۹/۰۱/۱۳۹۳

بازی نور و صدا

زمینه :
هر شهری، یک نقطه عطف دارد در خاطره های آدم. نقطه عطف هایی که الزاما هم شاید بر "بهترین خاطره" ات از آن شهر منطبق نباشد، ولی پررنگ می شود، نقطه عطف می شود و نمودار حال درونی آدم قبل و بعد از آن نقطه فرق می کند!

 باید دختر باشی تا بفهمی چه لذتی دارد، تنهایی نشستن در ایستگاه خط واحد یکی از بلوارهای اصلی شهر و تماشای رفت و آمد آدم ها و ماشین ها. تماشای نور، نور شهر، نور چراغ ها، هیاهوها و زندگی هایی که بی حساب و کتاب توی خیابان ها ریخته اند. کاری که نمی شود هر زمان و هر مکان انجامش داد. متلک بارانت می کنند، پشت سرت حرف در می آورند، مزاحمت می شوند، حتی می آیند کنار دستت می نشینند و شماره می دهند. یک شهرهایی مثل کرمان، شب که می شود، اوضاع وخیم تر هم هست. باید برای تنها نشستنت، بهانه داشته باشی، بهانه ای موجه و دهان پر کن، وگرنه نمی شود همین طور تنهایی روی نیمکت های حاشیه پیاده رو بلوار جمهوری بنشینی و رفت و آمد آدم ها را تماشا کنی، نمی شود تنهایی روی نیمکت های پارک بنشینی و مخاطب کنسرت پرندگان و فواره ها باشی، گاهی وقت ها آنقدر مزاحمت می شوند که عطایش را به لقایش می بخشی.

 یکی از شب های تابستان کرمان، بعد از آنکه پیاده "شفا" و "هزار و یک شب" را گز کرده بودم، در آن برهوت تاکسی که شب ها کرمان به آن تبدیل می شد، روی نیمکت ایستگاه خط واحد بلوار جمهوری نشستم تا بلکه خط واحد سر برسد و مرا به خانه ام بازگرداند. آنوقت بود که تازه فهمیدم یکی از خواسته های کوچک پررنگ ته ذهنم، مثل دانه شنی که سبک شده باشد و از کف دریا نرم و آرام همین طور بالا بیاید و به سطح برسد، نه تنها از اعماق به سطح ذهنم آمده که دارد تحقق پیدا می کند: تماشای بی دغدغه شب های شهر. دلم برای آن نورها و هیاهوها تنگ شده.
۸/۰۶/۱۳۹۳

کشفی نو ...

همیشه وقتی اسم "همشهری داستان" را می شنیدم، یک نشریه شل و ول در ابعاد آ چهار در ذهنم مجسم می شد که لابد صفحاتش را با یک مشت داستان پر کرده اند و ذهنیتی که ناخودآگاه از این کلمه "داستان" برایم ایجاد شده بود، چیزی جز قصه "بز زنگوله پا" و "حسنی نگو، بلا بگو" نبود!!! اما وقتی کسی مثل "مسعود بهنود" از اعتیادش به این ماهنامه صحبت می کند، آن وقت آدم کنجکاو می شود برود از روزنامه فروشی بپرسد "همشهری داستان" هم می آورید؟!

راستش را بخواهید، وقتی برای بار اول با "همشهری داستان" رو به رو شدم، آنقدر به نظرم خوش دست و خوش قیافه آمد که دلم می خواست مدام توی دستم بگیرم و بخوانمش!!! واقعا نمی دانستم ابعاد و اندازه گوگولی مگولی، تا این حد می تواند آدم را به مطالعه تشویق کند!!! ابعادش کمی از کتاب های معمولی کوچکتر است و قطرش به اندازه یک کتاب 250 صفحه ای که اصلا هم شل و ول نیست! پر از داستان های جذاب و دوست داشتنی که با قلم هایی توانا و دل هایی با احساس نوشته شده. نوشته هایی که بعضا روایت های واقعی آدم هایی است که روزی روی این کره خاکی زیسته یا می زیند و گه گاه اشک آدم را در می آورند.

دلم می خواهد بدانم در شهر کوچک ما، دقیقا چه کسانی این ماهنامه را خریداری می کنند و می خوانند. چه شکلی اند، چه وقت هایی "داستان" را دستشان می گیرند و شروع به خواندن می کنند، احساساتشان چگونه است، دغدغه هایشان چیست، به چه چیزهایی فکر می کنند. یک وقت هایی که "داستان" را دستم می گیرم و شروع به خواندن می کنم، خیالم پر می کشد به تک تک خانه های شهر کوچکمان که در گوشه ای از آن ها، همشهری داستان هم هست، نمی دانم چرا؟! 
۶/۳۰/۱۳۹۳

مردم، دوست داشتنی اند ...

زمینه :
روبه روی قفسه ها ایستاده ام و در عالم خودم سیر می کنم، که صدای زنی از پشت سرم، مرا از لا به لای کتاب های توی قفسه ها، بیرون می کشد: "غذاهای هندی تندند نه؟!" نگاهی به کتاب توی دست هایش می اندازم، فقط عکس اشتهاآور خوراکی ها را می بینم، بر بستری از رنگ نارنجی و قرمز. آدم را به یاد گرمایی می اندازد که از میز ناهارخوری خانواده ها، برمی خیزد و به هوا می رود، وقتی خیلی احساس شادی و صمیمیت می کنند. می گویم: "نمی دانم، من شنیده ام که تندند." اخم هایش را در هم می کند، تصاویر روی جلد، تحریکش کرده، اما پیداست که غذای تند نمی خواهد. سرم را دوباره به سمت قفسه ها برمی گردانم و تمرکزم را لای دریای نام ها، غرق می کنم. دوباره با صدای همان دختر به سطح می آیم: "کتاب هایتان را کرایه نمی دهید؟" تعجب می کنم! تا به حال ندیده ام کسی در یک کتابفروشی، چنین درخواستی داشته باشد. مسئول فروش مکث می کند، تردید دارد، باید از صاحب فروشگاه بپرسد. دختر اصرار می کند و مسئول فروش جواب منفی می دهد. می گوید: "می خواهم آشپزی کنم، علاوه بر کتاب های آشپزی، وسعم نمی رسد رمان هم بخرم، رمان ها گران هستند!" مسئول فروش باز هم جواب منفی می دهد. می گویم:" چرا عضو کتابخانه نمی شوید؟" پاسخی می دهد که از پیش می دانستم:"عضو کتابخانه ملی هستم، اما کتاب هایشان خیلی قدیمی است، کتاب هایی که اینجا پیدا می شود، در کتابخانه ها پیدا نمی شود."
.
.
.
 مسئول فروش می گوید: "اینجا گاهی پدر و مادرها برای بچه هایشان، سیصد، چهارصد هزار تومان لوازم التحریر می خرند."
.
.
.
 مسئول فروش می گوید: "قبلا فقط سلیقه های مثل خودم را می پسندیدم، کسانی که مثل خودم فکر می کردند، کتاب می خواندند و فیلم می دیدند. ولی حالا، همه سلیقه ها را دوست دارم. مردم، دوست داشتنی اند."
۶/۱۰/۱۳۹۳

دوباره زندگی خواهم کرد

زمینه :
می دانم،
 می دانم که پس از مرگ دوباره زندگی خواهم کرد،
 آزاد، رها، شاید بال هم داشته باشم،
 وگرنه اینهمه آرزوی محال، از کجا در وجود من ریشه می دواند؟!
 حتما یک جایی هست، برای تحققِ آرزوهایی که هرگز برآورده نمی شوند،
 وگرنه، پس فایده شان چیست؟!
می دانم، که آن کودک ایزدی خفته بر تخت که خورشید سوی چشمانش را ستانده بود،
 یک روز از بستر مرگ برخواهد خاست،
پدر و مادرش را خواهد یافت با سرهایی استوار، روی بدن هایشان،
 می دانم، آن نوزاد فلسطینی خفته در زیر آوار، یک روز برخواهد خاست،
 در سرزمینی که خاکش را جنگنده های اف 16 شخم نمی زنند،
 می دانم، یک جایی هست که وقتی  از مهربانی خدا حرف می زنیم،
هیچ کس نمی گوید که رنج ها، کفاره گناهانند،
 کسی نیست که از گناه کودکان کار و بچه های سرطان و بچه های جنگ بپرسد،
جایی که خدا را نه فقط از نشانه هایش،
که از خودش، چهره اش،صدایش،  نورش، آغوشش، می توان شناخت،
خدایی که با زبان و دهان خودش پاسخ می دهد،
بهترین پاسخی که تا بحال به پرسشی داده شده...
۶/۰۷/۱۳۹۳

