۱۲/۰۸/۱۳۹۲

گلی ز هر باغ (شما بخوانید: قاطی پاطی)

اول. این آلبوم جدید چارتار از این هایی است که وقتی برای بار اول می شنوی، گریه ات نمی گیرد. غم دنیا را ناگهانی روی سرت خراب نمی کند، نرم نرم می آید. خرد خرد، یک چیزی مثل سد را درون سینه ات خراب می کند، بعدش سد فرو می ریزد و سیل جاری می شود و آن لحظه است که تو فکر می کنی به همه مکان هایی که می توانستی حالا آنجا باشی و نیستی؛ دلت نمی خواهد دیگر اینجا باشی، دلت بهانه می گیرد، دلش یک جای دیگری می خواهد.

دوم. وبلاگ نوشتن، برای من همیشه یک موضوع خیلی درونی بوده، آنقدر که ارتباط عمیقی میان من و وبلاگم وجود دارد. یک بخش هایی از وجود من اینجا هستند که دوست داشته ام، خیلی جاهای دیگر هم مجال بروز می یافتند، ولی نیافته اند. حتی نوشتن، یا ننوشتن اینجا هم، ارتباط عمیق و پیچیده ای دارد با درونیات من. یکی ازدسته بندی های آدم ها در ذهن من، بر اساس نوع ارتباطشان با وبلاگم صورت می گیرد، کاملا ناخودآگاه. همیشه هروقت حرفی برای گفتن داشته ام یا احساسم به قلیان آمده و قلم یاری کرده، اینجا آمده ام و ذهنیاتم را نوشته ام. حالا اما، یک نفر پیدا شده که وقتی زیاد نمی نویسم، می آید و می نویسد: "کم پیدایی." نه اینکه این مدل آدم های دوست داشتنی اطرافم نباشند، آدم هایی که وقتی نمی نویسم، جویای دلیلش بشوند، آدم هایی که نوشته هایم را دنبال می کنند و بالاخره یک وقتی، یک جایی، علامت می دهند که هی، می خوانمت، این آدم ها دور و برم هستند و دوستشان دارم، ولی این یکی، تمایزاتی دارد. یک جور غریبی است و شاید بیشتر از همه گویای این باشد که آدم ها چه موجودات غریبی هستند، می توانند با وجود کیلومترها فاصله "بودن" و "نبودن" یکدیگر را حس کنند. اینکه با وجود اینهمه فاصله، برای یک نفر آنقدر "باشم" که "نبودنم" را حس کند،بدون آنکه بدانم "چرا" و بدون انکه بخواهم به این فکر کنم که اصلا دلیلی باید وجود داشته باشد یا نه، آنقدر برایم زیباست که فکر کردن به آن، اشکم را در می آورد.

 سوم. دمپخت پلو گوجه، از آن غذاهایی است که برای من هرگز قدیمی نمی شود. از آن غذاهای نوستالژیک و خاطره انگیز که بیشتر از همه بوی مادرم و ظهرهای خانه یمان را می دهد. آن وقت ها، وقتی عموها و عمه ها خانه پدربزرگم جمع می شدند، عمه ام دمپخت درست می کرد و سهم من و دخترعمو و پسرعمویم را در یک سینی می ریخت و سه تا قاشق رویش می گذاشت و یک پیاز را هم چهارقاچ می کرد و کنارش قرار می داد. بنده خدا تقصیری هم نداشت، آن وقت ها نمی دانست ما سه نفر از تمدن بویی نبرده ایم و بر سر یک قاچ پیاز بیشتر یا یک قاشق پلوگوجه اضافه طوری از سر و کول همدیگر بالا می رویم که بی شباهت به جنگ جهانی سوم نیست ! هنوز هم مزه آن غذاها زیر دندانم است. امروز برای خودم دمپخت پلو گوجه درست کردم،یک وقت هایی خاطره ها آنقدر چسبناک به حافظه ات می چسبند، که حتی مزه غذاها را هم عوض می کنند.
۱۱/۲۵/۱۳۹۲

ولنتاین یا سپندار مذگان، مسئله اینست!

