۳/۰۸/۱۳۹۲

یا مثل من باش ، یا بمیر ...

زمینه :
امروز در یک جمع دخترانه ، طوری درباره آدمی حرف می زدند که لاک های قرمز و رژ لب قرمز می زند و آستین مانتو هایش را تا آرنج بالا می کشد ، انگار که یک فاحشه است . یک وقت هایی فکر می کنم ، وقتی ما دخترها که خودمان همه جوره قربانی قضاوت های نادرست و زودهنگام جامعه هستیم ، درباره همدیگر اینطور قضاوت می کنیم ، دیگر چه انتظاری می شود از بقیه جامعه داشت ؟ عجیب است که دقیقا همین روزها مدام به این فکر می کردم که یک رژ لب ملیح که خوب روی لب بنشیند و جلب توجه نکند با یک لاک ناخن خوشرنگ نسبتا کمرنگ ، جزو آن دلخوشی های کوچک بی دلیل هستند ، که اگرچه بود و نبودشان خیلی هم فرقی نمی کند ، ولی دلخوشی اند . همه دخترها این را می دانند که این ها دلخوشی های کوچک دلچسبی هستند . چه اشکال دارد که من اینجا از این دلخوشی ها بنویسم ، وقتی وجود دارند ، وقتی آنقدر سرکوب شده اند و آنقدر عقده شده اند که گاهی هم خیلی قرمز می شوند ، رنگ کمرنگ دلچسبشان یک وقت هایی آنقدر تند می شود که عرف جامعه نمی پذیرد ، با اینحال جامعه باید یاد بگیرد که هر رنگ تند جلب توجه کننده ای نشان از فاحشه بودن یک دختر ندارد . ما یاد نگرفته ایم آدم های متفاوت را بپذیریم ، آن هایی که مثل ما نیستند و مثل ما فکر نمی کنند . کافی است مدل موهایت را عوض کنی ، به جای آنکه موهایت را از پشت بکشی ، آن ها را توی پیشانی ات بریزی ، آنوقت مسخره عوام و خواص می شوی . آنوقت می شوی یک آدم متفاوت که با انگشت نشانش می دهند . آدم یک وقت هایی خسته می شود از اینکه هر وقت توی آینه نگاه می کند ، همان چهره تکراری را می بیند ، یک وقت هایی دل آدم بازیگوش می شود ، افسرده می شود ، تنوع طلب می شود و در همه این حالات ، یک تغییری لازم است ، هرچند کوچک . جالب است که وقتی دم از حقوق برابر زن و مرد می زنیم ، بعضی ها از برابر نبودن ذاتی زن و مرد چه نطق های غرا که نمی کنند ، ولی همین ها ، فکر می کنند دختری که دلخوش می کند به عوض کردن مدل مو ، به رنگ قرمز لاک ناخن و حتی رژ لب قرمز ، فاحشه است ، سطح پایین است . این ها فکر می کنند ، این آدم یک بیمار است که درمان بیماری اش اینست که باید هرچه سریعتر شوهر کند !

توی هیچ چیزی نباید غرق شد ، اعتدال را توی هرچیزی باید رعایت کرد ، عرف جامعه را باید در نظر گرفت و هزار هزار باید ها و نباید های دیگر ، با اینحال ، جامعه مردسالار ما باید یاد بگیرد که زود قضاوت نکند ، نیازهای ذاتی آدم ها را با بیماری و مجرم بودن ، اشتباه نگیرد .
۳/۰۷/۱۳۹۲

تاریخ بی قهرمان

چند شب پیش داشتم به کودتای 28 مرداد فکر می کردم . یک وقت هایی که گیر می کنم ، خودم را برمی دارم می گذارم یک جای دیگری از تاریخ . انگار شیشه ای هست که من همه تلاشم را می کنم که خودم را از این شیشه داخل بکشم ، تا بتوانم از درون هم نگاهی به وقایع آن بیندازم . با خودم کلنجار می روم ، می خواهم خودم را جای مردم عادی آن زمان بگذارم و از خودم بپرسم حالا چه می کنی ؟! خیلی سخت است ، هی به خودت جواب می دهی و آن یکی خودت پاسخت می دهد که صادقانه نبود ، بیشتر فکر کن ، دوباره جواب می دهی و پاسخت می دهد که نه ، منصفانه نیست ، بیشتر فکر کن . ساده نیست . نمی شود به این راحتی ها قضاوت کرد ، نه درباره خودت و نه حتی درباره مردم آن زمان . باید در موقعیت قرار گرفت .باید بتوانی هم از درون و هم از بیرون به واقعه نگاه کنی ، ولی نمی توانی . تو همیشه یا بیرون شیشه ایستاده ای یا درونش ، هردویش با هم نمی شود . اینطور موقعیت هایی آدم را دچار تشویش می کنند . حق دارند آن هایی که حوصله یشان سر می رود از اینهمه سیاست زدگی ، آن هم درکارزاری که همه بی عمل ِ مدعی اند . در کارزاری که همه سکوت کرده اند . دارم فکر می کنم فاجعه 28 مرداد اگر یک قهرمان داشت به نام "محمد مصدق" ، تاریخ زمانه ما نه مردمش قهرمانند و نه مصدقی دارد برای قهرمان بودن ، لااقل در کوتاه مدتی که عمر ما را شامل می شود و این برای ما دردناک خواهد بود ...
۲/۲۷/۱۳۹۲

