۱۰/۰۹/۱۳۹۲

آدم های شهر من ...

زمینه :
مرد کنار دست راننده تاکسی می گوید : "چند وقتیه چشام درد می کنه ."
راننده می پرسد : "چرا ؟! دکتر رفتی؟! "
- نه ، کلاه پوشیدم که به سرم باد نخوره ، لابد میگرنه دیگه ، می گن اگه سرما به سر آدم بخوره ، چشاش درد می گیرن . خود درمانی می کنیم ما . (می خندد . )
- نه ، فکر نکنم میگرن باشه ، میگرن ربطی به چشم نداره ، یه دکتر برو .
- آخه فقط یه چشمم درد می کنه ، فقط یکیش می سوزه .
- جدا ؟! خـــــــــــب پس . . . اگه فقط یکیشه ، چیز مهمی نیست . آدم این روزا می ترسه بره دکتر ، می ری دکتر یهو می گن یه مرض عجیب و غریبی داری ، بعد باید خدا تومن پول خرج کنی ، آخرشم معلوم نیس جون سالم به در ببری . چه کاریه ، آدم نشسته داره زندگیشو می کنه .
- آره ، چند تا بچه داری ؟
.
.
.
۹/۲۵/۱۳۹۲

بنی آدم اعضای یک پیکرند

زمینه :
چراغ ها را خاموش کرده ام و در رختخوابم دراز کشیده ام ، اما بیخوابی ام قدرتمندتر از آنست که مقهور رختخواب گرم و نرم و چراغ های خاموش شود . گوشی موبایلم را برمی دارم ، اَپ ها را بالا و پایین می کنم ، چشمم به اپلیکیشن Ino Reader می افتد . با خودم می گویم : " بگذار ببینیم راست می گویند که در حالت آفلاین هم کار می کند ؟" - واقعا چرا کسی باید سر همچین چیز ابلهانه ای دروغ بگوید ؟! مگر ایرانی ها از درآمد این اپلیکیشن های فیدخوان سود می برند مثلا ؟! - ریدر را باز می کنم و بصورت کاملا تصادفی در همان نگاه اول ، به سراغ تنها وبلاگی که بصورت آفلاین هم قابل مشاهده و خواندن است ، می روم . هیچوقت مطالعه وبلاگ "ف" برای من دغدغه نبوده است . هیچوقت از حک شدن عدد 1 ، جلوی اسم وبلاگش ، هیجان زده نشده ام و هیچوقت برای به روز شدنش مثل گم شده ای در کویر ، در جستجوی آب ، انتظار نکشیده ام ؛ برعکس عددها همینطور بیشتر و بیشتر شده اند ، به ده و یازده رسیده اند و من همچنان رغبتی به مطالعه این ده ، یازده پست جدید پیدا نکرده ام . شاید اینبار ، همین عدد بالای جلوی نام وبلاگش ، باعث شد ، بازش کنم و میان پست هایش سرک بکشم . آدم وقتی بیخواب می شود ، یک چیز کشداری می خواهد برای سرگرم شدن و وقتی حوصله کتاب خواندن نداری ، یا کتابی نداری که با حوصله ات جور باشد ، چه چیزی بهتر از ده دوازده پست ناخوانده از یک وبلاگ که نویسنده اش ، چندان هم با نوشتن ناآشنا نیست ؟ از مؤخر ها شروع می کنم ، حتی نمی دانم دقیقا تاریخشان مربوط به چه زمانی است ، حتی نمی دانم "ف" چه شکلی است ، چند ساله است و اهل کجاست . فقط می دانم یک زمانی که نمی دانم ، یک جایی آن سر دنیا ، سر قبرهای در غربت گرفتار آمده صادق هدایت و غلامحسین ساعدی رفته و آنجا ، در آن قبرستان ، مرگ را بسان پروانه سفید خالداری دیده است . می دانم که یک زمانی آن سر دنیا زندگی کرده و وقتی پس از سال ها زندگی خوابگاهی و اشتراکی ، توانسته آپارتمان خودش را اجاره کند ، احساس خوبی دارد و افسردگی اش کمتر شده .

