کجا می خواست برود و به چه چیز می خواست برسد ، یکجورهایی همان روزمرگی خودمان . به نظرم ایران یک سرزمین میانه ای است از این نظر . خیلی از آرزوهایت را باید با دست بچسبی که آب نبردشان . نخیر اشتباه نکنید ، منظورم خود آرزو است ، نفس ِ خواستن است . باید مواظب باشی که در روزمرگی هایت غرق نشوند .

 درست مثل هر آدم در حال غرق شدن دیگری تو هم باید شاخه درختی ، تکه چوب شناوری یا تخته سنگ تنهایی در مسیر آب داشته باشی تا به آن چنگ بزنی . "درمَه" برای من درست مثل جزیره کوچکی میان امواج پرتلاطم دریاست . جایی که وقتی در برابر عظمت و وسعت بی انتهای دریا احساس تنهایی ات به اوج می رسد ، آنجا می توانی حس کنی که تنها نیستی . درمَه این فرصت را به من می دهد تا گه گاه از میان غرقاب روزمرگی سرم را بالا بکشم ، نفسی تازه کنم و ببینم خورشید را آن بالا ، ببینم آن جایی را که می خواستم باشم ، آن بالاها ... 

*** 

آن وقت ها با خودم فکر می کردم ، یعنی می شود چهارمین سال وبلاگنویسی ام را یک روز جشن بگیرم ؟ چهار سال ، آن وقت ها به نظرم خیلی زیاد و دور می آمد و حتی دست نایافتنی ، ولی چه زود گذشت . خیلی حس خوبی است ، وقتی با خودت فکر می کنی که چهار سال تمام یک کاری را بصورت پیوسته ادامه داده ای که در زندگی ات تاثیرات مثبت داشته . حس خوبی است وقتی به این فکر می کنی که تو در این چهار سال از خودت یک اثری برجای گذاشته ای ، یک چیزی بوجود آورده ای که حالا خارج از تو موجودیت مستقلی پیدا کرده ، یک موجود جداست که اگر تو بروی ، او نمی رود . خیلی حس خوبی است . مثل بزرگ کردن یک بچه ، بچه ای که از خود آدم است و حتی از بچه آدم به آدم نزدیک تر ! 

تولدت مبارک درمَه

 14 اسفند 1391
۱۲/۱۲/۱۳۹۱

دنیای اون روزای ما

آن وقت ها که ما راهنمایی بودیم در شهر کوچکمان خبری از مدرسه فرزانگان و تیزهوشان و این ها نبود ، حتی مدرسه نمونه دولتی که دانش آموزانش را با آزمون می پذیرفت ، یکسال بعد از ما آمد . توی شهرمان ، دو تا مدرسه غیرانتفاعی بود که خیلی با هم رقابت داشتند ، مسئولین مدرسه هم برای معروف شدن هرچه بیشتر خودشان مدام به رقابت دانش آموزها دامن می زدند ، رقابت های ناسالم ، در اوج دوران بلوغ که مسئولین مدرسه کاری به تبعاتش نداشتند ، برای آن ها مهم این بود که پارچه تبریک اول شدن دانش آموز هایشان را در فلان و بهمان مسابقه روی نرده های آموزش و پرورش نصب کنند . حالا که فکرش را می کنم ، می بینم دنیای یک دختر دوازده ، سیزده ساله ، چقدر می توانست زیباتر باشد ، ذهنش چقدر می توانست درگیر چیزهای قشنگ تری باشد تا استرس مدام درس و برنده شدن در انواع و اقسام مسابقه های به درد نخور . یادش به خیر ، آن وقت ها چقدر استرس داشتیم برای مسابقه ها ، چقدر داورها به نظرمان آدم های مهمی می آمدند . چقدر همه چیز به نظرمان پر از حساب و کتاب می آمد ، یک نمره کم و زیاد در آن رقابت تنگاتنگ می توانست هفته ها تلاش خودمان و مسئولان مدرسه یمان را به باد دهد . یادم می آید همان موقع ها در انواع و اقسام مسابقه های بی ربط به هم ، مقام بدست می آوردم . تئاتر ، مطالعه و تحقیق ، مسابقه علمی ، روخوانی متون ادبی و انواع و اقسام مسابقه های نامربوط و بی فایده دیگر که فرصت لذت بردن از زندگی را از آدم می گرفت . البته بی انصافی نکنم ، بعضی هایش واقعا خوب و به درد بخور بود . بگذریم ، دیروز که خودم داور یکی از همین مسابقه های عملی به اصطلاح علمی بودم ، فهمیدم نه داورها آدم های مهمی هستند و نه داوری هایشان آنقدرها حساب و کتاب دارد . یکجورهایی آدم فکر می کند این ها مجبورند حتما مسابقه ای برگزار کنند و دخترهای راهنمایی را علاف خودشان کنند . خیلی اعصابم خرد شد ، این دخترهای دوازده سیزده ساله مهربان ، با ادب و با اعتماد به نفس مسخره ما نیستند که وسط مسابقه وقتی سه چهار تا از گروه ها مسایقه یشان را انجام داده اند و رفته اند ، قوانین مسابقه را یکهو عوض کنیم با داورهایی که هر کدام هر کاری دلشان می خواهد می کنند و آنقدرها احساس مسئولیت به خرج نمی دهند . راستش را بخواهید دلم به حال شور و هیجان این دخترهای نوجوان سوخت . همین هایی که هم باطن زیبایی داشتند و هم علیرغم آن مانتوهای گشاد خاکستری و مقنعه های کج و معوج طوسی که نهایت تلاش خودش را می کرد تا زشت جلوه یشان دهد ، ظاهر زیبایی داشتند و با همه اعتماد به نفس ناشی از شاگرد اول بودن مدرسه یشان ، همه یشان آدم های معصومی بودند که در واقع مسخره ما و مسابقه و داوری بی حساب و کتابمان شدند ، بدون آنکه خودشان بفهمند . دنیای این دخترها چقدر می توانست قشنگتر باشد ، باید قشنگ تر می بود .