۴/۰۹/۱۳۹۲

چشم هایم ، پاهایش

زمینه :
چشم هایم روی پاهایش بود . پاهایی که کنار پله های برقی خاموش پل عابر پیاده ، صبورانه انتظار می کشیدند . آدم ها که ته کشیدند . پله ها که در سکوت غمناک مبهم خودشان غرق شدند ، آن پاها هم شروع به حرکت کردند . انگار می دانستند که نمی توانند با جمعیتی همراه شوند که با شتاب از کنار آدم عبور می کنند ، آن ها که پله ها را دو تا یکی بالا می روند و می روند به سوی ناکجاآبادهای خودشان . آدم هایی خوب ، آدم هایی خاکستری ، آدم هایی بد . اگر آدم ها هم بوق داشتند ، حتما آن پاها از ترس ِ صدای بوق آدم ها آنهمه برای بی کسی پله های پل انتظار می کشید . چشم هایم روی پاهایش بود . پله اول ، پله دوم ، به سختی ، به آرامی ، به کندی . گاهی پاهایش از مچ به پایین کج می شدند و من فهمیدم که علت آنهمه انتظار چیست . حتما معذب می شد از اینکه کسی پشت سرش بوق بزند . یا اینکه بوق نزند ولی سکوت ِ معنی دار کند . کسی چه می داند ، شاید چند بار هم متلک خورده بود . دو تا پله به آخر بود . پایش را بالا آورد ، نتوانست آن را روی پله بعدی بگذارد ، دوباره پایش را روی پله قبلی گذاشت . یک چیزی درون ِ من ِ خسته ی دل گرفته ، که تازه از کتابخانه شلوغ ِ پر هیاهو به سمتِ خانه خلوت و ساکت خودم می رفتم ، فرو ریخت . دوباره پایش را بالا آورد ، روی پله بعدی گذاشت ، و بعد پله بعدی و راهش را کشید و رفت . سرش توی گوشی تلفنش بود . انگار که برای او هیچ اتفاقی نیفتاده ، اما خرده های کف ِ وجود مرا چه کسی می خواست جمع کند ؟! صورتش را ندیدم . بغضم ترکید . بخاطر همه آن روزهایی که به جای پل عابر پیاده از خیابان عبور می کردم ، از خودم و از آن پاها خجالت کشیدم .
۴/۰۳/۱۳۹۲

رودخانه ای پشت سد

زمینه :
 وقت هایی هم هست که قلب و احساس آدم یک چیزهایی می گویند که نمی شود بیانشان کرد ، نمی شود روی کاغذ آوردشان ، فقط می شود یک سازی برداشت و آن حرف ها را نواخت . موسیقی دان ها آدم های خوشبختی هستند . شاید هیچوقت هیچ حرفی توی گلویشان گیر نمی کند ، بخاطر آنکه زبان های اختراع بشری از بیانش عاجزند ؛ آن ها می توانند حرف هایشان را بنوازند . شاید هم نه ، شاید وجود آدمی در کنار دارایی هایی که بدست می آورد ، بسط پیدا می کند و آن وقت روح و احساس موسیقیدان ها هم حرف هایی برای گفتن پیدا می کنند که با موسیقی نمی شود گفتشان ، بلکه باید نقاشیشان کرد و آن ها هم باید حسرت این را بخورند که چرا نقاش نیستند . کسی چه می داند ؟

یک جور خیلی درهمی است درونم و این درهم بودن به هر چه مبهم تر شدنش هم کمک می کند . پنجه هایم را بالای صفحه کلید ، معلق نگه داشته ام ، یک وقت هایی سرم را بالا می آورم ، روشنایی قرص ماه ، سیمای درخت های توی باغچه را سایه روشن زده ، انگار کسی به عمد ، آن وسط ها چراغ روشن کرده باشد . طوری سرم را بالا می آورم و به ماه نگاه می کنم ، انگار که از رهگذر این نگاه ، قرار است بیت شعری پیدا شود که بگوید ، چه می گذرد درون ِ این سینه دچار خفقان ، اما واحسرتا که من شاعر هم نیستم . می توانم ساعت ها روی سنگ های سرد پله های حیاط خانه یمان بنشینم ، زل بزنم به ماه و به "هیچ چیز" ، فکر کنم . به اینکه درون من چه می گذرد و به مجرد این فکر ، ذهنم سفید می شود و تنها ، صدای آهسته یک آهنگ گنگ از ژرفنای مغزم به گوش می رسد ، گویی که از اعماق دریاچه ای تاریک ، باشد . آهنگی که التماس می کند بنوازمش ، اما نمی توانم .

