۱۱/۰۶/۱۳۹۲

طغیان ِ "آن شرلی"

زمینه :

احتمالا نباید چندان عجیب یا غیر منتظره باشد، که وقتی آدمی مثل من به تماشای فیلمی چون Before sunrise می نشیند، بیشتر از آنکه درگیر گفتگوهای طولانی و رمانتیک و فلسفه های جالب و دوست داشتنی و بعضا خسته کننده شخصیت های داستان شود، درگیر سرسبزی مناظر و طبیعت حاشیه شهرها و ساختمان ها و خیابان های سنگفرش می شود و حالش دگرگون می گردد. آنقدر حالی به حالی شده ام که هیچوقت این اندازه نخواسته ام دنیا را ببینم و هیچ وقت به اندازه حالا دلم نخواسته وسط یک تپه یا دشت سرسبز، روی ماسه های نرم ساحل یک دریاچه یا در حاشیه سبز یک رودخانه، بدوم. هیچوقت به اندازه حالا از اینکه نمی توانم ساختمان های سنگی قرون وسطایی کشورهای اروپایی وکلیساهای گوتیک را از نزدیک تماشا کنم، احساس خسران نکرده ام. هیچوقت این اندازه با خودم کلنجار نرفته ام، برای پیدا کردن طبیعت سرسبزی همین حوالی که بتوانم به تنهایی پایم را آنجا بگذارم و بخاطر اینکه یک دخترم احساس عدم امنیت نداشته باشم. و هیچوقت هم به اندازه حالا از اینکه همچین جایی را پیدا نمی کنم، دچار یأس و اندوه نشده ام. هیچوقت به اندازه حالا دلم نخواسته به اصفهان سفر کنم، روی سنگفرش های محله جلفا قدم بزنم و نور سرخ کافی شاپ ها را که روی پیاده رو خزیده اند، تماشا کنم. توی کلیسای وانک راه بروم و صدای آواز خواندن گروه کُر را بشنوم که انگار خدا را پایین می آورد کنار تو، روی همین سنگفرش ها، درست مثل صدای اذان مغرب مسجد "سید"، وقتی که کنار حوض وسط صحنش نشسته باشی و آدم هایی را ببینی از هر قشر که چطور با عجله برای وضو گرفتن به این سمت می آیند و زل بزنی به نور چراغ هایی که توی امواج آب به رقص می افتند، انگار خداست که لبخند می زند.

 دلم می خواهد طلوع آفتاب را در تابستانِ تپه های سرسبزی رو به شرق تماشا کنم. نسیم خنکی گونه هایم را نوازش دهد و من احساس کنم که همه زندگی در همین یک لحظه خلاصه می شود، لحظه ای که آفتاب با اقتدار از پشت کوه ها سر بر می آورد و دامنش را با عدالتی غیرقابل وصف بر همه چیز می گستراند و اندام تنومند درختان کهنسال، تنها چیزی باشد که عدالت آفتاب را خدشه دار می کند و غروب آن روز را به تماشای ویترین های شلوغ ترین و پر هیاهوترین خیابان شهر سپری کنم، جایی که نور ویترین ها آنقدر با اقتدار توی چشم هایت می افتند که غروب آفتاب دلتنگی اش را به هیجان نهفته در زیر پوست شهر می بازد.

یک بار هم یک نفر، وقتی می خواست به شوخی یا جدی، مرا به شخصیت های انیمیشن تشبیه کند، "آن شرلی" را انتخاب کرد. شخصیت غمگینی است به نظرم، شخصیتی بلند پرواز، با رویاهای دست نیافتنی و آرزوهای بزرگ، و امکانات محدود! فکر می کنم، همه انسان ها کم یا زیاد درونشان یکی از این "آن شرلی" ها دارند که اگر بخواهی بهشان فکر کنی، به بُعد غمگینانه خلقت پی می بری و بعدش مأیوس می شوی از اینکه زندگی همینست که هست.
۱۱/۰۴/۱۳۹۲

وقتی جان انسان ها بی ارزش می شود.