از عمق به سطح

زمینه :
خواب ها از اعماق ناخودآگاه آدم خبر می دهند. از روزها و مکان ها و آدم ها و خاطره هایی که فکر می کنی فراموش شده اند، اما مثل تکه های غرق شده زنگ زده یک کشتی، گاهی هم با گردابی و طوفانی به سطح دریا بازمی گردند و به آدم حسی می دهند، درست شبیه تماشای بقایای یک کشتی غرق شده. احساس ِ غمگین ِ از دست رفتن ِ چیزی که یک روز مثل ساکنان یک کشتی غرق شده، زنده و حاضر بوده. مثل تماشای عکس سیاه و سفیدی که آدم هایش یک در میان، زیر خاک خفته اند و تو به روزهایی فکر می کنی که آدم های توی عکس، رنگی بوده اند و نه سیاه و سفید.
۵/۲۱/۱۳۹۳

از مکان های آشنا

زمینه :
یک کتابفروشی هست در خیابان شریعتی کرمان، بعد از چهارراه کاظمی که هنوز اسمش را نمی دانم. فروشندگانش دو مرد حدود پنجاه، شصت ساله هستند که خیلی به عموهای مهربان، یا شاید هم دایی های مهربان شباهت دارند. بعضی وقت ها هم رمان های کمیاب خوبی آنجا پیدا می شود، ولی چیزی که باعث شاخص شدنش می شود، بیشتر از آنکه کتاب هایش باشند، فروشندگانش هستند. "عموهای مهربانی" که آدم را حسابی تحویل می گیرند، می توانی درباره کتاب و رمان و کتابفروشی و امثالهم، با آن ها گپ دوستانه بزنی و حتی یک وقت هایی بهت کتاب هم معرفی می کنند، که بیا این را بخوان من خوانده ام. تازه به من می گوید:" اگر خواندی و خوشت نیامد، پسش بیاور." !!! یک وقت هایی هم با هم یک به دو می کنند. وقتی کتاب "سگ سالی" بلقیس سلیمانی را به اشتباه در کامپیوترشان "سگ سگالی" وارد کرده اند، خیلی برایشان مهم است که بگویند کار خودشان نبوده و تقصیر خانم منشی است. شب یلدا هم وقتی خواهر زاده ها و برادر زاده هایشان کتابفروشی را روی سرشان گذاشته اند و دور هم تخمه می شکنند و از عمو جان طلب عیدی (!) می کنند، عموی محترم با مهربانی تو را هم به رفتن به میان جمع برادرزاده ها و خواهر زاده ها دعوت می کند، انگار که تو هم به اندازه آن ها برایش "مهم" و "آشنا" باشی، هرچند نیستی، ولی امواج مثبتی است که گیرنده هایت از رفتار "عموی کتابفروش" دریافت می کند و باعث می شود که هربار می روی چهارراه کاظمی سراغ پارچه فروشی ها، بدون دو سه تا کتاب جدید برنگردی، چون محال است آدم پایش به آن طرف ها برسد، ولی سراغی از مغازه عموجان نگیرد، و محال تر (!) آنکه پایت که به مغازه عموجان رسید، محال است دست خالی بیرون بیایی و با همه این اوصاف، بیچاره جیب مبارک!!!

نقدی بر دفترچه ممنوع

زمینه :
رمان "دفترچه ممنوع" اثر "آلبا دسس په دس" ترجمه "بهمن فرزانه" را بسیار دوست داشتم. به تصویر کشیدن داستان زندگی یک مادر که در عین حال که نظام مردسالارانه حاکم بر تقسیم نقش ها در خانواده را در معرض نمایش می گذارد و نقد می کند، از اعتدال هم خارج نمی شود و به ورطه افراط نمی افتد، تا آنجا که بعضا ما را به ابراز همدردی با شخصیت های مرد داستان وا می دارد: "جایی که والریا دختر و پسرش را با هم مقایسه می کند و می گوید که هیچ کس از دخترش در سن 20 سالگی انتظاری ندارد، ولی پسرش باید بار خانواده (از نظر اقتصادی) را به دوش بکشد و باید بابت این مسئله قبل از ازدواج بصورت مداوم دچار تشویش و اضطراب باشد" و با این اشاره ظریف به خوبی نشان می دهد که نظام مردسالار حاکم بر تعریف نقش های زن و مرد در خانواده، نه تنها به زیان زن ها، بلکه به زیان مردها نیز تمام می شود و در عین حال، همه این اشارات از طرف زنی است که خود بخاطر نیاز مالی خانواده مجبور است هم در بیرون از خانه کار کند و هم در داخل خانه و بواسطه آن ستم مضاعفی را متحمل می شود. در عین حال نویسنده از زن ها، اسطوره نمی سازد، ارزش گذاری و قضاوت هم نمی کند و از مردها هم هیولا نمی سازد، شخصیت ها همه خاکستری اند. چه زن ها و چه مردهای حاضر در داستان، همه ممکن است دست به کارهایی بزنند که از دید مخاطب خوشایند نباشد و غیراخلاقی به نظر بیاید. در این داستان هیچ کس شر مطلق نیست و هیچ کس خیر مطلق نیست، حتی "والریا" به عنوان مادری فداکار که همه زندگی خود را فدای همسر و فرزندانش کرده، از آن تقدسی که او را از حالت عادی انسانیت خارج کند، به دور است، او شباهت بسیاری با مادران جامعه ما دارد و خود او نقش موثری در بازتولید نظام مردسالار در زندگی خودش و تحمیل آن ها به زندگی دخترش ایفا می کند و حتی او هم خاکستری است.

 به علاوه نویسنده در این کتاب، اختلاف نسل ها و عدم وجود درک مشترک میان پدر و مادرها و فرزندان، بحران دوران گذر از مدرنیته به سنت که می توان "والریا" را به عنوان نماد این دوره گذار دانست که به گفته خودش رابطی است میان مادر و دخترش که به ترتیب نمادهای سنت و مدرنیته هستند و همچنین نقش نظام مردسالار در سرد شدن روابط زناشویی و نقش موثر خودِ زنان در پذیرش و بازتولید این نظام مردسالار را به خوبی در معرض نمایش می گذارد.

 مطالعه این کتاب را نه فقط به خانم ها، بلکه به آقایان هم به شدت توصیه می کنم، چرا که تطابق عجیبی با شرایط فعلی جامعه ما دارد و شاید بتواند، درک بهتری از مسائل زندگی مشترک و دغدغه های خانم ها، به آقایان بدهد، برای داشتن زندگی بهتر و با احساس خوشبختی بیشتر.

گزیده هایی از کتاب:
 "مردها همیشه می گویند: "وای اگر دختر من ... وای اگر دختر من ..."
 می گویند:"هرگز چنین اجازه ای نمی دهم. البته گفتن جمله "اجازه نمی دهم"
خیلی آسان است. ولی به هر حال بعضی چیزها اتفاق می افتد و دخترانی که آن کارها را می کننددختران همان پدرانی هستند که چنین تهدیدهایی کرده اند."

 "بعد ناگهان به حال خودم برگشتم، منطقی شدم، می خواستم به خانه بدوم و به او حالی کنم که هرگز کسی نمی تواند اجناسی به این گرانی بخرد، دیوانگی محض است، قیمت یک کیف نباید به اندازه حقوق یک ماه یک مرد باشد. هیچ زنی شهامت نخواهد داشت چنین کیفی را در دست بگیرد. ولی در جواب به نظرم می رسید که صدای خنده "میرلا" را می شنوم، مغازه ها مملو از مردمی است که نه تنها مثل من اشیا را نگاه می کنند، بلکه به آسانی آن ها را انتخاب کرده و می خرند."

 "- ماما، چرا نمی خواهی من هرطور خودم می خواهم خوشحال باشم؟ جواب دادم:" خوشبختی به آن معنی که تو خیال می کنی، وجود ندارد. من این را از روی تجربه می گویم. گفت: ولی تو فقط تجربه یک زندگی را داری، زندگی خودت را. چرا نمی خواهی دست کم من هم تجربه خودم را داشته باشم."

رفتن ِ مداوم

زندگی آدمیزاد، همیشه سرشار است از دل کندن ها. پر از عادت هایی که باید ترکشان کنی، دلبستگی هایی که باید رهایشان کنی. حتی اگر خودت را توی اتاق حبس کنی، باز هم از این "رفتن" ِ مداوم، گریزی نیست.

