۲/۰۴/۱۳۹۲

چی بودیم و چی شدیم ...

زمینه :
پرده اول

 ساعت هفت صبح ، با مقنعه و کوله پشتی ، توی ایستگاه خط واحد ایستاده ام ، تعداد ماشین هایی که جلوی پایم سرعتشان را کم می کنند و بوق می زنند ، غیر قابل شمارش است . رنج سنی راننده ها را می توان از بیست و چند سال تا شصت و چند سال تخمین زد و قیمت ماشین ها هم از هفت میلیون شروع می شود تا بالای صد میلیون ! واقعا جای شگفتی ندارد؟! شما فقط به چند ویژگی که من در بالا اشاره کردم دقت کنید : کوله پشتی ، مقنعه ، هفت صبح ، ایستگاه خط واحد . همه این ها بیانگر دانشجویی است که ساعت هفت و نیم کلاس دارد و منتظر خط واحد است و توی ایستگاه اتوبوس ایستاده و حتی نمی خواهد تاکسی بگیرد ، چه برسد به ماشین شخصی ! این دقیقا اتفاقی است که درست در همین محل خاص ، عینا برای دوستانم هم رخ می دهد .

 پرده دوم

 امروز برای چندمین بار جلوی سر در دانشگاه لباس من مشکل آفرین و مایه جر و بحث با مسئولین حراست شد . مسئله خنده دار دانشگاه ما اینست که در نتیجه اعتراض دانشجوهای دختر ، یک خانم را آورده اند گذاشته اند جلوی در ، تا نگهبانان مرد نخواهند وارد مقوله حجاب خانم ها شوند ، ولی آنچه در واقعیت رخ می دهد ، اینست که نگهبان مرد با لحن خشونت آمیزی ، دخترها را به خانم مسئول حراست ارجاع می دهد !!!!! یعنی دخترها با اینکه مسئول حراست خانم هم در صحنه (!) حاضر است ، اول باید از فیلتر نگاه نگهبان مرد رد شوند که خب همین مسئله دست آویز خوبی است برای جر و بحث کردن امثال من . از همه این ها که بگذریم ، وقتی ازشان بپرسی که پوشش من با کدام بند آیین نامه پوشش شما مغایرت دارد ، هیچ پاسخی ندارند که بدهند که نشان دهنده برخورد سلیقه ایشان است . یک نفر جلوی در دانشگاه ایستاده که هر کار دلش می خواهد می کند و حتی به مفاد منشور پوشش خودشان هم پایبند نیست و این را می توان ادامه بی قانونی حاکم بر تمامی ارکان مملکت دانست . نکته جالب توجه دیگر هم اینست که درست در لحظه ای که من با خانم محترم بر سر پوششم جر و بحث می کنم ، بعضی از همکلاسی هایم هم از سر در دانشگاه عبور می کنند و مرا در این حالت می بینند و کسانی که در حالت معمولی اصلا توجهشان به سمت من جلب نمی شده ، مخصوصا آن ها که مرا کمتر می شناسند ، تا پایان روز ، قبل و بعد از تمام کلاس ها مدام به من خیره می شوند و این یعنی برخورد نگهبانان دقیقا کارکردش عکس آن چیزی است که انتظار دارند .

 پرده سوم

 توی یکی از ساختمان های دانشگاه یک خانم چادری از اینکه توی دستشویی ها نه مایع دستشویی هست ، نه رخت آویز درست و حسابی ، نه دستشویی ها فن دارند ، گلایه می کند . می گویم : " این دانشگاه تنها چیزی که دارد ، مامور حراست است ." فورا شروع می کند به درد دل کردن و برایم از خاطرات خودش و دوستانش با مامورین حراست می گوید . این اتفاق ، بارها برایم در نقاط مختلف دانشگاه رخ داده . من با بیشتر دخترهای دانشگاه یک نقطه مشترک بسیار قوی و پررنگ دارم که در هر شرایطی می توانم به راحتی با آن ها سر صحبت را باز کنم و با آن ها دوست شوم . اتفاقی که به زعم خودم ، قبل از در رفتن فنر رخ می دهد ! درست است که این مسئله به دغدغه اول ما تبدیل شده ، همین پست های من را که نگاه کنید ، غالب بودن مسئله پوشش و حجاب اجباری را کاملا لمس می کنید ، ولی به نظرم زیاد هم بد نیست ، وقتی آدم را به فکر راه انداختن یک حرکت مسالمت آمیز برای پس گرفتن حقوقش می اندازد ، وقتی درست آدم را به همان مسیری می اندازد که این ها می خواهند با منحرف کردن افکارت ، واردش نشوی .

