۸/۰۲/۱۳۹۲

دنیای دوست داشتنی من

زمینه :
دارم با خودم درباره کتاب ها و نویسنده ها فکر می کنم و منظورم مشخصا رمان ها و داستان هاست . احتمالا "هاینریش بل" محبوب ترین نویسنده من است . فکر می کنم هم جنبه داستانی و روایت گونه را در کنار محتوا حفظ می کند و هم جنبه ادبی را و این برای من خیلی دل انگیز است . استفاده از کلمات زیبا ، تشبیه ها و استعاره ها و کنایه های جذاب ، به حد اعتدال ، یکی از ویژگی های کتاب مورد علاقه منست که در آثار هاینریش بل ، بویژه آثار بلندش به وضوح قابل مشاهده است و نکته اینکه تشبیه و کنایه و استعاره های موجود در آثار بل ، مثل بعضی آثار جدید ، رنگ جسارت و قباحت به خود نگرفته اند ، هرچند این نثرهای جدید خودمانی ِ مملو از کلمات بی ادبانه که بخشی از جذابیتشان را از همین تشبیهات و کنایه های جسورانه و بی ادبانه ، وامدارند ، در نوع خود جذاب و دوست داشتنی هستند به نظرم !!!! همین نثر ادیبانه بل ، دقیقا همان چیزی است که آدمی مثل من ، کمبودش را در آثار یکی مثل داستایوفسکی با آن محتوای عمیقشان ، به وضوح حس می کند . آثار داستایوفسکی صرفا روایتند در کنار محتوایی عمیق ، بازی با کلمات در آن ها خیلی کم است . به نظرم مقایسه بل و داستایوفسکی یک جور مقایسه مسخره ای باشد ، ولی مهم نیست ، من که قرار نیست نقد جدی حرفه ای بنویسم ، من از قول یک دوستدارنده رمان می نویسم که جلوی قفسه های کتابفروشی می ایستد و رمان های مورد علاقه اش را انتخاب می کند ، پس بگذارید راحت باشیم و هر کاری دلمان خواست بکنیم !

 سه نویسنده هستند که از هر کدام فقط یک اثر را خوانده ام و به شدت مشتاقم بقیه آثارشان را هم بخوانم : "رومن گاری" ، "سلینجر" و "ماریو بارگاس یوسا" . راستش را بخواهید انگیزه اصلی نوشتن این پست اینست که دفعه بعدی که به کتابفروشی می روم ، به جای سرگیجه گرفتن میان کتاب ها ، یادم بماند که حتما یک کتابی از این سه نفر بخرم ، چون این دقیقا همان چیزی است که مدام به خودم یادآوری می کنم ، ولی همین که پایم به کتابفروشی می رسد ، فراموشش می کنم ! بله ، فقط آمده بودم نام این سه نویسنده را یک جایی ثبت کنم ، با خاطره ای از یک پست ، برای اینکه در ذهنم ماندگار شوند . بالاخره ، همین خاطره ها هستند که چیزی را در ذهن آدم ماندگار می کنند و ماندگاری اش هم بستگی مستقیم به نوع خاطره اش دارد . مثلا خاطره خرید کردن از کتابفروشی ها خاطره لذتبخشی است ، بویژه وقت هایی که آدم یکی دو تا رمان ایرانی کم حجم هم چاشنی خریدش می کند و اینطور به آدم القا می شود که کتاب های زیادی خریده است و خب "زیاد خریدن" ِ چیزی که آدم دوست دارد ، لذتبخش است . مثلا من ترجیح می دهم ، به جای کلیدر ، دو سه تا از کتاب های کم حجم تر از محمود دولت آبادی را بخرم و یکی از فانتزی هایم اینست که بالاخره کلیدر ، یک روزی بخش اصلی کتابخانه یکی از آشنایان ، یا دوستان نزدیکم خواهد بود و من آن ها را در یک فرصت فراخ ، قرض خواهم گرفت ! راستش را بخواهید ، از وقتی حیاط خلوت ، از نثر دولت آبادی تعریف ویژه ای کرده است ، به شکل وحشتناکی ولع خواندن آثارش را پیدا کرده ام و دقیقا مشابه آن سه نویسنده دیگر ، همین که پایم به کتابفروشی می رسد ، این ولع را فراموش می کنم ! احتمالا یکجور مرض است ، اینکه توی کتابفروشی ها به حدی هیجان زده می شوم که حافظه ام بند می آید ! خواستم یک تعبیری به کار ببرم مثل "زبانم بند می آید" ، چون این موقعیت ، دقیقا مشابه موقعیت کسانی است که وقتی هیجان زده می شوند ، زبانشان بند می آید ! شاید هم دقیقا شبیه نباشد ، نمی دانم ، من که تا به حال زبانم بند نیامده ، ولی یحتمل چیز خوبی است ، اینکه آدم از فرط هیجان زدگی ، زبانش بند بیاید ، خب لابد اتفاق خوبی توی زندگی اش افتاده ! برخلاف کتابفروشی ها که ذهن آدم را از فرط هیجان مختل می کنند ، پارچه فروشی ها ذهنم را از فرط هیجان پرواز می دهند به ده ها هزار گوشه مختلف . آنقدر هیجان زده می شوم و آنقدر طرح های مختلف برای دوختن ، به ذهنم می رسد که دلم می خواهد همه پارچه ها را یکجا خریداری کنم . حالا تصور کنید ، مرکز پارچه فروشی های کرمان در نزدیکی دو سه تا از کتابفروشی های مهمش باشد ؛ در عجبم چطور از فرط اینهمه هیجان ، تا بحال یکبار هم سکته نکرده ام ؟! حتی یکبار ِ ناقابل !!! یا مثلا چرا وقت هایی که با جیب خالی ، این منطقه را برای پیاده روی انتخاب کرده ام ، از غصه دق نکرده ام ؟! واقعا عجیب است ، این بشر ، موجود کثیفی است ، به همه چیز عادت می کند ، حتی به اینکه از اول شریعتی تا خود چهارراه کاظمی و سه راه شمالی جنوبی را پیاده گز کند و آخرش نیم متر پارچه یا بیست صفحه کتاب هم نخرد ؛ واقعا شرم آور است !!!!