 قبولی من در دانشگاهی که در شهر خودم نبود، در کنار خانه و خانواده ام نبود، به من چیزهایی اضافه کرد که امروز مجبورم به این فکر کنم که دل کندن از آن ها چقدر ناعادلانه است. منی که در تمام طول این چهار سال، هنگام رفتن از کرمان به شهر خودم، بغض می کردم و هنگام بازگشتن از شهرم به کرمان، باز هم بغض می کردم و رفت و آمد مداوم روی این خطی که هر دوطرفش خانه ام بود، هرگز برایم عادی نشد، هرگز وجه دردناکش را از دست نداد. وجه دردناک "فاصله"، و اینکه بشر با همه پیشرفت های چشمگیر علمی اش، هنوز مقهور "فاصله" است. فاصله ای که به من استقلال داد، تا آنچه را که هجده سال از خانواده ام آموخته بودم، به عرصه ظهور برسانم، مستقلانه تصمیم بگیرم و پای تبعات تصمیماتم بایستم. فاصله ای که برایم دوستان تازه و خاطرات تازه و روزهای تازه و مکان های تازه به ارمغان آورد. فاصله ای که به لطف پدرم و خانواده ام، برایم خانه ای دوم، به ارمغان آورد که همیشه دوستش داشتم. فاصله ای که دنیایم را بزرگ تر کرد و خوب که نگاه می کنم، می بینم "من" ِ امروز، بسیار بزرگ تر از اویی است که چهار و اندی سال پیش، پا به این شهر گذاشت. مدام می خواهم فرار کنم از این واقعیت تلخ، که این روزهای خوش "کرمان" و "دانشگاه باهنر" که هر روزش برایم بهترین روزهای زندگی بود و در لحظه می دانستم که این روزها، بهترین روزهای زندگی ام است، رو به اتمام است. انگار که ساعت شنی را جلوی رویت گذاشته باشند و فرو افتادن دانه های شن را با چشمان خودت نظاره گر باشی و برای متوقف کردنشان هیچ کاری از دستت بر نیاید. دلم برای همه آدم هایی که در این چهار و اندی سال، پا به زندگیم گذاشتند تنگ می شود. حتی آن هایی که تنها نقششان این بود که از جلوی چشمانم عبور کنند. مثل صحنه تئاتری که بدون وجود هر یک از اجزایش، چیزی کم دارد. حتی تابلوی نقاشی آویخته به دیوار، در گوشه سمت راست صحنه هم اهمیت خودش را دارد. دلم برای در و دیوارها و خیابان ها هم تنگ می شود. دلم برای خودم، برای روزهایم، برای خانه ام، برای کوچه منتهی به خانه ام، برای خیابان های کرمان، برای آدم ها و ماشین های این شهر تنگ می شود. چه رسد به نزدیک ترها. چه رسد به کسانی که چهارسال همکلاسی ام بودند، کسانی که چهار سال بهترین دوستانم بودند، کسانی که چهارسال به دیدنشان عادت کردم و حالا باید تمام این صحنه و بازیگرهایش را بگذارم و بروم. قانون زندگی همین است. حتی اگر صحنه عوض نشود، بازیگرها عوض می شوند و تو باید مدام دل بکنی و دوباره دل ببندی و باز دل بکنی. اینجا هیچ چیز همیشگی نیست.
۲/۱۳/۱۳۹۳

رد کردگی

زمینه :
حالا که لم داده ام جلوی لپ تاپ و دارم این ها را می نویسم، چند متر آن طرف تر (یعنی به اندازه قد من) پاهایم دارند برای خودشان با یک کتابی که نمی دانم چیست ولی می دانم که کف اتاق به حال خودش رها شده، بازی می کنند. قاعدتا فردا صبح باید بروم پروژه ام را برای درس تونل ارائه کنم. این سومین بار است که در طول این چهار و اندی سال تحصیلات عالیه (!) به امر خطیر پاور پوینت ساختن و پروژه ارائه کردن می پردازم و سومین بار است که به همگروهی هایم می گویم: "خیالتان نباشد، کار خودم است." و متعاقبا کمی تا قسمتی پدرم و یا حتی کمی هم مادرم، در می آید. ولی خب آخرش که ارائه آدم خوب از آب در می آید حس خوبی دارد. من فکر می کنم یکی از عوامل بدبختی این مملکت همین امثال من هستیم. اوه، ببخشید یک لحظه!!!
 .
 .
 .
 یکمرتبه از ذهنم گذشت نکند کتاب مذکور رمانی، چیزی باشد که بنده اینطور غیرمحترمانه برخورد می کنم، رفتم نگاه کردم، دیدم رمان نیست و فقط یک کتاب درسی است و می توانم به برخورد غیر محترمانه ام با پاهای مبارک، ادامه بدهم. بله، داشتم می گفتم، یکی از عوامل بدبختی این مملکت همین امثال من هستیم، همین مایی که تن به کار گروهی نمی دهیم، و هرچقدر همگروهی متعهد و اخلاق مدارمان اصرار می کند که خب یک کاری هم بگو من انجام بدهم، انکار می کنیم و همچنان یک پای مرغمان را روی میز می کوبیم و با بادی در غبغب، افاضات می کنیم که خودمان باید انجامش دهیم. می گویند، ایرانی ها کار گروهی بلد نیستند، و بخاطر همین هم هست که تا یک دیکتاتوری، چیزی، بالای سرشان نباشد، اموراتشان نمی گذرد. می خواهم اعتراف کنم، همه اش زیر سر من است. بله، من یک قاتل دموکراسی ام که تن به کار گروهی نمی دهم، و حالا زمان آن رسیده که پس از آگاهی از این مقوله دردناک، به شیون و زاری و بصورت خلاصه به "کولی بازی" های خاص خودم بپردازم، لطفا بروید، بگذارید به تنهایی در اندوه خویش مستغرق باشم!
۱/۲۳/۱۳۹۳

زندگی در پیش رو

من زیاد درباره نویسنده ها فکر می کنم، مخصوصا آن هایی که بیشتر دوستشان دارم. بعضی هایشان ملموس ترند، یا شاید هم این شخصیت هایشان هستند که ملموس ترند و آدم به جای خودشان اشتباهی می گیرد. به نظرم "رومن گاری" باید مرد طناز مهربانی باشد، این را می شود از آثارش به راحتی فهمید. نمی شود که جور دیگری باشد. از این ها که خیلی مهربانند و میان حرف هایشان عبارت های عامیانه و ظرافت های زیبای خنده دار، به کار می برند. راستش را بخواهید، یک وقت هایی تصور می کنم که نکند رومن گاری یکی از آن آدم های از جامعه گریزان و بداخلاق و عصاقورت داده ای باشد که وقتی روی کاغذ می آیند، زمین تا آسمان با خودِ غیر کاغذیشان متفاوتند، یعنی اگر جان به جانشان کنی، نمی توانند ذره ای شبیه چیزی باشند که روی کاغذ هستند. دست خودشان هم نیست. آدمی که بلد باشد بنویسد، روی کاغذ محدودیت هایش کمتر می شود. می تواند عصایی که قورت داده را بالا بیاورد، گوشه اتاق تف کند، آن وقت با خودش راحت باشد. حتی روی کاغذ راحت تر می شود گریه کرد. با اینحال اینکه رومن گاری از آن آدم هایی باشد که روی کاغذ دلچسب ترند، ناامید کننده است. مثلا می توانم داستایوفسکی را آدم بیماری تصور کنم که طناز هم نیست، ولی از تصور اینکه وقتی آن جملات شگفت انگیز را درباره ناعادلانه بودن مجازات اعدام در "ابله" اش می نوشته، در واقع خاطرات خودش را پای چوبه دار بازگو می کرده، مو به تنم راست می شود. آدم برای نویسنده بودن هم باید زیاد ببیند و هم باید خوب ببیند. بعضی ها زیاد می بینند، ولی خوب نمی بینند، این ها هیچوقت نویسنده نمی شوند. هاینریش بل، از این آدم های فلسفه باف است، از این ها که به طرز فیلسوفانه ای دلشان برای ترک دیوار هم می سوزد و بدبختی اینجاست که خیلی بیشتر از ترک دیوار را دیده است، در حد یک جنگ جهانی، آن وقت مسلما خیلی چیزهای بهتری دارد برای به تصویر کشیدن تا اینکه بخواهد استعداد هنری اش را در قالب دل سوزاندن برای ترک دیوار به رخ بکشد. همین عباس معروفی خودمان، از این آدم های عاشق پیشه ای است که حس می کنی هر لحظه ممکن است چینی تنهاییشان ترک بردارد، باید آهسته قدم برداشت. یا مثلا گابریل گارسیا مارکز، به نظرم آدم خشنی می آید، زیاد اهل مصالحه نیست. از اینهاست که پایش برسد، برمی گردند و می گویند: "همینست که هست." حالا چرا این ها را می نویسم؟! بخاطر این است که به تازگی "زندگی در پیش رو" ی "رومن گاری" را تمام کرده ام. آنقدر همه چیز در این کتاب زنده است و آنقدر یک چیزی شبیه رومن گاری در پشت جملات کتاب وول می خورند (چیزی که کم و بیش در "خداحافظ گاری کوپر" اش هم وول می خورد.) که آدم حس می کند، خیانت بزرگی کرده در حق این کتاب و نویسنده اش، اگر نیاید اینجا و چهار کلمه درباره آنهمه زندگی، با تمام مصایبش، با تمام محتوم بودنش و با تمام شگفتی هایش با تمام اختیار و عدم اختیارش که از آن کتاب فوران می کند و توی صورتت می پاشد، صحبت نکند.
۱۲/۱۹/۱۳۹۲

فاجعه قرن!!!!!!