 چطور می شود که می توانی نوشته های آدمی را که اصلا معلوم نیست کجاست ، چه شکلی است و چه کار می کند ، تا این حد درک و رگه های مشترک حسی زیادی را لابه لای کلماتش حس کنی؟ خیلی عجیب است ، چطور می شود ، اینهمه وقت ، به آدمی فکر کنی که تنها وجه اشتراکت با او ، همین کلمه هاست . مثل وقت هایی که باستان شناس ها عتیقه ای را از زیر خاک ها بیرون می کشند و این تنها پل ارتباطیشان با آدم های گذشته است ، همینقدر دور . شاید وقتی بعد از مرگم ، متوجه شوم که یک روز ، یک آدم ِ ناشناس ، علیرغم پیوندهای نداشته اش با من ، نوشته هایم را خوانده و مدتی را اینطور ، صرف فکر کردن به من کرده است ، آنوقت ، کمتر احساس مردگی کنم !

به خودم فکر می کنم ، خودی که در چند هفته اخیر ، بیشتر دوستش داشتم ، بیشتر خوشحال دیدمش و احساس کردم که هرچند هنوز هم سردرگم ، ولی سردرگمی اش کمتر است . نگذاشتم ، قضاوت های بعضا ناآگاهانه و خودخواهانه دیگران ، از خودش ناامیدش کند . حالا دارم فکر می کنم که ما انسان ها ، چقدر همگی شبیه یکدیگریم ، در موقعیت های مختلف ، در مکان ها و زمان های مختلف ، خیلی شبیه هم فکر می کنیم . شاید در دنیا ، جایی وجود نداشته باشد که با رسیدن به آن ، خوشبختی و خوشحالی به سوی آدم سرازیر شود . همچین جایی به نظرم ، واقعا وجود خارجی ندارد و این ، همان چیزی است که همه عمرمان را برای رسیدن به آن صرف می کنیم . حالا دیگر ، واقعا ایمان دارم که زندگی ، همین روزهایی است که می گذرد و خوشبختی ، تنها وقتی وجود خارجی پیدا می کند که همین روزها را خوشحال باشیم و کارهایی را انجام دهیم که از انجام دادنشان ، لذت می بریم . حتی دغدغه نجات جهان هم ، وقتی از روی خوداجباری باشد ، بی ثمر می شود ، ولی چه بسا ، آن ها که با عشق ، کار مورد علاقه خود را دنبال کرده اند ، جهانی را نجات داده اند .
۹/۲۳/۱۳۹۲

کوچک هایی که زود بزرگ می شوند ...

زمینه :
هنوز هم توی شهر آفتاب خورده ی ، سوخته ی نیمه جان ِ ما ، آدم بزرگ هایی هستند که یک جعبه مدادرنگی و دفتر می خرند ، کنار دختربچه پشت ترازو ، روی پل آزادی زانو می زنند و نقاشی کشیدنش را تماشا می کنند . دختربچه ای که خیلی زودتر از همسن و سال هایش ، پا به دنیای بی اخلاقی های بزرگسالی گذاشته است . دختربچه ای که خیلی زودتر از آنچه باید ، دروغگو شده است . دختربچه ای که به جای بازی کردن با اسباب بازی هایش ، روی پل می نشیند و با خرد کردن غرور خودش و جریحه دار کردن ِ احساسات ِ آدم بزرگ ها ، روزگار می گذراند . لابد تا حالا یک کلکسیون حسابی از مدادرنگی ها و دفترنقاشی ها برای خودش درست کرده ، راستی اینهمه مدادرنگی و دفترنقاشی به چه درد می خورند ؟

 من از این آدم بزرگ هایی که هر شب ، با هیکل های خیلی بزرگ ، کنار ِ هیکل نحیف این دختربچه زانو می زنند و نقاشی کردنش را تماشا می کنند ، می ترسم . می ترسم یک شب از روی این پل عبور کنند و آدم بزرگ دیگری ببینند مثل خودشان ، که کنار دخترک زانو زده و نقاشی کردنش را تماشا می کند و آنوقت ، دیگر هرگز ، هیچوقت کنار هیکل های کوچک ِ نحیف ، زانو نزنند ...
۹/۱۷/۱۳۹۲

رفتگری باید ...