وقتی کیفم ، کوک می شود ...

زمینه :
حسابش را که بکنیم ، با شنبه می شود ده روز که من کلاس هایم را پیچانده ام و بلند شده ام ، آمده ام خانه ، رختخوابم را کف هال پذیرایی پهن کرده ام و همینجور بصورت مداوم مشغول استراحتم ! البته بجز روز چهارشنبه که همه اش توی اتوبوس بودم و با احتساب آن می شود ، یازده روز ، همان "ده" ، سر راست تر است . از قدیم ، اعداد زوج را بیشتر دوست داشته ام . اصلا من آدم عجیب و غریبی هستم ، همانقدر عجیب و غریب که تک تک انسان ها می توانند باشند . خودم هم مانده ام که این آدم اجتماعی ، که ترجیح می دهد ، حتی خوابیدن و کتاب خواندن و فیلم دیدنش هم میان جمع باشد ، چطور توانسته نزدیک به چهارسال به تنهایی در یک سوئیت کوچک زندگی کند ؟! اگر دنیا بکطوری بود که آدم ها می توانستند تجربه هایشان را توی چمدان بریزند و یکبار دیگر راه زندگی را از اول بیایند ، آنوقت ، من حتما تجربه هایم را به جای چمدان ، در این کیف دستی های چرمی جمع و جور خانُمانه که بلندایشان از پهنایشان بیشتر است و تقلید کوچک و سبکسرانه ای از سامسونیت هستند ، می ریختم و با یک مانتوی دامنی ، در حالی که کیفم را با هر دو دست جلوی پایم گرفته ام ، لب جاده می ایستادم و برای خودم یک هم خانه ای به دردبخور پیدا می کردم ! این از آن کارهایی است که آدم حتما باید در بار ِ دوم زندگی اش انجام دهد ، یعنی بار اول را باید حتما تنهایی سر کند ، این یکجورهایی حکم آبدیده شدن فولاد را دارد و البته آدم نباید از همان اول بپرد توی یک خانه تنهایی !!! باید یک مدتی هم توی یک خوابگاه شلوغ زندگی کرده باشد ، در یک اتاق کوچکتر از سه در چهار ، با چهار نفر هم اتاقی که یکیشان سرجحازی آن یکی است ، یعنی خودش را توی اتاق مهمان دائم کرده و از آن هایی است که آدم خیلی هم خوشش می آید که مهمان دائم اتاقش باشند !!! فقط اینگونه است که می شود به این مسئله اطمینان پیدا کرد که آدم ، مردم گریز نیست و می تواند هم در مواقع لروزم ، از خودش انعطاف به خرج دهد و در یک جایی شبیه به سوراخ موش ، با چهار نفر دیگر به خوبی و خوشی زندگی کند و حتی یکبار هم کارش به دعوا و کتک کاری و قهر و آشتی نکشد . بله ، همه این ها درباره خودم است ، راستش را بخواهید ، محض تفریح هم که شده ، امشب آمده ام اینجا کمی فخر بفروشم !!!! کیفم کوک است . از وقتی چرخ خیاطی ام را برداشته ام و برده ام کرمان ، مادرم یکی از این چرخ های دستی قدیمی را که مربوط به عهد ناصر الدین شاه قاجار است و احتمالا عتیقه محسوب می شود ، داده است