۶/۳۰/۱۳۹۳

مردم، دوست داشتنی اند ...

زمینه :
روبه روی قفسه ها ایستاده ام و در عالم خودم سیر می کنم، که صدای زنی از پشت سرم، مرا از لا به لای کتاب های توی قفسه ها، بیرون می کشد: "غذاهای هندی تندند نه؟!" نگاهی به کتاب توی دست هایش می اندازم، فقط عکس اشتهاآور خوراکی ها را می بینم، بر بستری از رنگ نارنجی و قرمز. آدم را به یاد گرمایی می اندازد که از میز ناهارخوری خانواده ها، برمی خیزد و به هوا می رود، وقتی خیلی احساس شادی و صمیمیت می کنند. می گویم: "نمی دانم، من شنیده ام که تندند." اخم هایش را در هم می کند، تصاویر روی جلد، تحریکش کرده، اما پیداست که غذای تند نمی خواهد. سرم را دوباره به سمت قفسه ها برمی گردانم و تمرکزم را لای دریای نام ها، غرق می کنم. دوباره با صدای همان دختر به سطح می آیم: "کتاب هایتان را کرایه نمی دهید؟" تعجب می کنم! تا به حال ندیده ام کسی در یک کتابفروشی، چنین درخواستی داشته باشد. مسئول فروش مکث می کند، تردید دارد، باید از صاحب فروشگاه بپرسد. دختر اصرار می کند و مسئول فروش جواب منفی می دهد. می گوید: "می خواهم آشپزی کنم، علاوه بر کتاب های آشپزی، وسعم نمی رسد رمان هم بخرم، رمان ها گران هستند!" مسئول فروش باز هم جواب منفی می دهد. می گویم:" چرا عضو کتابخانه نمی شوید؟" پاسخی می دهد که از پیش می دانستم:"عضو کتابخانه ملی هستم، اما کتاب هایشان خیلی قدیمی است، کتاب هایی که اینجا پیدا می شود، در کتابخانه ها پیدا نمی شود."
.
.
.
 مسئول فروش می گوید: "اینجا گاهی پدر و مادرها برای بچه هایشان، سیصد، چهارصد هزار تومان لوازم التحریر می خرند."
.
.
.
 مسئول فروش می گوید: "قبلا فقط سلیقه های مثل خودم را می پسندیدم، کسانی که مثل خودم فکر می کردند، کتاب می خواندند و فیلم می دیدند. ولی حالا، همه سلیقه ها را دوست دارم. مردم، دوست داشتنی اند."
۶/۱۰/۱۳۹۳

دوباره زندگی خواهم کرد

زمینه :
می دانم،
 می دانم که پس از مرگ دوباره زندگی خواهم کرد،
 آزاد، رها، شاید بال هم داشته باشم،
 وگرنه اینهمه آرزوی محال، از کجا در وجود من ریشه می دواند؟!
 حتما یک جایی هست، برای تحققِ آرزوهایی که هرگز برآورده نمی شوند،
 وگرنه، پس فایده شان چیست؟!
می دانم، که آن کودک ایزدی خفته بر تخت که خورشید سوی چشمانش را ستانده بود،
 یک روز از بستر مرگ برخواهد خاست،
پدر و مادرش را خواهد یافت با سرهایی استوار، روی بدن هایشان،
 می دانم، آن نوزاد فلسطینی خفته در زیر آوار، یک روز برخواهد خاست،
 در سرزمینی که خاکش را جنگنده های اف 16 شخم نمی زنند،
 می دانم، یک جایی هست که وقتی  از مهربانی خدا حرف می زنیم،
هیچ کس نمی گوید که رنج ها، کفاره گناهانند،
 کسی نیست که از گناه کودکان کار و بچه های سرطان و بچه های جنگ بپرسد،
جایی که خدا را نه فقط از نشانه هایش،
که از خودش، چهره اش،صدایش،  نورش، آغوشش، می توان شناخت،
خدایی که با زبان و دهان خودش پاسخ می دهد،
بهترین پاسخی که تا بحال به پرسشی داده شده...