زمینه :
"عطر" مسئله رمانتیک و نوستالژیکی است. کلا "احساس" آدمیزاد به "بوها" بیشتر حساس است. کافی است توی خانه ات لمیده باشی و زن همسایه درحال آب و جاروی حیاط باشد و بوی نم به مشامت برسد، آن وقت انگار که سوار ماشین زمانی، روزها و خاطره ها با سرعت هرچه تمامتر از برابر دیدگانت می گذرد. حتی عاشق پیشه ها هم وقتی می خواهند رمانتیک بازی در بیاورند، به هم "عطر" هدیه می دهند. حتی این ها که کارشان تور کردن دخترهای جوان است، می دانند بوی عطرشان باید یک چیز رمانتیک دختر پسندی باشد که از سه فرسخی به مشام برسد. کلا "بو" مسئله مهمی است. "عطر خوب" حال آدم را بهتر می کند.

از وقتی که قیمت دلار سه برابر شد و متعاقبا قیمت عطرها هم سر به فلک کشید، به شخصه دور انواع و اقسام رمانتیک بازی ها را خط کشیدم، چرا که بودجه ای که قبلا صرف خرید عطر می کردم، قاعدتا باید صرف خرید چیزی می شد که دست کمی از "الکل ناخالص" نداشت، در نتیجه کل داستان را بی خیال شدم. تا همین دیروز که تصادفا وارد مغازه ای شدم با قیمت های بسیار ارزان و باور نکردنی، آن هم بخاطر اینکه موعد چک های صاحب مغازه نزدیک بود و چاره ای نداشت جز اینکه به سود کمتر قانع شود. خب انصاف بدهید در یک چنین شرایطی بشر وسوسه می شود و من نیز از این مسئله مستثنی نیستم. با خودم تصمیم گرفتم بعد از مدت ها یک عطر خوب و دوست داشتنی بخرم. بدی اش این بود که فروشنده در تست کردن عطرها خست زیادی به خرج می داد و بنده هم که از حساسیت فصلی رنج می برم، یحتمل در آن لحظه نیمی از توانایی بویایی خویش را از کف داده و نادانسته با نیم دیگر مشغول بو کشیدن ِ هرچه بیشتر بودم. در این اثنا یکی از عطرها را پسندیدم و خوش خوشان پولش را پرداخت کردم و خرامان خرامان به خانه آمدم و چنان که به خانه رسیدم، نیمه دیگر توانایی بویایی ام به راه افتاد و دانستم که ای دریغ، عطر مذکور دقیقا همان بویی را می دهد که من همیشه از آن متنفر بودم و در کار خود ماندم که چطور منی که به این سادگی ها عطر نمی خریدم و هرگز به راحتی تسلیم صحنه آرایی های خطرناک فروشنده های عطر نمی شدم و سلیقه بسیار مشکل پسندی در عرصه عطرخَری داشتم، چطور به چنین ذلتی تن داده و چنین دست و پاچلفتی بازی ای در آورده ام که از اندوهش باید ماه ها زانوی غم به بغل گرفت. حیف آنهمه پول، در این بحران مالی. دارم با خودم فکر می کنم این تولیدی های مایع دستشویی، خصوصا انواع "سبز رنگش" در عرصه "عطر" و "بو" همیشه موفق تر از کمپانی های عطر عمل می کنند!!!! سازندگان عطر فقط می توانند بوهایی با پس زمینه "سبزیجات" تولید کنند،یعنی مشام من اینطور برداشت می کند از مسئله، اگر می توانستند بوی "مایع دستشویی سبز رنگ" تولید کنند، یک بوی خنک ِ تازه ی ملایم،که هیچ رقمه بوی الکل از هیچ کجایش بیرون نمی زند، من حتما مشتری می شدم!!!! تازه حالا که خواسته اند خلاقیت به خرج دهند، عطر "چوب" تولید کرده اند، آدم وقتی بویش می کشد، یاد شاخه درختی در جنگل می افتد که یک نفر دارد به ارتعاشش می آورد و مدام صدای چوب سفت و سختی در حال ارتعاش می دهد. هرچند، ابتکار خوبی است، ولی به پای مایع دستشویی سبز رنگ، نمی رسد، عمرا!!!
۱۲/۱۸/۱۳۹۲

8 مارس، روز جهانی زن

زمینه :
راستش را بخواهید، مزاحمت های فیزیکی یا کلامی خیابانی،متاسفانه برای دخترها یک اتفاق روزمره است و برای من هم. اما بیشتر از نفس مزاحمت ها، چیزی که این روزها آزارم می دهد، "بی تفاوتی" است. روزی که هنگام رد شدن از خیابان بازویم توسط مشت های یک پسر جوان نواخته شد، چیزی که بیشتر از ضربه آن مشت ها آزارم داد، نگاه مردی بود که آن طرف خیابان با بی تفاوتی نظاره گر واقعه بود، انگار که صحنه ای از یک تئاتر خیابانی را تماشا می کند. و در نهایت من در عرصه دفاع از خودم "تنها" بودم. انگار که غیرت مردان سرزمین ما که روزگاری اجازه نمی داد، کسی به دختر همسایه نگاه چپ بیندازد، حالا آنقدر ترسو و حقیر شده که زورش تنها به موها و لباس و آرایش خواهر و همسر و مادر خودش می رسد و نه بیشتر. مانده ام این چه رسمی است که به ما دخترها از اوان نوجوانی، از همان زمانی که آنقدر بزرگ می شویم که در تیررس نگاه های هرزه قرار بگیریم، به ما یاد می دهد، در برابر همه اهانت ها و تحقیرها و اذیت و آزارهای آدم های غریبه توی خیابان، سکوت کن، مبادا عفتت جریحه دار شود. در برابر تجاوزهایی که به حریم خصوصی ات می شود، سکوت کن، مبادا حرمت زنانگی ات بر باد رود، که مقصر هر اهانت و توهین و تحقیر را لابد باید در پوشش و آرایش و خنده های بلند خودم جستجو کنم! راستش را بخواهید، درد آن مشت ها از یادم رفته ولی درد آن نگاه بی تفاوت که مثل پیکانی مدام در قلبم فرو می رود، از یادم نمی رود. خیلی بد است که حالا دیگر حتی نمی توان اعتماد کرد به مکان های شلوغ! حالا دیگر از مکان های خلوت و شلوغ به یک اندازه باید ترسید، که غیرت مندان سرزمین من زورشان به بیشتر از حجاب زن و بچه هایشان نمی رسد. درست فهمیده اید، این ها را از سر درد می نویسم. با همه این ها، این را خوب می دانم که مزاحمت ها و بی احترامی ها را باید پاسخ گفت، نمی شود که من راه بروم و مایه تفریح عده ای باشم که وجودشان به ارزنی نمی ارزد، و سکوت کنم. من این متن را برای همجنسان خودم می نویسم، اینهمه سکوت کرده ایم، در برابر متلک ها، مزاحمت ها، چه فایده؟! شاید وقتش رسیده باشد که متناسب با شان و شخصیت خودمان، به آدم های مزاحم بفهمانیم، کارشان صرفا یک اهانت بی جواب یک طرفه نیست. و من آن شب، حتی لحظه ای که به آن جوان گفتم: "سرزمینی که جوانش تو باشی، ویرانه ای بیش نخواهد بود." تنها بودم، با اینحال، آن جوان هم حرفی برای گفتن نداشت، همین که راهش را کشید و رفت، فکر می کنم، یک روز فکر خواهد کرد به حرف من ...
۱۲/۱۴/۱۳۹۲

برای پنج سالگی درمه

می گویند بچه ها از یک سنی به بعد، زود بزرگ می شوند. یکهو چشمت را باز می کنی و می بینی یک جوان رعنای قد بلند جلوی رویت ایستاده و مسئله تا به حدی بحرانی می شود که اگر بخواهی ببوسی اش یا دستت را بیندازی دور گردنش، باید نیم متر خم بشود!!!! انگار نه انگار که بلندی قدش از خمیدگی پشت توست و سیاهی موهایش از سپیدی موهایت. کلا مسئله شاد و غمگینی است، مسئله بزرگ شدن بچه ها. یک طرفش همین "کودکی" است که از دست می رود و این خیلی غمگین است، آدم انگار که گمشده ای دارد، باید مدام میان آلبوم ها دنبال کودک ناز و تپل مپل و خوش و ادا و شیرین زبانش بگردد و از خودش سوال های فلسفی از قبیل: "یعنی الان کجاست، بپرسد." همه این ها را گفتم که بگویم امروز تولد پنج سالگی "درمه" است و همه این ها که نوشتم درباره بچه آدمیزاد بود و از آنجایی که "درمه" بچه آدمیزاد نیست یا به عبارتی دیگر "آدمیزاد بچه" نیست، در نتیجه هیچ کدام از این ها که گفتم ربطی به تولد "درمه" نداشت و در واقع سر کار بودید!!!!

