۸/۰۶/۱۳۹۳

کشفی نو ...

همیشه وقتی اسم "همشهری داستان" را می شنیدم، یک نشریه شل و ول در ابعاد آ چهار در ذهنم مجسم می شد که لابد صفحاتش را با یک مشت داستان پر کرده اند و ذهنیتی که ناخودآگاه از این کلمه "داستان" برایم ایجاد شده بود، چیزی جز قصه "بز زنگوله پا" و "حسنی نگو، بلا بگو" نبود!!! اما وقتی کسی مثل "مسعود بهنود" از اعتیادش به این ماهنامه صحبت می کند، آن وقت آدم کنجکاو می شود برود از روزنامه فروشی بپرسد "همشهری داستان" هم می آورید؟!

راستش را بخواهید، وقتی برای بار اول با "همشهری داستان" رو به رو شدم، آنقدر به نظرم خوش دست و خوش قیافه آمد که دلم می خواست مدام توی دستم بگیرم و بخوانمش!!! واقعا نمی دانستم ابعاد و اندازه گوگولی مگولی، تا این حد می تواند آدم را به مطالعه تشویق کند!!! ابعادش کمی از کتاب های معمولی کوچکتر است و قطرش به اندازه یک کتاب 250 صفحه ای که اصلا هم شل و ول نیست! پر از داستان های جذاب و دوست داشتنی که با قلم هایی توانا و دل هایی با احساس نوشته شده. نوشته هایی که بعضا روایت های واقعی آدم هایی است که روزی روی این کره خاکی زیسته یا می زیند و گه گاه اشک آدم را در می آورند.

دلم می خواهد بدانم در شهر کوچک ما، دقیقا چه کسانی این ماهنامه را خریداری می کنند و می خوانند. چه شکلی اند، چه وقت هایی "داستان" را دستشان می گیرند و شروع به خواندن می کنند، احساساتشان چگونه است، دغدغه هایشان چیست، به چه چیزهایی فکر می کنند. یک وقت هایی که "داستان" را دستم می گیرم و شروع به خواندن می کنم، خیالم پر می کشد به تک تک خانه های شهر کوچکمان که در گوشه ای از آن ها، همشهری داستان هم هست، نمی دانم چرا؟!