زمینه :
اول . سر کلاس سازه های بتن آرمه، پروفسور عیسی سلاجقه به دزدگیرها و پنجره های کوچک کلاس اشاره می کند و با حالتی تاسفبار تاکید می کند که در صورت بروز آتش سوزی، همه ما همینجا خاکستر خواهیم شد. همه فقط نگاه می کنیم، انگار که مرگ حقی است ویژه همسایه.

دوم . اکثر ساختمان های دانشگاه شهید باهنر کرمان دارای بیش از یک راه خروج می باشند. اما متاسفانه، در اغلب ساختمان ها یکی از راه های خروجی قفل و بسته می باشد. گویی که تعداد راه های خروج بیشتر، استهلاک به همراه دارد و مسئولان دانشگاه را به دردسر می اندازد!!!!!

سوم . دکتر رهگذر سر کلاس روش های اجرایی، مدام از مهندسان ناظری می گوید که حتی نمی دانند محل پروژه ای که نظارت آن را به عهده گرفته اند، کجاست؟! و معنی این حرف احداث ساختمان هایی بدون حضور مهندس ناظر و یا در بهترین حالت اجرای ساختمان با وجود مهندس ناظری فاقد مسئولیت های قانونی در صورت بروز تخلف در اجرای ساختمان است، چون همه مسئولیت های قانونی به عهده کسی است که قانونی بودن اجرای ساختمان را با امضایش تایید می کند، در حالی که هرگز پایش را سر ساختمان نگذاشته است.

آخر . حادثه دلخراش جان باختن دو زن در یک کارگاه تولیدی پوشاک بر اثر آتش سوزی، علاوه بر قصور و عدم آمادگی ماموران آتش نشانی، دارای ابعاد گسترده و پنهان دیگری است که ریشه در فساد اداری گسترده و ناکارآمدی دستگاه های اداری و اجرایی ایران دارد. در بند 3-1-2-3 مبحث سوم مقررات ملی ساختمان که به حفاظت ساختمان ها در برابر آتش سوزی اختصاص دارد، تصریح شده است که : "هیچ بنا یا ساختمانی نباید به گونه ای جرح و تعدیل شود یا به تصرفی جدید تغییر داده شود که تعداد، عرض، کارایی یا ایمنی خروج های آن به مقدار کمتر از آنچه که قبلا بوده است، یا در این مقررات برای تصرف جدید تصریح شده است، کاهش یابد."

 در بند 3-1-2-4 این آیین نامه نیز ذکر شده است که: "تمام تجهیزات، افزارها، اقدامات و شرایطی که کارایی و عملکرد درست راه های خروج را کنترل و تضمین می کنند، باید به نحوی طرح و به کار گرفته شوند که در هیچ موردی ایمنی جان انسان ها فقط به یک مورد یا یک وسیله وابسته نگردد، از این رو، هرجا که لازم باشد، باید تدابیر اضافی اتخاذ گردد تا چنانچه یکی از راه های خروج قابل استفاده نبود، یا موثر واقع نشد، راه دیگری به کار آید." و نیز در بند 3-1-2-8 مبحث سوم مقررات ملی ساختمان ذکر شده: "استفاده از هرگونه قفل یا وسیله سدکننده، در مسیرهای خروج که احیانا فرار به موقع را مانع شود، ممنوع است." و در بند 3-1-6-1 تصریح شده که هر طبقه یا هر بخش از یک طبقه در هر بنا باید دست کم دو راه خروج مجزا و دور از هم داشته باشد مگر در مواردی که این مقررات استثنائا وجود راه خروج دوم را الزامی نمی داند. که موارد استثنا غالبا مربوط به زمانی است که در ساختمان از مصالح مقاوم در برابر حریق استفاده شده باشد و یا اینکه واحد مورد نظر بصورت مستقیم بواسطه درب خروجی به حیاط یا خیابان و معبر عمومی دارای دسترسی باشد.


