۶/۰۶/۱۳۹۲

معمولی هایی که می خواهند غیر معمولی باشند ...

زمینه :
راستش را بخواهید وبلاگنویس های محبوب من این اواخر آنقدر دیر به دیر پست جدید می گذارند که یک وقت هایی نوشته برای خواندن کم می آورم . به صرافت افتاده ام که وبلاگ های محبوب جدیدی برای خودم دست و پا کنم ، از این ها که وقتی آدم نوشته هایشان را می خواند ، دوست دارد در لحظه یک چیزی هم خودش بنویسد . اصلا این ها مُلَیِنند و قلمی که برای قلم های دیگر همچین نقشی را ایفا کند ، لابد خیلی محشر است .رفته ام لیست وبلاگ های گودر یکی از بهترین دوستان اینترنتی ام را گرفته ام که در Ino Reader ایمپورتشان کنم . بعد از ایمپورت کردن ، می بینم همه وبلاگ ها را مرتب و تر و تمیز دسته بندی کرده . اخبار ، وبلاگ های فارسی ، موسیقی و... . راستش را بخواهید در وهله اول  نظرم را خیلی جلب کرد . خب طبیعی هم است ، برای من که همینجور فید وبلاگ هایم را قر و قاطی وارد فیدخوان مورد نظر می کنم و هر بار هم عین این آدم های کور، باید کورمال کورمال یک عالمه دنبال وبلاگ های مورد علاقه ام بگردم و آخرش با مشاهده اینکه پست جدیدی نوشته نشده با مغز بروم توی دیوار ، این سطح از طبقه بندی وبلاگ ها خیلی جالب توجه است . اما جذابیت بیشتر ماجرا اینجاست که این دسته بندی ، صرفا هم شامل دسته بندی های خشک و متداول که هر کس یک روز بخواهد وبلاگ هایش را دسته بندی کند ، حتما از آن ها استفاده می کند نیست . یک سری دسته بندی هایی هم هست که فقط خود ِ آدم می تواند معنای دقیقشان را بفهمد . حالا تصور کنید من وبلاگ خودم و خیلی های دیگر را در پوشه ای به اسم "همسایه ها" پیدا می کنم . راستش را بخواهید از همان اولش دنبال خودم می گشتم . نمی دانم چرا ، اینجور مواقع اولین چیزی که به ذهنم می آید اینست که ببینم وبلاگ ِ کوچک من چه نقشی در زندگی مجازی دیگران ایفا می کند ، مخصوصا آن دیگرانی که خیلی نزدیکند ، یا من خیلی احساس نزدیکی می کنم با آن ها . شاید بعضی وقت ها می خواهم بدانم این احساس نزدیکی چقدرش دو طرفه است ، گرچه شاید در تمام مدتی که این حس در قلبم ریشه می دواند و بزرگ می شد ، هرگز به دو طرفه بودن یا نبودنش فکر نکرده بودم و بعد از این هم نخواهم کرد ، ولی وقتی دستم به یک چیزهایی می رسد از زندگی آدم ها ، بدجور حس فوضولی ام گل می کند برای سنجیدن میزان این نزدیکی . درست مثل آدمی که بعد از مدت ها وارد اتاق کار یا اتاق خواب اعجاب انگیز کسی می شود که سال هاست با او رابطه دوستانه دارد . خب آدم دلش می خواهد همه پستوها را بگردد ، همه وسایل را زیر و رو کند . به همه چیز دست بزند و بعضی وقت ها هم دنبال خودش بگردد . اصلا آدمی از همان اولش که با گریه و ناله پا به این دنیا گذاشت ، در جستجوی جاودانگی بود و چه چیزی بهتر از جاودانگی در زندگی یک دوست ؛ نشانه ای هر چند کوچک از اینکه شاید یک روزهایی هم بیایند ، که بر حسب اتفاق ، آدم های خوبی باشند که از تو یاد کنند ، وقتی تو در میانشان نیستی . یحتمل جاودانگی باید یک همچین معنایی داشته باشد و همه ما خودآگاه یا ناخودآگاه در جستجوی آنیم . نشسته ام با خودم فکر می کنم که "همسایه ها" یعنی چه ؟! اصلا هم دلم نمی خواهد آن آدم خاص بیاید و برایم توضیح بدهد که همسایه ها یعنی چه ؟! چون می ترسم از اینکه این برداشت مه آلود قشنگی که من از ذهنیت او نسبت به خودم ساخته ام خراب شود . یعنی من یک چیزی باشم که فکر نمی کردم "همسایه ها" نماینده آن باشد ، یک چیز خیلی معمولی مثل "وبلاگ های فارسی" و نه بیشتر . یک چیزی که همه ذوق و شوق الانم را برای "همسایه" یک دوست ِ خاص بودن در هم بریزد . گاهی وقت ها عدم قطعیت قشنگ است . آن وقت می توانی به میل خودت بعضی احتمالات را پررنگ تر کنی و اتفاقا خوب تر هایش را ؛ و این دنیا را قشنگ تر می کند .