 پرده آخر

 مکه و مدینه شهرهایی است که شاید از نظر حجاب در دنیا حرف اول را می زنند ، زن های برقه پوش ، که حتی گردی صورتشان را هم پوشانده اند ، ولی عجیب است که مردهای این دو شهر هم بیمارترین نگاه ها را دارند ، انگار که حجاب زن ها و پاکدامنی مردها ، خیلی هم رابطه مستقیمی با هم ندارد ! داستان حضرت یوسف را همه ما می دانیم ، مردی که با یک زن زیبا رو در یک اتاق با درهایی بسته گرفتار آمده بود و با اینهمه ، نه تنها به زیبا روی فریبا دست نزد ، که از مهلکه گریخت . چرا یوسف نباید الگوی مرد های ما باشد ؟ چرا اینطور به قضیه نگاه نمی کنیم که یوسف ایده آلی است که باید به سمت آن حرکت کرد ؟ چرا به مردهایی که به دخترهای نامحرم نگاه می کنند ، خرده نمی گیرند ؟! چرا همیشه دخترها مقصرند ؟ چرا حتی اگر به دختری تجاوز شود ، در جامعه ما ، باز هم آن دختر به حدی مقصر است که حتی جرات نمی کند این مسئله را با خانواده اش در میان بگذارد و باید درد و رنج چنین واقعه وحشتناکی را به تنهایی به دوش بکشد . راستش را بخواهید آنقدر مسئله را اشتباه تحلیل کرده ایم که دقیقا داریم به همان سمتی که نمی خواهیم ، حرکت می کنیم . جامعه ای با مردانی به شدت بیمار ، دختران و زنانی که صرفا ابزارند و نگاه جنسی به آن ها بیداد می کند و عدم امنیت اجتماعی یکی از مهمترین دغدغه های آن هاست و با همه این ها ، باز هم مقصر قلمداد می شوند و قابل سرزنش .


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت :
سه سال و اندی پیش که من وارد این دانشگاه شدم ، شرایط خیلی بهتر از حالا بود ، ولی روز به روز فضا به سمت امنیتی شدن پیش رفت ، تا حالا که دانشگاه بیشتر به یک پادگان نظامی شبیه است تا دانشگاه . راستش را بخواهید ، همین چیزها آدم را بیشتر ترغیب می کند برای اینکه برود پای صندوق های رای ، یک کاری بکند که شرایط بهتر از این باشد ، بویژه آنکه موضوعاتی مثل  عدم امنیت اجتماعی زن ها ، چیزی نیست که با دگرگونی یک شبه اوضاع حل و فصل شود ، تازه اگر بدتر نشود .
۲/۰۱/۱۳۹۲

من و داداشم

زمینه :
کتاب های توی کتابفروشی را نگاه می کند ، خب یحتمل از اینکه کتاب های عصاقورت داده اش را که همیشه باید یک عالمه دنبالشان بگردد ، به سختی در پستوی یک کتابفروشی مهجور مانده در طبقه زیرین یک پاساژ قدیمی وسط یکی از مرکز خرید های باکلاس مشهد ، پیدا می کند ، زورش می گیرد . خب زور هم دارد ، هرکس دیگری جای او بود زورش می گرفت . نگاهی به قفسه پر و پیمان رمان ها می اندازد و خب به نظرم یک مقداری حسودی اش می شود و می گوید : "من نمی دانم چرا ملت ایران اینقدر تخیلشان قوی است ." یکجورهایی دارد طعنه می زند که یعنی چه معنی دارد ملت اینهمه رمان می خوانند و کتابفروشی ها پر است از کتاب های رمان و کتاب هایی که من می خواهم نیست ، همان کتاب های عصاقورت داده که جز خودش کسی نمی فهمد چه معنی دارند . واقعا تصور کنید کتابی که عصا قورت داده باشد ، چه شکلی می شود ؟ مثلا عین مار کبری که یک خرگوش را درسته قورت داده باشد ، شکمش باد کرده باشد و یک گوشه دمر افتاده باشد ، بلکه مضحک تر . بله ، یک کتاب عصا قورت داده هم همینقدر مضحک است و بلکه مضحک تر . حالا حسابش را بکنید ، چقدر حسودی اش می شود که من وقتی همراهش می روم در همان کتابفروشی اول ، رمان های مورد علاقه ام را پیدا می کنم و می خرم و سرخوش و خرامان برمی گردم ، ولی او باید هزار تا کتابفروشی را بگردد تا کتاب های مورد علاقه اش را پیدا کند و تازه این وسط یک عالمه کتاب جدید هم پیدا می کند که بدبختانه باید آن ها را هم بخرد و بخواند و این یعنی صرف سرمایه و وقت بیشتر . اینجور مواقع من کتاب هایم را نشانش می دهم و برایش زبانک در می آورم و او خیلی زورش می گیرد . بی خیال ، یک ذره هم تخیل داشته باش .

