۶/۰۷/۱۳۹۳

از عمق به سطح

زمینه :
خواب ها از اعماق ناخودآگاه آدم خبر می دهند. از روزها و مکان ها و آدم ها و خاطره هایی که فکر می کنی فراموش شده اند، اما مثل تکه های غرق شده زنگ زده یک کشتی، گاهی هم با گردابی و طوفانی به سطح دریا بازمی گردند و به آدم حسی می دهند، درست شبیه تماشای بقایای یک کشتی غرق شده. احساس ِ غمگین ِ از دست رفتن ِ چیزی که یک روز مثل ساکنان یک کشتی غرق شده، زنده و حاضر بوده. مثل تماشای عکس سیاه و سفیدی که آدم هایش یک در میان، زیر خاک خفته اند و تو به روزهایی فکر می کنی که آدم های توی عکس، رنگی بوده اند و نه سیاه و سفید.
۵/۲۱/۱۳۹۳

از مکان های آشنا

زمینه :
یک کتابفروشی هست در خیابان شریعتی کرمان، بعد از چهارراه کاظمی که هنوز اسمش را نمی دانم. فروشندگانش دو مرد حدود پنجاه، شصت ساله هستند که خیلی به عموهای مهربان، یا شاید هم دایی های مهربان شباهت دارند. بعضی وقت ها هم رمان های کمیاب خوبی آنجا پیدا می شود، ولی چیزی که باعث شاخص شدنش می شود، بیشتر از آنکه کتاب هایش باشند، فروشندگانش هستند. "عموهای مهربانی" که آدم را حسابی تحویل می گیرند، می توانی درباره کتاب و رمان و کتابفروشی و امثالهم، با آن ها گپ دوستانه بزنی و حتی یک وقت هایی بهت کتاب هم معرفی می کنند، که بیا این را بخوان من خوانده ام. تازه به من می گوید:" اگر خواندی و خوشت نیامد، پسش بیاور." !!! یک وقت هایی هم با هم یک به دو می کنند. وقتی کتاب "سگ سالی" بلقیس سلیمانی را به اشتباه در کامپیوترشان "سگ سگالی" وارد کرده اند، خیلی برایشان مهم است که بگویند کار خودشان نبوده و تقصیر خانم منشی است. شب یلدا هم وقتی خواهر زاده ها و برادر زاده هایشان کتابفروشی را روی سرشان گذاشته اند و دور هم تخمه می شکنند و از عمو جان طلب عیدی (!) می کنند، عموی محترم با مهربانی تو را هم به رفتن به میان جمع برادرزاده ها و خواهر زاده ها دعوت می کند، انگار که تو هم به اندازه آن ها برایش "مهم" و "آشنا" باشی، هرچند نیستی، ولی امواج مثبتی است که گیرنده هایت از رفتار "عموی کتابفروش" دریافت می کند و باعث می شود که هربار می روی چهارراه کاظمی سراغ پارچه فروشی ها، بدون دو سه تا کتاب جدید برنگردی، چون محال است آدم پایش به آن طرف ها برسد، ولی سراغی از مغازه عموجان نگیرد، و محال تر (!) آنکه پایت که به مغازه عموجان رسید، محال است دست خالی بیرون بیایی و با همه این اوصاف، بیچاره جیب مبارک!!!

