۶/۲۳/۱۳۹۲

دلم می خواهد ...

زمینه :
دلم تئاتر می خواهد ، ازین تئاترهای نزدیک . خودم اسمش را گذاشته ام "نزدیک" . منظورم همین هایی است که در پلاتوهای کوچک تاریک با تماشاگران کم برگزار می شود و به جای اینکه بازیگرها آن بالا روی سن باشند و تو این پایین روی صندلی های نرم و راحت ، بازیگرها آن پایین روی زمینند و تو این بالا روی صندلی های سخت و ناراحت ! همه این ها یعنی تو مخاطب خاص یک نمایش خاص هستی و این در جامعه روشنفکرگرای (!) ما باعث افتخار است . "روشنفکرگرا" را هم خودم اختراع کرده ام و کلمه "پلاتو" را هم تازه یک سال است شنیده ام و بدتراز همه اینکه هنوز هم درست و حسابی نمی دانم دقیقا معطوف به چه چیزی و با چه ویژگی ها یی است . فقط خواستم اعتراف کنم که مخاطب آماتور تئاترهای خوبم . از این ها که در تمام طول مدت اجرایشان چگالی آدم در حال زیاد شدن است ، تا آنجا که در لحظه پایان به صندلی می چسبد و آنقدر سنگین می شود که قادر به برخاستن نیست . حالا تصور کنید پلاتوی مذکور وسط مغازه های پر زرق و برق یک خیابان شلوغ باشد ، آن وقت می شود گفت که اعضا و جوارح من ِ "ویترین پرست" برای خودشان عروسی می گیرند و اگر هم شرایط طوری باشد که بشود بعد از پیاده روی و تماشای ویترین مغازه ها ، با یک دوست صمیمی شامی هم نوش جان کنیم که خب لابد ، اسمش می شود شام ِ عروسی . و از همه جالب تر اینست که اتفاقا فست فود مورد نظر کنار "شهر فرهنگ" باشد و آدم بتواند به جای معطل نشستن روی صندلی های فست و فود مذکور و در و دیوار را تماشا کردن و دوز گرسنگی خودش را تخمین زدن ، برود خودش را لای کتاب ها و لوازم التحریر های رنگارنگ گم و گور کند . همین است ، عروسی من یحتمل باید یک همچین چیزی باشد : "تماشای یک تئاتر خوب ، پیاده روی در یک خیابان خوب و شام خوردن در یک فست فود خوب در مجاورت شهر فرهنگ !!!! " همینقدر ساده و محال .

 دلم سینما هم می خواهد . یک فیلم خوب ، "گذشته" ، "دهلیز" ، دلم "هیس دخترها فریاد نمی زنند" ، نمی خواهد . این آخری هم آدم را افسرده می کند و هم می ترساند . وقتی یک روز تماشایش کردم ، بهتان خواهم گفت که از چه چیز آدم را می ترساند . حتی به سینماهای درب و داغان چهارراه طهماسب آباد شهر کرمان هم راضی ام . باورتان نمی شود چقدر این سینماها زشت و کریهند و با اینحال من چقدر خاطرات خوب دارم آنجاها و خاطرات خوبم هم صرفا مربوط می شود به تماشای فیلم ، با دوستان خوب . خیلی خوب است دیگر ، ولی به پای تئاتر نمی رسد . خاطرات تئاتر خاص ترند ، یعنی بواسطه تئاتر ، خاص می شوند ، نمی دانم چرا ، ولی خاصند . سینما آدم را یاد اصغر فرهادی و سیگار و آهنگ و کافی شاپ می اندازد . من از سیگار متنفرم ، سیگاری هم نیستم ، ولی سینما آدم را یاد این می اندازد که بعد از تماشای یک فیلم تراژدیک ، در یک شب سرد زمستانی ، باید برود در پارک قدم بزند و سیگار بکشد ، نه اینکه سیگار کشیدن خوب باشد ، یا باکلاس باشد ، ولی آدم بعضی وقت ها به همچین درجه ای از بدبختی می رسد . اصلا لعنت به این وبلاگ نویس های سیگاری که ذهنیات آدم را هم دودی می کنند ، با آن نوشته های پر از دودشان !