با توجه به ضوابط ذکر شده در مبحث سوم مقررات ملی ساختمان، این سوال پیش می آید که آیا وظیفه دستگاه های نظارتی بر نحوه اجرا و بهره برداری ساختمان ها در کشور، صرفا وضع مقررات است؟! آیا وضع مقررات به این معنی نیست که باید نهادهای قدرتمندی وجود داشته باشند که اجرای این مقررات را ضمانت کنند و بر شیوه اجرای آن نظارت داشته باشند؟! آیا در ایران نهادهای نظارتی کارآمد بر "چگونگی بهره برداری" از ساختمان ها وجود دارد؟! آیا به شهروندان آگاهی های لازم در خصوص چگونگی بهره برداری از ساختمان ها برای حفظ ایمنی ساکنان داده می شود؟ و اگر این اطلاعات در اختیار شهروندان قرار می گیرد، آیا نهاد کارآمدی وجود دارد که شهروندان بتوانند در صورت مشاهده تخلف به آن رجوع کرده و پاسخ مناسب دریافت کنند؟ متاسفانه پاسخ همه سوالات فوق "خیر" است. در ایران نه تنها نهاد کارآمد و قدرتمندی برای نظارت بر چگونگی بهره برداری از ساختمان ها وجود ندارد بلکه نهاد نظارتی بر چگونگی "اجرای" ساختمان ها هم به شدت ضعیف عمل کرده و فساد و پارتی بازی در آن موج می زند، همین است که یک زلزله می تواند یک شبه سی هزار نفر قربانی بگیرد و یا اینکه واحدی در طبقه چندم یک آپارتمان، تبدیل به کارگاه تولیدی فاقد استانداردهای لازم می شود و راه فرار به پشت بامش هم بوسیله اجناس کارگاه های همسایه مسدود می گردد و تا همین حالا که دو نفر جانشان را از دست داده اند، کسی پاسخگوی اینهمه تخطی از قوانین و مقررات نیست و بدتر از همه اینکه مسئولین محترم به جای عذرخواهی پای "مشیت الهی" را وسط می کشند، منزجر کننده است.

مردن اینجا ساده تر است و ما فقط شعار می دهیم.

زمینه :