یک چیزی درون تمام اعضا و جوارح من در جریان است ، چیزی که نمی دانم چیست ، که مدام دلم می خواهد آن را از دست هایم بتکانم . بازوهایم را تکان محکمی بدهم و مثل گرد و خاکی که روی شانه آدم می نشیند ، با یک صدای جادویی ، از روی بازوهایم بلند شود ، در هوا پخش گردد و آخرش بر خاک بنشیند و آن وقت من احساس کنم که مثل رودخانه ای که سد را شکسته است ، آزادم ، آزاد ِ آزاد ... 
۴/۰۱/۱۳۹۲

بوووووووووووووووووووم

زمینه :
فکر کردن به سوریه و آنچه آنجا می گذرد ، واقعا حالم را بد می کند . بدی اش اینست که داستان سوریه فقط آدم بدها دارد و آدم خوب هایش یا دارند زیر آوار جان می کنند ، یا آواره شده اند ، یا به کشورهای همسایه پناه برده اند و کلا آدم خوب هایش خیلی بدبخت هستند و آدم بدها توی میدان جنگ دارند پدر همدیگر را در می آورند و این وسط آدم خوب ها له و لورده می شوند . اینجور مواقع است که آدم حتی نمی تواند آرزو کند کاش فلان طرف درگیر پیروز شود . آدم حتی نمی داند در بعد از ظهر یک روز عزیز که اگر دعا کنی رد خور ندارد خداوند دست رد به سینه ات بزند ، چه دعایی به حال آدم خوب های بدبخت کشور سوریه بکند .

 بدتر از همه اینست که تنها چیزی که در حال حاضر از کتاب های تاریخ دوران دبیرستان و راهنمایی یادم می آید ، اینست که جنگ های جهانی اول و دوم هم ظاهرا بر سر موضوعات مسخره ای شروع شده اند و اولش فقط یک کشور بوده ، بعدا کشورهای دیگر هم وارد جنگ شده اند . به یک چند نفری گفته ام که اخیرا حافظه من با حافظه جلبک های دریایی قابل مقایسه است و وقتی آدم روی شانس نباشد ، حافظه ای که جلبک های دریایی به آن می گویند : "زکی" ، مثل کامپیوتری که هنگ می کند ، مدام می گوید : جنگ جهانی ، جنگ جهانی ، جنگ جهانی ، جن جه ، جن جه ، جن جه ، ج ج ج ج ج ج ج ج ج ج ج ج ج ج ج ج ج ج ج ! و خب آخرش احتمالا به سبک فیلم های اکشن ، باید یک چیزی منفجر بشود و بگوید : بوووووووووووووووووووووووووووووم ! یحتمل صدای اولین بمب جنگ جهانی سوم است که راست روی خانه ما فرود می آید چون آن روز روز ِ شانسمان نبوده . به هر حال بهتر است از اینکه آدم ، روزها در هراس زندگی کند و آواره اینجا و آنجا بشود و آخرش از زور گرسنگی گوشت همدیگر را بخورد و بعد وقتی توی کثافت غلت می زند ، و می شنود که رادیو آمار کشته های جنگ را اعلام می کند وعدد پنجاه میلیون همینجور روی مخش رژه می رود ، از خودش بپرسد ، خدا کجای کار این پنجاه میلیون ایستاده است ؟! ، و آخرش نتیجه می گیرد که روزهای بدشانسی ما از روزهای شانس خیلی ها ، خیلی بهتر بوده است . باز هم جای شکرش باقی است ، منظورم از همان دست شکرگزاری های خودخواهانه حال به هم زن است . اصلا چطور آدم رویش می شود در بارگاه باری تعالی بخاطر بدبختی ای که نصیب دیگران شده و نصیب او نشده ، شکرگزاری کند ؟! خب مگر دیگران آدم نیستند ؟! خدایا شکرت که ما جای مردم سوریه زیر آتش جنگ جزغاله نمی شویم ، خدایا شکرت که ما برخلاف مردم فلسطین سرزمینمان هنوز مال ِ خودمان است ، خدایا شکرت که ما مثل مردم کره شمالی در زندان بزرگی که نامش "وطن" است زندگی نمی کنیم . خدایا شکرت که من جای آن پسرک واکسی سر میدان آزادی نیستم ، خوشبختانه بدبختی های دنیا آنقدر زیاد است که برای تک تک افراد نوع بشر از ازل تا ابد ، دلیلی برای شکرگزاری باقی می ماند و درست به همین دلیل جای شکرش باقی است !!!
۳/۲۹/۱۳۹۲