 دلم یک عطر خوب هم می خواهد . یک عطر خوشبوی ماندگار ، از این ها که تا سال ها روی مانتو و لباس آدم باقی می مانند . این ها که سال ها آنقدر روی همه چیز می چسبند که می شوند جزئی از خاطرات آدم ، می شوند بوی تو ، بوی "الهام" . همین ها که وقتی سال ها بعد بویی مشابهشان حس کنی ، پرت می شوی به گذشته ها . بوها توانایی ویژه ای دارند برای نوستالژیک شدن و پرت کردن آدم ها به گذشته ها ، برای کندن آدم از زمان و مکانش . یک عطر ِ ملایم ِ مهربان ! بله ، عطر من باید حتما مهربان باشد ، من این عطرهای خشن را دوست ندارم ، همین ها که انگار به روی حس بویایی ات شمشیر می کشند . عطر باید مهربان باشد ، آدم را در هاله ای از خودش در آغوش بکشد و روحت را نوازش کند . همچین چیزی اگر سراغ داشتید به من معرفی کنید ، گران نباشد لطفا !

صرفا برای دلم ، و دیگر هیچ .

زمینه :
می آید می نویسد که آن روز کفش دوست داشتنی ام که از فلان خیابان تهران خریده بودم ، پایم بود و گِلی شده بود و من اشکم در می آید . من آدم مسخره ای هستم ، مسخره یعنی اینکه کفش دوست داشتنی گلی یک نفر ، می تواند اشکم را در بیاورد . می تواند مرا پرت کند به سنگفرش های غریب محله جلفای اصفهان ، جایی که فکر می کنی سرزمین دیگری است ، آن سوی مرزها ، خیابان های سنگفرش با نورهای زرد و کافه های مه آلود . همین کفش های گلی مرا پرتاب می کند به خیابان جنت ، مشهد ، مغازه ها و ویترین های پر زرق و برق که دارند شکوهشان را به مرکز خریدهای بالای شهر تسلیم می کنند . مشهد ، گنبد و گلدسته های حرم امام رضا ، سنگفرش خیس صحن ها و هوای سرد و بارانی . همین کفش های گلی مرا پرتاب می کند به کفش فروشی های خیابان مشیرفاطمی شیراز . من از بچگی آدم بدکفشی بودم ، این را مادرم که تمام خیابان های شیراز را به دنبال کفش گز می کرد ، می داند . اصلا این جمله را هم مادرم گفته : " تو آدم بدکفشی هستی." یک آدم سختگیر که کفش اسپورت بدون پاشنه نمی پوشد . آن وقت ها از کفش های زنانه پاشنه بلند هم بیزار بودم . همه اش تقصیر آن موزیک ویدئوی اسپایس گرلز است . همان که چهار پنج تا دختر همه با کفش های تمام پاشنه بزرگ دارند روی سن ، این طرف و آن طرف می روند و جز کفش هایشان و آن یکی که موهای زرد دوگوشی دارد و قیافه اش مهربان است ، چیز دیگری در آن موزیک ویدئو برایم مفهومی نداشت . حالا که فکرش را می کنم می بینم تقصیر اسپایس گرلز هم نیست که سلیقه یشان به سلیقه من شبیه است ، وگرنه من کشته و مرده هیچ کدامشان نبودم . بگذریم . چرا یاد و خاطره پیاده روها و مغازه هایشان برای من اینقدر گریه آور است ؟! آخر این هم گریه دارد ؟! چرا انعکاس نور ویترین مغازه ها در من اینهمه حسرت می زاید ؟! کدام خاطره است که لابه لای اینهمه نور گم شده و گاه در اعماق وجود من زنده می شود و آنقدر قدرتمند است که می تواند مرا به گریه بیندازد که می تواند مهمترین عاملی باشد که من بخاطرش شهرهای بزرگ را دوست داشته باشم : پیاده روی و تماشای ویترین مغازه ها . من واقعا آدم مسخره ای هستم ...
۶/۱۹/۱۳۹۲