من زمینم ...

زمینه :
ما تاجر و بازرگان نیستیم ، ما حتی کدخدای ده خودمان هم نیستیم . ما کشاورزیم ، یک مشت کشاورز پیر با دست های پینه بسته که صورت هایمان را زیر آفتاب کویری سیاه کرده ایم . ما به پای زمین هایمان عرق ریخته ایم ، دانه ها را با امیدی ناامید نشدنی ، در دل خاک شوره زار کویری کاشته ایم ، آبش داده ایم ، آنجا که آبی نبود ، به پایش چه اشک ها ریخته ایم . یک وقت هایی دانه هایمان سبز نشد و ما گریستیم ، یک وقت هایی اما دانه هایمان جوانه زد و ما خندیدیم ، جشن گرفتیم ، بساط سوروساتمان به راه شد . انگار تمام شادی دنیا را و تمام امید هستی را در دل های خودمان کاشته بودیم که حالا جوانه می زد ، سبز می شد . ما به چشم خودمان دیدیم که چطور جوانه بذرهای زندگیمان را لگد می کنند ، می خشکانند ، از ریشه در می آورند و در دریای نفرتشان می ریزند . ما همه این ها را دیدیم و دوباره گریستیم . اما چه می شود کرد ، ما کشاورزیم ، در زمین هایمان ریشه داریم ، پای رفتنمان به ناکجاآباد لنگ است . زیر آفتاب سوزان آسمانش که می سوزیم ، دل می بندیم به مهتاب شباهنگام و ستاره هایش و نسیم خنکی که که از شمال می وزد . ما به چشم خود دیده ایم که چطور دوستانمان ، پای همین زمین ها به صلیب کشیده شدند . ما به چشم خودمان دیدیم که چطور کلبه هایمان گرمابخش رقص آتش می شوند . ما به پای این زمین ها هزینه داده ایم . ما تاجر و بازرگان نیستیم که کوله بارمان را روی دوشمان بگذاریم و برویم از این دیاری که جانمان را به لبمان می رساند ، امیدمان را ناامید می کند ، عزیزانمان را به بند می کشد ، ریشه جوانه هایمان را می خشکاند . نه ما نمی توانیم ، ما خودمان زمینیم . ما مثل مشتی حسن که گاوش مرد ، باید فریاد بکشیم : "من زمینم ! من زمینم !" ولی زمین ما هیچوقت نمی میرد ، زمین تنها چیزی است که باقی می ماند . ما خسته شده ایم از چهار سال سکوت ، از چهار سال ناامیدی ، من می خواهم فریادی بزنم ، من می خواهم اشک و بغض چهار سال را به یکباره توی آب روانی تف بکنم . من می خواهم نفسی تازه کنم ، نفس ! به من نفس بدهید . این آفتاب کویری پایش را روی گلویم فشار می دهد ، آی شماها که هیچ پایی روی گلوهایتان نیست ، به من نفس بدهید ! چرا هیچ کس نمی فهمد ، من زمینم ! من پای رفتنم لنگ است ، به کجا بروم ، چه کار کنم ؟ من کار دیگری بلد نیستم جز اینکه نهال های کوچک را با دست های خودم درون زمین های بی آب و علف بکارم و درخت شدنشان را به نظاره بنشینم . من تاجر و بازرگان نیستم . بگذارید ، بذری بکاریم ، امیدی داشته باشیم ، گرچه با بغض ، گرچه نه با آن شادی و امیدی که از ژرفنای وجودمان باشد ، نه ! من در خیالم ، چه آرزوها که نداشتم ، برای این نهالی که با دست هایم کاشتمش . برای روزهای بزرگ شدنش . ولی چه فایده ، خیال مرا کسی به دو پول مسی هم نمی خرد . اینجا سیلی واقعیت ، گونه ها را بدجور نوازش می دهد . چه می شود کرد ، یک وقت هایی باید امیدوار بود ، حتی با بغض ، حتی با اشک . یک وقت هایی باید دست هایمان را از روزنه کوچک سد برداریم ، شاید که سد سوراخ شد و قطره ها سیلاب شدند ... 
۲/۲۶/۱۳۹۲