کجدار و مریز

زمینه :
هیچ وقت شبیه آن چیزی که خواسته ام نشده ام . هیچ وقت هیچ کاری را آخرش به آنجایی که می خواسته ام نرسانده ام . همیشه نشسته ام جلوی نهایت کار و با خودم فکر کرده ام که می خواستم آن طوری باشد ، نه این طوری . یک دلیلش اینست که من تا به امروز یک آدم بیش از حد ایده آل گرا بوده ام . آدمی که فکر می کرده "خواستن توانستن است" ولی احتمالا درباره خواستن ها و توانستن های خودش از همان اول دچار سوء تفاهم بوده . بیشتر یک آدم کجدار و مریز بوده ام ، یک آدم نصفه و نیمه و این خیلی غم انگیز است . در عین حال فکر می کنم ، بیشتر آدم ها همین طورند . آدم هایی با آرزوهای بزرگ و توانایی های محدود ، این آدم ها غم انگیزند و آدم های خاص ِ جمع های غیر معمولی (چون جمع های معمولی هم آدم های خاص خودشان را دارند . ) به نظرم بخاطر این خاص شده اند که آدم های نصفه نیمه و کجدار و مریز نبوده اند ، یک خط را گرفته اند و تا نزدیکی های تَهش رفته اند . با همه این ها ، هنوز هم اینقدر ایده آلگرا هستم که فکر کنم می شود همه چیز را تغییر داد .
۶/۰۳/۱۳۹۲

بسان میوه خشکیده ای که آب ندارد ، الکی زور نزن جان ِ من !!!