این سد سال هاست که سوراخ گشته

زمینه :
حجاب در جامعه ما مثل سدی است که سوراخ شده و سوراخش مدام در حال بزرگ تر شدن است . آدم باید خیلی کور باشد یا خودش را به کوری بزند که وقتی پوشش زن ها و دخترها را در خیابان می بیند ، تصور کند با اقداماتی نظیر گشت ارشاد و حراست دانشگاه و امربه معروف و نهی از منکر می شود این سوراخ را گِل گرفت !!!! نخیر نمی شود ، این مسیر برگشتنی نیست ، سد حجاب اجباری در این مملکت شکسته می شود ، شاید زودتر از چیزی که خیلی ها فکرش را می کنند . کافی است نگاهی به مانتوهای جلو باز و پیرهن و شلوارهای زیرش ، شلوارهای خیلی تنگ ، آستین های کوتاه ، موهایی که از پشت و جلوی روسری ها بیرون است ، بیندازید و به این فکر کنید که همه این ها در طول سی و اندی سال حجاب اجباری و با وجود اقداماتی نظیر گشت ارشاد بوجود آمده اند . در مملکتی که انحصار مهمترین و تاثیرگذارترین رسانه اش صرفا در اختیار حکومت و ایدئولوژی خاص آن بوده است . در مملکتی که ترویج ایدئولوژی های مخالف به نوعی با تیغ سانسور و تهدید و تبعید و زندان مواجه گشته اند . تابوی حجاب در این مملکت شکسته خواهد شد ، حتی برای مردهای ما ، کسانی که با دیدن چند تار موی یک دختر دست و دل هایشان می لرزد ، همین هایی که هیچوقت بخاطر حجاب نداشتنِ زن های اروپایی ، حاضر نمی شوند قید سفر به خارج از کشور را بزنند . همین هایی که فکر می کنند مردان بیشتر کشورهای دنیا که زن و دخترهایش با پوشش دلخواه خودشان در خیابان ها ظاهر می شوند ، الزاما آدم های هرزه و ناپاک و به دامن فساد افتاده هستند یا اینکه آدم های بدبختی هستند که مدام با زور و فشار جلوی خودشان را می گیرند ! همین هایی که هیچ آمار دقیقی از میزان تجاوز و آزارجنسی به زنان در کشورهای مختلف ، در اختیار ندارند و با این حال از مصونیت بودن حجاب صحبت می کنند ، آن هم از نوع اجباری اش ! همین هایی که خیلی راحت سریال ها و فیلم های خارجی صدا و سیما را که در آن هیچ کدام از بازیگرهای زن حجاب ندارند تماشا می کنند و هیچ کدام هم فریاد وااسلاما سر نمی دهند . پس چطور می شود که آدم زیر بار ِ نگاه ِ مردهای عربستانی به حدی له می شود که حتی روبنده هم کفاف نمی دهد ؟!؟! مگر نه اینکه حجاب امنیت است ؟! مصونیت است ؟! این ها که پا را از اسلام هم فراتر گذاشته اند و به روبنده رسیده اند ، پس اینهمه ولع مردهایشان برای کشیدن شمشیر ِ نگاه بر اندام های زنانه زیر چادرها از برای چیست ؟! غیر از اینست که ما دچار استدلال های غلط شده ایم ؟! علت های غلط را به معلول های غلط ربط داده ایم ؟! حجاب برایمان به شکل تابویی در آمده است که فارغ از دین و آداب و رسوم و جنسیت ، نداشتنش به نظرمان عجیب می آید ؟!

 اصلا کجای اسلام گفته که ما روز و شبمان را صرف پرداختن به حجاب زن ها و دخترها کنیم ؟! به اسم دین درباره تنگ یا گشاد بودن شلوار دخترها روزانه صدها متن بنویسیم و در فضای مجازی منتشر کنیم و اسمش را هم بگذاریم "جنگ نرم" ؟ کدام امام ِ ما بخاطر حجاب زن ها و دخترها به شهادت رسید ؟! اصلا چند حدیث درباره حجاب موجود است ؟! امر به معروف و نهی از منکری که امام حسین از آن دم می زد ، چهار تا نخ موی دخترانه بود یا ظلم و جوری که بواسطه دست های قدرت ، بر مردم روا می شود ؟! اسلاممان را تقلیل داده ایم به لباس !!! خنده دار نیست ؟! اسلاممان را در حد تکه پارچه و رژ لب و لاک ناخن پایین آورده ایم و دخترهایمان را ، نیمی از سرمایه اجتماعیمان را بخاطر همین ها در خیابان و در ملا عام تحقیر می کنیم ، دستگیر می کنیم و در عین حال چشم هایمان را بسته ایم به روی محرومیت ها ، بی عدالتی ها ، فقرها ، فسادها و اختلاس ها ، به روی "حسین" ، به روی "حسن" به روی حسینی زیستن ، حسنی زیستن و زینبی فریاد زدن ! چون ما آدم هایی هستیم با نفس های ضعیف ، آدم هایی که مسلمانیتمان با لباس های عجیب و غریب جنس مخالف بر باد می رود ، ما آنقدر در این منجلاب فرودست خودمان دست و پا می زنیم که اصلا به پله ای نمی رسیم که از آن جا می شود دردهای بزرگ را دید ، ما فراموش کرده ایم که "یوسف پیامبر" باید الگوی همه مردهای ما باشد و هیچ توجیهی قابل قبول نیست ، ما اسلاممان پوستین وارونه شده است ...
۶/۱۷/۱۳۹۲