روزهای سگی

یک روزهایی هستند در تقویم زندگی من که باید روز سگی نام بگیرند . یعنی خودم این اسم را رویشان گذاشته ام و بعدش هم به مثابه یک آفریدگار خود شیفته ، اسم مورد نظر و روز مورد نظر را گذاشتم یک جایی که دید خوبی داشته باشد و بعدش چند قدم آمدم عقب تر و یکی از دست هایم را به بغلم زدم و آن یکی را زیر چانه ام گذاشتم و با یک حالت متفکرانه ای خیره شدم بهشان و بعدش دیدم که چقدر اسم بامسمایی است و چقدر این روز و اسمش به هم می آیند و خرکیف شدم و گفتم : "فتبارک الله احسن الخالقین ". بعید می دانم آفرینش الهی هم از این راست و درست تر بوده باشد ، بعدش هم جوگیر شده ، یک تعریف الکی هم از خودش کرده . یکی هم نبوده بگوید خب پدر من ، مشک آنست که ببوید ، نه آنکه عطار بگوید ، الکی همینجور تعریف بار خودت می کنی !

یک روزهایی هستند که آدم حوصله اش سر می رود و در این وانفسای سررفتگیِ حوصله ، فقط حس انجام دادن آن کاری را دارد که در آن لحظه خاص نمی شود انجامش داد . اغلب پنج شنبه و جمعه ها همین طورند ، البته بجز آن هایی که فردایشان آدم یک امتحان مهمی دارد که خب در آن صورت سگی نمی شوند ، یک چیز خیلی بدتری می شوند که هنوز اسمی برایشان خلق (!) نکرده ام . بله ، پنج شنبه و جمعه ها آدم خیلی بیکار می شود، یکهو دلش می کشد بزند به دشت و بیابان ، خب می بیند نمی شود . بعدش دلش می خواهد برود بنشیند برای خودش خیاطی کند و تکه پاره های بی مصرف بدوزد که خب آن هم نمی شود . می آید همچین شُل و وِل و وارفته ، یک کتابی دست می گیرد ، چند صفحه می خواند ، بعد متوجه می شود که اصلا نمی فهمد نویسنده محترم دارد برای خودش چه چیزی بلغور می کند  . نه اینکه ایراد از نویسنده باشد ها ، ایراد از روزهای سگی است . بعدش آدم تصمیم می گیرد فیلم ببیند ، یک نگاهی به فیلم های موجود می اندازد ، می بیند ، حوصله هیچ کدامش را ندارد ، حتی حوصله جدیدترین فیلم های اسکار را هم ندارد و دلش هوس آن فیلم کذایی بی محتوای کلیشه ای مزخرف را می کند که تا حالا هزار بار دیده و تلویزیون ایران هم خودش را جر داده ، از بس از همان دوران نوجوانی ات ، سالی هفت هشت بار ، در مناسب های مختلف نشانش داده ولی تو در این لحظه خاص باید حتما همان فیلم را ببینی و اگر آن فیلم نباشد ، باید خودت را از یک جایی پرت کنی پایین که معمولا هم در آن لحظه خاص ، آن فیلم خاص نیست و آدم باید برود دنبال یک جایی با ارتفاع مناسب بگردد . این ها همه از مشخصات یک روز سگی است . حالا حسابش را بکنید در یک روز سگی ، چه بلبشویی می شود اگر هوا خیلی گرم باشد ، یا تو فکر کنی که هوا خیلی گرم است و در خانه کولر هم نداشته باشی و بعد هی یادت بیاید که ماهیانه داری چه مبلغ گزافی را برای یک سوراخ موش در طبقه چهارم یک آپارتمان می دهی که آسانسور ندارد ، هود ندارد و تو باید هر از چند وقتی ، نصف کاشی های در و دیوار آشپزخانه را هم که بخاطر دود و فوت آشپزی کثافت گرفته اند تمیز کنی و بعد قیافه صاحبخانه همیشه طلبکار بیاید جلوی چشمت و سرانجام به این نتیجه برسی که هیچ کاری از دستت بر نمی آید ، مگر اینکه بزنی خودت را تکه پاره کنی . حالا همه این ها به کنار ، گرما برای من به مثابه جنازه یک سگ پیر بو گندو است که کنار خانه افتاده باشد . درست به همین اندازه از گرما متنفرم و دلم می خواهد تمام اعضا و جوارحم را در این شرایط بالا بیاورم ، یعنی خواستم اوج تنفرم را برسانم . در یک چنین شرایطی ، زن همسایه آن طرف کوچه برداشته با شلنگ آب ، حیاط خانه اش را صفا می دهد . جایی که تو از طبقه چهارم آپارتمانت هم صدای به چیز رفتم آنهمه آب را می شنوی ، هم می توانی دید بزنی که چطور خانم محترم ، یک روسری بسته به سرش و در کمال خونسردی بدون آن که یک ذره به خودش تکان بدهد ، شلنگ آب تصفیه شده شهر را توی دستش گرفته و با آن همان کاری را می کند که قاعدتا باید با یک مقداری تکان بیشتر و قوس و انحنا دادن به ستون فقرات ، با جارو دستی انجام بدهند ! در یک همچین شرایطی آدم دلش می خواهد داد بزند و بگوید : "هوی مادر مرده ، مگر ارث پدری ات است که در این شهر کویری اینطور به باد فنایش می دهی ؟ مگر نمی بینی ، صاحبخانه من عین این پیرزن های دهه چهل و پنجاه ، مدام بر سر پول آب و گاز با من بگو نگو دارد ؟" آدم اینجور مواقع دوست دارد انتقامش را از یک شخص ثالثی بگیرد ، چونکه دستش به شخصیت اصلی نمی رسد و در یک روز سگی ، که آدم همینطور توی رختخوابش غلت می زند و عرق می ریزد و به عالم و آدم فحش می دهد ، زن همسایه روبه رویی که دارد آنهمه طلای بی رنگ (!) را روانه فاضلاب می کند ، دقیقا می تواند نقش همان شخص ثالث را ایفا  کند و از آنجایی که آدم به مرحله ای می رسد که دستش به شخص ثالث هم نمی رسد ، فقط می تواند خودش را هرچه بیشتر تکه پاره کند .