 تولد "درمه" برای من سراسر خوشحالی است. چرا که عمر "با" یا "بدون" درمه می گذرد و پشت ها خمیده می شوند و موها سپید، ولی "درمه" که باشد، با گذشت هرسال، دل خوش می کنم به اینکه یک سال دیگر هم از مداومت من در امر نوشتن و خوانده شدن توسط کسانی که دوستشان دارم، گذشت و این بسیار دلنشین است. یک سال گذشت و من برای خودم فضایی داشتم تا بخش هایی از وجودم را در آن به ظهور برسانم که شاید هیچوقت جای دیگری فرصت ظهور نمی یافت. اینکه بگوییم "درمه" یکجورهایی بچه من است، اشتباه بزرگی است، چون "درمه" بچه من نیست، خود من است. یک بخش هایی از "وجود" من است که تبدیل به "کلمه" و توسط دیگرانی که "شما" باشید، خوانده شده. آدمی از خوانده شدن لذت می برد، انگار می فهمد که هست، مثل اینست که به صورتش دست می کشد و لمس می کند که انگشتش مثل انگشت اشباح از چهره اش عبور نمی کند. آدم باید بودن خودش را قشنگ "حس" کند. اینقدر این مسئله بودن مهم است که انسان ها می خواهند حتی بعد از مرگ هم باشند. می خواهند یک کار بزرگی کنند، یا چیز بزرگی بیافرینند تا بواسطه آن فراموش نشوند. انسان ها از فراموش شدن می ترسند. از اینکه مثل سنگی کف رودخانه افتاده باشند و جریان آب بی اعتنا از رویشان عبور کند به مقصد دریا، می هراسند، از اینکه از دریای دیگران سهمی نداشته باشند، بیزارند. آدم باید یک جایی را داشته باشد که خودش را به خودش و دیگرانی که دوستشان دارد، یادآوری کند، یک جایی مثل یک "وبلاگ".
۱۲/۰۸/۱۳۹۲

گلی ز هر باغ (شما بخوانید: قاطی پاطی)

اول. این آلبوم جدید چارتار از این هایی است که وقتی برای بار اول می شنوی، گریه ات نمی گیرد. غم دنیا را ناگهانی روی سرت خراب نمی کند، نرم نرم می آید. خرد خرد، یک چیزی مثل سد را درون سینه ات خراب می کند، بعدش سد فرو می ریزد و سیل جاری می شود و آن لحظه است که تو فکر می کنی به همه مکان هایی که می توانستی حالا آنجا باشی و نیستی؛ دلت نمی خواهد دیگر اینجا باشی، دلت بهانه می گیرد، دلش یک جای دیگری می خواهد.

دوم. وبلاگ نوشتن، برای من همیشه یک موضوع خیلی درونی بوده، آنقدر که ارتباط عمیقی میان من و وبلاگم وجود دارد. یک بخش هایی از وجود من اینجا هستند که دوست داشته ام، خیلی جاهای دیگر هم مجال بروز می یافتند، ولی نیافته اند. حتی نوشتن، یا ننوشتن اینجا هم، ارتباط عمیق و پیچیده ای دارد با درونیات من. یکی ازدسته بندی های آدم ها در ذهن من، بر اساس نوع ارتباطشان با وبلاگم صورت می گیرد، کاملا ناخودآگاه. همیشه هروقت حرفی برای گفتن داشته ام یا احساسم به قلیان آمده و قلم یاری کرده، اینجا آمده ام و ذهنیاتم را نوشته ام. حالا اما، یک نفر پیدا شده که وقتی زیاد نمی نویسم، می آید و می نویسد: "کم پیدایی." نه اینکه این مدل آدم های دوست داشتنی اطرافم نباشند، آدم هایی که وقتی نمی نویسم، جویای دلیلش بشوند، آدم هایی که نوشته هایم را دنبال می کنند و بالاخره یک وقتی، یک جایی، علامت می دهند که هی، می خوانمت، این آدم ها دور و برم هستند و دوستشان دارم، ولی این یکی، تمایزاتی دارد. یک جور غریبی است و شاید بیشتر از همه گویای این باشد که آدم ها چه موجودات غریبی هستند، می توانند با وجود کیلومترها فاصله "بودن" و "نبودن" یکدیگر را حس کنند. اینکه با وجود اینهمه فاصله، برای یک نفر آنقدر "باشم" که "نبودنم" را حس کند،بدون آنکه بدانم "چرا" و بدون انکه بخواهم به این فکر کنم که اصلا دلیلی باید وجود داشته باشد یا نه، آنقدر برایم زیباست که فکر کردن به آن، اشکم را در می آورد.

 سوم. دمپخت پلو گوجه، از آن غذاهایی است که برای من هرگز قدیمی نمی شود. از آن غذاهای نوستالژیک و خاطره انگیز که بیشتر از همه بوی مادرم و ظهرهای خانه یمان را می دهد. آن وقت ها، وقتی عموها و عمه ها خانه پدربزرگم جمع می شدند، عمه ام دمپخت درست می کرد و سهم من و دخترعمو و پسرعمویم را در یک سینی می ریخت و سه تا قاشق رویش می گذاشت و یک پیاز را هم چهارقاچ می کرد و کنارش قرار می داد. بنده خدا تقصیری هم نداشت، آن وقت ها نمی دانست ما سه نفر از تمدن بویی نبرده ایم و بر سر یک قاچ پیاز بیشتر یا یک قاشق پلوگوجه اضافه طوری از سر و کول همدیگر بالا می رویم که بی شباهت به جنگ جهانی سوم نیست ! هنوز هم مزه آن غذاها زیر دندانم است. امروز برای خودم دمپخت پلو گوجه درست کردم،یک وقت هایی خاطره ها آنقدر چسبناک به حافظه ات می چسبند، که حتی مزه غذاها را هم عوض می کنند.
۱۱/۲۵/۱۳۹۲

ولنتاین یا سپندار مذگان، مسئله اینست!

زمینه :
راستش را بخواهید این قضیه "ولنتاین" یا "سپندار مذگان"، به نظر من نه تنها نوعی مبارزه علیه "فرهنگ وارداتی" یا "غرب زدگی" نیست، بلکه صرفا یکجور تقلید و دنباله روی با رنگ و لعاب ایرانی از فرهنگ غربی است که طبق معمول هم دیرهنگام اتفاق می افتد. آدم را به یاد مراسم "دختر شایسته اسلامی" می اندازد مثلا. همه این کارها و این تطبیق دادن ها، یکجورهایی مهر تاییدی است بر اینکه ما در برابر فرهنگ غرب احساس کمبود و حقارت می کنیم. اینکه تمام تلاش خود را می کنیم، برای اینکه بگوییم در فرهنگ ایرانی روزی هست به اسم "سپندارمذگان" که همان کارایی های "ولنتاین" را داراست و می تواند جایگزین این روز باشد، از نوع ایرانی اش، یعنی اینکه ما به "ولنتاین" غربی ها غبطه می خوریم و می خواهیم نمونه ایرانی اش را داشته باشیم. مثل وقتی که برای مبارزه با عروسک های "باربی" می رویم و عروسک های "دارا و سارا" تولید می کنیم، با همان نشانه های تجمل گرایانه، با همان گرانی، ولی فقط از نوع ایرانی اش. نمی خواهم بگویم اصل اینکه یک روز جهانی باشد به اسم "روز عشق" و در این روز همه ما به یاد عزیزانمان باشیم، خوب است یا بد، ولی می خواهم بگویم، اینکه درست از زمانی که ولنتاین در مملکت مد می شود، ما بیفتیم دنبال یک جایگزین ایرانی اش، نه تنها مبارزه با غرب زدگی و فرهنگ وارداتی نیست، بلکه تایید عقب ماندگی خودمان و برتری غرب است، خودش یکجور تقلید و دنباله روی است. باید به فکر "زایش" و "آفرینش" از بطن جامعه خودمان باشیم که این هم نیازمند ایجاد زمینه های بسیاری است، یکی اش "خرد گرایی" .
۱۱/۲۴/۱۳۹۲