"امید بذر هویت ماست"

زمینه :
باید از امیدی که امروز بواسطه حضور گسترده مردم در انتخابات ، در جامعه بوجود آمده محافظت کرد و با خواسته های نامعقول و افراطی ، روزنه های بوجود آمده را نباید مسدود نمود . باید از گذشته ها درس بگیریم و یادمان باشد ، بگونه ای رفتار کنیم که چهار سال و هشت سال دیگر ، مردم هنوز به "اصلاح" جامعه در چهارچوب های موجود ، امید داشته باشند . تلاش برای حفظ امید را باید از خودمان آغاز کنیم ، درست مثل جنبشی که برای تشویق مردم به رای دادن شکل گرفت ، امروز باید جنبشی شکل بگیرد برای حفظ امید ، که نخستین گام آن باید این باشد که فاصله ها را کمرنگ کنیم . موفقیتی که امروز بوجود آمده ، متعلق به همه مردم ایران است ، چه اصولگرا و چه اصلاح طلب و چه دیگرانی که در هیچ کدام از این دو طیف جای نمی گیرند . اگرچه وقایعی که در چهار سال گذشته روی داده ، نباید از ذهن های ما پاک شود ، ولی امروز روزِ بخشش و گذشت و کم کردن فاصله هاست . جذب حداکثری باید مهمترین استراتژی ما باشد .

 باید از بحث های فرسایشی که غالبا نه تنها نتیجه ای در پی ندارد ، بلکه دوگانه اصولگرا – اصلاح طلب را هرچه پررنگ تر می کند ، اجتناب کنیم و به جای آن از فرصت پدید آمده برای نشر افکار و اندیشه های مفید و علمی سود بجوییم ، مجرایی که در هشت سال گذشته هرچه تنگ تر گشته بود . مقصود از این حرف این نیست که از دادخواهی دست برداریم ، و مطالبات چهار سال پیش خود را نادیده بگیریم ، بلکه مقصود اینست که باید راه رسیدن به هدف را به شکلی انتخاب نماییم که منجر به سقوط بهمن و بسته شدن یکباره مسیر نشود . باید با صبوری و حفظ اعتدال گام برداشت .
۳/۲۲/۱۳۹۲

رای می دهم ، پس هستم ...

