۱/۲۳/۱۳۹۳

زندگی در پیش رو

من زیاد درباره نویسنده ها فکر می کنم، مخصوصا آن هایی که بیشتر دوستشان دارم. بعضی هایشان ملموس ترند، یا شاید هم این شخصیت هایشان هستند که ملموس ترند و آدم به جای خودشان اشتباهی می گیرد. به نظرم "رومن گاری" باید مرد طناز مهربانی باشد، این را می شود از آثارش به راحتی فهمید. نمی شود که جور دیگری باشد. از این ها که خیلی مهربانند و میان حرف هایشان عبارت های عامیانه و ظرافت های زیبای خنده دار، به کار می برند. راستش را بخواهید، یک وقت هایی تصور می کنم که نکند رومن گاری یکی از آن آدم های از جامعه گریزان و بداخلاق و عصاقورت داده ای باشد که وقتی روی کاغذ می آیند، زمین تا آسمان با خودِ غیر کاغذیشان متفاوتند، یعنی اگر جان به جانشان کنی، نمی توانند ذره ای شبیه چیزی باشند که روی کاغذ هستند. دست خودشان هم نیست. آدمی که بلد باشد بنویسد، روی کاغذ محدودیت هایش کمتر می شود. می تواند عصایی که قورت داده را بالا بیاورد، گوشه اتاق تف کند، آن وقت با خودش راحت باشد. حتی روی کاغذ راحت تر می شود گریه کرد. با اینحال اینکه رومن گاری از آن آدم هایی باشد که روی کاغذ دلچسب ترند، ناامید کننده است. مثلا می توانم داستایوفسکی را آدم بیماری تصور کنم که طناز هم نیست، ولی از تصور اینکه وقتی آن جملات شگفت انگیز را درباره ناعادلانه بودن مجازات اعدام در "ابله" اش می نوشته، در واقع خاطرات خودش را پای چوبه دار بازگو می کرده، مو به تنم راست می شود. آدم برای نویسنده بودن هم باید زیاد ببیند و هم باید خوب ببیند. بعضی ها زیاد می بینند، ولی خوب نمی بینند، این ها هیچوقت نویسنده نمی شوند. هاینریش بل، از این آدم های فلسفه باف است، از این ها که به طرز فیلسوفانه ای دلشان برای ترک دیوار هم می سوزد و بدبختی اینجاست که خیلی بیشتر از ترک دیوار را دیده است، در حد یک جنگ جهانی، آن وقت مسلما خیلی چیزهای بهتری دارد برای به تصویر کشیدن تا اینکه بخواهد استعداد هنری اش را در قالب دل سوزاندن برای ترک دیوار به رخ بکشد. همین عباس معروفی خودمان، از این آدم های عاشق پیشه ای است که حس می کنی هر لحظه ممکن است چینی تنهاییشان ترک بردارد، باید آهسته قدم برداشت. یا مثلا گابریل گارسیا مارکز، به نظرم آدم خشنی می آید، زیاد اهل مصالحه نیست. از اینهاست که پایش برسد، برمی گردند و می گویند: "همینست که هست." حالا چرا این ها را می نویسم؟! بخاطر این است که به تازگی "زندگی در پیش رو" ی "رومن گاری" را تمام کرده ام. آنقدر همه چیز در این کتاب زنده است و آنقدر یک چیزی شبیه رومن گاری در پشت جملات کتاب وول می خورند (چیزی که کم و بیش در "خداحافظ گاری کوپر" اش هم وول می خورد.) که آدم حس می کند، خیانت بزرگی کرده در حق این کتاب و نویسنده اش، اگر نیاید اینجا و چهار کلمه درباره آنهمه زندگی، با تمام مصایبش، با تمام محتوم بودنش و با تمام شگفتی هایش با تمام اختیار و عدم اختیارش که از آن کتاب فوران می کند و توی صورتت می پاشد، صحبت نکند.