تعلیق

زمینه :
همین حالا ، درست در همین دقیقه ، دلم یک تعلیق طولانی خواست . از همان تعلیق هایی که هنگام تأخیر هواپیماها رخ می دهند . همان ها که مجبورت می کنند ساعت ها روی صندلی های فرودگاه بنشینی و آدم ها را رصد کنی . این وقت ها باید آدم متفاوت ببینی ، آدم عجیب ببینی ، نگاهشان کنی و خودت را فراموش کنی ، زمان را فراموش کنی ، صدای تیک تیک ثانیه شمار ساعتت را نشنوی ، سردی و سفتی صندلی فلزی زیر پایت را حس نکنی . اینجور وقت ها آدم عجیب ، لطفِ از خود بیخود کردن را در حقت انجام می دهد . اگر آدم عجیب نباشد ، دیگر اسمش تعلیق نیست ، یک انتظار کسل کننده است . آدم "عجیب" یا آدم "متفاوت" یا آدم "کمیاب" ، هرچه می خواهید اسمش را بگذارید ، مهم اینست که این ها را هر روز در فضاهای معمولی زندگیتان نمی بینید ، نه اینکه نباشند ، شما فرصت نگاه کردن ندارید ، یا اگر دارید ، جراتش را ندارید که به دختر خانمی که با مانتوی دامنی قرمز و مشکی و موهای فردار که روسری ازشان آویزان است ، یک جور تندی چمدانش را روی زمین می کشد و گوشواره های بزرگش مثل پاندول ساعت ، تکان تکان می خورند و از کنارتان عبور می کند ، زل بزنید ، جراتش را هم که داشته باشید ، اینکار به دور از نزاکت است ، پس انجامش نمی دهید . برای خوب دیدن ِ این آدم های رنگی ، همین ها که در پنجره سیاه و سفید چشم های ما غنیمتند ، همین ها که لحظه ها را قابل تحمل می کنند ، نیاز به تعلیق هست . یک تعلیق ِ خنک ِ لذت بخش که خنکایش را یحتمل مرهون سیستم تهویه قَدَر فرودگاه است !
۶/۱۲/۱۳۹۲

خالی

زمینه :
یکسال گذشت ، اما من احساس می کنم قرن ها گذشته است . تو را در انتهای جاده طولانی مه آلودی می بینم که بر شاخه های درختانش عنکبوت های درد ، تار تنیده اند و اشباح سرگردان ، موسیقی های غمگین می نوازند . تصور من از یکسال ِ گذشته اینگونه است . می خواهم فرار کنم به یک جای دور ، دوردست ترین جای کره زمین ، همانجا که اگر یک گام پیش تر بروی ، از روی کره زمین به کام کهکشان راه شیری دَر می غلتی . همانجا که ستاره ها در روشنایی روز هم قابل رویتند . یک جایی که "اینجا" نیست ، با همه قواعد سخت و بیرحمش . و من بشوم کریستف کلمب ِ سرزمین رویایی خودم ، سرزمینی که بومیانش ، پری های بالدار سخنگو با چشم های گیرای درشت باشند . صد افسوس ، از "نبودن تو" نمی شود گریخت . تو دیگر آن بخش ِ خالی وجود من شده ای ؛ مثل خالی ِ انگشتی که قطع می شود ، جای خالی تو تا ابد در روح ِ من باقی خواهد ماند . هر کجا بروم "خالی ِ تو" با منست .