۱۲/۱۹/۱۳۹۲

فاجعه قرن!!!!!!

زمینه :
"عطر" مسئله رمانتیک و نوستالژیکی است. کلا "احساس" آدمیزاد به "بوها" بیشتر حساس است. کافی است توی خانه ات لمیده باشی و زن همسایه درحال آب و جاروی حیاط باشد و بوی نم به مشامت برسد، آن وقت انگار که سوار ماشین زمانی، روزها و خاطره ها با سرعت هرچه تمامتر از برابر دیدگانت می گذرد. حتی عاشق پیشه ها هم وقتی می خواهند رمانتیک بازی در بیاورند، به هم "عطر" هدیه می دهند. حتی این ها که کارشان تور کردن دخترهای جوان است، می دانند بوی عطرشان باید یک چیز رمانتیک دختر پسندی باشد که از سه فرسخی به مشام برسد. کلا "بو" مسئله مهمی است. "عطر خوب" حال آدم را بهتر می کند.

از وقتی که قیمت دلار سه برابر شد و متعاقبا قیمت عطرها هم سر به فلک کشید، به شخصه دور انواع و اقسام رمانتیک بازی ها را خط کشیدم، چرا که بودجه ای که قبلا صرف خرید عطر می کردم، قاعدتا باید صرف خرید چیزی می شد که دست کمی از "الکل ناخالص" نداشت، در نتیجه کل داستان را بی خیال شدم. تا همین دیروز که تصادفا وارد مغازه ای شدم با قیمت های بسیار ارزان و باور نکردنی، آن هم بخاطر اینکه موعد چک های صاحب مغازه نزدیک بود و چاره ای نداشت جز اینکه به سود کمتر قانع شود. خب انصاف بدهید در یک چنین شرایطی بشر وسوسه می شود و من نیز از این مسئله مستثنی نیستم. با خودم تصمیم گرفتم بعد از مدت ها یک عطر خوب و دوست داشتنی بخرم. بدی اش این بود که فروشنده در تست کردن عطرها خست زیادی به خرج می داد و بنده هم که از حساسیت فصلی رنج می برم، یحتمل در آن لحظه نیمی از توانایی بویایی خویش را از کف داده و نادانسته با نیم دیگر مشغول بو کشیدن ِ هرچه بیشتر بودم. در این اثنا یکی از عطرها را پسندیدم و خوش خوشان پولش را پرداخت کردم و خرامان خرامان به خانه آمدم و چنان که به خانه رسیدم، نیمه دیگر توانایی بویایی ام به راه افتاد و دانستم که ای دریغ، عطر مذکور دقیقا همان بویی را می دهد که من همیشه از آن متنفر بودم و در کار خود ماندم که چطور منی که به این سادگی ها عطر نمی خریدم و هرگز به راحتی تسلیم صحنه آرایی های خطرناک فروشنده های عطر نمی شدم و سلیقه بسیار مشکل پسندی در عرصه عطرخَری داشتم، چطور به چنین ذلتی تن داده و چنین دست و پاچلفتی بازی ای در آورده ام که از اندوهش باید ماه ها زانوی غم به بغل گرفت. حیف آنهمه پول، در این بحران مالی. دارم با خودم فکر می کنم این تولیدی های مایع دستشویی، خصوصا انواع "سبز رنگش" در عرصه "عطر" و "بو" همیشه موفق تر از کمپانی های عطر عمل می کنند!!!! سازندگان عطر فقط می توانند بوهایی با پس زمینه "سبزیجات" تولید کنند،یعنی مشام من اینطور برداشت می کند از مسئله، اگر می توانستند بوی "مایع دستشویی سبز رنگ" تولید کنند، یک بوی خنک ِ تازه ی ملایم،که هیچ رقمه بوی الکل از هیچ کجایش بیرون نمی زند، من حتما مشتری می شدم!!!! تازه حالا که خواسته اند خلاقیت به خرج دهند، عطر "چوب" تولید کرده اند، آدم وقتی بویش می کشد، یاد شاخه درختی در جنگل می افتد که یک نفر دارد به ارتعاشش می آورد و مدام صدای چوب سفت و سختی در حال ارتعاش می دهد. هرچند، ابتکار خوبی است، ولی به پای مایع دستشویی سبز رنگ، نمی رسد، عمرا!!!
۱۲/۱۸/۱۳۹۲