یک واقعیتی هست و آن هم اینکه "مرگ" برای ما ساکنان سرزمینی به نام "ایران"، یا شاید هم پهنه گسترده تری به نام "جهان سوم" ، یک چیز عادی است. شاید عادی نباشد، ولی یقینا عادی تر است. بدی اش اینست که بشر بیش از حد منعطف است. بیش از حد عادت می کند و ما هم بیش از حد عادت کرده ایم به "مردن". عقاید و باورهایمان هم مردن را آسانتر می کنند: از تقدیر گریزی نیست یا شاید هم مشیت الهی را چه کسی سر جنگ دارد؟! با خودمان که صادق باشیم، می فهمیم، اینجایی که ما زندگی می کنیم، جان انسان ها ارزش کمتری دارد نسبت به خیلی چیزهای دیگر و مهمترینش پول است. بگذار صادقانه بگویم، آدم ها اینجا می میرند به ازای پول، به ازای قدرت و ما هم زود فراموش می کنیم. تک تک ما آدم های فراموشکار مقصریم. تک تک شهرهای ما پر است از هزارپستوی سرد و نمناک، با آدم هایی که مثل من و تو آدمند، تنها تفاوتشان اینست که در یک خانواده مرفه به دنیا نیامده اند، حالا مجبورند در چهل پنجاه سالگی، کنج کارگاه هایی با حداقل امکانات، حتی روزهای تعطیل هم کار کنند و کار کنند و کار و همه اش فقط قصه پول است. پول، الزاما خوشبختی نمی آورد، اما نداشتنش حتما بدبختی می آورد. آیا ممکن است مرگ در خانه های ما را هم بزند؟! وقتی راه های فرار به پشت بام بسته باشد، وقتی نردبان ماشین آتشنشانی خراب می شود، وقتی آتشنشان ها به جای آب ریختن روی آتش، روی آدم ها آب می ریزند، وقتی از تشک بادی خبری نیست، بله، مرگ ممکن است در خانه های ما را هم بزند. چه بدبختی بزرگی است وقتی بعضی هایمان فقط وقتی بیدار می شویم که ببینیم مرگ حقی است که بجز همسایه، شامل حال خودمان هم می شود. ولی خاصیت مرگ اینست که با اینهمه نزدیکی، خودش را آنقدر دور می نمایاند، که کمتر کسی فکر می کند، شاید فردا، میهمان خانه اش باشد. و همینست که آدم ها را فراموشکار بار می آورد، برای ما، مردن عادی شده است. حتی بعضی هایمان از مردن خودمان هم ناراحت نمی شویم، چه رسد به دیگران. اینگونه زندگی کرده ایم و از زندگی کردن دل خوشی نداریم. همین مایی که با خیال آسوده سوار خودروهای بدون استاندارد تولید داخل می شویم، همین خودروهایی که اگر کیسه هوا داشت، شاید خیلی هایی که امروز در گورهایشان آرمیده اند، هنوز نفس می کشیدند، ولی تو، همین تویی که این متن را می خوانی، به هیچ کجایت نیست، چون مشتری ثابت همین خودروسازی ها هستی! چون با پولت، بقایشان را تضمین می کنی. چون اعتراف می کنی که برایت مهم نیست، اگر یکی از همین اتومبیل ها قاتل خودت یا نزدیکانت باشد، چه رسد به اینکه برایت مهم باشد همسایه طبقه بالای کارگاه تولید لباس ساختمان روبه رویی، راه فرار به پشت بام را با اجناسش بند آورده است! ما فقط شعار می دهیم، ولی پای راه رفتنمان لنگ است. برای ما، همه چیز به تقدیرمان بند است و کم پیش می آید از اعماق وجود باور کنیم که مرگ ممکن است زودتر از این ها بیاید. ما مرگ را به اقتضائات زندگی می خریم. ماشین های غیر استاندار، کارگاه های غیر استاندار، هوای آلوده، جاده های غیر استاندارد، ساختمان های غیر استاندارد، این ها اقتضائات زندگی ماست. ما مرگ را باور نداریم، آنقدر عادی شده است که دیگر نمی بینیم. هزار تصادف مرگبار در جاده های این مملکت رخ می دهد، هیچ کس، هیچ کس را به استعفا فرانمی خواند، آنقدر سر و کله های خونی و ماشین های مچاله شده دیده ایم که برایمان عادی شده است. حتما باید یک نفر یکطور غیر عادی بمیرد، برای اینکه سر و صدایمان بلند شود. یک نفرروی ریل قطار بمیرد یا از پنجره سقوط کند.باید یک زلزله 8 ریشتری بیاید و سی هزار نفر را یک شبه قتل عام کند تا چشم هایمان را باز کنیم. در این مملکت هزار هزار قاتل خاموش وجود دارد که هیچ کس هیچ کدامشان را به پای چوبه اعدام نمی خواند، چون مرگ عادی شده است. عادت نکنید، به مرگ انسان ها عادت نکنید، وگرنه آنوقت باید برای چه چیز زندگی کنیم؟!
۱۰/۲۰/۱۳۹۲

ما فراموش نمی کنیم ...