زمینه :
من فکر می کنم یک چیزهایی درون وجود آدمیزادگان هست ، مثل دانه های شن رنگی که وقتی خوشحالند ، این دانه ها بصورت معلقی در رگ و پی هاشان شناورند و وقتی ناراحتند ، شن ها ، سنگین می شوند ، حالت معلق خودشان را از دست می دهند ، فرو می ریزند و در اعضا و جوارح آدم ته نشین می شوند . یک وقت هایی راه گردش خون را بند می آورند ، یک وقت هایی نفست را بند می آورند ، یک وقت هایی هم آدم را کرخت و سنگین می کنند . من اگر جای خدا بودم ، یک رفتگر با لباس نارنجی و جاروی دسته بلند هم به عنوان آپشن اضافه در وجود آدمیزادگان قرار می دادم . فکر می کنم رفتگرها نقش بسیار مهمی در زندگی بشر ایفا می کنند و مظلوم هم واقع می شوند . مثلا اینقدر که این دکترها ادعای از دماغ فیل افتادگی می کنند ، جون جان بشر را نجات می دهند ، رفتگرها هم همانقدر می توانند ادعای از دماغ فیل افتادگی داشته باشند ، بلکه بیشتر ، حتی می توانند ادعا کنند که از دماغ زرافه افتاده اند ، به هر حال گردنش از فیلم دراز تر است ! بله ، آدمیزاد باید یک رفتگر درونی داشته باشد که با یک جاروی دسته بلند ، بزند این شن ها را یکطور وحشیانه ای پراکنده کند ، آنوقت طبیعتا آدم قلقلکش می شود ، خنده اش می گیرد و سبک می شود . حتی می شد یک گرامافون هم به آپشن های آدمیزادگان اضافه کنیم که وقتی رفتگر عزیزمان ، مشغول رسوب زدایی است ، یک آهنگ ملایم قشنگی هم پخش شود و حوصله اش سر نرود و فضا با وجود دانه های شن رنگی معلق و صدای گرامافون ، رمانتیک شود ! می شود قضیه را به برگ ریزان پاییزی هم تشبیه کرد . تصور کنید درون رگ هایتان ، یک عالمه برگ های زرد و قرمز و نارنجی معلق باشند ، آدم می خواهد برود زیرشان بچرخد و برقصد ، حالا تصور کنید باران بیاد و برگ ها خیس شوند و کف رگ هایتان فرو بریزند ، دیگر نه از رنگ ها خبری هست و نه از رقص ها و نه از صدای خش خش ، همه چیز خاکستری است و هوا هم ابری . باید یک رفتگر باشد ، با جاروی دسته بلند ، بزند ابرها را پراکنده کند ، برگ های باران زده پوسیده را هم جمع کند بریزد دور ، تبعا این فضا آنقدر غگین است که یک گرامافون با آهنگ خیلی شاد طلب می کند ، برای اینکه رفتگر قصه یمان انرژی و انگیزه فعالیت بدهد . یعنی اوس اکبر در و پنجره ساز هم اگر به جای خدا بود ، بیشتر از این ها خلاقیت به خرج می داد و خشونتش کمتر بود لااقل !
۹/۱۳/۱۳۹۲

جهنم یعنی همینجا ، وقتی "دختر" باشی !