زیاده عرضی نیست ، فقط خواستم به سمع و نظرتان برسانم که در جوار جنازه یک سگ بوگندوی پیر ، در حال تکه پاره کردن خودم هستم ، شاید که این لحظه حماسی سرنوشت ساز ، در دفتر تاریخ ، برای همیشه ثبت شود و از یادمان نرود که ما چگونه و با چه مصیبت هایی آن هم بدون آسانسور و بدون تهویه مناسب ، پله های پیشرفت و ترقی را یکی یکی پشت سر نهادیم ، تا به طبقه چهارم رسیدیم . بله ، اینگونه بود احوالات ما !


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت : اصولا غر زدن ، یک بخش مهمی از زندگی ما دهه شصت و هفتادی ها را تشکیل می دهد . البته بیشتر این دهه شصتی ها ، ولی متاسفانه برای ما که پدر و مادرمان راست آمده اند سال هفتاد ما را روی این زمین بی پدر و مادر پرت کرده اند، قضیه یک مقداری پیچیده می شود . آدم با خودش می گوید ، چطور این شصت و هشتی های فسقلی که دهنشان بوی شیر می دهد ، اینهمه مظلوم نمایی می کنند ، و دهه شصت ، دهه شصت ، راه انداخته اند ، غافل از اینکه آن روزها توی بغل مادرشان مشغول ونگ ونگ کردن بوده اند ، آن وقت تو که راست روی لب مرز به دنیا آمده ای ، نیایی اینجا و از مصائب زندگی مدرن ننویسی و پیاز داغ قضیه را زیاد نکنی و از نوشتن در این سبک نوشتاری خاص و عالم و آدم را فحش باران کردن ، و حرف های بی ادبی زدن ، لذت نبری؟ چرا دنیا باید اینگونه باشد ؟ ها ؟ واقعا چرا ؟
۲/۲۵/۱۳۹۲