 این ها تازه قسمت های خوبش بود ، به قسمت های بدترش هم می رسیم ، یعنی رسیده ایم ، اصلا رویم نمی شود بگویم ، خیلی شرم آور است ، این آدم ، بله ، همین آدم ، حتی شب ها را هم در هم آغوشی همین کتاب های عصا قورت داده به سر می برد و شما هرگز نمی توانید تصور کنید که چطور کف هال و جلوی تلویزیون محتویات یک کتاب چهارصد پانصد صفحه ای را در کمتر از یک هفته بلغور می کند و تا سال های سال بعد ، از آن کتاب که خودتان هم خوانده اید و یک کلمه اش هم یادتان نمانده برایتان رفرنس می دهد ! بله ، همین آدم به خودش جرات می دهد که از زیاده از حد رمان خواندن ملت ایران انتقاد کند ، ای خوش خیال ِ من ، اگر ملت ایران زیاده از حد رمان می خواندند که حالا وضعشان این نبود . فکر کرده همه آدم ها اینقدر تمرکز دارند که جلوی تلویزیون روی زمین پهن شوند ، لنگشان را روی آن یکی لنگشان بدهند و یکی از آن کتاب های عصا قورت داده را دست بگیرند و هم بفهمند آخر فیلم چه می شود و هم آخر کتاب . این آدم نمی فهمد که آدم های مشکل دار مملکت ما برای فرار از مشکلاتشان یا می روند معتاد می شوند یا هیچی نمی شوند ، تازه خیلی که خوب باشند ، خیلی که کار کرده باشند ، تخیلی می شوند و درباره این آخری باید بگویم ، خیلی هم دلت بخواهد . تازه انقدر این یکی لنگش را روی آن یکی لنگش داده و کتاب بلغور کرده که شب ها هم همینجوری می خوابد و من چند تا عکس از این حالتش گرفته ام که بالاخره یک روزی به عنوان اسناد هرگز منتشر نشده ، افشایشان خواهم کرد . مثلا فکر می کند همه می توانند به جای آنکه پولشان را بدهند گوشی موبایلشان را که شش سال پیش خریده اند و مانیتورش ترک برداشته و فقط با لپ تاپ شارژ می شود ، با یک آیفون فایو و بلکه فایو اس یا شاید هم اس فایو ، عوض کنند ، پولشان را بدهند بروند کتاب بخرند ، خب نمی شود ، مردم نمی توانند . اگر می توانستند که به جای اینهمه فروشگاه موبایل فروشی ، فروشگاه کتاب فروشی باز می شد .

 با همه این ها ، اگر قرار باشد ، یک روزی مردی وارد زندگی ام بشود ، دلم می خواهد لنگش را روی لنگش بیندازد ، کف هال خانه یمان پهن شود و در حالی که محتویات یک کتاب چهارصد پانصد صفحه ای را بلغور می کند ، هم بفهمد آخر کتاب چه می شود و هم آخر داستان هایی که من برایش تعریف می کنم و حتی ترجیح می دهم صفحه موبایلش ترک خورده باشد ، البته فیلم هم زیاد ببیند و رمان هم زیاد بخواند و موسیقی هایی که من دوست دارم را هم دوست داشته باشد و اگر کتاب های عصا قورت داده را هم بخواند ، آنوقت نقطه قوتش محسوب می شوند .