برایش برقی کرده اند که یک وقتی اگر خواست درز شلوارهای پدرم را بدوزد ، دچار کمبود امکانات نشود !!! باورتان نمی شود صدای این چرخ خیاطی چقدر دلنشین و دوست داشتنی است . یکطوری است که آدم حس می کند از ازل خیاط بوده است ، آن هم یک خیاط حرفه ای . اصلا من عاشق چرخ خیاطی هستم ، عاشق دوختن با چرخ خیاطی ام ، منتها این چرخ های صنعتی ، یک صدای لوس مرفهانه ای دارند ؛ گرچه همان ها هم دوست داشتنی اند ، ولی چرخ های دستی قدیمی که به لطف پیشرفت تکنولوژی برقی شده اند ، یک صدای زمخت دورگه دلنشینی دارند که به آدم احساس حرفه ای بودن می دهد . آدم را یاد کارخانه های چرک و کثیف و چرب ، با هزاران کارگر بیچاره که هشتشان گرو نهشان است ، می اندازد . مخصوصا که آن روانی و راحتی چرخ های صنعتی را هم ندارند ، بله ، صدای این چرخ خیاطی مرا سر کیف آورده است . بخاطر همینست که می گویم ، من آدم عجیب و غریبی هستم ، ولی نه بیشتر از بقیه آدم ها .
۷/۲۷/۱۳۹۲

رها شده در خلأ

زمینه :
وقتی رمان یا کتاب داستانی را تمام می کنم ، دچار حس و حال غریبی می شوم . انگار که همه شخصیت ها رفته اند پی زندگیشان و من را اینجا به حال خودم ، در خلأ خودم رها کرده اند . مثل وقت هایی که از پنجره خانه ام چراغ های شهر را تماشا می کنم و حسم اینست که من از هیاهوی نهفته در زیر پوست شهر ، سهمی ندارم ، یک آدم ِ رها شده در تنهایی ! مثل آن وقت ها که برادرم بعد از مدت ها به خانه می آمد ، بساطش را کف هال پهن می کرد ، سر و شلوغ راه می انداخت و دست آخر می رفت و من بغض می کردم . آن وقت ها فکر می کردم این احساس رها شدگی در خلأ ، بعد از رفتن برادرم ، صرفا ویژه منست ، اما وقتی صدای هق هق آن یکی برادرم را پشت سر این یکی برادرم شنیدم ، درست در روزهای بعد از رفتن مهسا ، فهمیدم که این وجود باصلابت و پرهیبت هم همیشه همین حس را داشته ، ولی حالا غم هایش روی هم انبار می شود و نمی تواند پنهانشان کند . بابایم هم این روزها بعد از رفتن من ، همین حس را پیدا می کند ، خودش می گوید . تنها فرد خانواده که رک و راست می نشیند جلوی آدم و از دردهای دلش برایت می گوید ، همین پدرم است و من به دروغ در برابرش ادعا می کنم که روزهای رفتن ، من هم مثل آن ها هستم . هرچند ، دلم می گیرد ، بغض گلویم را می فشارد ، ولی خودم خوب می دانم که مثل آن ها نیستم ، همیشه ماندن و زیستن با یک جای خالی خیلی سخت تر است از رفتن و دلتنگ شدن . البته این مورد ، به "کجا" رفتنش هم مربوط می شود که فعلا بگذارید زیاد ، پیچیده اش نکنیم .