زمینه :
یک روز هم برف ها آب می شوند،
 و دانه ها جوانه می زنند و "سبز" می شوند،
 و "سبز" می مانند،
 همان دانه هایی که لابه لای برف و خاک در "حصر" بوده اند.
 ما فراموش نمی کنیم،
 حتی آن زمان که زندگی آنقدر پرهیاهو می شود که صدای خنده هایمان،
سکوت ِ کوچه های یخ زده را می شکند.
 و حتی آن زمان که لب هایمان یخ می زنند،
 و قدرت فریاد زدن را از ما می گیرند ...
۱۰/۱۲/۱۳۹۲

اگر درد مرا درمان فرستی / وگر کشت مرا باران فرستی

زمینه :
باران می آید . بعد از مدت ها چتری بالای سرم باز شده و قطره های باران روی آن ضرب گرفته اند . پالتوی دامنی و شال گردن و چتر و باران ، حسی به آدم می دهد که فکر می کنی شاهزاده یکی از قصه های زمان کودکی ات هستی ، همین ها که پایان همه یشان خوب بود . در اعماق وجود من ، دخترک خیال پردازی است که یحتمل در جای اشتباهی و زمان اشتباهی به دنیا آمده است و در عین حال ، ایمان دارم که هیچ موجودی به اندازه او ، نمی تواند فرزند ِ من باشد .

چراغ های شهر هم زیر بارش باران زیباترند . خانم فروشنده ای آمده ، پشت شیشه مغازه اش ایستاده و خیابان را تماشا می کند . کاری که لابد در روزهای آفتابی غیرعادی است ، ولی برای مردم باران ندیده شهر من ، در یک روز بارانی ، دیدن دختری پشت ویترین ، به جای مانکن ها ، عادی می شود . اصلا باید در گوشه گوشه شهر ، اتاق های شیشه ای بسازند برای روزهای بارانی . اتاقک های تک نفره ، دونفره و یا حتی چند نفره . جاهای دنجی که با خیال آسوده تویشان لم بدهی و شهر بارانی را تماشا کنی . زل بزنی به انعکاس نور چراغ ها در آسفالت خیس و آب گرفته . قطره های باران را از برابر چراغ اتومبیل ها نظاره گر باشی و هی خدا خدا کنی که یک وقت شدتش کمتر نشود . آدم ها را تماشا کنی ، آن ها که با چتر راه می روند ، آن ها که دونفری زیر یک چتر راه می روند ، آن ها که چتر ندارند ، کلاه پالتویشان را روی سرشان کشیده اند ، آن ها که کتاب های زیر بغلشان را این سری روی سر گذاشته اند و آن ها که یک دانه پلاستیک فریزر را طوری روی سرشان می گیرند ، گویی که با وجود آبی که از دماغشان به جای ناودان سرازیر است ، زیر بزرگترین چتر دنیا جای گرفته اند که سوراخ هم نیست . راستی پیرمرد کارتن خواب پایین پل ،اینجور وقت ها ، زیر آنهمه آب رودخانه که بالا می آید ، چطور می خوابد ؟!

آدم های شهر من (2)

زمینه :
مرد کنار راننده تاکسی با کت چرمی سیاه ، در حالی که یکجور راحت و شل و ولی روی صندلی لم داده ، می پرسد : "فردا هم اعلام بارندگی کردن ؟!" راننده تاکسی می گوید : "نمی دونم ، شیراز که داره برف میاد ."
- شیراز که آره . حالا همینقدرم اگه تا صبح بزنه ، خوبه ، شدیدترم که نشه ، همینجور تا صبح بباره ، خیلی خوبه .
- آره ، خشکسالی پدر ملتو در آورده ، خدا کنه به حق امام زمان ، این آخر صفری یه بارون خوبی بزنه ایشاالله .
- چرا مملکت کافرا اینقدر سرسبزه ؟! اینهمه بارون میاد اونجا ، ولی اینجا که مملکت مسلموناست ، هیچی . اونجا اینقدر آب و هوای خوبی داره که نگو .
- خدا می خواد اونقدر مشغولشون کنه که فرصت نکنن سرشونو بیارن بالا شکر خدا کنن . هیچ کار خدا بی حکمت نیست ، مطمئن باش .
- (با هیجان توأم با تایید . ) همینجا هم قدیما اینجوری نبود . من یادمه ما بچه بودیم همش بارون میومد ، هوا خیلی سرد می شد ، سیل می زد ، مردم می رفتن سد درست می کردن جلو شهر .
 - آره یادمه ، اوضاعی بود ...