۲/۱۳/۱۳۹۳

رد کردگی

زمینه :
حالا که لم داده ام جلوی لپ تاپ و دارم این ها را می نویسم، چند متر آن طرف تر (یعنی به اندازه قد من) پاهایم دارند برای خودشان با یک کتابی که نمی دانم چیست ولی می دانم که کف اتاق به حال خودش رها شده، بازی می کنند. قاعدتا فردا صبح باید بروم پروژه ام را برای درس تونل ارائه کنم. این سومین بار است که در طول این چهار و اندی سال تحصیلات عالیه (!) به امر خطیر پاور پوینت ساختن و پروژه ارائه کردن می پردازم و سومین بار است که به همگروهی هایم می گویم: "خیالتان نباشد، کار خودم است." و متعاقبا کمی تا قسمتی پدرم و یا حتی کمی هم مادرم، در می آید. ولی خب آخرش که ارائه آدم خوب از آب در می آید حس خوبی دارد. من فکر می کنم یکی از عوامل بدبختی این مملکت همین امثال من هستیم. اوه، ببخشید یک لحظه!!!
 .
 .
 .
 یکمرتبه از ذهنم گذشت نکند کتاب مذکور رمانی، چیزی باشد که بنده اینطور غیرمحترمانه برخورد می کنم، رفتم نگاه کردم، دیدم رمان نیست و فقط یک کتاب درسی است و می توانم به برخورد غیر محترمانه ام با پاهای مبارک، ادامه بدهم. بله، داشتم می گفتم، یکی از عوامل بدبختی این مملکت همین امثال من هستیم، همین مایی که تن به کار گروهی نمی دهیم، و هرچقدر همگروهی متعهد و اخلاق مدارمان اصرار می کند که خب یک کاری هم بگو من انجام بدهم، انکار می کنیم و همچنان یک پای مرغمان را روی میز می کوبیم و با بادی در غبغب، افاضات می کنیم که خودمان باید انجامش دهیم. می گویند، ایرانی ها کار گروهی بلد نیستند، و بخاطر همین هم هست که تا یک دیکتاتوری، چیزی، بالای سرشان نباشد، اموراتشان نمی گذرد. می خواهم اعتراف کنم، همه اش زیر سر من است. بله، من یک قاتل دموکراسی ام که تن به کار گروهی نمی دهم، و حالا زمان آن رسیده که پس از آگاهی از این مقوله دردناک، به شیون و زاری و بصورت خلاصه به "کولی بازی" های خاص خودم بپردازم، لطفا بروید، بگذارید به تنهایی در اندوه خویش مستغرق باشم!