نقدی بر دفترچه ممنوع

زمینه :
رمان "دفترچه ممنوع" اثر "آلبا دسس په دس" ترجمه "بهمن فرزانه" را بسیار دوست داشتم. به تصویر کشیدن داستان زندگی یک مادر که در عین حال که نظام مردسالارانه حاکم بر تقسیم نقش ها در خانواده را در معرض نمایش می گذارد و نقد می کند، از اعتدال هم خارج نمی شود و به ورطه افراط نمی افتد، تا آنجا که بعضا ما را به ابراز همدردی با شخصیت های مرد داستان وا می دارد: "جایی که والریا دختر و پسرش را با هم مقایسه می کند و می گوید که هیچ کس از دخترش در سن 20 سالگی انتظاری ندارد، ولی پسرش باید بار خانواده (از نظر اقتصادی) را به دوش بکشد و باید بابت این مسئله قبل از ازدواج بصورت مداوم دچار تشویش و اضطراب باشد" و با این اشاره ظریف به خوبی نشان می دهد که نظام مردسالار حاکم بر تعریف نقش های زن و مرد در خانواده، نه تنها به زیان زن ها، بلکه به زیان مردها نیز تمام می شود و در عین حال، همه این اشارات از طرف زنی است که خود بخاطر نیاز مالی خانواده مجبور است هم در بیرون از خانه کار کند و هم در داخل خانه و بواسطه آن ستم مضاعفی را متحمل می شود. در عین حال نویسنده از زن ها، اسطوره نمی سازد، ارزش گذاری و قضاوت هم نمی کند و از مردها هم هیولا نمی سازد، شخصیت ها همه خاکستری اند. چه زن ها و چه مردهای حاضر در داستان، همه ممکن است دست به کارهایی بزنند که از دید مخاطب خوشایند نباشد و غیراخلاقی به نظر بیاید. در این داستان هیچ کس شر مطلق نیست و هیچ کس خیر مطلق نیست، حتی "والریا" به عنوان مادری فداکار که همه زندگی خود را فدای همسر و فرزندانش کرده، از آن تقدسی که او را از حالت عادی انسانیت خارج کند، به دور است، او شباهت بسیاری با مادران جامعه ما دارد و خود او نقش موثری در بازتولید نظام مردسالار در زندگی خودش و تحمیل آن ها به زندگی دخترش ایفا می کند و حتی او هم خاکستری است.

 به علاوه نویسنده در این کتاب، اختلاف نسل ها و عدم وجود درک مشترک میان پدر و مادرها و فرزندان، بحران دوران گذر از مدرنیته به سنت که می توان "والریا" را به عنوان نماد این دوره گذار دانست که به گفته خودش رابطی است میان مادر و دخترش که به ترتیب نمادهای سنت و مدرنیته هستند و همچنین نقش نظام مردسالار در سرد شدن روابط زناشویی و نقش موثر خودِ زنان در پذیرش و بازتولید این نظام مردسالار را به خوبی در معرض نمایش می گذارد.

 مطالعه این کتاب را نه فقط به خانم ها، بلکه به آقایان هم به شدت توصیه می کنم، چرا که تطابق عجیبی با شرایط فعلی جامعه ما دارد و شاید بتواند، درک بهتری از مسائل زندگی مشترک و دغدغه های خانم ها، به آقایان بدهد، برای داشتن زندگی بهتر و با احساس خوشبختی بیشتر.

گزیده هایی از کتاب:
 "مردها همیشه می گویند: "وای اگر دختر من ... وای اگر دختر من ..."
 می گویند:"هرگز چنین اجازه ای نمی دهم. البته گفتن جمله "اجازه نمی دهم"
خیلی آسان است. ولی به هر حال بعضی چیزها اتفاق می افتد و دخترانی که آن کارها را می کننددختران همان پدرانی هستند که چنین تهدیدهایی کرده اند."

 "بعد ناگهان به حال خودم برگشتم، منطقی شدم، می خواستم به خانه بدوم و به او حالی کنم که هرگز کسی نمی تواند اجناسی به این گرانی بخرد، دیوانگی محض است، قیمت یک کیف نباید به اندازه حقوق یک ماه یک مرد باشد. هیچ زنی شهامت نخواهد داشت چنین کیفی را در دست بگیرد. ولی در جواب به نظرم می رسید که صدای خنده "میرلا" را می شنوم، مغازه ها مملو از مردمی است که نه تنها مثل من اشیا را نگاه می کنند، بلکه به آسانی آن ها را انتخاب کرده و می خرند."