خروسخوان

زمینه :
با خودم قرار گذاشته ام همین روزها یکبار ساعت هفت صبح خیابان شریعتی را همین طور سرخوش و بی هدف، پیاده گز کنم. آن وقت ها که در سوییت کوچکی در طبقه بالای یک نمایشگاه اتومبیل اوایل خیابان شریعتی زندگی می کردم، می توانستم صبح های زود پاییزی یا بهاری این خیابان را تجربه کنم. یکطور دوست داشتنی است. آدم را به گذشته و آینده می برد و عجیب است که از جمله چیزهایی که خیلی راحت مرا از زمان و مکانم می کَند و به گذشته و آینده می برد، همین صبح های زود در یک فضاها یا زمان های خاص است. آرامش خیابان در مقایسه با ساعات دیگر، و جنب و جوش بچه مدرسه ای ها برای رفتن به مدرسه، یکطور خوبی است. روشنایی خورشید تازه از خواب بیدار شده که هنوز حوصله ندارد روی صورتت تیغ بکشد، و درخت ها در پرتویی از نوری که از یک زاویه جدید می تابد، و اینکه خیابان آنقدر خلوت است که می توانی روی خطوط سنگفرش ها تمرکز کنی، دوست داشتنی است. یک وقت هایی با خودم فکر می کنم، شاید در زندگی های قبلی ام، در این صبح های زود مشغول انجام کارهای دوست داشتنی و مهمی بوده ام که حتی خاطره صبح های مزخرف مدرسه رفتن هم نتوانسته مقهورش کند. مثلا صبح هایی که با شیرکاکائوی داغ در ایوان باغی پر از درخت های خوش بو و گل های رنگارنگ، با یک آهنگ دوست داشتنی "والس" شاید، وقتیکه صدای خنده و بازی بچه ها از آن سوی کوچه باغ ها به گوش برسد،آغاز می شوند، شاید.
۱۱/۲۲/۱۳۹۲

استیصال

زمینه : ,
"جیش العدل" را در فیس بوک سرچ کردم و وارد صفحه ای با همین نام شدم، حاوی بیانیه های گروه جیش العدل. زیر آخرین بیانیه درباره به گروگان گرفتن سربازان ایرانی، از میان کامنت های فحش و استهزا و نفرت و انزجار، بعضی ها هم بودند که به شکلی مستأصل، توام با حفظ احترام(برای اینکه به زعم خودشان باعث نشوند تا افراد این گروه از سر خشم دست به قتل سربازان ایرانی بزنند.)، ملتمسانه، خواهش می کردند که این چند هموطن ایرانی را آزاد کنند. راستش را بخواهید، چشم هایم خیس شد. شاید بخاطر اینکه اوج "استیصال" و "بند نبودن دست یک انسان، به هیچ کجا" را به وضوح لا به لای آن کلمات دیدم. همیشه اینجور مواقع آدم فکر می کند برای نجات چند انسان می شود کاری کرد، حتما راهی هست و وقتی به این فکر می کند که مبادا در همین لحظه ای که ما راحت توی خانه هایمان نشسته ایم، این ها جانشان را از دست بدهند، مثل اینست که میان چهاردیوار بدون مَفر گرفتار آمده باشی و به هرکجا چنگ بیندازی جز صدای برخورد ناخن هایت با صفحات فولادی، اتفاق دیگری رخ ندهد.

از صمیم قلبم آرزو می کنم همین حالا که این ها را می نویسم، مسئولان ذیربط در حال رایزنی یا در حال چاره اندیشی باشند.
۱۱/۱۵/۱۳۹۲

در سوگ شماره های از دست رفته

زمینه :
نه فقط زندگی آدم به "مو" که چه عرض کنم، به "هیچ" بند است، بلکه خیلی چیزهای دیگر هم هستند که به "هیچ" بندند و یا یک وقت هایی ندانم کاری های خودمان به "هیچ" بندشان می کند. مثلا شب سرت را روی بالش می گذاری و صبح دیگر با صدای آلارم مهوع گوشی ات بیدار نمی شوی، چون معلوم نیست بر اثر کدام حادثه ناگواری که در حد فاصل این شب تا صبح رخ داده، گوشی ات سکته کرده و مثل آدم های بیمار که فقط حرف های دیگران را می شنوند و نمی توانند حرف بزنند، فقط می تواند پاسخ تلفن ها را بدهد و حتی از خواندن مسیج ها هم عاجز است. بعد از تلاش های بسیار ولی ناکام برای حفظ شماره هایی که داخل تلفنم ذخیره بودند، گوشی ام را دادم اندرویدش را عوض کنند و حالا بالای سرش نشسته ام و برای شماره های از دست رفته سوگواری می کنم. البته این بلایی است که در چند سال گذشته چندین بار بر سرم آمده و هر بار هم همینقدر ناگهانی. از اینکه آدم ها اس ام اس بزنند و من مجبور باشم برایشان توضیح بدهم که نمی دانم چه کسی دارد اس ام اس می دهد و "خواهش می کنم خودتان را معرفی کنید" ، متنفرم و کسی هم نمی داند چرا متنفرم. شاید بخاطر اینست که احتمالا به آن آدم ها ربطی ندارد که مثلا گوشی من از همان اولش هم چیز مزخرفی بود و اگرچه از همان اول معلوم بود که به دوماه نکشیده از هم طلاق عاطفی می گیریم و برای هم خط و نشان می کشیم، ولی مجبوریم سال ها همدیگر را با همان برخوردهای سگی و نامطبوع تحمل کنیم و تا مدت ها وبال گردن همدیگر باشیم. بدتر از همه اینست که این وسط بعضی ها طلبکار می شوند که "ای بابا، حالا دیگر مرا هم فراموش کرده ای؟" انگار که خودشان و هفت پشت شجره نامه یشان را جلوی آدم حی و حاضر کرده اند، باز هم به جا نیاورده ای. انگار نه انگار که آدم ها چیزهایی بیشتر از یکی دو کلمه زپرتی در یک اس ام اس زپرتی تر هم هستند و همین جنابان ِ شریف ِ طلبکار، سالی یکبار هم احوال آدم را نمی پرسند و حوالی خانه ات خودی نشان نمی دهند، آنقدر که اگر رو در رو هم ببینیشان به جا نمی آوری، چه رسد به دیدار اس ام اسی، حالا هم لابد می خواهند ببینند فلان نمره فلان درست را چند گرفته ای که اگر یک وقت خدایی نکرده نیم نمره بیشتر از خودشان گرفته باشی، بروند از حسادت سر به بیابان بگذارند و هدف دیگری هم ندارند از اس ام اس زدن. البته شما جدی نگیرید، شور قضیه را درآورده ام بلکه شیرین تر باشد ماجرا، ولی صد رحمت به عرق نعنا که وقتی آدم دلپیچه می گیرد، لاجرم یک استکانش را یک نفس باید بالا بکشد. مخلص کلام اینکه "به حساب هایتان برسید، پیش از آنکه به حسابهایتان برسند." و من بچه که بودم نمی فهمیدم معنی این جمله چیست، آنقدر که مدعیان مذهب در این مملکت بی بصیرتند و نمی دانند چه چیزی را نباید به خورد بچه بدهند، باز جای شکرش باقی است، ما با این کتاب های دینی ایام مدرسه، در جوانی و بزرگسالی کافر و مشرک نشدیم. چه ربطی داشت؟!
۱۱/۰۶/۱۳۹۲

طغیان ِ "آن شرلی"

زمینه :

احتمالا نباید چندان عجیب یا غیر منتظره باشد، که وقتی آدمی مثل من به تماشای فیلمی چون Before sunrise می نشیند، بیشتر از آنکه درگیر گفتگوهای طولانی و رمانتیک و فلسفه های جالب و دوست داشتنی و بعضا خسته کننده شخصیت های داستان شود، درگیر سرسبزی مناظر و طبیعت حاشیه شهرها و ساختمان ها و خیابان های سنگفرش می شود و حالش دگرگون می گردد. آنقدر حالی به حالی شده ام که هیچوقت این اندازه نخواسته ام دنیا را ببینم و هیچ وقت به اندازه حالا دلم نخواسته وسط یک تپه یا دشت سرسبز، روی ماسه های نرم ساحل یک دریاچه یا در حاشیه سبز یک رودخانه، بدوم. هیچوقت به اندازه حالا از اینکه نمی توانم ساختمان های سنگی قرون وسطایی کشورهای اروپایی وکلیساهای گوتیک را از نزدیک تماشا کنم، احساس خسران نکرده ام. هیچوقت این اندازه با خودم کلنجار نرفته ام، برای پیدا کردن طبیعت سرسبزی همین حوالی که بتوانم به تنهایی پایم را آنجا بگذارم و بخاطر اینکه یک دخترم احساس عدم امنیت نداشته باشم. و هیچوقت هم به اندازه حالا از اینکه همچین جایی را پیدا نمی کنم، دچار یأس و اندوه نشده ام. هیچوقت به اندازه حالا دلم نخواسته به اصفهان سفر کنم، روی سنگفرش های محله جلفا قدم بزنم و نور سرخ کافی شاپ ها را که روی پیاده رو خزیده اند، تماشا کنم. توی کلیسای وانک راه بروم و صدای آواز خواندن گروه کُر را بشنوم که انگار خدا را پایین می آورد کنار تو، روی همین سنگفرش ها، درست مثل صدای اذان مغرب مسجد "سید"، وقتی که کنار حوض وسط صحنش نشسته باشی و آدم هایی را ببینی از هر قشر که چطور با عجله برای وضو گرفتن به این سمت می آیند و زل بزنی به نور چراغ هایی که توی امواج آب به رقص می افتند، انگار خداست که لبخند می زند.