"چه باید کرد" های تکراری سرزمین من در برهه های خیلی حساس تاریخی

زمینه :
یک عده ای هم هستند که فکر می کنند بعد از وقایع 88 حکومت باز هم دلش انتخابات پرشور می خواهد . راستش را بخواهید ، از بعد از 88 همه چیز خیلی عریان از پرده در افتاده . برای خود حکومت که خیلی وقت است همه چیز روشن و آشکار است . اینکه چقدر طرفدار دارد و اینکه اکثریت مردم کدام طرفی هستند و خیلی چیزهای دیگر که بعضی ها به زعم خودشان می خواهند با تحریم انتخابات ، نمی دانم به چه کسی نشانش دهند ، برای حکومت سال هاست که پرواضح است. واقعا ساده لوحانه است اگر فکر کنیم ، این ها بعد از سی و اندی سال حکومت داری پر فراز و نشیب نمی دانند در مملکت خودشان چه می گذرد . این ها خوب می دانند اینجا چه می گذرد و بیرون از اینجا هم افکار عمومی دنیا دیگر شناخت خودش را نسبت به ایران و سمت و سوی مردم و حکومتش پیدا کرده ، آنقدر که همه چیز عریان شده است . معلوم است که در همچین شرایطی ، حکومت انتخابات پرشور و حداکثری نمی خواهد . یکجورهایی مثل اینست که دلش می خواهد ، بگذارند کار خودش را بکند ، این برایش بهترین گزینه است . حالا شما با هر دلیلی که خیلی هایش هم برای امثال من قابل درک است ، انتخابات را تحریم کنید ، دقیقا همین کار را کرده اید . یعنی گذاشته اید ، این ها با خیال راحت کارشان را بکنند . مطمئن باشید هیچ کس هم بعدش نمی آید بگوید : " هی وای ِ من ، مشارکت مردمی کم شده است ، بیایید متنبه شویم و درس بگیریم و از این به بعد ، پسرهای خوبی باشیم !!!! "

یک عده دیگری هم هستند که می ترسند بروند رای بدهند و خدای نکرده اوضاع کمی بهتر شود ! این را جدی می گویم ، واقعا هستند افرادی که با همچین ذهنیتی انتخابات را تحریم می کنند . این ها نشسته اند منتظر اینکه آنقدر فشار روی مردم زیاد شود که بالاخره یک جایی اصطلاحا فنر ، دَر برود . فارغ از غیر اخلاقی و غیر انسانی بودن این کار، سوال اینجاست که اصلا چه کسی گفته با دَر رفتن فنر ، اتفاق بهتری می افتد ؟ ما اصلاح طلب ها که به همچین چیزی باور نداریم و از آن گذشته ، تحول انقلابی هم یک سری شرایطی می خواهد که به نظر من جامعه ما در حال حاضر از آن برخوردار نیست و با تحریم انتخابات هم حائز چنین شرایطی نمی شود . مگر آنکه تحول مورد علاقه حضرات ، زبانم لال حمله خارجی باشد که این گزینه آنقدر مردود است که هیچ نیازی به توضیح اضافه ندارد .

 شما ببینید ، طی چند سال گذشته که موسوی و کروبی در حصر بوده اند ، چه چیزی مجددا نامشان را در اجتماعات جامعه و نه صرفا در فضای مجازی بر سر زبان ها انداخته ؟ آیا این واقعه ، دقیقا همین شرکت در انتخابات نبوده ؟ در حالی که همین افرادی که موافق تحریم انتخابات هستند و از وفاداری به آرمان های موسوی و کروبی و شهدای جنبش سبز و این ها حرف می زنند ، هرگز در طول چند سال گذشته ، بعد از حصر موسوی و کروبی ، قادر به ایجاد همچین فضایی در جامعه نبوده اند و حالا دارند ، واقعه ای را که می تواند زمینه ایجاد فضا ، برای مطرح کردن خیلی مسائل را فراهم کند ، تحریم می کنند . واقعیت اینست که از بعد از 88 کارکرد انتخابات و حتی باور عمومی نسبت به آن حتی با یک مقداری شجاعت باید بگویم فارغ از نتیجه ، یک سری تغییرات اساسی پیدا کرده که ما باید این تغییرات را ببینم . یکجورهایی رای دادن به بعضی آدم های خاص در انتخابات ، به زعم من فعل رادیکال تری شده است ، نسبت به انتخابات های پیش از 88 . از آن گذشته ، در چند سال اخیر ، همیشه وقتی در انتخاباتی حضور چشمگیر نداشته ایم ، متضرر شده ایم و پشیمان ، نظیر انتخابات سال 84 که می توانستیم با حضور حداکثری خودمان ، سرنوشت خودمان و سرزمینمان را به کلی دگرگون کنیم . از شرکت نکردن هم هیچ سودی عایدمان نشد . حالا هم می توانیم با توافق حداکثری بر روی کاندیدایی که حداقل در چهار سال گذشته ، آنطور که مد نظر ما بوده رفتار کرده و هزینه هایش را هم پرداخته ، حتی فارغ از نتیجه ، فضای مطرح شدن خیلی مسائل را دوباره در جامعه ایجاد کنیم و این حالت انفعال را به فعالیت تبدیل نماییم . هاشمی رفسنجانی اگرچه کارنامه چندان درخشانی ندارد و خیلی از اعمالش بهیچ وجه قابل دفاع نیست ، ولی با در نظر گرفتن شرایط فعلی مملکت و امکانات موجود ، بهترین گزینه است . بالاخره ، هرکسی در مقایسه با فضا و امکانات خودش سنجیده می شود و نگاه ایده آل گرایانه بدون در نظر گرفتن شرایط ، نمی تواند تحلیل درستی از فضا در اختیار آدم بگذارد . بویژه آنکه هاشمی رفسنجانی چهار سال گذشته ، با آن هاشمی رفسنجانی سال های قبل ترش تفاوت بسیار دارد و حداقل در این وادی سیاست ، چه بهتر است که بگوییم : "میزان حال افراد است ."
۲/۲۲/۱۳۹۲

جوجه اردک زشت

پیش نوشت : این صرفا یک داستان خیالی است از واقعیت های جامعه ما .