زمینه :
بگذار با یکدیگر صادق باشیم . مدت هاست که از بودن ما بجز نفس کشیدن چیزی نمانده . همین هم خوبست ، همین که هستیم و بخار نفس هایمان در هوا جاری می شود ، یعنی می توان امید داشت به تغییر . یک وقت هایی اما ، آنقدر زندگی در نفس کشیدن خلاصه می شود که آدم حتی امیدش را هم فراموش می کند . نمی دانم ما در این سال هایی که گذشت ، مصداق کدام مرحله بوده ایم ، اما این را خوب می دانم که جز نفس کشیدن کار زیادی نکردیم ، یا شاید نمی توانستیم ، شاید نخواستیم ، شاید نگذاشتند . مهم اینست که ما فقط نفس کشیدیم . می دانی ، با خودم فکر می کنم اگر این انتخابات نبود ، اگر این روزها همین طور از پس هم می رفتند و می آمدند ، آخرش آیا من و تو جز نفس کشیدن کار دیگری قرار بود بکنیم ؟ شاید اگر استخوان هایمان هم زیر فشار اقتصادی و خفقان له می شد ، آنوقت ارواحمان از توی گورها بیدار می شدند و برای اینکه جسم های ما گورهای آراسته ای داشته باشند ، تظاهرات باشکوهی راه می انداختند . کسی چه می داند عاقبتش چه می شود ؟ همین حالا هم کسی نمی داند ، شاید یک روز دسته جمعی بر سر مزارهایمان سرودهای حماسی خواندیم ، هنوز هم محتمل است . تلخ است ، خیلی تلخ ، ولی واقعیت دارد . می دانی ، یک وقت هایی آدم باید بودن خودش را یکجور دیگری نشان دهد . هم به آن هایی که روزهاست در توهم نبودن ما جام مستی را تا ته سر کشیده اند و هم به خودمان که یک وقت هایی بدجور در گرداب گذشته هایمان غرق می شویم ، آنجا یخ می بندیم و قندیل ها از سر و گوش و چشم و دماغمان آویزان می شوند . من این متن را با سیاه شروع کرده ام که آخرش خاکستری اش کنم ، تا نگویی امید واهی می دهد ، که خودم هم ندارم ، چه برسد به آنکه بخواهم آن را به دیگرانی هم بدهم . آخرش خاکستری است ، هرچه باشد از سیاه که بهتر است . بگذار با هم صادق باشیم . تو بگو رای دادن بد ، بگو خیانت ، بگو جنایت ، قبول کن که فضای این روزها از روزهای قبلش بهتر است . قبول کن که این روزها ما بیشتر از روزهای گذشته هستیم . بودن ما آشکارتر است . خوب نیست ؟! اینکه ما اشباح ناآرام خوابیده زیر پوست این جامعه که تنها جرأت می کردیم در سکوت شب سر برآوریم و در خفا با یکدیگر نجوایی بکنیم و از ممنوعه ها حرف بزنیم ، حالا می توانیم در روشنایی روز ، گرد هم آییم و فریاد بزنیم . حالا شاید فریاد بلندی نباشد ، ولی از نجواهای شبانه که بهتر است . این روزها یک چیزهایی زیر خاک این شهر می لولد . اصلا تو نگو رویش جوانه ، بگو کرم خاکی ، خوب نیست ؟! اتفاقا بهتر هم هست ، چرا جو الکی بدهیم ؟! چرا الکی پای جوانه ها را وسط بکشیم ، همان لولیدن کرم خاکی زیر خاک . مگر بد است ؟! حیات هنوز هم زیر این خاک در تداوم است و ما می توانیم به آینده ها امیدوار باشیم . چرا دل خوش کنیم به استخوان هایی که شاید یک روز لای چرخ های افراط و ندانم کاری و فقر و تحریم ، صدایشان در بیاید ؟! چرا می ترسیم از ترمیم شدن زخم ها ؟ از کند شدن حرکت ماشین افراط ؟ می ترسیم که دیگر استخوان ها صدا نکنند ؟! نه عزیزم ، استخوان ها که صدا بکنند ، آنوقت باید برایشان گورهای دسته جمعی خرید . بیا امیدوار باشیم به این خاکی که تکاپوی زیستن دارد . بیا بودنمان را یکبار دیگر به رخ بکشیم . امروز با ائتلافی که شده ، با ناگفته هایی که گفته شده ، رای ما به شخصی چون روحانی ، نمایش بودن ماست حتی اگر آنچه از صندوق ها بیرون می آید ، آن چیزی نباشد که در آن ها افتاده است . باید همراه شد ، قدم به قدم ، از سیاه به خاکستری ، خاکستری به زرد و زرد به سفید و امیدوار بود ، مبادا که تکاپوی زیستن زیر این خاک بماند و همانجا دفن شود . به روییدن بیندیشیم ، به روزهای سبز شدنِ ما ، ما بی شمار ها ...
۳/۱۸/۱۳۹۲

بخارات ذهنی

زمینه :
یک وقت هایی با خودم فکر می کنم ، خدا آمده خیال را در وجود آدم آفریده برای اینکه طعم تلخ واقعیت را یک کمی کمرنگ کند . منظورم این نیست که آدم از واقعیت فرار کند به سوی خیال . منظورم بیشتر یک چیزی شبیه زنگ تفریح است . حالا هرچقدر که واقعیت زندگی آدم تلخ تر باشد و مدام مثل سیلی روی گونه هایت فرود آید ، نیاز آدم به یک دنیای خیالی هم بیشتر می شود . یک وقت های دیگری هم فکر می کنم که ساختار دنیا آنقدر بی رحم است که حتی برای خیال کردن هم یک ذهن بی دغدغه لازم است . آدمی را که توی گند و کثافت خودش غلت می زند و آخرش نمی داند فردا زنده است یا مرده ، چه به خیال ؟ واقعا نمی توانم میان این دو گزینه موجودِ ذهنم یکی را انتخاب کنم و در حال حاضر گزینه دیگری هم به ذهنم نمی رسد . موضوع اینست که در حال حاضر اصلا کاری به این کارها ندارم ، یا شاید هم دارم ، چون آن گزینه اولی برای الانم صدق می کند . آمده ام خودم را بچلانم روی کاغذ . یک ملغمه ای از واقعیات و خیال . این عبارت "خود را فشردن" برای دو کلمه نوشتن ، مال "سید علی صالحی" است که همین امروز اینجا خواندمش و خوشم آمد و با اندکی تغییر هی از صبح با خودم می گویم : "باید خودت را بچلانی." و این عبارت را بارها تکرار کرده ام ، چون از این کلمه "چلاندن" خوشم آمده . خیلی ملموس است . یک وقت هایی لازم دارم بیایم خودم را اینجا توی این وبلاگ بچلانم ، تا همه آن ته مانده های توی ناخودآگاهم را بالا بیاورم . بعضی وقت ها هم باید اینجوری خودت را خالی کنی .