 اینکه آدم از یک جای بلند چراغ های شهر را تماشا کند ، همیشه برایم خیلی لذت بخش بوده است . یکجور خیالبافی نوستالژیک ِ مظلوم نمایانه ای در آن نهفته است . تصور اینکه هر کدام از این چراغ ها مربوط به کدام قسمت از شهر می شود و آدم ها زیر روشناییشان ، مشغول چه کارهایی هستند و احساس توأمان اینکه من هم یک روز ، زیر ِ نور یکی از همین چراغ ها برای خودم لحظات خوبی داشتم ، برایم لذتبخش است ، یکطور تازه ای است . راستش را بخواهید ، زرق و برق شهر برای من دلرباست . سوسوی چراغ ها در ازدحام شب های شلوغ شهر را دوست دارم و اینکه عضوی از این شلوغی باشم ، یک شلوغی دلچسب . همه این ها شبیه است به حس وقت هایی که آدم داستان می خواند و بعدش داستان تمام می شود و آدم های قصه می روند پی کارشان . بعضی وقت ها هم با خودم فکر می کنم : "بستگی به آدمش دارد ". صبح های زودی هم هست که آدم حسرت تخم مرغ های نیمروی خانه خودش را می خورد ، حسرت آدم هایی که هنوز ، صبح های زود را با تخم مرغ های نیمروی مادر و نان لواش و برنامه های آبکی تلویزیون تجربه می کنند . دیگر دارد برایم اثبات می شود که همه چیز به آدمش بستگی دارد . همه آدم هایی که برای من کعبه آمال و منتهای آرزوهای بشری محسوب می شدند ، مثل خودم سرگشته و پریشانند و این وسط ، پیدا کردن آدمی که امیدوار و مصمم باشد هم سخت است و هم مثل پیدا کردن روزنه ای رو به آفتاب در انباری تاریک و نمور با دیوارهای چوبی است ، همینقدر قشنگ ، همینقدر امیدوارکننده و حتی به اندازه تماشای صحنه طلوع آفتاب از این روزنه ، "غریب" .
۷/۲۶/۱۳۹۲

گریزگاه

زمینه :
پاییز فصل دلگیری است برای من . یک وقت هایی هستند در این شب های پاییزی که من رختخوابم را در هال پذیرایی خانه پهن می کنم ، یک داستان کم حجم ایرانی دستم می گیرم و از خشکی روی دست هایم حین ورق زدن ، می فهمم که هوا دارد سرد می شود . داستان ایرانی کم حجم ، برای زندگی لازم است . از این ها که یک زمانی برنده جایزه بنیاد گلشیری شده اند و یا تحسین شده فلان انجمن یا همایش داخلی بوده اند ، این ها برای زندگی لازم که نه ، واجبند ، برای شب های دلگیر پاییزی که آدم باید فرار کند از واقعیات زندگی ، باید برود ، خودش را یک جایی غرق در یک چیزی کند ، جایی که همه تمرکز آدم را یکجا ببلعد ، از زمان و مکان خودت جدایت کند و با خودش به زمان و مکانی ببرد که زمان و مکان تو نیست . انگار که از زندگی جدا می شوی و یک جای دیگری یکطور دیگری ، دوباره ولادت می یابی . در قالب آدمی که زندگی نمی کند ، بلکه زندگی های دیگران را تماشا می کند ، زندگی های آدم های قصه . بله ، همین مدلی باید از بعضی لحظه های تلخ ِ زندگی خودت فرار کنی به ناکجا آبادی که تنها در رویاها ، سرزمین تو است و فردا دوباره از سرزمین رویایی ات به سرزمین ِ واقعیت های زندگی گام بگذاری ، کرم دست را از توی یخچال بیرون بیاوری ، هرچند که همیشه از انواع و اقسام کرم ها بیزار بوده ای ، ولی از زخم های پشت دست و پوست همیشه زبر و خون آلود که بهتر است . آدم باید خودش را برای روزهای سرد ، آماده کند ...



ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت : آهنگ "زرد ، سرخ ، ارغوانی " با صدای آرش کمانگری را از اینجا دانلود کنید .

غول کنکور و تناقض های درونی

زمینه :
همین دیشب خودم را قانع کرده بودم که اگر امسال هم کنکور ارشد نشد ، خب سال دیگر می شود لابد ، یا سال بعدترش و کلا هیولای کنکور را بعد از کلنجار بسیار با خودم تبدیل به گربه ملوسی کردم که گوشه اتاق نشسته و پایش را لیس می زند ، ولی از همان موقع می دانستم که خیلی زود ، روی صورتم می پرد و چنگال های تیزش را نشانم می دهد . کنکور همیشه برای من "غول کنکور" بوده است ، با همه بزرگی جثه اش و شاخ و دم و چهره ترسناک و کریه . نه بخاطر اینکه فکر کنم ، ممکن است زحماتم به باد برود ، نه بخاطر اینکه بترسم از اینکه نتیجه آنچنان که مورد انتظارم است ، نباشد ، بلکه بیشتر بخاطر اینکه تمرکز و حوصله درس خواندن ندارم ، در حالی که دلم می خواهد درس بخوانم ! و این تضاد ، اعصابم را خرد می کند ، حالم را بد می کند ، بیمارم می کند ، افسردگی می گیرم . من هیچوقت آدم درس خوانی نبودم ، درس نخوانی ام از سال دوم دبیرستان به بعد ، به عکس همه بیشتر و بیشتر شد و تا همین امروز ، به جرأت می گویم ، بدترین اوقات زندگی ام را ایام امتحانات تشکیل می دهد و منی که باید با "عدم تمرکز" خودم مبارزه کنم و به زور خودم را روی زمین بکشانم ، بلکه قبل از تمام شدن زمان ، از خط پایان عبور کنم ، هرچند به سختی .

 بله ، ذهنیت درستی داشتم ، راهنمایی های یک نفر درباره کنکور ، گربه مذکور را وحشی کرده و حالا روی صورتم نشسته و چنگ می زند . من از ته قلبم می خواهم که تغییر کنم ، می خواهم که یک طور دیگری باشم و می دانم که بالاخره موفق هم می شوم ، ولی اینقدرها هم آسان نیست . بدتر از همه اینکه ادامه تحصیل برای یکی مثل من ، بیشتر از آنکه به خودی خودش مهم باشد و من به خودش علاقه مند باشم ، بخاطر حواشی اش مهم است . بخاطر آدم هایی که بواسطه ادامه تحصیل ، می توانم با آن ها معاشرت داشته باشم ، از آن ها چیزهای زیادی یاد بگیرم و حتی بواسطه همین معاشرت ها ، سرنوشت و آینده زندگی خودم را به کل عوض کنم ، به سوی آینده ای بهتر . نتیجه همه این ها اینست که من باید اینهمه زحمت بکشم و حواسم را روی درس هایی متمرکز کنم که علاقه خاصی هم به خودشان ندارم . یک نفر را هم می شناسم که فکر می کنم خیلی راحت می تواند روی درس ها تمرکز کنم ، خوب بفهمد ، کنکور ارشد بدهد و در بهترین دانشگاه ایران به تحصیلاتش ادامه دهد ، اما ادامه تحصیل جزو اولویت های زندگی اش نیست ! خب در این زمینه از من خوشبخت تر است ، لابد حس و حال بهتری دارد ، ولی یکی نیست به آن بالایی بگوید ، نمی شد یکی دو تا از صفت های من و این آدم را جا به جا می کردی ؟ آن وقت هردوتایمان می توانستیم ، احساس بهتری داشته باشیم . من با این عدم تمرکزم ، اینقدر عطش ادامه تحصیل نداشتم و او با اینهمه استعداد و علاقه اش ، مقداری تمایل به ادامه تحصیل داشت ، یا حتی برعکسش هم خوب بود! دنیا که به آخر نمی رسید .