دست هایم را زیر سرم حلقه کرده ام و پاهایم را به میله شوفاژ چسبانده ام و با حسرت به سر و صدای دخترها که از اتاق بغلی بلند است گوش می دهم . برایم عجیب است که اینقدر با هم صمیمی می شوند . دائم به اتاق همدیگر می روند ، یک روزه همه رودربایستی هایشان ته می کشد و انگار که سال ها با هم دوست بوده اند . نوبت به من که می رسد حتی زبانم نمی چرخد بهشان بگویم "تو" ، چه برسد به اینکه بخواهم بروم کف اتاقشان پهن شوم ، پتویی هم روی خودم بکشم و ساعت ها باهاشان حرف بزنم ، یعنی دقیقا همان کاری که بقیه انجام می دهند و من در تنهایی هایم حسرتشان را می خورم .

 پاهایم را از روی میله شوفاژ جمع می کنم . حس کلافگی شدیدی دارم ، حوصله ام سر رفته و بیکاری بدجور اذیتم می کند . یاد حرف دخترها می افتم که می گویند : " تنهایی چیکار می کنی ؟ چرا هیچوقت پیش ما نمیای ؟" خیلی ناگهانی تصمیم می گیرم بلند شوم و بروم پیششان ، شاید که از آن جیغ و داد و خوشحالی ها ، سهمی هم به من برسد . دستی به موهایم می کشم . فرق کج موهای جلو ام را با ظرافت باز می کنم و موگیر سیاه کوچکی را طوری که معلوم نشود به گوشه اش می زنم . بقیه موهایم را طبق عادت روی شانه هایم پهن می کنم . توی آینه نگاهی به رنگ و فرهای درشت موهایم می اندازم ، همان چیزی که حسادت خیلی ها را بر می انگیزد ، ولی خودم زیاد متوجه خاص بودنش نمی شوم . دمپایی ام را می پوشم و در میان بدرقه دیوارهای سیاه و دود زده خوابگاه به اتاق دخترها می روم . یکی دو نفر روی زمین دراز کشیده اند و بقیه وسط اتاق حلقه زده اند . یک نفر هم از روی تخت ورق هایی را که با دقت روی زمین چیده می شوند دید می زند . دو خشت ، پنج پیک ، سرباز ، تک دل که می آید جیغ همه بلند می شود . جیغ و داد و هیجان دخترها مثل آتشی است که به جان اتاق افتاده باشد . اینهمه دلخوشی و هیجان را که می بینم ناخود آگاه دلم می گیرد و بغضی گلویم را می چسبد . به زور لبخند می زنم و خودم را هیجان زده و شاد نشان می دهم . همه نگاه ها به سوی سارا برگشته است . با چه حسرتی نگاهش می کنند . آنکه ورق ها را روی زمین می چیند ، با آمریت خاصی مثل خانم دکترها می گوید : " از ته قلب دوستت داره . " و بعد با فریاد می گه : " سا کت باشین ، نفر بعد ." همه نگاه ها به سمت من می چرخد . انگار برایشان جالب است بدانند معشوق این آدم همیشه تنهای عجیب و غریب که معلوم نیست در پستوی اتاقش چطور زمان را له و لورده می کند ، چه کسی است و چقدر دوستش دارد . دلشان خوش است که از لای همین ورق ها رازی از رازهای نداشته مرا کشف کنند . لیلا ، همان دختری که فال ورق می گیرد ، انگار که طبیعتا هر دختری باید یکی را برای دوست داشتن داشته باشد و این قاعده هیچ استثنایی هم ندارد ، می پرسد : " نامش چند حرف دارد ؟" در حالی که تعداد حرف های نام تو را در دلم می شمارم ، می گویم که من کسی را ندارم . نیشخند تمسخر آمیزی می زند و می گوید ، نمی شود ، دروغ می گویی . تا انگشتانم را نگیرم جلوی دستم و یکی یکی نشمارم نمی توانم بفهمم نام تو چند حرف دارد . هی در دلم می شمارم و هی گیج می شوم ، الکی می پرانم که پنج حرف . بعدش هم بلند می گویم : " من کسی را ندارم ، همین طوری گفتم . " لیلا شروع می کند به چیدن ورق ها . تند تند ورق ها را پشت سر هم می چیند و در میان بهت همه معلوم می شود که فال جور در نیامده . سکوت هیجان انگیزی بر اتاق حاکم شده . چشم های دخترها برق می زند ، انگار که معجزه ای دیده باشند . یک نفر سکوت را می شکند و شروع می کند به آوردن استدلال درباره اینکه فال ورق همیشه درست عمل می کند و نمی شود سر کارش گذاشت . کم کم بقیه دخترها هم شروع می کنند به بازگویی تجربه هایشان درباره درستی فال ورق .