8 مارس، روز جهانی زن

زمینه :
راستش را بخواهید، مزاحمت های فیزیکی یا کلامی خیابانی،متاسفانه برای دخترها یک اتفاق روزمره است و برای من هم. اما بیشتر از نفس مزاحمت ها، چیزی که این روزها آزارم می دهد، "بی تفاوتی" است. روزی که هنگام رد شدن از خیابان بازویم توسط مشت های یک پسر جوان نواخته شد، چیزی که بیشتر از ضربه آن مشت ها آزارم داد، نگاه مردی بود که آن طرف خیابان با بی تفاوتی نظاره گر واقعه بود، انگار که صحنه ای از یک تئاتر خیابانی را تماشا می کند. و در نهایت من در عرصه دفاع از خودم "تنها" بودم. انگار که غیرت مردان سرزمین ما که روزگاری اجازه نمی داد، کسی به دختر همسایه نگاه چپ بیندازد، حالا آنقدر ترسو و حقیر شده که زورش تنها به موها و لباس و آرایش خواهر و همسر و مادر خودش می رسد و نه بیشتر. مانده ام این چه رسمی است که به ما دخترها از اوان نوجوانی، از همان زمانی که آنقدر بزرگ می شویم که در تیررس نگاه های هرزه قرار بگیریم، به ما یاد می دهد، در برابر همه اهانت ها و تحقیرها و اذیت و آزارهای آدم های غریبه توی خیابان، سکوت کن، مبادا عفتت جریحه دار شود. در برابر تجاوزهایی که به حریم خصوصی ات می شود، سکوت کن، مبادا حرمت زنانگی ات بر باد رود، که مقصر هر اهانت و توهین و تحقیر را لابد باید در پوشش و آرایش و خنده های بلند خودم جستجو کنم! راستش را بخواهید، درد آن مشت ها از یادم رفته ولی درد آن نگاه بی تفاوت که مثل پیکانی مدام در قلبم فرو می رود، از یادم نمی رود. خیلی بد است که حالا دیگر حتی نمی توان اعتماد کرد به مکان های شلوغ! حالا دیگر از مکان های خلوت و شلوغ به یک اندازه باید ترسید، که غیرت مندان سرزمین من زورشان به بیشتر از حجاب زن و بچه هایشان نمی رسد. درست فهمیده اید، این ها را از سر درد می نویسم. با همه این ها، این را خوب می دانم که مزاحمت ها و بی احترامی ها را باید پاسخ گفت، نمی شود که من راه بروم و مایه تفریح عده ای باشم که وجودشان به ارزنی نمی ارزد، و سکوت کنم. من این متن را برای همجنسان خودم می نویسم، اینهمه سکوت کرده ایم، در برابر متلک ها، مزاحمت ها، چه فایده؟! شاید وقتش رسیده باشد که متناسب با شان و شخصیت خودمان، به آدم های مزاحم بفهمانیم، کارشان صرفا یک اهانت بی جواب یک طرفه نیست. و من آن شب، حتی لحظه ای که به آن جوان گفتم: "سرزمینی که جوانش تو باشی، ویرانه ای بیش نخواهد بود." تنها بودم، با اینحال، آن جوان هم حرفی برای گفتن نداشت، همین که راهش را کشید و رفت، فکر می کنم، یک روز فکر خواهد کرد به حرف من ...
۱۲/۱۴/۱۳۹۲

برای پنج سالگی درمه

می گویند بچه ها از یک سنی به بعد، زود بزرگ می شوند. یکهو چشمت را باز می کنی و می بینی یک جوان رعنای قد بلند جلوی رویت ایستاده و مسئله تا به حدی بحرانی می شود که اگر بخواهی ببوسی اش یا دستت را بیندازی دور گردنش، باید نیم متر خم بشود!!!! انگار نه انگار که بلندی قدش از خمیدگی پشت توست و سیاهی موهایش از سپیدی موهایت. کلا مسئله شاد و غمگینی است، مسئله بزرگ شدن بچه ها. یک طرفش همین "کودکی" است که از دست می رود و این خیلی غمگین است، آدم انگار که گمشده ای دارد، باید مدام میان آلبوم ها دنبال کودک ناز و تپل مپل و خوش و ادا و شیرین زبانش بگردد و از خودش سوال های فلسفی از قبیل: "یعنی الان کجاست، بپرسد." همه این ها را گفتم که بگویم امروز تولد پنج سالگی "درمه" است و همه این ها که نوشتم درباره بچه آدمیزاد بود و از آنجایی که "درمه" بچه آدمیزاد نیست یا به عبارتی دیگر "آدمیزاد بچه" نیست، در نتیجه هیچ کدام از این ها که گفتم ربطی به تولد "درمه" نداشت و در واقع سر کار بودید!!!!

 تولد "درمه" برای من سراسر خوشحالی است. چرا که عمر "با" یا "بدون" درمه می گذرد و پشت ها خمیده می شوند و موها سپید، ولی "درمه" که باشد، با گذشت هرسال، دل خوش می کنم به اینکه یک سال دیگر هم از مداومت من در امر نوشتن و خوانده شدن توسط کسانی که دوستشان دارم، گذشت و این بسیار دلنشین است. یک سال گذشت و من برای خودم فضایی داشتم تا بخش هایی از وجودم را در آن به ظهور برسانم که شاید هیچوقت جای دیگری فرصت ظهور نمی یافت. اینکه بگوییم "درمه" یکجورهایی بچه من است، اشتباه بزرگی است، چون "درمه" بچه من نیست، خود من است. یک بخش هایی از "وجود" من است که تبدیل به "کلمه" و توسط دیگرانی که "شما" باشید، خوانده شده. آدمی از خوانده شدن لذت می برد، انگار می فهمد که هست، مثل اینست که به صورتش دست می کشد و لمس می کند که انگشتش مثل انگشت اشباح از چهره اش عبور نمی کند. آدم باید بودن خودش را قشنگ "حس" کند. اینقدر این مسئله بودن مهم است که انسان ها می خواهند حتی بعد از مرگ هم باشند. می خواهند یک کار بزرگی کنند، یا چیز بزرگی بیافرینند تا بواسطه آن فراموش نشوند. انسان ها از فراموش شدن می ترسند. از اینکه مثل سنگی کف رودخانه افتاده باشند و جریان آب بی اعتنا از رویشان عبور کند به مقصد دریا، می هراسند، از اینکه از دریای دیگران سهمی نداشته باشند، بیزارند. آدم باید یک جایی را داشته باشد که خودش را به خودش و دیگرانی که دوستشان دارد، یادآوری کند، یک جایی مثل یک "وبلاگ".