 خوب نیست که آدم خیالاتی باشد ، ولی یک وقت هایی اگر بخواهی مدام کله ات را به در و دیوار واقعیت بکوبی ، دیوانه می شوی . آن هم در مملکتی و در روزگاری که معلوم نیست فردا چه می شود ، آدم امید زیادی به خیلی چیزها و خیلی تغییرها ندارد . در اوضاعی که خیلی از روزهایت را رفته می بینی ، رفتنی بی بازگشت . اینطور وقت هاست که آدم باید مثل عابدزاده توی آن بازی ایران و استرالیا ، بعضی وقت ها هم پشتک بزند ، از میله های دروازه آویزان شود ، گاهی حتی لازم است دلقک بازی در بیاوری ، برای اینکه تو و همه آدم های دیگری که در این برهه گرفتار آمده اند ، محکوم به زندگی هستید . منظورم امید الکی دادن نیست ها ، منظورم دقیقا همین دلقک بازی است و هیچ کنایه و استعاره ای هم در کار نیست . شاید دلیل اینکه توی بیشتر کتابفروشی های ایرانی قفسه های رمان و ادبیات خیلی پر و پیمان تر از فلسفه و جامعه شناسی و تاریخ هستند هم همین است . شاید اینکه مردم ما بیشتر دلشان می خواهد بروند فیلم های خنده دار آبکی بی سر و ته ببینند هم یک بخشی اش بخاطر همین باشد . اینکه من از لباس ها و دامن های چین و پف دار خوشم می آید هم به نظرم یک بخشی اش به همین برمی گردد . آخر یک حس لطیفی دارد ، چین های دامن یک دختر جوان ، حالا اگر با پاهای برهنه روی چمنزار مرطوب یک دشت هم بدود که لطافتش خیلی بیشتر هم می شود ، یکجورهایی برای من خیال انگیز است . خیال ِ همه آن چیزهایی که باید داشته باشم و ندارم . خیلی مسخره است که آدم وسط همچین متنی یکهو می رسد به چین و شکن دامن یک دختر ! ولی به نظرم همین قر و قاطی بودن ِ الکی همه چیز هم یک بخشی اش برمی گردد به شرایط زندگی ما جهان سومی ها . مسخره باشد یا نباشد ، دامن ِ چین دار برای من یک حالت خیال انگیز قشنگی دارد . اگر زندگی قبلی ای در کار بوده باشد ، احتمالا من در زندگی قبلی ام یا یک دختر شالیکار شمالی بوده ام با لباس پر چین و پف و رنگ در رنگ که آزادانه میان صحرا برای خودش آواز می خواند و می دود و یا اینکه ساکن چهل پنجاه سال پیش یا شاید هم بیشتر ِ یکی از این کشورهای اروپایی بوده ام ، از این ها که دخترهای جوان لباس های پر زرق و برق چین دار می پوشند و خانه آدم ها با فواصلی زیاد روی تپه های سرسبز بنا شده و یحتمل همین خاطراتم از زندگی قبلی ام است ، که باعث شده من نسبت به دامن ِ چین دار یک حس نوستالژیکی داشته باشم ، انگار که روزگاری بوده و سپری شده ، در حالی که هیچ روزگاری برای من نبوده که در آن دامن چین دار بپوشم و در صحرا با پاهای برهنه بدوم .

آدم آخرش که به این ها فکر می کند ، غصه اش می گیرد . آخرش هم با مخ روی زمین ِ سفت و سرد ِ واقعیت فرود می آیی و به این نتیجه می رسی که باید یک فکری به حال خودت بکنی و راه فراری نیست .



ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عکس نوشت :  قراره با این لباسی که تازه دوختم برگردم به دوران نوستالژیک زندگی های قبلیم !