زمینه :
یک روز عادی من اینگونه آغاز می شود که از خواب بیدار می شوم ، صبحانه می خورم ، لباس می پوشم و راه میفتم به سوی دانشگاه . یک وقت هایی که به هر دلیلی از سرویس دانشگاه جا بمانم و یا زمانبندی ام با زمان حرکت سرویس ها جور نباشد ، مجبورم تاکسی بگیرم ، برای اینکار باید بخشی از طول یک خیابان را طی کنم . معمولا به جای پیاده رو از گوشه خیابان عبور می کنم تا تاکسی های عبوری را از دست ندهم . تعداد ماشین هایی که در این مدت جلوی پایم نگه می دارند و با الفاظ مودبانه یا رکیک یا چندش آور می خواهند که مرا برسانند ، خیلی زیاد است . امروز صبح یکیشان به اندازه بابای من سن داشت و سوار بر پژو پارس ، اصلا خجالت نمی کشید که لبخند ملس تحویل دختری با کوله پشتی و مقنعه بدهد که از سوار شدن امتناع می کند و اصلا هم خجالت نمی کشد که حرکت کند و مجددا چند قدم بالاتر نگه دارد . این اتفاق بدون اغراق ، در هر روزی که من مجبور باشم از این بخش کوچک خیابان عبور کنم ، بارها و بارها رخ می دهد . در یک خیابان شلوغ ، پر از آدم های بی تفاوتی که غرق در روزمرگی خودشانند و آدم های هرزه ای که از آدم های جامعه خودشان نمی ترسند و هیچ ابایی ندارند که در ملا عام ، جلوی پای یک دختر ترمز بزنند ، پیشنهاد های بیشرمانه بدهند ، مسخره اش کنند ، وجوه جنسی اش را به رخ بکشند ، سماجت بورزند و آزارش دهند و بدتر از همه اینکه این اتفاق نه یکبار ، بلکه چندین و چند بار توسط آدم های مختلف رخ می دهد !

 می آیم دانشگاه ، همه جا حرف از ماشین دوستم است که توسط یکی از همکلاسی هایمان ، طبیعتا پسر ، پنچر شده و روی درهایش هم خط انداخته اند ! خوبی اش اینست که محل مورد نظر دوربین مداربسته داشته و شخص مذکور شناسایی شده . کلاس تمام می شود ، خط ِ آزادی جلوی سردر دانشگاه نگه داشته ، سوار خط می شوم . در قسمت آقایان پسری ایستاده که مدام زل می زند به من و هرچقدر نگاه های خشونت بار نثارش می کنم ، از رو نمی رود . دلم می خواهد یک کشیده آبدار نثارش کنم ، ولی هیچکاری از دستم بر نمی آید . از خط پیاده می شوم ، ساعت دوی بعد از ظهر است و خیابان نسبتا خلوت است . می خواهم از عرض خیابان عبور کنم . یک ماشین مدل بالا با چهار تا پسر مو سیخ سیخی و اداهای حال به هم زن ، طوری از آن سمت خیابان به سمت من که این سمت خیابان استاده ام ، فرمان می چرخاند که نزدیک است با ماشین بغل دستی اش تصادف کند ! این هم به خیر می گذرد ، وارد کوچه می شوم ، یک نفر توی کوچه از ماشینش پیاده شده و لابد دارد خریدهایش را پیاده می کند . کوچه ما اینقدر پر رفت و آمد است که راهنمایی و رانندگی ، یک طرفه اش کرده . حتی آن وقت ظهر هم ماشین ها از کوچه ما عبور می کنند ، یعنی اینقدرها خلوت و برهوت نیست . با اینحال همین طور که کنار کوچه راه می روم ، از پشت سرم صدای موتوری را می شنوم که نزدیک می شود و بخوبی حس می کنم که دارد زیادی نزدیک می شود ، سمت چپم یک ماشین پارک شده و راهی ندارم که خودم را کنار بکشم ، در نتیجه با ترس خودم را برای آنچه می خواهد اتفاق بیفتد آماده می کنم . از نوجوانی صدای موتور از پشت سر ، برایم ترسناک بوده است ، آنقدر که خودم و دوستانم ، بوسیله همین موتوری ها مورد آزار قرار گرفته ایم . به شکل خشونت آمیزی همین طور که از کنارم عبور می کند ، به سمتم هجوم می آورد ، دستش را محکم با دستم پس می زنم ! عصبانی می شوم ، خشم و نفرت و انزجار سراسر وجودم را فرا می گیرد . یاد دخترعمویم می افتم که آن وقت ها همیشه چاقوی جیبی با خودش حمل می کرد یا آن یکی دوستم که اسپری اشک آور توی کیفش می گذاشت ! از آن مرد داخل کوچه که ایستاده و با خونسردی وسایل هایش را از ماشین پیاده می کند ، از ماشین هایی که با سرعت عبور می کنند و از آن موتوری که می رود دور می زند و برمی گردد برای آزار مجدد ، متنفر می شوم . به دروغ خطاب به مرد موتور سوار که چند قدم جلوتر منتظر من ایستاده ، می گویم که قاضی فلانی دوست صمیمی پدرم است ، شماره پلاک موتورت را هم برداشته ام ، از امشب باید بروی ، آب خنک بخوری . چند تا فحش آب کشیده جنسی حسابی ، نثار خودم و خانواده ام می کند و می رود پی کارش . بقیه راه را از ترس اینکه یک وقت برنگردد ، می دوم تا به خانه می رسم . پله ها را بالا می آیم در حالی که خشم و نفرت سراسر وجودم را فرا گرفته . خشم و نفرت از گشت ارشاد ، از آن خانم چادری جلوی در دانشگاه که به لباس آدم ها گیر می دهد ،از آدم هایی که این متن را می خوانند و می گویند "کرم از درخته " ، و از آدم هایی که فکر می کنند دخترهای چادری هیچوقت با اینچنین صحنه ها مواجه نمی شوند ، از آدم هایی که نهایت عکس العملشان در برابر همه این ها فقط سکوت کردن است ، سکوت معنی دار ، متنفرم ، از همه یشان منزجرم و باید یک چیزی باشد که تنفر و انزجارم را بواسطه اش خالی کنم ، چیزی که نمی دانم چیست !

