۹/۰۹/۱۳۹۲

رنگ هایی که از زندگی ما می پرند ...

این روزها کتاب "قطار به موقع رسید" هاینریش بل را می خوانم . آنقدرها تمرکزم سرجایش نیست که بتوانم به سرعت تمامش کنم . اما هر بار که خودم را لای صفحات کتاب جای می دهم ، اشتراک عجیبی با بیشتر احساسات ِ "آندره آس" قهرمان داستان ، حس می کنم. احساسات ِ یک سرباز آلمانی در جنگ جهانی دوم ، آن هم در موقعیتی که مرگش را انتظار می کشد . احساسات ِ قبل از مرگ . احساسات ِ رقیق شده قبل از مرگ ِ یک انسان که همه چیز را رنگ پریده می بیند و در عین حال درک مشترک عجیب و دلسوزی بیش از اندازه ای دارد ، با همه انسان هایی که بواسطه جنگ ، مثل او رنج می کشند ، حتی آن ها که در صف دشمنانش می ایستند . همین امشب ، به این احساس اشتراک ِ عجیب واقف شدم ، احساسی که نه تنها در خودم ، بلکه در متن ها و نوشته های دوستانم در وبلاگ ها و اکانت های مجازیشان هم به وفور ، مشاهده کرده ام . آخر ، نوشتن یک خاصیتی دارد که به آدم اجازه می دهد ، حرف هایی را که شاید هرگز نمی توانست بر زبان بیاورد ، روی کاغذ بنویسد . نوشتن ، منجر به کشف ابعاد ِ تازه ای از آدم ها می شود .

با خودم فکر می کنم ، شاید بزرگترین خیانت جامعه به من و هم نسلان ِ من همین باشد ، که خیلی وقت ها در زندگیمان ، احساس ِ یک سرباز در حال مرگ جنگ جهانی دوم را تجربه می کنیم ، همانقدر "خالی" ، همانقدر "رقیق" . احساس جدا افتادگی و عدم تعلق به دنیایی که علیرغم رنگ پریدگی اش ، رنگ هایش را طوری توی صورتت می پاشد که انگار می خواهد تو را از صحنه گیتی محو کند ، پشت رنگ آمیزی یک دیوار در وسط یک خیابان شلوغ ، پنهانت کند ، تا برای همیشه نظاره گر رفت و آمد آدم ها باشی ، با حسرت عمیقی برای "زندگی کردن" .

با "من" مهربان باش

آدم های کمال گرا یعنی آدم هایی که با معیارهای سختگیرانه ، همه چیز را در بهترین وجه ممکن ِ خودش می خواهند ، یعنی آدم هایی که به خودشان سخت می گیرند و انتظار دارند در همه کارها "ترین" باشند . از خودشان انتظار تلاش و پشتکاری فرا بشری دارند و وقتی قادر به برآوردن انتظارات بیش از اندازه خودشان نباشند ، همه چیز را رها می کنند ، ناامید می شوند و لذت زندگی کردن را از دست می دهند .

 نمی دانم دلیلش خانواده است ، محیط است ، جامعه است یا خود من هستم ، ولی این ها دقیقا ویژگی های شخصیتی من است . یک وقت هایی خودم را مثل کاغذ چرکنویس مچاله می کنم و از پنجره بیرونش می اندازم . یک وقت هایی خودم را جلوی خودم می گذارم و توی صورتش تف می اندازم . یک وقت هایی با کفش از روی خودم رد می شوم و لهش می کنم . همه این ها خیلی درد دارد . تا اینجایی که من زندگی کرده ام ، این ها می توانند جزو دردناک ترین های زندگی باشند ، جون همه تفاوت زندگی با مردگی بر سر همین "نونی" است که بر سر بودن ِ "خود ِآدم" می آید و به "نبودن" تبدیل می شود . آدم باید خودش را دوست داشته باشد ، گاهی در آغوشش بکشد ، موهایش را نوازش کند ، اجازه بدهد که خودش سرش را روی سینه اش بگذارد و گریه کند ، خوب که گریه کرد ، برایش بگوید که غصه نخور عزیز ِ من ، تو هم به نوبه خودت خوب بوده ای و خوب عمل کرده ای . چهار سال درس خوانده ای و مهندس شده ای . در این چهار سال اگر "بهترین" دانشجوی کلاست نبوده ای ، دانشجوی بدی هم نبوده ای ، جزو خوب هایی ، جزو همه معمولی هایی که آخر سر مدرکشان را می گیرند و مهندس می شوند ، عزیز من تو در همین چهار سال ، نه فقط درس خواندی ، بلکه هنری را که دوست داشتی ، به بهترین شکل یاد گرفتی . خیاطی کردی و برای خودت لباس های منحصر به فرد دوختی و یکی از قشنگ ترین لذت های دنیا را با پوشیدن لباس هایی که خودت دوختی تجربه کردی . کنار درس خواندنت کتاب خواندی ، بهترین فیلم های سینمای جهان را به لطف یک دوست تماشا کردی ، رقمی در حدود صد و هشتاد فیلم آن هم در همین چند سال . وبلاگ نوشتی ، و در دنیای مجازی هم آدم منفعلی نبودی و بخشی از بهترین دوستان زندگی ات را مدیون همین دنیای مجازی هستی . تفریح کردی و در تمام این مدت به اینکه این چهار سال بهترین سال های زندگی ات بوده ، واقف بودی و هرگز نخواستی زودتر تمام شود و بلکه از تمام شدنش غمگین بودی . "الهام" ِ عزیز من ، تو در تمام این چهار سال ، یک آدم معمولی ِ خوب بودی ، کسی که شایستگی اش بیشتر از این حرف هاست که به صورتش تف بیندازی ، یا زیر پاهایت لهش کنی . بگذار نفس بکشد ، بگذار همین فردا برود دنبال کلاس نقاشی و طراحی و ... ، هرچیزی که دوست دارد . فراموش کن این سودای "ترین" بودن را .

 همه این حرفا را می زنم و آخرش با یک دیوار آهنی ته قلبم مواجه می شوم . سخت است شکستن و خرد کردن این دیوار آهنی ، آن هم بعد از بیست و دو سال که خودم با همکاری محیط و خانواده و ... ، خشت به خشت این دیوار را با دست های خودم روی هم گذاردم و خوب محکمش کردم ، حالا سخت است به یکباره ویران کردنش .