زمینه :
من همیشه دلم می خواهد بیایم اینجا ، یک چیزی بنویسم و اتفاقا همیشه هم چیزی به ذهنم نمی آید که بنویسم . یعنی ماجرا این شکلی اتفاق می افتد که ذهنم سفید ِ سفید می شود ، درست مثل وقت هایی که می خواهم درس بخوانم . برای درک این موقعیت باید به یک نقطه الکی خیره بشوید و هرچه کمتر پلک بزنید، توجه کنید که نقطه مورد نظر باید حتما "الکی" باشد . بله ، بعدش تمایل عجیبی پیدا می کنم به اینکه یک چیزی بنویسم . شاید برای اینکه می خواهم بگویم که هنوز زنده ام . یا به عبارتی زنده بودنم را به رخ یک چند نفری بکشم . ولی کدام چند نفر ؟ نمی دانم . همین ذهنی که تا چند دقیقه پیش سفید سفید بود ، از ایستگاه ِ راه آهن هم شلوغ تر می شود . راستش را بخواهید من به عمرم یکبار هم ایستگاه راه آهن را از نزدیک ندیده ام . حالا که فکرش را می کنم می بینم ، اتفاقا یک بار دیده ام و بدتر از همه اینکه حوصله ام نمی شود برگردم و جمله قبلی را اصلاح کنم . بگذار باشد ، دنیا که به آخر نمی رسد . حالا اصلا اینکه من ایستگاه قطار دیده ام یا ندیده ام به کسی چه ربطی دارد ؟! اصلا چه چیزی ممکن است به زندگی کسی اضافه یا کم کند ؟ اصلا چه کسی گفته پایانه اتوبوس ها از ایستگاه راه آهن شلوغ تر نیست ؟! اصلا دلم می خواهد ذهنم شبیه پایانه اتوبوس ها باشد ، ذهن خودم است ، به کسی هم چیزی بدهکار نیستم . تازه استان ما که راه آهن ندارد . بعضی منابع می گویند ، دارد ، ولی چه کسی جرات می کند سوارش شود ؟! تازه آن وقت ها می گفتند آدم سوار خر بشود زودتر از راه آهن شیراز اصفهان به مقصد می رسد ، حالا راست و دروغش پای خودشان . حالا مغز من شبیه ترمینال مسافربری شده است ، و این گوینده صدای آمریکا هم همین طور پی در پی برای خودش دارد عَر عَر می کند . نه اینکه مشکل از گوینده باشد ها ، هرچند گوینده هم بی اشکال نیست ، ولی در حال حاضر مشکل اصلی از پایانه مسافربری است . چه باید کرد ؟! هندزفری را در گوش هایم می چپانم ، ولی صدای کدام خواننده است که در این موقعیت خطیر ، شباهت چندانی به قارقار کلاغ نداشته باشد ؟! خیلی بد است ، من در اوان نوجوانی آینده بسیار بهتری را برای قلمم تصور می کردم ، تا اینکه آخر نوشته هایم به "قارقار کلاغ" ختم شود . این واقعا مایه ننگ است . ولی بعضی وقت ها واقعا چاره ای نیست ، باید بیایم توی مبل فرو بروم ، پاهایم را رو میز دراز کنم و لپ تاپ را رویشان بگذارم و هی خودم را بفشارم بلکه چند کلمه ای را از ترمینال شلوغ ذهنم بیرون بیندازم ، بعدش احساس نشعگی کنم برای خودم . حال لذتبخشی است برای خودش . آن وقت ها فکر می کردم درستش "نعشه" است ، ولی کتاب ادبیات فارسی چندم دبیرستان ، مرا از این اشتباه تاریخی بیرون آورد ، وگرنه در تمام گفتگوهای خودمانی ، میان ِ خودم و خودم ، بعد از هر بار نشعه شدن ، این کلمه را اشتباه تلفظ می کردم و آن وقت خیلی بد می شد . آدم وقتی سال ها یک اشتباه فاحش را جلوی خودش تکرار کند ، آخرش از خودش هم شرمنده می شود و این "شرمندگی از خود" خیلی چیز بدی است . باید از مولفین کتاب چَندم ِ دبیرستان تشکر کرد و دست هایشان را به گرمی فشرد !

 من همیشه با خودم فکر می کنم ، وبلاگ یک جای مهمی است ، نباید هرچیزی را تویش ریخت . از آن طرف این شبکه های اجتماعی باعث می شوند که آدم افکارش را وقتی هنوز "هرچیزی" هستند و به یک چیزی تبدیل نشده اند که "هرچیزی" نباشد ، روی میز بریزد و آن وقت دیگر دستش خالی می شود .
۶/۰۱/۱۳۹۲

صندوقچه راز

زمینه :
بچه که بودم مادرم به جای لالایی ، شعرهای حافظ را برایم می خواند ، خیلی هم با سوز و گداز می خواند ، طوری که من با همه بچگیم ، دلم برای مادرم می سوخت . بعضی وقت ها هم شعرهای مولانا را برایم می خواند ، با لحن خیلی شاد و رقص آور . یعنی بعضی شعرهای آخر مثنوی شمس بودند که می شد با آهنگ خیلی شاد خواندشان و من وقتی به سنی رسیده بودم که می توانستم بخوانم و بنویسم ، با اینکه هیچ چیز از شعرهای سختِ مولانا نمی فهمیدم ، ولی کتابش را بر می داشتم و شعرها را با همان لحن آهنگینِ مادرم می خواندم و کیف می کردم برای خودم ! دوم سوم ابتدایی بودم ، ولی چون مادرم مدام این شعرها را از بچگی برایم خوانده بود ، راحت می توانستم روخوانیشان کنم . مادرم وقتی مرا به دنیا آورد ، داشت لیسانس ادبیاتش را می گرفت ، شاید همین علاقه اش به ادبیات و کتاب و شعر باعث شده بود داستان هایی هم که برایم تعریف می کرد ، داستان های معمولی نباشند . مثلا یکی از داستان هایی که برایم تعریف می کرد و خیلی هم خوشم می آمد ، داستان آدم و حوا بود . از این داستان هایی که بارها ازش می خواستم که برایم تعریف کند . داستان بارِ انسان بودن که هیچ کس حاضر نبود آن را بر دوش بکشد و داستانِ گِل آدم که هیچ کس حاضر نبود آن را بیاورد و داستان خدا که دست در گل کرد و آدم و حوا را آفرید و جسم آدم و حوا سال ها میان مدینه و طائف افتاده بود . اما نقطه عطف داستان اینجا بود که شیطان از سر کنجکاوی رفت داخل جسم انسان ، همه جایش را گشت ، داخل سرش ، چشم ها ، دست ها ، پاها ، همه قسمت ها را واکاوی کرد و در حیرت ماند از این موجودی که خدا آفریده ، همین طور که در وجود آدم به جستجو می پرداخت ، با صندوقچه دربسته ای مواجه شد که درش قفل بود و هیچ رقمه نمی توانست وارد آن شود و داخل آن را ببیند . وقتی ماجرا را از خدا پرسید ، خدا پاسخش داد که این "قلب" آدم است ، و اینجا فقط جای من است و عشق ، و تو را به درون آن راهی نیست !
۵/۲۵/۱۳۹۲