 بدون اغراق ، امروز من اینگونه گذشت . وقتی دختر باشی و در جامعه ای مثل جامعه ایران زندگی کنی ، باید مدام نگاه های جنسی به خودت را تاب بیاوری ، خشونت های جنسی علیه خودت را تحمل کنی و این امر بخش روزمره ای از زندگی ات می شود . آرامش روح و روان و جسمت را بر هم می زند ، ولی راه خلاصی هم از آن نیست . بدتر از همه اینکه جامعه هم به جای تقبیح مجرمین ، تو را تقبیح می کند ، جامعه هم از تو حمایت نمی کند ، اتفاقا برعکس ، بیشتر فشار می آورد ، آنقدر که می خواهد هژمونی خودش را در تصمیم گیری درباره "پوشش تو " ، "بدن تو" و حتی "زندگی تو" ، به رخ بکشد و تو هر روز را باید با همه این ها زندگی و مبارزه کنی ، فقط چون یک دختری و تصمیمش هم به انتخاب خودت نبوده است . انگار که همه زن ها و دخترهای کشورهای دنیا که در اکثریت مطلقشان حجاب اجباری وجود ندارد ، با این سطح پایین از امنیت رو به رو باشند . راحت ترین کار ، همین تقلیل مسئله به حجاب و انداختن تقصیر به گردن خود دخترهاست . آن وقت دیگر هیچ مسئولیتی گردن ما نمی افتد ، ما آدم های بی تفاوت ِ جامعه که وقتی پای "زن" وسط می آید ، حسادت را به غیرت و خشونت را به واکنش طبیعی در برابر بی حجابی تقلیل می دهیم و برای همین است که بعد از سی و چند سال حجاب اجباری مشکل امنیت پایین زن ها و دخترهایمان حل نشده باقی مانده . وقتی سطح اخلاق مداری و همبستگی اجتماعی در یک جامعه کاهش می یابد ، هرچند همه افراد جامعه متضرر می شوند ، ولی زن ها و دخترها بیشتر از این مسئله متضرر می شوند ، بویژه وقتی که امنیت لازم ِ آن ها توسط نهادهای ذیربط تامین نمی شود ، وقتی که قوانین هم چندان از زنان و دختران حمایت نمی کند .
۹/۱۰/۱۳۹۲

ریشخند بزرگ

زمینه :
بگذار از حرارت افکاری که در ذهنم شعله می کشند ، به سرمای خواب پناه ببرم . تاریکی سرد است ، تاریکی همیشه برای من سرد بوده است . پلک هایم را که روی هم می گذارم ، سردم می شود . من از گرما بیزارم ، حکایت سرما را باید از آن پیرمرد کارتن خواب زیر پل شنید . دنیا جای تعادل نیست . آن ترازویی که بر سر عدالتخانه ها نصب می کنند ، بیشتر شبیه ریشخند بزرگ دنیا به آدم هاست ، تصویر کج و معوجی از آنچه باید باشد و نیست .