۹/۰۱/۱۳۹۳

بازی نور و صدا

زمینه :
هر شهری، یک نقطه عطف دارد در خاطره های آدم. نقطه عطف هایی که الزاما هم شاید بر "بهترین خاطره" ات از آن شهر منطبق نباشد، ولی پررنگ می شود، نقطه عطف می شود و نمودار حال درونی آدم قبل و بعد از آن نقطه فرق می کند!

 باید دختر باشی تا بفهمی چه لذتی دارد، تنهایی نشستن در ایستگاه خط واحد یکی از بلوارهای اصلی شهر و تماشای رفت و آمد آدم ها و ماشین ها. تماشای نور، نور شهر، نور چراغ ها، هیاهوها و زندگی هایی که بی حساب و کتاب توی خیابان ها ریخته اند. کاری که نمی شود هر زمان و هر مکان انجامش داد. متلک بارانت می کنند، پشت سرت حرف در می آورند، مزاحمت می شوند، حتی می آیند کنار دستت می نشینند و شماره می دهند. یک شهرهایی مثل کرمان، شب که می شود، اوضاع وخیم تر هم هست. باید برای تنها نشستنت، بهانه داشته باشی، بهانه ای موجه و دهان پر کن، وگرنه نمی شود همین طور تنهایی روی نیمکت های حاشیه پیاده رو بلوار جمهوری بنشینی و رفت و آمد آدم ها را تماشا کنی، نمی شود تنهایی روی نیمکت های پارک بنشینی و مخاطب کنسرت پرندگان و فواره ها باشی، گاهی وقت ها آنقدر مزاحمت می شوند که عطایش را به لقایش می بخشی.

 یکی از شب های تابستان کرمان، بعد از آنکه پیاده "شفا" و "هزار و یک شب" را گز کرده بودم، در آن برهوت تاکسی که شب ها کرمان به آن تبدیل می شد، روی نیمکت ایستگاه خط واحد بلوار جمهوری نشستم تا بلکه خط واحد سر برسد و مرا به خانه ام بازگرداند. آنوقت بود که تازه فهمیدم یکی از خواسته های کوچک پررنگ ته ذهنم، مثل دانه شنی که سبک شده باشد و از کف دریا نرم و آرام همین طور بالا بیاید و به سطح برسد، نه تنها از اعماق به سطح ذهنم آمده که دارد تحقق پیدا می کند: تماشای بی دغدغه شب های شهر. دلم برای آن نورها و هیاهوها تنگ شده.