 دلم می خواهد طلوع آفتاب را در تابستانِ تپه های سرسبزی رو به شرق تماشا کنم. نسیم خنکی گونه هایم را نوازش دهد و من احساس کنم که همه زندگی در همین یک لحظه خلاصه می شود، لحظه ای که آفتاب با اقتدار از پشت کوه ها سر بر می آورد و دامنش را با عدالتی غیرقابل وصف بر همه چیز می گستراند و اندام تنومند درختان کهنسال، تنها چیزی باشد که عدالت آفتاب را خدشه دار می کند و غروب آن روز را به تماشای ویترین های شلوغ ترین و پر هیاهوترین خیابان شهر سپری کنم، جایی که نور ویترین ها آنقدر با اقتدار توی چشم هایت می افتند که غروب آفتاب دلتنگی اش را به هیجان نهفته در زیر پوست شهر می بازد.

یک بار هم یک نفر، وقتی می خواست به شوخی یا جدی، مرا به شخصیت های انیمیشن تشبیه کند، "آن شرلی" را انتخاب کرد. شخصیت غمگینی است به نظرم، شخصیتی بلند پرواز، با رویاهای دست نیافتنی و آرزوهای بزرگ، و امکانات محدود! فکر می کنم، همه انسان ها کم یا زیاد درونشان یکی از این "آن شرلی" ها دارند که اگر بخواهی بهشان فکر کنی، به بُعد غمگینانه خلقت پی می بری و بعدش مأیوس می شوی از اینکه زندگی همینست که هست.
۱۱/۰۴/۱۳۹۲

وقتی جان انسان ها بی ارزش می شود.

زمینه :
اول . سر کلاس سازه های بتن آرمه، پروفسور عیسی سلاجقه به دزدگیرها و پنجره های کوچک کلاس اشاره می کند و با حالتی تاسفبار تاکید می کند که در صورت بروز آتش سوزی، همه ما همینجا خاکستر خواهیم شد. همه فقط نگاه می کنیم، انگار که مرگ حقی است ویژه همسایه.

دوم . اکثر ساختمان های دانشگاه شهید باهنر کرمان دارای بیش از یک راه خروج می باشند. اما متاسفانه، در اغلب ساختمان ها یکی از راه های خروجی قفل و بسته می باشد. گویی که تعداد راه های خروج بیشتر، استهلاک به همراه دارد و مسئولان دانشگاه را به دردسر می اندازد!!!!!

سوم . دکتر رهگذر سر کلاس روش های اجرایی، مدام از مهندسان ناظری می گوید که حتی نمی دانند محل پروژه ای که نظارت آن را به عهده گرفته اند، کجاست؟! و معنی این حرف احداث ساختمان هایی بدون حضور مهندس ناظر و یا در بهترین حالت اجرای ساختمان با وجود مهندس ناظری فاقد مسئولیت های قانونی در صورت بروز تخلف در اجرای ساختمان است، چون همه مسئولیت های قانونی به عهده کسی است که قانونی بودن اجرای ساختمان را با امضایش تایید می کند، در حالی که هرگز پایش را سر ساختمان نگذاشته است.

آخر . حادثه دلخراش جان باختن دو زن در یک کارگاه تولیدی پوشاک بر اثر آتش سوزی، علاوه بر قصور و عدم آمادگی ماموران آتش نشانی، دارای ابعاد گسترده و پنهان دیگری است که ریشه در فساد اداری گسترده و ناکارآمدی دستگاه های اداری و اجرایی ایران دارد. در بند 3-1-2-3 مبحث سوم مقررات ملی ساختمان که به حفاظت ساختمان ها در برابر آتش سوزی اختصاص دارد، تصریح شده است که : "هیچ بنا یا ساختمانی نباید به گونه ای جرح و تعدیل شود یا به تصرفی جدید تغییر داده شود که تعداد، عرض، کارایی یا ایمنی خروج های آن به مقدار کمتر از آنچه که قبلا بوده است، یا در این مقررات برای تصرف جدید تصریح شده است، کاهش یابد."

 در بند 3-1-2-4 این آیین نامه نیز ذکر شده است که: "تمام تجهیزات، افزارها، اقدامات و شرایطی که کارایی و عملکرد درست راه های خروج را کنترل و تضمین می کنند، باید به نحوی طرح و به کار گرفته شوند که در هیچ موردی ایمنی جان انسان ها فقط به یک مورد یا یک وسیله وابسته نگردد، از این رو، هرجا که لازم باشد، باید تدابیر اضافی اتخاذ گردد تا چنانچه یکی از راه های خروج قابل استفاده نبود، یا موثر واقع نشد، راه دیگری به کار آید." و نیز در بند 3-1-2-8 مبحث سوم مقررات ملی ساختمان ذکر شده: "استفاده از هرگونه قفل یا وسیله سدکننده، در مسیرهای خروج که احیانا فرار به موقع را مانع شود، ممنوع است." و در بند 3-1-6-1 تصریح شده که هر طبقه یا هر بخش از یک طبقه در هر بنا باید دست کم دو راه خروج مجزا و دور از هم داشته باشد مگر در مواردی که این مقررات استثنائا وجود راه خروج دوم را الزامی نمی داند. که موارد استثنا غالبا مربوط به زمانی است که در ساختمان از مصالح مقاوم در برابر حریق استفاده شده باشد و یا اینکه واحد مورد نظر بصورت مستقیم بواسطه درب خروجی به حیاط یا خیابان و معبر عمومی دارای دسترسی باشد.


با توجه به ضوابط ذکر شده در مبحث سوم مقررات ملی ساختمان، این سوال پیش می آید که آیا وظیفه دستگاه های نظارتی بر نحوه اجرا و بهره برداری ساختمان ها در کشور، صرفا وضع مقررات است؟! آیا وضع مقررات به این معنی نیست که باید نهادهای قدرتمندی وجود داشته باشند که اجرای این مقررات را ضمانت کنند و بر شیوه اجرای آن نظارت داشته باشند؟! آیا در ایران نهادهای نظارتی کارآمد بر "چگونگی بهره برداری" از ساختمان ها وجود دارد؟! آیا به شهروندان آگاهی های لازم در خصوص چگونگی بهره برداری از ساختمان ها برای حفظ ایمنی ساکنان داده می شود؟ و اگر این اطلاعات در اختیار شهروندان قرار می گیرد، آیا نهاد کارآمدی وجود دارد که شهروندان بتوانند در صورت مشاهده تخلف به آن رجوع کرده و پاسخ مناسب دریافت کنند؟ متاسفانه پاسخ همه سوالات فوق "خیر" است. در ایران نه تنها نهاد کارآمد و قدرتمندی برای نظارت بر چگونگی بهره برداری از ساختمان ها وجود ندارد بلکه نهاد نظارتی بر چگونگی "اجرای" ساختمان ها هم به شدت ضعیف عمل کرده و فساد و پارتی بازی در آن موج می زند، همین است که یک زلزله می تواند یک شبه سی هزار نفر قربانی بگیرد و یا اینکه واحدی در طبقه چندم یک آپارتمان، تبدیل به کارگاه تولیدی فاقد استانداردهای لازم می شود و راه فرار به پشت بامش هم بوسیله اجناس کارگاه های همسایه مسدود می گردد و تا همین حالا که دو نفر جانشان را از دست داده اند، کسی پاسخگوی اینهمه تخطی از قوانین و مقررات نیست و بدتر از همه اینکه مسئولین محترم به جای عذرخواهی پای "مشیت الهی" را وسط می کشند، منزجر کننده است.

مردن اینجا ساده تر است و ما فقط شعار می دهیم.