زمینه :
راستش را بخواهید این قضیه "ولنتاین" یا "سپندار مذگان"، به نظر من نه تنها نوعی مبارزه علیه "فرهنگ وارداتی" یا "غرب زدگی" نیست، بلکه صرفا یکجور تقلید و دنباله روی با رنگ و لعاب ایرانی از فرهنگ غربی است که طبق معمول هم دیرهنگام اتفاق می افتد. آدم را به یاد مراسم "دختر شایسته اسلامی" می اندازد مثلا. همه این کارها و این تطبیق دادن ها، یکجورهایی مهر تاییدی است بر اینکه ما در برابر فرهنگ غرب احساس کمبود و حقارت می کنیم. اینکه تمام تلاش خود را می کنیم، برای اینکه بگوییم در فرهنگ ایرانی روزی هست به اسم "سپندارمذگان" که همان کارایی های "ولنتاین" را داراست و می تواند جایگزین این روز باشد، از نوع ایرانی اش، یعنی اینکه ما به "ولنتاین" غربی ها غبطه می خوریم و می خواهیم نمونه ایرانی اش را داشته باشیم. مثل وقتی که برای مبارزه با عروسک های "باربی" می رویم و عروسک های "دارا و سارا" تولید می کنیم، با همان نشانه های تجمل گرایانه، با همان گرانی، ولی فقط از نوع ایرانی اش. نمی خواهم بگویم اصل اینکه یک روز جهانی باشد به اسم "روز عشق" و در این روز همه ما به یاد عزیزانمان باشیم، خوب است یا بد، ولی می خواهم بگویم، اینکه درست از زمانی که ولنتاین در مملکت مد می شود، ما بیفتیم دنبال یک جایگزین ایرانی اش، نه تنها مبارزه با غرب زدگی و فرهنگ وارداتی نیست، بلکه تایید عقب ماندگی خودمان و برتری غرب است، خودش یکجور تقلید و دنباله روی است. باید به فکر "زایش" و "آفرینش" از بطن جامعه خودمان باشیم که این هم نیازمند ایجاد زمینه های بسیاری است، یکی اش "خرد گرایی" .
۱۱/۲۴/۱۳۹۲

خروسخوان

زمینه :
با خودم قرار گذاشته ام همین روزها یکبار ساعت هفت صبح خیابان شریعتی را همین طور سرخوش و بی هدف، پیاده گز کنم. آن وقت ها که در سوییت کوچکی در طبقه بالای یک نمایشگاه اتومبیل اوایل خیابان شریعتی زندگی می کردم، می توانستم صبح های زود پاییزی یا بهاری این خیابان را تجربه کنم. یکطور دوست داشتنی است. آدم را به گذشته و آینده می برد و عجیب است که از جمله چیزهایی که خیلی راحت مرا از زمان و مکانم می کَند و به گذشته و آینده می برد، همین صبح های زود در یک فضاها یا زمان های خاص است. آرامش خیابان در مقایسه با ساعات دیگر، و جنب و جوش بچه مدرسه ای ها برای رفتن به مدرسه، یکطور خوبی است. روشنایی خورشید تازه از خواب بیدار شده که هنوز حوصله ندارد روی صورتت تیغ بکشد، و درخت ها در پرتویی از نوری که از یک زاویه جدید می تابد، و اینکه خیابان آنقدر خلوت است که می توانی روی خطوط سنگفرش ها تمرکز کنی، دوست داشتنی است. یک وقت هایی با خودم فکر می کنم، شاید در زندگی های قبلی ام، در این صبح های زود مشغول انجام کارهای دوست داشتنی و مهمی بوده ام که حتی خاطره صبح های مزخرف مدرسه رفتن هم نتوانسته مقهورش کند. مثلا صبح هایی که با شیرکاکائوی داغ در ایوان باغی پر از درخت های خوش بو و گل های رنگارنگ، با یک آهنگ دوست داشتنی "والس" شاید، وقتیکه صدای خنده و بازی بچه ها از آن سوی کوچه باغ ها به گوش برسد،آغاز می شوند، شاید.
۱۱/۲۲/۱۳۹۲

استیصال

زمینه : ,
"جیش العدل" را در فیس بوک سرچ کردم و وارد صفحه ای با همین نام شدم، حاوی بیانیه های گروه جیش العدل. زیر آخرین بیانیه درباره به گروگان گرفتن سربازان ایرانی، از میان کامنت های فحش و استهزا و نفرت و انزجار، بعضی ها هم بودند که به شکلی مستأصل، توام با حفظ احترام(برای اینکه به زعم خودشان باعث نشوند تا افراد این گروه از سر خشم دست به قتل سربازان ایرانی بزنند.)، ملتمسانه، خواهش می کردند که این چند هموطن ایرانی را آزاد کنند. راستش را بخواهید، چشم هایم خیس شد. شاید بخاطر اینکه اوج "استیصال" و "بند نبودن دست یک انسان، به هیچ کجا" را به وضوح لا به لای آن کلمات دیدم. همیشه اینجور مواقع آدم فکر می کند برای نجات چند انسان می شود کاری کرد، حتما راهی هست و وقتی به این فکر می کند که مبادا در همین لحظه ای که ما راحت توی خانه هایمان نشسته ایم، این ها جانشان را از دست بدهند، مثل اینست که میان چهاردیوار بدون مَفر گرفتار آمده باشی و به هرکجا چنگ بیندازی جز صدای برخورد ناخن هایت با صفحات فولادی، اتفاق دیگری رخ ندهد.