وقتی حرفم نمی آید !!!!

زمینه :
پیش نوشت : لطفا به جای حواله کردن فحش خوار مادر به نویسنده ، بخاطر طولانی بودن نوشته زیر ، آن را مطالعه نفرمایید !

 آدم باید بتواند بنویسد ، حتی وقت هایی که حرف خاصی برای گفتن ندارد . یا وقت هایی که حرف ها مثل چند کلاف گره خورده سر معده ات گیر می کنند . بله ، آدم باید بتواند بنویسد ، حتی روزهایی که حرف ها مثل چند تکه ابر تیره و سنگین ، جلوی آفتاب را می گیرند و در عین حال باران هم نمی شوند پدرسگ ها ! همین کلمه "پدرسگ ها" را در نظر بگیرید ، یک شاهکار هنری است . بدون آن پاراگراف اول متن ِ من تهی می شد از یک چیز مهمی که نمی دانم چیست ، ولی آنقدر مهم است که جذابیت یک نوشته به آن آویزان است و بدون ِ آن ، نوشته به ته دره سقوط می کند . دارم فکر می کنم ربط یک نوشته با دره ، چه چیز می تواند باشد ؟! اصلا چرا یک نوشته باید به ته دره سقوط کند ؟! یک نوشته می تواند فقط جذاب نباشد ، همین ، دره ای هم نیست که در آن سقوط کند ، یعنی واقعا نیست ها . کافی است مثلا از پنجره یک نگاهی به بیرون بیندازید ، آن وقت متوجه می شوید که خبری از دره نیست . نهایتا فاصله بین ساختمان های بلند است که با ولعی سیر نشدنی دهان باز کرده اند برای بلعیدن شما ، ولی دره نیست .

آدم باید بتواند در هر موقعیتی بنویسد ، مثل آن یکی که جرخوردگی شلوارش را به یک داستان کوتاه تبدیل می کند که هیچ بعید نیست همین روزها جایزه نوبل ادبیات را هم از آن ِ خودش کند . همین چند وقت پیش بود که یک نفر صرفا بخاطر عقیده من ، بِالکل بی خیال ارزش ادبی نوبل شد ، چون نویسنده ای که من دوستش دارم ، هرگز به عمرش نوبل نگرفته . حالا شاید اصل قضیه اینقدر اغراق آمیز نبوده باشد ، ولی واقعا فکر می کنید "از اعتبار انداختن چیزی مثل نوبل" کم معنایی است برای زندگی کردن ؟!