 خودم را مثل درخت زیتون کوچکی میان انبوهی از درخت های افرا تصور می کنم . همه چیز این اتاق به نظرم مسخره و احمقانه می آید . تنفر عجیبی روی دلم می نشیند ، از همان تنفرهایی که نسبت به آفتاب بی شرم و تهوع آور سه بعد از ظهر دارم . مثل رهگذری که پای رفتنش لنگ است و عابران بی توجه به او می گذرند و او فقط تماشایشان می کند . زیر شلاق های آفتاب تابستان و زمستان وقتی برف روی شانه هایش می نشیند . هیچ کس به او توجهی ندارد ، او تنهاست . نمی تواند دنیایش را با کسی تقسیم کند . او پای رفتنش به ناکجا آباد ، لنگ است . هم به دلخوشی های پیش پا افتادده و احمقانه دخترها بدجور حسودی ام شده است و هم به حال خودم دلم می سوزد . دلم تنهایی می خواهد . بلند می شوم و به بهانه اینکه باید درس بخوانم به اتاق خودم می آیم . آهنگ غمگینی می گذارم و کنار شوفاژ دراز می کشم و پاهایم را به میله شوفاژ می چسبانم و به توده چرک قهوه ای رنگی روی دیوار خیره می شوم .
۲/۱۴/۱۳۹۲