 "- ماما، چرا نمی خواهی من هرطور خودم می خواهم خوشحال باشم؟ جواب دادم:" خوشبختی به آن معنی که تو خیال می کنی، وجود ندارد. من این را از روی تجربه می گویم. گفت: ولی تو فقط تجربه یک زندگی را داری، زندگی خودت را. چرا نمی خواهی دست کم من هم تجربه خودم را داشته باشم."

رفتن ِ مداوم

زندگی آدمیزاد، همیشه سرشار است از دل کندن ها. پر از عادت هایی که باید ترکشان کنی، دلبستگی هایی که باید رهایشان کنی. حتی اگر خودت را توی اتاق حبس کنی، باز هم از این "رفتن" ِ مداوم، گریزی نیست.

 قبولی من در دانشگاهی که در شهر خودم نبود، در کنار خانه و خانواده ام نبود، به من چیزهایی اضافه کرد که امروز مجبورم به این فکر کنم که دل کندن از آن ها چقدر ناعادلانه است. منی که در تمام طول این چهار سال، هنگام رفتن از کرمان به شهر خودم، بغض می کردم و هنگام بازگشتن از شهرم به کرمان، باز هم بغض می کردم و رفت و آمد مداوم روی این خطی که هر دوطرفش خانه ام بود، هرگز برایم عادی نشد، هرگز وجه دردناکش را از دست نداد. وجه دردناک "فاصله"، و اینکه بشر با همه پیشرفت های چشمگیر علمی اش، هنوز مقهور "فاصله" است. فاصله ای که به من استقلال داد، تا آنچه را که هجده سال از خانواده ام آموخته بودم، به عرصه ظهور برسانم، مستقلانه تصمیم بگیرم و پای تبعات تصمیماتم بایستم. فاصله ای که برایم دوستان تازه و خاطرات تازه و روزهای تازه و مکان های تازه به ارمغان آورد. فاصله ای که به لطف پدرم و خانواده ام، برایم خانه ای دوم، به ارمغان آورد که همیشه دوستش داشتم. فاصله ای که دنیایم را بزرگ تر کرد و خوب که نگاه می کنم، می بینم "من" ِ امروز، بسیار بزرگ تر از اویی است که چهار و اندی سال پیش، پا به این شهر گذاشت. مدام می خواهم فرار کنم از این واقعیت تلخ، که این روزهای خوش "کرمان" و "دانشگاه باهنر" که هر روزش برایم بهترین روزهای زندگی بود و در لحظه می دانستم که این روزها، بهترین روزهای زندگی ام است، رو به اتمام است. انگار که ساعت شنی را جلوی رویت گذاشته باشند و فرو افتادن دانه های شن را با چشمان خودت نظاره گر باشی و برای متوقف کردنشان هیچ کاری از دستت بر نیاید. دلم برای همه آدم هایی که در این چهار و اندی سال، پا به زندگیم گذاشتند تنگ می شود. حتی آن هایی که تنها نقششان این بود که از جلوی چشمانم عبور کنند. مثل صحنه تئاتری که بدون وجود هر یک از اجزایش، چیزی کم دارد. حتی تابلوی نقاشی آویخته به دیوار، در گوشه سمت راست صحنه هم اهمیت خودش را دارد. دلم برای در و دیوارها و خیابان ها هم تنگ می شود. دلم برای خودم، برای روزهایم، برای خانه ام، برای کوچه منتهی به خانه ام، برای خیابان های کرمان، برای آدم ها و ماشین های این شهر تنگ می شود. چه رسد به نزدیک ترها. چه رسد به کسانی که چهارسال همکلاسی ام بودند، کسانی که چهار سال بهترین دوستانم بودند، کسانی که چهارسال به دیدنشان عادت کردم و حالا باید تمام این صحنه و بازیگرهایش را بگذارم و بروم. قانون زندگی همین است. حتی اگر صحنه عوض نشود، بازیگرها عوض می شوند و تو باید مدام دل بکنی و دوباره دل ببندی و باز دل بکنی. اینجا هیچ چیز همیشگی نیست.