 بعضی ها هم هستند که ماهی گندیده صبحانه یشان را که مایه انزجار بوده است ، تبدیل به یک پست تهوع آور خیلی قشنگ می کنند که تو از اول تا آخرش را یک نفس با چشم هایت روی کلمه ها می دوی . بوی ماهی گندیده هم از آن چیزهایی است که مثل کلمه "پدرسگ ها" یک وقت هایی آنقدر مهم می شوند که جذابیت نوشته را به خودشان بند می کنند . همه اش هم بخاطر اینست که انسان ذاتا موجود بدی است ، از چیزهایی مثل "ماهی گندیده" و "پدرسگ ها" خوشش می آید . الکی گفتم ، انسان اصلا ذاتا موجود بدی نیست ، فقط بعضی وقت ها زیادی بیخود می شود . همین کلمه "بیخود" ، فحش فانتزی برادرم است . وقت هایی که می خواهد خیلی مؤدب باشد و در عین حال یک فحش تحقیر آمیز خیلی مَشتی به آدم بدهد ، با یک لحن دخترانه ای می گوید : "بیخود." البته هنگام ادا کردن ، بخش اول کلمه را خیلی سریع می گوید و بخش دومش را یک کمی کِش می دهد ، حالا می توانید تصور درستی از صحنه داشته باشید . آدم وقتی می خواهد یک چیزی را برای شخص دیگری وصف کند ، باید بتواند آن را درست و درمان شرح دهد، باید به واقعه متعهد باشد . می دانید چرا ؟! چون آدم ها آنقدر مفلوکند که یک ده هزارم دنیا را هم به چشم های خودشان نمی بینند ، حالا شما فرض کنید آن نه هزار و نهصد و نود و نه قسمت باقی اش را قرار است صرفا از زبان آدم های مفلوک دیگری مثل ِ خودشان بشنوند . یک جورهایی آدم به این نتیجه می رسد که در قیاس با بزرگی دنیا ، دارد توی رویا زندگی می کند ، چون این روزها آدم های متعهد کم پیدا می شوند . مثلا اگر برادرم بخش اول همین کلمه "بیخود" را به جای بخش دومش می کشید ، آن وقت قضیه تا حالا زمین تا آسمان توفیر داشت .

 آدمی که بیشتر دنیا را دیده باشد ، بیشتر می تواند بنویسد یا حتی اگر نقاش باشد ، بهتر می تواند نقاشی کند . همین باب راس خودمان ، فکر کرده اید این نقاشی هایش را از کدام پستوی تاریک ذهنش بیرون می کشد؟! این ها را یک روزی ، یک جایی دیده است . اینکه برگ های بعضی درخت ها سوزنی شکلند و سایه کلبه ها در بعد از ظهر ها پشت سرشان قرار می گیرد . این جزئیات را باید دید . مثلا بعضی ها ترک دیوار را هم می بینند و مثل جرخوردگی شلوار تبدیلش می کنند به یک داستان کوتاه جذاب و گیرا . داستان کوتاه ِ دخترکی که به ترک روی دیوار هم می خندید . بعضی ها هم هیچوقت هیچ چیز نمی بینند ، این ها توی زندگیشان هیچوقت چیزی نمی شوند ، خیلی که هنرمند باشند سیاستمدار می شوند . بله ، آدم باید در زندگی اش زیاد دیده باشد ، مثلا آن کس که اسب تک شاخ ِ راه راه ِ سبز و نارنجی دیده است ، یقینا بهتر از کسی می نویسد که به عمرش یک قاطر در طویله هم ندیده است . همین نویسنده های مشهور دنیا را نگاه کنید . بعضی هایشان واقعا آدم های خدا زده ای بوده اند . مثلا سرباز یهودی جنگ جهانی دوم که معلوم نیست کی و چه وقت شانس ِ خرکی آورده است و به جای اردوگاه های کار اجباری نازی ها و بعدش اتاق گاز سر از کشور فرانسه در آورده ، بعدش هم نوه و نتیجه اش رفته اند از مردم بدبخت یک گوشه دیگر دنیا انتقام روزهای گذشته پدربزرگشان را گرفته اند . یا بعضی هایشان فرزند آخر خانواده ای ثروتمند بوده اند با خانه باغ های پت و پهن و درندشت در اقصی نقاط جهان : مادرید ، رم ، پاریس . آنوقت ها هنوز قاره آمریکا کشف نشده بود !!!!! بله ، آدمی که اینهمه خانه باغ داشته باشد و بتواند فصلی یکبار برای ماهیگیری به حاشیه دریای مدیترانه سفر کند و توی کشتی تفریحی اش لم بدهد و کلاه لبه دارش را تا روی دهانش پایین بیاورد ، خب طبیعی است که این آدم مادرزادی نویسنده می شود . یک چیزهایی توی این دنیا هست که آدم ها خودشان انتخاب نمی کنند . یعنی دست خودشان نیست . بعضی ها می توانند نویسنده شوند و جایزه نوبل بگیرند ، ولی بعضی های دیگر نمی توانند و این قانون طبیعت است . آن بعضی های دیگر باید بنشینند فلسفه نوبل را زیر سوال ببرند ، بلکه برای زندگیشان معنایی پیدا شود .