22 سالگی

من از بچگی تا مدت ها ، همیشه با خودم سه تا آرزوی مهم و اساسی داشتم که اگر یک وقت غول چراغ جادو ظاهر شد و خواست فقط سه تا از آرزوهای مرا برآورده کند ، دستپاچه نشوم و آرزوهای الکی تحویلش ندهم . بالاخره در همچین موقعیتی ، آدم هول می شود و اگر پیشاپیش تمهیدات لازم را انجام نداده باشد ، یکهو می بینی یکی از نادرترین و ارزشمندترین تجربه های زندگی ات دود می شود و به هوا می رود . اینست که باید از قبل روی آرزوهایت بخوبی کار کرده باشی و اولویتشان را هم تعیین کرده باشی و من از کودکی عادت داشتم که همیشه خودم را برای همچین لحظه ای آماده نگه دارم . مثل این ها که همیشه وصیت نامه یشان زیر سرشان است ، من همیشه آرزوهایم زیر بالشم بود . البته زیر بالشم که نبود ، این صرفا یک تمثیل احمقانه است ! تازگی ها فهمیده ام حماقت هم یک بخش مهمی از ذات آدمی است و کاری اش هم نمی شود کرد . یک وقت هایی چشم و گوش و دست و پای آدم از اقصی نقاط بدنت فرمان می گیرند ، به غیر از مغزت . آنوقت است که آدم حماقت می کند و موضوع کاملا بی اختیار است . بله ، بشر مجموعه ای از جبر و اختیار است و من ازهمان دوران کودکی به این مسئله باور داشتم ! از سه تا آرزوی مهمم می گفتم ؛ مشکل اصلی من همیشه این بود که طبعا در هنگام قرار گرفتن در مهمترین تجربه بشری ، نمی توانستم به نوع بشر (!) پشت کنم و آرزوهای شخصی داشته باشم و البته نمی توانستم آرزوهای شخصی خودم را هم در این فرصت طلایی کنار بگذارم و یک عمر حسرتشان را بخورم . بنابراین یک راه حل بسیار عاقلانه اندیشیدم و بدین وسیله آرزوهای من در دوران کودکی از سه تا به دو تا تقلیل یافت . اولی اش مربوط می شد به مسئله اسرائیل و فلسطین . من از همان کودکی با متجاوز جماعت رابطه خوبی نداشتم . این بود که آرزوی اولم ، حل مشکل اسرائیل و فلسطین و پس گرفتن سرزمین های فلسطینی ها بود و آرزوی دومم هم این بود که همه آرزوهای خوب آدم ها برآورده شود و به واسطه آن دیگر خیالم راحت بود که هرچه آرزوی شخصی و غیر شخصی داشته باشم ، برآورده می شود و مجبور نیستم مدام بنشینم و به این فکر کنم که این آرزوهای شخصی و غیر شخصی چه چیزهایی هستند . همیشه موقع فکر کردن به این آرزوی دومی ، قند توی دلم آب می شد ، چون تصورم بر این بود که سر آقا غوله را کلاه گذاشته ام و بعد از اینکه این آرزوی دوم من برآورده شود ، دنیا جای خیلی بهتری برای زندگی کردن خواهد بود . این اعتقادات من تا سنین جوانی هم همچنان به قوت خود باقی ماند و از شما چه پنهان ، همین حالا هم ، بعضی وقت ها آن دو تا آرزوی طلایی را با خودم مرور می کنم که نکند یک وقت غول چراغ جادو بیاید و من آرزوهای الکی تحویلش بدهم . بالاخره آمدن جناب غول که قرار نیست یک اتفاق منطقی و عقلانی باشد ، بی حساب و کتاب است ، نمی شود نشست و گفت نمی شود ، چون اصلا قرار نیست که بشود و دقیقا به همین دلیل ، آدم باید آرزوهایش را برای آن روز هرگز ناشدنی و نامدنی ، آماده کند که یک وقت غافلگیر نشود . اگرچه ، آرزوهای الانم خیلی بیشترند ، آرزوهایی مثل آزادی و پیشرفت ایران ، ریشه کن شدن فقر و بی عدالتی و جنگ و بیماری از دنیا و اینکه عشق واقعی وجود داشته باشد ، که البته همه این ها در ذیل آن آرزوی دومی هم می توانند برآورده شوند . می دانید ، این مسئله اسرائیل و فلسطین برای من از همان کودکی از یک بار ایدئولوژیک خاصی برخوردار بود و بخاطر همین است که به دلیل اثر تبلیغاتی اش هم که شده (!) حتما باید یک آرزوی جداگانه برای خودش داشته باشد . بله ، به هر حال ، به قول "پای" توی آن فیلم "زندگی پای" ، نتیجه هر دو داستان یکی است ، ولی آنکه پلنگ دارد ، داستان بهتری است . دنیایی که غول چراغ جادو داشته باشد ، دنیای بهتری است . راستش را بخواهید توی این دنیا ، آدم باید هم به معجزه ایمان داشته باشد و هم نداشته باشد . آنقدر باید به معجزه ایمان نداشته باشی که خودت دمت را بگذاری روی کولت و بروی پی کار و بار و زندگی ات و آنقدر باید به معجزه ایمان داشته باشی که وقتی هیچ راهی نبود ، نروی معتاد و بدبخت و ولگرد و آواره و خاک بر سر بشوی ، لااقل یک امیدی داشته باشی . حالا چطور باید همه این شر و ور ها را به متن روز تولد من تبدیل کنیم ؟! این هم خودش یک معضل جدی است ، ولی مثلا می شود اینطور به مسئله نگاه کرد که روز تولد آدم حتما به نظر جناب غول روز خاصی است . حالا درست است که آن بالا نشسته و خیلی هم خودش را آنطور که ما دلمان می خواهد نشان نمی دهد ، ولی همه این بند و بساط ها را خود ناقلایش به پا کرده . با همه این اوصاف ، طوری نمی شود اگر در این روز تولدی که بوی بهبود از اوضاع جهان و وطن و ملت و غیره و ذالک نمی شنویم ، یک امیدی هم داشته باشیم ، به معجزه جناب غول که وقتی شمع کیک تولدمان را فوت می کنیم و زیر لبی ، یک آرزویی درخواست می داریم ، این دفعه ، از موضعش کوتاه بیاید ، بلکه یک کاری کند . البته این را هم اضافه کنم که این تیکه آخری زرت و پرت اضافی بود ، چون اول آنکه دندمان نرم ، خودمان برویم یک فکری به حال خودمان بکنیم ، به جای آنکه منتظر معجزه غول جماعت باشیم و نکته دوم هم اینکه بنده اصلا اهل کیک خریدن و شمع فوت کردن و این قرتی بازی ها نیستم ، چه برسد به آرزوی زیر لبی !!!!



 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت : همینجور یک حسی داشتم که امسال خودم اولین نفری باشم که تولدم را به خودم تبریک می گویم ، این شد که متن تولد 15 اردیبهشت سال 1392 را یک روز زودتر اینجا قرار دادم ، برای اینکه بگویم : "هی الهام ! تولدت مبارک !" و یک دستی هم بزنم پشت کمر خودم و بگویم : "متاسفانه داری بزرگ می شی بچه !"

ورژن صوتی این پست را می توانید از اینجا دانلود کنید . ایده پست صوتی را از بعضی همکلاسی هایمان کش رفته ایم !