از صمیم قلبم آرزو می کنم همین حالا که این ها را می نویسم، مسئولان ذیربط در حال رایزنی یا در حال چاره اندیشی باشند.
۱۱/۱۵/۱۳۹۲

در سوگ شماره های از دست رفته

زمینه :
نه فقط زندگی آدم به "مو" که چه عرض کنم، به "هیچ" بند است، بلکه خیلی چیزهای دیگر هم هستند که به "هیچ" بندند و یا یک وقت هایی ندانم کاری های خودمان به "هیچ" بندشان می کند. مثلا شب سرت را روی بالش می گذاری و صبح دیگر با صدای آلارم مهوع گوشی ات بیدار نمی شوی، چون معلوم نیست بر اثر کدام حادثه ناگواری که در حد فاصل این شب تا صبح رخ داده، گوشی ات سکته کرده و مثل آدم های بیمار که فقط حرف های دیگران را می شنوند و نمی توانند حرف بزنند، فقط می تواند پاسخ تلفن ها را بدهد و حتی از خواندن مسیج ها هم عاجز است. بعد از تلاش های بسیار ولی ناکام برای حفظ شماره هایی که داخل تلفنم ذخیره بودند، گوشی ام را دادم اندرویدش را عوض کنند و حالا بالای سرش نشسته ام و برای شماره های از دست رفته سوگواری می کنم. البته این بلایی است که در چند سال گذشته چندین بار بر سرم آمده و هر بار هم همینقدر ناگهانی. از اینکه آدم ها اس ام اس بزنند و من مجبور باشم برایشان توضیح بدهم که نمی دانم چه کسی دارد اس ام اس می دهد و "خواهش می کنم خودتان را معرفی کنید" ، متنفرم و کسی هم نمی داند چرا متنفرم. شاید بخاطر اینست که احتمالا به آن آدم ها ربطی ندارد که مثلا گوشی من از همان اولش هم چیز مزخرفی بود و اگرچه از همان اول معلوم بود که به دوماه نکشیده از هم طلاق عاطفی می گیریم و برای هم خط و نشان می کشیم، ولی مجبوریم سال ها همدیگر را با همان برخوردهای سگی و نامطبوع تحمل کنیم و تا مدت ها وبال گردن همدیگر باشیم. بدتر از همه اینست که این وسط بعضی ها طلبکار می شوند که "ای بابا، حالا دیگر مرا هم فراموش کرده ای؟" انگار که خودشان و هفت پشت شجره نامه یشان را جلوی آدم حی و حاضر کرده اند، باز هم به جا نیاورده ای. انگار نه انگار که آدم ها چیزهایی بیشتر از یکی دو کلمه زپرتی در یک اس ام اس زپرتی تر هم هستند و همین جنابان ِ شریف ِ طلبکار، سالی یکبار هم احوال آدم را نمی پرسند و حوالی خانه ات خودی نشان نمی دهند، آنقدر که اگر رو در رو هم ببینیشان به جا نمی آوری، چه رسد به دیدار اس ام اسی، حالا هم لابد می خواهند ببینند فلان نمره فلان درست را چند گرفته ای که اگر یک وقت خدایی نکرده نیم نمره بیشتر از خودشان گرفته باشی، بروند از حسادت سر به بیابان بگذارند و هدف دیگری هم ندارند از اس ام اس زدن. البته شما جدی نگیرید، شور قضیه را درآورده ام بلکه شیرین تر باشد ماجرا، ولی صد رحمت به عرق نعنا که وقتی آدم دلپیچه می گیرد، لاجرم یک استکانش را یک نفس باید بالا بکشد. مخلص کلام اینکه "به حساب هایتان برسید، پیش از آنکه به حسابهایتان برسند." و من بچه که بودم نمی فهمیدم معنی این جمله چیست، آنقدر که مدعیان مذهب در این مملکت بی بصیرتند و نمی دانند چه چیزی را نباید به خورد بچه بدهند، باز جای شکرش باقی است، ما با این کتاب های دینی ایام مدرسه، در جوانی و بزرگسالی کافر و مشرک نشدیم. چه ربطی داشت؟!