زمینه :

یک واقعیتی هست و آن هم اینکه "مرگ" برای ما ساکنان سرزمینی به نام "ایران"، یا شاید هم پهنه گسترده تری به نام "جهان سوم" ، یک چیز عادی است. شاید عادی نباشد، ولی یقینا عادی تر است. بدی اش اینست که بشر بیش از حد منعطف است. بیش از حد عادت می کند و ما هم بیش از حد عادت کرده ایم به "مردن". عقاید و باورهایمان هم مردن را آسانتر می کنند: از تقدیر گریزی نیست یا شاید هم مشیت الهی را چه کسی سر جنگ دارد؟! با خودمان که صادق باشیم، می فهمیم، اینجایی که ما زندگی می کنیم، جان انسان ها ارزش کمتری دارد نسبت به خیلی چیزهای دیگر و مهمترینش پول است. بگذار صادقانه بگویم، آدم ها اینجا می میرند به ازای پول، به ازای قدرت و ما هم زود فراموش می کنیم. تک تک ما آدم های فراموشکار مقصریم. تک تک شهرهای ما پر است از هزارپستوی سرد و نمناک، با آدم هایی که مثل من و تو آدمند، تنها تفاوتشان اینست که در یک خانواده مرفه به دنیا نیامده اند، حالا مجبورند در چهل پنجاه سالگی، کنج کارگاه هایی با حداقل امکانات، حتی روزهای تعطیل هم کار کنند و کار کنند و کار و همه اش فقط قصه پول است. پول، الزاما خوشبختی نمی آورد، اما نداشتنش حتما بدبختی می آورد. آیا ممکن است مرگ در خانه های ما را هم بزند؟! وقتی راه های فرار به پشت بام بسته باشد، وقتی نردبان ماشین آتشنشانی خراب می شود، وقتی آتشنشان ها به جای آب ریختن روی آتش، روی آدم ها آب می ریزند، وقتی از تشک بادی خبری نیست، بله، مرگ ممکن است در خانه های ما را هم بزند. چه بدبختی بزرگی است وقتی بعضی هایمان فقط وقتی بیدار می شویم که ببینیم مرگ حقی است که بجز همسایه، شامل حال خودمان هم می شود. ولی خاصیت مرگ اینست که با اینهمه نزدیکی، خودش را آنقدر دور می نمایاند، که کمتر کسی فکر می کند، شاید فردا، میهمان خانه اش باشد. و همینست که آدم ها را فراموشکار بار می آورد، برای ما، مردن عادی شده است. حتی بعضی هایمان از مردن خودمان هم ناراحت نمی شویم، چه رسد به دیگران. اینگونه زندگی کرده ایم و از زندگی کردن دل خوشی نداریم. همین مایی که با خیال آسوده سوار خودروهای بدون استاندارد تولید داخل می شویم، همین خودروهایی که اگر کیسه هوا داشت، شاید خیلی هایی که امروز در گورهایشان آرمیده اند، هنوز نفس می کشیدند، ولی تو، همین تویی که این متن را می خوانی، به هیچ کجایت نیست، چون مشتری ثابت همین خودروسازی ها هستی! چون با پولت، بقایشان را تضمین می کنی. چون اعتراف می کنی که برایت مهم نیست، اگر یکی از همین اتومبیل ها قاتل خودت یا نزدیکانت باشد، چه رسد به اینکه برایت مهم باشد همسایه طبقه بالای کارگاه تولید لباس ساختمان روبه رویی، راه فرار به پشت بام را با اجناسش بند آورده است! ما فقط شعار می دهیم، ولی پای راه رفتنمان لنگ است. برای ما، همه چیز به تقدیرمان بند است و کم پیش می آید از اعماق وجود باور کنیم که مرگ ممکن است زودتر از این ها بیاید. ما مرگ را به اقتضائات زندگی می خریم. ماشین های غیر استاندار، کارگاه های غیر استاندار، هوای آلوده، جاده های غیر استاندارد، ساختمان های غیر استاندارد، این ها اقتضائات زندگی ماست. ما مرگ را باور نداریم، آنقدر عادی شده است که دیگر نمی بینیم. هزار تصادف مرگبار در جاده های این مملکت رخ می دهد، هیچ کس، هیچ کس را به استعفا فرانمی خواند، آنقدر سر و کله های خونی و ماشین های مچاله شده دیده ایم که برایمان عادی شده است. حتما باید یک نفر یکطور غیر عادی بمیرد، برای اینکه سر و صدایمان بلند شود. یک نفرروی ریل قطار بمیرد یا از پنجره سقوط کند.باید یک زلزله 8 ریشتری بیاید و سی هزار نفر را یک شبه قتل عام کند تا چشم هایمان را باز کنیم. در این مملکت هزار هزار قاتل خاموش وجود دارد که هیچ کس هیچ کدامشان را به پای چوبه اعدام نمی خواند، چون مرگ عادی شده است. عادت نکنید، به مرگ انسان ها عادت نکنید، وگرنه آنوقت باید برای چه چیز زندگی کنیم؟!
۱۰/۲۰/۱۳۹۲

ما فراموش نمی کنیم ...

زمینه :
یک روز هم برف ها آب می شوند،
 و دانه ها جوانه می زنند و "سبز" می شوند،
 و "سبز" می مانند،
 همان دانه هایی که لابه لای برف و خاک در "حصر" بوده اند.
 ما فراموش نمی کنیم،
 حتی آن زمان که زندگی آنقدر پرهیاهو می شود که صدای خنده هایمان،
سکوت ِ کوچه های یخ زده را می شکند.
 و حتی آن زمان که لب هایمان یخ می زنند،
 و قدرت فریاد زدن را از ما می گیرند ...
۱۰/۱۲/۱۳۹۲

اگر درد مرا درمان فرستی / وگر کشت مرا باران فرستی

زمینه :
باران می آید . بعد از مدت ها چتری بالای سرم باز شده و قطره های باران روی آن ضرب گرفته اند . پالتوی دامنی و شال گردن و چتر و باران ، حسی به آدم می دهد که فکر می کنی شاهزاده یکی از قصه های زمان کودکی ات هستی ، همین ها که پایان همه یشان خوب بود . در اعماق وجود من ، دخترک خیال پردازی است که یحتمل در جای اشتباهی و زمان اشتباهی به دنیا آمده است و در عین حال ، ایمان دارم که هیچ موجودی به اندازه او ، نمی تواند فرزند ِ من باشد .

چراغ های شهر هم زیر بارش باران زیباترند . خانم فروشنده ای آمده ، پشت شیشه مغازه اش ایستاده و خیابان را تماشا می کند . کاری که لابد در روزهای آفتابی غیرعادی است ، ولی برای مردم باران ندیده شهر من ، در یک روز بارانی ، دیدن دختری پشت ویترین ، به جای مانکن ها ، عادی می شود . اصلا باید در گوشه گوشه شهر ، اتاق های شیشه ای بسازند برای روزهای بارانی . اتاقک های تک نفره ، دونفره و یا حتی چند نفره . جاهای دنجی که با خیال آسوده تویشان لم بدهی و شهر بارانی را تماشا کنی . زل بزنی به انعکاس نور چراغ ها در آسفالت خیس و آب گرفته . قطره های باران را از برابر چراغ اتومبیل ها نظاره گر باشی و هی خدا خدا کنی که یک وقت شدتش کمتر نشود . آدم ها را تماشا کنی ، آن ها که با چتر راه می روند ، آن ها که دونفری زیر یک چتر راه می روند ، آن ها که چتر ندارند ، کلاه پالتویشان را روی سرشان کشیده اند ، آن ها که کتاب های زیر بغلشان را این سری روی سر گذاشته اند و آن ها که یک دانه پلاستیک فریزر را طوری روی سرشان می گیرند ، گویی که با وجود آبی که از دماغشان به جای ناودان سرازیر است ، زیر بزرگترین چتر دنیا جای گرفته اند که سوراخ هم نیست . راستی پیرمرد کارتن خواب پایین پل ،اینجور وقت ها ، زیر آنهمه آب رودخانه که بالا می آید ، چطور می خوابد ؟!

آدم های شهر من (2)

زمینه :
مرد کنار راننده تاکسی با کت چرمی سیاه ، در حالی که یکجور راحت و شل و ولی روی صندلی لم داده ، می پرسد : "فردا هم اعلام بارندگی کردن ؟!" راننده تاکسی می گوید : "نمی دونم ، شیراز که داره برف میاد ."
- شیراز که آره . حالا همینقدرم اگه تا صبح بزنه ، خوبه ، شدیدترم که نشه ، همینجور تا صبح بباره ، خیلی خوبه .
- آره ، خشکسالی پدر ملتو در آورده ، خدا کنه به حق امام زمان ، این آخر صفری یه بارون خوبی بزنه ایشاالله .
- چرا مملکت کافرا اینقدر سرسبزه ؟! اینهمه بارون میاد اونجا ، ولی اینجا که مملکت مسلموناست ، هیچی . اونجا اینقدر آب و هوای خوبی داره که نگو .
- خدا می خواد اونقدر مشغولشون کنه که فرصت نکنن سرشونو بیارن بالا شکر خدا کنن . هیچ کار خدا بی حکمت نیست ، مطمئن باش .
- (با هیجان توأم با تایید . ) همینجا هم قدیما اینجوری نبود . من یادمه ما بچه بودیم همش بارون میومد ، هوا خیلی سرد می شد ، سیل می زد ، مردم می رفتن سد درست می کردن جلو شهر .
 - آره یادمه ، اوضاعی بود ...